مهمې مقالې

Grid List

 
 
 نور محمد غفوری 
 
 سخن  نخست:
سقوط جمهوری اسلامی افغانستان به فروپاشی یک نظم سیاسی- حقوقی انجامید که در چارچوب آن، نظام حزبی و ساختارهای نهادی پیشین نیز مشروعیت و کارکرد خود را از دست دادند. این مقاله استدلال می‌کند که آغاز فعالیت نهضت جدید سوسیال‌دموکراسی افغانستان از ابتدا، نه یک انتخاب سلیقه‌ای، بلکه پاسخی عقلانی به گسست ساختاری نظم گذشته، فرسایش نهادی احزاب پیشین و فقدان یک سنت سوسیال‌دموکراسی نهادینه در کشور است. مقاله نشان می‌دهد که تنها با تعریف نو از هویت، برنامه و سازمان‌دهی سیاسی می‌توان زمینهٔ شکل‌گیری یک بدیل دموکراتیک، عادلانه و پایدار را فراهم ساخت.
مقدمه
اضافه تر از دو سال می گذرد که عدهٔ از طرفداران مکتب سوسیال دموکراسی در افغانستان وارد مذاکرات جدی به خاطر اتحاد و انسجام نوعیت فعالیت خویش در شرایط جدید اند. سقوط جمهوری اسلامی افغانستان در سال ۱۴۰۰ خورشیدی، صرفاً پایان یک حکومت نبود، بلکه به معنای فروپاشی یک نظم سیاسی- حقوقی مشخص بود که در بطن خود ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی معینی را حمل می‌کرد. این فروپاشی، افغانستان را وارد مرحله‌ای نوین با ماهیت ساختاری متفاوت ساخت؛ مرحله‌ای که در آن، بسیاری از مفاهیم، نهادها و چارچوب‌های پیشین، مشروعیت حقوقی و کارکرد عملی خود را از دست دادند. در چنین شرایطی، بازاندیشی بنیادین در سیاست، سازمان‌دهی سیاسی و نقش احزاب، نه یک انتخاب سلیقه‌ای، بلکه یک ضرورت تاریخی و تحلیلی است.
فروپاشی نظم حقوقی و بحران نظام حزبی
با از میان رفتن نظام جمهوری، قانون احزاب سیاسی و تمامی ضمایم حقوقی مرتبط با آن عملاً بی‌اعتبار شد. نظام حزبی‌ای که زمانی بیش از صد حزب در چارچوب آن ثبت و فعال بودند، به‌صورت حقوقی منحل گردید و در وضعیت کنونی، هیچ حزب سیاسی از مشروعیت قانونی برای فعالیت برخوردار نیست. این وضعیت، یک بحران عمیق در موجودیت، مشروعیت و امکان کنش سیاسی احزاب کوچک و بزرگ ایجاد کرده است.
در علوم سیاسی، احزاب به‌عنوان نهادهای میانجی میان جامعه و قدرت سیاسی تعریف می‌شوند. وقتی چارچوب حقوقی این نهادها فرو می‌ریزد، احزاب نه‌تنها توان ایفای نقش نمایندگی را از دست می‌دهند، بلکه خود به بازمانده‌های یک نظم منقرض‌شده تبدیل می‌شوند. از این منظر، تلاش برای احیای احزاب گذشته بدون بازتعریف بنیادین شرایط سیاسی، بیش از آنکه راه‌حل باشد، بازتولید بحران محسوب می‌شود.
فرسایش نهادی و بار تاریخی احزاب پیشین
بخش بزرگی از احزاب سیاسی افغانستان، حتی آن‌هایی که ظاهراً «نام بد» ندارند، حامل بار سنگین گذشته‌اند: فرسایش نهادی، ضعف دموکراسی درون‌حزبی، رهبری شخص‌محور، پیوند با منازعات مسلحانه، یا وابستگی به شبکه‌های قدرت غیرشفاف. در نظریه‌های سازمان سیاسی و تجارب عملی تاریخی، اصلاح چنین ساختارهایی اغلب پرهزینه‌تر و دشوارتر از تأسیس نهادهای جدید ارزیابی می‌شود.
پیوند خوردن با این ساختارها، خطر انتقال بار منفی و ترسبات ناکام گذشته را به هر پروژهٔ نوین سیاسی در پی دارد. برای یک جریان نوپا مانند (نهضت سوسیال‌دموکراسی افغانستان)، چنین پیوندی می‌تواند به از دست رفتن استقلال فکری، انسجام سازمانی و اعتبار اجتماعی منجر گردد.
خلأ واقعی سوسیال‌دموکراسی در افغانستان
افزون بر بحران نهادی، یک واقعیت ایدئولوژیک بنیادین نیز وجود دارد: در تاریخ معاصر افغانستان، نه حزب سوسیال‌دموکرات به معنای علمی و مکتبی آن وجود داشته و نه امروز چنین حزبی به‌صورت واقعی و نهادینه قابل شناسایی است. ساختارهای حزبی پیشین بر مبنای تیوری های مکتب های سیاسی دیگر (غیر از سوسیال دموکراسی)، یا بر محور ایدئولوژی‌های اقتدارگرا، بنیادگرایانه، قوم‌محور و یا شخص‌محور شکل گرفته‌اند، یا فاقد چارچوب نظری منسجم در حوزهٔ عدالت اجتماعی، دولت رفاه، اقتصاد مختلط (اقتصاد بازار اجتماعی) و دموکراسی نهادی بوده‌اند.
سوسیال‌دموکراسی، صرفاً یک نام یا شعار سیاسی نیست، بلکه یک مکتب مشخص فکری- سیاسی است که بر تلفیق دموکراسی سیاسی با عدالت اجتماعی، حقوق شهروندی، برابری فرصت‌ها و نقش تنظیم‌گر دولت در اقتصاد تأکید دارد. فقدان چنین سنت فکری نهادینه‌شده‌ای در افغانستان، خود یکی از دلایل اصلی ضرورت آغاز یک نهضت جدید از نقطهٔ آغازین است.
ناسازگاری ادغام با احزاب غیر سوسیال‌دموکرات
بر این اساس، نهضت جدید سوسیال‌دموکراسی افغانستان نه از منظر فکری و نه از نظر برنامه‌ای، نمی‌تواند با احزاب غیر سوسیال‌دموکرات یکجا شود یا فعالیت خود را از بستر آن‌ها آغاز کند. ادغام با ساختارهایی که از نظر ایدئولوژیک ناهمگون‌اند، به استحالهٔ هویتی، ابهام نظری و تضعیف پروژهٔ فکری این نهضت منجر خواهد شد.
تجربه‌های تطبیقی در کشورهای مختلف نشان می‌دهد که جریان‌های سوسیال‌دموکراسی زمانی توانسته‌اند به نیروی مؤثر سیاسی بدل شوند که ابتدا هویت نظری، پایگاه اجتماعی و ساختار سازمانی مستقل خود را تثبیت کرده‌اند و تنها پس از آن، وارد ائتلاف‌های هدفمند، مشروط و مبتنی بر برنامه شده‌اند.
گسست نسلی و ضرورت بازسازی اعتماد اجتماعی
از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، بخش بزرگی از جامعهٔ افغانستان، به‌ویژه نسل جوان، با احزاب سنتی احساس بیگانگی می‌کند. این بیگانگی، محصول ناکامی‌های تاریخی، فساد ساختاری و فاصلهٔ عمیق میان شعار و عمل سیاسی است. ایجاد یک نهضت نوین با زبان، ارزش‌ها و روش‌های متفاوت، می‌تواند فرصتی واقعی برای بازسازی اعتماد اجتماعی و مشارکت سیاسی معنادار فراهم سازد؛ امری که از درون احزاب فرسودهٔ پیشین به‌سختی قابل تحقق است.
جمع‌بندی
آغاز فعالیت جدید (نهضت سوسیال‌دموکراسی افغانستان) از ابتدا، نه نشانهٔ تفرقه، خودمحوری یا نادیده‌گرفتن تجربهٔ گذشته است و نه یک تصمیم احساسی. این رویکرد، پاسخی عقلانی و مبتنی بر تحلیل علمی به سه واقعیت هم‌زمان است: فروپاشی نظم حقوقی- سیاسی گذشته، فرسایش نهادی احزاب پیشین، و خلأ واقعی یک بدیل سوسیال‌دموکراتیک در تاریخ سیاسی افغانستان.
در چنین شرایطی، تنها با تعریف نو از هویت، برنامه و سازمان‌دهی سیاسی می‌توان زمینهٔ شکل‌گیری یک پروژهٔ معنادار، پایدار و پاسخ‌گو را فراهم ساخت؛ پروژه‌ای که هدف آن، نه بازتولید گذشته، بلکه اندیشیدن به آینده‌ای عادلانه‌تر، دموکراتیک‌تر و انسانی‌تر برای افغانستان است.
نور محمد غفوری
19.01.2026





انجنیر زلمی نصر ت دنمارک

 همه ‌چیز، از جمله فهم، درایت٬ اخلاقیات و کاردانی را نباید به نکتایی ‌های گران ‌قیمت، پتلون‌ های اطو کشیده و بوت‌ های براق گره زد.ظاهر آراسته و شیک نه معیار خرد است و نه ضامن مدیریت.

 

 برای نمونه، مقایسه‌ی نکتایی و پتلون سیاست ‌مداران دوران جمهوریت، از عبدالله عبدالله گرفته تا دیگر چهره‌ها٬ با پوشش ملا برادر یا مقایسه‌ی شاروالِ دوران غنی، پیلوت داوود سلطان ‌زوی، را با شاروال امروزی، اساساً قیاس نادرست است.

معیار اصلی این نیست که چه کسی چه می‌ پوشد؛ معیار این است که نکتایی ‌داران و بی نکتایی داران دوران جمهور چه کردند و مصروف چه بودند و ملابرادر و شاروال امروز کابل برای معیاری ‌سازی و استاندارد سازی پایتخت، در عرصه اقتصاد زیربنایی، سرک‌ ها و بندها چه اقدام‌هایی انجام داده‌ اند و انجام میدهند.

 برخی به ‌گونه ‌ای کودکانه دچار یک سوء برداشت بنیادی ‌اند و میان دو مفهوم اساسی تفاوت قائل نمی‌شوند:

نخست، جنگیدن در برابر حضور یک نیروی خارجی اشغالگر، دوم، برقراری روابط و مناسبات دیپلماتیک در چارچوب تعامل میان دولت ‌ها.

منظورم همان انتقاد ها و محکوم ‌سازی ‌های سطحی و کودکانه است که صرفاً به این دلیل صورت می ‌گیرد که چرا طالبان با مسکو روابط دیپلماتیک برقرار کرده ‌اند، در حالی‌ که همین افراد دیروز شرایط مشابه را محکوم می‌کردند.دیروز با روس ها می جنگیدند٬ امروز با انها دست میدهند.

این اندیشمندان فراموش میکنند که دست دادن تا دست دادن است٬ که کی چگونه دست میدهد.!!!

 

 در بسیاری از موارد، فرمان‌ های جناب حامد کرزی و داکتر اشرف غنی، به «نوشتن روی یخ و ماندن زیر آفتاب» شباهت داشت و قانون اساسی به ناموجود داشت. اما امارت زمانی که تصمیم می‌گیرد و فرمانی صادر می ‌کند، آن را عملی می‌ سازد.

در مقابل، بسیاری از روشنفکران با کوچک ‌ترین تبلیغات یا حملات جزئی مخالفان، دچار سردرگمی، واکنش ‌های شتاب ‌زده و دشنام می ‌شوند؛ حال آن‌ که امارت با گام ‌هایی حساب‌ شده، خونسرد و استوار مسیر خود را دنبال می ‌کند.

در بروز اختلافات و تنش‌ها با همسایگان نیز، رویکرد آن مبتنی بر تدبیر و محاسبه است، نه شعارهای احساساتی، تحریک ‌آمیز و غیرعملی که تنها بر التهاب می‌ افزاید، بی ‌آن‌ که راه‌ حل منطقی و عملی ارائه کند.

 پاکستان امروز خود معترف است که در سیاست خارجی‌اش در قبال افغانستان دچار شکست و اشتباه شده است.

به‌ نظر می ‌رسد به گلبدین به ‌صراحت تفهیم شده جایی که رفته، همان‌ جا بماند؛ چرا که حضورش در همان ‌جا برای خودش سود مند تر است. در غیر این صورت، نه نیازی به او در داخل کشور دیده می ‌شود و نه حوصله ‌ای برای شنیدن اظهارات تکراری و زائدش وجود دارد.

عبدالله عبدالله فردی به ‌مراتب زیرک ‌تر و هوشیار تر است و جایگاه خود را به ‌خوبی می‌ شناسد٬ که اکنون خود را ارام گرفته است. هرچند هرگز به مقام ریاست دولت نرسید، اما همواره کوشید با سماجت و رسوایی، یک پای خود را در ساختار قدرت نگه دارد و از دایره حکومت بیرون نماند.

 

 و در نهایت، نوبت به کرزی می ‌رسد؛ او نیز دیر یا زود به سرنوشتی مشابه گلبدین دچار خواهد شد، زیرا در بسیاری موارد، بدون در نظر گرفتن مسئولیت‌ های پیشینه خود منحیث یک زمامدار، توقع دارد دیگران کاری را انجام دهند که خود در زمان زمام‌ داری و اختیار باید انجام می‌داد.

 

 روایتی قابل تأمل:

 یکی از والیان و مشاوران رئیس‌جمهور در دوران جمهوریت، در سال ۲۰۲۵ با طرحی موسوم به «دولت‌ سازی خوب» به کابل رفت و در چندین نشست با مقام‌ های ریاست‌ الوزرا و وزیر خارجه، بر جزئیات طرح خود پافشاری کرد.

 او سر و صدایی به راه انداخته بود و وانمود می‌ کرد که برای کمک و همکاری با امارت متعهد است. اما زمانی که از او پرسیده شد:  «چرا در همان زمانی که در قدرت بودید و از دولت ‌داری خوب سخن می‌گفتید، این طرح های شعاری را عملی نکردید؟» والی صاحب گردنش را خاراند و بار دیگر راهی اروپا شد.

من واقعاً از بازماندگان جمهوریت در شگفتم؛ هر روز طرحی تازه به طالبان ارائه می ‌کنند و از دیالوگ و مذاکره سخن می‌گویند.

اگر به آنان یاد آوری شود که نتایج جلسات، دیالوگ‌ها، نشست‌ها، چانه ‌زنی‌ها و شعارهای دوران جمهوریت را دیدیم،از دو تحلیف گرفته تا یقه‌ و گریبان گیری و دشنام ‌گویی های گوناگون و حاصل آن را نیز تجربه کردیم، که افغانستان را به کدام سمت سوق داد، بهتر است دیگر آرام باشند.

 

 و این هم رسوایی دیگر:

از دزدی و قاچاق لاجورد، ارتباط برخی زنان وابسته به جمهوریت با مافیای مواد مخدر و انواع فساد خبر داشتیم؛ اما تازه روشن شده است که همان زنان نامه ‌های یکدیگر را نیز می ‌دزدند، مهر می‌ کنند و به نام خود منتشر می ‌سازند؛ همان‌ هایی که فریاد دفاع از حقوق زنان افغانستان را سر می‌ دهند. چنین رفتار خود زمینه را فراهم می ‌کند تا جامعه بیش از پیش از صدای این ‌گونه زنان زر اندوز٬ ریاکار و فریب کار دیروز و امروز فاصله بگیرد.

 



میرعبدالواحد سادات

و درک  از  مدرنیته  و مشروطیت در جدل تاریخی و جاری  «مشروعه» و «مشروطه»

شناخت مشروطیت در افغانستان، بدون درک  از نقش  پر اهمیت روحانیون روشن‌ضمیر و پیوند آنان بااندیشه قانون، آزادی و مسئولیت اجتماعی، ممکن نیست.

جدل تاریخی میان «مشروعه» و «مشروطه» در تاریخ  بازتابی از کشاکش میان استبداد، استعمار وبیداری فکری جامعه افغانستان بوده می باشد . بازخوانی این تجربه، امروز بیش از هر زمان دیگر، برایروشنگری و بیداری ملی ما حایز اهمیت بزرگ می باشد .

 

نخستین سراج‌الاخبار افغانستان؛ طلوع آگاهی

 

امروز، (۲۲ جدی ) مصادف است با سالروز نشر نخستین شماره سراج‌الاخبار افغانستان ، نشریه‌ای که در(۱۲ جنوری ۱۹۰۵ میلادی ) در (۳۶ ) صفحه منتشر شد و نقطه عطفی در تاریخ مطبوعات، اندیشه سیاسیو بیداری ملی کشور به‌شمار می‌رود.

عنوان این نشریه بزرگ توسط زنده یاد سید محمد داود حسینی فقید ، خطاط بزرگ هفت قلمی ، ادیب وبیدل شناس معروف ، خطاطی گردیده بود .

 

سراج‌الاخبار افغانستان را می‌توان  و به‌درستی یکی از مظاهر روشن و بومیِ مدرنیته در افغانستاندانست ، البته با این توضیح مهم که این مدرنیته، تلفیقی، تدریجی و درون‌زا بود.

مدرنیته‌ای که از دل نیاز ملی ، سنت دینی، و مواجهه با جهان جدید زاده شد، اما به‌دلیل ساختارهایسیاسی و اجتماعی ناپایدار، ناتمام ماند

 

مسئولیت این نشریه را مولوی عبدالروف خان کندهاری فقید ، متخلص به «خاکی»، سرمدرس مدرسهشاهی (درسگاه علوم دینی در مسجد چوب‌فروشی کابل) بر عهده داشت و مولوی نجف‌علی فقید ازاستادان دارالعلوم حبیبیانا ( لیسه عالی حبیبیه)، معاون ایشان بود.

 

چنان‌که علامه عبدالحی حبیبی  فقید در کتاب جنبش مشروطیت در افغانستان توضیح می‌دهد، تأسیساین نشریه به ابتکار منوران  و دانشمندان مدرسه شاهی و دارالعلوم حبیبیه صورت گرفت. آنان اینپیشنهاد را به امیر حبیب‌الله خان ارائه کردند تا:

 

«انجمنی از دانشمندان افغانی به‌وجود آید، تا یک جریده پانزده‌روزه به نام سراج‌الاخبار افغانستان درکابل نشر نماید.»

(نقل از صفحه شش همان کتاب)

 

اما این حرکت روشنگرانه، به مذاق استعمار و اعیان دربار خوش نیامد ، و سرانجام، «سرپنجه استعمارگلوی آن را گرفت» و نشریه به‌گونه‌ای ظالمانه توقیف گردید.

 

مولوی عبدالروف «خاکی» ، روحانیِ مشروطه‌خواه و پیشگام بیداری ملی

 

مولوی عبدالروف خان کندهاری ، از رهبران فکری مشروطیت اول، فرزند مولوی عبدالرحیم کاکرقندهاری شهید بود؛ عالمی که در خرقه مبارک، به دستور مستقیم امیر عبدالرحمن خان به شهادت  رسید. با این‌همه، اعضای این خانواده در برابر استبداد خاموش نماند و فرزندانش در مشروطیت دوم ونهضت امانی نقش برجسته‌ای ایفا کردند.

 

از جمله، مولوی عبدالواسع کندهاری فقید فرزند دوم این خاندان، از علمای بزرگ روشن‌ضمیر، مدافعحاکمیت و سیادت قانون و مؤلف نخستین قانون جزای کشور با عنوان تمسک‌القضات امانیّه بود ،شخصیتی که بحق به‌عنوان «پدر تقنین افغانستان» شناخته می‌شود، که متاسفانه سرانجام توسطحبیب‌الله کلکانی اعدام گردید.

 

میراث فکری و ادبی این روحانی منوّر

 

مولوی «خاکی» فقید، افزون بر جایگاه دینی و سیاسی، در زبان‌های عربی، دری و پشتو آثار متعددی ازخود به‌جا گذاشت و شاعری ذواللسانین بود. اندیشه او، آمیزه‌ای از دین، آگاهی ملی، آزادی‌خواهی واصلاح اجتماعی است.

منحيث حسن ختام ، اين ياداشت را با خشنودى روان ان ازاديخواه بزرگ و همرزمان شان ، دو بيت ازاشعارشانرا با دوستان شريك مينمايم  :

افغان اگر نظر فگند بر صلاح خويش

اول ببايدش كه بگيرد سلاح خويش

گر اصلاح وى ، طلب عيش و عشرتست

فرض است انكه محو كند اصطلاح خويش

با حرمت

Download irfan
مرکوال: انجنیر عبدالقادر مسعود
مسعود: ګران استاد دودیال صاحب زموږ په هیواد کې د عرفان او تصوف په برخه کې تصوفي او عرفاني اندونه او افکار، لیدتوګي او نظریات د ادبیاتو، اشعارو، وجیزو او مناجاتو له لارې په ډیر ښکلي انداز سره بیان شوي دي. تر هغه ځایه چې زه مالومات لرم تاسو په دې برخه کې یو شمېر علمي او ادبي څېړنې هم تر سره کړې دي غواړم په دې تړاو له ستاسو سره بشپړه د زړه خواله وکړم.
هیله ده چې د تصوف او عرفان د تعریف او همدا راز د تصوف او عرفان د مسلک او مکتب د لغوي رېښې او د هغه د تاریخ په اړه لنډ مالومات راکړئ؟ 
 استاد دودیال:
بسم الله الرحمن الرحیم.
لومړی مو د  تصوف او عرفان د تعریف او همدا راز د تصوف او عرفان د مسلک او مکتب د لغوي رېښې په اړه پوښتنه کړې ده، تاریخ ته به یې هم ورشو، خو تعریف او پېژند یې اول اړین دی.
د تصوف لپاره تر زرو پورې تعریفونه شته! شاید د الفاظو له حیثه لږ و زیات توپیر ولري، شاید هره طریقه کې یې د ارائې طرز توپیر ولري، خو منځپانګه او آخري فهم یې واحد او یو شانته دی. دلته به ډېر خلص ورباندې خبره وشي: 
1.    تصوُف  د (ت) په فتحه د نفس د پاکوالي او باطني- روحي تزکیې په خاطر د سلوکو پر آدابو ولاړه طریقه/ طریقې دي چې درویش/سالک (مُرید) ورباندې تګ کوي او موخه ورڅخه له مادیاتو او نفساني خواهشاتو پرهیز او خاص د الله(ج) د رضا لپاره کمال ته رسیدل وي. صوفي د دنیایي زرق و برق میلان نه لري، بلکې هغه د وړیو د ساده جامو لرونکي زاهدان چې باطني او روحي تجلا او سکون ته د رسیدو لپاره ریاضت کوي؛ ترڅو (یوکامل انسان) ورڅخه جوړ او د ټاکلي پیر د طریقت په ذریعه د نړۍ خالق وپېژني، د مخلوقاتو حقیقت درک، نفس کنترول، ښه اخلاق ترلاسه او ورباندې عادت او د شیطان له وسوسو فارغ اوسي. «ابن خالدون» د صوفي کلمه (وړین جامې) بللې دي. ځینو نورو بیا د کعبې چوپړیان بللي چې هغه وخت کې یې د ثواب لپاره دا خدمت کاوه. «سمعاني» وایي: صوفي کلمه د بني صوفیه څخه راغلې ده چې آل صوفان قانع او صابر خلک وو. یو شمېر نورو صوفي د (سوفا) معرب بللي دي چې له یوناني ژبې عربي ته راغلی او سوفا / سوفیا له سوفس څخه اخیستل شوی چې یونان کې حکیم او عالم ته ویل کېده. سوفسطایي او فیلاسوفیا هم دې سره تړلې دي، چې د الهي حکمت خاوندانو ته ویل کېدل. «ابو ریحان البییروني» هم همدا خبره منلې ده.  «محمدعلي موذن» هماغه ړومبنۍ خبره کوي چې اکثریت سالکان ورباندې توافق لري، هغه د (اصحاب صُفه) کلمه ده، صوفي منسوب دى  صُفې ته، يعنې صوفي منسوب دى اهل د صُفې ته، لکه قاضي چې منسوب دی  قضاوت کولو ته او حاجي چې منسوب دى حج ته، نو صوفي هغه چاته ويل کېږي چې د اهلِ صفا په صفاتو موصوف وي. ځینې نور بیا وایي: تصوف او صوفي د عربي ژبې د اشتقاق څخه ښکاري، چې دا د یو لقب په څېر دى. خو ځينې خلک بيا وايي چې تصوف له (صوف) څخه اخيستل شوی چې د پسه د وړۍ په مانا ده، ځکه پخوا وختونه به چې چا هم د وړيو څخه اوبدلې جامې واغوستلې، نو هغه سړي ته به يې (تصوف) لفظ استعمالاوه. لکه څرنگه چې د کمېس (قميس) اغوستلو ته د (تقمس) لفظ استعمالېږي. نو دا لفظ د تصوف د اشتقاق يو لامل د وړینو جامو اغوستل (پشمینه پوشي) کیدای شي، چې زياترو صوفیانو به همدا جامې اغوستې.
اوس چې د(تصوف) په لغات او اصطلاح بحث کوو، نو د دغه عربي لغات مانا به د عربو متصوفینو وینا او تعریف کې ولولو:  (التّصوّف اَرْبَعَةُ اَحْرُفٍ، تاءٌ و صادٌ و واوٌ و فاءٌ. التّاء: ترکٌ و توبةٌ و تُقی؛ و الصّادٌ: صبرٌ و صِدْ و صَفاءٌ؛ و الواو: وردٌ و وُدٌّ و وَفاءٌ؛ و الفاء: فردٌ و فقرٌ و فناءٌ.).
مانا یې داده: تصوف څلور حروف دي؛ ت، ص، و، او ف.  ت: د دنیا او مادیاتو ترک کول او توبه او پرهیزګاري،  ص:  صبر او قلبی صفا ؛ و: ورد، دعا او په ژمنه وفا او عمل کول او ف: توری د فقر او فنا مانا ورکوي.  
«محمد بن عبدالله»: تصوف داسې تعریف کړی دی:« مَنْ سَرَّهُ اَنْ یجْلِسَ مَعَ اللّه فَلْجْلِسْ مَعَ اَهْلِ التَّصَوُّف.» هر هغه څوک چې غواړي الله پاک ته نږدې(همنېشین) او محبوب شي، نو اهل تصوف سره دې همنېشین او مجلسي شي.
یوه بله ډله بیا د صوفي او تصوف په اړه وایي: تصوف له (صف) څخه اخيستل شوی. هغه پدې مانا چې د قيامت په ورځ به ټول مخلوقات د څښتن تعالى په دربار کې حاضرېږي. او متصوفه ډله به د خپلو زړونو له وجې په لومړي کتار (صف) کې ځاى ولري.
د موذن په کتاب( تحفه ی عباسي) کې یې (صوفي) کلمه له لاندنیو اخځونو مشتق شوې بللې ده:
۱. صوفي په اصل کې صفي و. دا هغه فقیر مشربه کسان او زاهدان ول چې د رسول اکرم(ص)  په جومات کې به په عبادت بوخت وو، لکه  «سلمان، ابوذر او مقداد» او یو څو نور. همدوی د درویشانو هغه لومړنۍ  فرقه وه چې د مادي دنیا په پرېښودو یې ځان ته (صفي) ویل. همدا صفي د صوفي په پرتله اهل صُفي ته نږدې اشتقاق دی، صوفي له صفا څخه مشتق ده، چې له تیاره، جهالت، کدورت څخه پاک او په پاکي او صفا کې روڼ ځلیږی.
۲.صوفي د صف له کلمې مشتق ده چې د نظم او ترتیب په مانا دی. دوی هغه مُقرب کسان وو چې د جومات لومړی صف کې به کیناستل. نامتو صوفي او سالک «سهروردي» همدا خبره په دې بڼه راوړې وه: لانهم فی الصف الاول بین یدی‌الله عزوجل بارتفاع هممهم و اقبالهم... چې ډېر صوفیان د «محمدعلی موذن او سهروردي» خبره مرجع بولي. لنډه دا چې: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ مَا لَـهَا وَ مَا عَلَيْهَا.
په خپله د تصوف لویو پیرانو هم تصوف د خپل نظر سره سم را پېژندلی دی. د نامتو سالکانو له ډلې څخه د تصوف لومړنی تعریف «معروف کرُخي» کړی وو، چې لنډیز یې له ظاهري او باطني ناپاکیو ځان ژغورل، په رېښتياوو عمل کول او د خلکو له مالونو څخه د نا امېدۍ  (مخ اړول) دي. داسې هم ویل شوي دي چې: تصوف د فاضله اخلاقو مکتب دی او چا ورته د رباني عشق حصول یا الهي ریښتینې مینې ته رسېدل ويلي دي. «حضرت شيخ عبدالقادر جېلاني (رح) » وايي چې د خداى (ج) او بنده تر منځ د حجابونو لېرې کول تصوف دى.
«نعمت الله ولي» فرمایلي وو: تصوف په الهیّه اخلاقو ځان سمبالول دي. ویل کیږي چې «ابوسعید ابوالخیر» او ملګري یې د سفر په بهیر کې چې کله یوې ژرندې ته ورسېدل، هلته  یوه شېبه دمه شول. دا وخت یې د ژرندې د یو عینی مثال په ښودلو، خپلو مریدانو او ملګرو ته تصوف داسې ورپېژندلی وو: تاسو پوهیږئ چې دا ژرنده څه وايي؟ ژرنده وايي چې زه د تصوف نښه یم،  زیږه او لواړ میده او نرموم، خپل شاوخوا په طواف کې یم، خپل ځان کې په سفر یم او هغه څه چې نه راسره ښايي هغه ټول له ځانه لرې کوم. «شبلي علیه الرحمته» ویلي وو: تصوف د بشر په فکر او ژبه د ربانیّت ستاینه ده. 
د تصوف بل نامتو عالم «شاه ولي الله» وایي: شریعت له طریقت پرته مازي فلسفه ده او طریقت له شریعت پرته الحاد او زندقه ده. په دې ډول سره ده د شریعت او طریقت(دواړو) اهمیت او تعریف ښودلی دی.
«قاضي ثناءالله پاني پتي» وایي:د چا چې ظاهر نه وي پاک، د هغه باطن نسي پاکېدلای. د ده منظور دا دی چې باطن په تصوف سره پاکیږي، ظاهر څخه یې موخه بدني عبادات دي. په بله وینا؛د ظاهر د پاکوالي څخه مراد د ظاهري اعمالو پابندي ده چې په علم فقه کې بیانیږي او د باطن د پاکوالي څخه مراد پر باطني اعمالو پابندي کول چې د هغه بیان په علم تصوف او سلوک کې کیږي.
د «ابو محمد جريري» په قول: تصوف د هر اعلى خلق کې داخلېدل، او له هر رټل شوي خلق څخه د وتلو او ترک کولو نوم دى. 
«جنېد بغدادي» ویلي وو: له څښتن تعالى سره داسې اړيکې ټينگول، چې پرته د هغه له پاک ذاته له بل چا سره دې هېڅ اړيکه  نه وي.
«رويم احمد بغدادي» بیا تصوف په اوصافو سره تعریف کړی دی، هغه وایي: د تصوف پېل په درې شيانو کېږي: لومړی- فقر او افتقار په کلکه سره نيول، دویم- ايثارګري او قرباني (مالي او د اړتیا پرمهال ځاني) او درېیم- له کوم شي سره تعرض، يا د يو شي اختيارول پرېښودل.
او «امام سهروردي (رح) » په عوارف المعارف کې و صوفیان کرامو ته د پېښېدونکو حالاتو او کیفیاتو په اړه فرمایي: چې «حضرت سهل بن عبد الله رح» وفرمایل:« کُلُّ وَجْدٍ لَایَشْهَدُ لَهُ الْکِتَابُ وَالسُّنَّةُ فَبَاطِلٌ»
ژباړه: هر هغه وجدي کیفیت/څرنګوالی چې قرآن او حدیث یې شاهدي نه ورکوي هغه باطل دی.
څرنګه چې تصوف تعریف لري او یو څو تعریفونه مو پورته وویل، دغسې هم صوفي د ځینو متصوفینو له خوا تعریف او راپېژندل شوی دی لکه «حسېن بن منصور»  چې وایي: د صوفي ذات يو وي، نه بل څوک (له څښتن تعالى څخه پرته) دی مني، او نه دی له څښتن تعالى څخه پرته بل څوک مني. ځنې نور بیا د صوفي صرف اوصاف بیانوي لکه چی وایي: صوفي هغه ریښتینی سالک  دى، چې د اړتيا او محتاجۍ په وخت کې آرام او قانع وي، او که چېرې څه ورسره وي، نو اېثار او قربانۍ کې يې نظير نه وي.
یوه یادونه ضرور بولم، هغه دا چې؛ بېلابېل تعریفونه شته، کم او زیات یو بل سره توپیر لري، نو که ځینې ټکي سره ورته وو، تکرار احسن یې وبولئ.
ځینې لیکوالان دا هم وایي چې (صوفي او تصوف) د لرغوني یونان د حکمت خاوندان وو چې د اپلاتون شاګردان بلل کېدل. دا خو لا یو خوا: ځینې نور بیا مسیحیت او مانویت د تصوف پیل بولي. هندوییزم کې هم د دوی د دین له مخې صوفیان شته. ښکاره خبره ده چې د هر دین پیروان د خپل دین اصول پالي، د خپل معبود عبادت کوي، ستایي یې او رضایت یې غواړي، ځینې د معبود د رضایت او ثواب د ترلاسه کولو لپاره ګوښه شي او د ژوند له نورو برخو مخ اړوي او د ملنګی ژوند غوره کوي، دغه ډول حالت ته دین پېژندونکو (د صوفي ژوند، ویلی دی، دوی دا ډول مشابهت د هندوانو روژه او د عیسیویانو کلیسا ته تګ او نورو دلمانځلو طریقو کې هم په ګوته کوي او دینونه او لمانځنې تعریفوي. دلته موږ  د نورو دینونو صوفي سره کار نه لرو، خو بالعموم اشراق او زموږ اسلامي څېړونکي اسلامي تصوف او صوفي  د قرآن عظیم الشان او سنتو تعلیماتو سره مرتبط بولي، یو شمیر لویدیځ څیړونکي لکه “پتروشفسکي” ، “بویي ماسینیون” او “سیدني سپنسر” هم تصوف فقط د اسلام مبارک دین پورې اړوند بولي. د دوی اکثریت په دې متفق دي چې تصوف په لغت کې یې صوفیه او بیا صُفه او اهل صُفه پورې رسوي، منظور ورڅخه د صدر اسلام هغه مبارک صحابه وو چې د نبوي جومات په صُفه به سره ټولېدل. د دې اصطلاح نور تشریحات هم شته، لکه د وړین کوڅو اغوستونکي، د الله پاک فقیر مجازه او خاکساره بنده او داسې نور.  طریقت او بیا حقیقت ته رسیدل د شریعت یوه برخه او د اسلامي شریعت څخه جلا نه دی. د صوفي موخه د الله پاک رضا ترلاسه کول، نېک صفات لکه حِلم، صبر، توکل، صِدق، رضاء بالقضاء او داسې نور په ځان کې راوستل، له حرص او دنیا پرستۍ پرهیز او یواځې د ورځني ژوند لپاره په مکفي معیشت قناعت کول او خلکو سره ښه چلند دی.
د تصوف موضوع د صدر اسلام له دور څخه وه، فقه کې هم بیان شوې ده، د بیلګې په توګه؛ «امام ابوحنیفه (رح) » د فقه علم کې دوه ډوله نیات او اعمال راښيي؛  ظاهري او باطني اعمال. دا ټول الهي احکام او د دین اساسات دي،خو لږ یې په توپیر سره ښودلي دي. متاخرینو علماؤو د هوسایۍ په خاطر ظاهري اعمال لمونځ، روژه، حج، زکات، نکاح، طلاق، د معیشت په خاطر کار او تجارت، اجاره او کښت او فلاحت او نورو په اړه یې د قرآن عظیم الشان، سنتو او قیاس له مخې سره را یو ځای کړل نوم یې فقه کښېښود او باطني اعمال لکه، اخلاص، صبر، شکر، زُهد او د نفس د پاکۍ لپاره تلاش یې جلا را یو ځای کړل او دا یې طریقت او تصوف وبلل. امام ابوحنیفه فرمایلي چې دې برخو کې که کوم غامض ټکی‎ یا د حالاتو او محلاتو او نورو عواملو په  اثر بدلون راځي مسلمانان به د قران شریف، سنتو او قیاس څخه علاوه اجماع کوي او د حل لاره به مومي. 
په دې توګه د تصوف مانا او له تاریخي پلوه یې کتنه ښکاره کوي چې د تصوف موخه د  غیر انساني اعمالو، ناروا، حرام خوړولو، غرایزو او شیطانو وسوسو ته د تسلیم کېدو، رذالت او نفاق او شقاق څخه ډډه  او په حميده اخلاقو متصف کېدل دي. يعنې ټولې ناوړې ښکارندې غندي او مسلمان باید ورڅخه ځان وساتي لکه : دروغ، جعل او دوکه، بُخُل، جنګ، قتل، عُجب، رِيَاء، حَسَد، حُبُ الدُنيا، کِبر او داسې نور له ځانه ليرې کول او نېک صفات لکه حِلم، صبر، تواضع، توکل، صِدق، رضاء بالقضاء او داسې نور په ځان کې راوستل دي. 
د فقهی په رڼا کې او د متاخرو علماوو په هڅه تصوفي بحثونه د (علم تصوف) تر بریده رسېدلي دي. د علم تصوف موضوع د نفس تزکیه، د الله پاک قُرب، د مبارک نبی محبت، روحي ارامش، له هرې کبیره او صغیره ګناه پاکي او د دې ټولو لپاره لارښوونې او د دې ټولو له ذاتي عوارضو څخه بحث کول دي. د علم تصوف موضوع هغه عوارض دي چې دغو ټولو  ته د ذات يا مساوي له جهته عارضيږي او يا په مشخص ډول سره، نو په علم تصوف کې د حق رب تعالى له ذاتي صفاتو يا اضافي صفاتو، يا ذاتي اعتباراتو، يا له قرب بلاکيف د سبحانه وتعالى څخه بحث کېږي، نو د علم تصوف موضوع د الله تعالى ذات دى او د علم شرافت په اعتبار د شرافت د موضوع سره وي ،نو علم تصوف اشرف د علومو دى او ځینې وخت ورته علم باطن هم ویل شوی دی، ځکه چې موضوع يې ذات د الله تعالى او دغه سپیڅلي ذات ته قُربت دى.
باید هېره نه کړو چې د تصوف او عرفان په اړه بحث زښت زیاتې باریکي لري. د تصوف بېلابېلې طریقې خپله شیوه لري، که یوه طریقه سماع روا بولي، بله یې روا نه بولي. د وحدة الوجود او وحدة الشهود بحث دومره باریکه موضوع ده چې د ډېرو مناظرو او جدالونو لامل شوی دی. له دنیا او مافیها ګوښه کېدل او د ریاضت مسئله هم د ټولو اهل سلوک په رایه یو شان د منلو نه ده. د ځینو اصطلاحاتو تعریف هم په بیلابیلو ډولونو شوی دی او داسې نور مسایل. 
موږ خپل بحث کې صرف عمومي  مسایل یاد کړل، د اختلاف ټکیو ته به نه ورځو. د جزئي اختلافاتو سره سره، د بیلابیلو طریقو د موجودیت انکار هم نشي کېدای. د بیلګې په توګه به یو اختلاف دلته راوړو: 
دا چې یو شمیر څېړونکو تصوف د نبوي دور اهل صُفه ته منسوب بللی، نو یو شمیر نور بیا وایي: د تصوف په باب دوه  شکونه او ستونزې شته، يو دا چې دغه نوم  او اهل صُفه  یعنی لومړني صوفیان په نبوي (ص) دور کې نه  وو، خو د دې د وضاحت او دلیل لپاره نورو اسلامي پوهانو داسې  نظر او ځواب ورکړى دی:  په عظيم الشان قرآن کې دغه نوم  د (تزکيه)په کلماتو سره راغلى، د صحابه کرامو (رض) پر وخت (احسان) د دې وصف  ياد شوى او بيا د تابعينو په عصر کې ورڅخه تصوف  جوړ او بالعموم زُهاد صوفیان ونومول شول. د دغې اصطلاح په اړه «ياقوت» په معجم البلدان کې  وایي : ډېر پخوا د عراق په موصل ښار کې عبادت کوونکيو ترسايانو ښځو ته په عربي اشعارو کې (صوفيه) ويل شوي و، چې مذکر يې (صوفي) دى. دوى به وړينې جامې اغوستې. نو تصوف د عربي ژبې د ګرامر د قاعدې له مخې  د تفعل  پر وزن تصوف شو. په دې توګه له صوف او د صوفي له  نوم او صفت څخه تصوف جوړ شو.
د تصوف بله ستونزه دا ده، چې د نفس تزکيه  چې د (تصوف) معادل صفت و، له ډېر پخوا په منسوخ شويو اديانو او يوناني فلسفه کې هم موجوده وه، خو شکل او ماهيت يې بدل شوى او اوس اسلامي ادبیاتو او آثارو کې رواج شوی دى. دا چې صوفي او تصوف یونان کې هم په یوه بله بڼه موجود و، نو نوميالي عالم «امام غزالي (رح) »وايي، چې دا کلمات  يوناني فيلسوفانو له انبياء کرامو څخه غلا کړې دي. 
د تصوف او د تصوف د بیلابیلو طریقو د رامنځته کیدو تاریخ له یوې سیمې تر بلې توپیر لري. له جزیرة العرب او بیا منځني ختیځ، عراق او بین النهرین څخه نیولې د آریائیانو تر سیمو پورې دود او پراخ شوی دی. واقعي زاهدانو او عارفانو له هماغه پیل څخه یې ځان له سیاست او سیاستوالو ساتلی دی. اسلامي څېړونکو او دیني واعظانو تصوف ته تل پام اړولى، څرگنده تقوا يې ظاهري فقه او تصوف يې باطني فقه گڼلې ده. قرآن عظیم الشان هم حکم کوي، چې له پټو او ښکاره گناهونو ځان وساتئ. پټ گناهونه له زړه سره اړيکې لري، چې د نفس له پرله پسې رياضت او پاکۍ پرته يې مهارول ناشوني دي.
د پوښتنې بله برخه مو د تصوف د تاریخ په اړه ده، دلته به لومړی دغه مخینه لومړی اسلامي نړۍ کې او بیا به یې افغانستان کې ډېره لنډه ولیکو: 
کله چې د اسلام ستر پیغمبر «حضرت رسول اکرم (ص) »وفات شو، هغه ژوندي کسان چې د مبارک حضور کې حاضر وو، هغه اصحاب یا صحابه وبلل شول، هغه خلک چې وروسته له دوی نړۍ ته راغلي ول او کشران ول، نو هغوی ته تابعي ويل کېدل، ځکه چې د پېغمبر عليه السلام له يارانو سره به يې خبرې کړې وې، او هغوی به چې ليدلي ول یعنی صحابه، نو دوی به دا نوم ښه لوړه درجه ګڼله  او وياړ به يې پرې کاوه. زیاتره موثق او مرجع حدیثونه له همدوی نقل شوي دي. بيا چې له دوي څخه وروسته کوم خلک پېدا شول، درېیم نسل او ډېر کشران (اتباع التابعين) وبلل شول. لدې څخه وروسته د ځانځانۍ دوره پېل شوه. ډلې ټپلې راپيدا شوې. نو پدغه وخت کې يوه ځانگړې ډله وه، چې خلکو به د زاهدانو او عابدانو په نامه يادوله. خو کله چې بدعتونه راپېدا شول، نو هرې ډلې به دا دعوه کوله چې په دوی کې هم زاهدان شته، پدې وخت کې د اهل سنتو څخه هغه ځانگړې ډلې چې خپل نفسونه يې د الله تعالى په لار کې وقف کړي ول، او خپل زړونه يې له بې پروايۍ څخه ترخپلې وسې خوندي ساتل  ځان اهل صُفه ته منسوب کړ،  د خپلې لارې لپاره یې د متصوفینو او اهل تصوف نوم غوره کړ، چې وروسته بيا په همدې نامه(صوفيان) ونومول شول. اسلامي هیوادو کې دا نوم په دويمې هجري سپوږمېزې پېړۍ (اوومې عیسوي پیړۍ) کې پراخه او عام شو. اسلامي فلسفې په منځنیو پېړیو کې د قدیمي فلسفې او د مسیحیت د فلسفې په پرتله غوره ځای ونیو. دا فلسفه د نصوصو او احکامو په رڼا کې د یو پوخ بنسټ په توګه ټینګه شوه چې له اسلامي احکامو سره برابره وه. کله چې مسیحي علما د ایتالیا جنوب و اسپانیا کې له اسلامي فلسفې سره مخامخ شول، اسلامي تمدُن او اخلاق یې ولیدل، حیران شول. بالمقابل مسلمانان هم د ریاضي، نجومو، منطق او هغې طبیعي فلسفې سره چی یونان کې رامنځته شوې وه او روحیاتو(علم النفس) سره چې ارسطو پکې نظرونه ورکړي وو، اشنا وو او نور هم ورسره آشنا شول. د وخت په تېرېدو سره اسلامي فلسفې آن په مسیحي فلاسفه وو اغیز وکړ. ایتالیایي «دانته»، «بلخي ابو علی سینا» او «اندلسي ابن رشد» د نړۍ ترټولو غوره عالمان او فیلسوفان وبلل. یو وخت بیا اسپانیا د یونان د حکیمانو خبرې پرېښودې او په خپله د اسلامي ارشاداتو په رڼا کې اوچت مدنیت ته ورسیده او په لسمه میلادي پیړۍ کې یې د اوج دوران و، خو لاهم د بغداد، کوفې او ټول منځني ختیز پرتم ته نه رسیده. د ختیځ عقلي نبوغ او د مسلمانو فقهاوو اثار ډېر برجسته وو. د «اخوان الصفا» فلسفي خبرو اسپانیا او ایتالیا ونیوله، د «ابوسلیمان سیستاني» نوم وپېژندل شو. دې وخت کې د زاهد، صوفي او اعتزالي او مالکي او نورو ترمنځ هیڅ اختلاف نه و. د ابن سینا له نوم وروسته «فارابي» د مطالعې او منطق څیړونکي اغیز لاندې راوستل، سره له دې چې اهل حدیث یو څه افراط کاو، خو په مجموع کې اسلامي فلسفې د یوې بشرپاله او اخلاقي فلسفې په توګه تر اروپا شهرت وموند. اسلامي تمدُن د هغه وخت عقلي او نقلي علومو سره مرسته وکړه او معنوي انکشاف بشریت بدل کړ. دا و د نړۍ په کچه د اسلامي فلسفې او د تصوف او زُهد مبدا او لنډې تاریخچې ته کتنه، خو افغانستان ته چې کله د اوومې میلادي پېړۍ پای او د اتمی میلادي پیړۍ اوایلو کې اسلام راغی، زموږ نیکونو په اسلام ایمان راوړ، تصوف او دا نور نومونه چا نه پېژندل. ورو ورو زموږ په اوسنۍ خاوره یعنی د عراق او ماوراالنهر ختیځ خواته داسې مسلمانان پیدا شول چې د یونان او نورو علومو څخه خبر ول، د سیمې د یو شمیر ژبو ترڅنګ یې عربي هم ښه زده شوه، نو دوی په قران او حدیثو کې مطالعه وکړه. اوسني افغانستان کې لوی موقوفات تاسیس شول او په مدارسو کې شاګردان روزل کېدل. د ختلان مدرسې نوم درلود. «بن زوطي» چې کابل کې یې نړۍ ته سترګی پرانیستې وې له «امام اعظم ابوحنیفه» وروسته لوی جید دیني عالم شو، زموږ بل لوی عالم «ابوعبدالله مشهور په ابن المبارک مروزي (کتاب الزهدوالرقایق) وکیښ چې د زُهد او تصوف یو لومړنی او ابتدایي زړی و. «امام احمدبن هلال مروزي»، «ابو داوود سیستاني»، «عبدالله بن نصر مروزي»، او یو څو نورو د قران په ترجمه او د احادیثو علم کې لوی خدمتونه وکړل. «موسی جابر بن حیان خراساني، ابومعشر بلخي، ابن قتیبه مروزي، احمدبن الطیب سرخسي، ابوزید احمد بن سهل بلخي، ابو الحسن شهید بلخي، ابوسلیمان سجستاني، ابوالخیر، ابوریحان البیروني، ابن سینا، ناصرخسرو بلخي، د ابوزید احمد بن سهل بلخي نامتو شاګرد ابوبکر محمد بن زکریا هغه څوک ول چې طبیعي علومو، کیمیا او نجوم کې یې ساری نه و. ابن سینا د طب برخه کې ستر نړیوال نوم دی. 
داسې یو نظر موجود ده چې لږ وخت کې په اوسني افغانستان کې د اسلام د فلسفې، د احادیثو او د قران تفسیر کې د پرمختګونو او لویو لویو خدمتونو علت دا و چې افغانان فطرتاً بشردوست، مهربان، متقي او نیکو کار وو. ښه کوه بد مه کوه د دوی هغه شعار و چې له اسلام مخکې یې عمل ورباندې کاو، هغه جهالت، شرک او منکرات چې د جاهلیت عربو کې وو، دلته نه وو. زرتښت ډېر عالي اخلاق روزلي وو او ګفتار نیک رفتاروکردار نیک باندې یې د خلکو باور کلک کړی وو. د اسلام له راتګ وروسته، له بلخ، تر هرات، غزني او کابل پورې مدرسو کې علوم تدریس کېدل. په همدې خاطر اوسني افغانستان د اسلام لوی او جید علما نړۍ ته وروپېژندل چې د ټولو نومونه ذکر کول دلته نشي کیدای، خو خاصتاً د تصوف، عرفان او زُهد د تاریخ په اړه به لنډه خبره وکړو.
دعباسي خلفاوو قدرت په مسلمانانو سخت تمام شو، دا ځکه د صدراسلام او د خلفای راشده عدالت نه و پاتې، د قدرت سیالي پیل شوې وه. د ظلم او د خانانو مُشقت عام خلک تنګ کړل، ابن خلدون مجبور شو چې د شتمن او مزدور د ګټو تضاد وښیي او د پانګې د تجمع لومړنی مُفکر همدی و. ده د نسلونو بهیر هم بیان کړ. د ناصر خسرو بلخي علمي آثار، فلسفي بیانونه، د حکمت لیکنې، د هندسې او فلکیاتو په اړه پوهه، شعر او ادب کې لوی لاس د افغانستان د یوولسمی پیړی ویاړ دی. د ده زادالمسافرین کتاب اوس هم نوم لري. 
له دې امله چې زموږ د نیکونو اخلاقو او معنوي ارزښتونو او د زرتښت د احکامو اخلاقي میراث د اسلام له دین سره ډېر مطابقت درلود، نو د اسلام برخه کې یې لازیات دقت وکړ. ورو ورو د وخت په تېریدو سره اوسني افغانستان کې نه یوازې زُهد او تقوا، بلکې د اسلامي عرفان د خپرولو څرک ولګېد. لوی فقهی عالم او نامتو امام ابو حینفه هم د همدې خاورې و. امام اعظم ابو حنیفه مسلمانانو کې زښت زیات محبوبیت وموند. همدا وخت اوسني افغانستان کې دیني اثار وکښل شول او د اسلام دایره یی دجغرافیې له پلوه  نوره هم پراخه کړه. هغو خلافتونو چې دارالخلافه یې بغداد کې وه، افغانستان ته په ډیره هیله او درناوي سره کتل. صوفیان او اهل زُهد وروسته را څرګند شول. دوی قناعت، تواضع، تقوا، تفکر، تسبیحاتو، ریاضت، طهارت، په زړه کې تفکر او قلبي محسوسات توصیه کول، همدوی اهل تصوف وبلل شول. البته د دوی د توصیې او نصیحتونو په وړاندې یو شمیر کسانو شک او مخالفت هم وکړ. دا هغه کسان وو چې ځانو ته یې فقها ویل، خو د اسلامي تصوف او عرفان څخه پوره خبر نه وو، بلکې تصوف یې د بودایي مانوي، افلاطوني مثالیاتو، شیوایي عقیدې، د سانکیانو اشراقیت او فلوطیني فکر څخه اغیزمند بلل. هغه لومړني اسلامي متصوفین چې دلته را څرګند شول دا وو: «سهروردي، فارابي، ناصرخسرو» او یو څو نورو چې ویل یې حقیقت ته درسیدو لپاره باید له شریعت څخه طریقت ته ورسیږو او بیا د کشف او شهود له لارې دحقیقت اتصال او معرفت ممکن کیږي. البته عاطفه او قلبي صدقیي ورته شرط ایښی و. دوی د حاکمانو په وړاندې انقیاد ونه مانه، هر ډول تعصبات یې رد کړل، د بزګرانو، فقیرانو او بیوزلو په حال یې زړه وسوځاوه. د شریعت، طریقت، توبې، ورع، زُهد، فقر، صبر،توکل او رضا توصیه یې کوله. د دې پایله یې مراقبت، قًرب، محبت، خوف، رجا، شوق، اُنس او بالاخره اطمینان، فنافي الله او بقافي الله ښودله. دوی ځانو ته عابد، زاهد او عارف ویل. افغانستان کې لومړني او مشهور اهل تصوف او عرفان «ابوسعیدابوالخیر، عبدالله انصاري، ابراهیم ادهم بلخي، ابویزید، بسطامي، بایزید، عبدالکریم ابوالقاسم قشیري خراساني او نور وو.» دوی هر یوه بیلابیل آثار لیکلي چې ډېر نامتو دي لکه د خواجه عبدالله انصاري اثار او نور. له دې ټولو سره سره زموږ هیواد کې تصوف او خانقاوې او پیرو مرشد کامل عمومیت ونه موند، دا ځکه تصوف او طریقت چې په حقیقت کې پر شریعت د عمل کولو دوهم نوم و، په دې کې له یوې اوږدې مودې راهیسي اختلاف او التباس را روان و، آن دا چې ځینو فقهاوو دوی ته په شک کتل چې ډېری ناپوهانو د یو څو بزرګانو رسمونه او عادتونه او ډېرو نورو د دوی غیر اختیاري کیفیتونه او د وجد حالات تصوف ګڼلی و، خو یو شمیر د خلکو د فریب لپاره افراط ته مخه کړه او تصوف یې یوه وسیله وګرځوله، په تدریج سره د مقصود او غیر مقصود ترمنځ د نه توپیر له امله ځینې خلک له دې لارې د زیاتې سختې او د عمل وړ نه ګڼلو لامله مایوسه شول او ځینې بیا د غیر شرعي امورو د ترسره کولو او د شریعت خلاف عادتونو او اخلاقو سره سره د یؤ څه حالاتو او ښو خوبونو د لیدلو لامله د ځان اصلاح او د اعمالو د پابندیو څخه بې فکره شوې  وو، د دې غلطیو د اصلاح لپاره په کار وُه چې اصلاحي ګام اوچت شي، یا له ریاکارو پیرانو مخ واړول شي. یو شمیر واقعي زُهادو او صوفیانو دا منله چې ځینې فرصت طلبه او جا طلبه کسان د (پیر) په نومونو خلک دوکه او خپل اغراض عملي کوي. 
د دیني علماوو په عقیده؛ له دې حقیقت هیڅوک انکار نه کوي چې شیطان په هرڅه کې عاجز بنده دوکه کوي، آن د تصوف په نوم ځینې کسان د شیطان په لمسه غلطه استفاده کوي؛ په تازه نویو پیړیو کې ځینې وخت دوکه باز، مکار، شهرت طلب او مادیات پرست کسان ظاهري عبادت د خلکو د دوکې لپاره کوي، خو باطن کې مخلص او صادق نه وي، دوی د دغه عدم صداقت او د خلکو د درناوی د جلبولو لپاره ځان تصوف کې نغاړي، کاذب وجد کوي، له مُرید د سوغات او تُحفې تقاضا کوي، نو ځکه که کوم جاهل صوفي له دې خلاف حالاتو دعوه کوونکی وي هغه په فتنه کې غرق درواغجن صوفي وي.(عوارف برحاشیه احیاءالعلوم ۱/۲۸۰)، صوفیان بیا د شریعت هغو وعظ کوونکو ته وهابیان وایي چې تصوف نه مني.
د څلورمې قمري پیړۍ مشهور «امام ابوالقاسم القشیري» چې کوم پیغام د خپلـې زمانې د صوفیانو کرامو په نامه په «رساله قشیریه» کې لیکلی، هغه کې یې هم د سنت اتباع او پیروي د صوفیانو کرامو اصل وظیفه بللې ده، خو له هغې عدول منافقت بولي. له دې معلومه شوه چې ځیني جاهل استفاده جو صوفیان چې دا وایي چې شریعت او طریقت دوه بېلي بېلی لاري دي، ګمراهان دي. یو کار چې په شریعت کې حرام وي هغه کېدلای شي چې طریقت کې حلال شي؟ نه! دا قطعا ګمراهي او ښکاره بېدیني ده او د ټولو صوفیانو کرامو د مسلک مخالفت دی. داسې نور مثالونه هم شته چې ځینو غولیدلو کسانو د پیرۍ او مریدۍ او تصوف په نوم د اصیل عرفان نوم بد او اعتبار یې سقوط کړ. آن دا چې ځینې ښکاره شرک ته ووتل. په دې اړه یو مشهور نقل قول شته  چې لیکي (...تصوف او طریقت چې په حقیقت کې پر شریعت د عمل کولو دوهم نوم دی، په دې کې له یوې اوږدې مودې راهیسي اختلاف او التباس را روان و، چې ځینو ناپوهانو د یؤ څه بزرګانو رسمونه او عادتونه او ډېریو د دوی غیر اختیاري کیفیتونه او د وجد حالات تصوف ګڼلی و، د مقصود او غیر مقصود ترمنځ د نه توپیر له امله ځیني خلک له دې لارې د زیاتې سختې او د عمل وړ نه ګڼلو له امله مایوسه شوي وو، ځینې بیا د غیر شرعي امورو د ترسره کولو او د شریعت خلاف عادتونو او اخلاقو سره سره د یؤ څه حالاتو او ښو خوبونو د لیدلو لامله د ځان اصلاح او د اعمالو د پابندیو څخه بې فکره شوي ول، د دې نیمګړتیاوو د اصلاح لپاره ډېرې هڅې وشوې، ځینو نتیجه ورکړه، خینو نتیجه ورنه کړه...)
له دې خبرې هیڅوک انکار نه کوي، چې تصوف کې پخوانی ریاضت او صداقت یا نه دی پاتې یا ډېر لږ دی، دا حقیقت حتا «رحمان بابا» څو سوه کاله مخکې داسې بیان کړی و:
خدایه څه شول هغه ښکلي ښکلي خلک         په ظاهر په باطن سپین سپیڅلي خلک
هیڅ خندا مې له دې خلکو سره نشي      ژړوي مې هغه تللي تللي خلک 
خبر نه یم چې و کومې خوا ته لاړ شم           لیدی نشي هغه ما لیدلي  خلک
دریغه  یو ځلې خو بیا په دنیا راشي      له جهانه په ارمان وتلي خلک...
په دې توګه تصوف، پیري او طریقت یو له لوړو- ژورو ډک تاریخ لري. ډېره د تاسف خبره ده چې د وخت په تېرېدو سره تصوف څخه د قدرت او مادي امتیاز لپاره کار واخیستل شو، استعمار د خپلو موخو لپاره هسې په نوم (پیران) رامنځته او پراخه ولسونه یې د هغوی شاوخوا منسجم کړل، چې د دوی له مخ د نقاب په پورته کېدو مخلص مسلمانان ډېر ناراض او مایوس شول.  تصوف کې د جعل، دوکې، مادیات پالنې او تظاهر مسایل د زموږ سیمې ته د مغلو په راتګ سره را ښکاره شو. چنګیزیانو د اسلامي معارف غوره او بهترین آثار وسوځول او ډېر نور یې په اوبو کې واچول. ډېر دیني عالمان یې ووژل، چنګیز په خپله د خلکو د دوکې لپاره ځان مسلمان معرفي کړ، خو د حج له فریضې منکر و. تصوف که یو وخت یو فکري مکتب و، د مُغل له وخته را وروسته  یې ځینو سیمو کې سیاسي بڼه ونیوه. صوفیانو به د تیمور په څېر مستبدینو ته مشروعیت اعلان کړ، پاچاهي یې وروبخښلې او د هغوی تر تُورې لاندي یې، چي زیاتره به د مسلمانانو په ویني سرې وي، د اسلام د دین عظمت او د عدالت د ټینګېدلو دعاوي کولې. هغوی له پاچاهانو څخه تاجونه اخیستل او تاجونه یې بخښل.هغو خلیفه ګانو او سلطانانو چي شپې یې له ښایستو کنیزو او پېمخو غلامانو، آواز خوانانو، ښکلیو رقاصو او د شرابو له ډکو خمونو سره تېرېدلې د سیاست او قدرت غلامان شول، آن دا چې د اوسني افغانستان لویدیز کې د مغلو عسکرو ته یو کذاب ملا لاره وښوده او د وطن ساتونکي یې ماتې سره مخ کړل، حال دا چې مخکې تر دې به د صوفي یوه نصیحت یا یوه شعر ته خلکو دومره وژړل چي ږیرې به یې په اوښکو لمدې شوې او عوام به د ملایانو وعظ  د زړه په غوږونو اورېده. وروسته چې کله دوکه، کذب، ریا او تظاهر را څرګند شو، د مادیات پرستو دینکارو د خوشحالولو او د ولس د دوکې په خاطر پاچاهانو د مشهورو او مقتدرو صوفیانو لپاره لویي خانقاوې جوړولې او شتمنو، خانانو او ملکانو به هم، یا له وېرې او یا له اخلاصه، له هغوی سره مرستې کولې، خو په وروستیو پېړیو او کلونو کې یې د سیاست ترڅنګ، زیاتره تجارت ته مخه کړه او متاسفانه ځینې وخت یې  تجارتي رنګ ونیو. له بده مرغه اوس ځینو سیمو کې پیران او شیخان داسې کارونه کوي چې نه یوازې د اسلام له دین سره بشپړ مغایرت لري او آن دا چې څرګند کفر بلل کیږي، بلکې له هر مذهب او ټولو اخلاقي اصولو سره توپیر او اختلاف لري. ځینې نور غواړي خلک د پیر په نوم د دوی لاسونه مچ کړي، پښو ته یې پرېوځي او له تصوف څخه(کیس شخصیت) او د شهرت او باداري وسیله جوړوي.
البته باید ووایو چې له یو شمېر تصوفي اعمالو لکه د سکر حالت کې د شطحیاتو ویلو، د اناالحق شعار ورکولو، دکراماتو د لرلو ادعا او یو شمیر نورو ادعاوو سره خو پخوا هم دیني علماوو مخالفت کاو، خو په اوسنیو وختونو کي چي د اسلام په نوم د قدرت او مادیاتو غوښتنې، تروریزم او دهشت له اسلام سره تړلي بولي، نو د هغو دوکه مارو شیخانو، پیرانو او سپین پګړیو اعمالو ته توجه لازمه ده چي، په لوی لاس د دین نوم بدوي او مذهب خدای ناخواسته بدمعرفي کوي او په خپلو لېونتوبونو سره اسلام د غیر مسلمانانو او د اسلام د مذهب مخالفینو ته د دې مذهب د سپکاوي زمینه برابروي.
ځینو کړیو چې له تصوف او عرفان څخه پوره مطالعه نه لرله، هسې په نوم ډلې جوړې او د شرک او خرافاتو تر سرحده یې مسلمانان په جهل کې ډوب کړل. له همدې امله دغو وروستیو کی ریښتیاني او واقعي تصوف او عرفان ډېر لږ شته، چې دا به شاید وروستۍ ډیوې وي. اما دوکه، درواغ او جعلي پیران باید د ریښتني تصوف او عرفان تاریخ خړپړ نه کړي. هیله ده دغه موجوده مرکه د کذب او صدق دوو مفاهیمو روښانتیا کې مرسته وکړای شي.
ملاصاحبان په پیرانو هغه وخت غوسه شي، چې د کراماتو او آن د معجزو لاپې- شاپې کوي، لکه چې وایي د فلاني پیر پښو لاندې دیوال روان شو، فلانی به چې چیرې کیناست، هغه ځای باندې به شین چمن راشین شو!... دا ډول خبرې شرع نه مني. که له نورو اسلامي هیوادو تېر شو، افغانستان کې د طالبانو په دور څو پیران پکتیا او یو کابل ته راغلل، طالبانو ټول بېرته له وطنه وکښل. آن دا چې د پیرۍ او (تصوف) د یوې کورنۍ د پیر هغه زرګونه جریبه زمکه چې سرخرود کې یې د غنیمت په نوم نیولې وه ورڅخه واخیسته، نو دا ډول مادیات خوښوونکي او دنیا پرست دوکه بازان اهل تصوف او عارفان نه دي. دلته ده چی د شریعت مشکل له کاذبو صوفیانو سره را پیدا شو، خو دا په دې مانا نه ده چې اوس زاهد، متقي او پرهیزګار خلک نه لرو یا هم خدای ناخواسته د الله پاک له اوامرو نافرماني زیاته شوې ده.
د تصوف د تاریخ په اړه هم نظریات مختلف دي، خو اکثریت د اسلام تاریخ لیکوال یې له دوهمې پیړۍ را دېخوا بولي، اکثریت په دې خبره موافق دي چې لومړی ځل (ابوهاشم کوفي) د صوفي په توګه راڅرګند او خپله طریقه یې تبلیغ کړه. دغه موضوع وروسته په تفصیل روښانه کوو.
مسعود: د تصوف او عرفان نوموتي سرلاري، مشایخ او پېژندل شوي بنسټ ایښودونکي څوک ول؟ مهرباني وکړئ د هغوی د اندونو او افکارو، باورونو او عقایدو او لیدتوګو په تړاو خپل لید راسره شریک کړئ.
استاد دودیال: زموږ بحث د اسلامي تصوف په اړه دی، نو غواړو چې خبره به یواځې د اسلامي ټولنو او ګاونډیو هیوادو او په تېره خپل هیواد پورې محدوده کړو، خو دا نه هیروو چې د هجرت له دوهمې پیړۍ راوروسته چې خصوصاً د مصر، شام  او بغداد له سیمو څخه تصوف مخ په لمرخاته(خراسان) خواته راغی، له هغه وخته تر اوسه د سیمې جغرافیې څو ځله بدلون موندلی دی، خو بیا هم دلته به عمدتاً په هغو مشایخو او عارفانو تمرکز وشي چې د اوسني افغانستان وربوی او شاوخوا اوسیدلي او په تېره بیا دري او پښتو ژبو باندې نښېرونه لري. پینځمه، شپږمه او اوومه پیړۍ دلته د تصوف اوج و، خو د دې مانا دا نه ده چې وروسته د تصوف او عرفان ډیوه تته شوه، بلکې تر دې وروستیو او آن اوس زموږ هیواد کې خانقاوې او صوفیان وو او دي.
د تصوف او عرفان څیړونکي د تصوف او عرفان د نامتو څېرو د اصحاب صُفه له دور څخه درې- څلورو نومونه  «سلمان، ابوذر او مقداد» یادوي، بیا ورپسې په دې نورو دورو کې ډېر نور نومونه یادوي. اهل شیعه حضرت علی کرم الله وجههُ د تصوف نامتو لومړنۍ څېره یادوي. له دې خبرې انکار نشو کولای چې صدر اسلام کې، په تېره مدینه کې د حضرت محمدرسول الله(ص) د هجرت د دورې پر مهال ټولنیزې پراخه اړیکې او د تبلیغ او اشاعت ساحه او امکانات محدود و. وروسته چې اړیکې پراخه شوې؛ په تیره کله چې د لیک او کتابت دور راورسېد، د تصوف د نامتو شیخانو او متصوفینو نومونه هم هر ځای خپاره او د تصوف دپېژندنې او د اهل سلوک، پیرانو او مریدانو او خانقاوو شمېر زیات شو.
دا چې ورو ورو اسلامي تصوف ، د تصوف طریقې، روزنه او افکار له پخوانیو څخه سینه په سینه متاخرینو ته څرنګه ولیږدېدل، هم په زړه پورې مسئله ده. زیاترو اهل تصوف هغو مخکنیو عارفانو ته اشاره کړې چې دوی یې بیعت کړی، سجاده نشین یې دي، یا یې د هغوی لاسنیوی کړی او د طریقت پیروي ورته ورڅخه پاتې ده، ځینو بیا د تصوف د علم لیږدیدل د یو علم په توګه بیانوي. آن دا چې دې ته باطني علم وایي. موږ ځکه د دوی نومونه دلته یادوو چې د دوی مستند او لیکلي آثار د ماخذ او سرچینې په توګه په لاس کې لرو. دوی خپلو آثارو کې د علم په توګه دې ته د(باطني علم) نوم ورکړی دی. یوې لنډې بیلګې او سلسلې ته به یې پام واړوو: 
د لومړنیو یا متقدمینو په نومونو کې د «امام غزالی» نوم مخې ته راځي. د اسلام د علومو او دانش په ډګر کې امام غـﺯالي رحمة الله هم په ظاهري او هم په باطني علومو کې نوم لري. ویل کیږي چې مربي یې «خواجه علي فارمدي رحمة الله» وو.  خواجه علي فارمدي(رح) د تصوف په نقشبنديه طريقهٔ کي لوړه رتبه، نوم او مقام درلود. امام غـﺯالي رحمه الله ليکي؛ ما د تصوف طريقهٔ شيخ ابو علي فارمدي رحمه الله څخهٔ تر لاسهٔ کړې وه. اضافه کوي: شیخ لوی شخص و، پهٔ عباداتو اؤ ﺫکر کې مې د هغهٔ مبارک لارښٶنه خپله کړه، د دوی له برکته مې له راز راز ستونزو او تکليفو څخه نجات حاصل کړ، هیلې مې پوره  او څهٔ چې مو غوښتل، هغه مې ترلاسه کړل. د مبارک شیخ په برکت خپلو دنیایي موخو ته ورسېدم او اُخروي هیلې دې الله پاک راته په هغه دنیا پوره کړي.
یو بل اخځ چې پوره اعتباري دی، هغه امام راﺯي رحمه الله، دهغه ویناوې او آثار دي. امام رازي د «نجم الدين کبريٰ رحمه الله» بيعت کړی وه. له امام رازي څخه د علم په پراخه ډګر کې ډېر مهم اثار لیکلي، خو موږ ته یو څه لږ برخه راپاتې ده، ډېره برخه د چنګیز او قاجاریانو د یرغلونو پرمهال له لاسه وتلې ده. ویل کیږي چې امام رازي ساینسي او رواني(سایکالوژیکي) مسایل هم بیان کړي وو. آن د فنونو او هنرونو برخه کې یې ویناوې لرلې، خو ځینو متعصبو کسانو د ده یو شمېر اثار له منځه وړي دي، آن دا چې اوس یې زیارت ته هم ډېر پام نه کیږي.
له دغو بزرګانو د درنو ذواتو وروسته د «مولانا جلال الدين محمد بلخي(رومي) رحمه الله» نوم مخې ته راځي(تقریباً اته نیم سوه کاله مخکې). د ده د ژوند حالات، آثار او دیوان د ډېرو پخوانیو او متقدمینو په پرتله مستند او په خپور شوي ډول په لاس کی دی، آن اروپایي ژبو ته ژباړل شوي دي. مولانای بلخ له «شمس تبريـﺯي رحمه الله» سرهٔ بيعت کړئ وو، د ده اخلاص شمس تبریزي ته له حد زیات و او ځان یې د هغه غلام بللی دی،هغهٔ فرمايي:

مولوي مولا روم هر ګز نه شد
تا غـلام شمس تبريـﺯي نهٔ شــــد

د دوی نومونه او آثار ځکه یادوم چې له ډیهلي نیولی، تر کشمیر، ننګرهار، کابل، کندهارو هرات و بلخ او آن تر روم پورې یې خلک پېژني او اوس یی هم آثار لولي.  دوی پسې یو بل نوم چې مخی ته راځي او همدا سلسله یې تعقیب کړې ده، د هرات «مولانا جامي» و. مولانا عبدالرحمن جامي رحمه الله پهٔ طريقه نقشبنديه کې له عبيد الله احرار رحمه الله سره بيعت کړی و. ده ته زښت زیات خلک عقیدت لري، د ده مناجات نامه تقریباً ډېرو اهل تصوف او سالکانو یاده کړې ده. 
قدرمن اینجنیر صاحب تاسو د نامتو متصوفینو او عارفانو د نومونو پوښتنه لږ مخکې هم کړې وه، خدای وکړي دا نومونه هغې پوښتنې ته هم ځواب شي. په هر ترتیب؛ دغې سلسلې ته به دوام ورکړو. یو بل سالک چې اوس یې نوم چندان نه یادیږي، خو د خپل وخت لوی عالم او سالک و، هغه «سیدمحمد شریف» دی. ده ته د علامه خطاب هم شوی دی.
علامه سيد محمد شريف جامي رحمه الله پهٔ نقشبنديه طريقه کې له خواجه علاٶالدين رحمه الله سرهٔ بيعت کړی و. دې پسې به د «شيخ عبدالحق محدث دهلوي رحمه الله» نوم یاد کړو چې د دغه  پیر د باطني تعلق سلسلهٔ پهٔ نقشبنديه طريقه کې خواجهٔ لاقي بالله سره وه. د اهل تصوف او علم نومونو کې د مفسر ارواښاد کاموي نوم هم نه هیر وو چې پښتو تفسییر یې نوم لري او «قاضي ثناءالله پاني پتي رحمه الله» چي يو محدث اؤ مفسر وو. باطني تعلق يي په نقشبنديه طريقه کې شيخ مرﺯا مظهر جان جانان رحمه الله سره و. په دې مناسبت يې د خپل تفسير نوم تفسير مظهري کېښود.
حضرت شاهٔ ولي الله محدث دهلوي چې لږ مخکې یې نوم یاد شو، احمدشاه بابا ورته اخلاص درلود، ده د خپل ژوند په حالاتو کې ليکلي دي:  په پنځلس کلنۍ عمر کې مې له خپل محترم والد سره بيعت وکړ، د صوفيانو خصوصاً د نقشبنديه طريقې مشایخو په قدمونو د تګ هڅه مې وکړه او د دوی په لارښوونو کې مشغول شوم، د هغوى په پاملرنې او تلقيناتو او تعلیماتو سره ورسېدم او له برکاتو یې برخمن شوم، طريقت اؤ صوفيانو اداب مې حاصل کړل، اؤ خپله روحاني سلسله مې سمه او پوره کړه.
 له یوې پیړۍ مخکې وخت ته به ورشو؛ د «مولانا اشرف علي تهانوي رحمه الله» د طریقت تعلق حاجي امداد الله مهاجر مکي مدني سره و.
پورته ذکر شوی نومونه، ذوات او مشایخ د صوفیانو په نزد هغه مبارک شخصيتونه وو چې د شریعت او تصوف ډېره برخه معلومات او تاریخي پېښې د دوى له آثارو څخه راپاتې او موږ او تاسو ته رارسيدلي دي. دوى د اهل سلوک په نزد محترم او هم په تصوف کې داخل شمېرل شوي، بلکې د کمال برید ته رسيدلي وو. له دې څخه  موخه دا ده چې د تصوف سلسله د بیعتونو او سجاده نشینی او ځایناستو د دود  له مخې له متقدمینو او پخوانیو څخه تر متاخرینو رارسیدلې ده او ځان سره یې معنویت او ادبي پانګه هم را لېږدولې ده. 
د نامتو مشایخو د مرشدانو یادونه مو ځکه وکړه چې هغوی چې د پیر او استاد پوره معلومات  یې نه وي، خلک ورته پام نه کوي. د دې مانا دا ده چې د صوفي پیر باید خلک وپېژني او باید نامتو عارف تېر شوی وي، د صوفي اعتبار د هغه د پیر په نسبت دی.
پورته ذکر شوي ذوات زموږ جغرافیاوي لویه ساحه کې نامتو متصوفین ول. په ځانګړی توګه د اوسني افغانستان په اړه ویلای شو چې؛ یقیناً چې زموږ ویاړلی هېواد، زموږ تاریخ او زموږ ولس بډای معنویت او ژور هڅوب لري. افغانانو اسلام ته مهم خدمتونه کړي دي او له الله(ج) او دین سره په مینه کې نوم لري.  په دې کې یو هم عرفان او تصوف دی. زموږ د تصوف نامتو څېرې لکه خواجه عبدالله انصاری، خوشحال بابا، پيرروښان، مولانا جلال الدین بلخی، رحمن بابا، محمود شبستری، نجم الدین اخندزاده، مهترلام بابا، ابوعلی سینا، احمدشاه بابا، بیدل، حمزه ، ابونصرفارابي،میرمن شمسو او بي بي علایي او نور، د معنویت او د تصوف د روحاني نړۍ هغه ستوري دي چې آثار او پیروان یې تر ډېرو لرې سیمو او آن د سیمې ټولو هیوادو کې له اذربایجان او عراق نیولې تر تاجکستان، هند او کشمیر پورې پېژندل کېدل. پیر روښان ته چې څومره «کانیګُرم» کې درناوی او اخلاص و، هومره اوسني تاجکستان، هرات... او نورو سیمو کې و. مولانا تر روم پورې مریدان لرل، بالمقابل د شاوخوا سیمو پیران او متصوفین لکه د ابراهیم بن ادهم نوم عرب او عجم پېژني او د خواجه عبدالله انصاری مناجات لا د هند عام او خاص په یاد لري او د الله پاک دربار ته خشوع او خضوع یې  له اخلاص او درد ډکو زړونو او ارمانجنو هیلو وروړاندې کوي. نږدې وختونو ته به ورشو: دابوالکلم ازد په نوم هندوستان ویاړي، د ژوند څه برخه یې مدینه منوره- عربستان کې تېره کړې، عربان یې خپل بولي، خو ابوالکلام آزاد د افغانستان د هرات دی. موخه دا چې د سیمې ځینې عرفاني مفاخر مو شریک دي. دوی هریو د تصوف او عرفان په برخه کې هغه اثار پریښي چې ساری یې اسلامي هیوادو کې نشته. زموږ د هېواد  متصوفینو د تصوف تر ټولو روښانه تعریفونه کړي، په تواضع او اخلاص یې پړاوونه ګاللي، څیلې یې پخې کړي، فکر او ذکرونه یې کړي او مراتب یې ترلاسه کړي دي. خو مخکې تر دې چې د تصوف د ډېر غامض او ځانګړي بحث نورو مسایلو ته ورشو، لومړی به دا مفاهیم ډېر لنډ چې عام فهمه وي ولیکو. هېره دې نه وي چې عرفان او تصوف ځانګړي ادبیات لري، سالکان خپله ژبه او صوفیان خپل اصطلاحات او معاني کاروي. ترڅو دې برخه کې پوره مطالعه نه وي، ستونزمنه ده د هغو په مانا او ژورتیا وپوهېدای شو. په تېره بیا دا ضرور ده چې صوفیانو سره ناسته ولاړه او د دوی وجد، جذبات او احساس راته معلوم او لیدلي مو وي. متاسفانه اوس تصوف او عرفان په هغه خپل دروندوالي او اخلاص نشته، زموږ د څلوېښتوـ پنځوسو کلونو نسل کې یې وروستۍ او خال خال نښې وې، چې نور نو یواځې د هغوی خاطرات را پاتې دي. البته  د ریا او تظاهر لباسي پیران به ځای ځای وي، خو د تصوف د حقیقت جوهر ښايي پکې ونه مومو، یا به ډېر کوم وي. استثنا شته.
 له پخوا څخه د لویو او نامتو او کم پېژندل شویو مریدانو او د هر صوفي پیر معلوم و، د تازه او نویو کلونو پیر، مُرید و مُرشد که په لیکلي بڼه هم نه وو، خو د خلکو حافظه کې شته، بلخ، غزني، کندهار، هرات، پکتیا، ننګرهار کې د نامتو پیرانو او سلسلې او طریقې یادونه به موضوع ډېره اوږده کړي. د پخوا وختونو نامتو عرفاوو نومونه، ژوند لیک او نښېرونه لږ څو کرښې وروسته پېژندل  شوي دي، خو کابل کې چې ما د وروستیو کلونو او متاخرینو نومونو ، سلسله او طریقت چې د خپلو خپلوانو صوفیانو څخه اورېدلي، د څرخ «مولاناصاحب، د تګاو پیرصاحب، صوفي بهایي جان، خلیفه مبارک صاحب( قلعه ی جواد)، د مسګري خلیفه صاحب، د قلعې بلند خلیفه، حاجي  ملنګ بابا» او څو نور. د تصوف په همدې شمېر نامتو نومونه او څېرې له بلخ نیولې تر هرات، کندهار، لوګر، ننګرهار او کنړ او بدخشان پورې لرو چې د ټولو د نومونو یادول دلته ممکن نه دي. دوی وروستیو کې د فکر او ذکر حلقې او خانقاوې لرلې، خو نښېرونه یې نشته. د کابل ښار مناقیبو کې ټول د پخوانیو عارفانو کلام معمول و. د بیلګې په توګه «سیدفخرالدین آغا» د مولانا له مثنوي نیولی ، تر حافظ او بیدل پورې ابیات یاد کړي وو. پښتو نعت خوانانو زیاتره د رحمن بابا کلام ته مراجعه کوله. یو څو نور نومونه او ذوات هم یادوو:
افغانستان کی ډېر پخواني لومړني او مشهور اهل تصوف او عرفان دا کسان وو: ابوسعید ابوالخیر، عبدالله انصاري، ابراهیم ادهم بلخي، ابویزید، بسطامي، بایزید، عبدالکریم ابوالقاسم قشیري خراساني، بوعلي سینا، سهروردي، فارابي، بایزید بسطامي او ورپسې خواجه عبدالله انصاري، خوشحال بابا، ابراهیم بن ادهم، پيرروښان، مولانا جلال الدین بلخي، رحمن بابا، نجم الدین اخندزاده، مهترلام بابا، ابوعلي سینا، احمدشاه بابا، بیدل، حمزه ، ابونصر فارابي، بی بی شمسو اومیرمن علایي یادولای شو. البته دلته خامخا هغه تاریخي دوره هم رااخلو چې اوسني افغانستان (خراسان) بلل کېد او خراسان کې د هغه وخت د اوسني ایران ختیزه برخه، او د اوسني ازبکستان لږ برخه پکې راتلله. نه هیروو چې د خراسان اهل تصوف دهلي او آن ممبئی  کې اوسیدلي وو، موخه دا چې زموږ هیوادوال صوفیان له اوسنیو پولو بهر هم میشته شوي وو او لیرې سیمو کې یې مُریدان لرل. د یو سرحد او پولې مطلق ټاکل ستونزمن دي. که یو شمېر عارفان بلخ، هرات ، غزني یا کابل کې وو، نوم، شهرت، آثار او ویناوې یې پراخه سیمو ته رسېدلې وې.
دپوښتنې بله برخه کې مو د هغو نامتو متصوفینو او عارفانو بیلګې غوښتي چې د تصوف او عرفان په اړه یې نښیرونه را پاتې وي، په دې برخه کې لاندې یو څو بیلګې یادوم. البته دا هغه نښیرونه دی چې د لرغوني افغانستان یعنې د خراسان پراخه وربوی کې رامنځته شوي دي. کیدای شي  د دغو عارفانو د ژوند یوه برخه هرات، کندهار، غزني، بیا تربخارا او تر دهلي تیره کړې وي، خو په مجموع کې د پخواني افغانستان او خراسان عارفان دي. یو یو به ولولو: 
نظامی ګنجه یي او عرفاني ادب:
د حکیم جمال الدین ابو محمد الیاس بن یوسف بن ذکي بن مؤید نظامي ګنجه یي نامتو عرفاني نښیر مخزن الاسرار نومیږي. البته له ده څخه پنځه مثنویانې راپاتې دي چې د پنج ګنج یا خمسه نظامي په نوم هم یادیږي. د پنج ګنج لومړنۍ مثنوي مخزن الاسرار نومیږي. چې د سریح په بحر کې ۲۲۶۰ بیتونه لري او شاعر دغه مثنوي د کوچنۍ آسیا سلجوقي پاچا فلج ارسلان اړونده سیمې د یوه پاچا فخرالدین بهرامشاه بن داود په نوم (چی په ۶۲۲ ق. کی مړ شوی و) لیکلی وه(هغه وخت د یو لوی حاکمیت لاندې ځینې کوچني حاکیمتونه هم وو). فخرالدین بهرامشاه د دغه سوغات په وړاندې ورته پنځه زره دیناره جایزه ورکړې وه. د مخزن الاسرار مثنوي د ۵۷۰ ق. کال په شاوخوا کې بشپړه شوې ده چې له دې بیت څخه معلومیږي:
پانصدو هفتاد بس ایام خواب              روز بلند است به مجلس شتاب
دغه مثنوي د حکیم جمالدین نظامي لومړنۍ منظومه ده چې له خپل څلویښت کلنۍ څخه یی لږ مخکې لیکلې وه او د دري مثنوي ګانو مور بلل کیږي چې موعظې او حکمونه لري او ډیر ژور عرفاني، فلسفي او اخلاقي مسایل پکې بیان شوي دي. له دې پرته؛ د حمد او نعت تر څنګ د عالم د عدل او انصاف، د انسان د ستروالي، د راتلونکي د سنجولو او نور مهم عبرتناک ټکي لري. نظامي ځانته یو رسالت ټاکلی و، غوښتل یې چې شعر د دین او اخلاقو په چوپړ کې راولي، دا ځکه چې د ده په نظر شاعري د پیغمبري سیوری دی او شاعران تر پیغمبرانو مهم دریځ لري. 
پرده رازی که سخن پروری است       سایه یی از پرده پیغمبری است
پیش و پسی بست صف کبریا             پس شـــعرا آمد و پیش انبیــــا
د نظامي په نظر په مخزن الاسرار کې، شاعر باید لومړی په شریعت باندې ښه پوه وي، نو ځکه هغه څوک چې په دین کې کلک نه وي ولاړ، نو باید په شاعرۍ لاس پورې نه کړي، دا ځکه چې همدا شریعت دی چې د شاعر شعر ته کلکه صبغه ورکوي. مخزن الاسرار یوه اوږده سریزه او شل مقالې لري. سریزه چې د کتاب له دریو برخو څخه یوه برخه جوړوي، د الله (ج)حمد او مناجات او د رسول اکرم نعت او د آنحضرت د معراج ذکر پکښې راغلی او نظامي په دې برخه کې خبره لوړ برید پورې رسوي. وروسته بیا د بهرام شاه ستاینه کوي او په دغه ستاینه کې ځان له سنایي سره پرتله کوي او آن له هغه څخه هم ځان اوچت ګڼي، خو ډېر د هغه تر اغیز لاندې دی. وروسته بیا د وینا او خبرو د فضیلت په تړاو خبرې کوي او په دې توګه یو شهکار رامنځته کوي. هغه شل مقالې چې دې پسې وروسته راځي، د کتاب اصلي برخه ده. هره مقاله په یوې ځانګړې موضوع کې ده او یو یو حکایت هم لري. هر هغه حکایت چې په یوې مقالې پسې راځي هرومرو نوموړې مقالې سره اړه لري او د هغې د مطالبو د اثبات یو تمثیل دی، خو په مخزن الاسرار کې زیاتره داسې نه ده، هر حکایت خپل ځانګړی ارزښت، اعتبار او خوږوالی لري په مخزن الاسرار کې مطالب د تعلیماتو، ښوونې او نصیحت په بڼه راغلي دي. د شاعر اصلي موخه د مادي نعماتو تولیدوونکو ته درناوی کول او د عدالت ښېګڼه، په ژوند کې کمال لرل او د لوستونکو اخلاقي روزنه ده. دا یو تلپاتې ښکلی اثر دی چې د شاعرانه ولولو او ژور فکر څخه جوړ دی. شاعر په دغو بابونو کې خپل قضاوت د خبرو او وینا په اړه د ټولنیزو وجایبو او طبیعت په اړوند بیان کړې دي او موزون کلام تر غیر موزون کلام څخه غوره بولي. دغه منظومه په مجموع کې فلسفي او ټولنیزو موضوعاتو پوری اړه لري او دا هغه نظم او اړیکې دي چې د یوه وګړي، ټولنې او طبیعت تر منځ شته دي. د دغه نظم شتوالی یو ډول اړتیا ده. شاعر د هغې ټولنې د جوړولو لپاره چې په هغې کې عدل، برابري، وروري او نیکمرغي موجوده وي، انساني او بشرپال نړیوال تعلیمات د خپل کتاب او خپلې لیکنې وروستۍ موخه ټاکلی ده. نظامي د مخزن الاسرار په لیکلو کې د سنایي آثار، په تیره بیا حدیقه په پام کې نیولې ده، خو د نظامي اثر په خپله یو څه نورې ځانګړتیاوې لري او مخزن الاسرار د بیان د اوډون او جوړښت له پلوه په زیاتره ځایونو کې د سنایي تر حدیقې څخه هم اوچت دی. د منځپانګې له پلوه هم ویل کیدای شي چې نظامي اخلاق پالنې ته ډیر پام کړی دی او له ظلم او ظالم سره په جګړه کې دی. حال دا چې سنایي عرفاني او ذهني مسایل را اخلي او آن دا چې د ظلم د منلو سپارښت کوي. نظامي مخزن الاسرار د ارزنجان حاکم فخرالدین بهرامشاه منګوجي ته ډالۍ کړی دی او له بې انصافه پیرانو څخه مرور دی او نظامي له ظلم سره په جګړه دی، خو عدالت غواړي. ممکن ووایو چې د نورو هغو حاکمانو په ډله کې چې د ده شاوخواوو، ده ځکه بهرام شاه غوره کړی دی چې هغه عادل او ځوانمرد و او کیدای شي سنایي ته د نظامي پاملرنه هم د دې لامل ګرځیدلې وي چې د ستاینوال د نوم سره ورته والی له امله د سنایي او نظامي اثار ورته والی ولري. یعنې مخزن الاسرار او حدیقه الحقیقه دوو بهرام شاه ګانو ته ډالۍ شوی وي. مخزن الاسرار د خپلې موضوع او بڼې له پلوه د نظامي تر ټولو پیچلی او ستونزمن اثر دی. دغه اثر د خپل حجم له مخې کوچنی، د قافیې له پلوه تنګ، خو د مضمون له پلوه یو لوی سیند دی، چې له دیارلسمې پیړۍ څخه تر اوسه پورې په لسګونه شرحې ورباندې لیکل شوي دي، د یو شمیر بیتونو معنا یې لا اوس هم روښانه نه ده. دا هم باید هیره نه شي چې دغه منظومه د پیړیو په ترڅ کې د خطاطانو او کاتبانو لاسوهنې سره مخامخ شوې ده، د لغتونو ترکیب یې بدل شوی، یو شمیر بیتونه او کرښې نورې ځای پر ځای شوې دي، پخوانۍ زړې کلمې ورڅخه لرې شوې دي او د هغو پرځای د وخت او زمان مناسب کلمات راوستل شوي دي. مخزن الاسرار له نظامي څخه وروسته د ډیرو شاعرانو لپاره یوه بېلګه او سرمشق ګرځیدلی دی. چا چې له دې کتاب څخه تقلید کړی دی دا دي: امیر خسرو په مطلع الانوار کې تقلید کړی، خواجوي کرماني په روضه الانوار کې او عبدالرحمن جامي په تحفه الاحرار کې، دغه درې کتابونه هم هر یو یې شل مقالی لري او لکه د مخزن الاسرار په شان په یوه حکایت پای ته رسیدلي دي. هغه سنګي نسخې چې په نولسمه او اتلسمه پیړۍ کې په ایران او هند کې چاپ شوي او اوس یې موږ خپلو کتابتونو کې لرو. البته کیدای شي ځینې یې خطي نیمګړتیاوې او تحریفونه ولري، دا ځکه چې لومړی ځل بیلابیلو کاتبانو او خطاطانو کښلي، بیا نوي عصر کې مطبعو ته تللي، کیدای شي هم خطاطانو او هم طباعتی وسایلو غیرعمدي تېروتنې کړي وي. دلته به د مخزن الاسرار یوه بیلګه راوړو:
مرا چون مخزن الاسرار گنجی           چه باید در هوس پیموده رنجی
ولیکن در جهان امروز کس نیست         که اورا در هوس نامه هوس نیست
هوس پختم به شیرین دستکاری                هوسناکن غم را غمگساری
جهان نقش هوس بستم بر او پاک              که عقل از خواندنش گردد هوسناک
***
رحمن بابا اود هغه تصوفی ادبیات(شعر)  او په  ولس کې یې محبوبیت
په تصوفي بحثونو او د نامتو صوفیانو پېژندنه کې معمول دا ده چې د صوفي پیر معرفي شي، خو ټولو څېړونکو رحمن بابا له دغې قاعدې مستثنا کړی دی. یعنی سره له دې چې دا څرګنده نه ده چې رحمن بابا د تصوف د کومې طریقې مُرید و او پیر یې څوک و، خو د ده کوم دیوان چې اوس زموږ په واک کې دی، صوفیانه افکار یې پکې منعکس شوي دي. له دې څخه د رحمن بابا د تصوف طریقه نه څرګندیږي، خو دا واضحه ده چې په هغه وخت کې تصوف د شعر پر قلمرو باندې  پاچاهي کوله. یو شمېر نور فکر کوي چې ښايي رحمن بابا د نهایت خاکساری له مخې خپل تصوف ډېر نه وي څرګند کړی، دا ځکه چې هغه یو دروېش مشربه متواضع او د ملنګي عاداتو لرونکی و. نو ستاسو دا پوښتنه چې ایا زموږ په ادبیاتو کې د تصوف برخه څه وه او تصوفي ادبیاتو څه رول درلود او کوم صوفیان وو چې تصوفي کلام یې موږ ته راپاتې دی، نو د رحمن بابا له دې دیوان څخه هم موږ ته څرګندیږي. د رحمن بابا کوم دیوان چې زموږ واک کې دی، هغه درې سوه پنځوس غزلې، چي دوه یې قصیدې دي او یو مخمس دی، د پښتو عرفاني ادب کې یو بله بېلګه ده چې یو څو شعرونو ته به یې اشاره وکړو. رحمن بابا په دې دیوان او شعرونو کې زیاتره درویش او خرقه پوش او یا هم د صوفیانه عشق خبرې کړي دي. عشق او عرش یې یاد کړی، د یار رخسار یې ستایلی او دیوان یې له تصوفي اصطلاحاتو ډک دی. ستاسو د پوښتنې په ځواب کې چې د تصوف او عرفان برخه کې د راپاتې نښیرونو په اړه مو کړې ده،  نو د رحمن بابا او د هغه مبارک کلام کې څو مثالونه راوړم او هر یو به لږلږ توضیح هم کړم. رحمن بابا یو ځای کې اشاره کوي : 
چې په تخت د شاهی فخر شهریار کا
عاشقان یې  د دلبرو په رخسار کا
خرقه پوشو په خرقه کې دی موندلی
هغه عیش چې دنیادار یې په دنیاکا
***
کله چې دغه ډول اشعارو ته ګورو، نو د رحمن بابا د صوفیانه مینې په تشریح او معرفي کې راسره مرسته کوي.
د رحمان بابا  دیوان کې ډېر داسې بیتونه شته چې صوفیانه رنګ لري.  هغه په خپله ځان یو ملنګ او دروېش معرفي کړی دی، خانانو سره یې طبع نه لګیده، تواضع او خاکساري یې خوښوله زړه یې له ریښتیانۍ مینې ډک و. په هغه غزل کي چي زیاتره د ریاکارو زاهدانو غندلو ته متوجه دی ، آن دا چې د متصوف خوشحال خان په څېر، د مذهب د وحدت خبرې کوي او وايي چي په مسجد او سومنات دواړو کې د ده د یار جلوه لیدله کیږي. دا هغه خبره ده چې شریعت یې په هیڅ توګه نه مني، ځکه چې سومنات خو د هندوانو معبد و، خو صوفیان ډېر څه په مجاز بڼه وایي. صوفیانو په جرات سره ډېرو ځایونو کې داسې خبرې کړي چې سړی ورته حیران شي او آن (نعوذوبالله) د کفر بوی ورڅخه راځي. لکه غني خان چې یو شعر کې الله پاک ته وایي : دا دنیا دې واخله زه وږی ستا د دنیا نه یم(!). دلته رحمن بابا هم په جرات او په زړورتیا سره ویلي:
دا زما د یار جلوه ده چې لیده شي
لکه لمر په صومعه په سومنات
ترما لا په دلبرانو ډېر مین دی
 چې خبرې کا د کشف او کرامات
د ریا له زاهدانو مې توبه ده
چې یې کاندي څوک په رسم و په عادات
په ورځ پند او نصیت وايي وبل ته
  په شپه ناست وي په مغان په خرابات
دین یې دام دی د دنیا په لار کې ایښی
پرې را اړوي وحشیان د مخلوقات
د هغوی په لور یې سترګي وي ختلې
چي په لاس یې سرسایه وي یا زکات
زه رحمان له هسې اهله پناه غواړم
هر چې لاف کا په خلاف د مقامات
***
د رحمان بابا کلام زیاتره دغه راز د صوفیانه نصیحت رنګ لري او په همدغه ساده ژبه یې خپل مطلب بیان کړی دی. رحمان بابا په ځینو غزلو کي د تصوف وروستني مقام ته چي فاني فی الله دی ځان رسېدلی بولي:
تن مي څه کړې چي زړه یار راڅخه یووړ
  بیهوده د خالي خوني نګهبان یم
لکه ګل چې په نارمات کړې آوېزان وي
  زه هم هسې د ژوندو د مړو تر میان یم
کله ځان راته ولي کله عاصي شي
نه خبر په خپل کمال نه په نقصان یم
خپل جانان مې هسې نقش دی په زړه کې
  نه پوهېږم چي رحمان یم که جانان یم
***
ټول شعر ډېر خوندور دی، خو دا وروستی بیت یې د تصوف معراج دی. دا هغه مقام دی چې حسین بن منصور حلاج یې دعوه کړې وه او د انا الحق یا زه خدای یم ناره یې پورته کړه او د همدغې نارې په ګناه د دار سر ته پورته شو. دلته د رحمن بابا اشاره حسین بن منصور حلاج ته ده، چې په ادبیاتو کې په منصور مشهور دی. د پښتو ادب نامتو شاعر او څیړونکی جهاني صاحب د منصور په اړه وایي: په حقیقت کې منصور د ده نوم نه و، بلکه د پلار نوم یې و.
 په ډېرو دري او پښتو اشعارو کې منصور بن حلاج د داسې زړور حقیقت خوښوونکي او ریښتیا ویونکي په توګه یاد شوی چې د حق د بیان په خاطر د دار له رسۍ هم نه ویریږي. دلته ګورو چې د تصوف وروستی معراج په هرڅه کې حق لیدل او بالآخره هر څه حق لیدل، د حق متعال سره یو ځای کېدل او د هغه په ذات کې فنا کېدل دي. د تصوف معراج د طالب او مطلوب، ذاکر او مذکور او عاشق او معشوق یو ځای کېدل او په یوه بل کې ورکېدل دي. دا شو د سالک په اصطلاح وصال.
رحمن بابا هم لکه د نورو متصوفینو په شان د حق د بیان په برخه کې د منصور نوم یاد کړی او د هغه دعوا ته یې اشاره کړې ده. دغه راز د رحمان بابا په یوه بل غزل کې چې ۲۲ بیته ده، یو بیت یې د تصوف د مفکورې او د صوفیانو د وروستي مقام افاده کوي:  
ته چي ما منعه کوې د یار له دره
کوم یو در له دغه دره بریالی دی
زه د یار مینې په یار باندې شیدا کړم
که څوک ماګڼي زه نه یم واړه دی دی
چي وحشي مجنون یې ښهر لره راووست
  د لیلا د زلفو هسې وړغندی دی
زرداران که اوبه څښي په جام د زرو
خوښ زما دا خپل د خاورو کنډولی دی
اورنګ زیب که د ډیلي په تخت نازیږي
  خپل خونه هر ګدای لره ډیلي دی.
***
جهاني صاحب وایي: دغه یو نیم بیتې چي وايي ( که څوک ماګڼي زه نه یم واړه دی دی ) د تصوف د عالي مقام افاده ده ، دا غزل د رحمن بابا د دروېشي او قناعت بیان دی. رحمان بابا د دروېشانو مخلص دی او نور خلک هم دغه اخلاص ته رابولي . دا چې رحمن بابا د خپل شعر یو یو بیت کې تصوفی بیان کړی، نو یو شمیر څیړونکي یې شک کې اچولي چې ګویا؛ رحمان بابا په صوفي مشهور وو، خو هیڅ بشپړ صوفیانه غزل نه لري. اما موږ دا خبره کلکه نه نیسو، دا ځکه چې د ډېرو نامتو صوفیانو زیات داسې شعرونه شته چې له پیل ترپایه تل صوفیانه نه دي، بلکې یو څو بېتونه یې صوفیانه دي.
په دې توګه د یو شمېر څېړونکو له نظره؛ رحمن بابا، چې ټول ژوند یې په ملنګۍ او ګمنامۍ کي تیر شوی، په صوفي مشهور و. سره له دې چې کوم بشپړ صوفیانه غزل نه لري، خو ډېرو ځایو کې یې ژور عارفانه فکر ښکاري او داسې کلمات او بیتونه یې شته چې نه یواځې صوفیانه رنګ لري، بلکې د صوفیانه شعر اوج دی.  په هغه غزل کې چې زیاتره د ریاکارو زاهدانو غندلو ته متوجه دی یو ځای ، د مذهب د وحدت خبرې کوي او وايي چي په مسجد او سومنات دواړو کې د ده د یار جلوه لیده کیږي. دا هغه خبره ده چې شریعت(مدرسه) یې په هیڅ توګه نه مني، ځکه چې سومنات خو د هندوانو معبد و، خو تصوف(خانقا) په دې خبرو رای نه وهي او په جرات سره آن د حسین بن منصور حلاج د(اناالحق) په شان غږ هم اوچتوي، خوشحال خان هم همداسې زړور و،  او رحمن بابا هم فرمایلې دي:
دا زما د یار جلوه ده چي لیده شي
لکه لمر په صومعه په سومنات
تر ما لا په دلبرانو ډېر مین دی
 چې خبرې کا د کشف او کرامات
د ریا له زاهدانو مې توبه ده
چي یې کاندي څوک په رسم و په عادات
په ورځ پند او نصیت وايي وبل ته
  په شپه ناست وي په مغان په خرابات
دین یې دام دی د دنیا په لار کې ایښی
پرې را اړوي وحشیان د مخلوقات
د هغوی په لور یې سترګې وي ختلې
چې په لاس یې سرسایه وي یا زکات
زه رحمان له هسي اهله پناه غواړم
هر چې لاف کا په خلاف د مقامات
***
د رحمان بابا کلام زیاتره د نصیحت رنګ لري او په همدغه ساده ژبه یې خپل مطلب بیان کړی. رحمان بابا په یوه یا دوو غزلو کي په یوه بیت کې د تصوف وروستني مقام ته چې فاني فی الله دی ځان رسېدلی بولي. 
راځئ یو ځل بیا دغه لاندې صوفیانه شعر په دقت ولولو:
تن مي څه کړې چې زړه یار راڅخه یووړ
  بیهوده د خالي خوني نګهبان یم
لکه ګل چي په نارمات کړې آوېزان وي
  زه هم هسي د ژوندو د مړو تر میان یم
کله ځان راته ولي کله عاصي شي
نه خبر په خپل کمال نه په نقصان یم
خپل جانان مي هسي نقش دی په زړه کي
  نه پوهېږم چي رحمان یم که جانان یم
***
د دې شعر تکرار تکرار لوستل له اول ځل په دوهم او په درېیم ځل تر دوهم لا ژورې ماناګانې ښندي، په تېره دا وروستی بیت یې. رحمن بابا هم  ډېر ځله په جهر د حق د لیدو او حق سره د یوځای کیدو غږ کړی دی. د رحمان بابا په دیوان کي ځینی ځایو کې د یار په مینه د شیدا کېدو هم وایي. ځینې وخت ځان هم ملنګ او آن (ګدا) بولي. دلته به د رحمن بابا یو بل صوفیانه غزل ولولو:
ته چي ما منعه کوې د یار له دره
کوم یو در له دغه دره بریالی دی
زه د یار میني په یار باندي شیدا کړم
که څوک ماګڼي زه نه یم واړه دی دی
چي وحشي مجنون یې ښهر لره راووست
  د لیلا د زلفو هسي وړغندی دی
زرداران که اوبه څښی په جام د زرو
خوښ زما دا خپل د خاورو کنډولی دی
اورنګ زیب که د ډیلي په تخت نازیږي
خپل خونه هر ګدای لره ډیلی دی.
***
دلته یې له ګدا څخه موخه خپل ځان دی او(که څوک ماګڼي زه نه یم واړه دی دی ) د تصوف د عالي مقام افاده ده، چې د حق دلیدو ادعا کوي. نور ټوله غزل د ده د نور کلام په څېر د دروېشي او قناعت بیان دی چې په ډیرو زیاتو غزلونو کې یې همدغه مضمون لیدل کیږي. رحمان بابا د دروېشانو مخلص دی او نور خلک هم دغه اخلاص ته رابولي. خلک داسې فکر کوي چې رحمن بابا یو ډېر کمین او متواضع انسان و، کیدای شي د نهایت تواضُع له امله یې د صوفیتوب ادعا هم نه وي کړې، یعنې د خاکساری له امله یې ممکن د صوفیتوب اودروېشۍ ادعا نه وي کړې. دلته به د درویش د مقام په اړه د ده یو ښکلی غزل ولولو:
په یوه قدم تر عرشه پورې رسي
ما لیدلی دی رفتار د دروېشانو
هومره خلق بې زیارت کا پس له مرګه
  چي بازار وي په مزار د دروېشانو
هر بهار لره خزان په جهان شته دی
خزان نه لري بهار د دروېشانو
درست دېوان د رحمان زار تر دا غزل شه
چي بیان یې کړ کردار د دروېشانو
***
رحمان بابا د خپل شعر زیاتره برخه د مجازي معشوق ستایلو، هجران او وصال او نازکخیالیو ته ورکړې ده. یوه برخه یې هم نصحیتونه دي او همدغه برخه یې په دومره ساده او ښایستو عباراتو او کلماتو افاده کړې ده چې د هغه شعر یې هم په خواصو او هم په عوامو کې محبوب کړی دی او له ده پرته له بل هیچا سره د بابا لقب خوند نه کوي. له ده څخه وروسته چې هر شاعر د پښتو شاعرانو ستاینه کړې ده، نو د رحمان بابا نوم یې معمولاً په سر کې یاد کړی دی، نو د ده اغیز په نورو وروستیو شاعرانو زیات و. پیر محمدکاکړ یې ډېر ښه حق ادا کړی دی:
که هر څه وايی نازک شاعران شعر
ولی دوی ګڼي معجز د رحمان شعر
سوز ګداز د محبت یې مګر زیات وو
چي سوزان یې هسې شان کړ بیان شعر
جوړ په شعر کي رحمان لسان الغیب دی
پدا څېر نسته هرګز د انسان شعر
تر مصراع یې جار شه لاړ د مرغلرو
په څه تار یې آویخته کړ یکسان شعر
***
ځینی نور بیا وایي چې د رحمن بابا د شعر کمال دا و چې نصیحت یې کاو او خلکو ته یی پند وایه، په ترڅ کې به یې یویو ځای د انساني عالي اوصافو د ښودلو لپاره د خپل زړه درویشانه خبره وکړه. لنډه دا چې رحمن بابا په ولس کې د یو صوفي او عارف په توګه دومره محبوبیت لري چې خلک یې په دیوان خپل فال ګوري. د هیڅ شاعر اشعار به دومره  په عوامو کې مشهور نه وي، لکه څومره چې د رحمن بابا مشهور دي. آن بیسوادان د رحمن بابا شعرونه په حافظه کې لري. موږ ډیرو موټری ادبیاتو کې ګورو چی ډېرو پښتنو، دري ژبو او آن اردو ژبو بېسواده ډریورانو په پوره عقیدت اواخلاص لرلو د رحمن بابا اشعار خپلو موټرو باندی لیکلي، یا یې زیاتره خلک د یو(نقل قول) او(نُقل مجلس) او پند او نصیحت په ډول راوړي. همدې ته وایی ریښتنی محبوبیت.

شمس الدین محمد او د هغه تصوفي اشعار:
د عرفاني آثارو په لړ کې یو نښیر (مقالات شمس) دي. دا په دري ژبه باندې د شمس الدین محمد تبریزي د یوه اثر نوم دی چې خطي نسخې یې زموږ په واک کې نشته، خو چاپ شوی نسخه یې لرو. دا نښیر په ۳۱۱ مخونو کې د جعفر مدرس په هڅو سره تصحیح او بیا کتنه ورباندې شوې، سریزه ورته لیکل شوې ده، پاراګرافونه، رسم الخط او لیکدود نښې یې سمې او یولاس  شوي، عربي تکراري عبارات یې له منځه وړل شوي او د لغاتو شرح پکې راوستل شوې ده او د ۲۲x۱۴ کچې په اندازه د تهران د نشر د مرکز په مطبعه کې په ۱۳۳۷ل. کال چاپ شوی ده چې وروسته بیا تر ۱۳۸۵ ل. کال پورې اووه ځله نور هم خپور شوی دی. د دغه کتاب په بیا سمون کې د یوه ادبي کمیابه کتاب په توګه پاملرنه شوې ده او اوسنیو لوستونکو ته یې لوستل آسانه کړي دي. بیا کتونکي او سموونکي( جعفر مدرس) ځانته د بدلون ورکولو او تصرف او لاسوهنې حق نه دی ورکړی او سبک او متن یې روغ پریښی دی او د متن له کُلي سالم والي څخه یې لوستونکو ته ډاډ ورکړی دی او ویلي دي چې پرته له هماغه اصلي متن څخه بل متن یې نه دی کتلی. دغه اثر په پوره دقت سره د لاسکښلو خطي نسخو او موجودو منابعو څخه په استفادې پرته د سلیقې له په پام کې نیوله څخه خپور شوی دی چې په ډيره آسانۍ سره لوستل کیدای شي. د دغه اثر لیکوال شمس تبریز یو پکیر درویش و چې له مولانا سره ملاقات یې په مولانا باندې ډیره ژوره اغیزه وکړه. سره له دې چې مولانا له شیخ برهان الدین محقق ترمذي څخه د حال او قال علم د کمال تر بریده پورې حاصل کړی و. او یو اورلګیت ته اړتیا وه چې د عشق اور یې په زړه کې بل کړي، دغه اورلګیت شمس ولګاوه. د مقالات شمس په کتاب کې کومه مبالغه نه تر سترګو کیږي، له تعارفه او مبالغې څخه تشه ده، هغه په استعارې او تشبیه خپلې خبرې نه سینګارولې، وینا سیده او سپینه وه. شمس خپلې خبرې ټولو ته: که مولانا و یا یې کوم مرید یا هرڅوک به چې و په قاطعیت سره اورولې. مقالات شمس اثر د مولانا یو ډیر څرګند او غوره انځور وړاندې کړی دی. د بیلګې په توګه شمس تبریزي له مولانا سره د خپلو لیدو-کتو داستان په پوره جزئیاتو بیان کړی دی:”... یوه مرغلره وه چې په صدف کې پټه وه او په عالمونو ګرځېده. صدف یې لیدل و”. دغه داستان یې داسې پیل کړی دی:
“ گوهری بود در صدف گرد عالم میگشت. صدف میدید، بی جوهر یگانه یی یافت، گفت آنچه گفت...”. ډېر خوږ داستان دی، له نورو برخو یې د لنډیز په خاطر تیریږو.
د مقالات شمس مجموعه له عرفاني مسایلو پرته د رساله لیکنې د سبک یوه غوره بیلګه ده، لنډې خبرې یې کړي، خو په تیر او ترخه ژبه باندې او بې تکلفه لیکنه ده. په دې برخه کې شمس په خپله داسې وايي: ” چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من بیاویزند که مگو، میگویم، گرچه بعد از هزار سال باشد این سخن به آن کس برسد که من خواسته باشم”. یعنې هغه څه چې د ویلو وي او باید ويې وایم که ټوله نړۍ مې ږیرې پورې را ځوړنده شي او وایي چې مه وایه، زه به یې وایم آن که زر کاله وروسته هم وي او دا خبرې به مې هغو ټولو ته ورسیږي کومو ته چې زه یې غواړم. شمس لیکنه نه کوله، خو وینا یې کوله او خبرې به یې کولې. مولانا سلطان ولد او نورو به د ده وینا لیکله. هغه خپله وايي: ”ما د لیکلو عادت نه درلود، خبرې نه لیکم”. سلطان ولد د شمس له ارادتمندانو او مریدانو سره دغه خواره واره بیانات د مقالات شمس به نامه راټول کړل. د سلطان ولد د نسخې له مخې، نورې نسخې کاپي شوې او د لاس په لاس به ګرځېدې. هېڅ مخاطب راسمې نه کړې او تر نن ورځې پورې تدوین نه شوې او منظمې نه شوې، د دغې نسخې اوسنۍ چاپ شوې مجموعه له پخوانیو شپږو زړو خطي نسخو سره تر پرتله کولو وروسته او د نورو کاتبانو او افلاکي روایتونو تر مقایسه کولو وروسته تصحیح شوي او ګډوډ مطالب او بې ربطه ټکي یې چاڼ شول او د دفتر په پای کې د پیوسته ټوټو په بڼه واچول شول. د کتاب له متن څخه ښکاري چې د شمس مخاطب ځینې وخت مولانا جلال الدین، ځینې وخت سلطان ولد او مریدان او ځینې وخت له مولانا سره یوځای مریدان دي چې په یوه مجلس کې ناست وي، خو هغه  مطالب او موضوعات چې شمس به مجلس کې بیانول یو یې هم ټاکل شوی او ځانګړي موضوعات نه وو، یعنې بیلابیل موضوعات او مسایل یې په پاشلي ډول په یوه مجلس کې ویلي دي. ځینې وختونه داستانونه تکرار شوي دي،  یو ځل په بشپړ ډول او بل ځل په لنډ ډول په جلا لحن سره بیان شوي دي لکه له احمد غزالي څخه یو داستان، د زاهد تبریزي داستان او د کلیوال په لاس د خزانې پیدا کیدل او نور. د شمس ویناوې د مقالو په متن کې د وینا کوونکي(شمس) له خولې لیکل شوي دي. د شمس د مقالو کاتب د شمس ویناوې د ده له خپلې خولې لیکلي چې د لکیوال حضور پکې نه تر سترګو کیږي. مقالات شمس کتاب وروسته تر سمون او تعلیقاتو څخه څو ځله چاپ او خپور شوی دی. نو قدرمن اینجنیر صاحب دا چې تاسو د افغانستان د تصوفي ادبیاتو ځینې مثالونه غوښتي وو، یو مې دا یاد کړ، دا دې نور هم شته، که اجازه وي او بحث ستومانه کوونکی نشي، دوام به ورکړم.
عبدالقادر خټک او عرفاني ادب:
عبدالقادر خټک هغه سالک دی چې پیر یې معلوم دی. نوموړي په پښتو ژبه کې، د نورو عرفاني ادبیاتو، اشعارو او نښېرونو ترڅنګ، د مانا او صوفیانه مفاهیمو او ادبي تلازماتو څخه ډک شعرونه لیکلي دي. عبدالقادر خټک عملاً د شیخ سعدي په نوم د یوه شیخ مُرید و. سره له دې چې  لږ شمېر څیړونکو عبدالقادر خټک ته  صوفي شاعر ویلي او ښايي علت یې هم دا وي چي ادب پوهان چاته په یوه یا دوو غزلو د صوفي خطاب نه کوي، خو د ده  صوفیانه شعرونه که کم هم دي، مګر محتوا یې ډېره پیاوړې او ژوره ده. آن دا چې هغه بیخي ریښتنی تصوف کړی دی او چې څه د تصوف ډېره له فلسفې ډکه مفکوره « وحدةالوجود» ایجابوي هغه یې ویلي دي:
چا موندلی دی نارې وهي هُوهُو
څوک طالب ځني پوښتنه کا کوکو؟
عرشیان یې پرسش کا له فرشیانو
فرشیان پسي هم ګرځي په سو سو
د دويی خبري مه کوه مطربه
په نغمه کښی یو یو وایه نه دو دو
چي راغلي له عدمه دې وجود ته
آواز یو تر بل کوي چي به ځو ځو
د ځوانۍ شاهین یاغي شو رابه نه شي
که فریاد عبدالقادرکوي قوقو
***
تر دې لا برعلاوه؛ په یو بل غزل کي د تصوف دونه ژور مفاهیم په ساده ژبه افاده کوي چي په پښتو ژبه کي چنداني د بل شاعر په شعر کي نه لیده کیږي. دی، د وحدةالوجود دپیروانو په رسم، چي ښايي پخپله به هم و دغي عقیدې ته معتقد وو، خودي (Ego)انانیت یا خپل وجود ته په موجودیت قایلېدل د لوی ذات سره د یو ځای کېدلو په مخ کې حجاب او خنډ بولي. دی د وجود اصلي هستي هغه وخت بولي چې وجود نیست شي او د ده په اصطلاح سیلاب له لوی بحر سره ګډ او سالک پکې ورک شي. عبدالقادر خان وايي ذره تر هغه وخته پوري ذره ده چې موجوده وي او کله چي محو شي، پخپله آفتاب شي. دا هغه مفاهیم دي چي حتی د ډېرو نورو نامتو عرفاني دري ژبو او پښتنو شاعرانو په شعرونو کې هم په دغه عُمق او ښایست نه لیدله کیږي، وګورئ:
چي په زړه باندي یې وا د عرفان باب شي
دا جهان به یې تر فهم د سراب شي
د وحدت دریاب به ویني کښته پورته
خپل وجود به ورښکاره لکه حباب شي
د خودیه باد چي وباسي له سره
د حباب نامه یې لاړه شي دریاب شي
څو وجود د ذرې شته هومره ذره ده
خو چي محو خپل وجود کاندي آفتاب شي
د هستیه نوم هاله ورباندي ښايي
آمېخته چي له محیط سره سېلاب شي
د عنصر د چار دېواله چي راووزي
اروېده لیده یې واړه بې حجاب شي
و هر لوري ته چي مخ کا نمونځ یې کیږي
چي قبله یې د یار مخ وروځي محراب شي
په ځنبل د سترګو ځي تر شرقه غربه
تر نظر د عارفانو تله شتاب شي
خپل به هاله د یارشې عبدالقادره
که په تا باندي یې یو مهر عتاب شي.
***
صوفیان معمولاً خالق ته د محبوب او معشوق خطاب کوي او د هغه په مینه کې مستي په بنګ او شرابو افاده کوي. عبدالقادرخان هم، د نورو صوفیانو په څېر، په هر څه کي د خپل دلبر مخ ویني. په تور، په سپین، په زلفو، په رخسار، په کلیسا په جومات کې او چې هرې خواته مخ اړوي هلته د دلبر مخ ویني یا یې وجود احساسوي:
دلبر مخ را ته ښيي په هر آیین کښي
ګه په تور کښې جلوه ګر شي ګه په سپین کښي
ګه په زلفو کښی ځای وکا زړه را کاږي
ګه په سترګو په رخسار او په جبین کښي
کله کله په ترسا کښي مخ څرګند کا
د صنعان په دود یې وران کاندي په دین کښي
په څراغ کښی تجلا وکا پتنګ ته
بلبلانو ته ښکاره شي په نسرین کښي
نور او نار یې د جمال جلال اثر دی
قهر مهر یې په تریخ او په شیرین کښي
که اثر یې د لبانو پکښي نه وي
نه به وو هومره خواږه په انګبین کښي
په هر څه کښی ګوره یار عبدالقادره
که دي نشته شک ګمان پخپل یقین کښي.
او یا داچي:
کُفر که ایمان دی و عارف وته یکسان دی
واروه که پوهېږې دا وینا زما مُجمله
ستا فعل هرګز نه دی خالي له حکمتونو
ته هغه حکیم یې چي دي کار دی بې خلله
واړه موجودات ستا په هستی باندي دلیل دی
هم دي په توحید باندي تر میاشي تر جَمله
هرڅه ته چي ګورې ستا جمال به پکښي ویني
تا یې چي په زړه د معرفت ډېوه کړه بله. . . 
په دې توګه ګورو چې عرفاني ادب څومره له رموزاتو ډک او زموږ پښتو او دري ادب کې یې برخه زیاته ده. منلی او ښاغلی اینجنیر مسعود صاحب، زموږ دملی ژبو د تصوفي ادب برخه کې به یو بل نښیر هم معرفي کړم:
نجم الدین ابوبکر او نښېر یې:
زموږ فرهنګي او عرفاني وربوی کې یو بل نامتو تصوفي او عرفاني اثر «مرصاد العباد من المبدا الی المعاد» نومیږي. مرصاد العباد من المبدا الی المعاد د عرفان او تصوف یو ډیر ارزښتنمن اثر دی. لیکوال یې نجم الدین ابوبکر عبدالله بن محمد بن شاهاور بن انو شیروان بن ابي انجیب اسدي رازي چې په نجم رازي پیژندل کېده او لقب یې"دایه" و، دی. نوموړی په ۵۷۳ق. کال کې د (ری) په ښار کې زیږیدلی او وروسته تر زده کړو په سیر او سفر وتلی. له عرفاني شیخانو لکه نجم الدین اکبر، مجددالدین بغدادي او نورو سره یې طریقت زده کړی او بیا په روم( کوچنی آسیا) کې میشت شو.
   نجم الدین دایه د مرصاد العباد کتاب په ۶۱۸ق. د روم په قیصر ښار کې پیل کړ او په ۶۲۰ق. کال کې یې بشپړ کړ او د روم پاچا سلطان علاؤالدین کیقباد سلجوقي ته یې ډالۍ کړ. نجم الدین رازي په ۶۲۲ق. کال بغداد ته ولاړ او په ۶۵۴ ق. کال چې یو اتیا کلن و، وفات شوی او په همدې ښار کې خاوروته وسپارل شو. مرصاد العباد د اوومې قمري پیړۍ یو نامتو اثر دی. دکتاب پوخ نثر د دې لامل ګرځیدلی چې ادبپوهان ورباندې د"سحر مطلق" نوم کیږدي. دا ځکه چې دغه کتاب له بیلابیلو اړخونو لکه له ادبي پلوه، له عرفاني او تاریخي پلوه او له ټولنیزه پلوه ډیر ارزښتمن کتاب دی. نثر یې د خواجه عبدالله انصاري هروي په شان سجع دی او عبارتونه د امام غزالي په شان پاخه دي. د مرصاد العباد د کتاب موضوع د خلقت او پیدایښت پیل او پای او د عاشق او معشوق مقصود او د سلوک سِر(رموز) او نهایت او مقصد دی. د اثر لیکوال د تصوف د اصولو او رمزونو د بیانولو په ترڅ کې د سیر او سلوک شرایط لیکلي او د قرآن شریف او نبوي احادیثو، دري او عربي امثالو او اشعارو څخه یې کار اخیستی دی او په دې ډول سره یې د خپل کتاب ارزښت اوچت کړی دی، نو ځکه څو ځله چاپ شوی دی او زموږ افغاني متصوفینو د مرجع په توګه ورڅخه استفاده کړی ده او زیاترو فرهنګیان او د تصوف او عرفان مینه وال دغه اثر لري.
  مرصاد العباد من المبدا الی المعاد پنځه بابونه لري، چې هر یو یې څو څپرکي لري چې په لاندې ډول دي:
لومړی باب: د کتاب پیل(درې څپرکي دي)
دوهم باب: د موجواتو د مبدا د بیان په هکله(پنځه څپرکي)
دریم باب: د موجوداتو ژوند(شل څپرکي)
څلورم باب: د نفوسو معاد سعد او اشقیاد( څلور څپرکي)
پنځم باب: د بیلابیلو طوایفو د سلوک په بیان کې(اته څپرکي)
 د پورتنیو بابونو او څپرکیو په پای کې څو کرښې د مرصاد العباد د پای په توګه لیکل شوي دي. د نجم الدین دایه له پورتني کتاب پرته یو شمیر نور آثار هم په دري او عربي ژبو را پاتې دي چې ټول د عرفان په اړه دي. دغه شیخ د بیلابیلو عرفاني کتابونو د لیکلو ترڅنګ، شعر هم لیکلی دی چې ډير بیتونه یې د همدې مرصاد العباد په پاڼو کې او د ده یو شمېر نورو آثارو کې لیدل کیږي. له خوروـ ورو بیتونو پرته یې یو جلا د اشعارو دیوان هم شته. کلام یې د غزنوي سنایي له بیان سره ورته والی لري.
اوس به دتصوف، رزم، بزم او ښکار او پیکار د ډګر نومیالی اتل ته ورشو، خوشحال بابا او شعر کې یې تصوف، نو قدرمن مسعود صاحب پاملرنه مو ورته راګرځوم.
د خوشحال خان بابا په دیوان او شعرونو کې تصوف:
موږ تر ډېره پورې خوشحال بابا د تُورې، بزم او رزم، مرد میدان او هوډمن مبارز په توګه پیژنو چې د مغل د استبداد، دوکې، نامردۍ او په مظلوم ولس د سلطنت طلبي په وړاندې  یې زړوروه مبارزه کړې وه، د خوشحال خان خټک له نوم او څرګندې بېباکه وینا سره ټول افغانان آشنا دي. هغه یو شاعر، یو توریالی، یو خان او قومي مشر وو. د دې ترڅنګ هغه یو صوفي هم و. یو شمېر اشعار یا اشعارو کې یې ځینې ابیات صوفیانه دي. د بیلګی په توګه به یې دا غزل ولولو:
څوک په لوري د کعبې ځي په هی هی
  څوک دېورې لره چلیږي په جی جی
دواړه توکه په معنی په حقیقت کې
  په هر لوري غورځوي واړه دی دی
عاشقان یې سل هزار یوه معشوقه
  په هر لوري ورپسې دي په پی پی
څوک په کور دننه ناست ورسره کېل کا
څوک همېش ورپسې ګرځي په لی لی
میخانه یوه هزار پکښي خمونه
  د مستانو یې نعرې دي چي می می
که همای دی که کجیر دی که کرګس دی
د هر چا یې خپل خپل شان دی خپل فی فی
هر څوک وسل د خپل اصل پسې غواړي
چي نارې د جدايی وهي نی نی
زه خوشحال چي د وحدت په میومست شوم
  وایم دا چي کاووس کله وو کی کی
***
دا غزل له سره تر پایه صوفیانه رنګ لري او د نورو لویو صوفیانو په څېر کعبه او بتخانه دواړه د حق د موندلو، حق ته درسېدلو او د حق د لیدلو مراجع بولي. په شریعت کې دا ډول  عقیده چې بتخانه، میخانه، خرابات، شراب او مستان اسلام کې عوامو ته صدق نه کوي ځکه چې په قرآن شریف کې یوازې اسلام غوره دین بلل شوی او نور ټول ادیان؛ په تېره شراب او بتخانه مردود ګڼل شوي دي، خو صوفي شاعرانو او په دې ډله کی خوشحال په جار نارې وهي: زه خو شرابي یم شیخه که راسره جنګ کړی!...
پورته مو چې د خوشحال بابا شعر وکوت او په خلاص کومي وایي:
میخانه یوه هــزار پکښې خمونه
د مستانو یې نعرې دي چي می می
***

دا یې صوفیانه بغاوت دی . خوشحال بابا د پورتني بېلګه ییز غزل په وروستي بیت کې د وحدت له میو له جام څخه مستیږي او دا هغه شرعي وحدت نه دی چي په هغه کې حق متعال ته د واحد ذات خطاب کیږي، بلکې هغه صوفیانه وحدت دی چې بنده د حق متعال په ذات کې فنا کیږي او بیا نو په دې نه پوهیږي چې کاووس څوک دی او که له کومه ځایه راغلی وو.  بنده ته د فنا په حالت کې ټول موجودات او بنده ګان یو ښکاري. خوشحال چې  مستبد او ښکېلاکګر غلیم (مُغل) سره په توره، رزم او مبارزه کې و،  ډېر  وخت یې صوفیانه مناجاتونه هم ویلي دي او د تصوف نړۍ کې ډوب شوی دی. معمول دا ده چې ټول فکر کوي چې د صوفي ټول ژوند په خلوت کې له ځان او له خپل ګرېوان سره تیریږي. صوفیان معمولاً د ورور ګلوۍ، سولې او حتی د ټولو مذاهبو د یو کېدلو خبرې کوي او د ټولو مذاهبو پیروان بالآخره د یوه خالق طالبان بولي، خو خوشحال دومره زړور او څو اړخیز شخصیت لري، چې خلک هم د عبادت حقیقت، دیني معرفت او د خالق تعالی عبادت ته بولي، هم مینه ستایي، هم بزم، هم د قوم د نجات او اتحاد او بیداري خبرې کوي. دا د ده نبوغ و.
علي همداني دعرفان او د ادب د بڼ یو بل شاعر:
د تصوف یوه بله  نامتو څېره سید علي همداني دی، چې زیارت یې د کونړ په ولایت کې دی. د کونړ د پیربابا زیارت نوم لري. میر سید علی همدانی د ۷۱۴ ق. کال د رجب په دولسمه د دوشنبې په ورځ په همدان کې د محمد خدابنده اولجایتو د سلطنت پر مهال نړۍ ته سترګې پرانیستې دي. نوموړی یو شمېر لقبونه لکه حواري کشمیر، عارف حسیني، شاه همدان، علي ثاني او سیا پوش لرل. پلار یې امیر شهاب الدین حسن بن سید محمد همداني د همدان له ساداتو څخه  او د همدې سیمې حاکم و. له کوچنیوالي څخه د خپل ماما تر نظر لاندې وروزل شو چې د هغه نوم سید علاالدین و او د خپل وخت نامتو عارف و او د همده په ارشاد د شیخ محمد مزد قاني حلقي سره یو ځای شو. د یو شمېر روایتونو له مخې، سید علي په دولس کلنۍ کې د شیخ محمود په خدمت کې داخل شو، خو دا نه ده څرګنده چې آیا سید محمود په دې مهال کې چیرته اوسېد. له اصحاب علااله وله سمناني سره یی د سلوک له پړاو تېرولو وروسته یې د (غربای دیار) د ارشاد د مامور، طالبانو او د مشایخو د ۳۳ تنو په فتوا د اسلام د دین په تبلیغ وګومارل شو او په سیر او سیاحت کې و او د تصوف د لویانو په لټه کې و. سید علی همدانی په ۷۷۶ ق. کال له خپلو ۷۰۰ تنو ملګرو او پیروانو سره د اسلام د سپیڅلي دین د تبلیغ په خاطر کشمیر ته روان شو. هلته وروسته له څو میاشتو څخه د حج په سفر ووت. په خراسان او خوارزم باندې د امیر تیمور د یرغلونو په وخت کې میر سید علي همداني یو څه وخت د ختلان په کلي کې چې د تاجکستان د کولاب یوه برخه وه، میشت شو، له هغه وروسته بیرته کشمیر ته ستون شو او په علاالدین پوره کې په اوسني سرینګر ښار کې میشت شو چې د جیلم سیند تر غاړې و او هلته یې یوه خانقا جوړه کړه چې اوس هم د سرینګر په ښار کې د خانقا معلا په نوم پاتې ده. دغه نامتو عارف کله چې په ۷۸۶ ق. کې د ذیقعدې په میاشت کې له کشمیر څخه د حج په لوري روان شو، په لاره کې ناروغ شو او د ۷۸۶ ق. کال د ذی الحجی په شپږمه د چهارشنبی په شپه د افغانستان په ختیځ کې د کونړ ولایت په یو کلي کې وفات شو، هلته یې د غسل او کفن څخه وروسته جنازه ختلان ته ولیږدول شوه چې هلته بیا د کولاب په یوه سیمه کې چې ده پخپله هلته پخوا یو جومات جوړ کړی و او یوه مدرسه یې هم وه، خاورو ته وسپارل شو. اوس هم په کولاب کې د ده زیارت شته. میر سید علی همداني له هغو کسانو څخه دی چې د اسلام د مبارک دین په خپراوی کې یې ستر خدمتونه کړې دي. دغه لوی او نامتو شخص د اسلام له ویاړونو څخه و او په کشمیر کې یې زرګونه شاګردان وروزل چې وروسته بیا هر یو یې لوی لوی استادان شول د سید علی همداني مقام تر اوسه هم په کشمیر کې اوچت او د درناوی وړ دی او خلک یې زیارت ته درناوی کوي. د سید علي همداني د آثارو شمیر چې یو سل او لس ټوکه کتابونه، رسالات او د شعرونو ټولګه ده، د انشأ د سبک او منځپانګې له پلوه د پاملرنې وړ دي. د آثارو دغه ټولګه په تفسیري، روایي، فلسفي، علمي حکمت، اخلاقو، عرفان او ادبیاتو کې لیکل شوي چې په ټولو کې یې روزنیز مطالب، ذوقي مسایل او معنوي بحثونه لیدل کیږي هغه ظرافتونه او نکته سنجي چې د ده په نثر او نظم کې ښکاري، د ده آثار یې په زړه پورې، د لوستلو وړ او جالبه کړي دي، د ده ډېر نامتو آثار په لاندې توګه یادولای شو: ذخیرة الملوک، مرآه التائبین، رساله منامیه، انتخاب منطق الطیر، ده قاعده، رساله وجودیه، رساله ذکریه، رساله عقبات، آداب سفر، فتوت نامه، واردات عنبیه، شرح فارسي قصیده خمریه ابن فارض، رساله درویشیه، رساله تلقینیه، رساله همدانیه او رساله فتوتیه. د شعر یوه بیلګه یی دا ده:
هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر ګلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد
***
احمد بن محمد بن عبدالله خیوکي (نجم الدین کبرا) او نښرونه یې:

د تصوف او عرفان په برخه کې د ویناوالۍ یو بل نامتو نوم نجم الدین کبرا دی. نوموړی میلادي دولسمې او دیارلسمې پيړۍ ترمنځ یو نامتو صوفي و. اصلي نوم یې احمد بن محمد بن عبدالله خیوفي (خیوکي) وو، چې په شیخ نجم الدین کبرا سره یادېده او لقب یې طامه الکبرا او شیخ ولي تراش وو، چې په ۵۴۰ – ۵۴۶ ق. ترمنځ کلونو کې د خوارزم د خیوک په ښار کې یې په یوې عالمې کورنۍ کې نړۍ ته سترګې پرانیستې وې. شیخ کبرا د خپل وخت یوه نامتو او مخوره څیره وه. په (عشقنامه) کې د شیخ نوم د ایلخانانو د زمانې د یوې افسانې په توګه راغلی دی. د خپلې ځیرکۍ او هوښیارۍ له امله یې استاذ ورته طامه الکبرا وایه. د علاالدین – سمناني په وینا: خلکو هم ورته له همدې امله نجم الدین کبرا نوم غوره کړی و. په یوه بل روایت سره، په بحث او خبرو کې د پیاوړي ځواک له امله ورته طامه الکبرا نوم ورکړل شوی و. ځینو مریدانو یې د درناوی په خاطر ورته ایته الکبرا نوم هم ورکړی و، خو په دې نوم ډیر مشهور نه و. په ځوانۍ کې د حدیثو د علم د زده کړې په موخه خوارزم، عراق، خراسان، مصر، مکې مکرمې او سکندریې ته ولاړ او په نیشاپور، همدان، تبریز، آصفهان، عراق او مکه کې یې له نامتو محدثینو لکه: ابوالمعالي فراوي، ابوالفضل محمد، حافظ ابوالعلا عطار، ابوالمکارم، ابو جعفر صیدلاني، ابو منصور حفده، ابو محمد طباخ او ابو طاهر شلغي څخه احادیث واوریدل. د جامي د نفحات الانس له مخې، په تبریز کې د سر میدان په سیمه کې د ابو منصور خانقا ته ورغی او د بابا فرج په نوم یې له یوه مجذوب سره لیده کاته وشول او بیا یې زهد او عزلت کې ژوند تېر کړ چې علم سره یې اړیکې کمې کړې. د بابا فرج په لارښوونه د ابوالنجیب سهروردي خلفاوو له ډلې یو خلیفه (عمار یاسر) ته ورغی او هلته په څله کې پاتې شو او په دې توګه صوفیانو روزنه کې ډوب شو. کله چې له عراق څخه د شیخ اسماعیل خانقا ته راورسید او له دغه شیخ څخه یې د تبرک خرقه ترلاسه کړه، نو د سلوک کمال ته د رسېدلو په خاطر شیخ روز بهان ته ورغی چې دغه شیخ په حدیث، فقه او عرفان نامتو د کمال خاوند و، هلته په ریاضت او مجاهده بوخت شو. شیخ روزبهان خپله لور ورته په نکاح کړه. کله چې دغه شیخ په دې باندې وپوهید چی نجم الدین کبرا د صوفیانو او تصوف په راز او رموز پوهیدلی دی، نو توصیه یې ورته وکړه چې خپل اصلي ټاټوبی یعنی خوارزم ته  ولاړ شي. په دې توګه د خپل مرشد په لارښوونه خپلی میرمنی او ماشومانو سره خوارزم ته راستون شو او دلته یې په خیوه کې په ارشاد لاس پورې کړ او د کبرویه د طریقې بنسټ یې کېښود، ډیر مریدان یې وموندل او د خوارزم مشاهدانو د دولت په لویو سټو او د ولس په خلکو کې یې ډیر ارادتمندان او مینه وال وموندل. د شیخ کبرا د تصوف د احوالو په برخه کې بیلابیل روایتونه راغلې دي چې په تصوف کې د ده لوړ دریځ څرګندوي. په هر حال، شیخ په خوارزم کې دروند ژوند درلود، یو متواضع عارف او مرشد و. په غونډو کې به یې په غوره اخلاقو او خوږه ژبه وعظ کاوه. د شیخ کبرا خلفا د خپل وخت ولي او قطب بلل کېدل، نو ځکه شیخ نجم الدین کبرا ته ولي تراش شیخ هم وایي. د ده نامتو اخلاف دا وو: مجددالدین بغدادي، رضی الدین لالا، سعدالدین حموي، سلطان العلما بهاالدین او شیخ علاالدوله سمناني. دوی هر یوه د کبرویه طریقی په خپرولو کې له خراسان څخه تر ماورالنهر، شام او کوچنۍ آسیا پورې زیار ګاللی او پوره اغیزه یې لرله. له شیخ کبرا څخه یو شمېر آثار او رسالې راپاتې دي چې د تصوف په تړاو دي لکه: د عین الحیات په نوم په دولسو ټوکو کې د قرآن عظیم الشان تفسیر، په دري ژبه د شیخ کبرا رباعیات، خو د هغو تائید او منل کېدل لازیاته څیړنه غواړي. الوایح الجمال و فواتح الجلال یې یو بل تصوفي اثر دی چې مولانا جامي په نفحات الانس کې څو ځله یاد کړی دی. رساله فی الخلوة چې د مکاشفاتو د اسرارو د خلوت د آدابو په اړه دی، رساله الی الهایم الخایف من لومه اللایم یې یوه بله لیکنه ده چې په څله کې د کیناستو، ترتیب او څرنګوالي په اړوند ده او له شیطان څخه د خلاصون او د نفس له وسوسې څخه د لرې والي په تړاو یې لیکنې پکښې کړې دي. وقایع الخلوة د شیخ یوه رساله ده چې د خلوت د تجربو په اړوند لیکل شوې ده. رساله السایر الحایرالی سایر الواحد الماجد رساله کې یې د ظاهر او باطن طهارت او پاکي په اړه سالکانو ته لیکنه کړې ده او د هغې په سریزه کې یې ویلې دي: ...لا نورو پخوانیو اته شرطونه ایښې دي ... او موږ دوه نور پکښې زیات کړل او ټول لس شرطونه شول او په دې توګه دغه «تلک عشرة کامله» شرطونه دا دي: طهارت، خلوت، د سلوک دوام د خدای په ذکر سره، د صوم دوام، په ژبه د ذکر دوام، قلبي حضور، تسلیم او د توکل مبادي، د خواطرو نفع، شیخ سره د زړه ملګري کول او هغه د لارې مل ګرځول، د غلبې پر مهال ویده کیدل او دمه کول (دا هغه وخت دی چې ذکر ورباندی مشوش شي) او وروستی یې په خوراک او څښلو کې منځلاریتوب دی. همدارنګه شیخ د اقرب الطریق الی الله په نوم هم یوه رساله لري چې په عربي یې لیکلې ده او میر سید علي همداني هغه د (لس قاعدې) په نوم ژباړلې ده (په پارسي کې ده قاعده نوم لري). نجم الدین کبرا دغه لس قاعدې سالک ته د طریقت په لاره کې ضروري بولي چې دا دی: توبه، زهد، توکل، قناعت، عزلت، ملازم د ذکر، الله (ج) ته پاملرنه، صبر، قناعت او رضا. د شیخ آثار او د هغه فکري منځپانګه د کبرویه د طریقې په پيژندنه کې ډیر ارزښت لري. شیخ نجم الدین کبرا اتیا کاله عمر وکړ او د ۶۱۸ ق. کال د جمادي الاول په لسمه ورځ د مغلو د لښکرو په وسیله شهید شو. د تیري کوونکو او مغل لښکریانو، ټولوژنې او سیاسي خرابه حالت له امله د شیخ زیارت معلوم نشو. دلته د شیخ درې رباعي د بیلګی په توګه یادوو:
در راه طلب رسیده یی می باید
دامن زجهان کشیده یی می باید
بینایی خویش را دوا کن زیراک
عالم همه اوست دیده یی می باید
***
گر طاعت خود نقش کنم برنانی
و آن نان نهم پیش سگ برخوانی
و آن سگ سالی گرسنه در زندانی
از ننگ بر آن نان نه نهد دندانی
***
یکدم دل مردانه فرزانه ما
خالی نشود زعشق جانانه ما
آندم که شراب عاشقی در دادند
در خون جگر زدند پیمانه ما.
***
مولانا فخر الدین علي صفي او نښیر یې:
د تصوف برخه کې یو بل اثر  لطایف الطوایف نومیږي. د تصوفي موضوعاتو څخه پرته، د ټولنې د اصلاح او پند لپاره نور بحثونه هم لري. د ده زیارت په هرات کې دی. پخوا به د هرات صوفیان د ده په زیارت ورټولېدل او د ده یاد به یې نمانځه. 
لکه چې وویل شول، لطایف الطوایف د هغه کتاب نوم دی چې ډیر په زړه پورې موضوعات لري لکه: ټوکې- ټکالې، ادبي ظرافت، روزنیز حکایات، عربي او دري متلونه او نور چې د بیلابیلو خلکو په تړاو لیکل شوي دي. په دې توګه دغه کتاب د ادبي ارزښت او اهمیت برسیره، تاریخي اهمیت هم لري.
   د لطیف الطوایف لیکوال، مولانا فخر الدین علي صفي،  د مولانا کمال الدین واعظ کاشفي زوی و چې تخلص یې"صفي" و. نوموړي د خپل کتاب د مطالبو په تدوین او چمتو کولو کې ډیرې خوارۍ کړي دي، او د هغه د بشپړواله لپاره یې ډیر سفرونه هم کړي دي. د لطایف الطوایف د کتاب نشر او د لیکلو طرز ساده او روان دی، په هغه کې ادبي تصنعات او تکلفات ډیر نشته. لیکوال د خپل کتاب منځپانګه له بیلابیلو اخځونو څخه چمتو کړې ده او د خپل وخت معلومات یې هم پکې ځای پر ځای کړي دي. نوموړي پرته له دې کتاب څخه یو شمیر نور آثار هم لري. او شعرونه یې هم لیکلي دي. علي صفي په ۹۳۹ق. کال وفات شوی دی او په هرات کې د هلالي چغتایي ترڅنګ خاورو ته سپارل شوی دی.
   لطایف الطوایف د هغه لیکوال د غرجستان والي( شاه محمد سیف الملوک) ته ډالۍ کړې و. دغه کتاب چې ډیر په زړه پورې و، څوڅو ځله چاپ  او خپور شو. لومړی ځل شارل شغر فرانسوی ختیځ پیژندونکي د دې کتاب یو غوړچان په ۱۸۸۳م. کال کې په فرانسه کې چاپ کړ، په بل ځای بیا پروفیسور محمد شفیع هم د دې کتاب یو غوړچان په ۱۹۳۷م. د لاهور په پنجاب کې خپور کړ. یوه نا بشپړه نسخه یې په بمبئي کې په سنګي چاپخونه کې خپره شوې ده، خو بشپړ متن یې له حواشیو او تعلیقاتو سره. څوڅو ځله چاپ شوی دی. وروستی ځل په ۱۳۸۹ ل. کال د احمد ګلچین معاني په زیار چاپ شو.
  لطایف الطوایف یوه داسې زیرمه ده چې په نورو وروستیو دورو کې ډیرو شاعرانو او لیکوالو خطبیانو، واعظانو هغه لوستي چې لوستل یې د فکر د آرامي او روحي تسکین لامل کیږي، دا ځکه چې دغه کتاب د قرآنکریم آیاتونه، احادیث، د لویانو خبرې، متلونه او ډیر ظریف او لطیف ټکي او حکایتونه لري. اوسني لطایف الطوایف ۵۰۴ مخونه او لاندني ۱۴ بابونه لري چې څو څپرکي دي:
 لومړی باب: د حضرت محمد(ص) د ځینو مطایباتو په بیان کې(اته څپرکي)
دوهم باب: د لویانو د لطیفو او حکایتونو ذکر(دولس څپرکي)
دریم باب: د سلاطینو د ظریفو ټکیو بیان( لس څپرکي)
څلورم باب: د امیرانو، وزیرانو او ددیوان د خاوندانو لطایف( شپږ څپرکي)
پنځم باب: د منشیانو، ندیمانو، دپیرانو، سپاهیانو، او زړورو خلکو د لطایفو بیان(شپږ څپرکي)
شپږم باب: د اعرابو، فصحاوو، بلغاوو او دې ته ورته نورو د حکم او مطایباتو بیان    ( اووه څپرکي)
اووم باب: د طریقت د شیخانو، قاضیانو، فقهاوو او اصحابو د لطایفو او مطایباتو ذکر( اته څپرکي)
اتم باب: د متقدمو او متاخرو حکیمانو، تعبیرکوونکو او منجمانو لطایف(اته څپرکي)
نهم باب: د فی البدیهه شاعرانو د لطافت بیان او د شعر بدایع(نهه څپرکي)
لسم باب: د ظریفو خلکو د لطایفو ذکر( هم د ښځو هم د نارینه وو) (یولس څپرکي)
یوولسم باب: د نجلیو، ګنډیرو او طفیلي خلکو لطایف( پنځه څپرکي)
دوولسم باب: د طمع کوونکو، غلو، درویزه کسانو او ړندو لطایف( اته څپرکي)
دیارلسم باب: د ماشومانو، غلامانو، کنیزانو او ځیرکو خلکو لطایف( اته څپرکي)
څوارلسم باب: د کم عقلو، درواغجنو، د نبوت د مدعیانو او لیونیو د حکایتونو او لطایفو په بیان کې( اووه څپرکي)
بېدل د عرفاني ادب یو بل روڼ ستوری:
بېدل، د بېدل تصوفي اشعار، د ده دیوان او مینه وال له هندوستانه نیولې تر بلخ ، کابل، هرات او ایران پورې نامتو دي. د ده عُرس ترڅو کلونو مخکې هم کابل کې نمانځل کېده. د ده اشعار نه یواځې مناقیبو کې، بلکې زموږ د ښوننځیو درسي کتابونو کې شته. له دې پرته زموږ نامتو هنرمندانو لکه استاد سرآهنګ او دکتورصادق فطرت د ده شعرونه دخپلو سندرو لپاره غوره کړي دي. 
د بېدل د پوره پېژندنې لپاره باید ووایو چې: ابوالمعاني میرزا عبدالقادر بن عبدالخالق ارلاس، تخلص یې بیدل او ځینې وختونه  بیدل دهلوي و، د دري ژبې شاعر او د تصوف لاروی د هندي ادبي  سبک کې نوم لري. د پلار نوم یې میرزا عبدالخالق و چې په ۱۰۵۴قمری کال د هندوستان د بهار د ایال په پتنیه سیمه کې نړی ته سترګې پرانیستې وې. دوی د جغتایي ترکانو د برلاس قبیلې پورې اړه لرله. دا قبیله له بخارا څخه بدخشان ته، بیا هندوستان ته مهاجر شوله او هلته یې سپاهي گري کوله. د دې قبیلې پاتې کورنۍ بدخشان کې مېشت شول.
د بیدل دهلوي پلار یوڅو کاله دسپاهیانو په ډله کې و، خو وروسته یې دا کار پرېښود. ده د ځوانۍ په عُمر کې د هندوستان«قادریۀ» صوفیانو ته ارادت درلود. په همدې خاطر یې خپل زوی باندې عبدالقادر نوم کېښود چې وروسته ( شیخ عبدالقادر گیلانی) شو.  
بېدل لا پینځه کلن و چې پلار یې وفات شو. له دې وروسته یې مور ورته  قرآن شریف او دري  الفبا ورزده کړل، خو د ژوند د ناخوالو له لاسه یې مور هم یو نیم کاله وروسته وفات شوه. د ده پالنه د ده تره ورتر غاړې شوه. تره یې میرزاقلندر یو سپاهي و، خو درویشي خوی او عادت یې درلود. میرزا قلندرکاکا بیدل عربي ادبیاتو ته وهڅاو. لس کلنۍ کې یې له مدرسې راوکيښ او ځان سره یې د درویشانو حلقې ته بوت. بېدل دري او عربي ښوونخی کې زده کړې او وروسته بنگالي، اردو، سانسکریت او ترکي سره هم آشنا شو. په شپږ کلنۍ کې یې قرآن ختم کړ. بېدل د خپل تره په شاعرانه ذوق خبرو، نو ځکه یې خپل لومړني اشعار ورته ښودل او لوستل.  په لس کلنۍ کې یې لومړنی شعر ولیکه. په ۱۰۶۹سپوږمیز کال چې ۱۷ کلن و، د میرزاعبداللطیف سپاهیانو سره یوځای شو، میرزا عبداللطیف د شاهزاده شجاع یو حاکم و، خو لږ موده وروسته یې دا کار پرېښود، خپل تره سره  «کَتَک» ته ولاړ. کله چې میرزا ظریف ومړ، بیدل  دهلي کې مېشت شو. هغه اولاد نه درلود، یواځې د ژوند وروستیو کې یې یو زوی وشو هغه هم په څلور کلنۍ کې له دنیا ولاړ او بېدل یې سخت خواشینی کړ، چې دهغه په ماتم کې یې یوه مرثیه ولیکله. بیدل چې څوکلونه میرزا ظریف سره و، لویو شاعرانو سره یې پېژندنه وشوه. دا ځکه چې میرزا ظریف یو فاضل او فقهی شخص و، حدیث او عرفان یې تدریسول. د هند زیات شمیر شاعرانو او نامتو صوفیانو لکه شاه قاسم هواللهی ورسره ناسته- ولاړه لرله. بېدل په لومړیو کې ځانته «رمزي» تخلص غوره او شاعران په دې تخلص وپېژاند. خو وروسته یې چې د سعدي  (گلستان) ولوست،  په هغه کې یې یو بیت «بیدل از بی نشان چه جوید باز» خوښ شو، ژور اغیز یې ورباندې وکړ او په شوق او وجد یې راوست، نو ځانته یې «بیدل» تخلص خوښ کړ. ده د لویو شاعرانو شعرونه لوستل،خراساني او عراقي سبکونه یې خوښ و، خو کله چې ډیهلي ته ولاړ، هندي سبک ته ورګډ شو.
بېدل د میرزا ظریف له مړینې وروسته دهلي کې مېشت او د نامتو صوفي «شاه کابلي» مرید شو. هلته ی  آصف جاه اول، د دکن(نظام حیدرآباد) کې د شاه جهان آباد سیمه کې ژوند غوره کړ. د بېدل کور په ډیهلی کې د شاعرانو د راټولیدو ځای و، ترنیمو شپو به لومړی بېدل او بیا نورو شاعرانو خپل شعرونه لوستل. کله چې بېدل وفات شو، هم د شعر ویلو غونډې د ده کور کې کېدې او د زیارت تر څنګ یې د صوفیانو په دود«عُرس » نمانځل کېد او د (بېدل د عرس) په نوم تراوسه را پاتې دی. دا دود په ډیلي کی تر دیرشو کلونو، بیا وروسته په کابل کی تر دا اوسه دایر او د بیدل د دیوان لوستل له افغانستان نیولی ترپخوانی ماوراءالنهر روان وو. موږ د افغانستان دلیکوالو ټولنې غړو په کابل کې د ده عُرس ته ورتلو، زیاتره به ارواښاد حیدری وجودي، واصف باختری، زریاب او نورو خبرې وکړې او بیا به فخرالدین آغا د بېدل شعرونه په ځانګړی ترنم ویل. د عرس شپه به د ویناوو، شعر ویلو او ترنم په ویلو او اورېدو سبا شوه. 
بیدل د ۱۱۳۳سپومیز کال د صفرې په څلورمه د پنج شنبې په ورځ په ډیهلی کې وفات او د خپل کور وربوی کې له خپل  وصیت سره سم دفن شو، خو وروسته یې  مریدانو او ارادتمندانو او د کورنۍ خپلوانو یې د هغه موقت ځای څخه د ده جنازه خپل اصلي وطن، افغانستان ته راوړه او د «میرزا ظریف» د زیارت ترڅنګ دفن کړه. اوس چې ډیلي کې د بېدل په نوم کوم زیارت دی، هغه ناسمه خبره ده.  د افغان څېړونکو په وینا؛  دبېدل ټول اشعار سل زره بیتونو ته رسیږي، خو نن ورځ یې یواځې د اویازرو شاخوا په واک کې لرو. ده ځینې وختونه په یوه ورځ کې ۵۰۰ بیتونه هم لیکل. د ده کلیات د افغانستان د کلتوري ودې، ځلا او ارتقا بهترینو کلونو(۱۳۴۱-۱۳۴۲) لمریز کې په کابل کې په دریو ټوکونو کې چاپ شو، ورسره یو ټوک کې نثر و.
په دې لړ کې د بایزید انصاري(روښان) څو كتابونه؛ لكه خيرالبيان، حالنامه، صراط التوحيد، مقصودالموْمنين، فخرالطالبين، مكتوبات او داسې نور هم د یادونې وړ دي. د روښاني نهضت لارویانو بډای شعري دیوانونه او نثري متنونه موږ ته په میراث پریښي دي.
دغې  سلسلې زموږ تر وخته لکه حمزه شینواری، استاد نګارګر، وجودي حیدري... او نورو دوام وموند. ما پورته عمدتاً د تصوف او عرفان هغه څېرې یادې کړې چې د وخت د خراسان په حوزه کې او بیا چې زموږ د هیواد نوم له خراسان څخه په افغانستان واوښت، اوسیدلي وو. یعنی تر ډېره مې هغه صوفیان یاد کړي دي چې له څو سوه کاله رادېخوا اوسني افغانستان کې یې ژوند کړی او آثار یې په دري او پښتو دي، د خراسان د دور مو کم شمیر یاد کړي دي.
پورته یو څو مثالونه د تصوف د نامتو څېرو او د دوی د آثارو و.
توضیح : ډېر قدرمن اینجنیر صاحب، غواړم د موضوع د ښه وضاحت لپاره یو څو ټکي اضافه کړم:
د تصوف او عرفان ډېره پراختیا اوومه، اتمه او نهمه هجري پیړۍ وه. دا وخت زموږ ټوله پراخه سیمه د عربو په نزد خراسان بلل کېده. دا له اوسني نیشاپور او هرات او کندهار او ازبکستان نیولې تر خجند او نورو سیمو پورې یوه جغرافیایی ساحه وه، خو سیاسي نه وه. فرهنګي تعلقات پکې تاوده وو. اهل تصوف په دې ټوله ساحه کې یو بل پېژندل او اړیکې یې وې، نوځکه زموږ د اوسني افغانستان عارفان د سند له غاړو د اندوس تر غاړو او بیا تر بخارا او آن د وخت د خلافت تر مرکز(بغداد) تلل راتلل او آن مریدان یې لرل. ځکه اوس د غزنوي سنایي، مولاناجلال الدین بلخي، مولانا یعقوب چرخي، بایزید انصاري، خواجه عبدالله انصاري او نور نومونه د دې فرهنګي او د هغه وخت د عرفاني ساحې ګډ پېژندل شوې نومونه دي.  دا چې بایزید انصاري(روښان) په څلورو ژبو خپل آثار کښل، علت همدا و. صوفیانه اصطلاحات او عارفانه ادب په دغه ټول وربوی(خراسان) کې شریک میراث و. د خراسان دیني علماوو د اسلام په برخه کې زښت زیات خدمتونه وکړل.
مسعود: تاسو د تصوف او عرفان ترمنځ توپیر څنګه ارزوئ؟ په بل عبارت، ایا عرفان او تصوف دوه بېل مکتبونه دي که د يو مکتب دوه نومونه دي؟
استاد دودیال: عرفان له تصوف سره تړلی  او آن ځینې یې په مترادف ډول راولي، خو متصوفین وایي چې د عرفان مانا تر ډېره د بشپړ پېژندې او د حقیقت د کشف او درک سره تړاو لري. عرفان د معنوي سلوک  یو جامع مکتب  او د تصوف د ریاضت مکمل(بشپړوونکی) دی، چې د انفرادي او د هر سالک له فردي ځانګړنې اوچت حالت دی. لکه عرفاني اخلاق، عرفاني او د عارفانو نړۍ لید او داسې نور مفاهیم چې د(جمع) او د کُلي اوصافو په بڼه کارول کیږي. تصوف د باطن د صفا کولو، الله (ج) ته د قرب او د نفساني تزکیې په خاطر په الهیّه اخلاقو ځان سمبالول دي. په طریقت مشرف سالک به تصوف ته منسوب وبولو، خو حتمي عارف نه دی، عارف هغه صوفي او سالک دی چې د معرفت حد ته رسیدلی وي. دا ځکه لومړی منزل شریعت، ورپسې طریقت، بیا حقیقت او ورپسې معرفت دی. معرفت یا شناحت چې د معرفت مقام د الله سبحانه وتعالی د پېژندنې او شناخت مقام دی، په دې مقام کې سالک په هر څه کې د الله سبحانه وتعالی د انوارو تجلیات او ځلاوې ویني. د تصوف په اړه مو وویل چې زُهد، تقوی، د الله پاک ذکر، د باطن صفا کول او هغه ذات ته نږدې او محبوب کېدل و، چې پوره بحث ورباندې وشو. د لغت او اصطلاح له پلوه مو ټکي په ټکې( ت،ص،و،ف) تشریح کړ، خو عرفان په لُغت کې له (عَرَفَ) څخه راغلی چې د پېژندنې په مانا دی. دا د عربي ژبې له ( عَرَفَ) څخه مشتق دی چې څو نور کلمات هم ورڅخه مشتق دي لکه؛  اِعتِراف، مُعرِّف، مَعروف، عارِف، تعارُف، تعریف او څو نور کلمات.  چې له لغوي مانا یې تېر شو، عرفان په اصطلاح کې هغه ځانګړي ادراک ته وایي چې په باطن باندې تمرکز کولو، د روح صفا کولو او د نفس له پاکولو لاس ته راتلای شي، پرته له هغه نه. عارفان په دې ټکي تاکید کوي. دوی شریعت، طریقت او حقیقت اسانه پړاوونه بولي، خو وایي چې د سالک رسېدل معرفت ته زیات ریاضت غواړي، دوی له حسي تجربې او عقلي تحلیل پورته، د سیر او سلوک ځینې حالات لازم بولي، نو د عارف کیدو ادعا ډېره کمه کوي. دوی وایي د معرفت پړاو کې پر سالک معمولاً یو شمیر مکاشفات  غلبه کوي چې لکه د خوب، خیال او پرامښکۍ په شان وي، په دې کې سالک نه یواځې تېر وخت، بلکې راتلونکی ګوري. دا داسې حالت دی لکه یو راز. دلته صوفي  لوړو افکارو کې ډوب وي، همدغه افکار عرفاني حالت دی.  
مسعود: ستاسو په اند د صوفي او عارف ترمنځ توپیر په څه کې دی؟
استاد دودیال: دصوفي او عارف په اړه یو کتاب خبرې کیدای شي، د تصوف پنډ پنډ کتابونه زموږ مخکې شته، عرفان هم لوی بحث دی، خو ستاسو پوښتنه د صوفي او عارف ترمنځ توپیر دی، نو اوس کار آسانه شو. په دغو آثارو او څېړنو کې چې ما ورته اشاره وکړه، د صوفي، عارف، اهل تصوف او سالکانو په اړه ډېر زیات توضیحات راغلي دي.  ټول مُریدان چې د خپل پیر لاسنیوی لري، دوی ته د صوفي او سالک خطاب شوی دی، مشهور صوفیان ډېر زیات دي، خو د عارفانو لږ شمېر ذوات یاد شوي دي.  دواړه د الله پاک دوستان او دواړه ستایل شوي دي، خو دلته د سیر او سلوک پړاوونه او د کشف او شهود علایم او نور مطرح کیږي. په دې کې د تصوف لارویان په پورته دوو نومونو متصف بلل شوي دي. صوفي هغه د طریقت سالک چې له ظاهري او باطنی ناپاکیو ځان ژغوري، په رېښتياوو عمل کوي، د شیطاني غریزې متابعت نه کوي او له حرامو ډډه کوي. دوی په عقلي او حسي ادراک د حق لاره تعقیبوي، ځینې نور لیکوال وایي چې د حقیقت پېژندلو او معرفت ته د رسیدو لپاره یواځې عقل او پنځو حسونو څخه کار اخیستل کافي نه دي، ځکه ممکن په دې سره سالک تېروتنه وکړي، نو ځکه په یو ځانګړي ډول سره د حقیقت درک کول عرفان دی، دې ته قلبي پېژندنه وایي، هغه سالک چې دا پېژندنه لري، عارف دی. دا پېژندنه د بحث او استدلال له طریقه نه ترلاسه کیږي، بلکې کشف او شهود یې ممکنه کوي. دې ته وجداني پېژندنه هم ویل شوې ده. عارف هغه څوک دی چې  د الهي ذات او اسماءوو او د هغه د صفاتو مشاهد(لیدونکی) وي. زیاتره خلک صوفي او عارف ، تصوف او عرفان مترادف کاروي، د ښه پوهېدو لپاره به لږ نوره توضیح هم ورکړو:
د تصوف په بحث کې عرفان د صفت په توګه، هغه د زړه حالت او قلبي معرفت چې له کشف او شهود څخه عارف  په دوو ډولونو ورڅخه برخمن شي: نظري او عملي او عارف هغه څوک دی چې خپل حقیقت وپېژني او له هر هغه څه څخه ځان لرې کړي او خپل نفس ورڅخه وساتي کوم څه چې سالک له حق څخه لرې او غافل کوي. عارف له نارواوو پاک، له ناولتیا تنزیه او تطهیر دی. کله چې عارف ځان په دې اوصافو وپیژني، نو د قدر وړ شي اومنزلت یې لوړ شي او همدا درجه د الله پاک د پېژندنې پیل دی. نو مشهوره مقوله ده چې: (من عرف نفسه فقد عرف ربه ) مانا دا چې هرچا چې ځان وپېژاند، نو خپل رب به وپېژني.  په عامه اصطلاح کې عرفان یو ځانګړی پېژند (شناخت) دی چې د حس، تجربې، عقل او نقل له لارې نه ترلاسه کیږي، بلکې سالک ته  د دروني شهود، اوږده روحاني مزل او باطني ادراک څخه ترلاسه کیږي. له دې څخه دا مفهوم اخلو چې عرفان د الله(ج) شهودي او باطني پیژندنه او د هغه ذات په اسماءوو، افعالو او صفاتو پوهېدل دي. عرفاني پېژندنه له عقلي پېژندنې سره توپیر لري، یعنې دا شناخت د الفاظو او مفاهیمو او صورتونو ذهني مفاهیم نه دي، بلکې یوه ځانګړې موندنه ده چې د سیروسلوک او د ښودل شویو منازلو تر تېرولو وروسته او په ډېر ریاضت، مشق او تمرین ممکن سالک ورباندې لاسبری شي.
سلوک او طریقت چې په اصطلاح کې ورته تصوف ویل کیږي، حقیقت یې دا دی چې مسلمان خپل ظاهر/ د باندې او باطن/ دننه په نیکو اعمالو ښایسته کړي او له بدو عملونو یې وژغوري، نو تفصیل یې دا دی چې :اصل مقصد خو د ټولو مسلمانانو د الله ﷻ رضا ده او د دې ذریعه د شریعت پر احکامو په بشپړه توګه تګ کول دي، دا احکام ځینې له ظاهر سره تړاو لري، لکه: لمونځ، زکات، روژه، حج یا لکه: نکاح، طلاق او د میړه ماینې حقوق ادا کول،قسم/لوړه او کفاره او نور، ځینی د باطن اړوند دي، لکه له الله ﷻ سره مینه کول او ورڅخه وېرېدل،الله تعالی یادول، له دنیا سره مینه کمول، یا ځینی صوفیان بیا وایي بیخی له مادیاتو، غریزوي خواهشاتو او امیالو او دنیا سره مینه پرېښودل، د الله تعالی پر خوښه راضي کېدل، په عبادت کې زړه حاضرول، د طریقت د پیر په لارښونه د سلوک منازل په اخلاص سره د الله ﷻ د راضي کولو لپاره، هغه ذات ته قربت په خاطر پوره کول، خلک سپک نه ګڼل، د ځان خوښي نه غوښتل او لا شپه- ورځ په ذکر او فکر تېرول، غوصه کنټرولول او که وکولای شي د معرفت درجې ته رسېدل.  نو دې سلوک، شرایطو پوره کولو، اوصافو او اخلاقو ته سلوک، طریقت او تصوف وایي. تصوف زهد دی او د یو پیر لاسنیوی او د طریقت منازل طی کول او پوره کول دي.
مسعود: د تصوف، عرفان او فلسفې د توپیر اساسي ټکي څه ډول څیړئ؟ 
استاد دودیال: فلسفه طبیعي او د ژوند مسایل په استدلال او تعقُل سره څيړي، خو تصوف او عرفان معنوي ارزښت دی، چې بنده د باطن د پاکي او د خالق تعالی د رضایت په لټه کې وي. صوفیان د استدلال او عقل په پرتله احساس پکې مهم بولي. لږ به نوره توضیح ورکړو: فلسفي متفکر مسایل د مادې(طبیعت) او شعور په تحلیل کې لټوي، خو عرفاني متفکر خپل نفساني، رواني او ټولنیز پرابلمونه د فلسفې پر ځای په تصوفي او عرفاني اندونو، افکارو او باورونو کې مطرح کوي، نه یواځې  د حل لاره یې ورته لټوي، بلکې مومي یې. 
دا یو څو مقدماتي توضیح کوونکي ټکي وو، د تصوف او د هغه د تعریف مو مخکې وکړ خو ستاسو د پوښتنی د پوره ځواب لپاره به دا درېواړه( تصوف،فلسفه او عرفان) لنډ لنډ تعریف کړو:
لومړی تصوف: تصوُف د نفس د پاکوالي او باطني- روحي تزکیې په خاطر د سلوکو پر آدابو ولاړه طریقه/ طریقې دي چې صوفي یا درویش/سالک (مُرید) ورباندې تګ کوي او موخه ورڅخه له مادیاتو او نفساني خواهشاتو پرهیز او خاص د الله(ج) د رضا لپاره کمال ته رسېدل وي، صوفي د خپل خالق د رضا په خاطر ریاضت ګالي او د محبوب قُرب او وصلت یې موخه وي.
دوهم  عرفان: په جهانشموله او عامه اصطلاح، عرفان هغه اعتقادی روش(لاره او منزل) دی چې د شهود( intution) له طریقه غواړي حقیقت ومومي او ورسره یوځای شي. عارف شهود خپله یوه دنننۍ تجربه بولي. دا یو قلبی شناخت دی چې د کشف او شهود په ذریعه صورت نیسي. دلته عقل او استدلال ځای نه لري. 
درېیم فلسفه ( Philosophie) : فلسفې ته حکمت هم ویل شوی دی. فلسفه هغه فکري فعالیت او پلټنه ده چې موخه یې د شیانو ماهیت او مانا وي. دا د عقلاني او تیوریکي پلټنو یو روش دی چې واقعیتونه ورباندې موندل کیږي. دغې پلټنې ته د طبیعت او فکر دیالیکتیکي بیان هم وایي.
مسعود: مهرباني وکړئ د وحدت الوجود او وحدت الشهود، د اندونو او افکارو، لید توګو او  نظریاتو په اړه په  لنډه توګه مالومات راکړئ او د دغو لیدتوګو او نظریاتو مهم او غټ توپیر راته په ګوته کړئ. او دا راته ووایاست چې په هېواد کې د ننه او بهر په ځانګړي توګه  په پښتو او دري ادب کې په دغو فلسفي اندونو او افکارو کې کومو نامتو لیکوالو، عالمانو، ادیبانو، شاعرانو او مبلغینو په خپلو ګټورو نښیرونو(اثارو) او شعرونو کې اغیزمنه او فعاله ونډه اخیستې ده.  
استاد دودیال: ډېره مننه. د تصوف او عرفان یوې پېچلې، ژورې او د اختلاف وړ بحث ته مو اشاره وکړه. وحدة الوجود او وحدة الشهود ژور بحث دی. زه په همدې پیل کې وایم چی فقط ستاسو د دغې باریکې پوښتنې په ځواب کی یو څو ټکي لیکم، اما د تصوف او عرفان د یوه مینه وال او د یو داسې ادب دوست په توګه چې کورنۍ او خپلوانو کې مو اهل تصوف او عرفان زیات وو، ما د دوی  له مجلسونو زښت زیات فیض اخیستی، دومره وایم چې له دغو دوو په یوه یې خاص ټینګار نه کوم. په هرصورت؛ له دې امله چې مسئله باریکه او پیچلې ده، په ډېرو ساده او عامیانه بڼه به یې ووایو:
لکه مخکې مو چې ځینې اصطلاحات لومړی له لغوي او بیا له اصطلاحي پلوه وویل، دا دوه عرفاني اصطلاحات به هم د لغات او مفهوم له پلوه ولیکو: 
د وحدة الوجود مانا دا ده چې ټول(وجود) یا هر هغه څه چی شته، له یوه یواځیني حقیقت څخه رامنځته شوي دي. د دې ټولو موجوداتو منشا یوه ده او په مانا کې ټول واحد دي. 
د وحدة الشهود مانا دا چې عارف د طریقت په منزلو کې له پړاو او کړاو وروسته، شاید وروسته تر ډېر دقت، تجربې او څیلو ذکر او فکر د شهود برید ته ورسیږي. دا وخت ممکن سالک د شاوخوا هستي رنګارنګ اشیا او جسمونه یو واحد حقیقت کې  وویني، خو د کثرتونو اورنګارنګیو څخه سترګې نه پټوي. دلته د (ویني - لیدلو) په ټکي زور اچول شوی دی. که په فلسفه یې فکر وکړو نو؛ وحدة الوجود یو میتافزیکي او وحدة الشهود یوه عرفاني تجربه ده.
وروسته له دې چې دا لغاتونه مو وپېژندل، نو مفهوم یې اسانه کیږي. وحدة الوجود وایي چې یواځې (یو) مطلق او حقیقي وجود شته چې هغه پاک رب او د ټولو کائیناتو خالق دی، نور کوم څه چې د هستۍ په نړۍ کې شته، ټول د همدې یو (وجود) تجلي او مظهر دي. یو واحد ذات د هستي په بې پایه عالم کې څرګندیږي. د وحدة الوجود له پلوه یواځې یو حقیقي او مطلق وجود شته، نو ځکه د هستي په مطلق یووالي تاکید کوي، دا نور راز راز او رنګارنګ اشیا او کوم کثرت چې ترسترګو کیږي، په حقیقت کې مستقل او جلا شتوالی نه لري.
د وحدةالشهود د مفهوم له مخې؛ عارف د سیروسلوک په تجربو سره د ټول عالم کثرتونه ویني،(دقت وکړئ؛ ویني!)، خو په عین وخت کې دا درک کوي چې دا ټوله رنګارنګي او کثرت او په بېلابېلو بڼو د موجوداتو (لیدل) کېدل، فقط له یو واحد حقیقت څخه دي چې هغه د خالق تعالی واحد ذات دی. دلته عارف د سیر او سلوک په ترڅ کې د ټول عالم او ټولو موجوداتو کثرت ویني، خو ورسره دا هم مومي چې دا ټول یواځې د یو حقیقی واحد ذات څخه دي، له دې حقیقت پرته نور څه نشته. دلته سالک د کثرت او رنګارنګۍ او بیلابیلو بڼو لپاره خپلواک او جلا (وجود) نه ویني، بلکې دا ټول د یوه واحد حقیقت تجلیات بولي. همدا (لیدل) د عرفاني تجربې شهود او ادراک دی. اوس د تصوف د نښېرونو زیات شمیر لیکوال تر وحدةالوجود، وحدت شهود کلمه زیاته استعمالوي او همدا غوره بولي.
تاسو په حقیقت کې هغه اختلاف ته اشاره کړې چې د شریعت او تصوف ترمنځ د وحدة الوجود د مفهوم په اړه رامنځته شوی دی، دې برخه کې تاریخي شواهد هم شته، د منصور حلاج د اناالحق له نعرې او د دار له کیسې به یې راواخلو او صوفیانو سره به د شریعت د ملایانو د بحث یو څو بیلکې به یی وګورو:
وحدة الوجود کې ډوب او د خدای د دوستي نهایت ته د رسیدلي عارف حال، چې نور نو د خپل ځان دښمن شوی او ځان یې نیست کړی او اناالحق ناره یې وکړه. یعني زه فنا شوم، د شریعت عالم ته سوال پیدا کوي. لکه لومړي سر کې مو  چې وویل، دوحدة الوجود ادعا کې باریکي شته، که نه د شریعت دعوا دارو به منصور حلاج د کُفر په نوم نه په دار کاوه، خو صوفیان وایي چې د معرفت لوړو پوړیو کې عارف د سکر حالت ته ورځي، په سکر کې د الله په محبت کې ډوب وي، حق ویني، حق وایي او حق ستایي او حق پاتې کیږي او بس. او دا نهایت تواضع، زهد، پاکي او په حقیقت اعتراف ده او د بندګي انتها ده او د دې مانا دا ده چې یوازې هغه موجود دی، خو شرع بیا هم په دې کې ستونزه ویني، نو صوفیانو ته وایي : ستاسو دعوه او تکبر هغه وخت دی چې ځانته حق وایاست، خو که سړی د الله په نزد اعتراف وکړي چې ته خدای یې زه بنده یم. په دې صورت کي به دی(بنده) خپله هستي هم ثابته کړې وي او عبودیت هم، نو په دې صورت کي دویي (جلاوالی، سره بېلېدل، دوالیزم)منځته راځي، خو صوفي چې وایي حق یم (اناالحق)، وحدة الوجود باندی قایل شوم حق ته ورسېدم...، نو دلته دویي له منځه ولاړه، بیا که ووایې چې ( هُوالحق) دا هم دویي ده. صوفیان باید دا هم وایي: چې تر څو پوري (انا) یا زه وي هلته (هغه) موجودېدالی نه شي. صوفیان بیا د ملایانو ځواب کې وایي: منصور په حقه ویلي و چې اناالحق ځکه چې پرته له هغه موجود نه وو او منصور فنا شوی وو. همدغه د شریعت د ملایانو او د عرفاوو ستونزه شوه. 
مولانا بیا خپله ډېره اوچته معنوي او پیچلې په لوړه کچه ادبي مثنوي کې همدا د منصور حلاج خبره کوي، خو په بلیغه معنوي انداز سره چې د مدرسې د ملا سر ورباندې نه خلاصیږي، کنه مولانا به یې هم په دار کړی و. مولانای بلخ په خپلو شعرونو کې، هم په غزل او هم په مثنوي کې پخپله هم بار بار همداسې دعوه کړې ده.  بالمقابل فقهه مسلمانانو څخه د بنده ګي غوښتنه کوي. په اصل کې بنده ګي او د خالق ارادې ته تسلیمېدل او حق پېژندل دا ټول د اسلام اساس دی. ډېر شمیر عارفان او په دوی کې مولانا جلال الدین محمد بلخي، د منصور د اناالحق ناره د قربت او وصلت په مقام کې نه یوازي د یوه عاجز بنده سرکښي او د خدایي ادعا نه بولي، بلکې هغه د تواضع کمال او نهایت زُهد بولي. 
اوس ملا ته سوال پیدا کیږي چې که منصور د اناالحق ناره، د عارفانو په اصطلاح، د سُکر او مستۍ په حال کي کړې وي او هغه معاف بولي، نو عادي حالت کې یې ولې په خپله غلطي اقرار نه دی کړی؟ دلته د ملا(شریعت) په وړاندې بیا هم صوفیان دلیل راوړي چې دا خو هغه د وجد حالت دی چې عارف د سخت ریاضت په پای کې وحدانیت ویني او اعتراف ورباندې کوي، نو دا خو کُفر نه دی. په دې ترتیب د شرع او تصوف اختلاف باریک حد ته رسیږي. وروستیو وختو کې بیا حمزه شینواري د پخوانیو مطالعاتو په پایله کې د وحدت شهود اصطلاح غوره وبلله او دا یې یو منځوی حال وګاڼه ان دا چې ځان یی منځوی یا متوسط معرفي کړ او دغه اقرار کې دوه څلوریزې لري.
د حق او حقیقت ته د رسېدلو او د تصوف ادبیات او اصطلاحات تر دوی ډېر مخکې آن د غزنویانو پرمهال(یو زر او دیرش کاله مخکې) ابوالمجدمجدود بن آدم سنایي، د اوسني افغانستان لوی او نامتو حکیم او شاعر په خپلو اشعارو کې یاد کړي وو. لا هماغه وخت دغه ستر عارف د شریعت د مبلغانو له مخالفت سره مخامخ شوی و. هغه مخالفت فقط د بحث تر برید پورې و، یعنې ډېر افراطي او شدید حد کې نه و.
یو بل عارف به هم یاد کړو: خواجه عبدالله انصاري همدغه (حق یم) ناره په خپلو رباعیاتو کي تائید کړې ده او رباعیات یې په عادي صحو او هوښیار حالت کې لیکلي دي، نه دسکر او وجد په حالت کې؛ او که د رباعي لیکلو په وخت کي په سُکر کي و، نو د کتاب د ترتیبولو په وخت کې خو به هوښیار و، هغه وحدة الوجود چې نور صوفیان هم ورته معتقد وو او هماغه د وحدة الوجود (ټول هغه دی- همه اوست ) مفکوره، چې په ګناه یې د شرع د ملایانو په حُکم شهاب الدین مقتول او ذوالنون مصري او منصورحلاج... اعدام شول؛ همدغه مفکوره له خواجه عبدالله انصاري سره هم وه، خو د مناجات تله یې درنه ده، د شریعت ملا ورسره سخته نه ده نیولې، ځکه خواجه عبدالله د الله دربار ته په زاریو دی. خواجه عبدالله انصاري په حقیقت کې د مناجات متن کې همدا د منصور حلاج مفکوره چې شریعت  کي مردوده او حتی الحاد بلل کیږي، راوستې ده، خو پیر هرات په جرات سره وایي:
در دیده عیان تو بودي و من غافل
در سینه نهان تو بودي و من غافل
از جمله جهان ترا عیان میجستم
خود جمله جهان تو بودي و من غافل.
او په بل ځای کې وایی: 
ای زاهد خود بین که نه ای محرم راز
چندین به نماز و روزه خویش مناز
کارت ز ناز میگشاید نه نماز
با آن چهبو نماز بی صدق و نیاز
***
دې پسې لا دا هم وایي: نماز کردن کار پیره زنان است و روزه افزون داشتن صرفه نان است و حج نمودن تماشای جهان است، نان دادن کار مردان است. 
دلته ګورو چې د شرع دعوا داران د خواجه عبدالله انصاري پورته خبرو کې چُپ پاتې کیږي. ممکن علت یې دا وي چې خواجه عبدالله انصاري مناجات نامه کې زښت زیات تواضع کړې او ځان یې د الله په نزد ډیر عاجز ښودلی دی( الهی تو آن کن که در اخر تو راضي وما سرفراز باشیم) یا( اګرکاسی تلخ است از بوستان است او بیا ځان ښيي چی (و عبدالله ازدوستان است) او د(نان دادن) خبره یې ممکن د ملاصاحبانو ډېره خوښه شوي وي، ځکه ملایان مدرسو او جومات کی د سخاوت او ډوډۍ ورکولو ډېر وعظ کوي. په هر ترتیب؛ دلته د عرفان او معرفت وروستیو منازلو کې د شریعت له پلوه ډیره باریکي شته، نو ځکه نه غواړم ستاسې د دې لانجمنې پوښتنې په اړه نور مثالونه ووایم، خو اصلي ټکی واضح شو.
د وحدة الوجود دغې باریکۍ ته حمزه شینواری یو ځواب درلود، هغه به ویل: زه دا منم چې په تصوف کې تر ټولو پېچلې، ستونزمنه، د شکاکیت وړ او کړکېچنه مسئله (وحدة الوجود) دى. په دې برخه کې هغه کسان چې د تصوف او عرفان په اړه پوره مطالعه او پوهه نلري، په تصوف د شِرک او حلول گومان کوي، حال دا چې تصوف او عرفان  له دغو شيانو نه بېخي پاک او مبرا ده. دا چې ځینې منتقدین  شک کوي لامل يې دا دى، چې د وجود حقيقي مانا يې په ذهن کې نه راځي، برعکس په مادیت کې کلک بند دي. له ذهن نه يې ماديت او جوهريت نه وځي او د وجود مجرد تصور يې په ذهن کې نه راځي. وجود نه روح دى، نه ماده، نه عرض دى، نه جوهر، بلکې د حق ذات او وجود يو شى دى.
له (يو وجود) یا وحدت څخه په تصوف کې موخه داده، چې په حقيقت کې يو د حق وجود شته او دا څه چې موږ ته موجود ښکاري، په خپله هېڅ وجود نه لري، بلکې د هماغه يو وجود تجلیات او مظاهر دي. الله پاک واجب الوجود او انسان متصف بالوجود دى. او په پايله کې وايي چې د ټولو موجوداتو حقيقت يو ذات دى او بس. مسئله د ده د یو شعر یو بیت ته هم متوجه وه او ځینې کسان د ده د شعر په لاندي بیت نه و پوه شوي:

عشقه! له پوهې نه ستا هم دى اوچت  -  داســــې مقام ته رسـېدلى يمــه

دغه د (مقام) ټکی تر سوال لاندې و، نو حمزه دې پوښتنې ته داسې ځواب وايي: 
دا د وحدت د مرتبې شعر دى، عشق دويي غواړي، دوه طرفه ښکارنده ده، عاشق ته معشوقه ضروري ده، چې پرې مين شي. حال دا چې په دې مقام کې ما يوه [انا] محسوسوله او دلته هم زه وم، له ما پرته  نور هېڅ نه و، نو ځکه دا مقام د عشق له پوهې نه اوچت دى. خو حمزه شینواری دې باریکۍ ته متوجه دی چې له پخوا څخه مشهوره شوې چې ( هرڅه او ټول هماغه یو ذات دی). لکه د دري ژبې تصوفی اشعارو او تعریفونو کې چې راغلي دي (همه اوست).  حمزه شینواری په دې اړه په زغرده وایي: دا خطا او ناسم دی،  او په دې نظر دى، چې د کائناتو ټولو شیانو او د هر څه وجود د خداى (ج) له وجوده شته شوى دى او دغه د وحدة الوجود مانا ده. تر دې پخوا هم ډیرو نورو صوفیانو همدا منطق او دلایل ویلي دي او هم یې همدا تلاش کړی دی آن دا چې د شریعت دلایل یې په قانع کوونکي ډول ځواب کړي بللي دي. په دې توګه حمزه شینواري دغه پیچلي بحث کې تصوف له شریعت سره له ټکر څخه ساتي. د غنی خان ځینې ابیات هم اغراق آمیز دي، خو د فلسفي خان مراعات، ګرانښت، نازولتوب او آن لیونتوب په ټولو زیات محترم دی(یجوزالشاعر،فلایجوزالغیر!)  . 
که له تصوف او عرفان څخه تېر شو او فلسفه کې شهود او وحدت وپلټو نو وبه وایو چې:
پرته له منطقي طریقو او لارو- چارو او بې له استدلال څخه په مستقیم ډول د یو معرفت موندنې ته شهود ویل کیږي. شهود یعنی پرته له کوم منځګړي او وسیلې څخه د یو ابجکتیف(عینیت) سیده کتنه، چې د پېژند عامل یې معلوم وي، خو په عرفان کې شهود د زړه حضور او د [حق] لیدلو ته ویل کیږي. 
په هرصورت؛ پوښتنه مو مهمه او مسئله له تناقض ډکه ده، د حل هڅې یې هم شوي دي. نه هیر وو چې د توحید د علم او د ریښتیاني عرفان بنسټ د وجود د حقیقت او د هغه د وحدت مسئله ده، دا په وجودي توحید، ذاتي، صفاتي او افعالي توحید ولاړه ده، د سالک په نزد د دې مسئلې پایله ا و د عرشي مانا په تصدیق سره په حق کې فنا او پکې بقا ده. هغه عارف چې په وحدة الشهود قایل شي، نو وایي چې د حق پلټوونکی چې دې مقام ته ورسیږي، نو د هستۍ ټول اسما او صفات ذرات، جمادات او ټول نور د احدیت په ذات کې غیب او مستهلک بولي، یواځې د احدیت د ذات مشاهده ورته پايي او د ده په روح کې بل هیڅ اغیز او اغیار نه پاتې کیږي، پرته د محبوب او خلقت او کثرت له همدې شهود څخه. د عارف په نزد دا مقام د صاف او خالص توحید ظهور دی، نو په دې مرتبه کې د(یا هو یا من لیس الا هو) په ویلو سره ځان حقیقت ته رسیدلی بولي، هغه (حقیقت) چې د سیر او سلوک یو منزل(درېیم مقام) دی. 
د وحدة الوجود قایلان په دې باور دي چې واصل عارف او عاشق سالک چې دې منزل ته ورسیږي، نو دا مومي چې ټول هغه څه چې (شته) دا ټول د واحد حق تعالی وجود دی، چې وجودي هېنداره کې راڅرګند دي او وجودي تجلی یې عارف حس کوي. حقیقي موحد هغه دی چې د وحدت او کثرت ترمنځ توپیر نه، بلکې ټول یو جامع حقیقت بولي او د فرق الجمع  مقام ته وصلت موندلای شي. 
په دغه پیچلي توصیفي بحث کې وجود د (هستي) په مانا دی، چې عرفاني بحثونو کې د دې هستۍ په  کشف سره سالک د ریښتیاني وجد احساس کوي. دلته وجود څخه موخه د بشریت اوصافو کې د عقل د اوصافو پټېدل دي. کله چې د حق او حقیقت ریښتیانی سلطان راڅرګند شي، نو د بشریت څه نه پايي. تصوف کې د شهنشاه او سلطان اصطلاحات هم په دغه بحث پورې اړه مومي.
بیایید به  میدان خرابات – شهنشاه یکی بزم نهاده
لږ پورته مو د ریښتیاني وجد یادونه وکړه. یو شمېر کره کتونکي  وایي چې اوسني وخت کې تصوف دکیفیت له پلوه هغه پخوانی تصوف نه دی، بلکې دوکه، تظاهر او بدعتونه او آن ځینې وخت د شرک تر بریده رسیږي، چې دا مردود دی. دا چې ځینې دوکه باز(صوفیان) ناوړه حرکات او هیجانات او شور-زوږ جوړ کړي، دا ناسم کار دی. د دوی وجد حقیقی وجد نه دی. حقیقیي وجد دومره آسانه نه دی. ځکه ابن عربی وایی: «الوجود وجدان الحق الوجد.» 
بیا د وجد په وصف کې وایي: «الوجد ما یصادف القلب من الاحوال له عن شهوده.»
په دې توګه وجد یوه غیبي بارقه او د برېښنا په شان اثر دی چې د سالک زړه مقهور، متاثر او قوي او خپل حکم چې غیب او بطون دی، د سالک پر زړه ورغوړوي. سالک په سکر او هیجان کې ډوب او ورک شي. په دی معنوي ژور حالت کې سالک څخه ځان ورک او (خپل)(ایګوego) نه ویني، فقط یواځې او یواځې شهود چې د حق وجود څخه عبارت دی، مومي. نو دا وخت ورباندې وجد مسلط شي. کره کتونکي وایي چې اوسنۍ زمانه کې دا ډول وجد او دې مرتبې ته رسېدل شک کې دي، ځکه دوکه او ظاهري تصنع او د ریا زُهد ډېر شوی دی(الغیب عندالله).
ښه به وي چې بیرته خپلو خبرو او د پوښتنې ځواب ته راشو، په کره کتونکو او هغو مُشتبه کسانو به کار نه لرو چی نور د ریښتیاني تصوف او عرفان دور تېر شوی بولي او آن رحمن بابا د هغه دور ارمان کړی و، ویلي یې وو: (دریغه دریغه که یو ځل بیا په دنیا راشي...)
وجد د وحدةالشهود او وحدة الوجود له مفاهیمو سره تړلي عرفاني اصطلاحات دي، نو ځکه ورته اشاره وشوه. یوه بله اصطلاح چې مخې ته راځي، وحدت دی. وحدت عرفاوو د مانا او مفهوم له مخې په دوو ډولونو بیان کړی دی: ذاتي وحدت او عرضي وحدت. دا هم لکه د وجود او شهود په شان دقت غواړي.
ذاتي وحدت ته حقیقي وحدت هم ویلای شوې دي، چې په مفهوم کې یې هیڅ ډول د کثرت ابهام نه وي. د دې وحدت ځانګړتیاوې بساطت او بادهت دی. (بُسط/ بساطت یو روحاني حالت دی چې د معرفت منزل کې سالک ته واقع کیږي.)
عرضي وحدت هغه دی چې په ( شیء) باندې عارض وي، او د هغه په واسطه دا وحدت ټوټه ټوټه کیدونکی نه وي.
د تصوف او عرفان بحث کې دا مسئله (وحدت د کثرت په وړاندې) نوره هم پیچلتیا ته ځي، دا ځکه ځینې داسې وایي چې وحدت هم په دوه ډوله دی: حقیقي او غیرحقیقی. لکه هغسې چې د (وجود) په اړه ځینې وخت د موجودیت له نفس څخه یادونه کیږي، ځینې وخت بیا د شیانو د موجودیت خبره کیږي. وحدت هم همداسې یو د وحدت نفس بل د اشیاوو وحدت دی. که یواځې د وحدت خبره کیږي، نو موخه ورڅخه حقیقي وحدت دی، دا هغه ذات دی چې واحد او موجود دی، خو کله چې د اشیاوو خبره کیږي، بیا نو خبره دا ډول نده.
کثرت هم یا ذاتي کثرت دی یا عرضي. ذاتي یا حقیقي کثرت ټولې هغه چارې او ښکارندې دي چې د دوی ترمنځ کوم مشترک ټکی نشته، بلکې یو بل څخه ذاتاً جلا او لرې لرې وي، خو عرضي یا نسبي کثرت پر یو ټاکلي شي عارض او د هغه په واسطه د وېش وړتیا لري. لنډه دا چې حقیقی وحدت د واحد ذات تجلي ده چې هغه ته (حق) ویل شوی دی. په دې مفهوم کې د کوم موهوم کثرت قطعاً نښه نشته، بلکې په خپل ذات کې د وحدت ټول حقایق لري. هغه اشیا چې شاوخوا د نومونو له پلوه پراګنده دي، صرف  د اعبتاري یا نسبي وحدت په حال کې دي چې په مجموع کې د کثرت له پلوه وحدت ته را ګرځي، نو ځکه ساري (راګرځیدونکی) وحدت په کثرت کې دی. یو عارف وایي:
این همه عکس می و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رُخ ساقی است که در جام افتاد
عارف شاعر پورته ذکر شوی( فروغ)  داسې بولي چې د ټول کثرت وحدت بخښونکی دی. او دا اشاره  وجه الله ته ده چې اهل تصوف باور لري:  «اینما تولوا فثم وجه الله». 
دا بحث د ټول مخلوق، اشیا او کائیناتو د وحدت  خبره وه، خو دا خبره به هم رڼه کړو چې اهل تصوف (حق) او(وحدت) ته له کوم پلوه ګوري؟ 
دوی وایي چې سالک وروسته تر ډېر ژور معنوي سفر ممکن حق ته ورسیږي ( د ممکن کلمه ځکه یادوي چې مبادا په دې سفر کې چیرې د سالک پښه ونه ښوییږي)، نو دا وخت حق ویني، د حق ناره کوي ځان حق ته رسیدلی بولي. په دغه ځای کې د شرع او تصوف ټکر رامنځته کیږي. دا چی شرع / مدرسې د منصور حلاج د قتل حُکم وکړ، علت دا و، چې یو وخت هغه په وجد سره دعوا وکړه چې حق دی، د هغه د ( ان الحق) نعرې د ده ژوند واخیست. یواځې منصور نه، خواجه عبدالله انصاری هم د حق په لټون کې و او مولانا هم او ډېر نور عارفان، د دوی هر یو موخه هماغه (حق) و چې منصور ځان وررسېدلی بللی و.
دلته نو تصوف صرف د اهل سلوک د تلاشونو او ریاضت په پایله او بدل کې دا مسئله داسې بیانوي:
د تصوف نامتو نښېر(اثر) ګلشن کې د سالک تعریف کې راغلي دي: سالک هغه څوک دی چې د سلوک په طریق سره د منازلو هغې مرتبې ته ورسیږي چې له خپل اصل او حقییقت څخه خبر شي او په دې باندې وپوهیږي چې د ده همدغه صورت، بڼه او نقش چې تر اوسه ده ته ښکارېد، په حقیقت کې (دی )نه دی، بلکې د ده اصل او حقیقت یوه جامع الوهیت مرتبه ده چې له بده مرغه د تبلیس د تنزل او سقوط مراتبو کې دغه حد ته رالویدلی دی او په دې بڼه ملبس شوی، یعنی اولیت کټ مټ آخریت شوی او داسې وبوله چې باطن عین  ظاهر ګرځېدلی دی. دا مسئله یو عارف شاعر داسې ښودلې ده:
به عکس سیر اول در منازل
رود تا گردد او انسان کامل
زموږ پر مهال چا د کامل انسان کېدو دعوا نه ده کړئ، شرع هم د دې وروستیو کلونو صوفیان نیمچه بولي. څه موده وړاندې یو پیر( پیر ابراهیم) کابل ته راغلی و، طالبانو هغه ته په غوسې سره نصیحت وکړ او د خلکو له منځ څخه یې واېست. دا نن چې کوم دوکه باز پیران له پکتیا نیولې تر کُرمی، وزیرستانونو، پېښور، بنو... لیدل کیږي، یو شمېر خلک ورباندې شکمن دي او دوکه باز بلل کیږي. اوس       داسې ویل کیږي چې د نړۍ تازه حالاتو او د مادیت پرستي دور کې کامل پیر نشته. طالبان، چې د شریعت تطبیق کوونکي دي، دوی ته چندان اهمیت نه ورکوي.
خو پخوا چی تصوف او عرفان د خپلو ځانګړو اصولو، مراتبو او هدایاتو سره موجود و، نو دا ادعا کېده چی ریښتنی عارف د معرفت په پړاو کې خپلې انساني مرتبې ته رسیږي. مولانا چې وایي (انسانم ارزوست) موخه یې همدا ده. یعنې هغه انسان چې ټول کمالات لري، او لا تردې هم اوچت چې حقیقت ته رسیدلی وي.
عرفان وایي: سالک چې له (اطلاق) څخه راغلی دی، د طریقت او حقیقت په تلاش انساني مرتبې ته رسیدلای شي. د مولانا موخه چې وایي( بشنو از نی چون حکایت میکند- از جدایی ها شکایت میکند، تامرا از نیستان ببریده اند- از نفیریم مرد وزن نالیده اند...)  همدې جدایي ته اشاره کوي. ځینی اهل تصوف وایي چې د خلقت د رازونو څخه یو راز مبارک نبي حضرت علی ته ووایه، حضرت علي کرم الله وجهه، د دې راز د ساتلو او اوریدو تحمل ونشو کولای نو یو کوهي (څا) ته کوز شو چی نل (نی) پکې شنه وو، او هلته یې دا راز ووایه او زړه یې تش کړ. نور نو دا راز چاته ندی معلوم. دا چی په قونیه کې د مولانا د زیارت شاوخوا د مولویه طریقې ځانګړې اوچته خولۍ او تولۍ(نی) ډېر لیدل کیږي، علت همدا دی. زموږ د راډیو افغانستان د پروګرامو پیل د ارواښاد شیرمحمد په تولۍ (شپېلۍ)هم همدا فلسفه لرله. د هغه وخت علماوو ومنله چې سهار به د رادیو شروع د تولۍ په غږ سره وي.
عارفان انساني مرتبې ته رسېدل یو لوی معنوي ارمان او سخت منزل وهل بولي. باید له اطلاق څخه راغلی سالک انساني مرتبې ته ورسیږي او (کامل انسان) شي. همدې مقام ته فناء فی الله وایي. دا مقام هغه منزلت دی چی څاڅکی سمندر سره ګډیږي ( دوئیت) رفع او سالک د روح د اتحاد دعوا کوي. نامتو عارف لاهیجي، بسطامي، انصاري او د ډېرو نورو متصوفینو آثارو کې دا مفهوم او مانا مومو.
شیخ محمود شبستري په خپل کتاب «حق الیقین» کې په لومړي باب کې چې  باب معرفت نومیږي او د حق تعالی  ذاتي ظهور په اړه یې پکې اختصاصي بحث کړی، وايي: 
هر ناطق نفس د خپلې هستۍ او شتون  یا بالقوه یا بالفعل مدرک دی، چې دا بیا په خپله د مطلق وجود د ادراک غوښتنه کوي. ځکه عام تر خاص څخه ډېر واضح او څرګند دی. د هستۍ ادراک د نفس د ادراک پر حق مقدم دی، دا ځکه چې حق تعالی مطلق وجود دی او نفس مقید وجود دی. 
لنډه  دا چې د عرفان دغه اوږد او پیچلي بحث کې  د وجود ادراک پرته له مشاهدې څخه امکان نه لري، د هستۍ د موندلو یواځنۍ لاره کشف او مشاهده ده. یو متصوف (ملاصدرا، مشهور په صدرالدین شیرازي) د عرفان او تصوف په یوه لیکنه کې وایي «… و لا یکن تصوره لان تصور الشیء عبارة عن حصول معناه و انتقاله من حد العین الی حد الذهن. فهذا یجری فی غیرالوجود اما فی الوجود فلا یمکن ذلک الا بصریح المشاهدة و العیان دون الحد و البرهان» (صدر الدین شیرازی، تهران-۱۳۷۷، مخ۷۲). له دې څخه موخه؛ کشف، مشاهده او بیا د هستۍ موندل دي. له عیان او مشاهدې څخه د ملاصدرا موخه هغه ډول درک او حضوري موندنه ده چې مانایې د عالم او معلوم ترمنځ اتحاد او یووالی دی. اکثریت سالکان وایي چې د وجود حضور فقط وجود ته مانا پیدا کوي، پرته له هغه بې مانا دی او د وجود مشاهده هم پرته د عین وجود له شتون نا ممکنه ده.  یعنې د وجود مشاهده یواځې د وجود په سترګو ممکنه ده، د لیدلو غیر وجودي کتنه د ړندو سترګو دعوا ده چې د رڼا دلیدو توان نه لري (ابراهیمی دینانی، ۱۳۷۹-تهران، درېیم ټوک، ۹۵مخ).
عرفاني ادب یو ډېر ژور او له باریکیو ډک ادب دی، دکتور صادق فطرت له دغه ادب څخه یو شعر غوره او کمپوز کړی دی: که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا شریک الا هو...
دا یو بیت زموږ پورتنۍ توضیح ته اشاره کوي. لکه مخکې مو چې وویل، یو له دی عارفانو څخه خواجه عبدالله انصاري(رح) وو. فرمايي: کله چې عارف فنا شي، نو  دا په حق کې د غیرحق ورګډېدل او اضمحلال دی، دا حالت د نورالانوار په ځل وبل او برېښنا کې د موجوداتو محو او ورکېدل دي، ټول کثرات او تعینات د فنا په منزل کې د حق د وړانګو یو بڅرکی شي.
دا وه د وحدة الوجود فلسفه، وحدة الشهود مو مخکې ووایه، خو د وحدت الوجود سره د لږ توپیر د ښودلو لپاره دا هم وراضافه کوو چې: شهود په حق سره د حق رؤیت دی( دلته په رویت او لیدلو تاکید شوی)یعنی په دغه مشهد کې واصل سالک ، ټوله مجازی هستي ( د کثراتو او تعیناتو مجموعه) شاته پریښي او دا ویني او په لیدلو سره ورته ثابتیږي چې هر هغه څه چې شته او ده په دې ټول سفر کې ولیدل، پرته د سبحان ذات څخه نور څه نه و. او همدا حقیقت دی، پرته له دې موجود حقیقت څخه بل حقیقت نشته.  په دې توګه کثرات او تعینات د مطلقې بشپړې هستۍ اعتبارات دي چې عارض یې حقیقت دی. نو عارف هغه څوک دی چې  د الهي ذات او اسماءوو او د هغه د صفاتو مشاهد(لیدونکی) شي. د شهود کلمه په همدې خاطر (وحدة الشهود) کې کاروي. دلته سالک په خپل سیر و سلوک کې هغه  مقام او پړاو ته رسیږي چې له خپل انانیت او ټولو نفساني غوښتنو څخه تش شي، دا وخت هغې هوښیاري ته ورسیږي چې  هلته مُحب او محبوب او شاهد او مشهود (یو) شي. دا وخت سالک غږ کوي چې یاالله هره خوا چې ګورم، ستا تجلی وینم، هیڅ شیبه را څخه نهان نه یې، له ذرې تر کُل ستا وجود وینم.  
دپوښتنې بله برخه مو دا وه چې په پښتو او دري ادب کې په دغو فلسفي اندونو او افکارو کې کومو نامتو لیکوالو، عالمانو، ادیبانو، شاعرانو او مبلغینو په خپلو ګټورو نښیرونو(اثارو) او شعرونو کې اغیزمنه او فعاله ونډه اخیستې ده؟
باید ووایو چې پښتو او دري، دواړو ژبو کې موږ دغو برخو کې ډېر اثار او لیکوالان لرو، ستاسو یوه بله پوښتنه کې د یو شمیر دغو آثارو او لیکوالو بشپړه معرفي وشوه. خو دلته به د یو څو یواځې نوم ولیکم: مولاناعبدالرحمن جامي، خواجه عبدالله انصاري( د ده مناجات نامه د ادب، لغاتو، مانا او صوفیانه اخلاص څخه ډکه او د ادب یوه لویه خزانه ده، ډېر مناجاب منظوم نثر او یو شمیر یې د ادب په نورو ځیلو ورګډیږي)،  رحمن بابا او دده بډای دیوان چې ولسونه اوس هم ورته خاص درناوی او اخلاص لري او ان خلک خپل فال پکې ګوري، د مولانا جلال الدین محمد بلخي مثنوي معنوي ته په فارسي ژبه قرآن ویل شوي دي. دا مثنوي د دري ژبې ادب یوه ډېره غوره بیلګه ده. بایزید روښان او د هغه د کورنۍ او ټولو مُریدانو او مخلصانو ادبي خزانه، چې د مانا، د ژبې د نوي لیکدود او طرز او د ویښتیا او روڼتیا د یو نوي څپرکي پیل کوونکی یې بللای شو. د بایزید روښان اثار په څلورو ژبو دي: دري، پښتو، عربي او اردو. یواځې خیرالبیان که وڅیړو، نو سلګونه پاڼې شرح لري، چې له نیکه مرغه دا کتاب ډېرو لیکوالو معرفي کړی دی، دلته زموږ بحث ورباندې زیاتیږي، که اړتیا وه یو جلا بحث به ورباندې وشي. فراقنامه هم  پښتو عرفاني ادب کې یوه خزانه ده.  د بایزید روښان د ادبي بډاینې او لغوي زیرمې او دلیکدود په اړه به خپله یوه خاطره هم ولیکم: د افغانستان د علومو اکاډمۍ کی مو په آریانا دایرة المعارف کار کاوه، لیکوالان د یو څو لغاتو د لیک په طرز کې په شک کې شول، استاد ګلزاد او دکتور اورمړ د بایزید روښان په اثارو کې د دغو لغاتو لیکدود سم وباله او هغه ومنل شو. د شیخ فریدالدین منطق الطیر د تصوف د پراخ او بډای ډګر یو بل اثر دی. د دی اثر ځینې برخې په نورو ژبو او له هغې ډلې پښتو ته هم ژباړل شوي دي. خصوصاً د منطق الطیر تربیوي او روزنیز او د پند او عبرت اړخ ډېر پیاوړی دی. دا اثر په حقیقت کې د مرغانو عرفاني سفر دی. له پورتنیو درنو ذواتو نیولې تر علامه عبدالحی حبیبي، مولانا ارشاد، دکتور سعید افغاني، فضل من الله فضلي، سرمحقق استادعبدالشکور رشاد څخه نیولی تر مولوي خالص، حیدري وجودي او نورو لیکوالو او څیړونکو دغو برخو کې د پام وړ نښېرونه موږ ته راپریښي دي. دا زیاتره دري اثار پښتو ته او ډېر نور یې له پښتو دري ته ژباړل شوي دي. اوسني وخت کې محمداکبر کرګر د کابل پوهنتون پخواني استاد( اوس مېشت لندن کې) هم د تصوف په تړاو زیات شمېر څېړنېزې مقالې لیکلي دي.
مسعود: د تصوف او عرفان تر ټولو نامتو او ستر مشایخ او  نوموتې څېرې په هېواد کې د ننه او بهر کومې څېرې وې، چې د وحدت الوجود او وحدت الشهود د اندونو او افکارو، باورونو او عقایدو، لیدتوګو او نظریاتو په بیانولو، روښانولو او خپرولو کې یې فعال او ارزښتناک رول درلود؟
استاد دودیال: د تصوف تاریخچه ډېره پخوانۍ ده، اهل تصوف یې د نبوي جومات تر صُفې رسوي او لومړني صوفیان( سلمان، ابوذر، مقداد...) را معرفي کوي، ځنې نور چې دا نه مني، هغوی بیا د تصوف پیل له دوهمې هجري پیړۍ را دېخوا بولي. په هرصورت؛ که اختلاف په نظر کې ونیسو او له مصر، شام، کوفې، مکې، عراق،  څخه نیولې د خوارزم تر ډېر لوی وربوی، بیا ترخُجند وبخارا، تر هندوستان پورې یاد... کړو، نو له یو کتاب څخه هم د نومونو شمیر زیاتیږي. یعنې له هیواد بهر او د هیواد دننه د ټولو مشایخو لست به ممکن ډېر اوږد شي، خو د دې امکان شته چې موږ د اوسني افغانستان د تصوف او عرفان د ډېرو نامتو څېرو نومونه یاد کړو، خصوصاً هغوی چی یو څه آثار ورڅخه پاتې دي. البته موخه مو د خراسان له حوزې څخه ده. په مجموع کې هغه خدمات او قربانۍ چې د خراسان دیني علماوو د اسلام د مبارک دین پالنه کې کړې، ساری یې نورو هیواد دوکې نشته. دوکتور نور احمد خالدی خپل یو وروستي تاریخي کتاب(آریانا، خراسان، افغانستان د۲۰۲۵م. کال چاپ) کې د خراسان رول یو جلا څپرکي کې بیان کړی دی. په دې کې عرفان او تصوف هم راځي. نه هیروو چې زموږ د اوسني افغانستان مشایخ هم کله عراق او مکې ته سفرونه کړې دي، کله تر مصر هم رسیدلي او دې خواته بیا هندوستان ته هم تللي او اوسیدلې دي. آن دا چې ځینې یې د همدغو نورو وطنونو په نوم پېژندل شوې دي، مثلاً بیدل اصلاً د افغانستان و، خو ژوند یې هندوستان کې تیر شو، ډېر خلک یې د ډیلي اوسیدونکی بولي، یا مولانای روم چی اصلاً د افغانستان و، خو زیارت یې د ترکیې قونیه کې دی، یا مثلاً بایزید روښان چې له کشمیر، کانیګروم، پېښور تر کونړ او بیا تر ترکستاناتو مریدان لرل. د دې لپاره چې ستاسو دغې ډېرې جامع پوښتنې ته لنډ ځواب ووایو نه هیروو چې؛ د افغانستان جغرافیه هم پخوا پراخه وه. دلته به د افغانستان د اتلسمې پېړۍ څخه( چې له  ډیلي څخه تر اصفهان و نیشاپور او آذربایجان پورې یې د امپراتوري ساحه وه) تر نن پورې د اوسني افغانستان جغرافیه کې به ډېر پخواني لومړني او مشهور اهل تصوف او عرفان یاد کړو: ابوالمجد مجدود بن آدم سنایي غزنوي، شیخ اسمعیل، شیخ روزبهان، ابوسعیدابوالخیر، عبدالله انصاري، ابراهیم ادهم بلخي، ابویزید، نظامي ګنجه یي، بایزید بسطامي ، عبدالکریم ابوالقاسم قشیري خراساني، بوعلي سینا، سهروردي، فارابي، بایزید بسطامي، نجم الدبن کبرا، علي همداني، ابومنصور، سید علاو الدین، شیخ محمدمزدقاني، مولانافخرالدین علي صفي، مولاناکمال الدین واعظ کاشفي، مولانا عبدالرحمن جامي، سلطان ولد، شمس الدین محمد تبریزي، شیخ فریدالدین عطار، نجم الدین دایه(مشهور په نجم رازي)، رحمن بابا، مولانا یعقوب چرخي، مولاناجلال الدین بلخي، عبدالقادرخټک، او ورپسې خواجه عبدالله انصاري، خوشحال بابا، پيرروښان، مولانا جلال الدین بلخي، رحمن بابا، نجم الدین اخندزاده، مهترلام بابا، بي بي شمسو، ابوعلي سینا، احمدشاه بابا، بیدل، حمزه، ابونصر فارابي، میرمن علایي یادولای شو.
ستاسو د پوښتنې د ځواب لپاره دا هغه څېرې او نومونه وو، چې د وحدت الوجود او وحدت الشهود د اندونو او افکارو، باورونو او عقایدو، لیدتوګو او نظریاتو په بیانولو، روښانولو او خپرولو کې یې فعال او ارزښتناک رول درلود( لږ ورورسته د دغو ذواتو یو شمیر عرفاني نښېرونه هم معرفي شوي دي). له دوی برعلاوه؛ هغه مشایخ چې تر دا څو کلونو مخکې یې نومونه یادیدل او خانقاوې یې لرلې او ان د زیاترو مُریدان لا اوس هم ژوندي دي، لکه: د موسهي حاجي ملنګ بابا، د څرخ مولاناصاحب، دتګاو پیر صاحب، بهایي جان بهایي، دموسهي حاجي ملنګ بابا، خلیفه ې قلعه ې جواد، د مسګري خلیفه صاحب، د قلعه ې بلند پیرصاحب، د پای منارشیخ صاحب، د موسهي صاحبزاده صاحب، د خیر آباد مولاناعبدالرحمن، چې بیخي نوي وخت ته راشو د فخرالدین آغا، حیدری وجودي، حمزه شینواري، الحاج برکت الله سلیم، استاد نګارګر، غنی خان نومونه او ډېر نور هم دیادونې وړ دي. البته دلته خامخا هغه تاریخي دوره هم وشمېرل شوه چې اوسنۍ افغانستان (خراسان) بلل کېده او خراسان کې د هغه وخت د اوسني ایران ختیزه برخه، اوسنۍ تاجکستان و ازبکستان راتلل او د ېخوا بیا تر هند وکشمیر پورې اهل تصوف موجود و. نه هیروو چې د خراسان اهل تصوف او مشایخ د خوارزم له علاقو نیولې تر دهلي او آن ممبئی  کې اوسیدلي وو، موخه دا چې زموږ هیوادوال صوفیان له اوسنیو پولو بهر هم میشته شوي وو او لیرې سیمو کې یې مُریدان لرل او اوس د ځینو زیارتونه هم له هیواد بهر دي. همداسې هم یو شمېر د کوفې، بغداد او شام له سیمو څخه صوفیانو د اوسني افغانستان سیمو کې مریدان لرل او نفوذ یې و او ځینې یې له کورنیو سره د شام او عراق له سیمو راغلي، دلته میشت او زموږ ټولنه کې مدغم شوې دي. بیا هم باید ووایو چې زیاتره دغه راڼه ستوري په دغه فرهنګي حوزه کې مشترک ویاړ بلل کیږي، لکه سیدجمال الدین افغان، ابوالکلام ازاد، بېدل، شبستري او نور.  په تاجکستان کې د نثاراحمدخان نوم ته تاجیکان زښت زیات درناوی لري. نوموړی د تاجکستان د معارف بنسټ ایښودونکی او د ښوونځیو بنسټګر او د معاصر معارف مخکښ و، په اصل کې  هغه د اوسني افغانستان او یوسفزی افغان و. په دې توګه د معارف، عرفان او ادب ډېر درانه ذوات لرو چې سیمه کې نوم او شهرت لري. بالمقابل لاهوتي چې د تاجکستان نامتو شاعر و، افغانستان کې یې ټول پېژني او درناوی ورته لرو.
مسعود: ستاسو پر اند  تصوفي او عرفاني اندونه او افکار، باورونه، عقاید او لید توګي د اسلامي مذهبي، شرعي اندونو او افکارو، باورونو، عقایدو او نظریاتو سره څه توپیر لري؟ 
استاد دودیال: ښه پوښتنه مو وکړه، خو دې برخه کې صوفیان په ځان ډېر غره او زړور دي. دلته به د  یوه درویش صوفي او یوه ملاصاحب(فقیه) کیسه راواخلو بیا به د غني خان خبرو ته غوږ شو:
يوه ورځ يو فقيه (موخه ورڅخه ملا، یعنې د شرع عالم دی) د ميرزا غالب کور ته راغی. سم له رارسېدو سره یې صوفي غالب  ته په نصيحت کولو پیل وکړ:  
 “غالب صاحب! تاسو ډېر ښه شاعر ياست، په تخیُل، اوزانو او ترکیب بند، ادبي صنعت او تشبیهاتو او توصیفاتو او نورو شعري تلازماتو کې مو شک نشته، خو ستاسو شعرونه د دنيا د عشق او شراب خبرې کوي، آن کله کله ډېر شوخ وي. مه هیروئ چې دا دنيا فاني ده، له دې ډول ویناوو توبه وکړئ!”
غالب په موسکا شو او په آرام ږغ يې وويل: “حضرت فقيه صاحب، زه د دنیا د عشق خبره کوم، خو تاسو د دنيا د کرني باغ ٶ پټي او حساب خبره کوٸ، فرق دومره دی چې زه د زړه ميدان کې ګرځم، تاسو د جېب په حساب.” 
فقيه لږ غوسه شو او وې ويل:
خو تاسي شراب يادوئ! دا خو حرام دي !
غالب وويل: “هو، زه شراب د عقل او روح د مستۍ په معنا کاروم،
هغه مستي چي د الهي عشق له جامه راځي.
تاسو هر لفظ ظاهراً لولئ،
خو زه د مانا زړۀ ته ورځم.”
فقيه وويل:“نو تاسو د فقه څخه بغاوت کوئ؟
غالب وخندل او وېې ويل: “نه حضرت، زه فقه نه ردوم، بلکې يواځې دا وايم چي فقه بدن ته لارښود او قانون ورکوي، خو تصوف روح ته ازادي ورکوي.”
بيا يې په نرمه خندا وويل: “تاسو د جنت په حساب بوخت ياست،
زه د خدای په ديدار مين يم.
تاسو د ثواب فکر کوئ،
زه د محبت ! 
غنی خان هم ځان د الله په مینه ډوب بولي، خان د کندو د ډکېدو په چورتونو لاهو بولي، چڼي د شنو خالونو په خیال او ملا د جنت د شیدو او شرابو د رودونو په هیلو کې ستومانه بولي. غنی خان چې په فلسفي صوفي مشهور دی په شعر کې د ملا په عبادت اعتراض کوي، دا ځکه چې د ملا عبادت د زړه له تله او د صداقت او رښتينولي له مخې یې نه بولي ، خو غني خان لکه نور صوفیان خپل روح او روان له  الله سره تړي.  صوفي او عارف له الله سره په مینه کې ځان سوځول او محوه کول غواړي. غني هم د يوه عارف په څير د فنا او نيروانا ليوال دی. غني خان په عبادت قایل دی، خو معبود یې دومره ورته ګران او جانان دی، چې په مينه کې یې ځان فنا کول غواړي او خپل عشق يوازې په يوه ناپايه سمندر  کې ډوبول غواړي، خو برخلاف؛ ملا په ځان او خپلو ګټو باندې مين بولي، نو دامسئله داسې بیانوي:  
دملا عبادت کسب    پاڅېدل اوکيناستل 
دحلوا په ارمانونو    تل الله الله کول
دملا مينه عجيبه    په پيتې مينيدل 
او د حورو لمغړو ته    د خرچو کوهڼيدل 
د صوفي عبادت وير دی   سوځيدل او ژړېدل 
د رحمان رحيم د نور نه  رپېدل او ويريدل 
د صوفي مينه عجيبه  د زړه گل مړاوې کول 
بې کنار درياب د حسن    په کوزه کې بندول 
د زاهد عبادت چړ دی   سوال منت ژړا کول 
په جنت او دې دونيا کې   د فايدې سودا کول 
د زاهد مينه عجبه      په خپل ځان مينيدل 
د ريا سپې جوټه کړي  د لربا له ورکول  
د غني عبادت مينه    ځان جانان کې ورکول 
د مهينو سترگو شرنگ ته   گډيدل او خنديدل 
د غني مينه عجيبه     ټول بيلات هيڅ نه گټل 
دا خپل ځان او جهان واړه    يو خمار کې ډوبول
***
که صوفیانو ته د (خانقا اهل) او د شریعت مبلغانو ته  (اهل مدرسه) نوم ورکړو، نو اهل خانقا اهل مدرسه ته په پیغور سره وایي: تاسو د جنت، د شرابو د ویالو او حورالعین په  لټه یاست، خو موږ د پاک رب په مینه کې ډوب او د هغه لوی ذات رضا او قُرب غواړو. عارفانو په بیلابیلو بڼو مدرسې ته خپل موقف اعلام کړی دی،  لکه دغه لاندنی شعر چې دا مطلب روښانه کوي :
صــاحـبــدلــی بـمـدرسـه آمـد ز خـانـقـاء
بگسست عهد صحـبـت اهــل طــریـق را
گفتم میان عـالـم و عابد چه فـرق بود؟
تـا اخـتـیـار کــردی از آن ایــن فـــریـــق را
گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج
ویــن سعی مـیـکـنـد که بگیـرد غریق را
***
صوفیان حق ته د رسېدو او د حقیقت د موندلو مُدعیان دي، فقیه د جنت په هیله خلک له عذاب ویروي، صواب او ثواب ته یې هڅوي. فقیه د بدني عباداتو سپارښت کوي، خو سالکان د باطني صفا او د ریښتیاني زُهد ادعا لري.  د شرع بحث د جنت خوندونه دي، سالکان او اهل تصوف د باطني عشق او کامل انسان په لټه کې دي، بدني او ظاهري عبادت فقط یو میراثي عادت بولي. صوفي د حقیقت سرګردان دی چې غواړي په احساس او ادراک او مُخلصانه شهود سره یې ومومي... دا بحثونه روان وو، خو اوس د هغه تصوف دوران نه دی پاتې، پیران دوکه مار وبلل شول او ملایان د ګیډې او هوس شوقیان. خوار ولسونه دواړو څخه ناهیلی ښکاري. آن دا چې اوس عوامو ته  د دواړو توپیر یا همغږي بې توپیره شوې ده، موجوده حال آخره زمانه بولي.
نه هېروو چې په دې منځ کې میانه(مقتصده) او درېیمګړې نظریه هم شته چې هم ظاهري عبادات او هم باطني پاکي ضرور بولي او وایي: لکه څنګه چې پر ظاهري احکامو، لمونځ، روژه او نورو فرایضو عمل واجب او فرض دی، همداسي پر باطني احکامو هم د قرآن او سنت له رویه عمل فرض او واجب دی او له باطني ناروغیو څخه د ځان ساتلو اهتمام ځکه ډېر اړین دی چې ددې باطني ناروغیو اثر پر ظاهري اعمالو هم لویږي لکه له الله تعالی سره د محبت د کمښت له کبله لمانځه کې سستي راتلل یا لمونځ ژر ژر د رکوع او سجدې حق ادا کولو پرته کول یا د بخل له امله  زکات او حج نه کول یا د تکبر او غوسې له امله پر یو چا ظلم کول، لنډه دا چې شریعت او طریقت/تصوف دوه بېل بېل شیان نه دي، بلکې د شریعت په ظاهري او باطني احکامو پوره پوره عمل کولو نوم طریقت او تصوف دی. له دې اصطلاح سره سم یؤ له بل څخه بېل داسې بللای شي، لکه لمونځ چې بېل او روژه بېل عبادت دی، د انسان لاس او پښه بل اندام دی، پوزه بل شی دی،غوږ، زړه او ځیګر بېل بېل اندامونه دي، لیکن د انساني مجموعې بشپړتیا د دې ټولو له مجموعې څخه کیږي، له دې څخه یؤ اخیستل له بل څخه بسنه نشي کولای. یعنې د یوه کمښت یا نشتوالی، هغه بل نشي جبرانولای.
همداسې د متاخرینو له اصطلاح سره سم؛ د عقایدو علم،د فقهي علم، د تصوف علم بېشکه بېل بېل علوم او فنون دي، مګر انسان یا مومن او مسلمان د دې ټولو له مجموعې څخه بشپړیږي او د قران او حدیث اتباع پر دې ټولو له عمل کولو څخه ترلاسه کیږي په دې کې یوه برخه اخیستل او بله له نظره غورځول داسې تباه کوونکې ده لکه چې د غوږو چې ساتنه وشي، مګر سترګې له لاسه ورکړي یا د روژې ساتنه وشي او لمونځ ضایع شي.
خو باید ووایو څومره چې د اسلام په تاریخ کې د شیعه او سني،  خوارجو، سلفي، معتزله، جبریه او نورو ډلو ترمنځ نه پخلاکیدونکي اختلافات او حتا قتلونه پېښ شوي دي، د صوفیانو او د شرع د علماوو ترمنځ ندي واقع شوي، یا کم واقع شوي دي. سره له دې چې د وخت ملایانو د حلاج بن منصور د اعدام فتوا ورکړه. البته ځینی وخت صوفیان خپلو مخالفینو ته وهابي وایي او ځینې وخت بیا همدا(وهابیان) د صوفیانو بعضو حرکاتو ته شرک او بدعت وايي، خو ډېر څرګند تضاد نه لري، بلکې لا کوښښ یې کړی دی د مناظرو او قناعت له طریقه یو بل سره خبرې هم وکړي.  د دې په پرتله په اسلام کې ډېر شدید تضاد د شیعه او سني،  خوارجو، سلفي، معتزله، جبریه او نورو ډلو ترمنځ لیدل شوی دی. دلته بحث هغه وخت پیچلی کیږي چې دوی بیا هم تصوف، بدعت، ... او ډېر نور مسایل یو بل ته منسوبوي. زموږ په هیواد کې چې څومره د قدرت په خاطر د تنظیمو ترمنځ جګړې شوي دي، د ملا صاحبانو او صوفیانو ترمنځ نه دي شوي او ولس  دواړو ته زښت زیات درناوی کوي، په دواړو اعتبار کوي او د دواړو(شریعت او عرفان) خبره مني. زموږ بحث په مخالفتونو نه دی، بلکې صرف د تصوف او عرفان په اړه خبرې کوو.
البته شرع کې کرامات او معجزې، شطحیات، ترک دُنیا او په صوفي د الهام راتلل او داسې نور مسایل چې صوفیان یې یادوي او دعوا یې کوي، ناروا بلل کیږي، نو د شرع او تصوف ترمنځ باریکي راغلې ده. اما نه هیروو چې همدا اوس هم ډېر راستمن، مُعتقد او د راسخ ایمان مسلمانان شته چی زُهد، تقوا، پرهیز، بدني عباداتو او معنوي صفا، ظاهري او باطني پاکي، ذکر او وردونو، دعا، درودونو او التحیات څخه غافل نه دي، اما له هغه څه ځان ساتي چې شرع یې حکم نه کوي.

مسعود: ګران استاد دودیال صاحب! د یونان د فلسفې او د بهرنیو فیلسوفانو د اندونو او افکارو ژور اغېز د اسلامي فرهنګ، عرفان او تصوف پر بهیر تاسو څنګه ارزوی؟
استاد دودیال:  دا یو ډېر پخوانی او له تضادونو ډک بحث دی. په مجموع کې د الهیاتو متخصصان، سالک او د روحي سپیڅلتیا ریاضت کوونکي ته صوفي وایي، خو اسلامي متصوفین د اسلام عرفان د الهي حکم سره سم؛ زُهد، تقوی، شکر، ذکر، صبر او د خدای تعالی د رضا لپاره ځان وقفول او بیا په دې روحي آزموینه او جسمي عباداتو کې د پاک رب قُرب حاصلولو ته وايي، چې د نورو ادیانو له تصوف سره یې ورته نه بولي، خو انکار نه کوي چې ممکن نورو دینونو کې به صوفیان نه وي. په دې وروستیو کې د اسلامي هیوادو د عرفاني مسایلو څیړونکو دا ومنله چې نورو دینونو کې هم تصوف  و او  شته او آن دا چې د تصوف ریښه تقریباً  له لرغونو وختونو رادېخوا زیاترو ادیانو کې شریکه ده. د صوفي او تصوف په تسميه او اصلي مفکوره او انګیزه  کې دینپوهان ډول ډول افكار لري. د اسلامي تصوف نامتو څېره «معروف کرُخي» يي د رباني حقايقو تعقُل او «قشميري» يې د انتهايي حقيقت پوهنه بولي. د اسلامي څېړونکو په فکر، انتهایي حقیقت پوهنه باید له هر انسان سره وي، دا ځکه چې دوی مخلوقات دي، نو باید چې خپل خالق وپېژني. دالهیاتو د نښېرونو لیکوال وایي چې په اصل کي خو متصوفانه افکار په ټولو زړو ملتو(یهود، مانوي، هندي او بودایي...) کي هم وو. نورو ادیانو کې فلسفه او تصوف ډېر سره نږدې وو، خو مسلمان عارفان نه غواړي فلسفه باندې خبرې وکړي، یا یې عرفان ته داخله کړي، دوی فقط جسمي/ بدني عبادت، زُهد، ترک مادیات او د حقیقت موندل په ریاضت سره موخه بولي. د مسیحیت څو نښې ( ډېر ذکر، فقر، افتقار او تجرد)، د هند ويدانت او د نوي افلاطونيت فلسفي افکار اکثر د اسلامي تصوف سره ورته والی لري. دلته نو د فلسفې بحث هم داخلیږي چې دا بحث دلایل دي، تصوف او عرفان منطق او دلایلو ته اهمیت نه ورکوي، بلکې احساس، شهود او دې ته ورته مسایل ورته مهم دي.
له بلې خوا؛ مسلمانو څېړونکو ویلي دي چې: فلسفه او تصوف تر دې اندازې سره نږدې دي چې؛ لکه ذهب في الاسلام قوم الى قريب من رأيهم سموا باسمهم. له دې څخه ښکاري چې د تصوف او عرفان د مطالعاتو ډګر ډېر پراخ او فلسفه ورڅخه نشو جلا کولای. خو د دې ترڅنګ؛ ځینې اسلامي څیړونکي وایي چې تصوف فقط د الله رضا او خوشحالي حاصلول او حقیقت ته رسېدل دي، له فلسفې سره کار نه لري.
 «حكيم عمر خيام بلخي» وايي: چي اهل تصوف به تفکر او اندېښنه سره د معرفت غوښتنه کوي، د باطن تصفيه او آن دا چې د تصوف نوم هم ځيني علماء له (سوف) مُشتق او مُعرب بولي. «ابوريحان البيروني»، ( مړ٤٤٠ هجری) یو ځای کې ليكي : «هذا رأى السوفيه و هم الحكماء، فان السوف باليونانيه الحكمة و بهاسمي الفيلسوف پیلاسوپا اي محب الحكمة و لما اخلاقو تهذيب » د نفس پاکي د طبیعت له خصلت څخه کوي چي دا لار د معرفت لپاره تر ټولو ښه ده، حضرت امام غزالي هم خپل وروستنی تحقیق او سمه لار تصوف ګڼي ...  . نو تصوف يو مسلك دى چي اسلامي پوهان وايي، په قرآن عظیم کې چی هر ځای د کتاب سره لفظ د حکمت راغلی دی. له حکمت مطلب  دغه پاك مسلك (تصوف او عرفان) دى، په سوره بقره كي دي و يعلمكم الكتاب والحكما" په حدیث شریف او سنت نبوي کي له ايمان سره یو ځای احسان ذکر شوی دی لکه په  صحیح البخاري شریف کې د(ابواب الایمان) په څپرکي کې چې «شاه ولي الله صاحب دهلوي محدث» وايي: چي په احسان کی مطلب اسلامي تصوف دى. د خانقا او مدرسې له بحثونو او مناظرو څخه داسې ښکاري چې اهل خانقا په استدلال او منطق ډډه لګوي، اهل مدرسه د دوی په پرتله یو څه دُګم ښکاري. اهل خانقا جرار او په ادبیاتو حاکم دي، مدرسه د توتي په شان ضبط شوي مفاهیم تکراروي. په ټینګار سره باید ووایو چې موږ ته نه ده په کار چې خانقا یا مدرسه یو تر بل غوره یا یو په غلطه بل په سمه وبولو، دلته صرف ستاسو د پوښتنې په اړه یو مقایسوي نظر څرګند شو، خدای(ج) دې موږ له تېروتنې وساتي. 
ځينې لیکوال وروسته تر ډيرو  تاریخي پلټنو په دې قایل دي چې تصوف په دوه ډوله مسلمانانو کې راغلى دى: يو فلسفیانه تصوف دی چي د اسلام اکثر حکماء او پوهان په دغه ډله کي دي لكه ابن سينا فارابي، خيام او د اخوان الصفا ليكونكي، چي د دوی فلسفه د اشراقیت او د نوي افلاطونيت له مدرسو څخه اخيستل شوې ده. دوهمه ډله په اسلامي او ديني تصوف متمرکزه ډله ده چي دغه ډله هم څه نا څه فلسفي افكار مني،  مگر استفاضه و استفاده یې له قرآن او نبوي سنتو څخه ده. اسلامي عرفاء ټوله په دغه ډله کې شامل دي چې مشران يې امام غزالي، شيخ محى الدين عربي، خواجه عبدالله انصاري، حضرت بایزید انصاري(روښان)، ابن تمیمه، مولانا بلخي، شیخ عبدالرحمن او نور مشاهير عرفاء او متصوفين دي.
مسعود: تاسو د اسلامي عرفان او تصوف سرچینې څنګه ارزوی؟ په اسلام کې د تصوف او عرفان د پیداېښت په تړاو څه لید لرئ؟ او دا راته وویاست چې بنسټ اېښودونکي یې څوک ول؟
استاد دودیال: د ځینو روایاتو له مخې، عموماً لومړني صوفیان د اهل صُفه تر دور یعنی صدر اسلام پورې رسیږي. شیعه مسلمانان حضرت علی لومړنی عارف او سالک بولي، خو د شرع ځینې علما دا نه مني، بلکې وایي چې صوفیه ډلې لکه یو شمیر نورې فرقې خصوصاً د امویانو او عباسیانو د خلافتونو پر مهال را څرګندې شوي دي. یو شمیر شیعه علما تصوف حضرت علي  ته منسوبول، اهل بیت ته خیانت او تهمت ګڼي، نور بیا وایي چې حضرت علی عارف و، یو شمېر نور یې نه مني. امام صادق حتی وایي چې آنحضرت رسول الله خبرداری ورکړی و چې داسې ډلې به پیدا شي چې وړین لباس به لري او ځان به صوفیان بولي، خو دوی به فاسد وي. ځینې بیا وایي چې لومړنی صوفي په دوهمه هجری پیړۍ کې راڅرګند شو او د «ابوهاشم کوفي» په نوم و چې وړینې جامې یې وې او یوه نوې لاره یې نیولې وه. د ده نظریه چې د کوفې ښار کې خپره شوه، ډېرو مسلمانانو هغه فاسده وبلله. دا عقیده بیا د حبیب عجمي او ذوالنون په وسیله نورو سیمو ته هم خوره شوه. ابن خلدون په خپله مقدمه کې وايي: په دوهمه هجري پېړۍ کې چې یو شمیر خلکو د مال او دنیا حرص پسې واخیستل، راز راز ناولتیاوې ولیدل شوې، خو هغوی چې په عبادت کلک بوخت وو، متصوفه وبلل شول. ځینې شیعه علما بیا بني امیه د تزویر منشا بولي او معاویه د ده د پلار ابوسُفیان د شهرت څخه په استفادې، د دې ډول کارونو مُبدع بولي. د ابن خلدون په نظر، د تصوف اصطلاح له دوهمې پېړۍ رواج شوې ده.  ځینې څېړونکي وايي:  هغه څه چې د سند له مخې د تصوف او عرفان په اړه موجود دي هغه له شپږمې سپوږمیزې هجري  پیړۍ را وروسته یادولای شو. دوی اسلام کې د تصوف رامنځته کېدل له دوهمې پېړۍ څخه څلور پېړۍ نور هم را وروسته کوي. په دې کې د اسلامي تصوف او عرفان په اړه د نامتو غزالي(ابوحامد محدبن محمد ۴۵۰-۵۰۵ هـ، ق.) نظریات دي. نوموړی یو زبردست لوی فیلسوف، عارف او د تصوف په اړه د تصانیفو لرونکی و.  د سلطان حسین تابنده ګنابادي په نوم یو څیړونکی دا هم وایي چې تصوف هغه وخت ورو ورو رواج شو چې مسلمانانو له یوناني تالیفاتو کار اخیستل پیل کړل، یوناني کلمات یې عربي ته واړول او په دې کې د تصوف فکر هم راغی.
دا چې د اسلام د مبارک دین له خپرېدو وروسته تصوف پراخ شو، علت یې ظلم، بېعدالتي او د یو شمیر اسلامي خلفاوو له خوا د استبداد شروع کېدل و. آن دا چې د صدر اسلام او د مبارک نبي له یارانو څخه یو تن د لمانځه پر مهال شهید، د یزید او معاویه کیسه بله ناوړه پېښه وه، بیا د امویانو او عباسیانو یو بل پسې بدلون د دې لامل شو چې د دې په غبرګون کې تصوف د یو احساسي، عاطفي غبرګون او د مخالفت د یو حرکت په توګه رامنځته شي. نو لنډ به ووایو:
ډېر څېړونکي په دې عقیده دي چې تصوف د استبداد، نابرابریو او اجتماعي بې عدالتیو په وړاندې له عکس العمل څخه پیل شوی دی. دا خبره به هم حقیقت  ولري؛ خو داسې هم ویل کیږي چې په اسلام کې یو شمېر مسلمانانو  زیاته پرهیزګاري، زُهد او تقوا په افراط پیل کړه او خپله لاره یې په مرورتوب سره د مدرسې له ملایانو جلا کړه. سره له دې چې مبارک پیغمبر د شدت او افراط تبلیغ نه و کړی، بلکې تل یې د میانه روي لارښوونه کړې وه، خو د خوارجو، شیعه، معتزله، جبریه او بیا په خپله په دې هر یو مختلفو لارو کې د بېلو بېلو عقایدو په راتګ سره،  تصوف یو فکري مکتب شو، او په وروسته کي یې له دیني عالمانو(مدرسې) سره ټکر راغی. آن دا چې ملایانو د صوفیانو پر ځینو مشرانو باندي د کفر فتواوې ورکړې او صوفیانو په مقابل کې ملایان ظاهر پرستان وبلل، چي د دین او په تېره بیا د قرآن له باطن څخه بې خبره دي. په دې ترڅ کې د وحدت الوجود طرفداران، چي یواځې د یوه خدای وجود ته عقیده لري، او نور ټول مخلوقات د حق تعالی د جود برخه او حتی پخپله خدای تعالی بولي؛ او د وخت په تېرېدو لویو صوفیانو د اناالحق دعواوې وکړې، داسي عقاید یې منځته راوړل چې د شرع له مخې نوي، بیګانه او بدعت وو او د کرامات، ترک دنیا او نورو اعمالو په ترسره کولو سره د اعتراض سبب شول او حتی «حلاج، ذوالنون مصري، شهاب الدین سهروردي مقتول» او نورو په څېر ډېرو مشهورو صوفیانو سرونه پکې بایلودل. اکثریت صوفیانو په لومړي سر کې د خپلې پوهې د زیاتولو، د منطق د مستدل کولو او د بصیرت د پراخولو لپاره  دیني زده کړې کولې، د ښو استادانو او ملایانو د موندلو لپاره به یې تر لېري لېري ځایونو او ښارونو پورې سفرونه کول. بېلابېل علوم به یې لوستل او د عمر په یوه پړاو کې به یې ځانونه داسې سمبال کړل چي په استدلال، محکومولو او منطق کې د هر چا زور ورسره نه رسېده. خو سره له هغه هم فقهیان د دوی مخالف وو. د دې بالمقابل صوفیانو هم مدرسو او له ملایانو څخه زده کړو ته شا واړوله او دیني زده کړو او حتی علم سره، چي د دوی په اصطلاح یې ظاهري پوهه بلله، پریکون وکړ.
د وخت په تېرېدو دوی هغه افراطي پرهېزګاران شول چې ځینو به یې په کال کي پنځه شپږ میاشتې او ځینو خو به یې تقریبا ټول کال روژه نیوله او مطلق تارکان شول. هفتې او میاشتي به یې په تیاره خلوتونو کي تېرولې، له خلکو څخه ګوښه ژوند کاوه او چي کله به د خلکو په منځ کې ښکاره شول، نو خلکو ته به یې د وروري، انصاف او عدالت تبلیغ کاوه. ورو ورو دوی کې داسي شاعران، لیکوالان، دیني عالمان او فیلسوفان پیدا شول چې د علم او ادب په نړۍ کې یې انقلاب راوست. صوفیانو د دې ترڅنګ د کراماتو او خارق العادګیو داسي کیسې خپرې کړې چي خلکو کوښښ کاوه د اخلاص په ښودلو یې له دعا او برکت څخه ګټه پورته کړي او له ښېرا او قهر څخه یې ځانونه وساتي، نو دوی یې پیر وبلل او دعا به یې ورڅخه غوښتله. دا عمل هم د مدرسو په ملایانو بد ولګېد. له دې ټولو سره سره تصوف د اسلامي ټولني د کلتور یوه برخه شوه؛ او پیري او مریدي، چي د تصوف بنسټ دی، داسي ځای ونیو چي تر نن ورځي پورې یې په یوه او بل ډول دوام کړی دی. ناپېیلي څېړونکي وایی: تصوف د وختونو د ظالمانو، ځبېښاکګرو، مستبدو سیاسیونو او بېعدالتیو په  وړاندې د محرومو مسلمانانو اعتراض و. کله به د عزلت په بڼه او کله به د پاڅون په بڼه څرګند شو. دا د ناولتیاوو، ظلم، بیعدالتی، قدرت او مادیات پرستي او ناروا په وړاندې یو غبرګون و، خصوصاً د اموي او عباسي حکامو پر مهال ولیدل شو.
په لومړیو کې چې تصوف تر څو پورې د زُهد او پرهېز په مرحله کې و، که یې هر څومره په تقوا کې افراط کاوه او د همدغې تقوا لپاره یې هر څومره تبلیغ کاوه، نو د شریعت او د فقهیانو له مخالفت سره نه مخامخ کېدو، خو تصوف وروسته ورو ورو، یا د خارجي عواملو او خارجي آثارو له امله او یا په خپل داخل کې د راز راز تعبیراتو او تغییراتو په اثر، په یوه بېله مفکوره او وروسته په څو څو مفکورو بدل شول او د شریعت او تصوف ترمنځ واټن راغی.
د شرع علماوو ته په درناوي؛ دا له اغماض او تضاد ډک بحث چې شاید اوسني وخت کې د لانجو لامل شي، نه اوږد وو، خو دغو برخو کې مفصل تاریخي آثار شته. وروستیو نورو پوښتنو ته د ځوابونو په ترڅ کې جزئیات، نامتو څېرې او نښېرونه روښانه شوي دي.
مسعود: ځینو ختیځو پېژندونکو په پیل کې ټینګار کاوه چې د اسلامي عرفان سرچینه د اسلام له اصلي زده کړو او تعلیماتو نه ده، خو په دې وروستیو کې داسې کسان لکه «نیکلسون انګلیسي» او «ماسینیون فرانسوي» لیکوالو، چې په اسلامي عرفان کې یې پراخې مطالعې کړي، په ښکاره توګه اعتراف کوي چې د اسلامي عرفان اصلي سرچینه قرآن او سنت دی. تاسو په دې اړوند څه لید او نظر لرئ؟
استاد دودیال: په مجموع کې د هر دین ارشادات له ناپاکیو، ناوړه اخلاقو، ظلم او نورو ناولتیاوو ځان ساتل دي. یو شمېر دینونه ریاضت او روحي سکون ترلاسه کول په طریقت سره سپارښت کوي. د انسان له روحي عجایبو څخه یو هم پلټنه او په تیره بیا د ژوند د منشا د موندلو هڅې دي. لومړني انسان د طبیعت له قهر( زلزلو، واورې او باران، ځناورو، توپانو...) څخه د بچ کېدو په خاطر ماوراالطبیعة قادر ځواک ته پنا یووړه. دوی دین د خلاصون او ژغورنې په نیامت وپېژاند او یو طبیعي- فطري شوق او لیوالتیا دې لوري ته وشوه. دوی د لمانځنې لپاره بُتان، الهې، څو ډوله خدایان او نور معبودان چې آن دوی په خپلو لاسونو جوړ کړي وو، را منځته او د خپل روحي تسکین او له ستونزو د ژغورل کېدو په خاطر به ورته په زاریو ولاړ وو. ډېر پخوا او په لرغوني یونان کې «ارستو» یو دیني متفکر و.  دا نو هغه وخت و چې د وحدانیت او د حق سپیڅلي دین  رڼا نه وه خوره. په همدې بهیر کې افلاتوني او نیو افلاتونیزم(اپلاتونی نوې فلسفه/  Neoplatonisme) د فلوطین له خوا خوره شوه. له لرغونو وختونو په یو شریک کانتکس سره د زُهد، پرهیزګاری، هیومانیزم او اخلاقو درسونه مذهبونو او دینونو کې را روان وو. هر دین لارښوونکي او مُبلغان لرل او د تبلیغ، لمانځنو، زهد او پرهیزګاری، حرامو او حلالو لارو یې یو بل سره توپیر درلود، خو سپیڅلتوب پکې شریکه ادعا وه.
د اسلام برحقه او سپېڅلي دین، باطل ادیان منسوخ کړل، د الله له لوري قران عظیم الشان په آخرالانبیا(ع) نازل شو. انسان یې د ځمکې خلیفه او اشرف المخلوقات وباله. د اسلام سپېڅلي ارشادات کاملاً مبین دي. کله چې له اسلامي تصوف څخه خبرې کیږي، نو اهل تصوف یې مبدا او مرجع  فقط د اسلام د مبارک دین هدایات او احکام بولي، اصلي تاکید د ظاهري عباداتو تر څنګ، په باطني پاکي، زهد او تقوا کوي. د اسلامي عرفان څېړونکي او تاریخ لیکوال وایي: د هجرت د دوهمې پیړۍ د پای کلونو کې چې کوم نسل پوخ عمر ته ورسېد، له قرآني احکامو او سنتو څخه ښه خبر و  د دوی یو شمیرو تابعین لیدلي او ورسره سیده ملاقات یې کړی و، دوی ته  د (اتباع التابعين) نوم ورکړل شوی دی او د درناوي وړ دي. له بده مرغه دې څخه وروسته د ځانځانۍ دوره پېل شوه. ډلې ټپلې راپيدا شوې. نو پدغه وخت کې يوه ځانگړې ډله وه، چې خلکو به د زاهدانو او عابدانو په نامه يادوله. دا ډله د خپل سریو، بېعدالتیو، بی اتفاقیو او مقام غوښتلو په وړاندې د یوه غبرګون په توګه را پورته شول.  کله چې بدعتونه راپېدا شول نو هرې ډلې به دا دعوه کوله، چې په دوی کې هم زاهدان شته، پدې وخت کې د اهل سنتو څخه هغې ځانگړې ډلې چې خپل نفسونه يې د الله تعالى په لار کې وقف کړي وو، او خپل زړونه يې له بې پروايۍ څخه ترخپلې وسې خوندي ساتلي وو، زهد او تقوا او اذکار یې غوره کړی و،  د خپلې لارې لپاره يو نوی نوم (تصوف) غوره کړ، چې وروسته بيا په همدې نامه (صوفيانو) سره ونومول شول. دا نوم د  دويمې هجري سپوږمېزې پېړۍ د پیل شاوخوا کې راپېدا شوی دى. 
د اسلام او  د تصوف د تاریخ دغه ډله څیړونکي او منصفین په اسلامي تصوف د نورو ادیانو د تصوف اغیز نه مني. عیجبه ده چې د بیلابیلو ادیانو د صوفیانو ترمنځ یو څه مشابهتونه شته، لکه؛ له دنیا او مافیها مخ اړول، ګوښه اوسېدل، دایمي ذکر او خانقاوو کې راټولېدل، اوږدې جامې اغوستل او داسې نور، نو ځکه یو شمېر کسان ادعا کوي چې اسلام چې وروستی برحق او کامل دین دی، تصوف یې له نورو پخوانیو ادیانو سره ورته او آن دا چې له هغو ادیانو یې متاثر بولي. د تصوف مخالف یو شمېر فقهیان ټینګار کوي چې تصوف له پخوانیو باطله ادیانو رااخیستل شوی بدعت دی. دوی «حصن بصري، جنیدبغدادي، معروف کرخي او بسطامي» مسیحیت او زردتښت پورې تړلي بولي(والله اعلم). خو اسلامي متصوفین او عارفان دا خبره نه مني او په ثبوت سره وايي چې :  د اسلامي عرفان اصلي سرچینه قرآن او سنت دی. په دې برخه کې قوي ماخذ د( تصوف حقیقت) کتاب دی چې تقریباً شل کاله مخکې یې نوي ایدیشنونه په دري او پښتو له عربي څخه وژباړل او نشر شول. دا کتاب د لویو صوفیانو شجره، اخځ، د صوفیه اصطلاحاتو تعریفونه او تاریخي معلومات لري، دا کتاب همدا اوس هم کابل کې موجود دی. له دې کتاب پرته، ډېر نور منابع هم شته چې لویو عارفانو د تصوف منهج بللي وو. لږ وروسته به ستاسو د نورو پوښتنو په ځواب کې د مسیحیت، یهودیت او هندي تصوف او نورو د څرنګوالي، توپیرونو او موخو په اړه خبرې وکړو. 
مسعود:  ګران استاد دودیال صاحب، مهرباني وکړئ د عرفان او تصوف د غیر اسلامي سرچینو او منابعو په اړه خپل لید راسره شریک کړئ.
استاد دودیال:  دا چې یو شمیر د غیر اسلامي تصوفي سرچینو یادونه کوي، موخه یې مسیحیت، یهودیت، هندي تصوف، ماني فلسفه او داسې نور دي. دا او دې ته ورته پوښتنې ستاسو د راتلونکي پوښتنو په ځوابونو کې واضح روښانه کیدای شي او ورسره به د غیر اسلامی تصوف بڼې هم وپېژنو، خو لنډ به ووایو:
د ادیانو او تمدنونو مطالعات چې نن ورځ یو شمېر غیر اسلامي او اسلامي هیوادو لکه؛ امریکا، مالیزیا، اندونیزیا او ایران کې څېړنې کوي، د دینونو ترڅنګ، په تصوف کې هم په څېړنو بوخت دي. دوی وموندله چې د شهود او د نننۍ(روحي) تجربې په وسیله د حقیقت د راز او رمز موندل او حقیقت سره د پیوست کېدو (لوړفکر) او(ارمان) د برهمنانو، بودائیانو، رواقیانو، نسطوریانو، مهریانو، میترائیزمیانو، زردښتیانو او د امریکې بومي سور پوستو په عقایدو کې شته، دا له اسلامي تصوف سره نږدیوالی لري. دوی دغو افکارو ته د اشراق د ذوق نوم ورکړی دی.
د مسیحیت او یهودیت غربي تصوف هم دعوا لري چې حقیقت ومومي، خو دوی د پرهیزګاري، اخلاقو او تقوا مفهوم مني، خو لږ ورڅخه په څنګ تیریږي، د دې پرځای وایي: له دې امله چې ممکن عقل او حواس ادراکي تېروتنې وکړي، نو په یواځیتوب حقیقت نشی موندلای، پس بهتره ده په ځانګړو لارو- چارو(سلوک) سره باید حقایق ومومو. غربیانو دې ته د (عرفان) نوم ورکړ. حال دا چې اسلامي تصوف او عرفان موږ په شروع کې وپېژاند، چې پراخه مفهوم او جلا موخې یې لرلې. دلته د ماهیت او موخو له پلوه توپیر لیدل کیږي. د یهودیت او مسیحیت عرفان حقیقت ته رسیدلو لپاره استدلال هم ضرور بولي، خو اسلامي تصوف منطق او استدلال باندی تاکید نه کوي، د طریقت د منازلو او د ریاضت په پایله کې یا په وحدة الوجود یا په وحدة الشهود سره حقیقت مومي(وحدة الوجود او وحدة الشهود مو مخکې وویل). د لرغوني یونان، ارستو او فلاتو او بیا د غربي مسیحیت او یهودیت له  عرفان سره په توپیر؛ اسلامي تصوف، خصوصاً د وحدة الشهود پلویان وایي چې شهود یواځې په استلال صورت نه نیسي، بلکې فارابي، ملاصدرا، ابن سینا او ګڼ شمیر نور ورته حواس، عقل، زړه(قلبي اخلاص) او الهي وحی هم ضرور بللې ده. بل توپیر دا دی چې د یونان فلسفه او غربي افکار عرفان دک او دلیل یوه فکري بوختتیا بولي، خو تصوف او عرفان په اسلام کې د استبداد، ظلم، بېعدالتي او مادیات پرستو حاکمانو په وړاندی یو ډول بغاوت او پاڅون و. په پایله کې ویل کیږي چې ټولو ادیانو کې عرفان د دین زیږنده ده، خو له ډېر لږ ورته والي سره، ډېر توپیرونه هم لري. لکه هغسې چې په مجموع کې د ادیانو فلسفه یو بل سره توپیر لري، ګډ ټکي یې د خدای وجود او د جذبې، زُهد او ریاضت له لارې خدای(حقیقت) ته رسېدل دي. معنوي مسایلو، زُهد، پرهیزګاري او له مادیاتو څخه زړه شکول د ټولو ادیانو ځانګړنه ده، خو په عیسیوت کې کم، په بودیزم او اسلام کې ډېره، اما احساس پکې شریک ټکی دی. 
له دغو مقایسو څخه وروسته یو ځل بیا د اسلامي عرفان له مخې د تصوف پېژندنې ته ورګرځو:  تصوف د هر اعلى خلق کې داخلېدل، او له هر رټل شوي خلق څخه د وتلو نوم دى، صوفي په ريښتیاوو عمل کوي، د خلکو مال ته سترګې نه نیسي د ظاهري پاکي ترڅنګ په باطني پاکي او اخلاقو ډېر پام کوي. په بله وینا:  له څښتن تعالى سره داسې اړيکې ټينگېول، چې له بل چا سره دې هېڅ اړيکه نه وي. فقر او افتخار، ایثار او له تنُعم مخ اړول د صوفي اصلي صفات دي.
مسعود: ځینې خلک باور لري چې ګویا تصوف د هندوستان، د نو افلاطوني فلسفې یا له ماني اندو فکر څخه اسلام ته ننوتی دی. تاسو په دې تړاو څه اندو فکر لرئ؟
استاد دودیال: هندیان د هغه بُت عبادت کوي چې دوی په خپل لاس جوړ کړی، غوایي ته درناوی لري، ماني دین هم خپل جلا احکام لرل. دلته به لومړی دواړه وپېژنو، بیا به یې په تصوف خبرې وکړو: 
هندنوییزم شرقي ادیانو کې یو لوی دین دی.  نظر هر بل دین ته د مسلمانانو؛ په تېره د افغانانو اړیکې له هندوانو سره ډېرې او نږدې وې. د تصوف څېړونکي وایي، چې هندي تصوف په اسلامي تصوف اغیز درلود او یو بل سره ډېر ورته والی لري. تر مسيحي ميلاد څخه درې پېړۍ دمخه( له نن څخه دوه نیم زره کاله مخکې) په هندوستان كې د(بهاګاواتا) فلسفه رامنځته شوه، خپل تبلیغات يې  په دې ډول په څلورو ټکیو کې وړاندې كړل: خداى بې حده نور دى، له كاېناتونه ماورا دى، يو دى، دفنا وركولو تل ترتله مرجع دی. دوی مسلمانو ته درناوی کوي او اسلامي مقدساتو ته سپکاوی نه کوي.
د «بهاګاواتا» فلسفه وايي:(روح د خداى پاك جز دى، مګر عېن هغه نه دى، د افرادو او مادي عالم روحونه نېست او فنا كېدونكي نه دي بلکې ترتله ژوندي دي). کله چې د اسلام مبارک دین خپور شو او بیا اسلامي تصوف پیدا شو، په دې توګه د هندي تصوف او اسلامي تصوف ترمنځ یو څه مشابهتونه ولیدل شول. په دې کې سیاسي او ټولنیز عوامل هم رول لري، لکه: د امویانو پر مهال اسلامي فتوحات تر هندوستان او بیا د چین تر پولو ورسېدل، د مسلمانانو او هندیانو ترمنځ پیاوړې سوداګري وه، ورسره اقتصادي او فرهنگي نږدېوالی هم زیات شو. زیات شمېر هنديانو اسلام ومانه.  بالمقابل د دوی افكارو، نیک چلند، نرمي او اخلاقو پر مسلمانانو تأثير وکړ  او د هندي مذهبي طریقو زاهدانه او صوفیانه تعليماتو او آدابو د  نږدې  معاشرت او اختلاط  له امله او بیا مخصوصاً کله چې د ادب، معارف، سلوک هندي كتابونه وژباړل شول، په دې سره د ډېرو معنوي، تصوفي او کلتوري برخو ګډون او یو بل ته لیږد میسر شو. وروسته تر اسلام؛ د دوهمې پېړۍ په ترڅ کې، په تېره بیا د عباسي خلفاوو پرمهال چې علمي  او مذهبي مناظرې او خبرې - اترې پراخې شوې او د بیلابیلو مذاهبو خلکو به پکې ګډون کاوه، بحثونه آزاد وو. په دې مناظرو کې له مسلمانانو سره یو شمیر د هندي او بودائي  دین خلک هم کیناستل، یو بل ته یې خپل عقاید ویل.  دا د صوفیانه افکارو د دود کېدو لامل شو. دې بل پلو ته بیا متقابل اغیزګورو. هغه دا چې د صوفیه طریقې څو نامتو مشران او پیران لکه «فضل بن عياض( ۱۸۷ق. مړ) ، شقيق بلخي(۱۴۷ق.مړ)، داود بلخي (۱۷۴ق. مړ) » او یو څو نور بلخ کې وو او قطب طریقت بلل کېدل، بلخ هغه وخت د اسلامي تصوف د خپراوي لوی ښار و. له دې امله چې له اسلام څخه لا ډېر مخکې بلخ او بخارا او ټوله ماوراء‌النهر کې بودایي دین خپور و، د بودیزم عبادتځایونه او مزدکونه پکې وو،  نو داسې ویل کیدای شي چې د صوفیانو لومړني پیران(شیخان) به همدلته د بودایي تصوف( د دنیا ترک کول) او زهد سره آشنا شوي وي. ممکن همدا وخت د بودیزم یو شمیر افکار له اسلامي تعلیماتو سره یو ځای شوې وي او صوفیانو به نور هم دا افکار سره ګډ او تبلیغ کړی وي.  کله چې «حسين بن منصور حلاج» له پارس وروسته هندوستان ته سفر وکړ، د سیمې تصوف کې شور او هلهله او نوی بدلون راغی. دې بدلون په هندي تصوف ژوره اغېزه وکړه. اغېزه دوه اړخیزه وه.
په دې توګه د هندي او بودائي عقیدې اثرات په لاندې ډول وو:
د وجود وحدت( وحدانیت)، زُهد، نیک اخلاق پالنه، په عبادت کې خواري ګالل (ریاضت)، قانع اوسېدل، په صبر باور لرل، مراقبه چې هندیان یې دیانا بولي، په ژور فکر تاکید کول (د فکر تمرکز) ترڅو حقیقت و پېژندلای شي او داسې نور ګډ ټکي وو، چې دا فکر پیاوړی کوي، چې ګوندې د اسلامي او هندي تصوف تاثیرات یو پر بل و او اسلامي تصوف به له هندي تصوف اغیزمن شوی وي. د شرع په نزد مسئله دا نه ده چې د دین او تصوفي افکارو ترمنځ نږدېوالی دی، یا ګواکې تصوف له بودیزم او هندوییزم راغلی، بلکې مسئله د کشف او شهود د ادعا، شطحیاتو، تجرد او افتقار باندې ټینګار او داسې نور ټکي دي، چې د نورو ادیانو د تصوف تر اغیزمنوالي، دا د نه منلو بولي. د شریعت فقهاوو د صوفیانو د ریاضت، وجد، ترک دنیا او نورو په اړه توند بحثونه کړي او په دغو مواردو کې یې غبرګون ښودلی دی. بالعموم څېړونکي وایي چې عرفان ډېر پخوانی عمر لري، یواځې یو دین پورې ندی تړلی.
دا پوښتنه چې ایا تصوف له ماني افکارو اسلام ته راغلی ؟ دا پوښتنه هم ډېرو لیکوالو مطرح کړې او خپل نطرونه یې هم ورکړي دي.
 مانوي(Manichaeism) افکار چې په درېیمه میلادي پیړۍ(۲۱۶-۲۷۶ )کې  له ګنوسۍ عقیدې را پورته شو، په رڼا او تیاره (نیکي او بدي) دوو خبرو یې باور درلود. موسس یې د هغه وخت د پارس(اوسني ایران) اوسیدونکی ماني د فاتک همداني زوی و چې ځان ېې د دې دین پیغمبر باله، ده له مینځني ختیز تر افریقا او دېخوا تر چین کوشش وکړ خپل دین خپور کړي، خو په دې ځایو کې رسمي دینونه له پخوا پیاوړي و، د ده هڅو په ځنډ او ورو ورو د ده له توقع ټیټه پایله درلوده. ده خپل فکر له مسیحیت او بودایي، دواړو څخه راخیستی و. تیاره یې د مادي نړۍ او رڼا یې د روح سمبول ټاکلی وو، چې انسان یې دوه ګونی موجود باله. دا دین زیاتره مینځنۍ اسیا، د چین او هند ځینو سیمو او ډېر لږ اروپا ته ورسېد، خو لسمه میلادی پېړۍ کې اثر او رسوخ ختم شو. د ده تبلیغ دا و، چې انسان باید خپل روح(رڼایي) ته وګوري او له تیارې (خپل تن او نړۍ) هېره کړي. د دوی په عقیده؛ په پای کې د رڼا او تیارې په جګړه کې آخر رڼا(روح) بریالی کیږي او د جسم له زندان څخه وځي. له اسلامي او مسیحي تصوف سره یې نږدېوالی درلود. دوی انځورګري، خطاطي، کتاب لیکلو او موسیقي ته وده ورکړه. مانوي لیک د هغه وخت یادګار دی. لیکونه یې په څرمن یا پاپیروس پاڼو باندې کول. دوی خپلو ملایانو ته د(ګزیده ګان) او وګړو(عوامو) ته د (نیوشاییان) نوم ورکړی و. ګزیده ګانو سفرونه کولای شول او دین یې تبلیغ کاوه، د دواړو لپاره حلالو او حرامو توپیر درلود.د دوی تصوف کې زهد او له مادیاتو پرهیز یو حتمي حکم و، باطني پاکي یې توصیه کوله. داسې ویل کیږي چې همدې ټکیو په اسلامي تصوف هم اغیز کړی، یعنې اسلامي تصوف له دوی څخه زده کړه کړې ده. له دې امله چې تصوف او عرفان له ډېر پخوا ټولو دینونو کې و، نو دا مناسب نه  ده چې یو دین پورې وتړل شي، خو ټولو دینونو کې ورته والی لري. په مجموع کې عرفان د خالق د عبادت یوه بڼه ده. دا عبادت د سزا له ویرې او د ثواب په خاطر ټولو دینونو کې شته او تصوف د ثواب د ډېرولو لپاره د زهد، ریاضت، له بخل، زنا، جادو، منافقت،  او دروغو پرهیز، له قتل څخه کرکه، باطني پاکي او نورو ښېګنو سپارښت کوي، نو مانوي دین هم همدا مسایل لرل. دې دین هم له خدای سره مینه تبلیغ کوله، کوم چې اسلامي تصوف یې (حقیقی عشق) بولي او الله ته د محبوب خطاب کوي او د وصال هیله یې لري، دا په مانوي تصوف کې هم و. مانوي پیاوړي ادبیات رامنځته او د تبلیغ موثره طریقه یی وه. ارشادات یې پیچلي، خو ډېر جالب و، نو ځکه ېې په ډېرو خلکو تاثیر کړی و او په اسلامي تصوف یې اغیز څخه انکار نشي کیدای. تر ټولو نورو هیوادو د دې دین او د دوی د عرفان په اړه زیاتې څیړنې ایران کې شوي دي. له مسیحیت پرته زردښتي او بودایي دین او د دغو دینونو له تصوف سره یې ورته والی درلود. نو کله چې د اسلامي تصوف سرچینه نور ادیان بلل کیږی، او ورته والی یې د نورو دینونه تصوف سره کیږي، علت یې پورته مشابهتونه دي.  سره له دې چې د اسلام تر لومړی پیړۍ پوری مسلمانانو کې د ماني دین افکار په قوت سره پاتې ول، خو په تدریج سره اسلامي ملایانو او دیني واعظانو مانویانو ته (زنادقه / زندیق) نوم ورکړ او د هغوی ټولې خبرې یې کفر او ناروا وبللې.
مسعود: د یو شمیر څیړونکو په نښېرونو(اثارو) کې د هندیانو د دیني کتاب ریګویدا او د اریاییانو د اوستا او پخوانیو دیني کتابونو تر منځ اړیکې او خپلوي لیدلای شو، دا هم په ډاګه شوې ده چې ډیر په زړه پورې پړاو له اسلامي دورې څخه د مخه د اوستا او بودايي دین او زردشتي دین، ماني ترمنځ اړیکې وئ او همدارنګه له اسلام څخه وروسته د بودایي دین او تصوف ترمنځ اړیکې لیدل کیږي.
هیله ده چې د رزدشتي، بودیزم، مانیزم او نورو فرهنګونو په اړه چې د پښتنو سیمو او ټاټوبي کې سره یو ځای شوي دي او یا له ګاونډیو سیمو یې دلته اغیز کړئ دی، په لنډه توګه مالومات راکړئ. 
استاد دودیال: ستاسو پوښتنه پر ځای ده. یو شمېر کسان د اسلامي تصوف منشا له نورو ځایو بولي. مثلاً د تصوف د غیر اسلامي منابعو په اړه یو شمیر لیکوالان د «مرتاض ابو عامر» مثال ورکوي. وایي: چې «راهب ابوعامر» لومړی ځل لپاره د اسلامي تصوف رواجوونکی و، آن دا چې وایي چې مرتاض راهب ابوعامر د(ضرار) په نوم یو جومات جوړ کړ او مسلمانان یې هلته تصوف ته بلل. ابوعامر په ظاهر مسلمان شو، خو د مکې له فتح وروسته وتښتېد او د حضرت محمد(ص) په مخالفت یې د خپلو نیکونو د ګروم او عُقدې له مخې پټ فعالیت (منافقت) شروع کړ. نو د مسجد جوړول او عبادت ته د مسلمانو بلل د یو منافق له خوا دا شک پیدا کوي چې د تصوف سرچینه به نور ادیان وو. دا تبلیغات تل متصوفینو او مشایخو رد کړي او رټ ځواب یې ورکړی دی.  د دې ډول تبلیغاتو د شمېر او محتوا په پرتله د اسلامي تصوف د تالیفاتو او تصنیفاتو محتوا ډېره پیاوړې ښکاري. دغې برخه کې د اسلامي عرفاوو د تالیفاتو هم کمیت او هم کیفت اوچت دی، خو د اختلافاتو له موجودیت انکار نشي کیدای. مُبرهنه ده چې دې متناقضو او متباعدو بحثونو شمېر او اندازه  ډېره زیاته ده، آن دا چې د اسلامي فرهنګ یوه لویه برخه یې نیولې ده. 
د پوښتنی اصلي برخه مو د زرتښت دین په اړه کړې ده، لنډ به ووایو: 
د اسلام له خپرېدو زرګونه کاله مخکې؛ د لرغوني اریانا په زړه کې زردښت د یوه منور، عدالت پسند، اخلاقي او نرم دین نوم و.  د دغه دین خپرېدل تقریباً نهه زره کاله پخوا وختونو ته رسیږي، د دغه دین پېشوا زردښت یا رزدشت یا اشو زرتشت یا سَپَنتمان(ځینې په دې ګمان دي، چې د زردښت اصلی نوم سپنتمان، یعنې ډير سپین) و. زردښت/زردشت د لرغوني بلخ له وګړیو او د هغه ټاټوبي له نجباوو څخه و، په بلخ کې زیږدلی، همدلته لوی شوی او همدلته یې د خپل دین بنسټ کیښود، او په تبلیغ باندې یې پیل وکړ او بالاخره په همدې ښار کې د تورانیانو په حمله کې مړ شو. زردښتیانو اوښان ساتل، کرکیله یی کوله او خواخوږي خلک وو. یوناني سرچینو د زردشت نوم د (زوروواسترس) په بڼه ثبت کړی دی. د پلار نوم یې په اوستا کې (پوروسَسپِه) او په پهلوي کې (پوروشسپ) او د بابا نوم یې (پَیترسپ)، او د مور نوم یې په اوستا کې (دُغدووا) او په پهلوي کې (دوغدو) راغلي دي، له درنې کورنۍ او په عالم کس باندې مشهور و. زردښت د خپلې مور درییم زوی و. له ځوانی سره سم یې واده کړی و، خو د لومړنۍ ښځې د نوم او نسب په اړه یې ډیر مالومات په لاس کې نشته دی، ویل کیږي چې د سفرونو له پیل کاولو څخه مخکې مړه شوې ده، دویمه ښځه یې (هوُوي) نومیږي او د بلخ پاچا ګشتاسپ د سلاکار (فرَشوستر) لور ده، شپږ اولادونه یې لرل، د کورنۍ نوم یې هم د همدې نیکه د نوم له مخې دی. د دومره معلوماتو سره سره بیا ځینې لیکوال وایي چې زردښت په آذربایجان کې نړۍ ته راغلی، ځینې نور بیا د زردښت په نوم څوک نه پېژني او له شتون څخه یې بیخي منکر دي.
په هر ترتیب؛ زردښت لومړنۍ زده کړې له خپل پلار او د ښار له نور عالمانو څخه تر سره کړې، وایې زردښت ډير ځیرک او د تیز ذهن لرونکی هلک و، چې تر پینځلس کلنۍ یې د خپله عصر ټول علوم زده کړل، د تفکر او ځانګړي(منفرد- متفاوت) نظر خاوند شخص و. کله چې شل کلنۍ ته ورسید، خپل پلار، مور او ماشوم پریښودل او د مذهبي اسرارو د پیدا کولو لپاره په نړۍ کې یې سرګردانه سفرونه پیل کړل، د یوناني سرچینو له مخې ده اووه کاله د غره په یو غار کې تیر کړل او ډيری وخت به یې خواړه پنیر (خیدګ)و.
د زردښت مخلصان لیکي کله، چې هغه دېرش کلن شو، نو ورباندې د (هومنه یا بهمن) فرښته را نازله شوه او له هغه وروسته د اتو کلونو لپاره زردښت د شپږو مقربو (امشاسپندان) سره د عالم په کشف او شهود کې په خبرو اتر بوخت و او له هغه وروسته د (۱۰) کلونو لپاره د (اهورا مزدا) (یانې هغه ذات، چې زردښت ورته عبادت کاوه، د اهورا مزدا په نوم یې یاد کړی دی او د اهورا مزدا مانا ده حکیم خدای.   زردښت یوه خدای ته عبادت کاوه، خو ډېر نور تاریخ لیکونکي وایي چې  زردشتي دین واحد پرسته نه و. نور روایتونه بیل بېل دي، خو ټول په یو اتفاق دي چې زردشت عبادت او لمونځ کاوه، د زردښت د دعوت او تبلیغ د لسو کلونو په وروستیو کې لومړنی کس چې په د باندې ایمان راوړ، (میدیتنیما یونها) د کاکا زوی یې و. او له هغه وروسته زردښت د بلخ د شاه ګشتاسپ دربار ته لاړ او خپل دین یې ورته وړاندې کړ، چې د بلخ شاه د زردښت دین ومانه  او د بلخ د دربار ټول اشراف او درباریان د زردښت په دین شول. بالاخره زردښت په بلخ کې د ۷۷ کالو په عمر، چې (اهورا مزدا) ته په عبادت لګیاو، د تورانیانو د توربراتور (تورِبرَآدرویس) په لاس ووژل شو. د زردشت د دین په اړه ترټولو زیات معلومات(اودُخوس کلداني) لیکلي و. زردشتی دین د افلاتون او ارستو له دوران مخکې و.
د ریګویدا او اویستا پوښتنه مو هم کړی ده. دا دواړه کتابونه به لنډ معرفي کړو:
ریګویدا (ऋग्वेद ṛgveda) د (ودا) یا هندو مذهب کتاب دی. ودایان همدا  هندو یا دهیندو دین پیروان دي او ځینې ورته هنود وایي.  د دوی مقدس کتاب ریګویدا و، چې په سنسکریت ژبه لیکل شوی دی. دا کتاب د هندوستان د لویې وچې په شمال غربی سیمو کې لیکل شوی دی. له اویستا سره ډېر نږدېوالی لري، د لیکنې بڼه یې د شعر ژبه(یعنی موزونه) ده چې  د شعرونو شمېر یې (۱۰۱۷)او د بیتونو  شمېر یې (۱۰۵۰۰) کیږي. یو شمېر ابیات یې اوس هم هندوان په خپلو دیني مراسمو او دعا ګانو کې وایي. دا د هغو زړو آریائیانو یو قدیمی یادګار دی چې د هند نیمې وچې ته خواره شوی وو، هلته پراخه سیمو ته پنځېدلي وو.  
او د ریګویدا څخه چې تېر شو، د زردښت/ زردتشت د کتاب پوښتنه مو کړی ده. لنډ به ووایو:
د زردښتیانو کتاب اویستا (Avesta)و. اویستا د اوستا او آبستا په بڼه هم راغلی دی، مانا یې (پناه)، (پوهه او معرفت) ده، ځینو بیا د (متن) په مانا بللی دی. دا د زردښتي دین مذهبي متون دي. تفسیر ته یې زند/پازند ویل شوی دی ژبه یې پهلوي ده. زند د شرح په مانا دی. ویل کیږي چې دا کتاب او د هغه شرح په خپله زردشت لیکلی دی. وروسته د زردشت له مړینې، بیا زردشتي علماوو د دې کتاب نور تشریحات او تعلیقات لیکلي چې هغو ته(بارده) وایي. د دغو روایتونو په  اړه بیلابیل او متضاد نظرونه  راغلي دي، آن دا چې  دا ثابته نه ده چې زردشتي دین کې یو خدای و او که څو خدایان. خو دا ثابته ده چې دا یو ډېر لرغونی دین و چې په دې پراخه سیمه کې یې ډېر پیروان لرل او آن د ساسانیانو تر وخته دا دین مسلط و. اوستا وروسته د برهمنیانو له(ریک دید) او د یهیودو تر (تورات) دویم قدیمي دیني کتاب دی. کتاب په څوڅو جملو کې یوه موضوع بیانوي لکه آیتونه چې هر یوه ته ګات وایي د ګاتونو شمیر یی ډېر زیات دی، داسې عقیده هم شته چې ځینی ګاتونه به ممکن ورک او هېر وي او ځینو کې ممکن لاسوهنه  شوي وي او بدلون به پکې راغلی وي. ګاټونه د شعر په بڼه لیکل شوي وو، چې وزن او ردیف یې درلود.  کله چې سکندر  یرغل وکړ دا کتاب یې وسوځواوه او د جمشید تخت یې هم ونړاوه، خو لا هم د خلکو په یاد و او بېرته راټول شو، یعنې دا کتاب تر ډېره سینه په سینه د سکندر له یرغل وروسته هم موجود و. کلونه کلونه وروسته اسلامي تاریح لیکونکو لکه مسعودي او نورو ویلي چې دا کتاب د هحامنشیانو پر مهال د (۱۲۰۰۰)غویانو  پر پوستکي په زرینو کرښو دباغی شوی و. داسې هم ویل شوي چې یوه برخه یې    (په تیره د طب برخه یې) یونان ته یووړل شوه او د طب او نجومو مسایل یې ورڅخه په یونانی ژبه وژباړل. زردشتیانو په دې سبب سکندر ته (ملعون) نوم ورکړی و.  تاریخ لیکوال دارمستتر Dasmesteles »  چې د  za..d Avesta   په نوم یو اثر یې لیکلی دی، وایي چې په درېیمه او څلورمه میلادي پیړۍ کې دا کتاب بیا ولیکل شو، خو ځینې برخې یې ممکن هیرې شوې وي، د انګلیس لیکوال West,21 په وینا وروستی ورژن یې ټول (۸۳۰۰۰)کلمات و. په یونانی ژبه ژباړل شوې برخه یې علمي معلومات لري. مشهوره ده چې د زردښت لارښوونو په خلکو ژور اغیز درلود او نیکې لارې یې خلکو ته ښودلې وې. بل هیڅ دین او کتاب د خلکو ژوند ته دومره سمون نه دی ورکړی، لکه زردشت چې مثبت بدلون راوست، خو  دا هم وایي چې اویستا زښت زیات دښمنان هم لرل. په دی ضد او نقیضو ویناوو کې یو څوک حیران شي چې په څه ډول د دې کتاب په موجودو ګاتونو اعتبار کیدای شي چې آیا دا به ربښتیا د هغه وخت اویستا وي او که نه؟ څنګه امکان لري چې د زردشت لارښوونې او د هغه کتاب دې د دې دومره پېښو او زیاتو دښمنانو سره سره لاهم پاتې وي؟ خو یوه خبره څرګنده ده چې په خپل وخت کې یې لوی اغیز درلود او زیات شمیر خلک زردشتیان وو. زردشتي دین یو پیاوړی دین تېر شوی چې تر ډېره په نیکی یادېده. د لرغونې آریانا او بیا د خراسان زیات شمېر خلکو تر ډېره د زردشت اخلاقي لارښوونې عملي کولې او آن اوس یو شمېر خلک د زردشت د معقولو او انساني افکارو بد نه وايي. د زرتشتیانو د اورتونو نښې اوس هم ډېرو سیمو کی لیدل شوي دي. دوی یو کال په دولسو میاشتو ویشلی و. دوی د اخلاقي لارښوونو ترڅنګ؛ علم، پوهې، نجومو او ابتدایي طب ته څه ناڅه انکشاف ورکړی و. 
د یو شمیر نورو آثارو له مخې؛ د زردشتیانو په وحدانیت پرستي شک دی، زیاتره تاریخ لیکوال وایي چې دوی په یو خدای عقیده نه لرله، بلکې څو خدایان یې لرل. د تصوف په اړه یې هم معلومات نشته، نو ویلای شو چې اسلامي تصوف له زردشتي دین څخه څه شی ندي رااخیستي، خو شک شته چې له مسیحیت، بوادیزم او هندویزم، مانوي مذهب او عیسیوت به یې څه رااخیستي وي یا کم له کمه د هغوی ټولو له تصوف او عرفان سره ورته والی لري، لکه په مجموع کې چی دینونه یو بل سره څه ناڅه مشابهتونه او توپیرونه لري.
مسعود: ګران استاد دودیال صاحب، د مسیحیت او یهودیت د اغېز او د دې چې د مسیحیت او یهودیت باورونه، عقاید، لیدتوګي او نظریات په عرفان او تصوف کې څنګه داخل شوي دي، او همدارنګه د اسلامي عرفان او تصوف اختلافات د مسیحیت او یهودیت سره څنګه ارزوئ؟
استاد دودیال:  سره له دې چې اهل تصوف دا نه مني چې  ګواکې تصوف له مسیحیت څخه اسلام ته راغلی، بلکې طریقت او تصوف بشپړ اسلامي بولي، خو څېړونکي وایي چې لکه هغسې چې ادیان (خصوصاً لوی او اسماني ادیان) یو بل سره مشابهتونه لري، او ډېر څه یې سره شریک او یو بل څخه یې رااخستي دي، دغسې هم صوفیه او اسلامي عرفان د پخوانیو ادیانو او له  هغې جملې له مسحیت څخه متاثر دی. دا چې یو شمېر کسان په دې آند دي چې ممکن تصوف له مسیحیت څخه اسلام ته راغلی وي، علت یې ځینې مشابهتونه دي. د بیلګې په توګه؛ کله چی مسیحي رهبانان (رهبانیت) صوفي د مسحیت صوفیتوب ته داخلوي، نو خامخا به غسل کوي، چې پاک شي. غسل او پاکي اسلام کې یو حکم دی، خو ځینو له مسحیت سره مشابه بللی ده. بل مشابهت د ذکر دی، جلي او خفي ذکر د مسیحیت تصوف کې و. حال دا چې د اسلام سپیڅلی دین لمونځ د دین ستن بللې ده. مسیحي تصوف کې ذکر مهم شرط دی او ذکر او فکر اسلامي تصوف کې هم شته، خو اسلامي احکامو کې تر ذکر لمونځ باندې ډېر تاکید شوی دی، البته ذکر هم د ثواب وړ دی. 
بل مشابهت دا دی چې تجرد، فقر او عزلت د مسیحي صوفیانو عادت و، مسلمان سالکان هم دا غوره بولي آن دا چی ځینې مسلمان صوفیان بیخي تارک د دُنیا وو. په عراق، مصر او شام(اوسنی سوریه) کې د اسلام د مبارک دین له خپرېدو مخکې د ثواب په خاطر واده څخه ډده کول، عزلت او ملنګي او فقر موجود  و، خو د اسلام مبارک دین نکاح باندې تاکید کړی، کار او خواري ګالل او د معیشت لپاره مال ګټل یې مباح وګرځول او ترک د دنیا یې سم ونه ګاڼه. دا مسایل وروسته د اسلام تر راتګ او مدینې ته د آنحضرت تر مهاجر کیدو نصاراوو(نسطوریانو) کې و، چې مبارک پیغمر یی ورو ورو د اصلاح کوښښ وکړ. نسطوریان د نصاراوو یو فرقه وه، خو یهودو او نصاراوو تر ډېره دا عادت نه پرېښود.
دا چې ولې یو شمېر لومړني صوفیان د مسحیت څخه متاثر او اغیزمن بلل کیږي، علت یې داسې ښودل شوی دی:
د لومړنیو صوفیانو یو شمیر مشایخ او مشران مسیحي چاپیریال کې اوسیدلي او هلته روزل شوي دي، د بېلګې په توګه «جنید بغدادی» چې وروسته بیا د سیدالطائفه و لسان القوم  او طاووس العلماء او سلطان المحققین لقبونه ورکړل شول، رهبانیت او مسحیت سره اړه لرله. هغه په اصل کې د پارس(اوسني ایران) د نهاوند د سیمې و،  مور او پلار یې مسیحیان وو. عجیبه ده چې شیخ عطار هم ده ته ډېر درناوی درلود.  «ذالنون مصري، ابوهاشم داراني او ابوهاشم صوفي (کوفي)» په شام کې اوسیدل او هلته روزل شوې ول، حال دا چې شام، مصر او عراق د مسیحیت د رهبانیت مهم او لوی مرکزونه ول. باید هیر نه کړو چې یو صوفي ابوهاشم وو، آن دا سې ویل کیږي چی ابوهاشم کوفي ته یو جومات هم مسیحیانو جوړ کړی وو( الغیب عندالله). ناتو متصوف او عارف شیخ عطار مسلمانانو ته توصیه کوله چې حارث محاسبي، جنید بغدادي،  رویم، ابن عطا او عمر بن عثمان مکې ته باید ډېر درناوی وکړي، ځکه دا عارفان دي. له لومړنیو صوفیانو څخه نامتو صوفي  «ابراهیم ادهم»  هم شام کې ژوند کاوه او هلته روزل شوی وو. د مسیحیت، یهودیت، هندویزم او بودیزم او نورو دیني عرفانونو برعلاوه، یو شمېر نوي رامنځته شوي پیران او صوفیان هم لیدل شوي دي. دا به معنوي خوځښت وي، خو دیني نه؛ خصوصاً اسلامي تصوف او عرفان سره اړخ نه لګوي. متاسفانه د دوی موخه الله پاک او د هغه رضایت نه دی، بلکې تر ډېره پورې بلکې مطلقاً ځانته د یو ډول روحي سکون په لټه کې دي. دا ډول اختلافي مسایل موجود دي، د منلو او نه منلو خبره یې  جلا ده ټینګار نه ورباندې کوو، خو د معلوماتو په خاطر ورڅخه خبرېدل ښه دي. د بشریت په تاریخ کې لکه د تصوف په شان، ډېر نور مسایل او  د پېښو تاریخونه  له اختلافي او متناقضو بحثونو او نظریاتو ډک دي. 
د یهودیت په  اړه باید وویل شي چې:
اکثریت اسلامي محققین له یهودو شکایت لري، دوی د مسلمانانو په چارو کې په لاسوهنه تورنوي. آن دا چې د تصوف منتقدین وایي چې  د اسلامي تصوف په برخه کې یهودو لاس لرلی دی. منتقدین د یهود رهبانیت په مسیحیت کې د  پشمینه ‌پوشي په بڼه  اسلام ته دننه کړی دی(!؟) ترڅو مسلمانان د ژوند په چارو کې غیر فعال او سست کړي او خپله په ساینسي علومو، تکنالوژي او سیاست کې ورڅخه میدان وګټي.  غوسه ناک منتقدین دا هم وایي چې یهودو آن مسیحیت ته تصوف دننه کړ. دوی وایي چې د مسیحي راهبانو پشمینه پوشي د یهودو برنامه وه. یهودو آن د مسیحیانو د لټي لپاره برنامه لرله. د یهودو د تصوف د ترویج  برنامو ته کبالا یا قبالا نوم ورکړل شوی دی. کبالا د خیر او شر په اړه هغه څه ته وایي چې اسلامي علما یې بدعت بولي. دوی لکه د خیر په شان،  شر هم په سیده توګه الله (ج) ته نسبت ورکوي. کبالیان د خیر او شر تناقض ته پام نه کوي، حال دا چې خیر ذاتي او شر عرضي ښکارنده ده، خو یهود صوفیان(قبالیان) شر هم ذاتي بولي. اسلامي علما یهود د اسلام ترټولو بد او کینه ناک دښمنان بولي. د دوی د مضریت له امله تصوف ته هم په شکمن نظر ګوري، خو داسې مطلق ثبوت نشته چې ثابته کړي چې اسلامي تصوف یهودو اسلام ته دننه کړی دی، بلکې شکونه او مشابهتونه دلیل بولي.
مسعود: تاسو د شیعه مذهب او تصوف د بنسټیزو ځانګړتیاوو په اړه څه لید لرئ؟ ځینې پوهان د شیعه او مسیحیت، په ځانګړي ډول د رومي کاتولیک مذهب، ترمنځ ډېر ورته والی ګوري. مهرباني وکړئ په دې اړه خپل لید راسره  شریک کړئ.
استاد دودیال:
اهل شیعه وروڼه وایي چې د اهل سنت په پرتله شیعه کې تصوف کم دی. دوی وایي همدا اوس د (۳۷۰)میلیون شاخوا سنیان د سلو شاخوا صوفیانه  فرقو کې دي، خو د شیعه صوفیانو شمېر صرف شل میلیونه دی. د اهل سنت د تصوف لویه فرقه(طریقه) قادریه (موسس یې عبدالقادر ګیلاني/ جیلاني) دی، دا له افریقا(المغرب) نیولې تر، افغانستان، د هند ځینو برخو، مالیزیا او اندونیزیا پورې پیروان لري. بله د نقشبندیه (د خواجه بهاءالدین نقش بند پلویانو) طریقه ده چې په اتمه او نهمه پېړۍ کې هند کې رامنځته شوې ده. دا زیاتره هند او منځني آسیا او شاوخوا کې مُریدان لري. د ایران تركمنان زیاتره نقشبندیه صوفیان دي، شیعه اصلی لویه صوفیانه طریقه ګنابادي شیعه فرقه ده، چې موسس یې «شاه نعمت الله ولي» دی. او د ایران ځینو سیمو(تهران، گناباد، مشهد، یزد، بروجرد و بجنورد) کې درې یا څلور میلیونه پیروان لري، چې دا د سني صوفیانو په پرتله ډېر کم شمیر دی او مخ په کمېدو دي.  د شیعه تصوف بله ډله د صوفي «شاه نعمت اللهیه» شیعه ده؛ طرفداران یې كرمان کې دي ډېر فعال هم نه دي، شمیر یې هم کم دی. بله یې نوربخشیه (د سید محمد نوربخش پلویان ) دي چې اتمه پیړۍ کې تاسیس شوه او طرفداران یې تهران او د پاكستان شمالي څنډو کې دي، شمېر یې تر پنځوس زره زیات نه دي. د پاکستان شمالي سیمو کې د سنیانو او شیعه ډلو ترمنځ هر کال څو ځله جنګونه کیږي او د دوی  ترمنځ زښت زیات قتلونه شوي دي. یو شمېر لیکوال د دغو اختلافاتو عامل د پنجاب د استخباراتو اداره بولي، ترڅو په دې سیمه کې د ولسونو ترمنځ په بېلابېلو نومونو نفاق راوپاروي او خپل واک ورباندې ټینګ وساتي. په دې توګه د پاکستان تصوف هم لکه د دغه هېواد د دیني مدرسو او اسلامي ګوندونو په شان، له استخباراتي او سیاسي لاسوهنو څخه بچ نه دی. څېړونکي وایي د کورمه ایجنسي شیعه ډلو او ورکزیو ته زرګونه موډرنې وسلې ورکول شوې دي، د سیاسي او استخباراتي اړتیا پر مهال یو د بل په وړاندې تحریک کیږي او د نظامي حاکمیت سیاسي مقاصد ورڅخه تر لاسه کیږي. بالعموم شیعه امامان او له هغې جملې امام صادق تصوف او(پشمینه پوشان)غندي او هغه علویان چې وایي حضرت علی صوفي و، د دوی خبره څوک نه مني او اکثریت شیعه مذهبي علما دا خبره د رسول الله اهل بیت ته سپکاوی او دروغ یې بولي. امام رضا(ع) او امام علی النقی (ع) صوفیان د اسلام په دین کې نصاري او مجوس بولي( مستدرك الوسایل دولسم ټوک، ۲۲۳مخ). په دې توګه لیدل کیږي، چې د سنیانو په پرتله شیعه تصوف کمزوری او د صوفیانو شمیر یې کم دی. د شیعه مذهب یو نښېر(حدیقه الشیعه ۶۰۲مخ، مقدس اردبیلی) کې وایي چې تصوف مسملمانان غافل کړي دي. په تېره بیا د صوفیانو شطحیات، خانقا او ترک دنیا نه تائیدوي. د اسلامي تصوف او مسیحیت د ورته والي یا دا امکان او شک چې اسلامي تصوف د مسیحیت اغیز لاندې و او دی، موږ مخکې تشریح کړ. د همدې شکونو له امله یو شمېر شیعه وروڼه هم له تصوف سره چندان جوړ نه دي.(مخکنۍ پوښتنې ته ځواب یو ځل بیا
کتلای شیئ).
مسعود: څیړونکي وایي:
((.... په ختیځ کې د لویدیځ په نسبت د ختيځ متفکر خپل نفساني، رواني او ټولنیز پرابلمونه د فلسفې پر ځای په تصوفي او عرفاني اندونو، افکارو او باورونو کې مطرح کړي او د حل لاره یې ورته لټولې ده. همدا لامل دی، چې د تصوف او عرفان ستر شاهکارونه په شرق کې منځ ته راغلي دي. صوفي نه یوازې د تفکر او تامل څښتن دی، بلکې د ذوق، الهام او اشراق خاوند هم دی...))
ګران استاد دودیال صاحب تاسو په دې اړه څه لید لرئ؟
استاد دودیال: د لویدیځ متفکرینو طبیعي، ساینسي، اقتصادي او تخنیکي مسایل وڅېړل، د دین، تصوف او عرفان مسایل یې که څېړلي هم دي، له فلسفي اړخه یې ورته کتنه کړې ده، نو دوی ته فلسفیان هم وایي چې راز راز تیوریګانې یې مطرح کړي دي. دوی د ماتریالیزم، میتافزیک او دیالکتیک په برخو کې نظر عرفان ته ډېر کار کړی دی. دوی د ټولنیزې ترقۍ، اقتصادي رفاه او تخنیک او نورو په اړه ډېر کار وکړ. له ماورالطبیعة سره ډېر بوخت نه دي پاتې شوي. اوس غربي هیوادونه د اقتصاد، تخنیک او تکنالوژی، د ژوند د مادي سهولتونو او وسایلو څخه پوره برخمن دي، خو ختیز یا شرقي ټولنو کې معنویت او دیني مسایلو ته پاملرنه زیاته شوې ده، آن دا چې د ختیز اوسیدونکي ځان تر لویدیزوالو روحاً ارام بولي او ادعا کوي چې موږ تر لویدیزوالو روحي سکون لرو. دوی خپل نفساني، رواني او ټولنیز پرابلمونه د فلسفې پر ځای په تصوفي او عرفاني اندونو، افکارو او باورونو داسې تلقین او بیانوي چې له مادیاتو خپله علاقه قطع کوي او معونیت ته پنا وړي. دوی په دې ډول ځانته د قناعت او روحي سکون یوه لاره  پیدا کوي.
د ارواپوهنې د لیکوالو له نظره؛ زیاتره هغه روحي ناروغۍ چې  د ژوند له ناخوالو او روحي کشمکشونو څخه پیدا شوې وي په غیر مذهبي خلکو کې لیدل کیږي، خو مذهبی وګړي دا ډول روحي ناروغۍ نه لري یا یې لږ لري او ځان د (ښه آخرت) په بُرهان ورڅخه ژغوري. دوی استدلال کوي چې  سترس او پریشاني یوه عارضه د ایمان  ضعیف کیدل دي. نو ځکه د لویدیزوالو په پرتله ډاډه ښکارو او هلته ،لویدیځ کې د معتقدو خلکو په پرتله عصبي او روحي ناروغۍ زیاتې دي. په تېره بیا سالکان د هستي او خلقت نړۍ ته خوشبیني لري او له نړۍ څخه یو جلا برداشت او تصور لري چې هغه د ده ایمان دی او په دې سره نړۍ ته په بیل نظر ګوري. مومنان او اهل کتاب په مجموع کې هغه پیدایښت د خیر په هدف بولي او د تکامل او معرفت او سعادت وسیله یې ګڼي او د ده لیدلوری د کُلی نظام او هستي په اړه او په کایناتو باندې د حاکم قانون په تړاو خوشبین او ښه کوي. 
د اسلام مبارک دین خپلو پیروانو ته وروستۍ سپېڅلی او برحقه دین دی، دوی وایي چې د نور آسماني کتابونه فسخ شول، قرآن یواځینی برحقه کتاب دی، آن دا چې دوی وایي انجیل نور نسخ شوی ده.  مسلمانان وایي د مومن وګړي حالت د هستۍ په لوی جهان کې لکه د هغه چا په شان ده چې په یوه لوی هیواد کې اوسیږي او د دغه هیواد په قوانینو او نظام باندې ډیر ښه پوهیږي او د ژوند د خالق په نیک نیت باندی هم ښه پوهیږي. البته دوی هم  د خپل ځان او هم د نورو په په اړوند د ترقۍ زمینه او امکان برابروي، خو مادیاتو کې ډېر نه ډوبیږي، له ناکامۍ او ستونزو نه ویریږي او اندېښنه نه کوي، اندیښنه هغه قومونه کوي چې حرص ډېر لري.  د مومن مسلمان په عقیده، هغه څه چې امکان لري چې د ده د وروسته پاتې کیدو لامل به شي، هغه د ده خپله لټي او بې تجربګي ده، نو ځکه د روحي هوساینې لپاره او له موجود حالت څخه د رضایت لپاره په قناعت، نصیب، تقدیر او د آخرت په بدله(عوض)باندې په باور لرلو سره ځانته روحي ډاډ ورکوي.
قرآن عظیم الشان کې هم اشاره شوې چې د ایمان غوره اثر د زړه روښانتیا ده. کله چی مسلمان د ایمان په حکم سره نړۍ د حق په نور روښانه ګوري، نو د دنیایي زرق وبرق په پرتله همدا روشن بیني او روشندلي او ځانته سکون بولي. ختیزوال باور لري چې  دین د دوی د روح په فضا کې یو څراغ روښانه کوي. خو د دی برخلاف هغه وګړي چې بې ایمانه دي، د هغو په نظر کې نړۍ پوچه، تیاره، له لیدلوري او درک څخه تشه او بې ګټې ده. د شرقیانو په مذهبي تفکر کې د بېدینه خلکو زړه په تورتم کې وي او په نتیجه کې ډیر غمجن وي، نو ستاسو د پوښتنې سره سم؛ دا د ختیځ او لویدیځ د خلکو یو عام توپیر دی، مګر نن ورځ ختیزوالو ساینس، تخنیک او پر مختللي اقتصاد ته پام ګرځولی او غواړي د خدای تعالی په توفیق مادي ترقي هم ترلاسه کړي. دوی اوس متوجه دي چې قرآن عظیم الشان له نیمایي کم د عباداتو په اړه، خو تر نیمایي ډېر زیات د حکمت خبرې لري.
ختیزوال عقیده لري انسان چې په سمه لاره او ناسمه لاره، باطل او حق، عدالت او ظلم او په روښانه او کږه لاره ځي، نو غبرګون یې جلا جلا وي. د خلقت دستګاه د هغه چا ملاتړ کوي چې د حق او حقیقت په لاره کې او د عدالت په خاطر هڅې کوي، نو ځکه دوی روحاً ډاډمن ښکاري. دوی ځانته کلک او ټینګ تلقین ورکړی دی چې ایمان د انسان د سکون او ډاډمنیتا لامل کیږي او سعادت ته د رسېدو په هیله خوشحاله کیږي، د یوې تیاره او ویروونکې راتلونکې څخه ځان ډاډمن کوي، د محرومیت پرځای ځانته امید او هیلې پیدا کوي او د راتلونکي په اړه یې زړه راټول وي. دوی خپله عقیده کې دا منلې ده چې د انسان بریالیتوب دوو شیانو پورې تړلې دی:
۱) د ده نیت او خپلې هلې ځلې،
۲) د چاپیریال او عالم اسباب مساعدت او غوره والی.
یو هڅاند او خواریکښ مومن داسې یو چاپیریال کې وي چې هلته د عالم اسباب او د خالق تعالی له خوا ده ته په مقررو طریقو باندې عمل کوي او له عدالت څخه ډاډمن وي، که ظلم او بیعدالتي ویني، نو باور لري چې آخرت کې به ظالم ته سزا ورکول کیږي، خو لویدیزوال چې دا ډول باور ونه لري، نو په تشویش کې وي او د غیر عادلانه چلند څخه به په ویره کې وي خو ایمان سړي ته په عدالت باندې باور پیدا کوي او ډاډ او د زړه سکون ورپه برخه کوي.
تاسو خپله پوښتنه کې د روحي ارامي او معنوي ارزښتونو خبره کړی ده. بالکل مو ښه پوښتنه کړې ده. د ختیز دیني او کلکو مذهبي ټولنو کې معنوي لذت او قناعت دوه ډوله دی:
۱: هغه رضایت او قناعت چې د ده حواسو پورې اړه لري چې د ده عضو له کومې خارجي مادې سره د تماس له کبله وي، لکه هغه خوند چې سترګې یی په لیدو او غوږونه یې په اورېدو حاصلوي او خوله یې په خوړلو(ذایقه) احساسوي. دوی دخپل هر حسي عضو شکر کوونکي دي  او ورڅخه قانع دي.
۲: هغه رضایت او قناعت چی د د دوی روح او وجدان پورې تړلی او کوم بدني یا جسمي عضو ورسره ارتباط نه لري او له کومې خارجي مادې سره د ارتباط تر تاثیر لاندې نه وي لکه له احسان، خدمت، محبوبیت، درناوی، بریالیتوب، نیک کار، ښه اولاد او د عدالت او صداقت له اجرا څخه خوند اخیستل، دا ځکه دوی دا نیک اعمال د اخروي سعادت ضامن بولي. تصوف تر ډېره د دوهم ډول رضایت او قناعت په لټه کې دي، چې هغه په دین کې د اخروي سعادت زیری دی.
بله خبره د دغو تولنو اجتماعي ‌ژوند دی. غرب کې ژوند انفرادي دی. اندیویدیالیست او سوسیالیست انسان توپیر لري، قناعت او احساسات یې توپیر لري او د روحي تسکین اسباب یې توپیر لري او په خوشحالی او غم کې یو بل سره شریکوالی یې توپیر لري. په غرب کې څوک په غم او ماتم کې د نورو له خوا د غمشریکي او په خوشحالي کې د ښادي احساس نه کوي. ختیز کې د اجتماعي ژوند افراد با عاطفه وي، یو په بل متکي وي، همدردي لري او له نورو هم همدردي احساسوي. په طبیعي او فطري ډول هم انسان اجتماعي موجود دی، انسان لکه د یو شمېر نورو ژوندیو موجوداتو په شان ټولنیز خوی لري او په ټولنه کې ټولنیز ژوند کوي. په یواځیتوب سره نشي کولای د ژوند چارې پرمخ بوځي. سالم ټولنیز ژوند هغه دی چې وګړي قوانین او حقوق او د قوانینو حدود وپيژني او د هغو درناوی وکړي او یو بل محترم وبولي، عدالت رعایت کړي، یو بل سره مینه ولري او یو بل باندې ګران وي او نورو ته هغه څه خوښ کړي چې خپله یې ځانته خوښوي او هغه څه نورو ته نه خوښوي چی ځانته یی هم نه خوښوي. د شرقي ټولنې افراد یو پر بل باور لري په ټولنه کی هر وګړی ځان د نورو په وړاندې مسئول ګڼي او یو بل سره نیکي کوي او د ظلم په وړاندې په ګډه پاڅیږي او ظالم ته د ظلم فرصت نه ورکوي. دیني- اخلاقي ارزښتونه اوچت ګڼي او یو بل سره په همغږي ژوند تیروي، همدا دی ټولنیزتوب.
دا ټول دلایل او تلقینات شرقي ټولنې ته روحي ارامي ورکوي او د ختیزو هیوادو دخلکو(متدینووګړو) روحي ناراختي نسبتاً کمه احساس کیږي. په ډېر بد حالت کې ځانته قناعت ورکوي چې صبر غوره دی او دا هرڅه د الله له لوري مقرر بولي، څه چې ورپېښېږي، هغه ټول په خپل خیر حسابوي. ایمان په انسان کې د مقاومت ځواک اوچتوي، ناخوالې په خوښۍ بدلوي او ترخې شیبې په خوږو شیبو بدلوي. مومن شرقي وګړي په دې باندې تلقین او باوري شوي چې هر څه فاني دي، خو په هغه دنیا بیا فاني نه دي. د دغه ډول معتقد شخص له نظره مرګ نیستي او فنا نه ده، بلکې له فاني نړۍ څخه باقي دنیا ته تګ دی او ټول له یوې کوچنۍ نړۍ څخه بلې لویې نړۍ ته تلونکي دي. مرګ، د کښت او عمل له ډګر څخه د نتیجې او پایلې ډګر ته تلل دي. په دی توګه هغه توپیر چې تاسو ورته په پوښتنه کې اشاره کړی ده، دلته څرګندیږي.
مسعود: یو  شاعر، چې شاه نعمت الله ولی نومېږي وایي: 
دانستن علم دین شریعت باشد
چون در عمل آوری طریقت باشد
گر علم و عمل جمع کنی با اخلاص
از بهر رضای حق، حقیقت باشد
***
عطار  نوموتی شاعر وایي:
مسلمانی بود راه شریعت
نمی دانم شریعت از حقیقت
شریعت از ره معنیست ای دوست
حقیقت را بمعنی اوست چون پوست
شریعت پوست مغز آمد حقیقت
میان این و آن باشد طریقت
***
شیخ شبستری وایي :
شریعت پوست، مغز آمد حقیقت
مـیـان ایـن و آن بـاشـد طریـقـت
... 
تاسو د شریعت، طریقت و حقیقت د علم په اړه او د سیروسلوک، معرفت او شناخت (پیژندنې) په تړاو څه لید لرئ؟
استاد دودیال: شریعت الهي اوامر دي چې په امر بالمعروف او نهی عن المنکر کې را ټولیږي. شرعي احکام خپل منبع لري، چې د ستونزې پر مهال نصوص او سرچینې ته مراجعه کیږي. د صواب او خطا تفکیک، صراط المستقیم او الهي احکامو ته تابعداري شریعت دی. یو مومن مسلمان په واحد ذات، رسولانو، دقیامت په ورځ او ملائیکو ایمان لري. د شریعت علماوو ته (فقهیان) وایو چې د شریعت احکام یې داسې راوښودلي دي او موږ ورباندې ایمان لرو او د اسلام بنسټ(بنياد) پنځه څيزونه دي:کلمه طيبه: شاهدي (ګواهي) کول  چې بې له الله(ج) بل څوک دعبادت وړ نشته او حضرت محمد(ص) دالله(ج) استازی (رسول) دى. او هغه څه چې هغه رسول (ص) دلوى ذات الله(ج) له لورى راوړي حق او ریښتيا دي. پینځه فرایض دا دي: کلمه طيبه، لمونځ، روژه(صوم)، زکات(زکواة) اوحج.
ايمان په لغُتت کې منلو او يقين ته وايي يعني ايمان په ژبه اقرار او په زړه کې باور او يقين او د بدن په غړو(اندامونو) باندې د شرعي (روا) جايز عملونو اجراء کولو ته وايي. د ايمان ځاى زړه دى. د شریعت منل د الهي احکامو اطاعت او غاړه ايښودلو ته مسلماني وايي. اسلام په زړه او غړيو(اندامونو) پورې تړاو لري، اسلام بى له ايمان او ايمان بى له اسلام څخه اعتبار او ارزښت نه لري. د الله(ج) احکامو ته په غاړه ايښودلو(اطاعت/ تسلیم) او نيکو عملونو سره دین بشپړ، شرع ادا او ايمان قوي کيږي. دا شرعي حکم دی او هر مسلمان وایي: «امنت باالله وملکة وکتبه ورسوله واليوم الاخرولقدرخيره وشره من الله تعالي والبعث بعدالموت.»
ژباړه: ايمان مې راوړی دی په الله (ج)  چې يو دى او شريک نه لري ،ايمان مې راوړی په ملائکو باندي چې د الله (ج)مخلوق دي ،ايمان مې راوړي دى د قيامت په ورځ چې حق او راتلونکي ده، ايمان مې راوړي دى چې خير او شر د الله (ج) د لوري دی، او وروسته له مرګه نه بيا ژوند وي کيدل حق دی.
اسماني کتابونه او صحيفې چې له شرع سره سم موږ ورباندې ایمان لرو؛ زبور چې په حضرت دوادو(ع)، تورات چې په موسى (ع)، انجيل (بايبل) چې په عيسى (ع)  او قرآن مجيد چې په آخرالانبیا حضرت محمد(ص) باندې نازل شويدي او اخري اسماني کتاب دى. قرآن کريم له لوح محفوظ څخه يو ځل لمړى اسمان ته نازل شوی دی او بيا د(٢٣)کلونو په موده کې د الله(ج) له لوري او لارښوونې سره سم د حضرت جبرايل امين په وسيله پرحضرت محمد(ص) نازل شوی دی. مسلمان به پورته یاد شوي فرایض په نیت او عمل اجرا کوي او له نواهیو( دروغو، غیبت، تهمت، قتل، غلا، غصب او چور، بد اخلاقیو او حرامو) به ځان ساتي، معروف( نیکي، خوږه ژبه، تساند، صبر، د ټولو مسلمانانو تر منځ اخوت، عدالت، ښه اخلاق) به عملی کوي. دا شو شریعت او رابه شو طریقت ته:
طریقت د پیر تر لارښوونې لاندې د تصوف ټاکلی منزلونو طی کول او له توبې نیولې تر زُهد، ورع، ..بقا.. او فنا د دې ټولو سفر دی.  دا په عرفاني ادب کې یوه اساسي اصطلاح ده، صوفیان شریعت ته (پوټکی) وايي، خو  حقیقت ته د رسېدلو لپاره طریقت اصل موخه بولي. داهم ورسره اضافه کوي چې: شریعت له طریقت پرته، محض فلسفه ده او طریقت له شریعت پرته الحاد او زندقه ده. طریقت د ریاضت اوږده پړاوونه دي. سلوک او طریقت ته  په اصطلاح کې تصوف وايي. سالکان وایي طریقت  دا دی چې مسلمان خپل ظاهر او باطن په نیکو اعمالو ښایسته کړي او له بدو عملونو یې وژغوري. سالکان تصوف هم لکه  فقهي علم، یو علم بولي.  انکار نه کوو چې ځینې وخت د تصوف او طریقت او د شریعت ترمنځ مشکل هم واقع شوی دی، نو سالکانو او اهل تصوف د مسلمانانو او شریعت د قناعت لپاره سلوک او طریقت فقط زُهد او پاکي معرفي کړل، تر څو خلک له شک څخه وژغوري. 
صوفیان د شرع پورته ذکر شوي احکام ظاهر بولي، خو د طریقت په لاره تلل(چې ظاهري احکام به هم مني) د باطن اړوند بولي، لکه له الله ﷻ سره مینه کول او ځینې ویرېدل، الله تعالی یادول، له دنیا سره مینه پرې کول، د الله تعالی پر خوښه راضي کېدل، په عبادت کې زړه حاضرول، د هغه کارونه(بدني عبادات) په اخلاص د الله ﷻ د راضي کولو لپاره تر سره کول، خلک سپک نه ګڼل، ځان خوښي(تکبر) نه کول، غوسه کنټرولول او نور ښه صفات دي ټولو اخلاقو ته سلوک، طریقت او تصوف وایي. یعنې طریقت د سالکانو ټول قلبي او قالبي اعمال او اداب (فکر، ذکر او عبادتي افعال) چې دوی یې د خپل طریقت د پیر تر نظر لاندې او د هغه په سپارښت حقیقت ته د رسېدو په خاطر ترسره کوي. 
حقیقت د صوفی او عارف په نزد آخري منزل دی، چې دوی د اوږده او سخت سفر او راز راز آزموینو ورسته وررسیږي. کله چې دوی حقیقت ومومي، نو دا قًربت دی. نو ځکه صوفیان وایي؛ هر هغه څه چې په قطعي او یقیني ډول ثابت شوي وي، فقط همدغه حقیقت دی، پرته له حق تعالی څخه نور هیڅ شی په یقین او ثابت ندی.  سالکان او عارفان  حقیقت له شریعت وروسته یو اساسي مقام ګڼي.  
مسعود: حضرت شیخ سعدي وايي :
صــاحـبــدلــی بـمـدرسـه آمـد ز خـانـقـاء
بگسست عهد صحـبـت اهــل طــریـق را
گفتم میان عـالـم و عابد چه فـرق بود؟
تـا اخـتـیـار کــردی از آن ایــن فـــریـــق را
گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج
ویــن سعی مـیـکـنـد که بگیـرد غریق را
***
ارواښاد ګل پاچا الفت  وایي :
د دنیا تورو تیارو کې  پټې سترګې  ویده پروت  وم
د راحت بستر مې ترک کړ چې مې ولیده سحر
***
او یا :
د افکارو تجلی یې  نه  ورکیږي
د چا زړه کې  چې چراغ  د علم  بل  دی
په  تورتم کې  دې هغه  سړی  وي  وړاندې
چې  یې  لاس کې  د عرفان  ښایسته  مشعل  دی
***
حضرت حافظ وایي : 
خیز تا خرقهء صوفی به خرابات  بریم
شطح و طامات  به بازار خرافات  بریم
شرم مان باد  ز پشمینه ء آلوده  خویش
گر بدین  فضل  و هنر  نام  کرامات  بریم
***
ګران استاد دودیال صاحب هیله ده چې تاسو د عالم، عارف، متصوف، عابد، زاهد او سالک په اړه خپل لید راسره شریک کړئ؟
استاد دودیال: علم یعنې د حقایقو شناخت او په عیني واقعیتونو پوره آګاهي. علم یوه نظري مجموعه ده چې د موجوداتو او هستي یوه برخه بیانوي. هره ساحه او موضوع خپل پېژند لري. لکه د فقهي علم، د تصوف علم، د نجومو علم او نور. عالم هغه څوک دی چې پورته برخو کې علمیت ولري او په یوه ساحه وقوف ولري. 
عارف، د طریقت هغه پړاو ته رسیدلی سالک، چې معرفت یې حاصل کړی وي،
متصوف، تصوف ته منسوب سالک.
عابد، د پاک رب عبادت کوونکی.
زاهد او سالک هغه څوک چې په صاف نیت سره یې دُنیا او هغې پورې تړلي مسایل او د مادیاتو عوارض په بشپړ ډول پریښي وي او د هغو د پرېښودو له امله ورپېښې شوې ستونزې په صبر سره وزغمي. یا د پیرکامل په لارښوونه دالله پاک درضایت او قُربت د حاصلولو په سفر کې په سیر بوخت مُرید.
مسعود: حضرت بیدل وایي :
در مشرب زن و از جنگ مذاهب بگریز
عافیت نیست در آن بزم که سازش جنگ است
ګران استاد دودیال صاحب، تاسو دا بیت څه ډول ارزوئ؟ په تصوف او عرفان کې مشرب څه ډول راپیژنئ؟ 
استاد دودیال: مشرب په لغت کی د ځانګړې لارې او طریقې په مانا ده. کره، معین او ټاکلی روش. هغه روش او فکري لاره چې یو چا ځانته غوره کړې ده. په تصوف کې د صوفي خاص او مشخص طریقت ته مشرب ویل کیږي. د خوی او عادت په مانا هم راغلې ده. د ابوالمعاني بېدل اشعار چې د لغاتو او معانیو کان او لویه تومنه پېژندل شوې، دې بیت کې خطاب کوي چې له تضاد او مخالفتونو ډډه وکړئ، مشرب (یعنی طریقت) مهم وګنئ. هغه بزم او مجلس چې د جنګ نغارې او ساز پکې غږیږي، هلته عافیت نشته. بېدل تصوف خپل مشرب(روش، لاره، طریقه) بولي. 
مسعود: تاسو د تصوف او عرفان د مکتبونو د نظریاتو په رڼا کې د یو کامل او بشپړ انسان مقام څه ډول ارزوئ؟ او دا راته ووایاست چې اسلامي او  فلسفي عالمان او متفکرین په دې اړه څه لید لري؟
استاد دودیال: کامل انسان په تصوف او عرفان کې هغه اصطلاح ده چې په ټولو عالي اوصافو متصف انسان ته کارول کیږي. کامل انسان هغه وګړی دی چې خدای سره د اتحاد په مقام یې د«فناء فی الله و بقاء بالله» مقام موندلی وي. په بله وینا: مرید هغه وخت کامل انسان کیږي چې په شریعت، طریقت او حقیقت پوره وي. صوفیان دې مقام ته رسیدلو لاره( ریاضت او عرفاني سلوک ) بولي. په دې منزل کې سایل عقل او استدلال ته نه ګوري، بلکې مجاهده، ریاضت، د نفس پاکي او د نفس تهذیب او الهي عشق څخه مدد غواړي،  په دې سفر کې عقل جایز الخطا بولي. د انسان کلمه له اُنس څخه اخیستل شوې، اُنس د سالک په زړه د الهي جمال د لیدلو اثر دی. انس په الله اعتماد کول او له هغه ذات څخه استعانت او په همدې عقیده ډاډ لرل دي چې دا ټول د کامل او بشپړ انسان ځانګړنې دي.
مسعود: ارواښاد پوهاند دوکتور بهاوالدین مجروح په خپله یو لیکنه کې داسې کښلې دي :
(( په لویدیځ کې انساني پروبلمونه فلسفې مطرح کړل، خو په ختیز کې دغه پروبلمونه تصوف مطرح کړي دي.)) تاسو په دې اړوند څه لید لرئ؟
استاد دودیال: ارواښاد مجروح هم فیلسوف و، هم ادیب او هم په ارواپوهنه پوهېده. دا دریواړه  یو بل سره اړیکې هم لري. استاد لكه څنگه چې د هېگل له فلسفې اغېزمن دى، همداشان د زيگموند فروئيد او كارل گوستاف يونگ له فلسفي ارواپوهنېزو نظرياتو او بيا د فريد ريك نيچه له نظرياتو هم پوره خبر دى. د دې په څنگ كې هغه يواځې د لوېديځو يادو فلاسفه وو او ارواپوهانو ليوال نه و؛ بلكې د شرقي ټولنو په غوره فكري جريان يعنې په بوديزم، عرفان او اسلامي تصوف هم لاسبرى او پوره پوهه یې درلوده، د( جبر او اختيار ديالكتيك) یې فلسفي اثر دی. (اژدهاى خودي/ ځانځاني ښامار) یې ادبي او ورسره فلسفي او روان تحلیلي ( Psycho- analytic) دی. فلسفي لکچرونه او لیکنې یې ډېرې ژورې وې. د ده ځانځآني ښامار په ادبیاتو کې ډېر لږ ساری لري، خو یو اثر یې چې تقریبا د ایګو او سوپر ایګو بحث لري، هغه ( د انره ژید ځواني) نومیږي چې (جان دولای) لیکلی دی. هغه په خپل کتاب (د اندره ژيد ځواني) کې هڅه کوي څرگنده کړي، چې ژيد څرنگه ناخوداگاه او دننني هيجان او بحران لپاره د حل لار لټوي او د دې هدف لپاره ادبياتو ته مخه کوي. په دې حالت کې خلاقيت د دروني تخليې (Catharsis یا د ځان تشولو او له ګرومونو خلاصولو) يو ډول حکم دی، چې د ليکوال د بېلابېلو حالاتو او پنځونو په وسيله د داستان قهرمان ته ميسر کېږي او په نهايت کې يو ډول «ځان پلټنه يا ځان شننه – Auto Analyses ترسره كوي. له دی څخه مو موخه دا وه چې مجروح د انسان ستونزه محور ټاکلی و، د دې ستونزې څېړنه یې د ادب، فلسفې او صوفیانه افکارو کې لټولی دی. ارواښاد دکتور مجروح هم د غرب له فلسفې خبر وو، هم د شرقیانو له روحیاتو پوره خبر وو. د انسان او د هستۍ موقعيت یې په دواړو يادو ليدتوگو كې كتلی او څېړلى دى. د هغه استنباط او پايله په ډاگه كوي چې د لومړي وار لپاره يې د افغانستان په معاصر دوران كې يو فلسفي نظر په ملي ژبو وړاندې كړى دى. فلسفه یې  ژوره  تحلیل کړې ده او ادبیات یې غښتلي دي.
د ده تحلیل وایي:  غربیانو د خپلو ستونزو حل لارې  په فلسفي استدلال او منطق لټولي دي، څومره یې چې د هېگل او معاصرې ارواپوهنې او بيا په شرقي عرفان، بوديزم او شرقي مدنيت  کې مطالعه کړی وه، هومره یې ادبي ژبه پیاوړې وه او خپلو اثارو کې یې دا مسایل ښه واضح کړي دي. د مجروح نظر د شرقي - اسلامي تصوف په باب كوم اماتور او سكولاستيك نظر نه دى؛ بلكې د بشريت او په تېره د شرقي انسان د غوښتنو او انگېرنو مطابق يو اکاډمیک نظر دى. استاد شرقي تصوف هم له متحجرو افكارو نه گوښی څېړلى دى او د هغه اصلي پيغام يې څرگند كړى او د هغه په رڼا كې يې د شرقي انسان ستونزه څيړلې ده. څرنګه چې زموږ بحث ادبیات او فلسفه نه ده، له دغو دوو بحثونو به تېر شو، خو د تصوف په اړه به د مجروح صاحب پېژند ته وګورو: د ده  په باور صوفیزم چې اصلي نوم یې تصوف دی، د روحاني ریاضت شخصي تجربه ده. تصوف اوس هم مډرن دی او پيغام یې په ډېر عالي سویه د نن انسان لپاره له مانا ډک دی. غرب کې څېړنې، لابراتوار او طبیعي پدیدو باندې کیږي او په دیتاوو باندې متکي ده، اما د تصوف تجربه احساسي-قلبي، روحاني او ډېره صادقانه ده، نو انساني ژوند، عدالت، تساند، عدم تشدد او د حرص او ظلم د کمولو لپاره که پر مختلو غربي هېوادو په شان وسایل نه لرو، بهترینه لاره روحي او معنوي تربیت او سمون راوستل دي.
په صدق او اخلاص باندې متكي تجربه دوه عمده خصوصيتونه لري: واقعيوتونو ته بشپړه پاملرنه او له لفاظيو ليرې والی. 
د صوفي په نظر لفاظي د بت پرستۍ ډېر ناوړه شكل دى. له دې ځايه ده چې د تصوف كلام زمانې له منځه يو نه وړلای شو او د صوفي پيغام تر اوسه ژوندى دى. په اخلاص صدق او صادق كلام پورې په واقعيتونو نښتى دى. په شخصي تجربه ولاړ هماغه څه دي چې نن ورځ پرې علمي او فلسفي تفكر اتكا لري، یا اقلاً د مستعضفو او بیوزلو ولسونو روحي تسکین دی. تصوف یو طغیان او پاڅون، د ظلم، قدرت چلولو، بیعدالتی په وړاندې غبرګون، د استبداد په وړاندې بغاوت او له فقر سره سازش او د قناعت طریقه ده. تصوف د جبارانو، ځانپالونكو خدايانو، کبرجنو او مادیت پرستی رټنه او د عروج او ارتقا خواته تلاش دی. غربیان او غربي فلسفه هم د پرله پسې ارتقا او لوړتیا تلاش کوي. دا خبره پخوا سارتر هم کړې وه او مجروح صاحب په دې اړه لیکلي و: 
د انسان د هستي او روح په ژورو كې يوه غوښتنه پرته ده او هغه د ارتقا او پرمختګ غوښتنه ده. انسان غواړي په نهايت كې له هر څه لوړ او پورته ولاړ شي. كه دا نظر د یوې کلي قاعدې په توگه ونه شو منلاى؛ نو لږ تر لږه د غربي انسان او مغربي تمدن په برخه كې صدق كوي. 
له دی سره یوځای ارواښاد پوهاند مجروح د صوفيانه ليد په رڼا كې د شرقي انسان يادونه هم كوي او دواړه د پروميتوس د اسطورې په تړاو پرتله كوي. بحث دې پايلې ته رسېږي چې شرقي صوفي او غربي انسان دواړه د پرومته په ايديال پسې تللي دي، دوه مشترک ټكی لري: 
۱. دواړه برخليك ته نه تسلمېږي، بلكې ورسره ډغره وهي. هېڅ بيروني اقتدار نه مني او د لاسبرو سياسي او مذهبې قدرتونو په وړاندې عصيان كوي. په يوازې سر او د خپلې فردي ارادې په قوت هڅه كوي، چې پخپله د هستۍ او ژوند په مانا پوه شي او يا يې ايجاد كړي. دواړه د مانا هستوونكي او ايجادوونكي دي او د مانا د پيدايښت په دې هڅه كې او د مانا د ايجاد لپاره ځان مومي او خپل ځان هستوي. 
۲. دواړه لوړ مقام (علو او عروج) او د فوقیت مرتبې ته د رسېدو هيله لري، چې هدف يې په كمال كې هماغه د خودۍ د شعور تحقق دى، دا تحقق څنگه دى؟ 
هدف دا دى چې په انساني موجوديت كې د رباني طبیعت انفلاق او انفجار، هغه انفجار چې په ژورو كې هستي لړزوي او د وجود جوړښت بدلوي. فلسفه په جلا طریقه او شرقي ذهن په جلا طریقه د ستونزو حل لټوي. هومره چې د شرق انسان روحي سکون مومي، غربیان یې نشي موندلای، نو ځکه د فلسفې تلاش لا هم دوام لري، ډېرو پیچلو قوانینو او دکتورینو (طرحو او پلاتفورمونو) ته یې ملاتړلی او راز راز فورمولونه مومي او شاربی یې، خو د تصوف منزلونه او لارښوونې ځای پرځای او خلکو ته د قناعت وړ دي. دا منو چې وګړی( individual) یا فرد د تکامل وړتيا لري؛ خو د تکامل وړ انسان مطلقه منطقي هستي نه ده. هر انسان یو فرد دی یو عالم(یاجهان) په خپل وجود کې؛ نو ځکه تصوف کوم خاص اصول یا دوکتورین یا کومې ځانګړې لارې او قوانین نه دي، چې هر څوک پرې روان شي. د دې لارې هر لاروی د خپل ژوند په اوږدو کې د روحاني بلاغت په لټون کې باید خپله ځانګړې انفرادي لاره د تکامل په لور پیدا کړي. مجروح وایي: صوفي د تاریخ پروا نه کوي؛ بلکې پخپله ژوره توګه د وخت حساسیت ته متوجه دی. هغه پوهېږي، چې انساني ظرفیت د خپل باطن د تکامل په دنیا یې بُعد کې پروت دی او د هغه دنده ده، چې پر خپل ځان کار وکړي. په خپل وجود او خپل روح شپې او ورځې د وخت په زینه قدم په قدم پورته شي. د مخکې لوړې مرحلې په لاره کې هرې مرحلې ته په رسېدو تم شي، ژوند پکې وکړي او شا ته یې پرېږدي. بالمقابل فلسفه لا هم لګیا ده او د نوې تکنالوژۍ په مرسته سکون او عروج ته رسیدل غواړي. او دا اوږده لاره له ارسطو را وروسته د منځنۍ پېړۍ د اسلامي تمدن ساینسپوهانو او فیلسوفانو ژبه د نوي عصر ټيکنالوژۍ، ساینس او مدرنه فلسفي ستونزو په مقابل کې مړه ګڼل کېږي؛ خو مجروح صاحب لیکي چې سره له دې تصوفي ادبیات ژوندي دي او د شلمې پېړۍ د خلکو لپاره ستر پیغام لري. د شرق او غرب یا د شرقي ټولنو او لویدیزوالو تفکر او له ستونزو سره یې چلند موږ لږ مخکې یوه بله پوښتنه کی هم بیان کړ.
مسعود: مهرباني وکړئ په عرفان او تصوف کې بنسټیز مقامونه او اصطلاحات راته په ګوته کړئ ؟
استاد دودیال: دا پوښتنه ډېره جامع ده، خو لنډ معلومات ورته کافي دي. د تصوف اصلي مقامات او منازل او د تصوف اړوند اصطلاحات نه یواځې په تصوف او عرفان کې، بلکې ورځنیو خبرو اترو، د دیني علماوو وعظ، د ښوونې او روزنې او آن د ارواپوهنې، اخلاقي بحثونو او تربیتي علومو او ډېرو نورو مواردو کې اورو. د افغانستان ۹۹٪ وګړي مسلمانان دي او اسلامي اخلاق ورته ارزښت لري، یو شمیر سکهـان او اهل هنود هم لرو، تصادف  چی زموږ ډېر اخلاقي ارزښتونه او آن دیني اصطلات دوی هم کاروي. د دغو اصطلاحاتو سره آشنایي، خصوصاً ځوانانو ته ډېره ضروری ده. په دې سره د دوی د وینا مهارت، د کلام فصاحت او د مفاهمی وړتیا ښه کیږي. د دې ترڅنګ د تصوف او عرفان په اړه معلومات مومي او د مشرانو شاعرانو او د کلاسیک ادب د لوستلو او له هغو څخه د مفهوم په اخیستو کې له ستونزو سره نه مخامخ کیږي. 
سالکان په ترتیب سره دا مراتب بیانوي: شریعت، طریقت، حقیقت او معرفت، اما دلته د سالک د روحاني سفر او ریاضت په بهیر کې یو شمیر نورو پوړیو څخه هم خبرې کیږي لکه توبه، زهد، قناعت، ورع، صبر، شکر، توکل، رضا، خوف، رجا، قربت، وصلت ، فنا او نور. چې ځینو طریقو کې اووه، ځینو کې لس او یا کم او زیاد ، اصلي او فرعي بلل شوي دي. د دغو اصطلاحاتو په پېژندنې سره ځوانان د تصوف او عرفان له محتوا او عرفاني ادبیاتو سره آشنا کېدای شي.  له دغو مفاهیمو سره د آشنایی په خاطر یو شمېر یې له لنډ تعریف او مانا سره دلته لست کوو. هڅه به وکړو چې ډېر مختصر یې ووایو:
•    ازل او ابد: په لغت کې پیل او بې نهایت یا راتلونکي ته وایي . حمید بابا وایي:
دا زه غرقه په وینو لاله ګون رخسار ته ګوره  -  هیڅ شهید راوړی نه دی له ازله کفن هسې
دلته د حمید  موخه له ازل څخه ډېر اوږده زمانه ده. ازل څخه دا مفهوم اخیستل کیږي چې د ژوند پیل. مثلاً وایي د انسان تقدیر له ازل څخه لیکل شوی وي. او ابد د راتلونکې لوري ته اشاره ده. مثلاً وایو تر ابده به درڅخه خوشحاله یم. دلته د (ابد) نیټه معلومه نشوه، خو راتلونکې ورڅخه موخه ده. د ازل پیل نشته او نه معلوم دی او د ابد پای ندی معلوم. په ځانګړي ډول سالکان ازل او ابد د الله(ج) له ځانګړنو او صفاتو څخه بولي. تصوف کې دا دواړه اصطلاحات ډېر زیات مخې ته راځي.
•    اتصال: دا یو شمیر صوفیانه طریقو کې د معرفت په منزل کې د سالک هغه حالت ته وایي چې نور نو حق ویني، او مابقیه غیرحق سره یې اړیکې پرې وي. له ماسوای حق څخه بیخي جلا کېدل او حق سره پیوست کېدل. 
•    اختیار: عامو مواردو او ورځنیو خبرو اترو کې یوه نه چندان مشهوره، خو کلاسیک ادب او  تصوفي نښېرونو او متونو کې  ډېره استعمال شوې اصطلاح، اختیار ده. اختیار صوفي آزموینې ته وایي. د حق د پوهېدو او موندلو لپاره به صادق سالک د اختیار او ازمایښت پړاو تیروي.
•    ادب: تصوف کې په ټولو هغو ارزښتونو پوهېدل او د هغو پېژندل دي چې له هر ډول خطا څخه مبرا او له هر ډول سهوې څخه پاک وي. عارف هر وخت او هر ځای کې د الله پاک سره او د الله پاک له هدایت او غوښتنې سره سم وي، همدا د تصوف ادب دی. خو موږ هره ورځ دا اصطلاح ډېرو نورو مواردو کې کاروو.
•    راز: په تصوف کې هغه مشاهدات، کیفي حالات او د سالک د ژور تفکر موندنه ده چې ممکن نورو عادي خلکو ته یې ویل مناسب ونه بولي، دغه پټ ساتلو او د چوپتیا احوالو ته امانت ویل کیږي. په دې توګه امانت او راز تقریبا یو ځای راوړل شول. خو روزمره خبرو اترو کې امانت په بله مانا کاروو چې ټول ورباندې پوهیږو. یعنې هغه صداقت چې د بل چا مال کې خیانت ونه کړې، خو تصوف کې یې مانا هغه ده چې پورته مو وویله.
•    خانقا / خانگاه: د صوفیانو د را ټولیدو(استقرار او اجتماع ځای چې هلته دوی صوفیانه ذکرونه کوي، سماع، وردونه او درودونه وایي. هملته دوی د چله نشینی دود هم ترسره کوي  او د قطب او مُرشد ځای دی.
•    قطب: د سالک  پیر او مرشد. قطب هغه لقب دی چې د سالک لارښوونه او سرپرستي کوي. 
•    شطحیات: هغه د بېخودي او احساساتي خبرې او غږونه چې صوفیان یې د وجد او بېخودی په حالت کې وایي. آن دا چې کله داسې هم وایي چې الله (ج) سره یو ځای شو او آن دا چې وایي نور شریعت ته اړتیا نشته، شریعت پوست و او طریقت اصل دی. د وحدة الوجود د مفهوم په شان شطحیات هم د شرعي علماوو په نزد باطل او ګناه ده.
•    ازمایښت: هغه سخت رواني او جسمي فشار او زغم ته ویل کیږي چې د الله تعالی له لوري د سالک پر زړه داسې امتحان راشي چې غیر حق ټول څیزونه هېر او له زړه وباسي.
•    طریقت: تصوف کې اساسي اصطلاح ده. بلکې یو پړاو دی. سلوک او طریقت ته په اصطلاح کې تصوف وايي. سالکان وایي حقیقت  دا دی چې مسلمان خپل ظاهر او باطن په نېکو اعمالو ښایسته کړي او له بدو عملونو یې وژغوري. دوی تصوف ته د علم په نظر ګوري. دا مسئله داسې بیانوي: لکه هغسې چې د عقایدو علم، د فقهي علم، د منطق علم، د نجو علم او نور علوم لرو، تصوف هم علم دی. انسان یا مومن او مسلمان د دې ټولو له مجموعې څخه بشپړیږي او د قران او حدیث اتباع پر دې ټولو له عمل کولو څخه ترلاسه کیږي په دې کې یوه برخه اخیستل او بله له نظره غورځول، بنده ته داسې تباه کوونکې ده لکه چې د غوږو ساتنه وشي او سترګې ضایع شي یا د روژې ساتنه وشي او لمونځ ضایع شي. یو وخت چې تصوف او طریقت د شریعت د مبلغانو شک لاندې راغی، نو سالکانو او اهل تصوف د مسلمانانو او شریعت د قناعت لپاره سلوک او طریقت فقط زهد او پاکي معرفي کړ، ترڅو خلک له شک څخه وژغوري. آن دا چې حضرت شاه ولي الله  دا مسئله داسې څرګنده کړه: شریعت له طریقت پرته مازي فلسفه ده او طریقت له شریعت پرته الحاد او زندقه ده. بېشکه چې اصل مقصد خو د الله ﷻ رضا ده او د دې ذریعه د شریعت پر احکامو په بشپړه توګه تګ کول دي، دا احکام ځیني د ظاهر سره تړاو لري، لکه: لمونځ، زکات، روژه، حج یا لکه: نکاح، طلاق او د میړه ماینې حقوق ادا کول،قسم/لوړه او کفاره… یا لکه: راکړه ورکړه تعلیم کول، قضاوت، محکمه او شاهدي، وصیت، د ترکې ویشل … یا لکه: د سلام او کلام، خوراک او خوب، ناسته او ولاړه، مېلمستیا او کوربتوب.. احکام ودې ټولو مسئلو ته د فقهي علم ویل کیږي.ځیني بیا د باطن اړوند دي، لکه له الله ﷻ سره مینه کول او ورڅخه وېرېدل، الله تعالی یادول، له دنیا سره مینه لږول، د الله تعالی په خوښه راضي کېدل، په عبادت کې زړه حاضرول،د هغه اوامر او کارونه په اخلاص د الله ﷻ د راضي کولو لپاره کول، خلک سپک نه ګڼل، ځان خوښي(تکبر- ځان غټ ګڼل) څخه پرهیز، غوصه کنټرول او نور ښه صفات. دي ټولو اخلاقو ته سلوک، طریقت او تصوف وایي.
په ډېر لنډ ډول: طریقت د سالکانو ټول قلبي او قالبي اعمال او اداب (فکر، ذکر او عبادتي افعال) چې دوی یې د خپل طریقت د پیر تر نظر لاندې او د هغه په سپارښت حقیقت ته د رسیدو په خاطر ترسره کوي.  
•    فنا: ورځینو خبرو کې له سترګو څخه پنا کیدو ته وايي، یا هغه حالت  چې یو شی د یو مانع او پردې په وسیله له نظره غایب شي. په تصوف کې فنا، په حق کې د غیر حق اضمحلال ته وایي. د نورالانوار په ځلا او تجلي کې د موجوداتو، کثراتو او تعییناتو محو کېدل. د وحدةالوجود په نزد فنا هغه منزل دی چې بنده حق د کُل یا ټول بالحق عین کُلیت په توګه ویني. 
•    کشف: صوفیه اصطلاح کې له حق څخه د پردې او د هغې د مشتقاتو یو خوا کېدل او د هغه لیدل دي. د بصیرت په صفت ورته کتل کیږي. دا هغه بصیرت دی چې د عقل، د غیب د پوهیدو په قدرت او د معنوي روئیت مفهوم لري. کله چې سالک ته الهي حقیقت په کامل ډول څرګند شي، نو د الله په حضور کې د استقرار د مرحلې ته د ورتګ یو پړاو کشف یا مکاشفه ده.
یا: د شهودي او وجودي حجاب کامل رفع کېدل.
•    باده او پیمانه او شراب تصوف کې مجازی ماناوې لري. د بیلګې په توګه: باده د هغه مبتدي سالک مینه ده چې نوی د تصوف او طریقت په لاره ګام ږدي. نو صوفیان دې ته اشاره کوي، د محبت د پیالې باده یې په سر واړوله. دا یوه لومړنۍ مینه ده چې(عشق ضعیف) بلل شوې ده، خو د صوفي په نزد سپڅلې مینه ده.  لکه شاعر چې وایي:
دیوانه به ګــفتارم، فــــــرزانه به کردارم
از باده ی شوق تو هشیارم و مستم من
در بود و نه بود من اندیشه ګمانها داشت
از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

•    بادصبا: دلته شاعر له بادصبا څخه مجازي مانا په پام کې لري‎. باد صبا بالعموم د سهار وږمې ته وایي، خو اهل تصوف بادصبا هغو رحمانیه نفخاتو او معنوي وږمو ته وایي چې د روحانیاتو له مشرق را رسیږي، اشاره د الله پاک رحمت ته ده.
•    باران: د تصوف لیکنو، خصوصاً اشعارو کې باران د حق تعالی د فیض په کنایه راغلی دی چې له غیبي نړۍ څخه په نړۍ اوري. موخه ورڅخه د الهي عنایاتو او مهربانیو غلبه ده.
•    بُت:  د عارف موخه، هدف، مقصود او مطلوب ته ویل شوی دی.
•     بتکده : اشاره ده د کامل عارف باطن ته چې له هیلو ذوق او شوق څخه ډک وي.
•    بحر- سمندر: د حق د ذات او د حق بېحده صفات، چې دا نور ټول موجودات ، د دې لوی او بې پایه سمندر د څپو مثال لري.
•     بُسط:  هغه خوشحالي او فراغت چې کله سالک د حق په وړانګو ونازول شي، د زړه هغه پرانیستل کېدل چې عارف یې وروسته تر ډېر زیات زیار او ریاضت ترلاسه کوي. د سالک زړه ته د حق د رحمت او لطف واردېدل. 
•     بقاء: یو سری او نهاني حالت دی چې د نفس په پاکي، عبودبت او توحید کې د سربقا پرته له اندیښنې په ډاډ سره وویني. هغه حالت چې بنده یې د حق په نسبت احساس کړي. کله چې شواهد فناء او سقوط شي، نو هغه څه چې باقي پاتې شي، بقا بلل کیږی. 
•     پرده:  د بنده او الله ترمنځ حجاب، د عبد او معبود ترمنځ مانع او خنډ. 
•    اعتکاف: داعتکاف لفظي مانا وخت تېرول او په اسلامي شريعت کې هغه سنت عمل دی چې  عابد مسلمان يو ځاى کې د روژې د مياشتې په اخري لس ورځو کې ياني د (٢١) مي شپي څخه د روژي د مياشتې ترپای، د خپل کور له غړو او نورو دوستانو څخه جلا، په جومات يا کورکې ځان ګوښه او خاص په عبادت بوخت وي. د روژه ماتي پر مهال به لکه نور خلک روژه ماتوي، که جومات کې و، نورو خلکو سره به لمونځ په جماعت کوي. په قرآن کريم کې د اعتکاف يادونه شوې ده  او په حديث کې یې هم غوره والی بيان شوی دی. نبى کريم(ص) به د رمضان په اخيرو ورځو کې اعتکاف کاوه او اصحابو کرامو به هم ورسره اعتکاف کاوه. که چيرې په يوکلي کې ټول خلک اعتکاف ونکړي نو ټول خلک ګنهګاريږي، ځکه چې اعتکاف کفايه سنت مؤکد دى. سره له دې چې اعتکاف د ټولو مسلمانانو په نزد د موکد سنت امر دی، خو د دغې اصطلاح په مانا پوهېدل، د صوفیانه ادبیاتو په برخه کې لازم دي. صوفیان او عارفان یې هم په همدې مانا کاروي. 
•    پیر:  حق سره دوستي او مینه، کله چې غوښتل د کمال په حد کې وي، وګړی د دې دوستی مستحق شي. د مُرشد او مراد په مانا هم ده.  د مُرید لاسنیوونکی. د طریقت کاملان او لارښوونکي. کامل مرشد او د طریقت رسیدلي پیر ته پیر مغان وایي.
•    تجلی:  د کشف رڼا، د مکاشفې هغه ځلا چې د حق تعالی له لوري د عارف په زړه ولویږي، په دې سره د سالک زړه نه لمبه کیږي، خو د ځلا او تجلا له امله سالک مدهوش شي. یو روحاني خاص حالت. 
•    تسلیم:  په پوره رضایت سره الهي قضا او تدبیر ته ښه راغلاست ویل او د خالق تعالی خوښې ته ځان سپارل. 
•    توفیق: د حق او حقیقت سره سم د چارو پرمختګ، د ریاضت په سفر کې د وسایلو او آسانتیا برابرېدل. هغه الهي موهبت چې چاته په نصیب شي. توفیق یعنې هغه د خوښې وړ حال چې د یو مقصد طالب، د حقیقت پلټونکی او لاروی ورباندې مُراد ته رسیږي.  
•    توکل:  په حق باندې ډډه لګول، د الله په رضایت متکي کېدل او له خلکو څخه بې اړه کېدل او  بل چا ته نه محتاج کېدل. په پروردګار باندې پوره اعتماد او ورباندې زړه تړل. 
•      جذبه:  الهي عنایت او تقرب ته د صوفي نږدې کېدل. هغه جذبه چې په هغې سره سالک حق تعالی ته خپله خوښه او مقتضا پرته له کړاو څخه نږدې کیږي.
•    جلال: عموما جلال د الله پاک عظمت او لویې بیانوي، خو خاصتاً په تصوف کې د عاشق په وړاندې د معشوق د د لویوالي، غرور او استغنا په مانا کارول کیږي. 
•    جلوه: هغه الهي انوار چې د سالک په زړه وریږي او هغه په دې انوارو سره بیتابه او شیدا شي. 
•    جهالت: د تصوف جهالت په عامه مانا ناپوهي نه، بلکې عارفان په کنایې سره جهالت د زړه مړینې ته وایي  چې حقایق نه درک کوي. 
•    د زړه څراغ: د معرفت په رڼا او د حق په ډیوه روښانه زړه .
•     چله:  په پښتو کې د(څله) په بڼه لیکل کیږي. دا د پیر له خوا مرید ته یو حتمي سپارښت او د ریاضت یوه برخه ده چې، د صوفي لپاره د خلوت ټاکلې موده ده. معمولاً د خلوت او ګوښه کېدو دا دوره څلوېښت ورځې وي.  
•    حال: د سالک په زړه هغه راغلی اثر(وارد) چې د ده له واک او اختیار پرته نوموړی خاص وضعیت ته بوځي. دا اثر د اورادو، طاعاتو، او اذکارو له امله وي چې د سالک زړه اغیزمن کوي. 
•    حجاب: هر هغه څه چې د صوفي او حقیقت پرده او خنډ شي. د عاشق او معشوق ترمنځ حایل. حجاب د صوفي په نزد ذهني فهم، درک، پیچلتیا او پرده وي، ځینې وخت کشف او شهود او د صوفي خپل فکري حال. 
•    حضور: له خلکو او نظرونو غایب کېدل، د الله په یاد او رضایت اوسېدل(د وحدت مقام) ته رسیدل.  
•    حق: په تصوف کې موخې ته رسېدلی حال دی، چې عارفان یې وړ او مناسب بولي. بالعموم د خدای پاک له نومونو څخه یو نوم دی. د ثابت په مانا هم راغلی دی. حق د تصوف له یو پړاو(حقیقت) سره تړلی مفهوم دی.
•    حقیقت:  هر هغه څه چې په قطعي او یقیني ډول ثابت شوی وي. د صوفیانو له نظره، پرته له حق تعالی څخه نور هیڅ شی په یقین او ثابت ندی. 
•    حلقه: مجلس کې ذکر او سماع ته د صوفیانو کیناستل.
•    خرابات: د خرابات صوفیان یې د جسماني وجود فاني کېدو، د وحدت مقام او ځینې وخت د بشریت د اوصافو خرابیدو ته وایي. د صوفي شاعرانو ډېرو شعرونو کې دا اصطلاح وینو، لکه:
خرابات دی خدای ودان لري  تر ډیره     په ویل د ده له فیضه رندانه یم
صوفي شاعر ته ځان هغه وخت رِند ښکاري، چې حالت یې خراب او په خرابات باندې سر او خپل جسماني وجود فاني وبولي.
•    خرقه: په اصطلاح کې یوه ساده جامه ده، خو صوفیان یې د طریقت پیر(شیخ) ته د درناوي او د هغه د لارښوونو منلو ته وایي. په عرفاني بحثونو کې الله تعالی ته د پوره تسلیم کیدو په مانا راوستل کیږي.
•    خشوع: د پاک پروردګار په حضور کې په ډېر ادب، خاکساري او درناوي سره درېدل، د الهي ذات په وړاندې د زړه له  تل څخه فرمانبرداري. د غرور د بت ماتول او تواضع خپلول.
•     عشق: هغه ډېر کلک او شدید احساس چې انسان د خپل محبوب او معشوق خواته کاږي. دا یو احساس دی. دې ته شور، عاطفه، جاذبه او کشش هم وايي.
•    خضر: دا اصطلاح دوه موارد لري: پیر کامل او همدارنګه د صوفي د روح د بسط مانا هم افاده کوي. 
•    خلوت:  په څو ماناګانو راغلی چې هر یوه له بلې سره نږدې ده: هغه د یواځېتوب او خالصانه تفکر لپاره د صوفي ځانګړی ځای چې پرته له حق او د حق له یاد بله بوختیا و نه لري. له غیر څخه تش محل. په معنا کې د صوفي لپاره غیر له حق، د نور هر ډول مجال او فرصت له ځانه لرې کول.
•    خوف: کله چې صوفي د حقیقت مقام ته رسيږي، پر ځان به لازمه بولي چې له تېرو ګناوهونو شرم او پښیماني پېشه کړي. بله مانا یې داده چې د ټول عمر لپاره په مستمر ډول فقط د زُهد او د خپل زړه په مطالعه بوخت اوسي. 
•    درویش: کله چې سالک دُنیا او هغې پورې تړلي مسایل او د مادیاتو عوارض په بشپړ ډول پریږدي او د هغه د پرېښودو له امله ورپېښې شوې ستونزې په صبر سره وزغمي. صوفي ټولې مادي هیلې په خپله خوښه پریږدي، خو د هغو له امله هیڅکله د محرومیت په اړه فکر نه کوي، بلکې لا خوشحاله هم وي.  
•    ذکر: د صوفیانو او اهل سلوک هغه ډېره معموله اصطلاح چې مانا او موخه ورڅخه د نورو ټولو چارو او هرڅه د پرېښودو، خو په زړه او ژبه فقط د حق یادول وي. ذکر له خلوت سره تړلې مفهوم دی.
•    رجا:  په نیکي، صدق او ريښتیا سره د زړه د سکون ساتل. د حق تعالی وعدې او خیر ته امید او هیلې لرل. 
•    رضا:  د روزګار او دنیایي ژوند د سړو- تودو او غمونو سره سره د زړه خوشحالي او د حق په رضا قناعت او هغه څه منل چې الله یې ورته رسوي.  
•    رقص:  د صوفي د روح خوشحالي او سرور.
•     رویت: د تصوف ادبي آثارو کې د رویت هیله ډېره تر سترګو کیږي، دا د عارف هغه حالت دی، چې  د حق تعالی دیدار یې نصیب کیږي. 
•     ریاضت: له ټولو نفسي خوندونو څخه مخ اړول، د دُنیایي هوسونو پرېښودل او پرځای یې پاکي، تهذیب او اخلاقي سپڅلتیا غوره  کول. په دې ډول سالک له ناوړه صفاتو څخه غوره اوصاف مومي. 
•    سالک: دالله پاک درضایت او قُربت د حاصلولو په سفر کې د عارف له مبدا څخه تر منتها او رسېدو پورې واټن او منزل. دغه ټول منزل ته(سیر) ویل شوی دی. 
•      سکر: د سالک په حال او روحي حالت هغه پیاوړی وارد چې په هغه سره سالک خوشحاله شي، د روحي شادابي او طرب احساس کوي، ټول حالت یې له ظاهري او باطني قیودو خلاص او یواځې حق ته وقف وي. موخه دا چې صوفیان د ذکر او سیر او سلوک په ترڅ کې له یوه خاص حالت سره مخامخ کیږي چي دوی یې سُکر یا مستي بولي. د مستۍ په وخت کي یې داسې کلمات له خولې وځي چي له شریعت سره چندان برابري نه کوي، بلکې شطحیات وي.  
•    سلوک: صوفیان د وصل او فنا مقام ته د رسېدو لپاره ځانګړي مدارج(منزلونه، ګامونه) بشپړوي، دغو ټولو ته سلوک وایي، نه هیروو چې همدې سره نور ډېر مفاهیم، اصطلاحات، اوصاف او شرایط تړلي دي. 
•     سماع:  کله چې صوفي د ځانګړو نغمو، لحن، غږ او صوفیانه موسیقۍ له امله له حاله بېخوده او جذباتي شي. 
•    شهود:  صوفي ته د حق په سترګو، د حق رویت.
•    صحو: کله چې صوفي د بیخودۍ او سکر له حاله بېرته هوښ ته راځي. 
•    غفلت:  هغه ناګاري چې له سالک څخه ذکر پاتې شي، هغه شیبې چې سالک د نفس ومني او عبادت ورڅخه پاتې شي، حقیقت ته درسیدو منزل کې سستي او  له مستدام ذکر او فکر غافل کېدل. 
•    فنا:  په الهي صفاتو کې د سالک ډوبېدل، یا له خپلو ځانګړنو څخه وتل او د حق تعالی په اوصافو کې فاني کېدل. دا وخت صوفي له دنیایي مسایلو ورک او جلاشوی وي.
•    قناعت: کله چې اهل سلوک د دُنیا د مادي شتو په وړاندې بې توپیره او د مادي بیوزلي سره سره د نارامۍ احساس نه کوي، خو د شتمنۍ پر مهال بخشش او نورو بیوزلو ته سخاوت کوي.
•    محاسبه: د صوفي د خپل نفس او هر حرکت هغه ډېر په دقت سره څارل چې خپل فکر او کړه وړه تر ارزونې لاندې ولري، په پرله پسې ډول د خپلو کړو- وړو او خبرو مراقبت کوي.
•    مُرید:  د الله هغه بنده چې خپله اراده یې د الله تعالی د رضایت او هغه ته د محبت لپاره پریښې وي، د قُربت او د روحي کمال په لټه یې د طریقت مزل پیل کړی وي. مرید هغه څوک دی چې د باطنی پاکي او د الله (ج) د رضا د ترلاسه کولو لپاره د خپل شیخ او قطب په لارښوونه د زهد، پرهیز او تقوا لاره غوره کوي.
•    مُطرب: خبروونکی، د صوفي د زړه د احوالو رسوونکی.  دا د کامل پیر په مانا هم راځي.
•    مُکاشفه: دا د سالکانو یو ژور روحي او عرفاني حالت او د کشف او شهود شیبې وي. ویل کیږي چې د دې ډول شیبو بیان په کلماتو نشي کیدای. دا د حضور چمتووالی او له روحاني پلوه د حق عالي مقام ته د حاضرېدو حالت دی، چې لکه د جسمي حالت په شان نه دی چې وصف یې وشي.  
•    وجد:  د غم یا ښادۍ ډېر ژور او اغیزناک غیبي وارد چې له حق څخه د صوفي په زړه اثر کوي. د اتصال په موخه د مراقبې او فکر او ذکر په حالت کې د صوفي ظاهر او باطن دواړه د خوشحالی په جذبه او یا هم غمجن حال بدل شي. 
•      ورد: هغه دُعاګانې چې صوفیان یې حق ته د تقرب او د خدای پاک د توجه په موخه کوي. د صوفي د هیلو پوره کېدو په موخه دعا او تمنا.
•      هیبت: د عظمت او پرتم  د هغه اثر مشاهده چې د سالکانو په زړه د خالق تعالی د جلال او شان له امله واقع شي.
دا د تصوف او عرفان مشهور اصطلاحات وو، یو څو پکې د طریقت منازل وو، خو منازل او مقامات او پیژندنه یې وروسته بله پوښتنه کې په تفصیل راغلی ده. 
    
مسعود: د تصوف په اړه بیلابیلې لارې او اصول شته، هر صوفي خپله لاره او ځانګړې طریقه لري. د بیلګې په توګه صوفیانه طریقې (اوه) پړاوه لري چې لومړنی یې( کشف القبور) بولي، خو په یوه شعر کې دا طریقې (لس) ښودل شوې دي.
 خــواهــی کــه شـود دل تـو چون آیینه
ده چـــیــز بـــرون کـُن از درونِ سـینـه
حرص و غضب و بغض و دروغ و غیبت
بـُـخـل و حسَد و کـِبـر و ریــا و کـیــنـه
***
ګران دودیال صاحب هیله ده چې په دې برخه کې معلومات راکړئ؟ 
استاد دودیال: ستاسو پوښتنه پر ځای ده. طریقې او منازل او د هغو د شمېر توپیر مو بیلابېلو طریقو کې ووایه. را به شو دغو کرکجنو او د سالکانو له خوا رټل شویو اصطلاحاتو ته: لکه هغسې چې صوفیان تمجیدي او سپارشي نکات لري، متروک او رټل شوي خاصیتونه هم را پېژني چې لومړیو او صافو ته د رسېدو او دغو دوهمو څخه د کلک پرهیز سپارښت کوي. سالکان چې تواضع، صدق، تقوی، اخلاص، مهرباني، قناعت او شکر او نور ستايي، بُغض، کینه، بُخل، حسد او کبر او دې ته ورته ناوړه اوصاف غندي. لومړی غوره صفتونه صواب او د ثواب وړ بولي، خو دا نور  ناصواب او دعذاب وړ بولي. 
مسعود: ګران استاد دودیال صاحب، تاسو د تصوف د رامنځته کېدو،  پراختیا او پرمختیا په تړاو ، دک و دلیل او لاملونه، څه ډول ارزوئ؟
استاد دودیال: څېړونکو په یو اتفاق ویلي دي چې تصوف د ظلم، بېعدالتۍ، استبداد، د حکامو د غرور او تفنن، مادیت پرستۍ او مقام غوښتلو په وړاندې د غبرګون په بڼه را څرګند او پراختیا یې ومونده. دا یو بغاوت او طغیان او د استبداد، ظلم، بیعدالتۍ په وړاندې سرکشي او د خلاصون لاره بولي، چې تر ډیره روحي سکون ترلاسه کول او قناعت باندې متکي کیږي.
مسعود: تصوف، عرفان او ادبیات په تیره بیا شعر په خپل منځ کې ټینګې اړیکې لري. شعر او شاعري، تصوف او عرفان په زیاترو مواردو کې ګډې خواوې لري. تاسو په ادبیاتو او شاعرۍ کې  تصوف، عرفان او فلسفه څنګه ارزوئ؟ ستاسو په اند په دې برخه کې د پښتو او دري ژبو کومو نامتو او تکړه شاعرانو زیاتره پاملرنه کړیده او  ښه ځلیدلي دي؟
استاد دودیال: زموږ د نیکونو ټاټوبی(خراسان) او اوسني افغانستان کې اکثراً وعظ له پخوا څخه د ژورو معانیو، موزون او مخیل کلام، سمبولونو  او  د ادب او شعر په ژبه سره شوی دی. اخلاقي ښوونې په موزونو او مقفی الفاظو تاثیرناکه او ښکلې بلل شوي دي. شعر او ادب له پخوا څخه انسانانو ته اخلاق توصیه کړی دی. د بیلګې په توګه د مودب اوسېدو یوه اسانه او لنډه توصیه یې هم په موزونو الفاظو کړې ده:
«با ادب باش که سرمشق جوانان ادب است -  بی ادب محروم ګشت از فضل رب»
ادب انسانان له منکراتو منع کړل، آن دا چې له ادب څخه د غوره اخلاقو فهم اخیستل کیږي، مثلاً وایي. فلانی با ادبه سړی دی. یعنی غوره اخلاق لري. په دې توګه شعر او ادب له تصوف سره بیخي اړخ لګوي. په شعر کې د ښېګڼو، په واقعیت د پوهېدو او حقیقت ته د رسېدو لپاره سمبولونه وضع شوي، چې دا سمبولونه په شعر کې راتلای شي. 
له پخوا څخه دا ثابته خبره ده چې  تصوف په تېره ختیزو ټولنو او زموږ هیواد کې مثبتې اخلاقي  اغیزې لرلي دي. ادب شرقي انسان له ناوړه چارو وژغوره. مهمه خبره دا ده چې صوفیان ګڼ شمېر سمبولونه لري، دا ځکه چې ځینې وخت دوی په څرګنده او ساده وینا نشي کولای، که څرګنده او عامیانه ژبه باندې وینا وکړي، یو شمیر خلک د دوی خبرې ناسمې تاویل کوي او په بدعت یې متهم کوي، نو ځکه دوی سمبولونو او مجازي ماناوو او آن کنایو څخه کار اخلي او دا موخه په شعر کې ښه تحقق مومي. شعر سمبولیکه، رسا او د بلاغت فُرم دی.
په دې ترتیب ادیبان او شاعران په تصوف کې د اخلاقو سمبول او الګو وګرځېدل. دغو ځانگړنو شعر او تصوف سره لازم او ملزوم کړل؛ دواړه له عواطفو، معنویت او بهرنۍ تجربې سره تړلي او له سپېڅلي وجدان سره اړه مومي. که شاعرۍ تصوف راښکونکى او اغېزناک او اغېزمن کړ، نو تصوف هم شاعري د معانیو له عُمق (ژورتيا) او ریښتينولۍ سره غاړه غړۍ کړه.  صوفیانو، چې له هستۍ، انسان، عاقبت او نفس څخه ځانګړي تعبیرونه درلودل، د خپلو افکارو د دودولو او نورو ته د رسولو لپاره یې ادبیاتو او شعر ته مراجعه کوله. صوفیان تر ډېره مسایل په تشبهاتو، استعارو او سممبولونو بیانوي، دوی خپل هدفونه د سیده وینا په پرتله په ادبي او شاعرانه وینا ښه رسوي، نو ځکه عرفاني ادب دود او پیاوړی شو.
 همدا لامل دى، چې د هر ستر ختيځوال شاعر عارفانه جذبه او احساس برلاسی ښکاري. «حکیم سنایي غزنوي» هغه لومړنی شاعر و چې صوفیانه او عارفانه مفاهیم یې شعر کې بیان کړل. وروسته نورو شاعرانو لکه «ارزاني، مولانا جلال الدین بلخي، خوشحال خان خټک ، علمي محمد مخلص، حافظ شیرازي، بیدل، رحمن بابا» او نورو عارفانه اشعار وویل. ټول ډېر خواږه او اغیزناک دي. البته ټول تصوفي متون او لیکنې او ویناوې د شعر په ژبه نه دي، بلکې نثر هم پکې پوره ځای لري. د بایزید انصاري(روښان) ډېر نښېرونه په نثر دي. لکه حالنامه او نور. همداسې هم د خواجه عبدالله انصاري مناجات ټول شعر نه دی، خو نثر یې هم ډېر ښکلی او شعر ته ورته دی. بل اثر د تفکر دی. شاعر هم متفکر او ډوب وي او صوفي هم، نو ځکه صوفي د شاعر اوصاف مومي او شعر او تصوف سره تړل کیږي. تر ټولو لوی دلیل دادی چې صوفیان د مینې خبرې کوي او ځانونه (عاشقان) بولي، نو د عشق او مینې خبرې شاعري ده(البته دلته تصوف کې موخه  له الله (ج) سره مینه ده). 
په ادبیاتو کې څیړنو ومونده  چې د غزل عروج د تصوف له تاريخه پيلېږي. تصوف له جذباتو او او وجد سره اړيکې لري او درس يې عشق او مينه ده. تصوف که څه هم په درېيمه هجري پېړۍ کې څپاند و، خو اوج يې پنځمه پېړۍ ده او دغه وخت د غزل د ترقۍ لومړني پړاوونه وو. په خراسان او زموږ لرغوني ټاټوبي کې په دري او پښتو ژبو کې شعر او ادب پینځمه او شپږمه سپوږمیزه پیړۍ کې پرمختګ وکړ. د حماسي، رزمي او بزمي شعر ترڅنګ، په خوا کې تصوفي شعرونه وویل شول. په دې توګه ګورو چې اسلامي تصوف زموږ د غزل پخوانى مضمون دى، ځکه خو «علامه شبلي نعماني» په  (شعر العجم) کې وايي، چې تصوف د شعر ويلو لپاره ډېر مناسب فورم او ځېل دی. د غزنویانو د دربار له شاعرۍ نیولې، د پټې خزانې تر اشعارو څخه دا ثبوت کیږي چې شعر د عرفان په خدمت کې ګومارل شوی و، دا شرقي ټولنو کې عامه خبره وه.  پایله دا شوه، چې يوازې دري ژبو شاعرانو نه، بلکې د عربي، اردو او پښتو ژبو شاعرانو هم شعر د خپلو  تصوفي افکارو  او  ويناوو لپاره ټاکلى و. د بیټ نیکه مناجات به رایاد کړو:
لویه خدایه، لویه خدایه  ستا په مینه په هرځایه 
غر ولاړ دی درناوۍ کی- ټوله ژوی په زارۍ کې
ورپسې د اتمې او نهمې هجري پیړۍ شاعرانو، لکه ميرزا خان انصاري، عبدالرحمان بابا، خوشحال خان خټک، احمدشاه بابا او وروسته تر غنی خان، ملاعطایي، بهایي جان... اوحمزه شينواري.
له پخوا څخه د صوفیانو او عُرفاوو هڅو دا وښوده چې تصوف ځانګړې لوړې کچې ادب ته اړتیا لري، عرفان د نیکي، پاکي، زُهد او تقوی له تفکر سره یو ځای ډېر نوي الفاظ، اصطلاحات او تلمېحات ژبې ته راوستل؛ په دې لړ کې يو يو لفظ د رنگارنگو خيالونو د لېږد استعداد وموند. د شعر د هنري غوښتنو له مخې د ښکلاييز احساس لپاره د غزل فورم ډېر مناسب وخوت. دغه جمالياتي احساس يا د ښکلا مشاهده چې کومو شعروو ته ډالۍ شوې، زياتره يې صوفيان وو. دلته زموږ موخه له تصوف او عرفان څخه موخه تش شاعرانه ژبه نه، بلکې د صوفیانو او عارفانو د ادراکاتو او تفکر غبرګون دى. شاعران او ادیبان وایي چې شعر د زړه درد دی. حمید ماشوخیل بیا وایي: شعر خوناب د زخمی زړه دی. صوفیان هم د الله جله جلاله په مینه او د منازلو او مقاماتو او د نفس په سفر کې دردونه ګالي. منطقي خبره بریښي ، چې تصوف او شعر ژور تفکر، مراقبه او مشاهده غواړي، نو دواړه سره  شریک احساس را پاروي.
 د فلسفې خبره به یوې خوا ته پریږدو، دا ځکه چې فلسفه په طبیعت، مادي ښکارندو او مادې سره د شعور اړیکو باندې عقلاني او تجربي بحث کوي.  دا سمه ده چې فلسفه هم ژور تفکر ته اړتیا لري، خو ماورالطبیعة سره ډېر کار نه لري، دنده یی تجربه، ثبوت او استدلال دی او بحثونه راپارول او ځواب ورته موندل یې وسیله ده. څومره چې فلسفي بحثونه او کتابونه ګورو، شعر پکې نه ښکاري، هسې به یې کومه اشاره په شعر کړي وي، خو شعر سره یې ډېر کار نشته، اما تصوف او عرفان تر ډېره عاطفي، سمبولیک او افاقي دي.
فلسفه او فلسفي مجرد بحثونه او فلاسفه  د استدلال لاره نيسي، خبره سفسطې ته رسوي، خو تصوف حقیت پلټي، د محويت، استغراق او کشف بلې نړۍ ته ځي. خو شعر په داسې حال کې چې د فلسفې له ژورې مشاهدې گټه اخلي او د عرفان خدمت ته یې ګوماري. دا نو د شاعر صوفي او شعري ژبې کمال دی. تاسو د پیرمحمد کاکړ، مولانای بلخ یا غنيٍ خان کلام وګورئ. د دوی کلام کې  د تصوف د کشفي نړۍ پيغامونه دي، کېدای شي دا یې له فلسفې هم رااخیستي وي، خو فلسفه نده، فلسفه یې استخدام کړې ده. شاعر په تخییُل او موزون کلام په تمثیل، غلو، تشبه او نورو ادبي صنایعو د عاطفې او احساس له رنگينو نه د بوډۍ ټالونه انځوروي. د شعر او تصوف بله مشترکه وجه  د سخت رياضت اړتيا ده، نو بېځایه نه ده چې ستاسو له پوښتنې سره سم؛ تصوف، عرفان او ادبیات، په تیره بیا شعر په خپل منځ کې ټینګې اړیکې لري. شعر او شاعري، تصوف او عرفان په زیاترو مواردو کې ګډې خواوې لري. 
د پوښتنې بله برخه مو چې پوښتلي مو دي چې په دې برخه کې د پښتو او دري ژبو کومو نامتو او تکړه شاعرانو زیاتره پاملرنه کړې ده او  ښه ځلیدلي دي، دا هم څرګنده ده چې عرفاني شاعري ډېره ژوره، له راز راز معانیو، تشبیهاتو، رموزونو او نازکیخیالیو ډکه ده. که سعدي دی، که رحمان بابا دی، که غني خان دی، که ملا عطایي ده، که حمزه شینواري که مولانای بلخ ....دی ، د دوی ټولو کلام فوق العاده اغیزناک دی. د دوی د هر یوه شعرونه آن بیسوادو خلکو ته خواږه او منلي دي. همدا اوس په میلیونونو خلکو د رحمن بابا ځینې ابیات په یاد زده کړي دي او روزانه یې د پند، نصیحت، تجربې او زاهدانه، درویشانه، فقیرانه بیلګو په توګه یو بل ته یا مجلسونو کې وایي. عجبه خو داده چې ډېر ځله دري ژبې هیوادوال یو پښتو عرفاني شعر او پښتو ژبي د دري ژبې صوفیانه شعر خپلو خبرو کې راوړي، یعنې د دري او پښتو تصوفي ادب دومره سره ګډ دی چې بیلول یې مشکل دي. د اقبال په دري شعرونو کې د رحمن بابا او خوشحال خان خټک د پښتو شعرونو خواږه له ورایه ښکاري. ګڼ شمیر لیکوالو او شاعرانو دري صوفیانه ادب له دري څخه پښتو ته او له پښتو څخه دري ته اړولی دی، لکه ارواښاد ن.ا. مواج، محبت مجله کې تاچ صاحب، یا نامتو شاعر او څیړونکي جهانی صاحب او ډېرو نورو.  ارواښاد نګارګر رحمن بابا ته د زښت زیات درناوی درلود، صوفي عفیف باختري حمزه شینواري ته درناوی لري او دیوان یې ګوري، ارواښاد ن. ا. حافظ د مولانای بلخ نیمایي مثنوي له یاده زده وه، ارواښاد قاري برکت الله شینواري دري تصوفي ادب کې ژوره مطالعه لرله، د حیدري وجودي د درس حلقو کې زما په ګډون ډېرو پښتنو ګډون کاوه ... په دې توګه د تصوف د دري ژبې او پښتو ترمنځ اصلاً پوله نشته. دا په خپله د شعر او تصوفي معنویت اغیز ښکاره کوي. 
له بلې خوا شعر د توصیف او مدح ښه او اغیزمنه وسیله ده، صوفیان د الله پاک وصف او مدح کوي، دوی د حق صفت ګویان دي، د خپل معشوق جمال بیانوي، نو د دې موخو لپاره شعر خوښوي او تصوف، عرفان او ادبیات په تیره بیا شعر په خپل منځ کې ټینګې اړیکې لري. ویلای شو چې شعر او شاعري، تصوف او عرفان په زیاترو مواردو کې ګډې خواوې لري.
 نو د پورته توضیحاتو ترڅنګ به ستاسو د پوښتنې ځواب په دې لنډه نیمه جمله ختم کړو: «تصوف مذهب دل است و شعر زبان دل.» له ډېر پخوا څخه تر ننه پورې عرفاني مشاهده او د شعر او ادب مُخیله رنگيني او موزون عاطفي معاني په گډه راغلي دي.

مسعود: ویل شوې دي: « تصوف مذهب دل است و شعر زبان دل است.» ګران استاد دودیال صاحب تاسو په دې تړاو څه لید لرئ؟
استاد دودیال: دا پوښتنه مخکنۍ هغې سره یوڅه ورته ده. خو د سترګو لیدلی حال به ووایم: ما چې څومره د صوفیانو مجلسونو کې ګډون کړی، څومره مې چې د خپلو اهل تصوف خپلوانو صحبتونه اوریدلي دي، او عرفاني ادب او نښېرونه مې مطالعه کړي دي، نو  د ګڼ شمیر عرفاني ادباوو او څیړونکو نظریات، ادراک  او احساس به په ډېر لنډ ډول ووایم:  
شاعر او صوفی دواړه لطیف احساس لري، تخیُل کې ډوب وي، دواړه پیغامونه لري، دواړه د روحي تعالی په لټه کې دي، دواړه ژور عواطف لري، نو هیڅ بیځایه  نه ده چې وایو: تصوف مذهب دل است و شعر زبان دل. د شعر ژبه د نهایت دقت، سنجیده ګی، غور او تعمُق پایله ده او تصوف هم پوره غور او تعمُق دی. د شعر جوهر سمبولونه، تشبهات او نور صنایع دي، تصوف دغو ټولو ته اړ دی او خپلې موخې په سمبول او ژورو معانیو بیانوي. که تصوف خپل ځینې حسیات او موخې په عادي او معمولو ټکیو ووایي د مدرسې غبرګون سره مخ کیږي، نو د احتیاط په خاطر سمبولونو ته اړ دی. شاعر، صوفي او عارف دواړه د وجدان او ضمیر حُکم لومړی او عالي الاعلی بولي. وجداني کيفيتونه او عاطفي واردات که څه هم په جملو کې راوستل او بیانول پېچلی کار دی، خو دا کار هنر غواړي، هنر یې شعري ژبه ده. کله چې عارفانه غیبي ندا له شاعرانه الهام سره یو ځای شي، نو تصوفي شعر ورڅخه جویږي. وګورئ د مولانا، رحمن بابا، عطایي، غني او نورو صوفیانه کلام. ګورو چې په دې کيفيتونو او وارداتو کې جدت آفريني وینو؛ تصوف شاعرانه کلام ته دروندوالی او دغه جدت يې شاعرۍ ته تصوف بخښلى دى، دواړه سره غاړه غړۍ شوي دي. ځکه هغه سخته مراقبه او تزکيه چې د عرفان لپاره اړينه ده، شاعري ورته له هر څه زيات ضرورت او پراخه لمن لري. يو لوړ خيال او ژور فکر په ادراک کې راوستل او دغه مشاهدې ته سندريز رنگونه ورکول، خامخا داسې سوزناک کلام رامنځته کوي چې مجبور د زړه مذهب او د زړه ژبه یې وبولو. موږ دا کیف خپلو دري او پښتو کلاسیکو ادبیاتو څخه نیولې تر وروستیو صوفیانه شعرونو پورې، ټولو کې وینو. تصوف که په کلاسيکه دوره کې وڅېړل شي، نو زموږ د کلاسیک دري او پښتو ادب معنوي غنا ثابتوي، په تیره تصوف او عرفان د پښتو ادب روح ښکاره کوي. زموږ ټول ستر شاعران لکه خوشحال خان خټک، ميرزا خان انصاري، بهایي جان، حمید، عبدالرحمان بابا، کاظم خان شيدا او.... له دغه وياړه برخمن وو. پر پښتو شعر د تصوف اغېزه دومره پراخه او شديده وه، چې پښتو نور شاعران ترې يا شعوري او يا په ناځانخبري ډول اغېزمن شول او خبره تر اوسني غنی  خان، عطایي، نصرالله حافظ، حمزه او نورو را ورسېده. د دوی پر تصوف رنگينې شاعرۍ او په شاعرۍ یې عرفان اغیز کړی دی.
مسعود: په تصوف او عرفان کې منثور نښېرونه(اثار) څه ډول څیړئ؟ او دا را ته وویاست چې کومه ژبه، د نثر ژبه او که د شعر ژبه د تصوف او عرفان د اندونو او افکارو، باورونو او عقایدو د بیانولو لپاره مناسبه او اړینه ژبه ده. د کومو متصوفینو او عارفانو نښیرونو(اثار) په دې برخه کې خپل ژور او ګټور اغیز ښندلی دی؟ 
استاد دودیال: له نیکه مرغه موږ د داسې نښیرونو لرونکي او لوستونکي یاستو، کوم چې تاسو ورته اشاره کړې ده. د پخوانیو عارفانو ډېر نښیرونه هم شعري دیوانونه او هم د نثر په بڼه د یوې خزانې په توګه دا اوس هم زموږ تر مخې دي، البته نثر او شعر دواړه یې ډېر ښکلي او اغیزناک دي، تاسو د خواجه عبدالله مناجات ولولئ، د رحمان بابا دیوان، د حمزه صوفیانه اشعار، یا د پیر روښان ښکلی دري او پښتو نثر وګورئ. لږ مخکې دوو پوښتنو ته د ځواب په ترڅ کې مو په تفصیل وښودل. 
مسعود: د عرفان د مهمو او بنسټیزو موضوعاتو څخه یو هم د (عشق) په اړه بحث دی چې د عارفانو په نثري لیکنو او منظومو سرودونو کې څرګند شوی دی او د عشق په تړاو عارفانو، متصوفینو، عالمانو، لیکوالو او شاعرانو بېلابېلې نظریې وړاندې کړي دي. د بیلګې په توګه دغه بیتونه لولو:
خوشال خان بابا په خپل یو شعر کې داسې وایي :
د مجاز عاشقي عین حقیقت ده
و معنو ته زینه ایښې د صورت ده
تر ثرا  تر ثریا که فهم وکړې
په څلور کونجه غوغا د محبت ده
په جهان به هېڅوک نه و که عشق نه وای
دبدبه د عشق قایمه تر قیامت ده
***
رحمن بابا په یوه غزل کې لولو: 
د جنت تر حورو تېر شه که یار غواړې
خدای دې نقده د چا نه کاندي نسیا
د ساقي له لاسه هسې باده نوش کړه
چې دې غوڅ کړي له زړه خیرې د ریا
چې یې کسب عاشقي شي د دلبرو
نظر نه کاندي په کسب د کیمیا
عشق هنر د مخلصانو دی رحمانه
نه حاصلېږي مخلصي په روریا
یو ګفتار در لره بس کاندي رحمانه
څه په هر ساعت پوښتنه کړې بیا بیا
***
دا جهان دی خدائ له عشقه پېدا کړی
 د جُمله ؤ مخلوقاتو پلار دی دا
***
ارواښاد استاد ګل پاچا الفت وایي:
د مین نظر هر کله  وي  پخپلې  لیلی  باندې
د پتنګ نظر په شمع  نه  په  شمس، نه  په  قمر
شي له  نورو  بیګانه، لیونی  بیا  فرزانه
چې په  عشق  او محبت کې  شي له  ځانه  نا خبر
حال یې بل شي خیال یې بل شي نظر بل شي منظور بل شي 
بل سړی شي، بل عالم کې  د یو چا په  یو  نظر
***
غني خان وایي:
سوز نه دى عشق،ساز نه دى عشق، اه او ګريان نه دى عشق
مسته رنګيني دا نه ‌ده، غم د جانان نه دى عشق
عشق يو وجد د  رب دى په وجدونو د انسان کې 
يو د مينې ساز د زړه په سوي قبرستان کې
مرګ عشق ته حيران دى خو مرګي ته حيران نه دى عشق 
سوز نه دى عشق ، ساز نه دى عشق، اه اوګريان نه دى عشق
***
 حمزه بابا وایي:
داسې زه د یار په عشق کې یم په دار مست
لکه ګل وي د چمن په نو بهار مست
اې حمزه ښه هغه مست دی له رندانو
چې وي تل د یار د میو په خمار مست
***
حضرت مولانا جلال الدین بلخی وایي: 
مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
                             دولت عشق آمــــد و من دولت پاینده شدم
درعشـــــق  زنده باید کز مرده هیچ ناید
                             دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
***
مــــا چــــو نائـــیم و نـــوا در مــــا ز تــــوست       
                                   مــــا چــــو کــوهیم و صـــدا در مـــا ز توست
بـــــاد مـــــا و بـــــود مـــــــا از داد تــــــوست         
                                   هســــتی مـــــا جـــملــــه از ایجــــاد تــــوست
***
حضرت حافظ وایي:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ ایم
***
علامه اقبال وایي: 
عشق را از تيغ و خنجر باك نيست
اصل عشق از آب و باد و خاك نيست
***
تاسو پورتنیو اشعارو ته په پاملرنې سره، حقیقي او مجازي عشق، د تصوف او عرفان په رڼا کې څه ډول ارزوئ؟ 
استاد دودیال: اهل سلوک او تصوف عشق یا مینه درې ډوله ښودلې: نفساني، حقیقي او مجازي. هره یوه یو بل سره توپیر لري. سالکان له مینې څخه مجازي مانا په پام کې لري. د صوفي دعوا همدا ده چې د ملا برخلاف، وايي زه الله (ج) یواځې د ربوبیت په پار او دا چې د ټولې هستي خالق دی او زما معبود او واحد ذات دی، نه لمانځم، بلکې له دې ټولو سره یوځای؛ ورسره حقیقی مینه لرم. دا چې زه یې هست کړی یم، ژوند یې راته نصیب کړی  دی او خپله ډېر لوی ذات دی، نو ورسره مینه لرم، دا یواځې د جنت په خاطر نه، او نه هم د دوزخ څخه د ویرې په خاطر، بلکې خاص سپڅلي ذات سره د مینې په خاطر. اما شرع، بنده مسلمان عبادت ته رابولي، طاعات او عباداتو ته یې ځیر کوي او انسان ته منحیث مخلوق حکم کوي چې له منکراتو او نواهیو ځان وساتي او احکام پلي کړي. قران هغو مومنانو ته هدایت کوي چي پر غیب یې ایمان راوړی وي، کلمه وايي، روژه نیسي او لمونځونه کوي او له هغه څخه چي خالق تعالی رزق ور بخښلی دی خرڅ خوراک کوي. د نعمت شکر ګزار اوسي او د آخرت تومنه ولري. خو صوفي، سره له دې چي، په دې برخه کې، له شریعت سره هیڅ اختلاف نه لري، د قرآن شریف حکم مني، ځان د نورو مسلمانانو په څېر بنده بولي، خو د خدای او بنده ترمنځ، په ارتباط کې، د مینې پر وجود باندې دونه ټینګار کوي چې بالاخره د بنده او بادار(الله پاک) تر منځ پر اصلې رابطه (عبودیت)باندې سیوری وغوړوي، وجد او سکر ته ځي او بیا د خدای په مینه کې ځان فنا او خپل روح بُسط ته رسیدلی بولي. ملا الله پاک معبود بولي، صوفي خدای ته د دوست، دلبر، جانان، معشوق، محبوب او نګار خطاب کوي او د ژوند د ټولو هلو ځلو هدف یې له معشوق سره، چې د صوفیانو په عقیده حق متعال دی، وصال ته رسېدل وي. پورته کوم د شعر بیلګې چې تاسو ذکر کړي دي، ټولې دهغو صوفی شاعرانو دي، چې د حقیقی عشق ادعا کوي، خو نفساني عشق ته اهمیت نه ورکوي. صوفیان د خپل محبوب په مینه کې کله دومره ورک او ډوب شي چې په دې ترڅ کې له یوه خاص حالت سره مخامخ کیږي چې دوی یې سُکر یا مستي بولي .د مستۍ په وخت کې یې د خپل محبوب او معشوق په صفت او محبت کې داسې کلمات له خولې څخه وځي چې له مبالغې او غلو هم اوړي، ترڅو چې صحو ته راوګرځي. 
سالکان  ادعا کوي چې ملا لوی خدای(ج) ته عبادت کوي او همدا بدني عبادت تبلیغوي او همدا هم کافي بولي، او دا ټول فقط د دوزخ له ویرې. دوزخ د لړمانو او مارانو ځای بولي چې اورونه پکې  بل دي او چا چې بدني عبادت نه وي کړی ور اچول کیږي. عبادت کوونکي به جنت ته ځي جنت کې حورې او غلمان دي او د شرابو ویالې او شات دي. عیش او نوش دی. خو سالک او عارف زُهد، تقوی، عبادت او باطني پاکي ته رسېدل جنت ته د وررسېدو لپاره نه کوي، بلکې له الله(ج) سره د مینې لپاره او په آخرت کې د خپل خالق د دیدار لپاره هڅه کوي. د دوی عادتونه، ویناوې، فکرونه او باورونه کله کله د عامو خلکو یا هم د وخت د شرع دعلماوو له نظره متفاوت او په ځینو مواردو کې د زغم وړ نه وو، نو د همدې لپاره دوی په خپل کلام کې ابهام، سېمبول کارونې او استعاري ویناوو ته پناه یووړله، دا چې په عرفاني ادبیاتو کې سېمبولونه ډېر، بېلابېل، په زړه پورې او د پام وړ دي دلیل یې همدا دی چې صوفیانو به د خپلو زړونو ټولې خبرې مخامخ او څرګندې نه شوې ویلای، دوی به مجازي دنیا د حقیقي دنیا د تمثیل لپاره جوړوله، کله کله به یې مجازي معشوقه یادوله خو مراد به ورڅخه حقیقي محبوب و،  معشوقه، شراب، ساقي، زاهد، میخانه، وصال، هجران، های وهوی، قیل و قال او داسې نورو سېمبولونو به د رمز  په ژبه د دوی فکرونه او غوښتنې ښکارولې.
څرنګه چي صوفي، له جانان سره د وصال لپاره، زیاتره وخت په خلوت او ریاضت کي تېروي او د هغه د رضا په لټه کې وي. شریعت د صوفي له دې ډول ذهن سره هم ستونزه لري. د صوفي دا عمل نه مني، خو صوفیان ځواب ورکوي چې تاسو دین په دُنیا د رزق وسیله ګرځولې او آخرت کې د جنت، حورو-غلمانو، د شرابو او شاتو د ویالو تمه ورڅخه لرئ، خو موږ الله پاک د هغه ستروالي په خاطر لمانځو او راته ګران او محبوب مو دی. په دې برخه د غني خان هغه شعر چې ملاته یې بالکل د مثال په توګه یادولای شو.
دشریعت مُبلغان وایي چې د خدای(ج) او انسان، په تېره بیا د خدای او مسلمان ترمنځ، ارتباط د بادار او بنده ترمنځ رابطه ده، خو تصوف سره له دې چې ځان په شرع اوعقایدو پابند بولي او آن دا چې لا ځان د اسلام او شریعت تر ټولو ټینګ پیروان بولي، خو د شریعت او تصوف تر منځ ډېر اختلاف له الله سره د رابطې په اړه هم دی، لکه هغسې یې چې د وحدةالوجود، کراماتو او آن د معجزو ښودلو په برخه کې دی. خبره د صوفیانو د (عشق) ده.
مینه او عشق د انسان خټه کې اغږل شوی دی. روان پوهنه وایي؛ د انسان روحي او فکري جوړښت ډېر پیچلی او عجیب رقم دی، ارواپوهانو تر اوسه د تعقّل او تفکر ساحه جدا او د احساس او عاطفې جدا څېړلې ده. د انسان د وجود بل اړخ او ساحه، د ده چلند دی. شعر او شاعري د صوفیانو چلند او فکر ښکاره کوي. دوی معمولاً خالق ته د محبوب او معشوق خطاب کوي، دا حقیقي مینه بولي او د هغه په مینه کې مستي په بنګ او شرابو افاده کوي. عبدالقادرخان هم، د نورو صوفیانو په څېر، په هر څه کې د خپل دلبر مخ ویني. په تور، په سپین، په زلفو، په رُخسار، په کلیسا په جومات کې او چې هرې خواته مخ اړوي هلته د دلبر مخ ویني یا یې وجود احساسوي:
دلبر مخ را ته ښيي په هر آیین کښي
ګه په تور کښي جلوه ګر شي ګه په سپین کښي
ګه په زلفو کښي ځای وکا زړه را کاږي
ګه په سترګو په رخسار او په جبین کښي
کله کله په ترسا کښي مخ څرګند کا
د صنعان په دود یې وران کاندي په دین کښي
په څراغ کښي تجلا وکا پتنګ ته
بلبلانو ته ښکاره شي په نسرین کښي
نور او نار یې د جمال جلال اثر دی
قهر مهر یې په تریخ او په شیرین کښي
که اثر یې د لبانو پکښي نه وي
نه به وو هومره خواږه په انګبین کښي
په هر څه کښی ګوره یار عبدالقادره
که دي نشته شک ګمان پخپل یقین کښي.
او یا داچي:
کفر که ایمان دی و عارف وته یکسان دی
واروه که پوهېږې دا وینا زما مجمله
ستا فعل هرګز نه دی خالي له حکمتونو
ته هغه حکیم یې چي دي کار دی بې خلله
واړه موجودات ستا په هستی باندي دلیل دی
هم دي په توحید باندي تر میاشي تر جَمله
هرڅه ته چي ګورې ستا جمال به پکښي ویني
تا یې چي په زړه د معرفت ډېوه کړه بله. . . .
قدرمن اینجنیر صاحب ، تاسو د خپلې پوښتنې په ترڅ کې څو د مینې د اظهار شعرونه راوستي، دلته به د حمید بابا د شعر مثال هم ورباندی اضافه کړم:
د حمید ماشوخېل په دیوان او اشعارو کې د تصوف څرک چندان نه لګیږي. ده هم، د نورو کلاسیکو شاعرانو په څېر، خپل ټول زور د رخسار او جمال ستاینې ته وقف کړی دی. حمید ماشوخېل، د مینې په ستانیه کې د مبالغې تر سرحده پوري قلم وځغلاوه. د ده د قلم کمال لکه څرنګه چې د نیرنګ عشق او شاه وګدا په ژباړل شویو کیسو کې څرګند دی، په هغه اندازه آن د ده په خپل دېوان کې نه لیدل کیږي. دا دواړه کیسې له مجازي میني څخه د حقیقي میني مقام ته د رسېدلو نکل دی او د دواړو نتیجه یوه ده او په حقیقت کې د صوفیانه عشق بیان دی. دا چې حمید مومند دا کیسې د هغوی د تصوفي اړخ له مخې او که د انسان د روحي ساحې له یوې ساحې څخه منعکس کړي دي سړی په قاطع توګه، څه نه شي ویلای. خبره چي هر ډول وي هغسي به وي، خو دا دواړه کیسې نه یواځې د پښتو په منظوم ادب کي بې جوړې شاهکارونه دي بلکې، پښتنو لوستونکو ته، د صوفیانه مینې د تشریح او معرفي په لاره کې یو لوی ګام دی.
نو دا چې صوفي شاعرانو په خپلو اشعارو کې دعشق یادونه کړې ده، موخه ورڅخه د الله له ذات سره مینه، هغه ته قربت او د الله د رضایت حصول دی.
په دې توګه چې تاسو د عشق پوښتنه کړې ده، نو یو بل عمده اختلاف، چي د نورو ټولو اختلافاتو سرچینه یې بللای شو، د خدای(خالق) او انسان (بنده او مخلوق) ترمنځ د ارتباط مسئله ده. صوفي د خالق او معبود خبره نه کوي، بلکې دمحبوب او معشوق خبره کوي. شریعت وايي ښه بنده هغه دی چي الله تعالی د بادار او لوی پاچا په توګه په پټو سترګو ومني او اوامر یې عملي کړي او له ټولو هغه کارونو څخه پرهېز وکړي چي بادار منع کړي وي. مسلمان د قرآن د اوامرو سره سم عمل کوي او، په مقابل کې، له خدای څخه د پاداش تمه لري. دا هغه څه دي چې دیني علماء یې هره ورځ تبلیغوي او خلک د قرآن د اوامرو رعایت ته رابولي، دا وخت صوفي ورته وايي:
ای تو نـارسـته ازاین فانـــي رباط
تو چه داني صحو و سُکر و انبساط
***
خو د شریعت ښوونکي د دوی دغه کلمات شطحیات بولي. شطحیات په لغت کي بېځایه او بې مانا ګډو- وډو خبرو ته وایي، خو عارفان وایي چې دا د واصلینو د مستۍ او ذوق په وخت کي پر خوله راځي او آن الهام یې بولي.(!)
دیني علماء په اصل کې د حق متعال له ذات سره کار نه لري او خپل دا کار ځکه سم او پرځای بولي چې د حق ذات د انسانانو تر فکر او ذهن زښت ډېر لوړ او عظیم ذات دی، چې دا کائینات چې انسان ورباندې څه ناڅه مسلط دی او فهم ورباندې لري، یوه ذره بولي، دا چې نور څومره پراخ او بېشمېره مخلوقات دي د بشر له پوهې بهر دي، دوی ځان صرف غلام، بنده او د امر اجرا کوونکي ګڼي، خو صوفي الله تعالی خپل معشوق بولي او وایي چې د پیر په طریقت او ریاضت یې د معشوق حضور ته وررسیږي، وصلت مومي او خصوصاً کله چې د وحدةالوجود خبره کوي، نو د شرع تبلیغیان ورته حیران او آن ورته غوسه شي. صوفی بیا دا عشق ځانته ویاړ او فخر ګڼي. د عشق د مستي، د محبت د جام او د محبوب د وصلت او قربت او نور ادبیات کاروي.
مسعود: خوشال خان خټک وایي : 
عقل سل د مصلحت بندونه جوړکا
چې د عشق سیلاب پرې راشی واړه نور کا
***
حضرت مولانا جلال الدین بلخي وایي :
عقل گوید : شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید : راه هست و رفته ام من بار ها
ګران دودیال صاحب په دغو بیتونو کې له عقل او عشق څخه د شاعرانو موخه څه ده؟ 
استاد دودیال: روان پوهنه وایي؛ د انسان روحي او فکري جوړښت ډېر پیچلی او عجیب رقم دی، ارواپوهانو تر اوسه په دې پیچلي جوړښت کې اقلًاً درې ساحې پېژندلي دي؛ لومړی د اند او سوچ ساحه ده چې دا په حقیقت کې د تعقل او تفکر ساحه ده. انسان په طبیعي او فطري ډول د عمر اتلس یا شل کلنۍ کې د خپل شخصیت د تکوین پړاو ته رسیږي، دا هغه سن او سال دی چې یو نورمال بالغ فرد په خپل خیر او شر پوهیږي. یعنې عقلي چلند کوي او قانون هم په همدې سن د ده مکلفیت او وجایب ټاکي. د فکري فعالیت، زده کړو او څېړنې له پلوه علم او فلسفه د همدې ساحې محصول بلل کیږي. بله ساحه د احساس ده چې دلته انسان عاطفي اوصاف مومي او مینه پېژني او مینه کوي هغه څه چې د حقیقت په توګه ومني، هغه بیا ورته ګران وي مانا لرونکي ارزښتونه مثلاً ادبیات او هنر همدې ساحې پورې اړه مومي. له دې امله چې تصوف او عرفان احساسي او عاطفي چلند دی او د یو بالغ او عاقل انسان له احساس څخه سرچینه اخلي، او عواطفو پورې یې اړه مومي، نو صوفیان له خپل خالق او پروردګار سره چې دوی د حقیقت په سترګه ورته ګوري، مینه کوي او د هغه د رضایت او قرب لپاره د عشق او محبت اظهار کوي او ځان د خالق تعالی عاشق او خالق تعالی خپل معشوق بولي، لکه پورته ابیاتو کې یې چې تاسو څو مثالونه وویل.  په دې توګه عقل او عقلي تدبیر او عمل جدا، مینه او عشق او د مینې احساسات او عواطف جلا دي، نو ځکه شاعر هر یو ته جلا ځای ورکړی دی. آن دا چې عشق او مینه تر عقل پیاوړې بولي. خوشحال بابا په خپل پورتني شعر کې په څرګنده همدا خبره کوي. مولانا هم عشق تر عقل زورور بللی او عقل یوې لارې او حد ته حیران دی، خو عشق ورته وايي چې زه باربار په دې لاره  تللی یم! 
د انسان د وجود بل اړخ او ساحه، د ده چلند دی. د یو عادي، بالغ او فرد(وګړي) چلند همدې دوو ساحو سره  اړیکه لري. اروا پوهنه هڅې کوي چې که کومه بله ساحه هم وپېژني ، هغه به هم نه هیروي. 
مسعود: د پښتو ادبیاتو په ډګر کې د تصوفي او عرفاني افکارو د ودې، پرمختګ او پراختیا په لاره کې د روښانیانو دوره او بیا وروسته د خوشال بابا کورنۍ او په تیره بیا رحمان بابا د دې لارې مخکښان دي. خو په پښتني فرهنګ کې په ډیره څرګنده توګه عرفان د روښاني غورځنګ له لارې وده او پراختیا ومونده. تاسو د بایزید روښان (انصاري) شخصیت د یو عارف او صوفي په توګه او د ده د پیروانو او مُریدانو تصوفي باورونه، عقاید، لیدتوګي او نظریات او د روښاني غورځنګ، تصوفي او سياسي ادبي مکتب څه ډول ارزوئ ؟
استاد دودیال:  روښاني غورځنګ اصلاً  یو عرفاني نهضت و، چې وروسته یې سیاسي رنګ واخیست. د وخت حکامو پرې جنګونه تحمیل کړل او بایزید یې د ده په عقیده، د مسالمت له لارې خپل تبلیغ او خلکو ته د سمې لارې ښودلو ته پرې نه ښود. نو ځکه یې د تصوف او روحاني مجاهدت ترڅنګ، له مجبوریته د ټینګار او مقاومت  اړخ هم خپل کړ. په دې ترڅ کې یې د ولسونو د ویښولو لپاره تبلیغ او قلم او تنظیم شوې مبارزې ته مخه کړه. دوی د عرفان مقامات او د عباداتو سپېڅلتیا په ادبي ژبه بیان کړه. دنیوي او اخروي باعزته ژوند ته یې خلک او ولسونه د ادبي نښېرونو په وسیله ځیر کړل. په دې توګه یې اردو، عربي، دري او پښتو ژبو باندې ښکلي نښیرونه وکښل چې تر اوسه راپاتې دي. په ځانګړي ډول د روښاني دور د پښتو ژبې د نښېرونو په  اړه ویلای شو چې: 
 د روښاني غورځنګ د دوران لیکوالو په پښتو ادبیاتو کې نوې نظریې او بدلونونه رامنځته کړي دي. دوی نه یواځې د ظالمو فیوډالي مغلو پر ضد سیاسي مبارزه کړې ده، بلکې د پښتو ادبیاتو په پرمختیا کې یې هم ډېرې هلې ځلې کړي دي. په دغو څلورو ژبو د بایزید روښان کښلي نښېرونه او د ده قلم د حیرانتیا او ستاینې وړ دي. ده د مېړانې او ملي درک په اساس که له یوې خوا د خپل هېواد ماحول او چاپېریال د نیمګړتیاوو د له منځه وړلو لپاره قلم او ورسره د ننګ تُورې ته لاس کړ، نو له بلې خوا د یو ریښتیني مبلغ، لارښود او لیکوال په حیث یې هم د پښتنو په ادبي او سیاسي تاریخ کې  لویې کارنامې پرېښودې، چې اوس مو په ملي تاریخ او ادبي آثارو کې زرینې پاڼې شمېرل کیږي او د پښتنو د راتلونکي ژوندانه لپاره د روښانتیا او ویښتیا څراغ ګرځېدلی دی. ځینې تاریخ څېړونکي او ادبپوهان په دې عقیده دي، چې روښاني نهضت بزګري نهضت دی او د طبقاتي مبارزې اړخ یې څرګند او قوي دی، ځکه چې د منځنیو پېړیو په اوږدو کې نه یوازې غرب کې بزګري جنبشونه رامنځ ته شوي و، بلکې په اسیا کې هم د فیوډالي نظام په عصر کې د بزګرانو ستر پاڅونونه او د خان او ملک په وړاندې د مخالفت څپې راپورته شوي دي، په دې کې د خان او ملک د ظلم په وړاندې او د مُغل د سیاسي استبداد په ضد یوه د مخالفت او مبارزی قوي څپه روښاني غورځنګ و، نو ځکه اوس روښاني غورځنګ ته د روحاني غورځنګ تر څنګ ادبي او ملي غورځنګ هم ویلای شو.
د څېړونکو په عقیده؛ د پښتنو دغه ملي جنبش، چې د شپاړسمې پېړۍ د دویمې نیمایي او تر اولسمې پېړۍ پورې د روښانیانو په مشرۍ دوام درلود او ټولنیز خاصیت یې غوره کړی و. د دغه ملي جنبش  ماهیت په دې کې و، چې دوی د داخلي فیوډالانو، خانانو او ظالمې طبقې  او د خارجي ښکېلاکګرو یعنې  د ګورګاني مُغلي استبداد د ختمولو په غرض په ټینګه سره مبارزه  پرمخ بوتله. ستاسو د ځواب د پوره کولو لپاره دا مسئلې ته له لاندې درې پلوه ګورو:
الف: له تصوفي او دیني پلوه: په مرکزي آسیا، افغانستان او د افغانستان په لوېدیځ سیمو د چنګیز، هلاکوخان او تیمور له تاړاک وروسته چې ډېر قتلونه، ویجاړې او ظمونه یې وکړل، او په تېره بیا څومره تشدد یې چې د ازادو قبایلو او پښتنو په سیمو کړي دي، ساری نه لري. نو د دغه وحشت، ظلم او ناتار عکس العمل د عرفان او تصوف په جامه کې رابرسېره شو چې د دغه حرکت سرلاری ستر مذهبي او ملي مشر بایزید روښان او د ده پلویان وو. د دې ترڅنګ؛ روښاني نهضت یو عرفاني نهضت و، داځکه  چې بایزید روښان د خپلو پلویانو لپاره زبردست لارښود، دیني- تصوفي کتابونه لیکلي دي او په هغو کې یې د شریعت او طریقت مسایل بیان کړي دي.
ب: بایزید روښان د ملي مشر په توګه: د هند د لویې نیمې وو، چې د لودیانو په مهال، خصوصاً د سلطان بهلول لودي زیات شمېر پښتانه په هند کې مېشته وو، اقتصادي، تجارتي رونق کې و، تدبیر او عظمت او واکمني یې په هند کې نوم درلود، خو ابراهیم لودي ونه شو کولای، چې د خپل نیکه له ارمان سره سم پښتانه پر ځان را ټول کړي، همغه و چې پښتنو بابرته د مرستې لاس و غځاوه، بابر چې پښتانه یې خپل رقیبان ګڼل، غوښتل یې په زور او زر دوی داسې له پښو وغورځوي، چې د واکمنۍ فکر یې بیخي له مغزو ووځي، ځینو ته یې جاګیرونه ورکړل، ځینې یې وځپل او ځینې یې په خپلو منځو کې سره وجنګول، سره له دې روښان، شېرشاه او خوشحال خان غوندې مشرانو هڅه کوله، چې د غوریانو او لودیانو د تاریخي برم مشال روښانه وساتي، څرنګه چې د روښان تر شا کومه لویه قبیله یا قوم پروت نه و، نو د روحانیت له لارې ې خلک پرځان راټول کړل، نو ځکه ویلای شو، چې روښاني نهضت د تصوفي او مذهبي اړخ ترڅنګ،  سیاسي او ملي بڼه هم درلوده.
ج: روښاني دور د بزګري او خان او ملک ضد غورځنګ په توګه: روښاني نهضت د بیوزلو، کلیوالو عادي خلکو او اکثریت حقونو مدافع او یو بزګري نهضت و. د پیر روښان پیروان، مریدان او پلویان ټول عوام خلک وو، خانان، ملکان، ملایان او نور روحانیون د دوی سره نه وو، له دې امله دا نهضت د اشرافو او مفتخورو بالمقابل، د عوامو نهضت بللی شو. د پورته درې بحثونو او مقایسو په پایلې کې ویلای شو، چې روښاني نهضت د شکل له مخې عرفاني او د محتوا په لحاظ ملي- عوامي حرکت و.
کله چې د دغې دورې راپاتې ادبي آثارو ته ګورو، نو نظر د هغه وخت ضیقو، مختنقو او استعماري شرایطو او د مغلو تر استبداد او خانانو تر ظلم لاندې وضعیت کې د ادبیاتو شهکارونه او د فوق العاده نبوغ زیږنده دي. عجیبه ده چې ښه هنري اثار او فوق العاده ادبي ایجادیات په سختو شرایطو کې رامنځته شوي دي. روښاني ادب هم همدا ځانګړنه لري. دغو ادبیاتو وروسته په نورو لیکوالو او شاعرانو فوق العاده ژور او جادویي اغیز وکړ. کله چې موږ د روښاني دور ادب او بیا وروسته د نورو لیکوالو او ادیبانو آثار ګورو او مقایسه کوو، نو دا حقیقت به راته ثابت شي.
مسعود: ګران دودیال صاحب په اسلامي فرهنګ، تصوف او عرفان کې د یوناني فلسفې او بهرنیو فلسفي د باورونو، اندونه او افکارو او د نورو علومو ژور اغیز څه ډول څیړئ؟ او دا راته وویاست چې د بایزید روښان تصوفي، عرفاني او فلسفي باورونه  او عقاید، اندونه او افکار، له یوناني فلسفې، د بهرنیو فلسفي باورونو، افکارو او عقایدو او د هند او منځنۍ اسیا له فرهنګونو او د ختیځ اسلامي مدنیت له نښیرونو(اثارو) څخه اغېزمن دي او که نه؟
استاد دودیال: اسلامي تصوف څه ناڅه له مسیحیت، مانوي دین، بودیزم او هندوییزم سره مشابهت لري. دا ټول دینونه د یوې حوزې وو. په ټولو کې تصوف هم و. لږ وروسته هر یو جلا جلا څېړو او د هر یو خصوصیات به وګورو او اسلامی تصوف به وګورو چې ولې او څرنګه د یو شمېر نورو ادیانو له تصوف سره ورته والی لري. په ځانګړي ډول د پیر روښان تصوفي طریقه د ختیځ اسلامي مدنیت او آثارو څخه اغیزمن دی. د ده نامتو کتاب خیرالبیان د ده د خپلو ژبو(دري او پښتو) برعلاوه په هندي او عربي وو، نو جوته ده چې ده ته دا اړیکې او یو پر بل اغیزې معلومې وې. 
مسعود: یو له مهمو موضوعاتو څخه په عرفان او تصوف کې د منازل او مقاماتو مسئله ده، چې سالک باید ترې تېر شي. البته د مقاماتو په اړه په صوفيانو کې واحد لید شتون نلري. لکه څنګه چې ځینې، مقامات اووه (توبه، ورع، زُهد، فقر، صبر، توکل او رضا) ګڼي او ځینې نور یې لس (توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، شکر، خوف، رجا، توکل او رضا) ګڼي. البته نورې بیلابیل لیدتوګي هم شتون لري. خو د پیر روښان په اند د اسلام بنسټ پر پنځه اصلونو ولاړ دی، یعنې د «شهادت کلمه، لمونځ، روژه، زکات او حج»، چې شریعت ورته وايي. تسبیح، تهلیل، دایمي ذکر او د زړه ساتنه د شيطان له وسوسو څخه، طریقت دی.
یعنې دا چې د صوفیّت یا طریقت باطني او عملي لاره د دوامداره عبادت، د خدای یاد او د زړه د ساتنې په وسوسو کې ده.
 ګران استاد دودیال صاحب  تاسو د منازل او مقاماتو په اړه څه لید لرئ؟
استاد دودیال: مهمه پوښتنه مو کړې ده. مقامات څه ناڅه د تصوف هره طریقه کې ښودل شوې، خو په لږ توپیر سره. ابتدا کې یو صوفي د څلورو منازلو نیت کوي: شریعت، طریقت، حقیقت او معرفت. معرفت نو وروستی منزل دی چې دې کې صوفي یو جلا روحاني کیف مومي. دې کې بیا د سکونت تر منزله قربت، وصلت، وحدت او آخر کې د سالک عرفاني سکونت ځای لري. وروسته د قادریه، نقشبنیده او هره طریقه کې مقامات او منازل په اجزاوو سره ښودل شوي دي. تاسو پوښتنه کې لس یاد کړې دي. دلته به ډېر لنډ لومړی په خپله منازل او مقامات او بیا یې پورته یاد شوي  لس اصطلاحات وپېژنو:
د لغات او اصطلاح له پلوه مقام هغه دی چې سالک ته ورپېښېږي او د ریاضت په لاره کې ورته محقق کیږي. منزل پوړۍ او قدمونه دي، مقام بیا هغه تصرف دی چې صوفي موندلی او پکې واقع دی. مقام د ریاضت او ستونزو په ګاللو تر لاسه کیږي او پکې اقامت مومي. صوفي د سلوک د لارې په دوام هغه وخت له یو مقام څخه بل ته اوچتیږي چې د هغه مقام حکمونه په بشپړ ډول ترلاسه کړي. د مقام کلمات قران کریم کې هم څو ځایه راغلي دي. قرآن شریف کې هم مقام یو منزلت دی چې د مومن د پرهیزګاری له مخې وي.
د مقام سلسله په توبه پیل کیږي. توبه په هر مسلمان واجب ده، خو صوفي به د سلوک په پیل کې د تصوف په نیت سره توبه کاږي. دوی به په دې عقیده وي چې الله پاک توبه کوونکی ستایي او ورته ګران دي( ان الله یحب التوابین). توبه د عوامو لپاره له ګناه څخه عفو غوښتل دي، خو نقشبندیه طریقه کی توبه له دې بر علاوه له غفلت ځان ساتل دي. صوفي باید له غفلت توبه وکړي. له غفلت څخه د توبې لار ذکر کثیر او باطني پاکي ساتل دي، خو یواځې په توبه متکي کیدل کافي نه دي. توبه باید صوفي له درک څخه غافل نه کړي. انابت له هرڅه څخه مخ اړول او یواځې پاک ذات ته رجوع ده او دا هله میسره ده چې صوفي غافل نه وي. په دې توګه توبه او انابت دوه سره تړلي مفاهیم دي. له تائب څخه خپل نفس هېروي او سراسر د پروردګار په ذکر کې مستغرق او ډوب وي.
بل مقام د زُهد دی. شیخ جنید بغدادی وایي: زُهد هغه دی چې دنیا فاني او بې ارزښته وبلل شي او له زړه څخه دنیا پورې تړل کیدل وکښل شي. ابو سلیمان هم همدا خبره تصدیقوي.
زُهد د ټولو هغو فرعي شیانو پرېښودل دي چې بنده د الله پاک له ذکر څخه غافل او دې خواته یې مشغول کړي، دلته د ذکر اهمیت دومره لوړ ښودل شوی چې ذکر ته د عارفانو(طعام) ویل شوی دی. رحمن بابا زهد فقیري ښودلې ده، ځان یې ملنګ بللی دی. بایزید روښان هم د توبې ترڅنګ په زهد ټینګار کړی دی، دا یې ظاهري او باطني پاکي او قلبي صفا ګڼلې ده. «قشیریه» وایي فقر د زهد یوه درجه ده او د تصوف یو مقام دی. «ابن عجیبه(رح)» ویلي و: بالعموم زهد فقط قوت لایموت باندې اکتفا کول دي، خو د عارف زهد له زړه څخه د ماسواء الله هرڅه لرې کول دي، خو د ښېګڼو په وړاندې زهد نه دی په کار.
توبې او زهد څخه وروسته د ورع مقام دی. ورع په حلال و حرام کې د لازیات پلټنه او په شک سره د مادیاتو په وړاندې معصیت کې سودایي کیدل دي، بلکې دا یواځې معیشتي مسایل نه دي، د دې پرځای باید ټول بیهوده او فضول شیان په پام کې وي او له هر ډول حرام او شبه حرام ځان وساتلی شي. ورع فقط نافع شیانو ته پام دی. ورع له ټولو هغو څرګندو او شکمنو شیانو ځان ساتل دي چې حرام او حرام ته ورته وي. دا له شبهاتو پرهیز دی او د الله پاک د رضایت سبب کیږي. حرام او حلال واضح دي، عوام ځان له حرام ساتي، خو د حرام او حلال ترمنځ (مشتبه) هم شته، چی صوفي له هغو څخه هم ځان ساتي او عوام په مشتبه شیانو چندان نه پوهیږي. 
قناعت بل مقام دی. قناعت هغه دی چې فقط د ژوندي پاتې کېدو په اندازه رزق، لباس او وسایل کافي وبلل شي، یعنې د ژوند حد اقل مایحتاج ترڅو له حرامو او مشتبه شیانو پاک وي. لکه چې ویل شوې دي چې آنحضرت ابوهریره ته وفرمایل ډېر مال پسې تلاش هلاکت دی، د دې پر ځای یوه ډوډۍ او د اوبو یو لوښی کافي دی. د قناعت په مانا به همدې څخه پوهېدای شو. قناعت اهل تصوف ته په پورته مانا دی، خو د عوامو لپاره له ډېر حرص ځان او خپل عزت ساتل قناعت دی. البته د تصوف یو شمیر طریقو کې قناعت کوم جلا مقام نه دی، بلکې د خدای د رضا د ترلاسه کولو یو شرط دی. یعنی عارفانو قناعت غوره بللی، خو د توبې، ورع او نورو مقاماتو په اندازه یې اهمیت نه دی ورکړی او وایي چې طبعا هر مسلمان باید په خپل نصیب قانع وي. قناعت د حرص بالمقابل مانا شوی دی. صوفیان قناعت د روحي سکون وسیله بولي.
پینځم مقام د صبر دی. صبر د دنیایي ستونزو په وړاندې استقامت دی، عرفاني ادبیاتو کې له سختیو څخه شکایت نه کول صبر دی. دا د تصوف بحث کې د خشوع په توګه پېژني او د قران کریم دغه ایت باندې یې ثابت بولي: «و استعينوا بالصبر و الصلوة و اِنَّها لَکَبيرَةٌ اِلَّا عَلَی الخَاشِعِين»
اهل تصوف دا مني چې صبر سخت دی، استقامت او لوی زړه او کلکه اراده غواړي. آن دا چی باید سالک د ستونزو، سختیو او درد په زغملو کې راضي وي او په هغه څه چې د الله له لوري ورته مقرر دي هغو کې خپل خیر وګوري. سالکان بلایا او نعمتونه ټول د الله له لوري بولي او ورباندې راضي دي، د بلا په وخت صبر کوي او د نعمت پر وخت شکر. صبر خاص د الله پاک د رضا په خاطر، نه له هغه څخه غیر بل چاته. صبر درې ډوله دی: صبر په طاعت کې، صبر د مصیبت پر مهال او صبر په معصیت. ځینې صوفیان د صبر مقام د شکر د مقام په پرتله لوړ او د اولوالعزم پیغامبرانو مقام یې بولي. صبر، صابرین او د صبر اجر په قران کریم کې څو ځایه راغلی دی.
شپږم مقام د شکر دی. شکر د الله (ج) په نعمتونو رضایت او د پاک ذات په رحمتونو د مننې په ژبه ثنا ویل او ذکر کول دي. شکر هم لکه د توبې، زهد،ورع، قناعت او صبر په شان د قران د آیاتو له بیاناتو او حضرت رسول(ص) مطهر نبوي سنتو څخه نشات او د مومن صوفي زړه ورباندې روښانه وي. الله پاک شکر کوونکی شاکر بللی او خپل کلام کې یې ستایلي دي. «وکَانَ أللَّهُ شَاکِراً عَلِيماً» شکر هم یو پیغمبري صفت او د احسان پېژندنه بلل شوې ده. عموم مخلوقات په ژبه د نعمتونو شکر کوي، خو صوفیان په ژبه، اعضاوو او زړه شکر اظهاروي، یعنې د سالک شکر یواځې په ژبه نه دی. د عارف زړه د الله پاک په ذکر بوخت او د استغراق په حالت کې وي، د بدن هر غړی په عبادت او ژبه د الهي رحمت په ستاینه او د پاک ذات په صفت وي. ورسره توکل هم ضرور دی، توکل څخه موخه داده چې د سالک هیله او تکیه به یواځې په پاک رب وي، رضا په دې مانا چې سالک به د الله پاک له لوري په هر هغه څه راضي او خوښ وي، چې ورته مقرر دي، خوف وېره ده د خالق تعالی څخه. د صوفي زړه یوه شیبه هم د الله له ویرې غافل نه وي. لکه چې تاسو پوښتنه کې ویلي دي چې دا اصطلاحات ځینو طریقو کې څلور، ځینو کی اته او یا نهه او کله هم لس دي، دا په دې مانا نده چې یو شمېر ورڅخه منکر دي، بلکې د اصل او فرع او په ځینو د زیات تاکید او په ځینو د کم تاکید په مانا ده، ځینی بیا یو بل سره ډېر نږدې مفهوم لري لکه قناعت او رضا. 
کبرویه طرېقې دا منازل داسې یاد کړي دي: توبه، زهد، توکل، قناعت، عزلت، دایمي او لازمي ذکر، الله (ج) ته پاملرنه، صبر، قناعت او رضا.
لنډه دا چې منازل او مقامات په هره طریقه کې په لږ و ډېر توپیر راغلي دي، ځینې اړوند اصطلاحات مخکې یاد شول، په عموم کې مو پورته یو ځل بیا په لنډیز سره وویل.
که خاصتاً د روښاني طریقت او تصوف کې یې وګور چې تاسو پوښتنه کړې ده، نو اته مقامات په لاندې ډول دي: شریعت، طریقت، حقیقت، معرفت، قربت، وصلت، وحدت او سکونت څخه. څرنګه چې تاسو د روښاني تصوفي طریقې او د دې غورځنګ رول ادب کې پوښتلی و، هلته توضیح شو، دلته به یې د نثر او شعر بیلګې هم راشي او ستاسو دا پوښتنه به هم ځواب شي. هیله ده یواځې د روښاني طریقې منازل پام کې مه نیسئ، بلکه د دې دور شعر او نثر هم په دقت وګورئ، چې دوی څومره ژبه صفا کارولې ده.
لکه چې مخکې وویل شول، دا منازل په اصل کې څلور دي چې هغه شریعت، طریقت، حقیقت او معرفت دی او دا نور وروستي څلور د وروستي منزل یعنې د معرفت ضمیمه برخې دي او د دغه مقام د کیفیت د توضیح لپاره یې راوړي دي. پیرروښان مریدانو ته د دغو اتو منازلو سپارښت کاوه. د ده یو مرید ملا ارزاني دغه مقامونه ته په خپل یوه شعر کې داسې راپېژني: 
شریعت دی طـریقت دی 
حقیقت یې معرفت دی 
هر چې دا څلور یې خپل کړل 
د بابا آدم پر پت دی 
بل قربت بل یې وصلت دی 
بل وحدت بل سکونت دی 
***
خو هغه مقامات چې بالعموم اهل تصوف بیانوي، په تفصیل سره دا دي: 
لومړی شریعت: د شریعت په مقام کې مرید باید د اسلام پر پنځو بناوو پابند واوسي، د الهي کلام او نبوي مبارکو احادیثو پر ټولو ارشاداتو عمل وکړي. له غلا، زنا، غیبت او نورو ناوړو اعمالو څخه ځان وژغوري. دولت لواڼي وایي: 
شریعت رښتیا ګفتار د پیغامبر دی 
حذر کړه له غلا، زنا له غیبتونه 
پنج بنا حلال حرام پېژندګلي ده 
عمل کړه په واړه حکم په رکنونه
*** 
پیر روښان په خپل اثر خیرالبیان کې د شریعت د مقام په اړه داسې وضاحت ورکوي:”...د شریعت ورمندان ګفتار د پیغمبرانو دی او چار د پنځه بینا (بنا) د مسلماني ده په آدمیان او ګناه د شریعت، نه نغوته د شریعت ده او نغوته د نوس ده او د شیطان چې لیږي یې و بې شریعت وته او بې شریعت لکه لېوه دی، چې پکښې قرار دی، هغه هسې دي لکه ځناوران.” (د پيرروښان طریقت،د کابل چاپ- م. ۳۸۰).
په خیرالبیان کې د اسلامي شریعت د هر عمل د سم اجرا کولو لپاره پیر روښان ځینې اصول او قواعد هم وضع کړي دي. مثلاً دی د اسلام د پنځو بناوو د سم اجرا کولو لپاره د الله سبحانه وتعالی پېژندنه او د زړه حضور شرط ګڼي او په دې اړه فرمايي:   
“راوښیه و ماوته روا کلمه د شهادت، نمونځ، روژه، زکات، حج او حرام، او سبحان! 
او بایزید! کلمه د شهادت مې د هیغه روا کړې ده، هر چې یې نمونځ، روژه، زکات، حج روا دی له آدمیان. نمونځ، روژه، زکات، حج عبادت مې د هیغو روا کړی دی چې یې که بې غفلته بې حرام، چې یې ځما پيژندګلي، په یاد د زړه په حضوري وي، په دین د اسلام.”
علي محمد مخلص په خپل شعر کې د شریعت د مقام صفت توبه ګڼي او  وایي: 
د توبې مقام اول دی، لوی تایب آدم مُرسل دی 
چه توبه یې شوه له غیرو، شه فلاح له خجالته
***
    دغه راز د دې مقام صف بیا د آدم (ع) صف بولي او په دې اړه هم وایي: 
دا منزل د شریعت دی، تایب پاک له معصیت دی 
 د آدم صفي پر صف شه، رهنمای شو له مضلته
***
روښاني طریقه د شریعت د مقام امر د اسلام په پنځو بناوو چلېدل او نهې یې د دغو پنځو بناوو څخه سرغړونه بولي، ورپسې بل مقام راپېژني: 
دویم طریقت: ځینو طریقو طریقت د پیر دلارښوونو عملي کیدل ښودلي، ترڅو سالک له شیطاني وسوسو نجات ومومي او شرعي احکام اجرا شوي وبولي. روښاني طریقت کې دا هغه مقام دی چې په هغه کې د فرښتو خوی او خصوصیات په مُرید کې پیدا کېږي. په دې مقام کې سالک د نفس مطابعت چې د انسان خوی او خصلت دی پرېږدي او خاص د الله سبحانه وتعالی طاعت او عبادت په هغه شکل سره کوي، په کوم ډول سره چې فرښتو کاوه، میرزاخان انصاري وایي: 
طـریقت د فرښتو خوی دی 
چې بنده ګي په هر ساعت کا 
چې په نغوته د فرښتو شي 
په پاکۍ به عبادت کا
*** 
پیر روښان په خیر البیان کې د دې مقام په اړه وایي: 
“د طریقت ګناه په لیروني مخالفت د زړه دی د فرښتګانو د پیغامبرانو او نغوته د نوس او د شیطان، ترو بویه چې په طریقت کښې ورمندن دی په هغه چار که او پستنه دې اوسي له ګناهان.”
د طریقت په مقام کې پر سالک د څلورو عالمونو پېژندل لازم دي، دا څلور عالمونه د زړه، روح، نفس او شیطان عالمونه دي. چې د زړه او روح عالمونه سړی د طاعت او طلب خوا ته بیایي او د نفس او شیطان عالمونه یې د دنیا پر چارو ګماري. دوه یې انسانی کمال او دوه یې زوال ګڼي چې دغو دوو وروستیو څخه دې خدای بنده ساتي. د طریقت د مقام امر د زړه او روح په نغوته عمل کول او نهې یې د نفس او شیطان د خوښې پرېښودل دي.  
علي محمد مخلص د خپل پیر(حضرت روښان) له سپارښت او ارشاد سره سم، په خپل دیوان کې د دې مقام صفت (عبادت) ګڼي او وایي: 
عبادت دوم مقام دی، د عابد بهشت انعام دی 
په اخلاص دی عبادت که، مخلص خلاص له ملامته 
په دوام یې د دې مقام صف بیا د ادریس (ع) صف بولي او وایي: 
دا منزل د طریقت دی، د مُرسل افعال طاعت دی
د ادریس پر صف به پاڅي، شي ناجي له بطالته
***
درېیم منزل حقیقت: په دې مقام کې تر ډېره پر دې تاکيد شوی دی، چې سالک به خفي ذکر کوي، تر څو له ریا او ځانښودنې څخه پرې ژغورل شوی وي. ځکه ریا او ځانښودنه په تصوف او عرفان کې له روحاني مدارجو څخه د پاتې کېدو لامل ګرځي. دولت لواڼي د دې مقام په اړه وايي: 
حقیقت د زړه طاعت د نبي حال دی 
شامدام د مذکور یاد دی په نفلونه 
د مولی ذکر د زړه صیقل یاد شوی 
پرې خلاصېږي له کینې له غیرتونه
*** 
 د پیر روښان په خیر البیان کې هم خفي ذکر د دې مقام لپاره اصلي شرط ګڼل شوی دی، هلته په دې اړه راځي: 
“د حقیقت ورمندان په ذکر دایم د روح دی او دایم یاد مدام چې یادوي ځما نوم، ډېر په پټې په زړه کښې دایم مدام.” دلته سالک حقیقت ته د مشرف کیدو په خاطر ذکر لازم بولي. ځکه د خفي ذکر له امله د انسان پر زړه د الله سبحانه وتعالی نوم نقش کېږي، بیا که چېرته یو څوک بل کار هم کوي، زړه یې د هماغه یوه ذات ذکر کوي. پر همدې اساس د پیر روښان د مُرید ارزاني خویشکي په کلیاتو کې راغلي دي چې: 
“د روښاني مسلک د حقیقت په مقام کې سالک یوه ساه هم بې د خدای له یاده نه اخلي.” حقیقت چې له شریعت وروسته یو اساسي مقام دی، روښاني او ډېرو نورو طریقو کې ورباندې تاکید شوی دی. د حقیقت په مقام کې پر سالک د ارواګانو پېژندل لازم دي، ارواګانې په بدن کې درې دي، یو جاري روح دی چې لس ګوني حواس ورپورې تړلي دي، دا جاري روح انساني روح بلل کېږي، جاري روح د خوب په وخت کې د بدن څخه وځي او په ويښه ورننوځي، دا روح همېشه ژوندی دی، دا چې عقل ورسره ملګری دی، د خیر او شر پوښتنه له دغه جاري روح څخه کېږي، جاري روح لکه د کور د څښتن په شان دی.  دویم مقیم روح دی چې د هر اسوېلي سره راوځي، د انسان وجود په دې روح سره ژوندی او قایم دی، خو لکه د جاري روح غوندې تمیز نه لري او حیواني روح دی. 
درېم روح، روح الامین دی چې روح اعظم هم ورته وایي چې پر ټول عالم لکه د دریاب غوندې محیط دی، دغه روح (روح الامین) د جاري او حیواني روح سره تړلی دی او نه سره بېلېږي. دغه شان د عالم څلور واړه ارواح یعنې جمادي، نباتي، انساني او حیواني ټول د لوی روح(روح الامین) له برکته قایم دي او د عالم کل واړه ارواح یې احاطه کړي دي.  په لنډیز سره وایو: د حقیقت د مقام امر دایم ذکر دی او نهې یې غفلت دی. علي محمد مخلص په خپل شعر کې د دې مقام صفت (زُهد) ګڼي: 
حقیقت زاهد ذاکر دی چې له غیره کل طاهر 
چې نفی یې غیر غوڅ کړه د نفی لار په صلته
او صف یې بیا د عیسی(ع) صف بولي او په دې اړه وایي: 
دی درېیم مقام د زُهد، دی سخت جیل د اُحد 
شه رسته چه پاس پر وخوت، د کافر نوس له صولته
***
څلورم، معرفت: د معرفت مقام د الله سبحانه وتعالی د پېژندنې او شناخت مقام دی، په دې مقام کې سالک په هر څه کې د الله سبحانه وتعالی د انوارو تجلیات او ځلاوې ویني. پیر روښان د دې مقام په باب وایي:
“په معرفت کښې په عارف واجد دا ورمندن دی چې هیڅ له ماشریک نه ګڼي، هر چې شته په دواړه جهانه، په هر نظر د زړه په سترګې وما وته نظر که په هر څه کښې دې ځما هستي بې رنګه ویني لکه لیده عارفان، ځما آواز اروي لکه اروېده به سامعان آدمیان او خوښ دې اوسي په دا په هر حال په هر ځای مکان، نښانه د عارف واجد دا چار ده، په تا دې وي اعلام.“ یو شمیر طریقو کې معرفت ته رسیدلی سالک اولیاوو ته نږدې شوی ګڼي. دا هغه منزل دی چې سالک پوره پېژندنې ته رسیدلی، نو سالک عارف باله شي. دا چې تاسو د تصوف او عرفان یا د صوفي او عارف پوښتنه کړې وه، دلته یې ځواب موندلای شو. یعنی عارف کم له کمه درې سخت منزلونه وهلي دي.
د پیر روښان مرید دولت لواڼي هم د دې مقام په اړه وایي: 
معرفت غیب دیدن دی بې جهته 
د جمیل جمال بې شبه بې نمونه 
د باطن په سترګو هر چېرې لیده شي 
د عارف مقصود نېزدو تر شهرګونه
*** 
 د روښاني تصوف وروستي نور مقامات لکه: قربت، وصلت، وحدت او سکونت هم د دې مقام برخه ګڼل کېږي. ځکه پیر روښان په خیر البیان کې په دې اړه وايي:”ګوره! په معرفت کې مقام د قربت، د وصلت، د وحدت، د سکونت دی، په تا دې وي اعلام او عارف واجد مقرب واصل موجد مسکین وي عیان.”     
د معرفت د مقام امر د زړه په سترګو د حق سبحانه وتعالی لیدل او نهې یې نه لیدل دي.
څلورم، صبر:  اهل تصوف په دې باور دی چې حقیقت ته رسیدلی سالک به د وارخطایي او بې صبري ګرداو ته نه لویږي. صبر به کوي اګر که صبر تریخ دی. الله پاک په خپل مبارک کلام کې صابرین ډېر ستایلي دي. روښاني طریقه مرید ته ارشاد کوي: همدا مقام د صبر، دی شه تریخ لکه مُصبر. صابران په بلا خوښ دي، فریاد نه که له علته. او صف یې بیا د ایوب(ع) صف بولي او وایي: 
دا منزل د معرفت دی، په هر حال کښې یې رویت دی 
په تهپه به د ایوب شي، د صابرو له حالته
***
پینځم،  قُربت: دا د څلورم منزل یو وصفي شانته دی او ورسره یو ځای  درې نور مقامات تشریح شوي، دا ټول د معرفت د مقام توضیح او تشریح ده، په دې مقام کې سالک له هر څه څخه د حق سبحانه وتعالی آواز اوري او دغه آواز باید د هغه تبارک وتعالی آواز وګڼي. ځینو طریقو چې رضا یاده کړې، اشاره همدې منزل ته ده. پیر روښان په خیر البیان کې په دې باب لیکي: 
“په قربت کې په عارف مقرب دا ورمندن دی چې هر آواز ځما له آوازه ګڼي، په تسبیح دې یې فهم لري، په وخت د خوړو په تسبیح د اتام، په وخت د تلو په تسبیح د پښو، په وخت د چار په تسبیح د اندام. “ او د دې تحمل سخت ګڼي. 
د پیر روښان مرید دولت لواڼي هم په دې مقام کې د آوازونو د پېژندنې په اړه وایي:
د قربت ساکن قریب شي 
په همه آواز پوهان دی
په آواز چې نه پوهېږي 
بدتر یاد تر چارپایان دی
***
د قربت د مقام امر دا دی چې سامع عارف به هر آواز د حق آواز ګڼي، د هغه په تسبیحاتو به ځان پوهوي، نهې یې دا ده چې په تسبیحاتو یې ځان پوه نه کړي او نه په دې پوه شي چې دا د رحم آواز دی او که د قهر.
علي محمد مخلص په خپل شعر کې د دې مقام صفت (رضا) ګڼي او وایي: 
د رضاء مقام پنځم دی، دی راضي په ښادي، غم دی
په قضا د حق راضي شه، په راحت هم له ذلته
*** 
دا منزل هم لکه د مخکنیو په شان صف بولي او صف یې بیا ارجاع شوی دی د موسی(ع) صف ته. په دې اړه وایي: 
دا منزل د قریبان دی، د قربت څښتن حیران دی 
د موسی پر صف به پاڅي، دایم خوښ دی له صلته
***
شپږم،  وصلت: د وصلت مقام د روښاني تصوف بل مقام دی، په دې مقام کې سالک خپل ځان الله سبحانه وتعالی ته سپاري. لیدل، اورېدل، خوړل، څښل، بویول او نور خپل ټول بشري حواس د هغه تبارک وتعالی تر ارادې پورې موقوف ګڼي. په دې باب پیر روښان په خیرالبیان کې لیکي: 
“ګوره! ورمندن په وصلت کښې پر واصل وینا او چار د پیوستون ده چې هره چار په ما که، ځما آواز دې په ما آوري، ما دې ځما په سترګو ویني، ځما هستي دې ځما په هستي وپېژني. “.
دولت لواڼي د دې مقام په اړه وایي: 
په وصلت د واصلانو 
خپل وجود دواړه جهان دی 
چې خبر د وصلت نه وي 
کل طاعت کې ګناهان دی
***
ځینو طریقو د شکر مقام یاد کړی دی، خو روښاني طریقه په دلیل سره وایي: د وصلت د مقام امر دا دی چې په دې مقام کې به سالک خپل ځان د مرګ نه وړاندې په مړه حسابوي. غږېدل، اورېدل، لیدل، خوراک، څښاک او ټول ژوند او ژواک به یې په حق تعالیﷻسره وي، خپل ټول صفتونه به د حق له خوا ګڼي، لکه د مارمیت اذرمیت، د حالت غوندې به د وجود د صفاتو او افعالو څخه ناخبره وي. نهې یې بیا دا ده چې سړی خپل صفتونه لکه پوهېدل، غږېدل، اورېدل او نور د وجود د صفتونو څخه وګڼي، نه د حق سبحانه وتعالی څخه. او بیا شکر هم یادوي او سالک باید شاکر وي په دې منزل.
د پیر روښان مرید علي محمد مخلص په خپل شعر کې د دې مقام صفت (شکر) ګڼي او وایي: 
دی شپږم مقام د شکر، لوی نعمت دی دایم ذکر
د شاکر نعمت مزید شه، دی شاکر صاحب دولته
او صف یې بیا د نوح(ع) صف بولي او په دې اړه وایي: 
دا منزل د واصلان دی، د وصلت نعمت کلان دی
په تپه به د نوح پاڅي، حظ به مومي له وصلته
***
اووم، وحدت: د وحدت په مقام کې سالک د خپلې هستۍ احساس نه کوي او خپله هستي د حق سبحانه وتعالی په ذات کې محو ګڼي، پر همدې اساس د هغه تبارک وتعالی عبادت هم ورته شرک ښکاري. پیر روښان وایي: “ورمندن په عارف موحد هغه دی، چې خپسر له یګانګي پس ترو خلاص ويني له بنده ګي ور له ګناهانو، په بنده ګي ځما په نظر مشرک شي، په پرېښولو کافر شي په نظر د آدمیان.” 
نو د دې په خاطر چې مشرک هم نه شي او د خلکو په نظر کافر هم ونه ګڼل شي، بویه چې د خلکو په مخ کې ځان په عبادت بوخت وښيي، پیر روښان وایي: 
“موحد که غواړي هغه طاعت چې نه مشرک، نه په کافر شي ترو یې بویه چې د آدمیانو د وړاندې دې مشغول که په عبادت تن وراندام چې د ده په بهنه ځما له عبادته نه ووزي آدمیان… او روح دې مشغول لري ځما په خوی، ځما خوی راحت دی د روحانو، عیان.”. د پیر روښان مرید میرزا خان انصاري هم د وحدت د مقام په اړه وایي: 
هر واصل چې یګانه شي 
ننداره به د وحدت کا 
واحد خلاص له بنده ګۍ دی
او نه جرم جنآیت کا 
په یوه کښې دویم نشته 
نه زیاتی نه کمامت کا 
د وحدت ګــناه دغه ده 
چې عمل د ودانت کا
*** 
د وحدت د مقام امر دا دی چې موحد په هره خوا خپل مخ اړوي نو خپل مخ به ویني، که ښکلی مخ ویني او که ناولی هغه به خپل مخ ګڼي. نهې یې بیا دا ده چې هر څه لکه ځان نه ګڼي او هر عمل چې کوي داسې یې نه ګڼي، چې د خپل ځان سره یې کوي. 
علي محمد مخلص په خپل شعر کې د دې مقام صفت (محبت) ګڼي او وایي: 
اووم مقام د محبت دی، مُحب تل خلاص له محنت دی 
هر چار په محبت که، خلاص د تن له خصالته
***
دا منزل هم د انبیاوو یو صف ته رسوي او د محبت صف د ابراهیم(ع) صف بولي او په دې اړه وایي: 
دا منزل د موحد دی، موحد مخلص له ضد دی
دی پر صف د ابراهیم شي، شه نجات له جهالته
***
اتم) سکونت: روښاني طریقه کې اعلی او وروستی منزل بشپړه روحي آرامي یعنې سکونت دی. په دې مقام کې د سالک روح آرام مومي، غوږونه، سترګې، پزه هر څه د حرامو له اورېدو، لیدو، او بویولو نه فارغ وي، یعنې بې له خدایه د هیڅ څېز احساس هم نه کوي. د سالک بدن که په ظاهره هر څه کوي، اثر یې روح ته نه رسېږي. سالک ته حکم دی، چې تر مرګ د مخه ځان ووژني. روح یې په دې دنیا کې د بدن له قیده آزاد دی، بدن خوځي او روح ساکن وي. حضرت بایزید روښان د سکونت د مقام په اړه وایي:” د مسکین د تپې خوی هوی دی چې له ماسره یګانه قرار شوی وي مدام، زما له خوی (یعنې تخلقوا با اخلاق الله وي) او قرار یې موندلی وي په تا دې وي اعلام (یعنې بقا با الله وي)”.
د روښانیه تصوف یو ریښتینی مخلص  مُرید دولت لواڼي د سکونت مقام ترټولو اوچت بولي اوپه اړه وایي: 
سکونت بلند مقام له واړه پاس دی 
نور د ده د پاسه نشته مقامونه 
د مسکین په رضا واړه چارې کـېږي 
په هر هر یوه کې کاندي خپل حکمونه
*** 
د سکونت د مقام امر دا دی چې ساکن به “تخلقو با اخلاق الله” ته په پام سره خدایي خوی اختیار وي، خپل بشري صفتونه به پرېږدي. نهې یې بیا د بشري صفاتو درلودل دي.
بل سالک علي محمد مخلص په خپل شعر کې د دې مقام صفت (معرفت) ګڼي او وایي: 
مقام اتم د معرفت دی، دی مسکین په سکونت دی 
چه قرار پر سکونت شه، ساکن خلاص شه له رحلته
***
داهم صف ته منسوبوي او هغه د محبوب نبی حضرت محمد(ص) دی. نو دا طریقه د دې منزل یا مقام صف د محمد(ص) صف راښيي، داسې: 
د مسکین خوی د احد دی، دی پر صف د محمد دی
له صورته ګوشه شوی، دی واقف شه له عزلته
***
البته منازل او د تصوف مقامات په مفهوم کی ډېر توپیر نه لري، خو د تصوف بېلابېلو طریقو په لږ توپیر او د الفاظو په تفاوت تعرف کړي دي. موږ ځکه تر ډېره د روښاني طریقې یادونه وکړه چې یو خو د پوښتنې سره سم، منازل روښانه شي، بل د روښاني نهضت د ادب غنا، ښکلا، تجلا او بیان ووینو.
دا سمه ده چې بیلابیلو طریقو کې منازل لږ په توپیر راغلي دي، ځینو کې له اتو مقاماتو کم ښودل شوې دي، دا چې پیرروښان اته ښودلي دي، دلته به یې ولولو:
ستاسو د پوښتنې دا مطلب چې د تصوف له مقاماتو(منازلو) څخه، چي د یو شمېر نورو صوفیانو په کتابونو کي هم تقریباً یوه بل ته ورته ذکر شوي دي، ځینو کې اووه دي. دا اووه مقامه دا دي: شریعت، طریقت، معرفت، حقیقت، قربت، وحدت او وصلت دي. البته د بایزید روښان په مقاماتو کې چې یو بل ( سکونت) ورباندې اضافه شوی دی، علت یې دا و چې  حضرت بایزید روښان(رح) ځان مسکین المساکین باله او خپل منزلت یې دغه اتم مقام (سکونت) ته رسېدلی بللی و. دا هغه مفاهیم دي چي موږ یې، په پښتو ژبه کې، یواځې په روښاني ادبیاتو کې څرک لګولای شو. په حقیقت کې د پښتو ادب او شعر کې د تصوف د ژورو معانیو اشعار روښاني دوره کې وینو. د دې دور نثر، په تېره په خپله د بایزید مسکین دري او پښتو نثر هم اوچت او معیاري نثر دی. دا نو د څه ناڅه پینځه سوه کاله مخکې خبره ده.
د روښانیانو او دوی پسې د دې سلسلې او کورنۍ د شاعرانو ټول کلام که عرفاني نه وي، نو د کلام زیاتره برخه یې تصوف ته وقف شوې ده. دا هم نه هیروو چې په مجموع کې هغوی نه یوازي صوفیانه اشعار لیکلي دي بلکې په څرګنده د پیرروښان د تصوفي مکتب پیروان او په پیروي یې ویاړي. ځکه نو موږ پر هغوی باندې د صوفي شاعرانو حکم کولای شو.
مسعود: ستاسو پر اند، آیا د بایزید روشان عرفاني او تصوفي اندونه او افکار د یوناني فلسفې، د بهرني فلسفې، د هند او منځنۍ آسیا د فرهنګونو او د ختیځ تمدن له نښیرونو(آثارو) اغېزمن شوې دي او که نه؟
استاد دودیال: د دغې پوښتنې په اړه مو مو کټ مټ لږ مخکې او د بیلابیلو عرفاني، فلسفي افکارو د پرتلې په ترڅ کې رڼا واچوله.
مسعود: تاسو د روښاني غورځنګ، تصوفي او سیاسي ادبي مکتب ژور اغیز د پښتني عنعنوي ټولنې په سیاسي، اقتصادي، ټولنیز، فرهنګي او فکري جوړښت، بدلون او پرمختګونو کې څه ډول ارزوئ؟
استاد دودیال: د لوی مبارز، نیاومند او روحاني لارښود بایزیدروښان په اراده جوړ شوی  روښاني غورځنګ، د مُغولو د امپراطوري او ښکېلاک په وړاندې یوه انقلابي تاریخي کارنامه، یو ځانګړی ادبي مکتب، د معنویت د ډیوې رڼا، د انساني کرامت دپیغام لرونکې او د ملي یووالي روښانه لاره او رپانده جنډه وه. د آسیا په یوه لویه سیمه کې؛ د هندوستان له پولو نیولې تر کاشان او کاشغر او د آذربایجان تر بریدونو ، پراخه سیمه کې  یې د ګورګاني امپراطورانو د ښکېلاک پر وړاندې یوه پېړۍ له ستونزو ډکه مبارزه وکړه، قرباني یې ورکړه، خو متاسفانه دغه روڼ او عادلانه ازادي بخښونکی غورځنګ  له یوې تراژیډې ناکامي او پاشلتیا سره مخ شو. د ناکامي دلیل یې د وسلې او دسیسې  زور و. د مخکښانو او لاروښوونکو له ماتې سره سره د دغه معنوي- ملي ازادي بخښونکي عدالتخواه غورځنګ تاثیر او اغېزې تر ډېره پورې د پښتنو په راتلونکو، پاڅونونو، غورځنګونو او مبارزو ولیدل شو. نن ورځ په سیمه کې روښاني غورځنګ یو ویاړلی نوم او د ملي ازادي بخښونکو مبارزو یوه بېلګه ده چې تاریخ کې ثبت او د عدالت غوښتونکو او د انساني کرامت ارمانجنو لپاره الهام دی.
دغه  د نیک شهرت لرونکی معنوي، سیاسي او ادبي غورځنګ د آزادي او عدالت لپاره د مبارزې ترڅنګ، د دري او پښتو ژبو ادب او د پراخه ولسونو د شعور ویښولو ته په سنجول شوې او هدفمنده بڼه  ډېره ګټه ورسوله. په تصوف کې یې مقامات، په لارښوونو کې یې د خیر او فلاح رڼا او په ادبي سبک (دري او پښټو)کې یې نوښت او ځانګړی طرز زموږ ملي فرهنګ ته  د ستانیې وړ غنا  او د قدر وړ محتوا وروبخښله.
مسعود: ځینې څېړونکي وایي: د روښانيانو خوځښت او نهضت په خپل وخت کې یوازې عرفاني، تصوفي او اصلاحي حرکت وو، له سیاست سره یې هیڅ تړاو نه درلود او باید ورته سیاسي رنګ ور نه کړل شي. خو ځینې نور بیا باور لري چې د روښاني خوځښت او نهضت د پښتنو مبارزه وه د ملي او تاریخي خپلواکۍ د ساتلو لپاره، چې د هند د لودي سلسلې له سقوط وروسته یې د خپل ولس لپاره روښانه پیغام او د ټولنیز عدالت د پراختیا پیغام یې درلود. ګران استاد دودیال صاحب، تاسو په دې تړاو څه لید لرئ؟
استاد دودیال: ارواښاد بایزید روښان ټولنه کې ژوند کاوه، د خپل ولس دردونه یې درک کړل. دا سمه ده چې  دوی ته یې د تصوف په طریقه باطني پاکي اواخلاقي روزنه ضروي وبلله، د خپلو خلکو مادي او معنوي اړتیاوې یې پېژندلې وې. دا اړتیاوې، له ښکېلاک او ظلم څخه خلاصون، مادي رفاه او معنوي سکون ته رسیدل، عادلانه او بې شخړو ژوند اخیتارول و. روښاني غورځنګ له آره عرفاني و، خو که سیاسي رنګ یې هم خپل کړی دی، د مجبوریتونو له مخې و. داځکه چې هغه وخت په لویه کچه ولس د مغل تر ښکېلاک او استبداد لاندې او په کوچنۍ کچه د خانانو او ملکانو تر ظلم لاندې و. نو روښاني نهضت د خلاصون او عدالت علمبردار و، له بلې خوا د دوی تبلیغ او لارښونې د وینا، لیک او کتابونوپه بڼه و، چې ادب یې هم یوه برخه شو، دټولنیزو بیعدالتیو، د خانانو د ظلم او د مغلو دسیاسي استبداد له امله مجبور شو چې له تصوف او ادب بر علاوه ټولنیزه مبارزه هم وکړي، نو ځکه یو شمیر وایي چې د حضرت روښان له ژورې مطالعې او تدقیق وروسته ، په ډېر ښه ډول او په شعوري توګه دا وموندله چې د ولسونو خپلواکي او دوی ته انساني کرامت او اوچت اخلاقي منزلت ورپه برخه کول هر اړخیزه تدابیر غواړي، په دې (هر اړخیز) کې طبعاً سیاست هم راځي. دومره لوی اهداف او عالي انساني موخې یواځې ترخرقې لاندې د جومات په کونج یا چوتره کې نشوې ترلاسه کیدای او نه هم خوبولې پرګنې را ویښېدای شوې، بلکې یو هر اړخیز څپاند- پیاوړي معنوي سمندر کې لامبو او د غرونو او پیچومو مزل یې غوښټ. له نېکه مرغه پښتنو دا استعداد درلود چې د مبارزې دغه کاروان سره په مېړانه یو ځای شي. خپلواکي او عدالت غوښتنه د دغه ولس په خټه کې اخښل شوې، په همدې خاطر ډېر ژر او لږ وخت کې دغه غورځنګ سره مل شول.
 په یوه پراخه جغرافیه کې د مغُلو تر اوږد تاړاک او ځبېښاک وروسته د نیاو او خپلواکۍ لپاره توغ اوچتولو د رهبریت، قرباني، تبلیغ، معنویت، مادي ایثار او یووالي ترڅنګ، زړوره عملي مبارزه هم غوښتله،  نو ځکه دغه غورځنک د تصوف ترڅنګ سیاسي اړخ ومومند او دا کاملاً منطقي خبره او یو واقعیت و، له دې څخه انکار نشي کیدای. تاسو دمغلو ظلمونه په تاریخي کتابونو کې وګورئ. یواځې په تصوف او طریقت د هغه وخت د انسان کرامت او مادي او معنوي حقونه نشول ترلاسه کیدای، بلکې ورسره ټولنیز شعور اوچتول هم ضرور و. له ظلم خلاصون او د عدالت حاکم کول، د الله پاک حکم هم دی، نو له ظلم د خلکو ژغورل چې الهي حکم هم دی، خودبخود سیاست ته دانګل دي. د روښاني نهضت یوه جوته ځانګړنه دا وه، چې په هغه وخت کې دوی په پراخه ولسونو کې سیاسي شعور راژوندی کړ او د سیمې خلک یې د خپلواکي او عدالت  لپاره د وخت واکمن  فیوډالي نظام او مغُلي استبداد پرضد مبارزې ته چمتو کړل. روښان پیر خپلې طریقې ته مرشدان وموندل، د تبلیغ لپاره یې یوه فصیحه، مودبه، موزونه، باقاعده او اصولي ژبه وکاروله، په پایله کې یې د سیاسي او اجتماعي بیدارۍ ترڅنګ، اردو، دري او په تېره پښتو ادب کې داسې نښېرونه وپنځول، چې تل به د معنویت لویه پانګه، د مبارزې او آزادۍ پیغام او د رستګاري او باطني پاکې لارښود وي. البته د ده یو شمېر مخلص پیروانو د غورځنګ معنوي اړخ ته ډېر اهمیت ورکړ، نو ځکه یې په سیاسي اړخ سترګې پټې کړې، دټولنیزو غورځنګونو څیړونکو ددغه غورځنګ د بیداري او مبارزې اړخ جوت کړ، نوځکه یې دا غورځنګ سیاسي هم ونوماو، نورو بیا د روښاني ادب تر تاثیر لاندې د روښانیانو ادبي سبک وستایه. دا چې ځینې څېړونکي او لیکوال وایي چې دغه ازادي بخش غورځنګ په خپل وخت کې خالص یو تصوفي او اصلاحي تحریک و. د سیاست سره یې هېڅ ډول تعلق او رابطه نه درلوده، علت پورتني بیلابیل تمایلات دي او دا هر یو سم او منطقي دي، یو هم غلط فکر نه دی کړی. روښاني غورځنګ دا تول اړخونه لرل، دا چې د طریقت او تصوف څېړونکو یې یواځې په تصوف تمرکز کړی او سیاست یا سیاسي اړخ یې پریښی، دا جلا خبره ده.
   تاریخي واقعیت دا و چې روښاني نهضت په سیمه کې د لودهیانو د سلطنت له سقوط او ړنګېدو وروسته د ملي خپلواکۍ او تاریخي برم د ساتنې لپاره د پښتنو د مبارزو لاره خپله کړه. دغه غورځنګ د پراخه مظلومو او ستم لاندې ولسونو  د راپاڅولو او د دوی د اذهانو د روښانولو او ټولنیز عدالت د تبلیغ لپاره  ځان سره روښانه او پیاوړی یو پېغام درلود.  بایزیدروښان کوم سلطان یا قومي او محلي مشر او سیاسي واکمن نه و، نو د قدرت په وسله ولسونه لکه څرنګه چې ده غوښتل نشو متحد کیدای او نه هم د سیاسي حاکمیت او زور په ښودلو خلک پر ده راټولېدل.   د هغه وخت پښتني ټولنه فوق العاده مذهبي او په خپل دین ډېره ټینګه او په الهي ارشاداتو کلک معتقد و، نو روښاني غورځنګ د همدې واقعیت او معقول دلیل له مخې په شعوري ډول د خپلو موخو د حقانیت، د استبداد په وړاندې د درېدو او عدالت او انساني کرامت ته د رسیدو لپاره د الهي احکامو او د ولسونو د عقیدې سره سم، لومړۍ د ریاضت او تقوا له لارې د روحانیت مقام ته ځان ورساوه. بیایې خلک وروزل او چې لاره یې د عملي پاڅون لپاره هواره کړه او د ولس په بیداری او اتحاد ډاډه شو، نو بیایې تُورې ته لاس کړ او د پښتنو د وحدت او واحد دولت د جوړولو لپاره یې یو سیاسي حرکت هم رامنځ ته کړ، دا سیاسي اقدام د ده دوهم قدوم و، نه لومړنی قدم او لومړنۍ موخه، خو ضروري قدم و. د په زړروتیا او شهامت، د معنویت په ملاتړ، د فصیح کلام، ادبي وینا او لیکنو، شجاعت او د خپل کرازماتیک رهبریت په قوت د استبداد او تیري په وړاندې مبارزه پېل او د خپل ژوند ترپایه یي بریالۍ پرمخ بوتله، نو روښاني غورځنګ نه یوازې دیني او مذهبي نهصت او مبارزه وه، بلکې هر اړخیزه عادلانه، انساني او د خپلواکي داعیه وه چې  د مذهبي او الهي احکامو مطابق یې قدمونه اوچتول او دغه نهضت خپل سیاسي، اقتصادي او ټولنیز روښانه مفهومونه درلودل.
مسعود: بایزید روشان ګټور او اغېزمن نښیرونه(آثار) کښلې دي. د هغه له نښیرونه(اثارو) څخه یو هم نوموتی کتاب، «خیرالبیان» دی، چې هغه پخپله دا کتاب په څلورو ژبو، پښتو، فارسي، عربي او پنجابي لیکلی دی. تاسو د دې نښیر(اثر) د اشراقي، عرفاني او فلسفي معرفت، د اهمیت او ارزښت په تړاو او د دې کتاب اغېز د پښتو ژبې د پرمختیا او پراختیا په برخه کې څه ډول ارزوئ؟
استاد دودیال: خیرالبیبان د بایزید روښان(انصاري) یو مهم نښیر دی. دغه اثر په دري، پښتو، عربي او پنجابي ژبو لیکل شوی او له نیکه مرغه دري او په نورو ژبو یې بیلابیلې نسخې خپرې شوي دي، دري یې مخکې په کابل کې هم نشر شوی وه او پښتو لومړنۍ نسخه یې په ۱۹۵۹م. کال کې د مولانا عبدالقادر په هڅو د پېښور پښتو اکاډمۍ په ښکلي صحافت خپور کړ، وروستی ځل یې یو ځل بیا د استاد محمد معصوم هوتک په قلم له حاشیو او توضیحاتو سره له نن څخه پینځه کاله مخکې یو ځل بیا کندهار کې خپور شو. دا اثر بایزید انصاری (۹۲۶-۹۸۵هـ.ق.) په ډېر پیاوړي قلم، موثر نثر او فصیحه ژبه لیکلی دی. دا دی له لیکل کیدو څخه یې برابر پینځه سوه کاله  ووتل. په دغه اثر کې پیر انصاري د تصوف د لارښودنو، عقایدو، اخلاقي ارزښتونو، د عرفان په فلسفه او کیفیت یې خبرې کړې دي. څیړونکو یې یوه نایابه قلمي اصلي نسخه د جرمني د تیوبینګن دښارکتابتون کې لیدلې وه. څېړنوال زلمي هیوادمل (د هند د کتابخانو پښتو خطې نسخې) کې هم د خطي نسخو له مخې په هندوستان کې معرفي کړی وه، له همدې سره یې په درې نورو ژبو هم شته. د خیرالبیان د کتاب په اړه تر ټولو مفصلې خبرې او مقالې په ۱۳۵۳ل. یا ۱۹۷۴م. کال کې د هغه نړیوال علمي سیمینار په ترڅ کې وشوې چې په کابل کې د نړیوالو لویو پوهانو او څیړونکو په ګډون دایر شوی  و. د دغه سیمینار په مناسبت د دغه قیمتي اثر عکسي نسخه هم نشر شوې وه.
د پیر بایزید انصاري دغه څو اړخیز اهمیت لرونکی کتاب له بیلابیلو اړخونو مهم دی: له اخلاقي پلوه د انساني عالي سجایاوو تعلیم ورکوي. له دیني پلوه د زهد، تقوا، تواضع، ترحُم او نورو خیر- ښېګڼیزو ارشاداتو لرونکی دی. له بلې خوا د ژبو څیړونکو ته د یو تاریخي متن ارزښت لري. له ادبي پلوه په ډېره پیاوړې ادبي ژبه لیکل شوی دی، چې لیکدود یې نن ورځ هم د رعایت وړ دی. دا ځانګړنې یې یواځې یوه ژبه کې نه، بلکې په څلورو ژبو پښتو، پاړسي ، عربي او هندي ژبو کې ثابت دی.  ستاسو پوښتنه کې یواځې د دې کتاب د پښتو چاپ یادونه شوی ده، نو ویلای شو چې د پښتو په منثور ادب کې د حجم له پلوه دا هغه کتاب دی، چې په بشپړ ډول زمونږ په لاس کې دی. 
دا نښیر د پښتو ادب او ژبې استادانو او څیړونکو ته ځکه زیات اهمیت لري چې په دې کې، لیکدود، یو شمیر لغات، د جملاتو رغښت او نومونه د پام وړ دي.
خیرالبیان د بایزید انصاري د تصوفي، اخلاقي او عقیدوي تعلیماتو بنسټیز لاروښود او ارشادي کتاب دی، په خپله یې لیکلی دی، خپله یې لوستی دی، کورنۍ، اولادونو او خپلو لارویانو او عموم خلکو ته یې د دې کتاب د لوستلو حکم ورکړی و. له بایزید روښان څخه وروسته  د ده دکورنۍ نورو ښځینه او نارینه غړو او سیمه کې دا کتاب لکه: د مقدسو کتابونو په شان لوستل او ساتل کیده. په دې کتاب کې د پیرروښان تعلیمات په ډېر انساني او شریفانه بیان کې موجود دي، چې انساني کرامت ته پکې درناوی شوی او انسان یې د ده د خلقت له مخې  د ده  رسالت ته ځیر کړی دی.  
د دې کتاب معنوي قوت دومره اغیزناک او اوچت و چې د بایزید مُریدانو هغه یو الهامي کتاب ګڼلی و. اوس هم محققان د خیرالبیان ژبې، محتوا او معنا ته حیرت کې دي. په دې دومره کلونو کې خلکو د خیرالبیان  ډیر زیات حفاظت او درنښت کړی او کوي یې. خیرالبیان په څلورو ژبو (عربي، فارسي، هندي او پښتو)باندې لیکلی، خو داسې ښکاري، چې لیکوال په خپل اختیار ترې نه هندي پریښي وې.او په هندي ژبه لکه د دا درې نورو ژبو په شان پوره مجلد په واک کې نه لرو، یا به ممکن وخت په وخت خلکو ورته پام نه وي کړی او ساتنه کې به یې پوره اهتمام نه وي کړی. 
له اشراقي او عرفاني پلوه دا د هغو کسانو لپاره چې د روحي سکون، دنیوي او اخروي سعادت او کمال په لټه کې دي، یو غوره لارښود او ارشادي نښیر دی. په دغه نښیر کې ټولنیزو او فردی موخو ته رسیدل، پر مادي او غیر مادي ستونزو بری او د نیک نوم دلرلو لارې ښودل شوي دي. د بایزید انصاري لارښوونې د ژوند د سبک لپاره د یو انساني نظام او تساند، عدالت او معنوي شتمني ده، غواړي د ولس هر غړی هم ښځې  هم نارینه همدې موخو ته ورسییږي. په خپله د بایزید روښان   (بایزید مسکین) ژوند همدا بڼه لرله، خلکو ورته د تواضع، تقوا، حوصلې او ټولو عالي اخلاقو له مخې د(مسکین) صفت غوره کړی و. د روښاني تصوف یوه فلسفه لرله، چې د اشراقي او عرفاني لارښوونو یوه سرچینه وه. دغه د اشراق شیخ او د عرفان پیر د اسلام د مبارک دین اصلي پیغام باندې پوه و، انساني محبت، ټولنیز عدالت، د انسان ازادي، بشري کرامت او د مخلوقاتو خالق سره مینه یې له نبوي سیرت زده کړې وه، نو ځکه یې له خپلو شهودي او باطني زده کړو او تجربو څخه د خپل غورځنګ مانیفست بیان کړ. په ټولو نثري لیکنو او له هغې جملې خیرالبیان کې یې همدا تجربه او هدایات ښودلي دي. د ده خپل ژوند او د ده لارښوونې ټولې د اشراقي- عرفاني ژوند یو سبک او بیلګه وه چې په حقیقت کې د (معرفةالنفس او ریاضت) ثمره وه. ده د ریاضت په پایله کې ځان پېژندلی و، پیر په سیر او سلوک سره معنوي او باطني  صفا او ستره ګۍ ته رسیدلی و، محبوب القلوب و، شیخ، د عرفان رهبر، اشراق او د مظلومانو ناجي  و. 
 پورته توګه ستاسو د پوښتنې په ځواب کې په لنډ ډول ویلای شو چې د بایزید روښان ډېر قیمتي او ارزښتناک نښیر( خیرالبیان) یو د اشراقي- عرفاني منځپانګې او فلسفي معرفت لرونکی نښیر و او اوس هم دی. د خیرالبیان د هندي او عربي طبع شویو نسخو په تړاو ځکه څه نه لیکم، چې په هندي او عربي مې ندي لوستي، خو زموږ په ملی ژبو یې چې لیکلي، ویلای شو چې:   هغه چې په درې ژبو لیکل شوي دي، د دري ادبیاتو په برخه کې یو معیاري اثر دی او د پښتو کتاب اهمیت او ارزښت یې د پښتو ژبې او لیکدود پرمختیا او پراختیا په برخه کې هم فوق العاده و او اوس هم دی. زموږ په ټولو کتابتونو کې د ده د دري او پښتو نسخې شته. د افغانستان د علومو اکاډمۍ کتابتون کې هم خوندي دي، چې موږ د  آریانا دایرة المعارف کې د اخځ  په توګه ډېر ځله ورته مراجعه کوله.
مسعود: د روښانيانو په پېر کې يوازې تصوفي، عرفاني او اخلاقي مسايل په قصيدو کې راتلل او د شعريت خوا يې کمزورې وه. تاسو په دې اړه څه لید لرئ؟ او دا راته وویاست چې د بایزید روښان او د ده د پلویانو او پېروانو، مریدانو او د کورنیو د غړیو عالمانو، مشرانو او خلفاوو علمي، ادبي او مذهبي ګټور او اغیزمن منظوم او منثور نښیرونه(اثار)، دیوانونه او تالیفات د پښتنو د مذهبي، علمي او صوفیانه عقایدو او افکارو د ودې او پرمختګ په برخه کې او د دوی په راویښولو او روزلو کې څه اغیز درلود؟
استاد دودیال: یواځې د روښانیانو تصوفي ادب کې نه، بلکې د ټولو صوفیانو ادبیاتو عرفاني مسایل راغلي دي، لا تر دې هم زیات او بیخي ژور او پیچلي. د بیلګې په توګه مثنوي معنوي، د بیدل اشعار، حافظ، رحمن بابا بیا تر نن پورې د غني خان، ملاعطایي او نورو دیوانونه او اشعار وګورئ، خو باید د دې په ځای دا ووایو چې روښاني نهضت د دې ترڅنګ، تر ډېره پورې اجتماعي واقعیتونه پلټلي دي، له ظلم، اختناق، استبداد او تیارې څخه یې د خلاصون لاره ښودلې ده، اخلاق او عدالت یې تبلیغ کړی دی، ټولنه او آن سیاست کې یې د ښځو رغنده رول عملاً ښودلی دی، د ښکېلاک، خان او حاکم د بیعدالتۍ په وړاندې یی ولسونه را ویښ کړې دي. دا به سمه نه وي چې د دوی نښېرونه یواځې تصوفي وبولو. د روښانیه تالیفاتو او شعري دیوان په اړه مو پوښتنه کړې ده، باید د بایزید انصاري لومړی د نثري آثارو نوم یاد کړم چې هغه دا دي: خيرالبيان، حالنامه، صراط التوحيد، مقصودالموْمنين، فخرالطالبين، مكتوبات او نور. او د ده د نهصت د لارویانو او روښاني نهضت د شاعرانو نومونه او دیوانونه؛ لکه د علي محمد مخلص دیوان، د دولت لواني د اشعارو دیوان، د میرزاخان انصاري شعري کلام چې خلک ورته زیات عقیدت لري، د  ملا ارزاني خوېشکي، ابو بکر کندهاري، قادر داد او نورو نومونه. د روښانه دور د نثر او نظم کتابونه او نښېرونه یې موجود دي. دغو آثارو هغه وخت او هم اوس د خلکو د اذهانو په روښانولو کې زښت زیات اغیز کړی و، دا اغیز اوس هم شته، د مغل له دور وروسته د بریتانیا د استعمار په وړاندې د پښتنو مبارزې او بیا د پاچا خان د یووالي غوښتلو چیغه او اوس د وزیرستانیانو مبارزې د ظالمو پنجابیانو په وړاندې، ټولې بیلګې کیدای شي. خاصتاً مو چې د روښاني نهصت د ادبي نښیرونو یادونه کړې، ما یې نوم یاد کړ، لږ به یې د پښتو ادبیاتو په بډاینه هم څو ټکی وراضافه کړم:
۱. د روښانی نهضت له برکته د تصوف او عرفان پېچلو مسایلو او اصطلاحاتو په پراخه پیمانه پښتو ادب ته لاره وکړه، یا په بله وینا:عرفان د یو مسلک په توګه پښتو ادب ته راغی. ولسونه یې انساني کرامت، اخلاقو، یووالي، نیاومني، د ظلم په وړاندې پاڅون او نورو سیاسي او اجتماعي مسایلو ته له همدې طریقه ځیر کړل.
۲. د عربي او فارسي شاعرۍ زیاتره شکلي فورمونه؛ لکه: قطعه، رباعي، قصیده او نور پښتو ادب ته راننوتي او شاعرانو د عربي او فارسي ژبو د شاعرانو په څېر مردف دیوانونه جوړ کړل چې مایې مثالونه هم ورکړل.
۳.  په نثر لیکلو کې مسج نثر رواج شوی دی. چې دا برخه په خپله د پیر روښان مسکین د پیاوړي او نوښتګر قلم له برکته وه. 
۴. اخلاقي او او دیني مسایل په شعر او ادب کې زیات شول، خو د پښتو د کلاسیک ادب لکه د امیرکروړ یا د هوتکیانو د دور په پرتله  حماسي روحیه په کې یو څه کمزورې ده.
۵.  د روښاني دورې یو شمیر لیکوالو او شاعرانو باندې  د هندي کلتور اغېزې لیدل کېږي.
۶. په روښاني دور ادب باندې د عربي او دري ژبې اغېز شوی دی، د دې دورې لیکوالو او شاعرانو پخپله هم په عربي او فارسي ژبو اثار لیکلي او هم یې ژباړلې دي، بایزید انصاري خو خپل څو کتابونه په دري لیکلې دي.
روښاني تحریک د دین په ساحه کې هم نه هېریدونکي خدمتونه وکړل پښتنو ته یې د لومړي ځل لپاره د فقې علم او د اسلامي شریعت پورې اړوند مسایل په خپله ژبه بیان کړل. د وحدت الوجود پېچلې فلسفه د دغه تحریک په برکت پښتنو ته ور معرفي او عملي شوه، چې د ژبې، ادب او کلتور د پرمختیا لامل وګرځیده همدارنګه د عرفان مسلک او ارزښتونو ته په پاملرنه روښانیانو الفنامې لیکل په پښتو ادب کې پیل کړې.
په پښتو ادب کې د ملا ارزاني ملي شعور او د میرزاخان علمي او هنري تجربو خپلې اغېزې وشیندلې، مخلص، دولت، واصل او نورو روښاني شاعرانو د ادبي پانګې له مخې پښتو ژبه له نورو ژبو سره سیاله کړه، چې بیا وروسته ترې خوشحال بابا ملي شعور، عبدالرحمن بابا عرفان، عبدالحمید مومند او نورو پښتنو شاعرانو هنري ګټې ترلاسه کړې. د اخون دروېزه او پلویانو علمي او ادبي هڅې هم د روښاني غورځنګ سیوری، انعکاس او عکس العمل ښکاري، روښانیانو د اسلامي فرهنګ ژور مفاهیم او اصطلاحات پښتو نظم  او نثر ته ډالۍ کړل. په دې توګه پښتو ادب د اسلامي فرهنګ له یو فکري اړخ سره تړون پیدا کړ پښتو ادب په همدې پير کې د نظم یوه غټه  ذخیره وموندله  او نن چې کوم منظم اثار لرو ټول په همدې پېر او ادبي مکتب پورې اړه لري. 
روښاني نهضت چې د پښتنو په تاریخ او ادب کې خورا پیاوړی نهضت و، چې د     پردیو استعمارګرو قوتونو فیوډالي مغلو، پرضد یې د پښتنو د خپلواکۍ او ازادۍ لپاره په تُوره او قلم دواړو مبارزه کړې ده. پښتانه یې په هغه وخت کې د فیوډالي مغلو  پر ضد مبارزې ته چمتو کړي وو؛ دغه تحریک په پښتنو کې د لومړي ځل لپاره د یوې داسې ډلې بنسټ کېښود، چې له دین سره سره یې سیاست ته هم پاملرنه وکړه د دغه نهضت په برکت پښتنو کې سیاسي شعور پیدا شو خپل کورني او بهرني دښمنان یې وپېژندل او د هغو پر وړاندې یې مبارزه وکړه، د دغه نهضت د ماهیت په اړه بېلابېل نظریات ورکړل شوي، چې عرفاني، ملي او عوامي اړخونه لري.
مسعود: ویل شوې دي: چې د بایزید روشان له نوښتونو څخه په تصوف کې یو هم د ښځو فعاله ونډه او د باورونو او افکارو په خپرولو او وده ورکولو کې د دوی رول، د هغه د باور او اعتماد وړ وه. ځینې ښځې نه یوازې د روشانيه طریقت په تبلیغ، بیانولو او خپرولو کې فعالې وې، بلکې د سړیو سره په وسله ‌والو مبارزو کې یې هم ګډون درلود. یوه له دغو میرمنو څخه د بایزید روښان میرمن، «بی بی شمسو» وه، چې په ټولو سیاسي، ټولنیزو او نظامي مبارزو کې د بایزید روښان په څنګ کې وه، او د هغه له مړینې وروسته په سیاسي او نظامي چارو کې هغې د خپلو زامنو په لېوالتیا او مبارزه کې هم مهم او اغیزمن رول درلود. تاسو په دې تړاو څه لید لرئ؟
استاد دودیال: د بی بی شمسو زړورتیا، ملي ویښتیا ته ژمنې، د ښځو د حقوقو لپاره د مبارزې، ټولنیز عدالت او د دیني مقدساتو ساتنه کې د هغې له قربانۍ سترګې نشي پټېدای. د روښانیانو غورځنګ بې له شکه چې یو مبارز، عدالتخواه، ممتاز او د وخت له غوښتنو سره سم د ټینګار او بیداري غورځنګ و. د روښاني غورځنګ له نظره ښځې د  ټولنې  نیمایي برخه ده، چې زموږ میندې، لورګانې، میرمنې او خویندې دي. مېندې د راتلونکي نسل روزونکي دي او اسلام ورته پوره درناوی کړی، خوېندی هم  د درناوی وړ دي. دغه غورځنګ ښځو ته په ټولنیزو چارو کې د ګډون حق ورکړ. دا موضوع مخکې له دې متحجرو مذهبي فرقو ته د منلو وړ نه وه . په عنعنوي ډول له لرغوني آریانا بیا تر د اسلام تر راتګ پښتني ټولنه کې ښځو نارینه وو سره یو ځای د کور دننه او بهر کار کاو او ټولو چارو کې فعاله وې، خو د اسلام له راتګ وروسته یو شمیر افراطي ملایانو په ښځو بندیزونه ولګول. د ښخو حق ته  روښاني غورځنګ یو ځل بیا پاملرنه کړې وه؛ څومره چې روښاني غورځنګ د مغلو د سیاسي استبداد او ځبېښاک په ضد یو پاڅون و، همدمره هم د پردیو د زړو سننو او ميراثونو پر ضد د يوه نوښتګر جريان پۀ توګه د ښځو د پراخې انساني کتلې پۀ باب هم بې توپيره نۀ دي پاتې شوي، بلکې پۀ دې برخه کې ئې هم ډېر څرګند او روښانه دريځ درلود.د ده د مخالف( اخنددرویزه) له منفي تبلیغاتو په ډاګه جوتېږي چې بايزيد روښان پۀ پوره زړورتوب د ښځو د ازادۍ او د هغوی د درناوي پۀ برخه کې ګامونه اوچت کړي دي. د بايزيد روښان د سر سخته مخالف اخوند دروېزه پۀ دې برخه کې هم پر روښان او د هغۀ پۀ مريدانو متحجر او جاهلانه- قاتلانه تورونه لګوي. 
د اخوند دروېزه د خپل اوږد زهرجن تبیلغ په ترڅ کې پۀ ناخبره توګه وایي:  روښانيان يا بايزيد روښان ښځو ته د خلافت پۀ مرتبه قائل و. دا هغه مطلب دى چې د روښانيانو پۀ باب څو ځايه ويل شوي، خو د هغۀ مخالف ئې پۀ ناخبره توګه يادونه کوي. حال دا چې ښځو ته د دوی حق ورکول، آزادي وربخښل د پښتني اصلي کلتور او د اسلام مخالفه خبره نه ده.
لکه هغسې چې بایزید انصاري يو سنت شکنه او عصيانګر شخصيت و، د نورو ټولنیزو بدلونو او اصلاحاتو ترڅنګ؛ د ښځو د ازادۍ پلوى و. د ده په مريدانو او خلفاو کې ښځې هم شاملې وې او د ښځو د شمولېت نه یې مقصد دا و چې نورو ښخو ته د اصلاحاتو او د غلامۍ او کنیزۍ او مینځتوب له جغ څخه تبلیغ وکړي او له تورتم د راوتلو جرات ورکړي او د آزادۍ او پت او عزت درس ورکړي. دا د ټولنې د پرمختګ او اصلاحي پروګرام یوه ضروري برخه وه او وروسته له دې هم هره ټولنه کې د پام وړ ده. د روښانيانو پۀ سياسي، مذهبي او فرهنګي جريان کې ډېرې بیداره او منورې بیبیانې لکه «بي بي شمسو، بي بي علائي او بي بي کمال خاتون، بسۍ، روښاني او نورې وينو»، چې د روښانتیا، د استبداد او جهالت په وړاندې د مبارزې په لاره کې د هغو لۀ نقش څخه سترګې نشو پټولئ. په لنډ ډول د څو مشهورو روښاني مېرمنو يادونه کوو:
«بی بی شمسو» د بايزيد روښان مېرمن وه. کوم وخت چې پير روښان لۀ ګورګاني دولت سره خپلې مبارزې پېل کړې، بي بي شمسو لۀ بايزيد روښان سره پۀ ټولو مبارزو کې ملګرې وه. د هغې زياته استوګنه د هشنغر او ټوټې پۀ سيمه کې وه.د بايزيد روښان تر مرګ وروسته کله چې د اباسين پۀ غاړه د بي بي شمسو د زامنو او مغلي دولت د پلويانو تر منځ سختې جګړې وشوې، پۀ دغو جګړو کې د دغې زړورې او ریښتنې مبارزې درې زامن «شېخ عمر، خېر الدين او نور الدين» ووژل شول؛ نو دښمنانو د هغو سرونه او لاسونه پرې کړل او بي بي شمسو ته ئې راوړل چې د هغو اکر او معنويات پرې بدل کړي او د خلقو لۀ لمسونو لاس پر سر شي. بې بې شمسو هغه درې سره مچ او ښکول کړل او وې ويل:
“پۀ تاسو دې رحمت وي چې ثابت قدم پاتې شوئ او د حق پۀ لاره کې مو سرونه ورکړل” دا وخت د زامنو شهادت د هغې د مبارزې عزم کمزوری نۀ کړ، بلکې څۀ وخت چې جلال الدين روښاني تېراه ته راغى نو بي بي شمسو ئې هم لۀ ځانه سره راوستله او د هند د ګورګاني دولت پر ضد به یې خلق مبارزې ته لا زیات دوام ورکړ.
د دغه غورځنګ بله زړوره مبارزه مېرمن «علائي روښانۍ» د جلال الدين روښاني لور او د پير روښان لمسۍ او د احداد چې د جلال الدين د مشر ورور شېخ عمر زوى و، مېرمن وه. دې هم د روښانيانو پۀ لښکرو کې د هند لۀ ګورګاني دولت سره ډېرې جګړې کړې وې او وروسته تر هغه چې احداد مړ شو او جګړه ختمه شوه نو د هندوستان ګورګاني باچا دا مېرمن د هغې لۀ ورور او نورو خپلوانو سره هندوستان ته بوتله. وایي چې مېرمن علائي وصيت کړى و چې “کۀ زۀ مړه شوم نو زما مړى تيراه ته يوسئ او د احداد تر څنګه مې ښخه کړئ.”حالنامه ليکي چې: مېرمن علائي ډېره پوهه او عالمه ښځه وه. د خېر البيان او مقصود المؤمنين کتابونه ئې پۀ مانا سره لوستلي وو. علائي پۀ سخيٰ مشهوره وه او پر غريبو خلکو ئې ډېره مهرباني درلوده. مېرمن علائي د جګړې او مبارزې په وخت کې خپل مېړۀ احداد او خپل زوی عبدالقادر ته ګټورې مشورې ورکولې. دغه راز د روښاني مېرمنو پېروانو او د هغو د نقش په باب حالنامې او نورو اصلي متونو زيات واقعيتونه ثبت کړي دي. وائي چې کله د روښاني غورځنګ مخالفينو د احداد کور کلابند کړ، په کلا کې يواځې د احداد يوه لور پاتې وه، هغه د دې لپاره چې دښمنانو ته ژوندۍ تسليمه نشي، ځان یې له ديوال نه وغورځاوه او شهیده شوه. په روښاني اعتقاد باندې د ټينګار يوه بله ښځمنه څرګنده بېلګه “بسۍ” نومې روښاني مېرمن ده. چې کله د روښانيانو لوى لښکر د جلال الدين اکبر په لاس کښېوت، يوه ورځ یې ټول راوايستل او له هر يوه یې پوښتنه کوله چې څوک یې؟ اخر «بسۍ بي بي» ته وار راغی، له هغې څخه یې د شهرت پوښتنه وکړه، هغې ورته وویل زه روښانۍ یم. بیا ورڅخه وپوښتل قوم او قبیله دې څه ده؟ هغې په زړورتیا ورته وویلی : قوم او قبیله مې روښاني ده بل قوم نه لرم. دې جرات او ځوابونو جلال الدین حیران کړ او شاباس یې ورته ووایه. نو دې نهضت داسې باتور اتلان لرل چې ټول یې شجاعت ته  حیران کېدل.
روښاني مېرمنو لۀ نارينو سره يو ځاى په مذهبي غونډو او مجلسونو کې برخه اخیسته، د خېر البيان او مقصود المؤمنين اورېدو ته یې غوږ اېښوده او خپله یې هم په وعظ او تبليغ کې برخه درلوده.
د دغې مبارزې او روښانه دورې له تاریخي پېښو څخه جوتېږي چې روښاني غورځنګ د ښځو د ونډې پۀ باب اصلاحي او نسبتاً ريفورمستيک چلند کاوه. دغه چلند د تېر په نسبت او د ټولنې د لاسبرې فضا، عنعنوي قوانينو پر ضد يو سر غړاوى و، لکه هغسې چې په مجموع کې دا غورځنګ یو پاڅون او انقلاب و، نه هېروو چې  د روښانيانو په غورځنګ کې ښځې د مذهبي دريځ لۀ مخې د تحرک او بدلون په حال کې وې. ښځې د خليفه مقام تر لاسه کولای شو او نورې ښځې یې هم دعوت کولاى شوې. پر دې اساس روښاني غورځنک یو ډوګماتيک او تنګ نظر غورځنګ نه و، بلکې یو آزادي بخښونکی حرکت و چې یوه ځانګړتیا یې دښځو د حقوقو د تساوي په برخه کې اصلاحات وو.
لکه چې لږ مخکې وویل شول؛ دغه غورځنګ او په خپله بایزید انصاري ښځې د ټولنې نیمه برخه بلله او د دوی رول یې مهم ګاڼه. نه یواځې بی بی شمسو بلکې آن تر بی بی علایی پورې، ډېرو ښځو د دغه غورځنګ آرمانونه وپالل او آن سرونه یې په دې لاره کې بایلل. دوی هره یوه د مقاومت او د ښځو د مبارزې بیلګې دي، په همدې خاطر د افغانستان دولت د دوی په نومونو ځینې مهم علمی او فرهنګي مرکزونه نومولي وو، لکه په ننګرهار کې د بی بی علایي نامتو د نجونو لیسه او نور. دا هم باید هېره نه کړو چې له روښاني غورځنګ څخه پرته هم؛ ډېرو ښځو د ټولنیز عدالت، خپلواکۍ، ادب او فرهنګي تعالي په لاره کې ویاړلې کارنامې را پاتې دي. دا مثالونه له روښاني غورځنګ مخکې او بیا وروسته له هغه، لکه «نازو انا، زرغونه انا، رخشانه، بی بی نیکبخته، ملاله» او ډېر نور یادولای شو. دوی هره یوه د بی بی شمسو په اندازه د درناوی وړ دي. دا چې له انګریزي استعمار څخه د خپلواکۍ د بېرته دګټلو د غزاګانو تر مهاله د ملالۍ په شان پېغلې سنګر ته  ووتلې، دا چې د ملکه ثریا، زینب، کبرا نورزایی... په شان لایقې طبیبانې او وزیرانې وروزل شوې او د جنرال سهیلا صدیق په شان منورې ښځې را میدان ته شوې، دا چې په پوهنتونو او معارف کې د معصومې وردک او مېرمن سراج په شان لایق کادرونه مو وموندل او آن د علومو د اکاډمۍ او لویو موسسو په راس کې یې د رهبریت او مدیریت دندې پرمخ یووړې، د هنر او ادب ډګر کې خویندې وځلیدې،  دا ټول هغه جسارت او خپل حق خپلول و چې روښاني غورځنګ القا کړي وو او راتلونکو منورو ښځو ته الګو شو.  
مسعود: ګران دودیال صاحب هیله ده چې د بایزید روښان او د ده د پیروانو او  دمُریدانو مذهبي، علمي ادبي او فرهنګي نښیرونه(اثار)‎ په روښاني غورځنګ کې او د نامتو او پیاوړو غړو نومونه چې د مذهبي، ادبي، علمي، صوفیانه او عرفاني عقایدو او افکارو په بیانولو، څرګندونو او لیږدولو کې یې بنسټیز، ګتور او اغیزمن رول او نقش درلود راته په ګوته کړئ؟
استاد دودیال: یقیناً چې  روښاني نهضت نه یوازې د خپلواکۍ غوښتنې او استبداد ضد مبارزه کړې وه، بلکې ژبې او ادب ته یې هم کار کړی و.د نورو ژبو(دري، عربي او پنجابي) ترڅنګ یې  پښتو ادب کې یې د یو منظم تصوفي طریقت بنسټ کېښود، مسجع ادبي نثر یې رامنځ ته کړ. نه یواځې پیر بایزید روښان په نظم او نثر ښکلي، روښانه کوونکي، روزنیز، عاطفي، اخلاقي او ادبي اثار ولیکل چې د پښتو ژبې پانګه یې بډایه کړه بلکې د دغه ِغورځنګ نورو پیروانو هم ادب ته کار وکړ او ښکلي نښېرونه یی راپاتې دي. 
تاسو د پوښتنې یوه برخه کې د روښاني غورځنګ د پیاوړو لیکوالو نومونه غوښتي چې په ځواب کې د «ملا ارزاني خوېشکي، علي محمد مخلص، دولت لواڼی، ابو بکر کندهاري، میرزاخان انصاري، قادر داد» او نورو نومونه روښانه او نښېرونه یې موجود دي. 
دغه ادبي ښوونځی د لسمې هجري پېړۍ په دوهمه نیمایي کې رامنځته شوه. هدف یې ټولنیزه اصلاح، له مغلو سره د خپلواکۍ او د استبداد په وړاندې مبارزه، عدالت، ملي یووالي او ترقي وه. په لیکنه او ادب کې یې یوه ځانګړې لاره او سبک رامنځته کړی و، دغه سبک وروسته ډېر پلویان وموندل، چې اوس د روښاني تصوفي سبک په نوم یادیږي. د قلم، تصوف، عرفان او ادب میدان کې د دوی په زړه پورې کارنامې او فعالیتونه زموږ له فرهنګي او ملي افتخاراتو او ویاړونو څخه ګڼل کېږي. دوی د پښتو ژبې د الفبې له تورو، معیاري لیکدود څخه نیولې تر خوږو او روزنیزو، اخلاقي او له ښکلا ډکو دیوانونو پورې او بیا د ادبي نثر کتابونو پورې یوه لویه پانګه را پریښې، چې پښتو لا نن هم ورباندې بډایه ده. روښاني غورځنګ له تاریخي او ادواري پلوه تر یوه وخته د(روښاني ادبي غورځنګ) په توګه د یو ځانګړي فکر استازیتوب کاوه، خو ډېر ژر پښتنو شاعرانو دغه فکر په رنګارنګې ښکلی کړ، له عرفان سره د ملي غوښتنو او ارزښتونو ګډول، د استبداد په وړاندې کرکه، عدالت ستاینه، اخلاق او ښخو ته اجتماعي مسایلو کې ونډه ورکول د روښاني غورځنګ او لیکوالو یوه پر ځای شعوري هڅه وه. د بیلګې په توګه ملا ارزاني ځانته د پښتون او افغان خطاب کړی او خپله ملي ژبه( پښتو) باندې لیک او وینا، د میرزاخان انصاري د خیبر په ځان انتسابول او په دی انتساب ویاړ او خوښي او پسې د نورو روښاني شاعرانو له خوا د ملي ارزښتونو بدرګه هغه منځپانګه شوه، چې وروسته نورو پښتنو شاعرانو هم وځلوله. د دې ځانګړي ملي شعور وړانګې د پښتو شاعرۍ لپاره د یوه ادبي ښوونځي په توګه یو غوره فرهنګي میراث شو چې بنسټګر یې روښاني ادبي غورځنګ دی.
مسعود: څیړونکي وایي:
(( .... بایزید روښان د روښانیانو د فکري او تصوفي مکتب او غورځنګ بنسټ ایښودونکی دی. دی د شور و شوق، وجد او حال خاوند صوفي دی. سماع یې دود کړه، موسیقي ته یې پاملرنه وکړه او د منظومو او منثورو نښیرونو(اثارو) له لارې یې خپل مقاصد، موخې او اهداف، اندونه او افکار او عقاید بیان کړل...)). ګران دودیال صاحب تاسو د بایزید روښان دا نوښتونه او په تیره بیا هغه ستر او سنت شکنه فرهنګي چوپړ او خدمت چې د سماع او سرود په دودولو یې موسیقۍ ته لاره پرانیستې ده، څه ډول ارزوئ؟
استا دودیال: بایزید روښان دې ته ښه ځیر وو چې پښتني ټولنه هر اړخیز بدلون ته اړتیا لري. بدلون پرته له نوښت نا ممکن و. بایزید روښان په دقت سره دا نوښتونه وکړل، متاسفانه د ده لاره بې اغزو نه وه. د دغو نوښتونو په وړاندې د درویزه په شان یو څو کسانو تبلیغ کاوه. یعنی د ده سنت شکني او نوښت بې ستونزو نه و، خو تر ډېره ښه بریالی روان وو او په پښتني ټولنه یې ژور اغیز وکړ. موږ ګورو چې پښتنو له پخوا موسیقۍ سره مینه لرله او آن دا چې رباب د پښتنو خاص ساز او آله وه. روښاني دوره کې هم پښتانه له موسیقۍ  محروم نه شول. پښتانه ژوندي او سرشار خلک دي، ژوندۍ روحیه لري. موسیقي خوښوي، دغرو په تړو کې د شپونکي شپیلۍ له پېړیو اورېدل شوې ده او د ګډا ځانګړی ډول(اتڼ) یې نړیوال نوم لري، چې دې وروستیو کې یونسکو د فرهنګي میراث په توګه ومانه او رباب خو پرته د پښتنو له سیمو نوره نړۍ کې بیخي شته نه.
په هر ترتیب؛ مهمه دا وه چې بایزید انصاري تر هرڅه د مخه د خپلو خلکو ملي مرام مخې ته ایښی و، نو مجبور و چې د دوی عواطف، روحیات، فطري علایق او ذوق په نظر کې ونیسي. پښتني ټولنې له لرغونو وختونو موسیقۍ سره مینه لرله، د خوشحالیو په ورځ به یې موسیقي او اتڼ و. بایزید روښان هم لکه د نورو انسانانو په شان احساس او عواطف لرل، نو خامخا د ترنم، موزون او ښکلي غږ او وزن او قافیې په رموزونو خبر و او ورڅخه اغیزمن و.
موسیقي یا سماع زیاترو طریقو کې شته. سماع د وجد وسیله ده. موسيقي په انسان اثر كوي، د موسیقي په اورېدو آن ماشوم ورته غبرګون ښيي. صوفیان خو د عارفانه موسیقي په اورېدو كله په خپل وجود كې ناڅي او كله هم له خپل ځانه رابهرشي لاسونه او پښې وخوځوي، چې څوك يې هنر او څوك یې سماع بولي. چا ترې وسيله جوړه كړې ده او څوك يې له هدف نه پرته یوه بېځایه بوختیا بولي.. صوفییانه موسیقي ته په عارفانه اصطلاح كې سماع وایي دا هغه حالت ته وايي، چې پر عاطفي هيجاناتو او دننني شور او وجد سره عارف ته لاس وركوي او هغه لاس غورځونې او پاېكوبۍ ته رسوي. دغه لاس غورځونې په ښكاره د نڅا په ډول دي، چې له همدې امله ځينې دیني علما سماع د اسلامي شريعت خلاف بولي. په قاموسونو كې سماع د وجد، سرور، پاېكوبۍ او لاس غورځونې په مانا راغلې ده.
نو بایزید مسکین چې هم پښتون وو او د پښتني فطرت له مخې یې هنر خټه کې اغږل شوی وو، له بلې خوا صوفي وو، نو آن دا چې د ده د وړکتوب حالات ښيي چې لکه د نورو ماشومانو په شان یې  موسیقي خوښه وه. په حالنامه كې د بايزيد انصار يا پيرروښان(۹۲۵-۹۸۶هجري) د شور، شوق، سوز، وجد او جذبې حالتونه د هغه د ماشومتوب له زمانې څخه بيان شوي دي. په حالنامه كې د پيرروښان د ماشومتوب يوه كيسه داسې بيانيږي:
(يوه ورځ د يوه واده په مجلس كې يو زلمى په وجد كې راغى، ساز سرود غږېده، د پير دستګیرحضرت بايزيدانصار جذبې راوپارېدلې او په وجد كې راغى. خواجه اسماعيل ته يې ووېل: (په زړۀ كې مې جذبه پېدا شوې ده، زړۀ مې غواړي، چې وناڅم، خو له پلاره مې ويرېږم، هسې نۀ چې بده وګڼي. خواجه اسماعيل د پير دستګيرحضرت بايزيد روښان (رح)په حال باندې خبر و، د هغه پلار عبدالله ته ووېل، هغه په غوسه شو ويې وېل: زمونږ په سیمه كې تر اوسه پورې چا نۀ دي نڅلي، زه به بايزيد هېڅكله پرى نه ږدم، چې وناڅي). موسيقي غږېده او په پير دستګير باندې جذبه غالبېده. بالاخره يې له پلار څخه بخښنه وغوښته او ويې وېل: په ما باندې جذبه غالبه شوې ده، ځان نۀ شم نيولى. پير دستګير حضرت بايزيد انصار پاڅېد او په مجلس كې په نڅا شو.)
پيرروښان د موسيقۍ په وجه مجذوب شو شور او شوق پكې پېدا شو، په خپل ذات كې غرق شو، په كاېناتو كې غرق شو، ژوند يې وموند مرګ ورته تم او ځیر شو، الهام ورته وشو، خېرالبيان يې وليكه،حالنامه يې وليكله، مقصودالمومنين يې وليكه، خلك يې له تيارو نه راووېستل، رهبرشو، ژوند يې وموند، ژوند يې خوځنده کړ، آزاد او خپلواک یې کړ، معنویت یې ورباخښه، ټول یې پتمن ژوند ته راوبلل او آرماني نړۍ یې انځور کړه.
بایزید د انسان دا فطري ځانګړنه درک کړې وه، د قوم ذوق ور معلوم و، د عاطفې پلوی و، هنر ته ېې درناوی درلود، د طبیعت په راز پوه و، نو ځکه یې موسیقي په انسان لوروله او خنډ یې نشو. دا د ده یو انساني عالي درک و. نو په دې توګه؛ بایزید انصاري د خپل غورځنګ د پرمخ بیولو او هر اړخیزه مبارزې په ترڅ کې د ژبې مسئله، موسیقي، تعلیم، له ښکېلاک څخه خلاصون، د ژؤند په چارو کې د ښځو ګډون او آن پولادي یووالی پام کې نیولی وو. د بایزید انصاري نوم او د ده غورځنګ او دغه غورځنک ته د ولسونو درناوی به هیر نشي. روښاني غورځنک یو بشپړ او څو اړخیز غورځنګ و.
مسعود: ویل کېږي، چې بایزید روښان په داسې عصر کې ژوند کاوه چې له منځنۍ آسیا څخه تر هندوستان پورې ټولې سیمې د مغولو تر واک او اشغال لاندې وئ. هغهٔ د خپلو خلکو پر وړاندې د دوی تېری او ظلمونه په سترګو لیدلي وو. هغهٔ په هندوستان کې د پشتنو د لویوالي او عظمت د سقوط او له منځه تللو شاهد وو. ګران استاد دودیال صاحب، تاسو د بایزید روښان د څو اړخیز شخصیت د ګټورو او اغېزمنو خدمتونو او چوپړ سره سره، د هغه سره د مخالفینو د مخالفت اصلي رېښې، دک و دلیل او لاملونه څنګه ارزوئ؟
استاد دودیال: قدرمن او معزز اینجنیر صاحب ستاسو دا پوښتنه ډېره جامع ده، که اجازه مو وي، نو د پیر روښان له پېژندنې به پیل وکړو، وروسته به د هغه وخت په حالاتو او شرایطو او بیا به یې په اغیزمنو خدمتونو او د مخالفت په اصلي ریښې لنډې خبرې وکړو.
پير روښان، چې په ميا صاحب روښان، بايزيد انصاري او ځینو آثارو کې په بايزيد مسكين مشهور و، د عبدالله زوى او د شېخ محمد لمسى و. بایزید مسکین (۱۵۲۵)سپوږمیز چې له (۹۳۱ل)، کال سره  برابر و، د پنجاب په جلندر نومې سیمې کې د اورمړو د كلي یوه حاشیوي کوچني کلي (بركي) کې په يوې متوسطې كورنۍ كې دې نړۍ ته سترګې پرانستې. دوی په قوم اورمړ و. اورمړ په نورو سیمو کې هم خواره واره دي. کله چې د بایزید کورنۍ په پنجاب کې د ناوړه شرایطو، ستونزو او ظلم له امله له پنجابه راووتل او له اوږدو سفرونو او لالهاندیو وروسته وزیرستان ته را کډه او هلته میشت شول، نو کانیګورم یې د ژوند لپاره غوره کړ. دغه كورنۍ (اورمړ) تر اوسه پورې د وزيرستان په كانيګورم كې استوګنه لري. دوی په پښتو او اورمړي ژبه خبرې كوي او هم يو شمېر يې د لوګر ولايت په (بركي برك) كې ژوند كوي، ژبه يې هم اورمړي ده. داسې یو اټکل شته چې د برکي برک په نوم کې د (برکي) ټکی د اورمړو د اوسیدو هغه سیمه به وي چې د پېښور او کشمیر ترمنځ علاقو کې پرته او یو وخت دوی پکې اوسېدل. پښتو او اورمړ ژبه ډېره سره نږدې او اورمړ قوم له کلتوري پلوه پښتنو سره بیخي یو شان او ګډ دي. د بایزید کورنۍ لومړی د هند په لوري ولاړل. دا هغه وخت و چې په دې ټوله سیمه مغل واکمن او د پښتنو د سلطنت دوره له ماتې سره مخامخ شوې وه. 
بايزيد له خپل تره شېخ خدا داد او خپلې مور سره په  ۱۵۳۰سپوږمیز کال چې بایزید پنځه کلن و،  له هند څخه د وزیرستان كانيګرم ته راغى او په دې سيمه كې يې ژوند اختيار كړ. په دې سیمه کې د مغل پوځ او ظلم ډیر محسوس نه و. بايزيد د خپل كوچنيوالي زياته موده خپل تره خدا داد سره تېره كړې ده.
په ماشومتوب کې یې  خپلې لومړنۍ زده كړې له خپل پلار او د هغه د شاګردانو خليفه ملا پاينده او ملا سليمان كالنجري په مرسته سر ته رسولې دي او نورې زده كړې يې د كورنيو ستونزو له كبله سر ته ونه شواى رسولى، خو بيا یې هم د روحانيت او پوهې په چاپېريال كې پالنه او وروزنه وشوه. کوچنیتوب یې په خواریو او بیوزلۍ کې تېر شو، د ځوانۍ په وخت كې هم له ډېرو اقتصادي ستونزو سره مخامخ شوى، ځان يې د سوداګرو له كاروان سره يو ځاى كړى او د اسونو په خرڅولو او رانيولو يې لاس پورې كړ، د اسونو پېرودلو او رانيولو په خاطر يې ډېر عمر په سمرقند كې تېر كړ او له هغه ځايه څخه بېرته پنجاب ته راغى، څه موده يې پنجاب کې ژوند وکړ، خو ټول وخت یې د مُغل ظلم لیده او هره ورځ یې د بیعدالتي او خانانو- حاکمانو د ظلم په زغملو تېره كړې ده. په همدې وخت كې يې د اسماعليه پيروانو له ملا سليمان سره ليدنه وشوه، چې دغې ليدنې ورباندې پوره اغېزه وكړ او په راتلونكي كې يې د روښانيانو تحريك ته د ده پوره پاملرنه را وګرځوله. ده تصوف او صوفیانو تواضع، صبر، دنیاو هیلې، له ظلم څخه کرکه ولیده، نو د تصوف له مسلك سره یې پوره مينه پیدا شوه، هڅه يې پیل کړه، چې دغې مرتبې ته د رسېدو په خاطر يو كامل پير پيدا كړي. نور یې څوک نه پېژندل، ترټول ورته نږدې کس، د ده خپل تره خواجه اسمعیل و. خواجه اسمعیل نور مُریدان هم لرل.
كله چې بايزيد د خپل تربور خواجه اسماعيل څخه لاسنيوى وكړ، پلار يې د خپل زوى په دغه عمل خوښ نه شو، دا ځكه چې پلار يې په نظر كې لرل، چې بايزيد د شېخ بهاوالدين ذكريا مُريد شي؛ خو بايزيد د خپل تصميم څخه وانه وښت.
كله چې بايزيد د تصوف د طریقت او حقیقت له مرحلو (منازلو) وروسته د قربت او وصلت درجې ته رسېدلى و؛ نو خپل پلار او ورور (يعقوب) يې له قاضيتوب او رشوت څخه منع كول؛ نو هماغه وو، چې دده او د كورنۍ تر منځ فكري تضاد او مخالفت لا پسې څرګند شو. البته له حقیقت تر معرفت او بیا په دې کې تر قربت زښت زیات روحاني مزل، د څلو زغمل، ریاضت او عبادات ترسره کول دي. قربت او وصلت د روحانیت او عرفان لوړ درجات دي، روښان دا ټول په بریالیتوب تېر او بشپړ کړي وو. بایزید د قاضي بیعدالتي ونشوه زغملای او دې ته چمتو شو چې د خپلوي سره سره ځان ورڅخه لرې کړي، نو خپلې کورنۍ سره بیرته کانیګورم ته راغی.
كله چې بايزيد له خپلې مېرمنې او كوچني زوى (عُمر) سره خپل دپینځه کلنۍ د عُمر او د ماشومتوب د دوران كلي یعنی كانيګُرم ته راستون شو؛ نو له خپل پلار او خپلوانو سره يې په مناقشو لاس پورې كړ، چې د دغو مناقشو په ترڅ كې د دوى تر منځ د اختلاف څپې لا پسې تېرې شوې. د تصوف څیلو، ریاضت او روحاني پاکي له ده څخه د هر ډول غیرعادلانه، غیر زاهدانه او بیباکانه کړو- وړو زغم اخیستی و، لا د دې ډول اعمالو په وړاندې یې د ټینګار او مبارزې ملا وتړله. هماغه وو، چې بايزيد خپل تبليغ له خپل كلي څخه پيل كړ؛ خو د مبارزې او تبليغ په لومړيو كلونو كې له سختو مخالفتونو سره مخامخ شو، په پاى كې دې ته مجبور شو، چې له خپل كلي څخه بلې خوا ته ولاړ شي. ده ته تر ټول مناسب ځای ننګرهار ښکاره شو، چې ننګرهار ته راغى، د خپل یو آشنا، سلطان احمد مومند كره دېره شو. ننګرهار کې له میشت کیدو وروسته یې د عباداتو، دینی وعظ او لارښوونو ترڅنګ، د خپل مسلك (تصوف) په اړه خلکو  ته تبليغ پیل کړ. د ده تبلیغ په خلکو ښه اغیزه وکړه او خلکو په مینه ورته غوږ نیوه، ځکه د ده ټولې خبرې د باعزته ژوند، کار او زحمت، پاکي او عدالت په اړه وې. کله یې چې سیمه کې خلک په خبرو روښانه کړل، د نورو سیمو په فکر کې شو او غوښتل یې ډېر ولسونه خپلې لارې ته را دعوت کړي، نو له ننګرهار څخه د جنوب په لوري ولاړ.
لکه څرنګه چې تاسو خپلې پوښتنې کې ویلي دي، ریښتیا هم بایزید روښان په خپل وړکتوب کې لیدلي او اوریدلي و، چې  په هندوستان کې د پښتنو د عادلانه او اسلامي سلطنت یوه روښانه دوره وه، خو د پښتنو د لویوالي او عظمت دا دوره د مُغل د قدرت غوښتلو او یو شمیر پښتنو د بیغورۍ له امله  سقوط او له منځه ولاړه. د مغلو په واکمن کېدو سره، هندوستان او په تېره پنجاب کې اسلامي ارزښتونه هم د تت کېدو په لوري روان شول. وروسته له همدې بدمرغیو بایزید انصاري  د پراخه ولسونو په وړاندې د مغول د ظلم او بیعدالتۍ شاهد وو، نو د ظلم په وړاندې یې د مبارزې هوډ نور هم کلک شو.
پير روښان د تيرا سیمه د خپل غورځنګ مركز وټاكه او په لږه موده كې يې ډېر زيات د خپل نظر پلويان وموندل، كله چې بایزیدروښان(مسکین) خپل دريځ او نفوذ په ټولنه كې درك كړ او په دې پوه شو، چې د مبارزې په سنګر كې يوازې نه دى؛ نو د خپلو خلکو او فکري دښمنانو (مغولو) پر ضد يې د خپل هېواد خپلواكي په ډاګه اعلان كړه، دا هغه وخت و، چې جلال الدين اكبر په هند او كابل كې داسې لارې چارې لټولې، چې له يوې خوا خپل قدرت ټينګ كړي او له بلې خوا افغانان داسې سره پخپلو منځو كې ونښلوي، چې هېڅكله د يو والي او ازادۍ فكر ورته پيدا نه شي، اكبر دغه هدف ته د رسېدو په خاطر (زر، زور، دوکه او مذهب) د ځان ملګري كړل. خلکو لیدل چې د لویدیانو او پښتنو د واک پر مهال اسلامي او عقیدوي ارزښتونه، ټولنیز عدالت او ودانیز کارونه ښه روان وو، خو مغلو له یوه سره عیش، مغازلې، تجمل، پرغریبو باندې ظلم او د ماڼیو ژوند ته مخه کړه. 
د مغلو واکمنو د خپلې عیاشي د بزمونو د دوام په خاطر مادیات دوست ملایان د ځان ملګري كړل. دغه تېر وتي ملایان د مُغلو د لاس آله شول او د اسلام په جامه كي یې پښتانه د عیاش او عاشق پېشه اكبر اطاعت ته رابلل.  د دغه كار د ترسره كولو په خاطر يې یو څو پیران هم وګومارل ؛یو یې د مُغل په نیرنګ او وعده دوکه شوی سیدعلي ترمذي او بل یې په غلطه تحریک شوی اخوند درویزه وو. سيد علي ترمذي یې د هندوستان له علاقو پښتونخوا ته ولېږه، په ناپوهي او د بُخل او رقابت د انګیزې له مخې یې د روښانیت او خپلواکي په ضد خبرې کولې. که د سیدعلي او اخوند درویزه مخالفت یواځې شرعي وای، خو یوه لار، اما دوی د شرعې له نظره ورهاخوا، د پیرروښان مدني، ملي او د خپلواکۍ غوښتنې داعیه ننګوله او دا کار یې د مغلو ژرندې ته اوبه ورخوشې کول و. پیرروښان یو مسکین فقیر ملي رهبر و چې قوم یې د مِغل له استبداد او له تیاره څخه ژغوره، نیکیو ته لار ورښوده او د دوی دنیایي او اخروي سرخرویي یې غوښتله. ولس د پیرروښان(بایزید انصاري) پلوي و،  د مُغلو د ټولو  هلو- ځلو سره سره، خيبر او اټك د ګورګاني مُغولو لپاره د سترګو اغزی وو، دا ځكه، چې د دغو سيمو خلكو تل د ډيلي مغولو پر ضد مبارزې جاري ساتلې؛ نو دغو سيمو ته د سياسي مقصد په خاطر د سيد علي ترمذي راتګ اړين و، د ګورګاني مغولو ايجنټانو غوښتل په دغو سيمو كې د دين او روحانيت له لارې د ډيلي د دربار مخالفان بدنام او ناكام كړي او د دغو سيمو خلك د ډيلي د دربار اطاعت ته راوګرځوي. د ډیلی او پنجاب برخلاف، د سند له دریاب را دېخوا د آزادۍ ولوله په جوش وه او د مغلو انقیاد یې په آسانه نه مانه، د مغلو د واکمنۍ سره سره، دوی په زړه کې د مغل ضد و، خو تر دې وخته یې لا زور ورسره نه رسیده.
قدرمن او منلی اینجنیز صاحب تاسو خپله دغه پوښتنه کې د بایزید انصاري  څو اړخیزه شخصیت ته اشاره کړې ده.
بلې ! بیخی سمه ده. بایزید انصاري، یا نامتو پیر روښان او په ولسونو کې د بایزید مسکین په نوم مشهور او محبوب مبارز، هم روحاني مشر و، هم د ادب او قلم مخکښ او نوښتګر، هم د مغلو په وړاندې سیاسي مبارز او هم د ملي وحدت غوښتونکی قاید و. 
بایزید مسکین (انصاري) د خپلې مبارزې په ستونزمنه لاره کې لومړی ورو ورو د يو سياسي، ادبي او مذهبي مشر په توګه تبارز وموند او ورپسې د  ملي غورځنګ پر مخ بيوونكى او ورسره د ادبي مكتب بنسټ اېښودونكى شو. ستاسو له پوښتنې سره سم ریښتیا هم بایزید یو څو اړخیزه څېره وه او په دې ټولو اړخونو کې بریالی هم و.
 څرنګه، چې هر ملي نهضت د مختلفو عواملو زېږنده وي، نو كله چې مونږ په پير روښان او د ده  د ژوند، مبارې او غورځنګ په اړه خبرې کوو او ستاسو له پوښتنې سره سم، د روښانیانو د اغیز په تړاو څه ويل غواړو؛ نو د دغو پوښتنو سره مخامخ كېږو، چې بايزيد په څه راز محيط او ماحول كې ژوند كاوه او هغه عوامل، چې دى يې ميدان ته راوست او د ده د تحريك موجب شو څه شى و؟  نو ستاسو د پوښتنې په ځواب کې به د هغه وخت  د اجتماعي، اقتصادي او سياسي عواملو په رڼا كې د پير روښان غورځنګ په لنډ ډول ولیکم.
په مجموع کې د ښکیلاک او ځبېښاک، د خان، حاکم او فیوډال دحاکمیت تاريخ د قهر او غضب او وينو بهولو او د انسانانو د وژلو او پنا كولو په ډېرو ويرجنو پېښو لړلى دى؛ مګر ظلم، تجاوز، تالا او تېرى تل په مظلومو خلكو كې مبارزین، ملي افکار، د ټینګار او جدوجهد قهرمانان پيدا كوي او تالا شوې ويرژړلې ډله د هر تېري په مقابل كې خپله كركه څرګنده او عملاً یې په هر ډول ممکنه لارو- چارو یې د ژغورنې حل راباسي، چې يو شكل يې د تاريخي اتلانو او ملي مېړونو راڅرګندېدل او د خلكو ډله ييز غورځنګونه دي. داسې اتلان كله كله له وګړنۍ ډلې، مظلومو او استثمار شويو انسانانو، د ويرجنو احساساتو او د ناورين وهليو وګړو خوږمنو جذباتو ښكارندوى او خواخوږي سره له نورو ډلو څخه را میدان ته کیږي او د دوى د خلاصون لپاره لارښوونه او مشرتوب كوي او كله كله د سربازي او اتلتوب چارې هم ترسره كوي. د همدې تجربې، د همدې مجبوریت او د همدې قانومندي  او عامې قاعدې له مخې د تاریخ جبر او د ټولنې د مظلومیت غږ، بایزید مسکین د مادیت پرستي، بیعدالتي او ظلم په وړاندې د مبارزو مخکښ کړ.
د بایزید روښان غورځنګ په لسمې او يوولسمې پېړۍ کې د پښتنو د مظلومانه ژوند ناجي شو، دا په داسې حال کې چې پښتنو(لودیانو) یوه عادلانه، اسلامي، روښانه او مترفي واکمني لرله، خو ښکیلاکګر مغل د خپلو نیکونو(چنګیز او هلاکو) په دود دا سلنطت ختم او د عیاشي او ماڼیو له تجمل ډک حاکمیت یې ټینګ کړ. دلته خبره یواځې د اسلام د مبارکو احکامو نده، بلکې ملي ژغورنه هم مطرح ده. ستاسو د پوښتنې په ځواب کې دا هم باید ووایو چې روښاني نهضت له منځنۍ آسیا څخه تر هندوستان پورې ټولې سیمې د مغولو په وړاندې بېداره او دغو ولسونو ته یې د آزادۍ، آبادي، عدالت، رڼایي او مبارزې درس ورکړ.
په دې توګه د یو سیاسي او تولنیز معقول دلیل، ضرورت او منطق له مخې روښاني فکر او فکري لاره تر ډېرو کلونو روښانه وه، آن دا چې دا دی څلور نیمه سوه کاله وروسته یو ځل بیا د پنجاب د نظامي استبداد په وړاندی را ژوندۍ  شوه. 
د چنګیز د اولاد او د عیاش مُغلي حاکمیت په  تیاره او له ظلمت ډکو کلونو كې بايزيد روښان، د ده كورنۍ، پيروان او يو شمېر نورو معاصرينو یې  د هېواد د خپلواكۍ او ملي واكمنۍ د تر لاسه كولو په خاطر د وطنپالنې د پاك احساس له مخې نه ستړي كېدونكې مبارزې وكړې، په دې لاره كې يې خپل سرونه قربان كړي او له بلې خوا د تصوف او مذهب په تبلیغ سره يې  پښتانه د زُهد، پاکي، صداقت، عدالت او د خپلواكۍ په روحيه روزلي او هم يې په پښتو ادبياتو كې د خپلو خلكو د ويښولو په خاطر له ارزښت څخه ډكه پانګه زياته كړې ده.  دري، پښتو او اردو ژبې ته مو د دوی د خدمتونو بیلګې ستاسې د یوې بلې پوښتنې په ترڅ کې یادې کړي دي. په خپله بایزید روښان له دري، پښتو او اردو پرته، په عربي هم نښېرونه وکښل.
سره له دې چې مُغلو او نورو دښمنانو هڅې كولې، تر څو د روښانيانو د ژوند كارنامې او مبارزې پټې كړي او پير روښان د (پير تاريك) په نوم ونوموي؛ خو دغو كارونو دښمنو ډلو ته د اميد لار نه ده پرانستلې؛ بلكې د پير روښان د ژوند او مبارزې په اړه يې د كورنيو ليكوالانو په څنګ كې ډېرو اروپايانو، ناروېژانو، انګرېزانو، ايټالويانو، فرانسويانو، جرمنيانو او  د شوروي اتحاد يو شمېر ختيځ پېژندونكيو هم د دغه مترقي غورځنګ په تړاو  ليكنې كړې دي.
دا ښكاره خبره ده، چې په نړۍ كې ستر بدلونونه او انقلابونه د هغو كسانو له خوا رامنځته شوي، چې د محروميت دردونه يې ليدلي، په همدې اساس ويلاى شو، چې روښاني غورځنګ (نهضت) د پرديو زبېښاكګرو قوتونو پر ضد لومړنى ملي او مترقي غورځنګ دى، چې په اګاهانه توګه پيل او هڅه يې كوله، چې د بابر د كورنۍ ريښې له بېخه وباسي، چې د دغه مترقي غورځنګ په سر كې پخپله پير روښان ولاړ و.
روښانيانو د بايزيد انصاري په لارښوونه د هندي مغولو د بشپړ له منځه وړلو او د پښتنو د پخواني برم د بيا تر لاسه كولو په خاطر داسې تحريك منځته راووست، چې دغه تحريك د پښتنو په تاريخ او ادب كې د (روښاني غورځنګ) په نامه ونومول شو. دغه نهضت له يوې خوا په افغانانو كې سياسي شعور را ژوندى كړ، له بلې خوا يې دوى د هېواد د آزادولو لپاره د مغولو پر ضد مبارزې ته چمتو كړل.
منلی او ښاغلی اینجنیز صاحب، ستاسو د پوښتنې یوه ضمنی برخه د دغه غورځنګ د ناکامي علت هم دی، خو مخکې له دې چې د روښانيانو له  قربانیو او حق بجانب والي سره سره، د دوی په ناکامي باندې بحث وکړو، لومړى به د دغه مکتب  سرلاري پير بايزيدروښان چې په بایزید مسکین مشهور و، په انفرادی اوصافو او د مبارزې په وسایلو او ذرایعو خبرې وکړو:
پير روښان خپلو مريدانو او پراخه ولسونو ته په ډاګه د ګورګانيانو ظلم او د هغوى پر ضد تبليغ پيل كړ، هغوى ته يې لارښوونه او امر وكړ، چې نور د هندي عیاشو او بیاکه زنباره ګورګانيانو له مرييتوب څخه ځانونه وژغوري او د هغوى د ناروا پر وړاندې پولادي سنګر شي.
بايزيد روښان خپله د طريقت او روحانيت لاره د مغولو له جغ نه يوازېنۍ موثره او كاميابه لاره ګڼله.، همدا یې مهمه مبارزاتي وسیله او ذریعه وګرځوله، ځکه دی پوه و چې مغل به ورو ورو اسلامي ارزښتونه پیکه  او د مظلومو - بیوزلو ولسونو ښکیلاک به زیات کړي.
روښان او روښانيانو د مغولو پر ضد د خلكو د يووالي او پاڅون لاره داسې وټاكله، چې نارينه او ښځې په شعوري ډول د مغولو پر ضد يووالي او پاڅون كې ګډون وكړي، دى يوازېنۍ شخص و، چې د خپلو مبارزو په لړ كې يې د ښځو او نارينه وو لپاره مساوي حقوق اعلان كړي وو. روښاني غورځنګ د خپل عصر او زمان یو ډېر عادلانه او مترقي نهضت و.
بایزید مسکین(انصاري) افغانان خپل تېر وياړلي تاريخ ته متوجه كړل او ټينګار يې كاوه، چې د مغولو پر ضد خپلې مبارزې جاري وساتي. پښتنو ته يې وويل: تاسو ډېر قوي ټبر ياست، ټولو سياسي قدرتونو ستاسو د زور او مټ څخه كار اخيستى، تاسو يې د نورو پر وړاندې استعمال كړي ياست او هم يې بېرته پر تاسو حكمراني كړې، تاسو تر ډيلي پورې سلطنت درلود، اوس د مغولو مریيان شوي ياست، د دوى ظلمونه ګالئ، راشئ، چې دا د غلامۍ كړۍ د تل لپاره له خپلې غاړې لرې او خپل ملي حكومت جوړ كړو. په دې توګه استثمار شویو مظلومو ولسونو د مغولو پر وړاندې خپلې سينې ډال كړې او له دوى سره يې یووالی اعلان او د دوی د ملي او روحاني آزادي بخښونکي لښکر غړي شول.  
بایزید انصاري د خپل ژوند تر پايه، د خپلواكۍ ډيوه په لاس له کشمیر او ډیلي نیولی، تر پېښور، ګومل او وزیرستانونو، تر کابل او بخارا پورې وګرځېده، مریدان یې ورسره متحد شول.
په دې ټولو کې د مظلومو پښتنو لوی دښمن مغل و، د پښتنو مظلوم، ښکېلاک شوی او په خپلواكۍ مَېن بچيان له دښمنانو سره د وطن د خپلواكۍ او اتلولۍ په روحيه په اشنغر، چوري، تور راغه او داسې نورو سيمو كې په مېړانه وجنګېدل، چې د جګړې هر ډګر يې د دښمن په وينو رنګ كړ. تاریخ ثابتوي چې ښکیلاک په اسانه د ولسونو له زبېښلو لاس نه اخلي او په بیلابیلو وسیلو او نیرنګونو خپلواکي غوښتونکي نهضتونه تکوي. له بده مرغه زموږ په سیمه کې د ښکیلاک او پردیو یوه خطرناکه وسله او تباکوونکې حربه (دین) دی، نو مغل هم د اخونددرویزه په شان عُمال پیدا کړل او د روښاني غورځنګ په وړاندې یې استعمال کړل. د مغلو دوکې او استعماري حربې روښانیان لویې قربانۍ او تراژیدۍ سره مخ کړل. حتا د روښاني نهضت ښځینه مبارزینې په ډېر تراژید ډول ووژل شوئ.
كه څه هم د پير روښان ارمان د ده په ژوند پوره نه شو او نه ده د ازادۍ د لمر تودوخه او رڼا وليده، خو لاره، اخلاقي او معنوي ارزښتونه، عادلانه داهیانه لارښوونې، په مجموع کې د روښانیانو ادبي اثار او وسله والې جګړې بې تاثيره پاتې نه شوې، په عمومي ډول يې پښتني شعور بيدار كړ او په ټوله پښتونخوا كې يې د ازادۍ نارې خورې كړې، عجیبه ده چې دا میراث تر نن ورځې را پاتې دی. د روښانیانو د ازادی توغ څوکلونه وروسته ملاپنده، دچکنور ملاصاحب، د هډې ملاصاحب او نورو ملي مبارزینو د انګریز د استعمار په وړاندې اوچت کړ، درې سوه کاله وروسته بیا دا توغ پاچا خان د پنجاب د ماشالایي په وړاندې اوچت وساته او دا دی منظور خان هم همدا توغ په اوږه لري. سره له دی چی مغل، انګریز او پنجابي نظامي استخباراتو له دوکې، زراو زور، مصنوعي پیرانو، تبلیغاتو، وسلو، تطمیع، توهین، تحقیر، تعجیز، تبعید، تجرید، زندان او وسله وال برید کار اخیستی دی، خو د روښاني نهضت له دور بیا تر نن پورې  مترقي او ازادي بخښونکی ارمان او مبارزه ژوندی ده.
لكه څنګه، چې مخكې اشاره وشوه پير روښان د خپل وخت سياسي، ادبي او مذهبي مشر او په سياست كې يې پوره لاس درلود، چې سياسي افكار يې كولاى شو په لاندې درې اساسو بنا وبولو:
لومړى د ولسونو ازادي:
د ازادۍ كليات يې دا وو:
لومړی:  د ظالمانو او ظلم پر وړاندې په كلكه سره مبارزه، د روښان د سياسي مبارزې او غورځنګ يو عمده عامل دا و، چې مغولو پر افغانانو ناوړه ظلمونه كول، ده د مغولو دغه ناوړه ظلمونه د سر په سترګو ليدل؛ نو هماغه وو، چې د مظلومو او تر ښکېلاک لاندې ولسونو په ملاتړ او دفاع يې توره وكښله.
دویم: د مغولو سره عدم دوستي او اجتناب: دا په دې خاطر، چې روښان خپلو پيروانو او مريدانو ته ويل، چې تاسو بايد له مغولو سره هېڅ ډول مرسته ونه كړئ.
درېیم: سربازي، قرباني او عدم تسليم: په دې مرحله كې د روښانيانو په سياسي تګلارې كې سر بايلل وو، چې په دغه لاره كې د روښانيانو نارينه او ښځو خپل سرونه د خپلواكۍ په خاطر قربان كړي، پخپله ميا روښان، دده زوى جلال الدين، میرمن الایي، احداد د روښان لمسى او نورو مريدانو او پيروانو يې په دې لاره كې سرونه ايښي دي.
څلورم: د افغانانو د حكومت بيا جوړول:
په دې برخه كې پير روښان ته پوره څرګنده وه، چې افغانان يو زړور او غښتلى ټبر دى، كوم چې پر هندوستان يې هم ډیر مترقي، رغنده، عادلانه، اسلامي واک درلود.  په هغه وخت كې، چې بایزد روښان نوې نړۍ ته سترګې پرانیستې ، په هند باندی د افغانانو واکمني د عیاش، مادیات پرست او قصرنیشین زنباره مغل له خوا ړنګه شوه، وروسته ورپسې د افغانانو د اسارت دوره او هم د بابر او د هغه اولادې د ګنګا له غاړو څخه تر امو درياب پورې واكمني ټینګه شوه او افغانان د اسارت په سوځنده اور كې وريتېدل. په دې ترتیب د ولسونو د نجات داعیه او د سياسي مشرتوب وجیبه بایزید مسییکن ته ورترغاړې شوه.  
 روښانيانو سياسي تشكيلات لرل دا ځكه چې پير روښان پښتنو پخپل شرعي امامت منلى و او ده ته به يې شرعي عشر او مالیات وركول. د افغانانو حكومت يوه خزانه هم درلوده، عشر او ماليات به يې له خلكو څخه ټولول، لاسته راغلي عايدات به يې د ملي روغې جوړې په برخه كې مصرفول.
پینځم: د افغانانو شاهنشاهي:
روښانيانو سربېره پر دې چې يې غوښتل له خپل منځ څخه يو عادل امام او حكمران ولري او ازاد ژوندون ولري، دا عزم يې هم درلود، چې لومړى خپله واكمني ټينګه كړي او وروسته د غزنويانو او لوديانو په څېر بېرته هندوستان تر خپلې واكمنۍ لاندې راولي او په دغه سيمه كې د پښتنو د پخواني عظمت ډيوه روښانه كړي. 
پير روښان خپلو پيروانو او مريدانو ته په غوڅه توګه يادونه كوله، چې حاكمه ډله ستاسو ستر دښمن دى، لازمه ده، چې د دوى د چپاول او تېريو پر وړاندې نه پخلا كېدونكې مبارزه وكړو او خپل پيروان یې د ګورګانيانو پر وړاندې په نه پخلا كېدونكې روحيه وروزل.
له بلې خوا ده او د ده پيروانو په پښتو ادب كې يوه لويه او ارزښتناكه پانګه په میراث پریښې ده. د پير روښان د سياسي او ټولنيزو مبارزو تر څنګ ادبي او فرهنګي بدلونونه هم موازي راغلل او پښتو ژبه، چې په هغه وخت كې درباري ژبه نه وه؛ بلكې عوامي ژبه بلل كېده، فرهنګي ژبې ته ارتقا وموندله، ښه تكړه شاعران پكې پيدا شول؛ لكه ارزاني، ميرزا خان انصاري، دولت لواڼى او نور، چې د صوفيانه ادب په خصوصيت سره لوړ مقام لري. پخپله بايزيد هم د نثر برخه كې لويه برخه لري، څو كتابونه؛ لكه خيرالبيان، حالنامه، صراط التوحيد، مقصودالموْمنين، فخرالطالبين، مكتوبات او داسې نور يې وليكل.
پورتنۍ څېړنه موږ ته دا پايله را په ګوته كوي، چې بايزيد له دې نړۍ څخه په ناكامۍ لاړ؛ خو د غورځنګ (نهضت) دانه يې لا تر اوسه په پښتونخوا كې د ودې او ثمر وركولو په حال كې ده او پرله پسې د ازادۍ غوښتنې مبارزې او غورځنګونه؛ لكه: ميرويس نيكه په كندهار كې، د خوشال خان او اېمل خان غورځنګ په خيبر كې، د لوى احمدشاه بابا شاهنشاهي جوړېدل په هند كې وينو، چې د زورګيرو قوتونو په مقابل كې يې د خپلواكۍ بيرغونه رپولي دي. روښاني نهضت د ښخو د حقونو، معارف، سواد، ادب او اقتصادي غوړېدو علمبردار هم و. دوی تر منځنۍ اسیا دا داعیه اوچته کړی وه، عجیبه ده چې د دوی یو لمسی په نولسمه بیړۍ کې د تاجکستان ډېر بیوزله، له معارف څخه محروم او وروسته پاتې هیواد کې د معاصر معارف بنسټ کېښود او خپله د معارف وزیر شو او د تاجکستان خلکو ته یی لوی خدمتونه وکړل. 
افغانانو ته دا ثابته شوې ده، چې د استقامت، يووالي او عزت نفس په لرلو سره كولاى شي، چې د عدالت، ترقي، د ښځو د حقونو، اقتصادي پرمختیا او مدنیت مرام ته ورسېږي، خو ارتجاعي او دښکیلاک ملاتړي د دوی دا ارمانونه خاورو سره خاورې کوي.  دا ذکر شوي ارمانونه هغه عالي مفكوره ده، چې تر نن ورځې پورې د هر غورځنګ او هرې دورې تحول د محيط او ماحول د ټولنيز، اقتصادي او سياسي عواملو د بدلون سره سره په نه شلېدونكې او نه پخلا كېدونكې بڼه دوام لري او دا دی نوی نسلونه یې شاهدان دي. 

مسعود: خوشال خان خټک په خپلو شعرونو کې وایي:
په هر څه کې ننداره د هغه مخ کړم
چې له ډیرې پیدایۍ نه ناپدید شو
...
که مسجد ګورې که دیر ----  واړه د یو دی نه شته غیر 
یو مې بیا موند په هر څه کښې ----  چه مې وکړه د زړه سیر
...
يوه ســـــــــــجده په اخــــــــــــــلاص ښه ده
نـــــه ســـــــــــــــــــــــــــــل زره پـــــه ريا ""
  تــــر عاصـــي نـــه لا بتر هغـــــــه عابد دى
چې په خـــــپل طـــاعت به عجب يا به ناز كه
...
هر تشنه، چې د وحدة په سيند سېراب شي
نـــــور همـــه جهان و ده و تــــه ســــراب شــــي
***
ویل کیږي : خوشال خان خټک د تصوف په سمندر کې یو لاهو (غرق) شاعر دی  او تصوف د هغه مهال د ژوند یوه اړینه بیلګه وه او دې بیلګې هغه وخت خپلې څانګې په پښتني چاپیریال لا ډیرې خورې کړې وې. تاسو د خوشال خان خټک تصوفي سټه او د ده په نښیرونو(اثارو) او شعرونو کې د تصوف فلسفي رنګ څه ډول څیړئ؟
استاد دودیال: خوشحال خان خټک ته ډېرو لیکوالو د نابغه خطاب کړی دی. دا ځکه چې هغه نه یواځې دا چې د تورې او میدان اتل و، بلکې ډېر اوچت قلم یې درلود. خوشحال خان خټک  په پښتني او ولسي ټولو اصولو پوهېده، له تاریخ او جغرافیې څخه خبر و، دیني زده کړې یې پوره وې، د هغه وخت په ریاضیاتو، نجوم او طب آګاه وو، طبي بوټي یې ډېر ښه پېژندل، د اصلي اسونو او تازي سپیو، باز او کوترو او نورو الوتونکو او ژویو په اړه یې عجیب معلومات لرل. په تصوف کې یې هم عقیده او پوهه کلکه او پولادي وه. د تصوف او طریقت له منازلو خبر وو. سره له دې چې په شعرونو کې یې د ژوند تول اړخونه څرګند دي، خو دا چې په دیوان او کلیاتو کې یې د عرفاني ادب ډېرې غوره بېلګې وینو، نه یواځې د تعجب، بلکې د ستانیې او زده کړې خبره ده. خوشحال بابا عرفاني ادب کې ښه ویل او خواږه اشعار لري، لاندنې څو بیتونه د ده له تصوفي اشعارو څخه غوره شوې دي: 
راسه وغړوه سترگي               د جهان ننــــداره ګوره
چی ښايست لري په ستوریو       د آسمان نـــنداره ګوره
د دې خپل وجود په باغ کي        به هر شان ننداره ګوره
چی هر گل و ته نظر كرې        د باغوان ننداره گوره
***
د ده تصوف اسلامي دی که څه هم کله کله فلسفي ډوله پېچلي ابیات او غامض کلام او بیتونه هم لري، خو معاني یې ډېر ژور او عالي دي. په طريقت کي د شيخ رحمکار مُقلد و. د خوشحال خان خټک سلوک او تصوف هم زړور،  بی ریا، زړور او غښتلی دی. سره له دې چې پیر روښان، میرزاخان، رحمن بابا او د روښاني غورځنګ تولو قلموالو تصوفي اشعار لرل، خو د خوشحال بابا په اړه به د ده د عرفاني ادب څو بېلګې جوتې کړو، چې د جمال او حسن، مشاهده، وحدت، فنا او نور تصوفي تجلیات پکې منعکس دي:
د خوشحال بابا په اند معنوي تجلی او د جمال مشاهده : صوفیان الله پاک جمیل او حسین ذات بولي، د زمکې پرمخ هم هرڅه کې د خالق تعالی د حسن شُغلې ویني. قران عظیم الشان کې بیان راغلی دی، فرمایي: /وفى الارض آيات للموقنين و في انفسكم أفلا تبصرون – الذاريات. یعنې دا دنیا یوه ښکلې دنيا ده هر شی یو نظام او تناسب پکې لري. د عرفان شیوخ وایي الله پاک جمیل ذات دی، جمال خوښوي. بهترین جمال معنوي جمال دی. عرفان او تصوف کي د قدرت د جمال ننداره یو بنسټیز مفهوم  دی. عابد عارف د دنیا بیلابیلې ښکلې منظرې ویني او له هرې  یوې ښایسته منظرې څخه د عرفان او تحقیق برخه راټولوي. دا منظرې د الهي ځواک نښه ګڼي، په قرآن عظيم کي چي ډېر ځايونه د قدرت د آثارو د مشاهدې ارشاد شوی دی، اعجاز یې هم راغلی چې یو یې ښکلا ده. خوشحال بابا هم چې هر شی ويني د حقیقت نور پكي ورته ځليږي او د جمال وړانګي ورته ښکاري. د بېلګې په توګه د خوشحال بابا یو شعر کې مصنوع د صانع د قدرت مشاهده ښودلې ده:  
هــــر وېښته چې په صورت باندې ليده شي
که پر خیر شي د شناخت ور به درته و از کا
خاص بنده د خــــدای هــــغه ګڼه خوشـــــحاله
چــــــي د ځـــــــان په معرفت یې سرفراز کا
***
معرفت د تصوف په منازلو کې لوړ مقام لري، چې د سخت ریاضت څخه وروسته سالک وررسیدای شي، دا هغه مقام دى چي الله نور السموات والارض كې ذكر دى صوفي د دغه نور په ننداره کې دومره محوه کيږي چی پای یې حیرت دی.  خوشحال خان خټک په دغو موضوعاتو پوره خبر او آګاه دی  د عرفان لوړ درجات ورته معلوم دي، سالک او صوفيه ابد عالم كبير بولي، او د انسان له پاره د خان پیژندنه د معبود معرفت گڼي او په (من عرفه نفسه فقد عرف ربه) قایل دی. خوشحال خان د معرفت په دنيا کي بيله دغو ظاهري حواسو چي د مادي خواص دي يو بيل روح او بيل باطني حواس هم مني چې هغه نو د معرفت وړ بولي چي په هغو سره حقايق درك كيږي. خان د انسان د بدن عجائب يو يو ښيي وروسته نو د معرفت فلسفه او د خپل تصوف بنسټ ورباندې ټینګوي او وايي :
عارفان د سر په سترګو ګوتې کيږدي 
د خپل زړه په سترګو ګوري تماشا كي
***
بل ځای فرمايي:
که دې سترګې د عرفان شته مبارك شه
د گلـــــزار په ننداره چې استقلال كړې
گل ته هسې رنگ و بوی ورکړی چا دی؟
د لاله د گل چا هســـــــــې پاڼې لال كړي
***
خوشحال بابا د ژوند او نړۍ رنګارنګي کې هم ښکلا او عظمت ویني او دا ټول د الله پاک د خلقت رازونه ګڼي. جهان او کُل مخلوقات  ورته د تعمق او د نندارې میدان ښکاري او له هري خوا د معرفت انوار اوري ، په لاندې بیت کې یې لولو:
 په هر لوري نوبهار دی غوړیــدلی 
سترګې وخوره چې به دا ننداره نه کا
***
خوشحال خان بابا چې اشاره کوي او وایي چی کُل جهان د دقت وړ دی، د نړۍ د خلقت هغې ته مصنوعي نظر باندې کتلو څخه د صانع قدرت مني د جمال په ننداره کې ژور تفکر اوحیرت ته اړ کیږي او په پای کې له هر شي څخه د معرفت فهم او اثر اخلي:
په و تورو خاورو هسې حسن وركا
زه حیران پاته په صُنع د خالق يم
***
بابا چې کُل جهان کې دقت کړی، الهي قدرت یې لیدلی، نړۍ ورته ډېره ښکلې او رنګارنګ ښکاره شوې، د جمال او رنګونو خالق یي ستایلی دی. د نړۍ له مشاهدې وروسته د ده  اشعارو کې د وحدت بیان هم ګورو. وحدت د تصوف روح دى. عارف د طریقت په سفر کې لومړی د نفس تزكيه او تصفيه كوي وروسته نو له ماسوا الله څخه، له هر شي ځان ژغوري. په هره اندازه چي د ده دغه عزلت او ليري والی له دنیا او ماسوا الله څخه ډيريږي هغومره د وحدت خوا ته نژدي كيږي خو په پای کې په ټوله كائناتو كي بيله يوه (واحد) بل څه نه ويني چي د نورو فنا راغله، نو د حق وجود پاته شي.  وحدت درک کول او د حق لیدل د عارفانو ورستی مقام او دا مقام په تصوف کي ډېر لوړ دی صوفیان يكي ورك دي منصور بن حلاج په دغه لار كي ځان بايلود. د وحدة الوجود او وحدةالشهود مسئله یوه باریکه موضوع ده .د وحدت مسئله په تصوف کي لومړی د شهود په ډول وه وروسته د وحدت الوجود په ډول شوه. خوشحال خان دې باریکۍ ته ځیر دی او حقيقي جمال په (وحدت) سره په هره خوا كي ويني.
که مسجد گورې که دیر
واړه یو دی نسته غير
يو مې بیا موند په هر څه کې
چې مې وکړ د زړه سير
هغه ځای په سیر گرځم
چی تری نه رسيږي غير
په اصول باندې يو دوه سي
ځکه نسته باندې خير
خوشحال یو ويني خوشحال دی 
ورته ورك دى غير و زیر
*** 
خوشحال خان پیرکامل هغه بولي چې وحدت شهود درک کړي، د طریقت د لاري سلوك هغه وخت بشپړ شوی بولي ترڅو پرته د حق نورو ته نظر ونه کړي.  دا مرتبه ورته د یګانګی منزل ښکاري او وایي:
بیا ها له يگانگي له حاله لاف کړه 
که د غیر اندېښنې له زړه خرج کړي
***
بل ځای دا روحاني مسئله داسې بیانوي:
که دا خپل صورت دې نيست په عشق کې نن کړې ای خوشحاله 
بيا دي ځان د هستی لاف کړه وایه زه هم هست د ده یم
***
په دې توګه د د خوشحال خان د شاعري ګڼو ابیاتو کې د تصوف لارښوونې او حالات ګورو. د خوشحال بابا فلسفه اتحاد، یووالی، تساند او توافق دی. له اختلاف کرکه لري، وحدت ته رسیدل او کُل جهان کې په وحدت قایل کېدل د ریاضت او تصوف او مجاهدې او سير- سلوک آخر بولي. خوشحال بابا د مادي ارزښتونو په پرتله، معنوي ارزښتونه پالي. تعلیم، زده کړه، ځان پېژندنه، د الله پاک پېژندنه، تعلیم، تربیت، د عزت ژوند او آزادۍ باندې تاکید کوي. د ده برداشت دا دی چې د حقیقت د موجودیت سره سره بیا هم بیځایه مباحثات بې فایدې دي. د ده  له نظره؛ د مادي اړخ د ستایونکو جدال د فلاسفه وو قیل و قال د حقيقت په لار کي لار ورکول دي، اختلاف  ناپوهي بولي او وايي :
خلق ناديده دي په خبرو پسي ځغلي
 جار تر عارفانو چې په حال دي پوهېدلي 
دواويا مذهبه يکي هونيره قال وقيل
 واړه سر هوا پخپل مطلب پسي دي تللي 
واړه نور د لمر دي هم دننه هم دباندې
 هر چېرته دا نور دی پر هر شهر په هر کلي
***
په پای کې بیا هم په وحدت تاکید کوي. دا حقیقت چې هر سالک مومي، خوشحال یي ستايي، دا هغه حقیقت دی چې د عارفانو د ریاضت پایله ده، نو خوشحال خان په دې اړه وروستۍ فیصله داسې کوي :
یار مې هسې رنگ خاني وکړه په سترګو
چی و هر لوري ته ګـــورم واړه دی دی
***
د تصوف یو بل منزل او د عارفانو درک، موخه او د تلاشونو موندنه فنا ده. خوشحال خان په خپلو اشعارو کې له تصوفي اړخه د فنا مفهوم په شعري ژبه بیان کړی دی. مخکې تر دې چې یو- دوه بیلګې یې راوړو، باید ووایو چې؛  فنا په طریقت او تصوف کې مهم مقام او له ستونزو یوه ډکه لاره ده، خو ترڅو چې مُرید د پیر په لارښوونه  په دې لاره باندې تر وروستي منزله سفر ونه کړي، د غه مقام ته نه شي رسېدای. شيخان، اهل تصوف اوعارفان د خان فناعين فنا بولي او د ( موتوا قبل ان تموتوا) مطلب هم د تصوف یو لوی او پیچلی بحث دی، موخه ورڅخه همدا ده.  متصوفین وایي چې فنا په مجاهدة سره موندل کيږي او ډېر روحي صبر او تحمل او جسمي زيار غواړي چې سالک تر خپلو ټولو مادي- دنیایي خواهشاتو تېر شي.  خوشحال خان  د تصوف دا مقام داسي راښبي:
همیشه که ژوندون غواړې درته وایم
همیشه کوه د نفس سره جهاد
***
خوشحال خان د یو مومن په توګه په دې عقیده ده چې الله پاک خپل بنده ګان د آزمایښت او د آخرت د توښې لپاره د حقایقو پوهېدو باندې اړ کړې دي.  د ده فلسفه دا ده چې مړینه او ژوندون دوه سره تړلي حقیقتونه دي، دا حقیقت باید و منل او وپېژندل شي. مړینې او ژوندون ته د تصوف له پلوه ګوري، مړینې څخه نه ویریږي، خو د حقیقت له کتمان او د ژوند په فلسفه نه پوهېدل ګمراهي ګڼي. د دې دنیا مرګ ته بل باقي سفر د پیل په توګه ګوري. ټول متصوفين او په دوی کې خوشحال خان خټک مړينه عين ژوندون گڼي او وايي چي د انسان روح د عالم قُدس سره کار لري. کله چي بدن څخه نفس وځي، کالبد تش شي، نو روح خپل مرکز(اصل) ته صعود كوي. دلته له فنا څخه اصلي بقا ته رسیږي او د مړینې په پرتله تر ډېره د بقا په فکر کې وي، خوشحال خان په خپل یو تصوفي شعر کې د انسان مرگ وصول په تشبه او کنایه سره  د بحر او څاڅکي په مثال بولي :
په څه شان راغلم په څه شان درومم
قطره چې بېله سي درومي بیا یم نه
***
د صوفیانو په اند په مرگ کې روحاني ارتقا او بیا بقا ده، نو مرگ تر ژوندون ښه دى، دا ځکه چې توره او سپنه د هېندارې په څېر بولي:
چار د مرګوني معاينه ده
ښه تر ژوندونه هر آئینه ده
پښ تېشه ماته کا آئینه سازه کا
چی تر تېشه نه ښه آئینه ده
***
حقیقی عشق، د معشوق وصال ته رسیدل، د محبوب رضا ترلاسه کول، د تصوف یو محوري مفهوم دی. عرفان او تصوف د خپلوي او مينې(عشق) دنيا ده. دا له مینې ډکه دنیا د شعر په ژبه ښه بیان کیدای شي، څوک خبر چې د خوشحال د شاعري یوه انګېزه به همدا وه. خوشحال په مینه کې زښت زیات زړور دی، دا زړورتیا یې له کومه کړه؟ د ده دومره مستانه عشقي ابیات موږ مجازي، نفساني او حقیقي عشق او باریکي او تفکیک ته ځیر کوي.  د صوفي په نظر کې دنيا د قدرت د جمال مظهر ده نو چې دی د حقیقت په سترگو و گوري هر ځای د هغه جمال تجليات او انوار ويني .د صوفي په نظر کي دُنيا ټوله محبوبه ده د هیچا سره دښمني نه لري.
خوشحال خان چې دې مقام ته راسي نو وایي مینه او محبت خوږ دی، کرکه او نفرت زهر دی. عشق تر کینې غوره ګڼي. انسان له اُنس او محبت څخه جوړ بولي او له دغه متصوفانه/عارفانه فكر سره يو اجتماعي فكر هم مومي او د بشریت، انساني کرامت جوهر په متقابل درناوي او تساند کې لټوي، خو په نفاق ځوریږي  او هر ډول اختلافات غندي، په خواشیني او بدبیني خپګان ښکاره کوي، نو وایي:
يو بې اصل سره دوه او یا مذهبه 
خدایه که بنی آدم فريق فريق سه
***
ترټولو زیات د خوشحال خان د اشعارو تومنه او خوندور جوهر د اخلاقي ارزښتونو په ځلولو کې دی. خوشحال عالي اخلاق او انساني سجایا ستایي. اخلاق د تصوف مرکزي زړی هم  دی. په ډېرو زیاتو اشعارو کې یې نبوي سیرت ستایلی او لوستونکي د اخلاقو درناوی او رعایت ته راوبولي. د دغه ډول اشعارو په ولوستلو سره ویلای شو چې؛ خوشحال خان خټک بابا یو کلک معتقد مسلمان او د پوخ ایمان څښتن و. له خدای او رسول سره د هغه مینه له چا پټه نه ده او په دې اړه یې هم سپارښتونه کړي دي.  د خوشحال بابا کلیاتو کې اهل بیت آنحضرت یو د یادونې وړ بحث دی. هغه درناوی او ستاینې چې ده د مبارک پیغمبر او آنحضرت د اهل بیت په اړه بیان کړي دي، د نورو شاعرانو اثارو کې یې لږ مثال لیدل کیږي.  بابا د پېغمبر د اهل بیتو او کورنۍ سخت عاشق او لیوال و. هغه په مختلفو ځایونو کې د اهل بیتو ذکر کړی او د اهل بیتو له دښمنانو یې خپله کرکه څرګنده کړې ده. هغه په تېره بیا د حضرت امام علي علیه السلام لوی مینه وال ګڼل کیږي. د خوشحال بابا دا لاندې شعرونه له حضرت علي سره دهغه د مینې او دا چې هغه حضرت علي ته د کوم مقام قایل و ښه څرګندونه کوي.
که پکار دې وي د خدای پیژندګلوي
پیروي د محمد کړه بیا د علي
کوم ایت چې به راتله پاسه له عرشه
لا په فرش به یې علي و متلي
محمد چې هغه راز یې په معراج کړ
یکایک و و علی وته جلي
په محشر به هغه تور مخونه پاڅي
چې یې نه دي تورې خاورې د تلي
محمد او علي چې دوه وینې په سترګو
په دا کار کې احولي ده احولي
د زړه زنګ په بل صیقل نه لرې کیږي 
په دوستۍ یې د علي ده مصقلي
که دا هومره ویل کا ورته رخصت دی
محمد دی پېغمبر علي ولي
د علی د آل دوستی د ایمان زړه دی
څوک دې شک په دا په زړه نه راولي
د علي د آل په مدحه کې جنت دی
د خوشحال خټک په دا ده تسلي
***
د خوشحال بابا په کلیاتو کې د اسلامي نورو ارزښتونو ترڅنګ د تصوف او عرفان او د اسلام د مبارک پیامبر او د هغه د کورنۍ غړو د وصف او هغو سره د مینې څپې په شعري ژبه وینو او لولو یې. همداراز د دولسو امامانو په باب یې هم په یو شعر کې خپل نظر څرګند کړی دی. هغه دولس امامان چې د خدای رسول (ص) څخه په ډیرو روایتونو کې یادونه شوې ده، فرمایلي یې و  چې زما د امت به دولس امامان وي چې لومړی یې علي او وروستی یې مهدي (ع) دی. 
زُهد، اخلاقي ارزښتونه، تزکیه د نفس، د عمل او فکر سموالی و صوفي ته لومړنۍ وظیفه ده، خوشحال خان خو د اخلاقو او سمون لوی مبلغ و. د ده اشعار اكثر اخلاقي دي رضا، قناعت، صبر، خاکساري درويشي، انزوا او د وګړو چوپر په ورين تندي، ژوندون پټه خوله او د ترخو حالاتو صبر، قناعت، تحمل او نور ټول یې له غوره اخلاقو سره په خپل كلام كي ستايلي او توصيه  کړي دي.  د خوشحال بابا د دیوان(بیاض)، زیست- ژواک، روایاتو او ټولو کلیاتو څخه پایله تر لاسه کیږي، چې حوشحال بابا متقي، پاک نفس، زاهد، زړور، ولسپال، آزادي دوست، د عالی اخلاقو لرونکی او توصیه کوونکی، په دیني مسایلو او د دُنیا ډېرو شقوقو او فنونو کې دپوره مطالعې او تجربې خاوند و.  په دې لړ کې صوفي هم و او د تصوف او عرفان برخه  یې په اشعارو کې له ورایه څرګنده ده.
مسعود: ستاسو پر اند ایا رحمان بابا یو تمام اعیار صوفي او عارف وُ او که نه؟  د رحمان بابا په شعر کې، د نورو شاعرانو په پرتله د تصوف رنګ ډیر زیات څرګند دی. مهرباني وکړئ په دې اړه په لنډه توګه معلومات راکړئ، او دا راته ووایاست، چې د ده په مجازي او حقیقي عشق کې کوم ځانګړي توپیرونه شتون لري؟  
استاد دودیال: موږ د تصوف په ټول بحث کې وویل؛ کله چې د نامتو او لویو صوفیانو نوم اخیستل کیږي، نو د پیر نوم یې هم یادیږي، یعنې دا چې د فلاني صوفي پیر یا مرشد فلان عارف و.  دا یو ډول اعتبار بخښل او د اعتماد ټکی دی. همدې پورته لیکنو کې موږ هم دا قاعده رعایت کړه، د هر سالک نوم مو چې  یاد کړی، د هغه پیر مو هم ښودلی دی، اما د رحمان بابا د پیر یادونه هیڅ ځای کې نشته، خو کلام یې صوفیانه دی. له دې هیڅوک انکار نه کوي چې رحمن بابا صوفي نه و، خپله رحمن بابا هم ډېرو ځایونو کې ځان ملنګ او دروېش ښودلی دی، دا دوه صفتونه پرته له سالک بل چا ته نه استعمالېدل. خو د مرید او مرشد مسئله یې قطعي نه ده روښانه. په دې اړوند به ډېر لنډ ژوند او د ده تصوف یا نه تصوف ته ورشو:
ډېری پښتانه رحمن بابا د يو ښه او صوفي شاعر په توگه پېژني. د پښتنو کوڅه په کوڅه، کور په کور او کلي په کلي د رحمن بابا شعرونه ويل کېږي. لکه مخکې مې چې وویل د هغه شعر کې شطحیات نشته، نو ځکه یې ملایان او خطيبان په زړورتوب سره  د جومات پر منبر د ایتونو د مطلب د څرګندونې (تشرېح کولو) لپاره وایي. دا هم نه هیروو چې یو شمېر هنرمندانو، ځوانانو په دېرو او مجلسونو کې د منګي او رباب سره هم ویلي دي. 
د دومره محبوبیت او معقبولیت سره سره د رحمن بابا د ژوند حالات مالوم نه دي.  سره له دې چې هغه تارک د دنیا نه و، خو د شهرت، خانی، تجمل او تظاهر پالونکی هم نه و. داسې ښکاري چې ډېر بیوزله هم نه و، خو قانع و، خصوصاً قانع د تصوف په لحاظ که د دوی قوم او سیمې ته نظر وکړو، ورڅخه ښکاري چې په ملنګ مشهور شوی عبدالرحمن بابا د (۱۰۳۸) سپوږميز لېږديز کال د جمادي الثاني پر(۲۱) له پېښور سره نژدې په «بهادر» کلي کې زېږېدلی دی. بهادر کلی د پېښور سوېل خوا ته درې ميله ليرې د کوهاټ د سړک غاړې ته نږدې پروت دی. د دې سیمې خلک هغه وخت د ښه معمور او بسیا ژوند لرونکي وو. د رحمان بابا پلار عبدالستار نومېده. هغه له آره غوري خېل وو، غوري خېل ستانه او له اقتصادي پلوه شتمن قوم ول. غوري خېل د ځمکو خاوندان ول او ښه په تول پوره.  له دې ټولو سره  دا روايت مشهور او سم دی چې رحمن بابا حرص نه درلود، له مادیاتو او دُنيا سره یې مينه نه درلوده، قانع صبرناک وو. دا چې د ځواني په عمر له  بهادر کلي هزارخوانۍ کې استوګن شو، نو ممکن دا هم د دې لامل وي چې د ژوند دوه ځایه تېرول یې د دې سبب شوی وي چې اوس یې موږ ته ژوند ټول معلوم ندی او د مینې په اړه یې هم حکم نشو کولای. که پیر یې نه دی معلوم، خو د دیني علومو استاد یې معلوم دی، هغه نامتو عالم «عبدالحق رحمة الله عليه» و، چې بهادر کلي کې ميشت و. دا عالم اصلي د متنۍ اوسېدونکی وو. عبدالرحمن بابا د قرآن مجيد او د دين نورې لومړنۍ زده کړې د دغه مشهور عالم څخه زده کړې. په (۱۰۵۲)لېږديز  کال کې يو بل مشهور عالم د مولانا محمد يعقوب زوی مولانا محمد يوسف عليه رحمة په پېښور کې استوګن شو. هغه له آره يوسفزی وو. عبدالرحمن بابا د دغه عالم نه هم فېض تر لاسه کړ. د دغه مشهور عالم نه يې فقهه او تصوف زده کړل. دغه د تصوف ټکی موږ ته راښيي چې که پیر او مرشد یې نه و معلوم، مګر له تصوف یې آګاهې لرله. ملنګ عبدالرحمن بهادر کلي کې هم پاته نشو، معنوي او جسمي سرګردان و، په (۱۰۵۴) هجري يا (۱۰۵۵)هجري کې د پېښور نه کوهاټ ته ولاړ او  هلته يې ۲۳ کاله عمر تېر کړ. هلته یې له «حاجي بهادرخان عبدالله کوهاټي نقشبندي» نه درس زده او د دين يو پوخ عالم ترې جوړ شو، مګر دا وخت یې هم د تصوف قطعي حکم نشته، خو د دغه استاد تخلص کې یې د(نقشیندي) ټکی د تامل وړ دی. همدغلته یې شاعري پيل کړه او يو داسې لوی شاعر ترې جوړ شو چې نن ورځ يې نه يوازې په تاريخي افغانستان کې ټول پښتانه، بلکې په بهرنۍ نړۍ کې په پښتو ژبه پوهېدونکي ناپښتانه يې هم پېژني او ډېر اشعار او ټول دیوان بهرنیانو ژباړلی هم دی. خپل شعر ته یې ویلی دي:
هم نغمې کاندي هم رقص او هم خاندي
د رحمن په شعر ترکئ د باګرام
***
یو بله باریکي شته، دې ته چا ډېر پام نه دی کړی هغه دا ده چې  «محمد صديق پېښوري» سره یې  ډېره مينه وه او ټينګې اړيکي يې ورسره درلودې هغه صوفي، شاعر او لوی عالم وو. دا خبره مې تر دې پورې وکړه چې د ده تصوف د دوو شکونو ترمنځ دی: شعر یې عارفانه، خو خپله یې د تصوف طریقت او پیر څرګند نه دی. له دې ټولو سره سره د رحمن بابا په شعر کې د زمیني عشق په پرتله، د ماورا څرک زیات دی، یا که دغه دروېش مشربه شاعر د زمیني یا نفساني عشق په لومه کې و هم، خو کلام یې تل مجازي وینو. دلته ده چې وایو: د رحمن بابا عشق او مینه( اسرار) دی، دا ځکه چې ده په ډېرو ځایو کې بیخي د (زه) او(ته) توپیر له منځه وړی دی.   
نو ویلای شو چې که خپله رحمن بابا تمام عیار صوفي وو، یا نه وو، خو کلام او اکثریت غزل یې تصوفي دی چې موږ مخکې هم مثالونه ورکړل. دا سمه ده چې ده شطحیات نه دي ویلي او نه یې  د افراطي وجد نښې مومو، خو څو ځایه یې د منصور په شان د فنا او دایمی سیر و سفر یادونه کړې ده. د مخکې یادو شویو شعرونو ترڅنګ به یې دا صوفیانه شعر هم ولولو:
چې حاصله مې له حسنه روښنایي شوه په طلب کې
شپه او ورځ لکه آفتاب په لار روان دی زما روح
ستا په زلفو په رخسار پسې رحمان دی بې وطنه
مسافر د هندوستان و خراسان دی زما روح
***
دلته به یې د بېلګې په  توګه د کلام یوه بله راوړو چې مطلقاً  وحدت الوجود ته د «  واړه دی دی/همه اوست» اشاره ده، او دا چې صوفیان هرڅه خپل معبود کې خلاصه کوي، دا خبره مو مخکې رڼه کړه. دلته به  دا موضوع د رحمان ډېر موزون او له معانیو ډک بیت کې وګورو چې د ده د تصوف استازیتوب کوي:
زه د يار مينې په يار باندې شيدا کړم
که څوک ما ګڼي زه نه يم واړه دی دی
دا بل یو بیت یې د الهی تجلی اظهار څرګندوي: 
هغه زړه چې خدای روښان کا جام د جم شي
په ‌دا جام کې ورښکاره تمام عالم شي
***
په دی توګه ستاسو د پوښتنې لومړۍ برخه ځواب مومي. مګر نه هیرو چې یو شمېر اشعار یې هم شته چې د زمینی یا جسمی عشق بیان پکې ښکاري. سړی حیران شي؛ په دغه بل شعر کې یې د دنیایي او طبیعي ښکلا او مینې رنګ جوت دی:
که يې مخ په زلفو پټ وي باک يې نه‌ شته
تل په ګنج باندې پراته وي اژدها
زه له کوم يوه کمنده سر وکاږم
کمندونه دي هزار د تورو زلفو
***
یا دا بل بیت:
په يوه غمزه د سترګو يې فنا شوم
سر تر پايه بې بنياده بې بقا شوم
***
پورته بیت چې ګورې، نو خامخا به وایې چې عبدالرحمن په ښکلي مخ مین و، او همدارنګه:
کج زلفان کج ابرويان لکه چې ستا دي
نه لړم شته نه ماران دا هسې شوخ
***
ستاسو د پوښتنې دوهمه برخه چې د مجازی او حقیقی عشق د توپیر په اړه ده باید ووایم چې: 
د رحمن بابا دیوان کې د عشق مسئله زښته زیاته او ډېره هنرمندانه او په ښکلاییزه بڼه راغلې ده، آن دا چې ډېرو ادبي کره کتونکو او څېړونکو د ده دیوان ته (دعشق دیوان) نوم ورکړی دی. څېړونکي وایي چې عشق یې یواځې تصوفي او عرفاني نه، بلکې جسمي او زمیني هم و. د دوې په وینا: د رحمن بابا عشق دوه ګونی( dualistic) دی. د هغه چا عواطفو، احساساتو او ادراکاتو، چې د زمینی یا حقیقی عشق کیف نه وې تجربه کړی، مجازي او ماورا عشق نشي درک کولای. ده په معانیو کې عجیب توازن ساتلی دی. د بیان ځواک یې دومره دی، چې په شعر کې يې د توازن او مانا ښندلو دواړه اړخه ايجابي  یا مثبت اړخ او سلبي  یا د ځینو له نظره هغه منفي یې دواړه ښکاري. مثال:
رحمن حسن د يار وينم په پرده کې
د بوی چارې يې همه د خوند په شان دی
***
نو زیاتره په دې باور دي چې د ده د مینې یو اړخ یا اول قدم انساني یا طبیعي او بیا ورپسې بل قدم یې رباني یا الوهیتي عشق و. دواړه ډوله اوچته تفکیک کیدای شي. هغه چې مطلقاً یې شونډې، وروځې، مخ او ظاهري ښکلا ستایي هغه طبیعی مینه ده، خو هغه چې ژوره مانا او د ربانیت تقدس پکې راغلی هغه نو بیا مجازی مینه ده. که ده د ظاهري جمال و ښایست تجربه نه لرلای، نو د غیبي جمال په اثر به خبر نه و او نه به یې تلقي کولای شو. ملنګ عبدالرحمن د مجازی عشق په پوړیو د حقیقي مینې د معراج لوري ته ختلی دی. د دروېش عبدالرحمن شعرونو ته زیاتره هغه کسان مراجعه کوي، چې د صوفیانه او عارفانه ادب مینه وال دي، نو کم کسان دي چې د ده عاشقانه غزلیات (حقیقي مینه) بولي، بلکې زیاتره یې صوفیانه او د مجازي مینې څخه ډک بولي. په همدې خاطر کله چې کوم بېباک او سطحي برداشت کوونکی د رحمن بابا کلام د ظاهري ښکلا او جسمي غرضونو په موخه نقل کړي، له ژورې مانا څخه د خبرو کسانو د غوسې او نارضایتي لامل ګرځي.  بیا به هم د ده د عارفانه کلام یو دوه بیلګې وګورو، قضاوت به وکړو:
عاشقي چې تر کماله ورسیږي
د خپل یار له لاسه زغم یې مرهم شي
یا: 
دا دولت د خدای په داد دی
مونده نشي له نسبه
عشق څه هسې علم نه دی
چې حاصل شي له مکتبه
مکتب حال د مذهب وایي
عشق سیوا دی له مذهبه
***
دغه ځاې کې کره کتوونکې وایي چې د دروېش عبدالرحمن د زمینی عشق تجربو، ده ته د اولوهیتي عشق کیف ښودلی ( ذوق اين باده ندانی بخدا تا نه چشی). 
عشق، مینه او محبت لرل یو د احساس، عاطفې، رغبت او میلان  مفهوم دی. دا موضوع د ښکلا پېژندنې، فلسفې او ارواپوهنې او ورسره د تصوف ګډ بحث دی. ژوره مینه دومره اغیز لري چې کله کله انسان(عاشق) بل حالت ته بیایي. د نفساني عاشق دې حالت ته (مجنون) او د الوهیتي عاشق حالت ته(مجذوب) وایي.  صوفیان عشق د الهي مینې په ذوق کې لټوي او د دې مینې تنده په هر څومره څښاک سره نه خړوبیدونکې ګڼي. 
د رحمن عشقي دیوان کې د فزیکي او جسمي غرضونو  دواړو څرک ښکاري، خو متصوف مخلصان وایي چې نه، هغه یو قانع ملنګ مشربه عابد و، هغه شوخ طبیعته او عیاش مشربه نه و، بلکې صوفي مشربه و، دا چې دیوان کې یې سراسر د مینې او عشق ټکي ښکاري دا عرفاني مفاهیم دي. تر اوسه زښته ډېرو ادبي نقادانو، څېړونکو، صوفیانو، د ادب او شعر مینه والو او آن عوامو د ده دیوان لوستی، نظر یې ورباندی ورکړی او تقریباً هر پښتون د رحمان دیوان لري، نو ځکه نظرونه هم توپیر لري. د ټولو وروستي تحلیل څخه ښکاري چې د رحمان بابا اشعارو کې د جسمي او فزیکي مینې په پرتله مجازي او تعالي مینه زیاته ده.  د ده عشقي شعرونو کې تر طبیعي- نفسیاتي غوښتنو رباني او روحاني پیوند زیات مطرح دی. اما ژوند کې یې افراطي وجد او د شطحیاتو نښې نه ښکاري، دا هم ددې لامل شوی چې شرع هم ډېر ورباندې غرض نه کوي او په دې سبب یې عوامو کې محبوبیت زیات شوی دی. اکثریت یې مینه صادقانه روحاني بولي. 
د ده له اشعارو ښکاري چې د ده مینه استمراري ده. د عرفاني ادب  تحلیل کوونکي وایي چې روحاني عشق ثبات نه مومي، بلکې یو تپاند او هڅاند اشتیاق او شوق او له خالق سره د معنوي اړیکې د اتصال دوام او استمرار دی، نو ځکه صوفي عبدالرحمن وایي :( شپه او ورځ لک آفتاب په لارروان دی زما روح). 
قدرمن اینجنیر صاحب دا و د رحمن بابا کلام کې دوه ډوله توپیرونه چې تاسو پوښتلي وو، خو ویلای شو چې کومه مينه او ښه پېژندګلوي چې د عبدالرحمن بابا په برخه شوې ده، هغه د  ډېرو نورو شاعرانو په برخه شوې نه ده. 
د رحمن بابا په اړه دومره مبالغه هم نه کوم، چې ووایم هغه صرف يو نصيحت کونکئ شاعر و ، یا د دُنيا له مسایلو او د ژوند له نزاکتونو څخه لرې و، بلکې دغه د معنوي شتمني لرونکی شاعر د دې دُنيا عادي اوسېدونکی، يو حساس او نازک زړی شاعر وو ، په هغه د دې دُنيا حُسن او اړیکو خامخا اثر اچاوه، د تُرکو د حُسن اغېز د هغه په شعرونو کې شته دي، حال دا ده چې اکثر شاعري یې د تصوف د وحدة الشهود د عشق الهي او عشق محمدي نه ډکه ده، خو بيا هم نرمې او نازکې جذبې یې په کلام کې څرګندېږي کومې جذبې چې د يو عاشق د دُنيا د معشوقې سره وي لکه چې وایي:
زه رحمن چې يار ووينم وايم خدايه خېر کړې
ګډه ښاپېرۍ ده د بني آدم لـه ذاتـه
زه رحمـن پـه خلـقـو د زلـفـو بـنـد يـم
لا د پاسه سور پېـزوان او بلـه نتـه
معشـوقـه که د خپـل سـر پـه بهـا مـومـي
و رحمـن و تـه وړيـا ده بهـانـه ده
هم نغمې کانـدي هـم رقـص او هـم خـانـدي
د رحمـن په شعـر تُـرکـی د بـاگـرام
چـې خاطر د هغې مستې آزار نـه شـه
سهل کار دی کـه رحـمـن پـه زړه ازار شـي
بيا یې جوړ کړه ستا د قتل اسبابونه
ارغـوانـي جـامـې چـې اغونـدي رحـمـانـه  
***
رحمن بابا او د دنیایي ژوند مسایل :
هوښيار مه ګڼه هوښيار ددې دُنيا
بې وقوف دی وقوف دار د دې دُنيا
روښنائي په هغو زړونو ده حرام
چې پرې کښېني گرد غُبار د دې دُنيا
***
د مینتوب او ښایست خوښونې په اړه یې ویلای شو چې رحمن بابا د خپل کلي د خانانو مشر زوی او وراره ووه او د عزيز خان غوندې خان ورور يا تربور یې درلود، خو بيا هم د دې دُنيا ډېر لیوال نه و د وفات په وخت یې د مبارک نبي د ژوند په شان نه درهم په کور کې و، نه دينار. داسې ښکاري چې د مبارک رسول الله (ص) دا حديث یې خوښ کړی و: «الفقر فخري» يعنی زما فخر زما فقيري ده، نو ځکه رحمن بابا په دې دُنيا کې  شهرت طلب او مادیات دوست نه، نه یې دنیا خوښه کړه، بلکې ښکاره یې ویل:
څوک دې راکاندي قسم په کردګار
که درهم لرم په کور کې يا دينار
خو بيا هم رحمن بابا د چا نه څه نه ؤ غوښتي او خلقو به مالدار او شتمن گڼلو:
زه دينار او درهم نه لرم په کور کې
ولې نور عالم مې بولي دُنيا دار
هم په دا چې نه له ځايه چېرته خوځم
نه د هېڅ يوه مخلوق يم منت بار
***
 له دغو ټولو څخه به لنډ ډول نتیجه واخلم چې ملنګ عبدالرحمن داسې ویلي وو او د خپل ژوند انځور یې داسی راښودلی دی:
دا دُنـــيــا ده بــې وفــا بـې وفـا ده بـې وفـا
نه ئې مـخ شته نه ئې څټ شته لـکـه لـوټـه د صحـرا
پـه يـوه گــړۍ ئـې مــخ وي په يـوه ګـړۍ ئـې شـا
خدائ څوک پېښ مه کړه رحمانه
پـه دا هـسـې رنـګ بلا
***
د تصوفي مطالعاتو له مخې یې  دیوان په عرفاني اصطلاحاتو ښکلی دی، خو دغه د ښکلا میناتور د يوه ماهر هنرمند میناتوریست د مویک په رنګونو داسې انځور شوی، چې د هر چا فکر ورته ژر نه رسیږي. دلته هنر او فکر داسې اوبدل شوي، چې يوه ښکلا د بلې لپاره د پردې او حجاب حيثیت لري، نو جسمي او فزیکي مینه او پروردګار سره  روحاني پیوند یې همداسې. د ده د شعر هر بیت باید لکه د لمر شغلې چې تر منشور لاندې څو ډوله ليدل کېږي، ولیدل شي. 
نو ستاسو د دغې ډېرې جامع او په زړه پورې پوښتنې په اړه به ووایم: رحمن بابا د امن، سولې، ښکلا ستاینې، تقوی، تواضع، پند او نصیحت شاعر و چې بايد ځوان نسل ورڅخه د روښانه راتلونکي لپاره الهام واخلي. د ده دیوان او اشعار د بډای هنري ذوق او مانا يوې پټې خزانې ته ورته دی، بلکې بیخي خزانه ده. د ادبي صنایع، د مینې د ستاینې ترڅنګ؛  اشعار یې  د عرفاني ادب د اصطلاحاتو او مفاهیمو لرونکی دی. د ده د مينې، درویش مابې او ملنګۍ په خاشعانه او عارفانه نړۍ کې د اسلامي عرفان خواخوږۍ احساسوو او دیوان یې د پندو عبرت، نصحیت او روزنې ستره معنوي مدرسه ده. عوام یې شعر خوښوي او دوی ته د سکون وسیله ده، ځکه یې هر یو په شوق لولي او په یاد یې ضبط او حفظ کړې دي. د ده هر شعر د مادیاتو په دې ستړې ستومانه منډ-ترړو کې او  د کشفیاتو او ساینس له امله سترو ذهنونو لپاره د ښکلو باغچو، تازه ګي او فرحت تماشا او دمه کول دي.
مسعود: رحمان بابا د وجد او شور په  حالت کې ځان او جانان سره یو بولي او دا د وحدت الوجود د عقیدې یو بنسټ هم دی. لکه چې په خپل یو شعر کې وایي:
خپل جانان مې هسې نقش دی په زړه کې
نه پوهیږم چې رحمان یم که جانان یم
ما وی زړه د مومن عرش دی خبر نه وم
چې به عشق زما دا عرش کاندي ویران
عاشقي یې تر هغه حده بیهوش کړم
چې نه هوش لرم نه سر او نه سامان
...
تاسو په دې اړوند څه لید لرئ؟
استاد دودیال: د ارواښاد رحمن بابا د تصوف، طریقې او پیر په اړه موثق معلومات نشته. اما لکه څرنګه چې تاسو پوښتنه کړی ده، له کلام څخه یې ښکاري چې د وحدة الوجود مفاهیم پکې ښکاريږي. دلته چې تاسو یې د کلام یوه بیلګه رااخیستې او رحمن بابا وایي چې نه پوهیږم چې رحمن یم که جانان، دا په خپله حق ته د رسېدلو مفهوم ښيي. دې کې شک او ابهام نه پاتې کیږي، څو نورو شعرونو کې یې هم کټ مټ د  وحدة الوجود د فلسفې پلويتوب او مفهوم شته. عموماً د تصوف په مبحث کې وحدة الوجود د شریعت له لوري سوال سره مخ شوی دى ، نوځکه د شريعت او تصوف تر مينځ د ( وحدة الوجود او وحدة الشهود ) پر ارزښتونو ځانگړي نظريات رامنځته شوي دي . له نېکه مرغه ډېر افراطي فزیکي ټکر او د  لښکر راایستل نه دي لیدل شوي. اما په مناظرو او دلایلو کې متصوفين باور څرګندوي ،چې الله (ج)د زمان، مکان او لوريو(جهتونو) پورې اړه نه لري، په هر وخت او هرځاى کې حاضر او ناظر دى ، د خالق تعالی وجود او منل  واجب دي او په ټولو کلياتو جزياتو پوره عالم او آګاه دى نو ځکه وایو چې ( ټول _ هغه دى ) په دري کی وحدة الوجود ته منسوب صوفیان وایي (همه اوست). همدا د  وحدة الوجود ډېر لنډ تعريف دى ، خو د شرعي دلیل ویوونکي وحدة الشهود مني او په دې باور دي ،چې د خالق واجب الوجود ذات ځانگړى او ضروري، وجود يې مستقل او په خپل وجود تل ترتله قايم، دايم، او قديم دى، خو مخلوق حادث دى؛ نو د قديم او حادث گډون، د عقل او ادراک له مخې ناشونى دى . شرع تاکید کوي چې موږ د الله پاک د قدرت نښې وینو. دلته په (لید-شهود) تاکید کیږي. په قرآن عظيم الشان کې، د نور د مبارک سورت په پینځه دیرشم آيت کې څرگندونه داسې شوې ده : 
الله (ج )د آسمانونو او زمکې د نور مالک دى. د هغه د نور مثال داسې دى: لکه په روښانه تاخچه کې ،چې ډيوه روښانه وي او ډيوه په ښيښې کې وي او ښيښه د يو ځليدونکي روڼ ستوري په څير وځليږي، چې د زيتون د برکتي ونې پر تېلو بليږي. دغه ونه، نه شرقي خواته وي او نه غربي خواته وي ، د هغې تېل له ډېرې سپېڅلتيا څخه خپله رڼا کوي، که څه هم اور ورته رسيدلى نه وي ؛ نو رڼا د ډيوې پر رڼا د تېلو ، يو نور د بل نور له پاسه وي.  د دې په تفصیل کې شرع او فقیه داسې توضیحات ورکوي: الله ( ج) پر خپل نور هغه چاته لار ښوونه کوي ، چې اراده يې وشي او پر وردگار خلکو ته عيني محسوس مثالونه بيانوي، ترڅو د محسوساتو له مخې پر معنوي حقايقو پوه شي او الله پر هر څيز ، ډېر ښه خبر دى ... کیدای شی رحمن بابا د قران عظیم الشان له دې ارشاد غافل نه وي، خو د ډېر محبت له امله کله کله وایي چې رحمن او جانان یو دي. یا دا چې وایي: نه هوش لرم نه سر او نه سامان. دا فنا ته اشاره کوي، چی عارف حق ته ورسیږي. د رحمن بابا دا بیت د عارف د کمال حد دی. دا ټول عرفاني سمبولونه دي. د عرفاني سمبولو په تړاو لږ وروسته یوه یادونه کوو.
نامتو امام غزالي ( رح) په خپل کتاب( مشکاة الانوار )کې له هغې يو لطيف تشبيهي تعبير داسې کړى دى: د متقي مسلمان بدن، د يوې روښانه اډانې په څېر دى، چې په منځ کې زړه ، ځلېدونکي ستوري ته ورته دى ،چې د پاکې سينې په روښانه ښيښه کې ايښودل شوى دى او د ايمان په رڼا سره بليږي. یقیناً رحمن بابا له دې منکر نه و، خو د صوفیانه طریقې او پیر په اړه یې موثق معلومات ونه موندل شول، نشم ویلای چی هرومرو په وحدة الوجود باورمند و، خو اشعارو کې یې ډېر ځایونه د وحدة الوجود نښه وینو. د منصور یادونه یې هم کړې ده. د درویش، فقر، ملنګ عبدالرحمن او نور صوفیانه اصطلاحات خویې بیخي څرګند دي. 
پورته مثال کې د تاخچې رڼا ، د ډيوې رڼا او د تېلو رڼا يو د بل لپاسه د الهي معرفت انوار دي. که دغه تشبيه، د فزيک د علم له نظره وڅېړل شي؛ نو د الله منور سپېڅلاى ذات د انوارو لازواله مصدر دى، چې د ټولو کايناتو لرونکى او واکمن دى. کله، چې د متقي مسلمان د زړه هېنداره، پر الهي عبادت پاکه او سپېڅلې شوې وي؛ نو الهي انوار بېرته خپلې سرچينې ته ورگرځوي. لکه، چې په مقعره عدسيه کې، چې د لمر وړانگې ولويږي؛ نو بېرته يې د لمر سترگې ته ورگرځوي او د فرعي رڼا غبرګون په اصلي نور کې جذب او گډيږي او د وحدة الوجود بڼه غوره کوي. د سکر په داسې حال کې د صوفي خودي د بې خودۍ د عشق د انوارو په محراق کې سوځي او پنا کيږي. لکه حسين بن منصورحلاج، چې د عشق په انوارو کې ورک شو او د  اناالحق  اعلان يې وکړ، دا د وجد حال و او منصور لا صحو ته نه و راغلی. 
د رحمان بابا د ژوند په باره کي معلومات نه لرو او څرنګه چي ډېر نېستمن وو نو ټول ژوند یې په ګمنامی کي تېر کړی دی. نه یوازې یې له کاروبار څخه خبر نه یو بلکه د دنیاداری او د دنیا د کاروبار په غندنه کې یې دوې قصیدې لیکلي دي او همدغه قصیدو او د قناعت توصیو او نصیحتونو ښايي په ټولنه کي په صوفي مشهور کړی وي چي تر اوسه هم د ادب په دنیا کې په صوفي مشهور دی.
هوښیار مه ګڼه هوښیار د دې دنیا
بی وقوف دی وقوفدار د دې دنیا
روښنايي په هغو زړونو ده حرامه
چي پرې کېني ګرد غبار د دې دنیا
پوچ ګويي ده چي یې اهل د دنیا کا
هر کلام او هر ګفتار د دې دنیا
د طفلانو په څېر واړه خاکبازي کا
هرچه کاندي کارو بار د دې دنیا
واړه ډکې خولې له پیو هلکان دي
کار دیده او پخته کار د دې دنیا
***
شرعي پوهان، د فرعي انوارو غبرگون، په خپلې سرچينې کې  وحدة الشهود گڼي او په مخلوق کې د خالق د ځواک نخښې نښانې د خالق د وجود داثبات دلايل گڼي. ځينې متصوفين په دې باور دي، چې د عالم ظاهري مادي بڼه د باطني معنوي حقيقت انځور دى نو وايي:« کلما فى الکون وهم او خيال او عکوس فى المرايا اوظلال» ټول ظاهري مادي کاينات، د وهم او خيال انځور دى، يا عکسونه دي په هېندارو کې يا د واقعيت سيورى دى . عبدالرحمن بابا د وحدة الشهود مفاهیم هم راوړي دي. په څرګنده نشو ویلای چې آیا رحمن بابا ستر متصوف و یا نه، ایا وحدة الوجود یې د هغه په ټوله فلسفه منلی و که نه، خو ادب یې عرفاني او له سمبولونو ډک دی. د عرفاني ادب سمبولونه معلوم دي او دا ټول د رحمن بابا اشعارو کې شته دي. دې ته عرفاني شاعري هم ویل شوې ده . دري ادب کې د بیدل، مولانا جلال الدین بلخي، حافظ او نورو عرفاني شاعري کړې ده او پښتو کې د رحمن بابا، خوشحال خان، احمد شاه بابا روښاني مکتب پلوي شاعرانو د پښتو ادبیاتو لویه برخه عرفاني شاعري کړې ده، خو تر هغو پرته رحمن بابا او نور شاعران هم شته چې ګڼ عرفاني سېمبولونه یې په شعرونو کې موندلای شو. په پښتو شاعرۍ کې د یو شمېر عرفاني سېمبولونو بېلګې به د بېلابېلو شاعرانو له کلام سره وڅېړو.
د رحمن بابا په یوه غزل کې څو عرفاني سمېبولونه :
دجنت تر حورو تېر شه که یار غواړې
خدای دې نقده د چانه کاندي نسیا
د ساقي له لاسه هسې باده نوش کړه
چې دې غوڅ کړي له زړه خیرې د ریا
چې یې کسب عاشقي شي د دلبرو
نظر نه کاندي په کسب د کیمیا
عشق هنر د مخلصانو دی رحمانه
نه حصلېږي مخلصي په روریا
یو ګفتار در لره بس کاندي رحمانه
څه په هر ساعت پوښتنه کړې بیا بیا
***
یار : حقیقي محبوب دی، شاعر غواړي ووايي چې د هغه مقصد حقیقي محبوب دی نه د جنت حورې هغه غواړي خپل حاضر و دایم و قدیم محبوب ته ورسېږي چې نقده حضور لري حال دا چې د جنت حورې نسیا وعده ده.
ساقي او د بادې نوش کول د طریقت سېمبول دی، چې د ریا په وړاندې د شاعر د عرفاني پروتست سېمبول یې هم ګڼلی شو، هغه څوک چې له حقیقي محبوب سره د عشق کارو بار کوي هغه د دنیا په کاروبار غرض نه لري او د (کیمیا) کار چې یو دنیوي کار دی نه خوښوي. رحمن بابا د عرفان او تصوف وجودي منطق او ټول هدف په همدې څو سېمبولونو کې بیانوي، چې نورو ګڼو عارفو شاعرانو هم تکرار کړی دی.
مسعود: د پښتو، دري – فارسي ادبیاتو او فرهنګ په پیاوړتیا کې د تصوف او عرفان اغیز څه ډول څیړئ؟ او دا راته ووایاست د تصوف او عرفان په ډګر کې د پښتو او دري ادبیاتو کوم پوهان او لوی لیکوال ښه او عالي ځلیدلي دي. مهرباني وکړئ د هغو نښیرونه(اثار) راته په ګوته کړئ؟
استاد دودیال:  افغاني ټولنه اسلامي ټولنه ده. کله چې زده کوونکی ښوونځي ته ځي، اسلامي متون د درسي کتابونو مهم منابع او سرچینې دي. په تيره بیا زموږ کلاسیک ادب کې تصوفي اشعار زیات دي. زموږ محبوب مشاهیر او منلي شاعران صوفیان وو. لکه علي محمد مخلص، حافظ، حمید، رحمن بابا، بیدل... غنی خان او نور. د حبیبیې د لیسې اووم ټولګي کې مو د دري ژبې د ادبیاتو استاد آغاصاحب ع. م. و. کورنۍ دنده یې راکړه چې موږ هر یو به یو شعر له یو نامتو شعري دیوان څخه لیکو او ټولګي کې به یې د تورې دړې ترمخې په لوړ غږ لولو. زه عامه کتابتون ته ولاړم. د شعرونو دیوانونه مې چې کتل یا حافظ و، یا بیدل، یا سعدي او نور. د مولانا جامي مناجات څومره عالي ادبیات دي، تاسو نورنامه ولولئ څومره د معنویت له پلوه بډایه ده، د پښتو بلاغت پکې زده کیږي. د مولانا جلال الدین بلخي مثنوي معنوي یوه د سرو زرو زیرمه او خزانه ده، د رحمن بابا دیوان د انسانیت او بشري کرامت درسونه دي، غنی هم فلسفي او هم صوفي و... دا ټول اهل تصوف و. تر ټولو دمانا له پلوه بډای شعرونه د همدوی و. زموږ درسي کتابونو کې هم د دوی شعرونه وو او د پښتو او دري هر کتاب مو د همدې درنو ذواتو په اشعارو ښکلی و. پښتو کتابو کې هم همداسې ده. غني هدایت، شاولي حقپرست او یو څو نور چې زموږ د پښتو ادبیاتو استادان ول، ټولو عرفاني پښتو شعرونه راباندې زده کول او ډېر ښه یې مانا او تفسیر کول. په هغو ټولو کې مو ډېر ژور مفاهیم موندل. هغه اغیز او معنویت تر اوسه زموږ د فکر تومنه جوړوي، زه فکر کوم دښوونځي هر بل شاګرد او ځوان زده کوونکی د روزنې او پالنې په همدې لاره راغلي او راځي به. زه یقین لرم چې زموږ زیاتره سواد لرونکي همداسې دي.
په مجموع کې زموږ صوفیانه او ټول کلاسیک ادب، د کلاسیک نثر سبک تصوفي متونو کې شمیرل کیږي. دا ټول د ادبي فنونو بیلګې او متصوفه-عارفانه بلاغي متون دي.  تاسو د دري او پښتو عارفانه ادبي آثارو د اغیز یادونه کړې ده. د مولانا جلال الدین بلخي د دیوان هر حکایت عجیب اغیز لري، د رحمن بابا دیوان دومره ژور تربیتي اثر لري، چې د روانشناسي کتابونه دومره اثر نه لري. عجیبه ده چې د یو شمیر صوفي لیکوالو او شاعرانو نثر او نظم لکه د کوډګر ریالیزیم( ریالیزم جادویی) په شان اغیز لري، ځکه دوی د ځینو ولیانو، مشایخو، عارفانو او پیرانو داسې کرامات او خارق العاده اعمال نقل کړي، چې په لوستونکو د جادویي ریالیزم د ادب په شان اثر ښندي.  تاسو د عطار نیشاپوري حکایات، د خوشحال بابا د رزم شعرونه، د غني مستانه غزلونه، د حمزه شینواري عشقي بیان او نور ولولئ په دې ټولو کې څومره جذابیت شته. اذعان او اعتراف کوم چې زه شخصاً له دې ټولو دومره متاثر او اغیزمن یم چې ډیری وختونه خاصو حالاتو یا د ځینو پېښو په لیدو یې یو یو بیت او یوه یوه کرښه او حکایت رایادیږي. لږ مخکې مې د یوې بلې پوښتنې په ځواب کې د یو شمیر نامتو عرفاني نښیرونو نومونه او د هغو لیکوال یاد کړل لکه «منطق الطیر، سفرنامې، لطایف الطوایف» او نور. اوس به یو بل مثال د هجویري( کشف المحجوب) دبیلګې په توګه راوړم. دا نښیر د جالبو حکایتونو لرونکی دی، د دې لپاره چې پر لوستونکي اغیز ولري، نو لیکوال یې د قلم په قوت او خاص مهارت سره داسې اسطورې کاږي چی لوستونکی ورته د حیرت ګوته په غاښ کوي. د لیکوالۍ زبر دست تخنیک یې کارولی دی عیناً لکه معاصر کوډګر ریالیزم، خو په حقیقت کې ټول عارفانه حکایتونه دي. ریښتیا هم چې له دغو نښېرونو څخه خبرې، استدلال او د بلاغت فن زده کیږي، له جغرافیې او تاریخ څخه مو خبروي، معنوي زیرمه مو پیاوړي کوي، اخلاقي درسونه راښيي، د استدلال طرز راښيي. دا یواځې د هجویري اثر نه، بلکې هر یو یې همداسې دی. د بایزید انصاری نثر هم همدومره اغیزناک دی، د خوشحال شعر د شجاعت او متانت درسونه دي، د رحمن بابا اخلاقي درسونه ټول عمر لوستونکي ته نه هیریدونکي سبقونه دي او د حمزه تشبیهات او غزلیزه ژبه د ادب روزونکې ده. دلته مې ستاسو د پوښتنې د ځواب لپاره یو څو صرف د بیلګې په توګه یاد کړل.
مسعود: د معلوماتو له مخې( سنایي غزنوي) د دري ژبې لومړنی ادیب او شاعر دی چې تصوف یې په رسمي بڼه په غزل کې راوړ. تاسو په دې اړه څه لید لرئ؟ همدارنګه پښتو لومړنی متصوف شاعر او صوفیانه شعرونه کوم ول؟
استاد دودیال: حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایي غزنوي چې څومره په ادب کې او حکمت کې لوی نوم دی، هومره  په سلوک اوعرفان کې نامتو دی. هغه د لومړي ځل لپاره صوفیانه منازل، مقامات، احساسات، ارشادات او رواني تاثرات د شعر په موزونه او آهنګینه ژبه بیان کړل. حکیم سنایي لومړنی شاعر دی چې صوفیانه  اصطلاحات یې په دري شعر راوستل، ده پسې وروسته نورو شاعرانو لکه «عطار، مولانا، رحمن بابا، حافظ، خوشحال خان، عبدالقادرخټک، ... بیا تر بهایي جان بهایي، غني او تر ملاعطایي» دا شاعرانه ژبه وکاروله. داچې مخکنیو پوښتنو ځواب کې موله څرخ نیولې تر هرات، بلخ او بیا تر غزنی پورې څو ځله یادونه وکړه، موخه مو همدا مولانایعقوب څرخي، غزنوي سنایي، بلخي مولانا، جامي، بهایي جان او نور ول. په دې کې یقیناً چې د غزني لوی حکیم آدم سنایي لومړنی ځای لري. سنایي غزني کې سترګې نړۍ ته پرانېستې، خو لکه د مولانای بلخ او بایزید انصاري په شان تر ډیرو لرې ځایو و پېژندل شو. د ده شعر کې لومړنی عارفانه او صوفیانه  هیجانات او ولولې ګورو. سره له دې چې ستونزه سره هم مخ شو. هر مبتکر او نوښتګر ټکرونو سره مخ  کیږي، خو سنایي زړور و او شعر یې همداسې روان، خوږ او له معانیو ډک و. دا دی اوس څو پیړۍ وروسته د ده قدر کوو. اوس په عرفاني څېړنو کې د ده نوم  په لومړی کتار کې راځي. سره له دې چې سنایي یو وخت د ځواني او خام عمر په کلونو کې د سلطان محمود دربار کې مداحانه شعرونه وویل، خو وروسته یې خپل رسالت درک کړ او ډېرې کلکې نیوکې یې وکړئ او په سلطان، دربار او درباریانو یې رای ونه واهه. دا ځکه چې عرفان او سلوک مداحي نه مني، بلکې ازاد فطرت لري، صوفي قناعت لري او زغم لري، د چا د خوشحالولو په خاطر د زهد او تقوا څخه مخ نه اړوي، سنایي همداسې صوفي و. که عزم یی ټینګ نه وای د حقیقت په لټه کې نه وت او نه یې خپل درویشانه او د سلوک احساس په شعر کې نِغښت. هغه مال، سوغاتونو او شاهانه بخششونو څخه مخ واړاوه، ظلم یې وغانده، فساد یې رسوا کړ، د ماتو شویو بتانو سره زر یې خاورې وشمېرلې او په ظالمانه ډول  له لرې سیمو څخه راوړل شوي غنیمتونه یې وغندل. صوفي او عارف ریا نه مني. ده په شعر(مثنوی، قصیده او غزل) کې حکمت او عرفان ته ځای ورکړ او په دې برخه مخکښ و. حدیقة الحقیقة د سنایي یو مهم نښیر دی چې مخکې مو بحث ورباندې وکړ. دا هغه لومړنۍ منظومه وه چې عرفاني مفاهیم یې لرل، کیدای شي همدا نورو شاعرانو لکه بلخي مولانا، عطار، خواجه حافظ او نورو ته  الهام ګرځېدلی وي. د شعر محتوا یې حکمت او فلسفه وه. دا چې ده ته د حیکم لقب ورکول شوی دی، د ده د نښیرونو او ژور فیلسوفانه فکر له امله ده. زرکاله مخکې دا ډول فیلسوفانه، حکیمانه او ژور فکر یو اعجاز و، چې بخیلان یی وځورول. د دربار مداحانو د ده فلسفي نړۍ لید او عرفاني مقام نشو زغملای، په همدې خاطر یې له (همرهان سست عنصر) څخه ګیلې وکړی:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت  - شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
حکیم سنایي د شعر په ژبه او همدارنګه په عادي خبرو دیني، اخلاقي او عرفاني لارښوونې وکړې، له مادیات پالنې څخه یې خلک معنویت ته راوبلل. حدیقة الحقیقة یې بیساری لارښود او مانیفیست و. هغه مانیفیست چې حقیقیت یې پکې موندل موخه وه.  مذهبي ریاکار چارواکي یې وغندل، اخلاق، زهد، تواضع او تقوا یې وستایله. فردوسي ډېر ناوخته او وروسته متعصب او طلا غوښتونکی سلطان محمود وپېژاند، نورو درباریانو هم ګیله لرله چې سلطان محمود اقلاً خپل زوی ته د یو سم مسلمان په توګه روزنه ورنه کړه، بلکې کله چې د ده زوی سلطان مسعود د ده پرځای کیناست یوه شپه کې به یې  درې تغارې شراب څښل او تر سبا به نڅاګرو سره و. خو مجد مجدود بن آدم سنایي ډېر ژر دربار څخه مخ واړاو او حکمت او فلسفه یې غوره کړه. دا چې ځینو خلکو ورسره مخالفت څرګند کړ، علت یې عقیدوي او په وحدة الوجود باور لرل و، چې نورو صوفیانو هم دا ستونزه وزغمله او منصور حلاج خو آن د دار رسۍ په غاړه کړه. له غزنوي سنایي سره یو شمیر دیني ملایان وران شول. د سنایي په  اشعارو کې د لومړي ځل لپاره دا مفاهیم لیدل کیدل. ملایانو ویل چې د سنایي په اشعارو کې حجاب، حلول او تجلي حقیقت سره پیوست کېدل او داسې نور کفر ته نږدې مفاهیم دي، خو سنایي د لومړي ځل لپاره د شعر په جادوګره ژبه دا عرفاني مفاهیم ویلې و.
د پوښتنې بله برخه مو د پښتو ژبې د لومړنی متصوف شاعر په اړه ده، په لنډ ډول به ووایو چې:
د پښتو مکتوبو(په لیکلې بڼه) موندل شوي اسناد چې تر نن ورځې یې په لاس کې لرو، راښيي چې  «شيخ متي» تر نورو ټولو ړومبنی د پښتو ادب عارف، صوفي او متقي شاعر و.  شیخ متي د غوريا خېلو څخه و نسب یې خرښبون ته رسېږي، دده لوى نيکه خرښبون هم د پښتو ژبې شاعر او اديب و. دغې کورنۍ څخه لرغوني لیکونه راپاتې دي. څیړونکو د ده پېژندنه داسې کړې ده.
شيخ متي بن عباس بن محمد بن خليل بن غوريا بن کند بن خرښبون په (٦٢٣)ل کال کې زېږېدلى او د (٦٠) کالو په عمر د ترنګ پر غاړه په (٦٨٨)ل کال وفات شوى دى ، د ده مزار تر اوسه هم د کندهار شمال ختيځ خواته تقريبا (٥٠)ميله  لېرې پر يوه غونډۍ واقع دى چې کلات يې بولي او دى په کلات بابا هم مشهور و. د  شیخ متي بابا کورنۍ یوه لویه او د خپل وخت مشهوره  کورنۍ وه، چې اولادونه یې د خرښبون تر مرګ وروسته په ارغستان، پښين او پېښور کې خپاره شول. شيخ متي دوه ورونه درلودل، چې حسن او عمران نومېدل د عمران مزار د کوږک پر غره دى، چې هغه غر د ده په نامه (د خواجه عمران غر) هم بلل کېږي او يوه خور يې (بي بي خالا) نومېده چې د دې مزار په پښين کې دى او په کلات کې د ترنګ پر غاړه د ( خالاکلى) اوس هم موجود دى چې د بي بي خالا د يادګارونو ځينې دى. بي بي خالا د ژوند وروستیو کې همالته  اوسېدله. شيخ متي تصوفي او عرفاني شاعر دى په پښتو ادب کې تر ده وروسته نورو شاعرانو هم صوفیانه شاعري تعقیب کړه، خو لومړنى شاعر سالک، تصوفي اوعرفاني شاعر همدا( شيخ متي) پېژندل شوی دى، نو د موجودو اسنادو له مخې یې لومړنی متصوف شاعر بولو.
د نعمت الله په مخزن کې، اخوند دروېزه په خپله تذکره، حيات الافغاني کې او  د نورو مؤرخانو په حواله، د دې کورنۍ اولادونه تر اوسه هم د کندهار د (ناکورک) په کلي کې اوسېږي، په دوى کې  له شیخ بابا وروسته په دې کورنۍ کې نور شعرا، مؤرخان او عارفان  هم وو. تر خرښبون دوه پېړۍ وروسته د دغې سلسلې یو بل عارف شاعر او خورا ښاغلي او عارف اديب څخه د ( الله مينه) په نوم یو نښیر موندل شوی دی. محمد هوتک بن داود د پټې خزانې ليکوال وايي چې دا کتاب په کلات کې دده پر مزار پروت و او اکثره کسانو به لوست، د ده په کتاب کې اکثره عرفاني اشعار او مناجات وو، داسې نښې نشته چی وښيي چې هغه وخت چا د ده په صوفیانه شعرونو اعتراض کړی وي، یا یې د ده سلوک او طریقت سره مخالفت ښودلی وي. باید ځوانانو ته وویل شي چې له غزنوي سنایي نیولې تر شیخ متي او بیا له سوونو کلونو رادېخوا، زموږ عرفاني ادب زموږ لویه معنوي زیرمه ده. ټول د اخلاقو، زُهد، تواضع، تقوا او د انساني کرامت او شرافت د ښودنې درسونه دي. هیله ده ځوانان له دغې زیرمې ګټه اوچته کړي.
مسعود: یو شمیر څیړونکي وايي: چې د عرفان او معنویت په پیژندنه کې حضرت ابوالمعاني بیدل د نړۍ ځلیدونکی ستوری دی. ستاسو لید په دې برخه کې څه دی؟
استاد دودیال:  هیڅ بېځایه نه ده، مولانا عبدالقادر بیدل ته ابوالمعاني لقب ورکړل شوی دی. د ده د شعر څېړونکي دوه ډلې دي؛ یو هغه چې د بیدل آثار یې له ادبي اړخه مطالعه او څېړلي دي، لکه دوکتور اسدالله حبیب او ځینی نور. بیدل پېژندنه اوس د څیړنو یو مکتب دی، بل هغه ډله دي چې د بیدل تصوف او عرفان یې مطالعه کړی دی. بیدل په عرفاني ادب کې لکه ستوری ځلیږی. هغه له کوچنیوالۍ تر ځوواني پورې ډېرې ستونزې وګاللې، په سختیو کې پوخ شو، تجربه یې زیاته شوه او له مشرانو یې ډېر څه زده کړل. د شعر هر بیت یې یو کتاب ژوره مانا لري. څه نه دې چې ده ندي بیان کړی. موږ که غواړو چې یوه مسئله ښه روښانه کړو، نو د بیدل د یو شعر یو یا څو بیتونه به نقلوو. 
شیخ عبدالقادر ګیلانی (بېدل) دري او عربي ښوونځی کې زده کړې او وروسته بنگالي، اردو، سانسکریت او ترکي سره هم آشنا شو. په شپږ کلنۍ کې یې قرآن ختم کړ. په ذکر شویو څو ژبو کې زده کړو ده ته د ادب او وینا لوی قوت ورکړ، تجربه یې زیاته او د ادب باریکیو ته ځیر شو، ځوان بېدل د خپل تره په شاعرانه ذوق هم خبر و، نو ځکه یې خپل لومړني اشعار ورته ښودل او لوستل. د ده تره شعرونه ورته لوستل، سمول یې او لارښوونه یې ورته کوله. د روایاتو له مخې، عبدالقادربیدل لس کلنۍ کې خپل تره سره  «کَتَک» ته ولاړ. هر سفر او هر مشر سره د ده لید- کتلو ده ته د درس او ټولګي حیثیت درلود.کله چې میرزا ظریف ومړ، بیدل دهلي کې مېشت شو. دا وخت دهلي کې د دري ادب ویناوال وو. د ده د لومړینو شعرونو یو اغیزناک شعر هغه مرثیه ده چې د خپل زوی په مړینه یې لیکلې وه. بیدل چې څو کلونه میرزا ظریف سره و، له یو شمیر نورو لویو شاعرانو سره یې هم پېژندنه وشوه. دا ځکه چې میرزا ظریف یو فاضل او فقهی شخص و، حدیث او عرفان یې تدریسول.  د هند زیات شمیر شاعرانو او نامتو صوفیانو لکه شاه قاسم هواللهی ورسره ناسته- ولاړه لرله. بېدل په لومړیو کې ځانته «رمزي» تخلص غوره او شاعران په دې تخلص وپېژاند. خو وروسته یې چې د سعدي  (گلستان) ولوست، په هغه کې یې یو بیت «بیدل از بی نشان چه جوید باز» خوښ شو، ژور اغیز یې ورباندې وکړ او په شوق او وجد یې راوست، نو ځانته یې «بیدل» تخلص خوښ کړ. د بوستان او ګلستان په شان اثار یې لوستل او د ده ادبي تنده خړوبېده، ورڅخه یې زده کول او ډېر تمرین یې کاو. د لومړنیو شعرونو ځینې برخې یې اوس په لاس کې موجودې نه دي.  ده د لویو شاعرانو شعرونه لوستل،خراساني او عراقي سبکونه یې خوښ و، خو کله چې ډیهلي ته ولاړ، هندي سبک ته ورګډ شو.
بېدل د میرزا ظریف له مړینې وروسته دهلي کې مېشت او د نامتو صوفي «شاه کابلی» مرید شو. هلته یې  آصف جاه اول، د دکن(نظام حیدرآباد) کې د شاه جهان آباد سیمه کې ژوند غوره کړ. د بېدل کور په ډیهلی کې د شاعرانو د راټولیدو ځای و، تر نیمو شپو به لومړی بېدل او بیا نورو شاعرانو خپل شعرونه لوستل. دغو ادبي ناستو او مشاعرو د ده تجربه او ادبي ژبه بډایه او اوس د دري ژبې د کلاسیک شعر څه چې د ادبي بلاغت او موشګافي برخه کې  د نړۍ ځلیدونکی ستوری دی. ستاسو پوښتنې سره موافق یم. 
مسعود: ګران استاد دودیال صاحب مهرباني وکړئ په لنډه توګه د تصوف د طریقو لکه : قادریه، نقشبندیه، چشتیه، سُهروردیه او مولویه په اړه معلومات راکړئ او دا هم څرګنده کړئ چې د دغو طریقو بنسټ ایښودونکي څوک دي او زموږ په هیواد ګران افغانستان کې د تصوف په ډله کې پورتنۍ کومې طریقې او سلسلې ځانګړی ځای لري؟
 استاد دودیال: ویل کیږي چې د هندوستان لویې وچې د مسلمانو صوفیانو له طریقو نیولې، تر کوزې پښتیخا، تر کابل، بلخ، بخارا، سمرقند، هرات او له پخواني نیشاپور نیولې تر بغداد، کوفه، سودان او حبشه او تر الجزیرې پورې د تصوف ۷۳ طریقې وې او ډېرې یې اوس هم شته. خو موږ به دلته صرف هغه مشهورې یې د هغو د موسسانو سره په ډېر لنډ ډول ولیکو. 
تصوف، پیر او مُرشد او صوفي کېدل عرفان او علم التصوف او صوفیانه ادبياتو کې په مجموع کې ځانگړې بحث دی. ډېر ځانګړي اصطلاحات او مفاهیم یې عربي دي.  د تصوف تاثيرات په پښتو او دري ادبياتو کې څرګند دي. د طریقو نومونه هم هماغه دي چې ټوله اسلامي نړۍ کې یوشان کارول کیږي او تاسو د ځینو نومونه خپله پوښتنه کې یاد کړي دي.  
د تصوف لارې او طريقې ، چې ډېرو متصوفينو، په تېره بیا اوسني افغانستان کې په هغو لارو او طريقو عمل کړی دی، همدارنگه زیاتره صوفيان په دې توانېدلي، چې د تصوف په روحاني او معنوي دالان کې د هغو څراغونه خپلو لارويانو ته روښانه او وروښيي، دلته به د دغو طریقو او دهغو د لارښوونکو او سالکانو یادونه وکړو. د هرې طریقې په تګلاره کې د مُرشدانو دندې ترسره شوي دي  او تر ډېره بريده يې خپل پلويان او بيعت کوونکو ته لاره روښانه کړې او دغه لوی رسالت يې په ښه توگه ترسره کړی. د دوی تر منځ ډېر ورته والی، خو لږ لږ توپیرونه شته، مګر اصطلاحات او ادب شریک دی.
قادريه طريقه:
په تصوف او عرفان کې دا ډېره نامتو طريقه ده، چې د حنيد د مکتب تر اغېزې لاندې ده. مؤسس يې «شيخ عبدالقادرجيلاني/ګیلاني» وو. هغه په (۴۷۰) هـ. کې زېږېدلی او په (۵۱۶)هـ. کې وفات شوی دی . په شرعي علومو کې د تبحر خاوند و، ویل کیږي، چې د وخت په (۱۳) مروجه علمي څانګو کې يې لاس درلود. فقهي فتوې به يې د امام شافعي او امام احمد بن حنبل د مذهب د احکامو مطابق ورکوله، ډېر کرامات، ده ته منسوب دي، چې ځينې يې دادي:  
دده له مور څخه حکايت شوی، چې د روژې په مياشت کې به ده د ورځې د مور تی نه روده، يوه ورځ، چې د خلکو لپاره مشتبه وه، چې روژه به وي که نه، نو د عبدالقادر له مور نه تپوس وشو، هغې وويل: تی نه روي. وروسته بيا خلکو ته معلومه شوه، چې هغه ورځ د روژې ورځ وه. په خپله له ده څخه حکايت شوی، چې په اُفق کې يې ډېر عظيم نور وليد، چې يو صورت په کې ښکاره شو او ويل يې: 
اې عبدالقادره ! زه ستا رب يم او ټول محرمات مې تاته حلال کړل. ده ورته وويل: ورک شه ! لعينه ! له دې وينا سره هغه نور په تورتم بدل شو او هغه صورت لوگی وگرځيد، چې بيا يې ورته وويل: ما په دغه ډول او يا تنه د طريقو خاوندان گمراه کړي دي، مگر تا نجات وموند. چا له ده نه پوښتنه وکړه : ته څنگه پوه شوې،چې دا شيطان دی ؟ شيخ عبدالقادر وويل: د حرامو په حلالولو. وايي يوه ورځ په نظاميه مدرسه کې ډېر فقهاء او علماء راغونډ وو او شيخ عبدالقادر د قضاو قدر په باب خبرې کولې، چې يو مار له چت څخه راولويد او ټول و تښتېدل، يوازې دی په کوټه کې پاتې شو او خپلې خبرې يې کولې، مار راغی د ده تر کميس لاندې ننووت او پر تنه باندې يې تېر شو، له گريوانه يې راووت بيا يې له غاړې نه تاو شو او د ده په حال کې هيڅ تغير را نغی، مار بېرته ځمکې ته ښکته شو او مخامخ ورته په لکۍ ودرېده څه غږ ترې پورته شو، مگر څوک، چې له کوټې نه د باندې وو، يو هم پوه نه شو، چې څه يې وويل، مار بېرته لاړ او خلک کوټې ته را ننوتل. له ده څخه يې د غږ په باب پوښتنه وکړه ، چې څه يې ويل؟ شيخ په ځواب کې وويل: مار راته ويل: ما ډېر اولياء په دغه شان ازمېيلي؛ مگر ستا ثبات مې په بل چا کې نه دی ليدلی. ما ورته وويل: ته يو چينجی يې، چې قضا او قدر دې په حرکت راولي او بس. د شيخ عبدالقادر تصوف سني او طريقه يې پر اعتدال، د سنتو پر متابعت، حب الخير، شفقت او تواضع بناء ده. نهه څلوېښت اولاده يې درلودل،چې يوولسو تنو يې د ده لارښوونه او طريقه د أسيا په غرب او مصر کې خپره کړه. ده له فقيرانو، صغيرانو ، وينځو او غلامانو سره ناسته ولاړه درلوده، مگر د دولت اعيانو او اکابرو ته هيڅکله نه پاڅېد او نه د وزير او د سلطان دروازې ته ورته. خضوع او خشوع یې لرله، د فقیرانو دوست و. کبر یې نه درلود او لارویانو ته یې هم همدا اوصاف بیانول.
نقشبندیه:
نقشبندیه تصوفي طریقه د لرغونې آریانا د اسلمي دور په حوزه کې یوه ټولنیزه او فکري زیږنده ده چی د هغه وخت او مکان له اړتیاوو سره سمه رامنځته شوې وه. «شيخ بهاؤالدين محمد بن محمد بخاري»، چې په شاه نقشبند مشهور ؤ، د دې طريقې پيشوا دی. دی بخارا ته نږدې په يو کلي کې په ۶۱۸ هجري کې زېږېدلی او په (۷۹۱)هجري کې وفات شوی دی. نقشبنديه طريقه هم لکه شاذليه سهله او  آسانه طريقه ده، چې پر مُريد باندې ډېره سختي نه راولي. دا طریقه د دی لامل شوه چی تصوف له انزوا او ګوښه توب څخه راووځي او په ټولنه، بازار، دربار د انساني چاپیریال او عامه طبقاتو منځته ورشي. دغه طریقه د خپل وخت د اړتیاوو او غوښتنو ځواب ویونکې وه، چی په لږ وخت کې په خراسان کې پوخوالي ته ورسیده او آن تر هندوستان او استانبول پورې ورسیده. د نقشبندیه طریقې یو شمیر سالکان د دې طریقې د نومولو په تړاو وایي، چې دغه طریقه لومړی ځل «ابوبکر صدیق (رض)» ته د انتساب له امله، د صدیقیه طریقې په نوم یادیده، وروسته یی بیا بایزید بسطامي (طیفوریه) ته انتساب وموند، دې پسې وروسته عبدالخالق غجدواني ته د انتساب له امله د خواجه ګانو د طریقې نوم غوره کړ. د لومړی ځل لپاره خواجه عبدالخالق غجدواني په نقشبندیه طریقې کې خفیه ذکر تلقین او دود کړ. دغه طریقه د خواجه بهاالدین نقشبند له مهاله وروسته په دې نوم ونومول شوه. دوکتور زهرا خانلری او علاالدین نقشبندي د دغې طریقې نوم خواجه بهاالدین نقشبند پورې تړي، چی په ډیر احتمال سره همدا سمه بریښي. دغه طریقه وروسته تر خواجه بهاالدین څخه په څو نورو ښاخونو لکه نقشبندیه مجددیه (امام رباني مجدد الف ثاني پورې منسوبه طریقه)، نقشبندیه خالدیه (مولانا خالد نقشبندي پورې منسوبه طریقه) او احراریه نقشبندیه (عبدالله احرار پورې منسوبه طریقه) باندې وویشل شوه. په دغو ښاخونو کې ځینې ځینې روشونه اضافه شول چې په اصلي نقشبندیه قواعدو او اصولو یې ډیره اغیزه نه دی کړئ، نو ځکه په اصل دغه نورې ټولې ځان نقشبندیه طریقې پورې تړي، د دغې طریقې سالکان د نقشبندیه نوم د زړه د پاکوالي او په زړه کې د الله د نوم په نقش او انځورولو سره معنا کوي چې په زړه کې د الله (ج) د نوم انځورول او حک کول د (نقشبند) له کلمې سره تړاو لري او سمه معنا هم ورکوي. د نقشبندیه د شریعت پر بنسټونو ولاړه ده چې لومړنی اصل یې له بدو اعمالو څخه توبه کول، له ناروا کرغیړنو او ناولتیاوو څخه ځان ساتل او صالحه اعمالو ته مخ اړول او د قرآنکریم او سنتو احکامو او ارشاداتو ته پابندي ده. نقشبندیه طریقه په درې اصولو (د ذکر دوام، مراقبه او اطاعت) باندې ولاړه ده او لاندنی اووه لطیفې لري: د زړه (قلب لطیفه)، د روح لطیفه، د سر لطیفه، خفي لطیفه، اخفي لطیفه، نفسي لطیفه او د اثبات لطیفه. د حسن ذکر لطایف په سالک کې د روښانه ډیوې او څراغونو په شان راښکاره کیږي او هره لطیفه ځانګړې رڼا او رنګ لري چې مرشد یې د سالک په وجود کې ویني او یوه په بله پسې تدریسوي. نقشبندیه شیخان د سیر او سلوک په لاره کې یوولس قاعدې لري، چی اته یې د عبدالخالق غجدواني قواعد او درې نور یې د خواجه بهاالدین نقشبندي د تجربو پایله ده. دغه قواعد د نفس د پاکي او د زړه د صفا کولو لپاره دي او سالک خپل مریدان په هغو باندې پابندي ته توصیه کوي چې هغه دا دي: په دم فکر، په قدم نظر، په وطن سفر، په انجمن کې خلوت، یادون، بیرته راګرځیدل، ساتنه، د وخت او زمان په یاد ساتل او له هغه څخه خبرتیا (بیداري)، عددي خبرتیا او قلبي آګاهۍ یا د زړه بیدارۍ او ویښوالی. د دارالشکوه په کتاب کې د بهاالدین نقشبند پيژندنه راغلې ده او لیکلي: محمد بن بخاري د اتمې پيړۍ عارف، د نقشبندیه طریقې بنسټ ایښودونکی و چی د شاه نقشبند او خواجه نقشبند په نومونو باندې هم پيژندل کیده د دایمي ذکر په لرلو سره داسې یو لوړ روحاني مقام ته ورسید چې د الله نوم یې د زړه پر پاڼه لیک شو او د دغه نقش له امله ورته نقشبند نوم ورکړل شو، خو ځینې نور بیا وایي چې د بهاالدین پلار د کمخاب اوبدلو او انځور توږلو دنده لرله، نو ځکه یې ځانته د نقشبند تخلص غوره کړی و. بهاالدین نقشبند د ۷۱۷ ق. کال د محرم په میاشت کې د بخارا په کلي کې د عارفانو قصر (قصر هندوان) کې نړۍ ته سترګی پرانیستې، لومړی یې بابا سماسي سره زده کړې وکړې، په اتلس کلنۍ کې یې واده وکړ، په طریقت کې د امیر کلال مرید و حنفي مذهبه و، د حج د ادا کولو لپاره دوه ځله بیت الله شریف ته ولاړ، اووه کاله یې د مولانا عارف کراني او دولس کاله یې د شیخ خلیل انا تر نظر لاندې د طریقت مزل وکړ. رساله قدسیه، کلمات قدسیه، الحاشیه قدسیه، مقالات خواجه نقشبند، رساله قدسیه البهائیه او په دري ژبه باندې د نقشبند رباعیات د نوموړي آثار دي. بهاالدین نقشبند د ۷۹۱ ق. د ربیع الاول په دریمه د دوشنبې په ورځ د ۷۴ کالو په عمر خپل پلرنی هیواد کې وفات شو چې د خپل وصیت له مخې خاوروته وسپارل شو او بیا یې په قبر باندې ورته یوه ګومبده جوړه کړه چې اوس هم ودانه ده چې د نقشبندیه طریقې د لارویانو زیارت دی. د نوموړې طریقې سلسله په لاندې توګه ده: بهاالدین نقشبند، سید امیر کلال، بابای سماسي، علي رامتي، محمود فغنوي، عارف ریوګري، عبدالخالق غجدواني، خواجه یوسف همداني، ابوعلي فارمذي، ابوالقاسم ګرګاني، ابو عثمان مغربي، ابوعلي کاتب، ابوعلي رودباري، جنید بغدادي، سري سقطي، معروف کرخي، علي بن موسی، الرضا، موسی کاظم، جعفر صادق، محمد بن علي الباقر، علي بن حسین زین العابدین، حسین بن علي، علي بن ابي طالب او بیا د اسلام ستر پيغمبر. د نقشبندیه طریقې دوهمه سلسله له علي فارمذي څخه وروسته ابوالحسن خرقاني، بایزید بسطامي، امام جعفر صادق، قاسم بن محمد ابي بکر، سلمان فارسي او په پای کې ابوبکر صدیق ته رسیږي.
رفاعيه:
دا طريقه «سيد احمد رفاعي» ته منسوبه ده، چې په ۵۸۰ هجري کې وفات شوی دی ، بني رفاعه د عربو يوه قبيله ده، چې رفاعي ورته منسوب دی. په ده کې رحم او شفقت ډېر زيات ؤ او په حيواناتو هم ډېر زهير ؤ ، حتا، چې کله به يې د جامو پر پيڅکه پيشو ويده وه او د لمانځه وخت به شو، هغه پيڅکه به يې د خپلو جامو نه غوڅه کړه او چې د لمانځه نه به بېرته راغی او پيشو به پاڅيدلې وه نو بېرته به يې په جامو پورې وگنډله. دا طریقه افغانستان کې ډېره پیژندنه او لارویان نه لري.
احمديه:
«احمد بدوي» د مصر له لويو اولياوو څخه دی، چې په ۵۹۶ هجري کې زېږېدلی ، د احمديه طريقې مُرشد دی . دی هم لکه رفاعي شافعي مذهب ؤ، د ده طريقه هم پر قرآن او سنتو اتکاء لري او د تعليماتو اساسي ټکي يې دادي : د نورو په مصيبتونو به نه خوشحاليږﺉ، گاونډيو ته به ضرر نه رسوﺉ، د بديو مقابله (به) په احسان سره کوﺉ، وږی به مړوﺉ، بربنډ به پټوئ، پر يتيمانو او ضعيفانو به مهرباني کوﺉ . 
سوقيه:
د «ابراهيم» د سوقي طريقه ده، چې په ۶۷۶ هجري کې د ۴۳ کالو په عمر وفات شوی دی. طريقه يې پر خالص سني تصوف بناء وه او پر کتاب او سنت يې تمسک درلود. شريعت يې اصل او طريقت يې فرع گاڼه. د ټولو خلکو مينه يې د کمال ضروري شرط او د مُريد راس المال شمېره. 
اکبريه:
دا طريقه ځکه اکبريه بولي، چې «شيخ الاکبر (محي الدين بن عربي)» ته منسوبه ده.  دا شيخ (۶۳۶ هجري) د وحدت الوجود زعيم دی،چې له وحدة الوجود څخه وحدة الاديان ته رسېدلی دی، ده ټول دينونه يو دين گاڼه، چې هغه د محبت دين دی. د ده طريقه پرڅلورو صفتونو او خصلتونو بناء وه : چپ والی، گوښه توب، لوږه او بېخوبي. 
په دې طريقه کې پير خپل مُريد ته امر کوي ، چې له ټولو صغيره گناهونو څخه توبه وباسي، پس له هغه يې بيا لاس پر لاس ږدي او ورته وايي،چې سترگې پټې کړه. اول درې ځله پیر لا اله الا الله وايي او مُريد يې اوري او پیر ورته غوږ نيسي. وروسته بيا تبرکاً دا آيت شريف وايي : (ان الذين يبايعونک) تر ( اجراً عظيماِ) پورې. پس له هغه مُريد هره ورځ سل ځله استغفار، سل ځله لااله الا الله د زړه په حضور او دمانا په پوهه وايي، بيا سل ځله الله ورپسې سل ځله دا درود وايي : اللهم صل وسلم وبارک علی سيدنا محمد النبي الامي امام الهدي و علی اله وصحبه و سلم عدد کل ذرة الف الف کرة . 
شاذليه:
ددې طريقې مؤسس او باني «ابو مديان ؤ او ابو الحسن علي شاذلي تونسي» په خلکو کې رايجه کړه؛ ځکه يې شاذليه بولي. علي شاذلي په ۵۹۳ هجري کې زېږېدلی او په ۶۵۶ هجري کال کې وفات شوی دی. دا طريقه د علم پر مطلب او ډېر ذکر بناء ده او مشقت او مجاهده په کې ډېر ارزښت نه لري. دا طریقه هم په افغانستان کې نااشنا غوندې ده.
مولويه:
د «مولانا جلاالدين رومي» طريقه ده، چې په ۶۷۲ هجري کې په قونيه کې مدفون شو. ده رقص او موسيقي د ذکر په طريقه کې شامل کړ او عالمي شهرت يې وموند. 
چشتیه:  له دې امله چې موسس یې «معین الدین چشتي» و، دا طریقه په دې نوم ونومول شوه. معین الدین حسن چشتي سجزي، د غیاث الدین بلخي زوی او د اوومې قمري پېړۍ یو نامتو صوفي و. له دې امله چې هغې سلسلې سره تړلی و، چې مشران یې هرات ته نژدې د چشت د کلي اوسیدونکي وو، نو ځکه یې تخلص چشتي ایښی و. اوس دومره په سجزي نه پیژندل کیږي لکه هومره چې په چشتي معروف دی. ځینو ورته اجمیري(په هند کې يو ښار دی) نسبت هم ورکړی دی، دا ځکه چې یوه موده هلته اوسیدلی و. نوموړي په خراسان کې وروزل شو، پنځلس کلن و چې پلار یې ومړ، وروسته تر هغه د زده کړو لپاره بخارا او سمرقند ته ولاړ او په بخارا کې یې قرآن او د هغه مهال نور علوم زده کړل. وروسته یې اوږده سفرونه پیل کړل. لومړی خراسان ته ولاد او هلته د هارون کلي ته نژدې په نیشاپور کې د خواجه عثمان هاروني په خدمت کې و، خواجه عثمان هاروني د چشتي ولس یو نامتو فقهي عالم و، شل کاله هلته ورسره و او له هغه څخه یې خرقه ترلاسه کړه. عثمان هاروني وایي: معین الدین د خدای دوست او زما ویاړ دی چې مرید مې دی. د زمان قطب او تصرف خاوند او هند کې خلکو ورته ارادت درلود او په ټولو ظاهري او باطني علامو کې د خپل وخت یواځنی عالم و. له ده څخه عجیب او غریب کرامات او خوارق لیدل شوي دي چې د بیان له حده وتلي دي.
  معین الدین چشتي له خراسان څخه بغداد ته ولاړ او ویل کیږي چې په دغه سفر کې یې نجم الدین کبرا او عبدالقادر ګیلاني سره لیده کاته شوي و. په بغداد کې یې له شیخ ضیاالدین د شیخ شهاب الدین سهروردي له مرشد سره لیده کاته شوي دي. وروسته بیا خواجه اوحد الدین کرماني ته ورغلی او له هغه څخه یې هم د ارشاد خرقه ترلاسه کړې ده. دې پسې وروسته همدان ته تللی او له خواجه یوسف همداني سره یې کتلي دي. له هغه ځایه تبریز ته تللی او هلته یې له ابوسعید تبریزي سره ملاقات شوی دی او بیا اصفهان ته تللی او په دې ځای کې قطب الدین بختیار کاکي د ارادت لاس ورکړی و. داسې هم ویل شوي دي چې معین الدین او قطب الدین یو ځای  له اصفهان څخه هرات ته راغلل او بیا له هرات څخه بلخ ته تللي او څه موده هلته له شیخ احمد خضرویه سره پاتې شوی وو، له هغه ځایه بیا غزني ته او په غزني کې یې شمس العارفین عبدالواحد سره لیده کاته شوي دي. دې پسې د پنجاب له لارې هند ته تللی دی او هلته په لاهور کې میشت شوی و. هلته یې هم له شیخ حسین زنجاني سره ملاقات کړی و. په لاهور کې یې زیاتره د شیخ علي هجویري په زیارت کې په تفکر او عبادت وخت تیر کړی دی او ډیره موده یې هلته اعتکاف کړی و. له هغه ځایه ډيلي ته ولاړ او څه موده هلته پاتې شو. هلته یې ډیر هندوان دده په لیدو مسلمان شول او په پای کې په ۵۸۰ ق(۱۱۸۳م.) کې د اجمیر ښار ته ولاړ هلته یې (۴۴)کلونه تعلیم او ارشاد وکړ چې خلکو یې ډیر درناوی کاوه او ډير پیروان یې لرل. معین الدین په اجمیر کې یوه خانقا ودانه کړه. اوس یې زیارت په اجمیر کې دی. د وفات کال یې ۶۶۳ق(۱۲۴۳م.) دی. زیارت ته یې مسلمانان او هندوان ټول ورځي. قطب الدین بختیار د ده لومړنی ځای ناستی و او بیا ورپسې خواجه فخر الدین د معین الدین زوی د خپل پلار خلیفه شو. ضیا الدین بلخي، شهاب الدین غوري، شمس الدین غوري او جلال الدین اکبر ګورګاني(۹۶۳-۱۰۱۴ق) د ده مریدان وو. جلال الدین اکبر به زیاتره وخت په پښو دده زیارت ته ورته. هند ته د معین الدین د سفر او هلته د میشت کیدو موخه دا وه چې هلته اسلام رواج کړي. هلته په هند کې د چشتیه طریقې بنسټ ایښودونکی دی. د ا د ادهمیه طریقې په دوام یوه طریقه ده. ادهمیه ابراهیم ادهم پورې اړه لري چې د ابو اسحق شامي(۳۲۹ق.) له وخته وروسته په چشتیه ونومول شوه. د نوموړي د منظومو او منثورو آثارو نوم په کوم ځای کې نه تر سترګو کیږي، خو د وخت په تیریدو سره یو شمیر آثار دده بلل شوي دي. لکه انیس الارواح(انیس دولت). همداسې هم ویل کیږي چې د خواجه عثمان کلمات چې د خواجه عثمان هاروني ویناګانې دي او معین ادین هغه له ۲۸ غونډو څخه راټولې کړي دي او دوه نسخې یې د ګنج بخش په کتابتون کې ساتل شوي دي. د معین الدین سجزي رساله د څلي، ذکر او ریاضت له امله د پیدا شوي ځواک په اړه ده چې هندي تومنه لري او یو لاس کښلې نسخه یې په نوموړي کتابتون کې شته. د معین الدین سجزي کلمات د وحدت الوجود، نفی او اثبات او د ناسوت مقام، لاهوت او د ملکوت په نومونو شته چې هغه هم په نوموړي کتابتون کې ساتل کیږي. د ګنج اسرار په نوم یو اثر د ده بلل شوی چې هغه یې په ۲۵ معرفتونو کې راټول کړې دي او دوه نسخې یې د ګنج بخش په کتابتون کې شته. (آداب دم زدن) یې یو بل اثر دی چې د ایران د تهران د پوهنتون په کتابتون کې شته. اسرار الواصلین چې یو شمیر لیکونه دي او عرفاني منځپانګه لري. دغه لیکونه خواجه معین الدین قطب الدین بختیار کاکي ته لیکلی او یوه ناپیژاندې هغه راټول کړي دي. همدارنګه یو بل لیک یې په ۱۹۰۰م. کې په مراد آباد کې په سنګي مطبعه کې چاپ شوی دی.  د خواجه معین الدین  چشتي د اشعارو دیوان څوڅو ځله په هند او پاکستان کې چاپ شوي دي او په هغه کې قصاید، غزل، حمد، نعت، تصوفي او عرفاني شعرونه راغلي دي. خواجه په دغو شعرونو کې ځینې وخت د معین او ځینې وخت د معیني تخلص راوړی دی. دلته یې یوه بیلګه راوړو:
                                         شهباز قدس
 بکشای پرده از رخ وبرداشتیم        حسنی بمن نمای وبیفزای مستیم
محروم ګشتم از طیران در فضای قدس       تابال جان برشته قالب ببستیم
شهباز آشیانه قدسم ګهی عروج                ګرقید تن فرو نکشد سوی پستیم
واعظ زکوی دوست سوی جنتم مخوان        بنګر که از کجابه کجا میفرستم
من مست و می پرست نه امروز ګشته ام     سرمست وبیخود از می بزم ابد هستیم
من در جمال بت،رخ بتګر دیده ام             توحید مطلق است کنو بت پرستیم
در بحر آشنایی او غرق ګشته  ام              ای حضرتا سفینه هشتی  شکستیم
دل ذره ذره ګشت ز نور تجلیت                لیکن زهر شکست بود  صد درستیم
نور ظهور ساقی باقی کند طلوع                چون جام دل زدوده شد از زنګ هستیم
بګذار تا روم ز جهان استین فشان               کزاب دبده دست ز عالم بشستیم
برخاست شغل و شادی و عیش ار دل معین    تا در درون سینه محزون نشستیم
*** 
ملامتیه: د حق د لارې د عارفانو او صوفیانو د یوې ډلې ‏ځانګړې لاره ده. د صوفیانو په سلک کې د ابوصالح حمدون بن احمد بن عماره قصار نیشاپوري پیروانو ته ملامتي وايي. ابو صالح حمدون په ۲۷۱ق. کې وفات شوی دی. د ده طریقې ته ځکه ملامتیه وايي چې د ده طریقه د “ ملامت” اظهارول او نشرول دي. نوموړي له ابو تراب نخشیی او سالم باروسي څخه په تصوف کې ډیر څه ترلاسه کړي او په فقه کې په ثوري مذهب وه ملامتیه د خراسانیانو طریقه ده چې لومړی ځل نیشاپور کې رامنځته شوه. د دغه مسلک لارویانو ته ځینې وخت قصاریان او حمدونیان هم وايي. په یو مهال کې چې ابونصر سراج، ابو علي دقاق او امام قشیري تصوف د شرعیت په ساتنې سره ښوده، نو په هغه وخت کې یو شمیر سوفیان لکه ابوسعید او ابوالحسن خرقاني د اهل سکر په نوم یادیدل. دوی د دقاق، قشیري او سراج له لارې ناخوښه و. د دوهم مهال یو بل صوفي په خراسان کې یوه بله طریقه لرله چې د شریعت په حدودو کې یې تظاهر په عمل کې د اخلاص برخلاف ګڼله او د سکر د غلبې له امله یې د احوالو اظهار یو ډول ځان ښودنه او ځان خوښول او تظاهر بلل. دوی عام قبول د شیطان لومه او ځانپالنه بلله او د عارفانو صوفیانو په تګلاره يې نیوکه کوله. له نفس سره مشغولتیا او خلکو سره راشه درشه یې له حق څخه لرې کیدل ګڼل، نو ځکه دا ډول فکر د خلکو له عرف او عاداتو سره د پرديتوب او بې اعتنايي لامل شو، نو د مشترعانه او اهل سکر د تصوف په ضد یې د ملامتیه طریقه غوره کړه. ملامتیان خپل فضایل او نیکي  د خلکو له سترګې پټوي. د خلکو به زړونو کې ځای موندل او خلکو کې نامتو کیدل د سلوک په لاره کې یو ډول حجاب او آفت بولي. دوی هڅه کوي چې کړه وړه یې د خلکو د پاملرنې او خوښی وړ ونه ګرځید دا ځکه چې د دوی شهرت او صفت ملامتیان ننګ او نوم پسې نه ګرځي او ځانونه د خلکو له عرف، عاداتو او دودونو څخه آزاد ګڼي. دوی د عمومي افکارو په وړاندې بې اعتنا دي. په ظاهره ټولنیزو او آن مذهبي قوانینو او اصولو ته چندانې پام نه کوي، دا ځکه چې باید د خلکو له خوا ملامتي لاندې راشي او خلک هغوی له ځانه لرې کړي او دوی په آسانه د طریقت منزل ووهي.
  ملامتیان چاسره شخړه، جګړه او جدل نه کوي، خپلې نیکي نه بیانوي، د الله په طاعت او عبادت کې کلک، پیاوړي اوثابت قدم دي له ریا او تظاهر، ټګي او دوکې څخه تښتي. د زړه صفا او پاکي ورته ډیره مهمه ده. دغه فرقه خرقه، خاص خانقاهي دودونه او کوم ځانګړی لباس نه لري او هڅه کوي چې ددوی نیک اعمال، عبادت او ریاضت ددوی د غرور لامل نشي. بد نه کوي او چا ته زیان نه رسوي او د خلکو له ګواښ او آزارونو څخه نه خپه کیږي. دغه موضوع خواجه حافظ شیرازي یو بیت کې داسې بیانوي:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
***
ملامتیان د حق د مینې د ریښتیني کولو لپاره او له ریا څخه د پرهیز په خاطر او د في سبیل الله په لاره کې ریاضت په هڅو کې د هیچا له ملامتي نه ویریږي. دوی د زهد او تقوا اظهار نه کوي، خپل کرامات او مقامات نه څرګندوي، د خرقې اغوستل  چپن او پوستین اغوستل یو ډول ځان غوښتنه بولي. ملامتیه سالکان په ذکر او سماع سره تظاهر نه کوي، ددوی د ظاهر برخلاف دوی شپه او ورځ عبادت کوونکي دي. له خدای سره په پټه معامله لري او په خلوت کې ورسره راز او نیاز لري او خلکو ته یې نه څرګندوي. له چا څخه مرسته نه غواړي ډیر توکل کوونکي(متوکل) دي. د خداي په لاره کې د هلو ځلو له امله د خلکو له ملامتۍ نه ویریږي. احمد غزالي د دې ډلې په تړاو وايي:
“ کمال یې ملامت دی او ملامت درې اړخونه لري: یو یې به خلکو کې، بل یې د عاشق او بل یې معشوق. هغه اړخ چې خلکو ته دی د معشوق د غیرت صمصام دی. ترڅو یې په اغیار هیڅ سترګې ونه لګیږي هغه اړخ یې چې د عاشق دی د وخت د غیرت صمصام دی ترڅو ځان ته ور ونه ګرځي او هغه چې معشوق ته دی، د عشق د غیرت صمصام دی تر څو یې ټول قوت له مینې وي”
  ملامتیه طریقه ورو ورو د صوفیانو پر ادب او تصوف اغیزې وکړې او د بغداد، نقشبندیه او قلندریه په لارویانو یې هم اغیز پریوت، یو شمیر څیړونکي قلندریه طریقه د ملامتیه یوه څانګه بولي. ابو عبدالرحمن سلمي چې د دغې طریقې یو نامتو شیخ و، د (رساله الملامتیه) په نوم یوه رساله لري چې په هغې کې دغه طریقه ښودلې ده. لنډه دا چې ملامتیه طریقه حمدون قصار رواج کړه او دا یو ډول پټ زهد دی. په دغه طریقه کې په عمل کې زهد او اخلاص ډیر مهم بلل کیږي او باید هیڅ ډول تظاهر ته پکې ځای نه وي او د زهد د دعوا اجازه نه ورکوي او پرته له خدای څخه بل له هیچا څخه د مرستې غوښتنه نه کوي.
دا چې د ستاسو د پوښتنې بله برخه دا ده چی افغانستان کې کومې طریقې زیات مریدان لري او زیات پېژندل شوي، باید ووایو چې نظر نورو ته قادریه، چشتیه، مولویه، روښانیه ډېر سالکان او پلویان لري او ډېر لږ سهر وردیه  هم پلویان لري.
مسعود: ځینې کسان روښانیه طریقه د سهروردیه طریقه څخه جلا بولي او کله یې له قادریه او نقشبندیه طریقو څخه اغېزمنه ګڼي. ستاسو پر اند، آیا روښانیه طریقه له نورو بېلابېلو طریقو څخه اغېزمنه شوې ده، او که په بشپړه توګه جلا او خپلواکه طریقه ګڼل کېږي؟ که داسې وي، نو د دې طریقې د خپلواکۍ کومې ځانګړنې وې او دي؟
استاد دودیال: موږ له پیل څخه د صوفی، تصوف او عرفان اصطلاحات له لغوي او اصطلاحي پلوه په تفصیل وویل. صوفیانه مشهورې طریقې مو هره یوه جلا جلا وپېژندله. هره طریقه یو بل سره ورته والی او توپیرونه لري. د روښانیه طریقه په ځانګړي ماحول او ځانګړو شرایطو کې رامنځته شوه. روښاني غورځنګ تصوفي، سیاسي، ادبي او ټولنیز اړخونه لرل. د تصوف په تاریخ کې نورو طریقو دا ټول څوګوني اړخونه نه لرل. په همدې سره یې جوت توپیر لیدلای شو، خو روښانیه طریقې خاصتاً د تصوف ټول منل شوي اصول لرل او مقامات او منازل یې جلا جلا وویل شول. په تصوف کې معمولاً له څلورو اصلي مقاماتو او منازلو نیولې، ځینو کې تر نهو او ځینو کې تر لسو پورې د مقاماتو یادونه کېږي، موږ د روښانیه طریقې اته مقامات او منازل لږ مخکې وڅیړل. دا کوچني توپیر ډېر د بحث نه دي. آن دا چې ځینې وخت پیر عین طریقه کې د خپل مرید جلا (منفرد)حالت ته په کتو، په لږ توپیر بیلابیلې توصیې کړي دي. خو د بایزید روښان دووه مخالفینو (درویزه او سیدعلی ترمذي) د ده تصوفي طریقه له نورو ټولو په توپیر پېژندلې ده، د بیلګې په توګه:  عبدالقدوس قاسمي خپله مقاله (پښتو مجله، ۶۷مخ، پېښور) کې د روښانیانو د مستقل او ملي غورځنګ په اړه پوره مدلل توضیحات ورکړي. باید وویل شي چې پیروښان د زهد، باطني پاکي، تقوا، صدق، عدالت او نیکو اعمالو سپارښت کاوه او مقامات او منازل یې هم موږ بیان کړل، له سهروردیه او نورو سره توپیر لري، خو بالعموم صوفیانه او عرفاني خصوصیات او اوصاف لري. همداسې هم محمد شفيع پۀ خپله مشهوره رساله کښې د مستندو متونو پۀ حواله د دې ذکر هم کوي چې کله پير بابا (سیدعلی)او د هغۀ پۀ متابعت کې اخوند دروېزه چې دا وليدل چې دا يو بل قسم پير دى چې د کبرويه، چشتيه، سهرورديه، شطاريه، حلاجيه و غېر هم مشهورو سلسلو سره تعلق او ربط نه لري، ښځو ته هم خلافت ورسپاري او سماع او د مزاميرو نه هم پرهېز نۀ کوي، نو د دې رقم پير متابعت ئې پۀ دين کښې خلل وګڼلو.” البته دا واضح ده چې پیرروښان دسهروردیه او ډېرو نورو طریقو سره په عمومیاتو کې سره ورته و، خو دا چې د مغل په وړاندې د مبارزی لپاره ولاړ و، ټولنیز اصلاحات یې راوستل، ملی یووالی یې غوښت او داسې نور ډېر روښانه او عالي اهداف نورو طریقو کې نه وو. همدا یې توپیر وو.
مسعود: په اسلامي ټولنه کې نڅا، سماع او موسیقي تر زیاته حده د صوفیانو او عارفانو دود او سنت وُ، په هند، ایران ترکیه او زموږ په هیواد کې دغه دود اوس هم موجود دی. سماع او قوالي په مصر، ترکیه، هند او پاکستان کې د ذوق او محبت ښه وسیله ده. تاسو د صوفیانه او عارفانه رقص او نڅا، سماع او موسیقي په برخه کې څه لید لرئ؟ او دا راته وویاست چې د صوفیانو د سماع او قوالي په غونډو او مجلسونو کې د مینې او سوز نه ډک عشقي او عرفاني ترانې د عارفانو او متصوفینو په ذهني او رواني حالاتو څه اغیز لري؟
استاد دودیال: ترنُم، لحن، موسیقیت احساسات رقیق کوي، د صوفیانه کلام او شعر تاثیر زیاتوي، په لحن سره د وعظ او نصیت اورول اغیزناک تمامیږي. د موسقي له اغیز څخه په عادي او ورځني حالت کې عادي خلک هم انکار نه کوي، خو صوفیان یې د یوې روحي  اړتیا په توګه مجلسونو کې اوري او د وجد او سرور په حال کې په ذکر اخته وي. سماع، رقص او وجد مو د تصوفي اصطلاحاتو په ترڅ کې واضح کړ. وجد او د صحو حالات هم هلته وویل شول.
موسيقي شاېد د فطرت له پېداېښت سره سمه پېداشوې وي او دا دى له مونږ او زمونږ له احساساتو سره سمه راروانه ده. طبیعت پخپله ډېر لوى فنكار دى د اوبو د جریان غږ، د نرۍ وږمې پر مهال د ونو د پاڼو سرینده ډوله موسیقي، د مرغانو غږونه او نورې طبیعي سمفوني ګانې د موسیقي مثالونه دي. اوبه په شېلو او شرشرو کې موسیقي غږوي، مرغان هوا کې دایرې جوړوي، د ونو پاڼې په سُروتال وي، موسيقي غږوي او اوازونه کوي، كاڼي له غره راكوليږي، څوك خبر دي، چې د څۀ لپاره كوليږي؟؟ شايد د موسيقۍ د غږولو لپاره!
دلته ستاسو دا پوښتنه د موسیقي په اړه عمومي نه ده، بلکې په ځانګړي ډول مو د صوفیانو، تصوف او موسیقی رابطه او څرنګوالي پوښتې دي، نو ځواب به هم صرف همدې برخې ته محدود کړو. 
د صوفيانو په مجلسونو كې له سوزاوګداز او د الهي مينې نه ډك شعرونه له ساز سرود سره غږول كيږي دې ته سماع وایي. سماع صوفیان په وجد راوولي. صوفيان ورته داېره جوړوي، غلي كينې، خو ناڅاپه دغه سكوت او خاموشي ماتيږي، صوفيان په وجد كې راځي، د(شاباس)چغه كوي او په دایروي بڼه په نڅا باندې پېل كوي. د روم مولانا جلال الدين محمد به د وعظ پرځاى سماع كوله. هغه به د هر موزون غږ له اورېدو سره مكتب او مدرسه پرېښوول او پر سماع به بوخت شو. په قاموسونو كې سماع د وجد، سرور، پاى كوبۍ او لاس غورځونې په مانا راغلې ده. مګر سماع په عارفانه اصطلاح كې هغه حالت ته وايي، چې پر عاطفي هيجاناتو او دننني شوراو وجد سره عارف ته لاس وركوي او هغه لاس غورځونې او پاېكوبۍ ته رسوي. دغه لاس غورځونې په ښكاره د نڅا په ډول دي، چې له همدې امله ځينې علما سماع د اسلامي شريعت خلاف بولي. سماع تقريبا د درېيمې هجري پېړۍ له پېل نه د صوفيانو په منځ كې دود شوې ده. له نامتو متصوف شېخ سعيد ابوالخېر څخه يو نقل قول دی: يوه ورځ زه نورو صوفیانو سره په سماع كې وم، چې د ملا د اذان غږ واورېدل شو. دا وخت شېخ ته چا ووېل:د لمانځه ټېم دى شېخ د سماع او پاېكوبۍ په حالت كې ووېل: زه په لمانځه کې یم. نو دا د هغو شطحیاتو له جملې و، چې د صوفیانو له خولې د وجد پر مهال راوځي. په شرعیت کې موسیقي اورېدل روا نه دي، خو د تصوف ځینو طریقو کی موسیقي او سماع روا بولي. ځينو  عارفانو هم سماع او نڅا مباح ګڼلې ده، چې د هغوئ په ګروهه وجد او سماع  غېر ارادي  او الهي دي، چې عارف د يوې سندرې او يا هم يوه موزون غږ له اورېدو سره ناڅاپه په سماع او وجد كې راځي، پر زمکه پریوځي او لاسونه اسمان ته پورته كوي او د الهي عظمت پر وړاندې په سجده پرېوځي.
دا چې  د متصوفینو په ذهني او رواني حالاتو مو د موسیقۍ د اغېز په اړه پوښتنه کړې باید ووایو چې: 
لحن، وزن، ښه غږ او موسیقیت د انسان په رواني حالت څه چې آن په بوټو او ژویو تاثیر لري. حضرت داوود(ع) د خپل جذاب او ښکلي غږ له امله نوم لري او ویل کیږي چې د ده معجزه یي غږ ته به د هوا مرغان راکوزېدل. په لحن او خوږ، موزون او تاثیرناک غږ د قران عظیم الشان لوستل د ثواب لامل دی. آن دا چې مبارک پیغمبر په ودونو کې د چمبې دغږولو منع نه ده کړې، ښکاره خبره ده چې موسیقي د صوفیانه کلام اغیز هم زیاتوي. اما مبتذله موسیقي، وخت ضایع کوونکی هذل موزیک باندې وخت تېرول، په لوړ او نامناسب غږ د موسیقۍ خپرول او شاوخوا خلکو ته مزاحمت نه یواخې ناوړه کار، بلکې غیرمجاز، غیرقانونی او حرام دی. د موسیقۍ په اړه هم مسلمانانو کې متناقض او اختلافي نظریات شته. څینې یې حرامه بولي، ځینې یې د افراطي بڼې مخالف دي، خو د مطلق حراموالي په اړه یې شک لري او وایي شاید مطلق حرام نه وي.
ابن جوزی وایي: موسیقی اورېدل دوه منفي او حرام اړخونه لري: یو دا چې د خدای په عظمت کي له تفکر او د هغه په خدمت کي له درېدلو څخه سړی را ګرځوي او بل دا چي انسان د دې نړۍ له خوندونو او نعتمونو څخه برخمن کېدلو ته هڅوي چې دا له حرام څخه پرته نه میسر کیږي. ځینې د موسیقي مخالفین وایي، چې موسیقي سړی زنا ته تشویقوي. نوموړی د مناظرو او د د خلکو د پوښتنو په ځواب کې له موسیقۍ سره خپل مخالفت  ښودلی او هغه یې حرام ته نیږدې عمل بللی او اتکا یې فقط په دریو آیتونو کړې ده. البته هغه درې آیتونه چي دی یې د موسیقۍ د تحریم او یا لږ تر لږه کراهیت په برخه کي راوړي، د موسیقۍ په برخه کي صراحت نه لري او د ده استدلال یوازي د آیتونو پر تفسیر او د هغوی په باره کي پر نقل قول وارد دي. لومړی آیه : /و منالناس من یشتری لهوالحدیث / ژباړه : معنی یې دا ده چې هغه کسان چي په چټي خبري بوخت دي. یعنې دا یې لهو او فضولیاتو کې شمېرلې ده. نو لهو لعب خو معلوم دي چې ضررناکو اعمالو ته وایي.
دغه راز ابن عباس، مجاهد، عکرمه، حسن بصري، سعید بن جبیر او ابراهیم نخعي هم په دغه عقیده دي. دوهم آیه ( و انتم سامدون ) یعني موسیقی اورېدونکي په غفلت کي ژوند کوي. ابن جوزي وایي له ابن عباس څخه نقل شوی و، چي په حمیري ژبه کي سمدلنا یعني غنا لنا. غنا په عربی موسیقی ته وایي او غنالنا یعنی موږ لره موسیقی.
د ابن عباس ترڅنګ؛ مجاهد دا هم  وایي چي«یقول اهل یمن سمد فال»یعني کله چي سندره یې وویله.
خو قرآن شریف په عربي ژبه نازل شوی دی او په هغه کي د حمیري او یمني ژبي په اساس تعبیر بې ضرورته دی. ځکه  د دې ژبو یو بل سره غاړه غړۍ کول مشکل  دی، فهم ګډوډ کوي. د قران عظیم الشان د ایتونو مانا کې ډېر لږ غفلت او غلط فهمی د لویې ګناه موجب ګرځي.
په یو بل ځای کې قرآن شریف په دې اړه فرمایي: /واستفرز من استطعت منهم بصوتک/. چي مجاهد په دغه آیة کي د شیطان ږغ په ساز او آواز تعبیر کړی دی. داسې ښکاري چې دوی له دغو ضمني یادونو څخه تعبیرونه رااخیستي دي. 
موږ ګورو چې ابن جوزي ټوله خبره د تعبیر او تفسیرکوي. که موسیقي دونه بده وای چې د هغې د کراهیت په برخه کي درې آیتونه نازل کېدلای نو حق تعالی به حتما د نورو بدو کارونو او نواهیو لکه شراب، قمار، سودخورۍ اونورو تر څنګ مستقیما ً په صریح او شدید ډول د غنا په نوم یادونه کړې وای او د ابن مسعود او نورو کسانو تعبیرونو ته به ضرورت نه و. ابن جوزي د موسیقۍ د کراهیت په برخه کي روایتونو ته ځي مثال وایي د عبدالله بن عمر څخه یو روایت لرو چي له نافع سره روان وو او د نی(شپیلۍ) آواز یې تر غوږ سو. په غوږونو کي ګوتي ونیولې او لاره یې بلي خواته کږه او په لاره کي یې له نافع څخه پوښتنه وکړه چي د شپیلۍ آواز اورې؟ نافع ورته وویل چي نه ږغ یې نه اورم. نو عبدالله بن عمر له غوږونو څخه ګوتي لیري کړې او ویل یې، چي رسول الله صلعم مي لیدلی دی چي همدغه کار یې وکړ. 
ابن جوزي وروسته وایي د پیغمبر صلعم له قوله ویل شوي دي چي ( بُعثت ُ لیهدم المزمار و الطبل) زه د ډول او نی د محو کولو لپاره مبعوث شوی یم. هغه کتاب هغه مخ ابن جوزي پخپله هم حواله نه ورکوي او یوازي دونه وایي چي د پیغمبرصلعم له قوله ویل شوي دي. هیچا دا حدیث نه دی لیدلی. خو که په کوم کتاب کي راغلی هم وي ځکه مشکوک دی چي د حضرت پیغمبر صلعم په هیڅ کومه اله ماته کړې وي. دا اختلافي مسئله او تصادم تر نن ورځې پوري دوام لري، خو د منع او حراموالي دلایل یې ضعیف دي. دا چې صوفیانو ولې موسیقي ته مخ واړاو، جالبه خبره ده. باید تاریخ کې یې ځواب ومومو، هغه داسې چې: څرنګه چي شریعت، د مدرسې فارغان اوملایان تل په ټولنه کي حاکم وو؛ او پاچاهانو، سردارانو او عوامو ټولو د هغوی پیروي  او د هغوی یې ډېر لحاظ او دار- مدار کاوه، نو صوفیان هغوی سره د ټکر د مخنوي په خاطر مجبور شول چي خپلو زاهدانه افکارو ته د شعر او په شعر کي هم د رمز او اشارو جامه ور واغوندي. هري خبري او شعر ته یې د ظاهر او باطن او حقیقت رنګ ورکړ او خپل صوفیانه اشعار یې په لحن سره ویل او آن ورد، اذکار او دعاوې یې هم په ترنم او لحن سره وې. خرابات او خانقاوو کې به دوی په خوږ غږ ذکرونه کول.
مسعود: ویل کیږي: د نقشبنديه سلسلې لویان، مشران او عالمان له تصوفي او عرفاني ساز، اواز، سماع، ګډا او نڅا سره سخت مخالف وو. خو د چشتیه طریقه ورسره مینه لري. ستاسو لید په دې تړاو څه دی؟ او دا راته وویاست د ساز، اواز او ګډا سره  چشتیه طــریقه څه اړیکه لري؟
استاد دودیال: صوفیانه موسیقی نه یواځې چشتیه طریقه، بلکې څو نورو طریقو کې هم شته. دوی د وجد حالت ته د رسیدو او ستاینو او د خپلو احساساتو او ولولو په خاطرخپلو مجلسو کې صوفیانه موسیقي لري او اوري یې. دا له پخوا د څو طریقو ترمنځ یوه اختلافي مسئله وه، اوسني وخت کې په ټوله کې صوفیانه مجلسونه ډېر کم او دا اختلافي مسئله هم ډېره نه مطرح کیږي. زموږ بحث د تصوف او عرفان او عرفاني ادب په اړه و، که دغې اختلافي موضوع باندې خبرې وکړو، دا ډېر تفصیل غواړي او ممکن له اصلي بحث به ډېر لرې شو. 
مسعود: سماع، رقص او نڅا په زیاترو او په ځانګړي توګه په مولویه طریقه کې یو اصل او بنسټیز رکن دی. صوفیان سماع او موسیقي د داسې حالت د ایجاد لپاره اړینه بولي چې په هغه کې عارف او سالک د شور، وجد او احساس له لارې له خپله تنه او حالته بهر کیږي او په لویه هستۍ کې د ځای کیدو او ورکیدو لاره جوړوي. خو د صوفیانه غونډو او مجالسو داسې بیلګې هم شته چې څو تنو د وجد په حالاتو کې ساه ورکړې ده. تاسو په دې اړه څه لید لرئ، لامل او دک و دلیل یې څه ډول ارزوئ؟ 
استاد دودیال:  واضح حقیقت دی چې لحن، وزن، ښه غږ او موسیقیت په انسان اغیز لري، آن دا چې دغو وروستیو کې تجربو ثابته کړې ده چې موسیقي آن په ژویو او بوټو اغیز لري. دپاړوګر د شپیلۍ غږ په مار باندې یې څرګند مثال دی. حضرت داوود(ع) د خپل جذاب او ښکلي غږ له امله نوم لري او ویل کیږي چې د ده معجزه یی غږ ته به د هوا مرغان راکوزېدل. په لحن او خوږ، موزون او تاثیرناک غږ د قران عظیم الشان لوستل دثواب لامل دی. د تصوف په ځینو طریقو کې موسیقي روا، بلکې د ذکر او حلقې یو شرط دی، ځینو طریقو کې روا نه بلل کیږي. د دې مانا دا ده  چې د تصوف په برخه کې د موسیقۍ په اړه بیلابیلو نظریاتو سره مخامخ کیږو.  داسي ښکاري چي د صوفیانو په مجلسونو کې د موسیقۍ اورېدل، موسیقي او شعر ته پر وجد راتلل او نڅا له ډېره وخته موجوده وه. یو شمېر صوفیان؛ په تېره بیا د چشتیه او مولویه طریقه، د موسیقۍ طرفدار دي او وایي چي نه یوازې موسیقي روا ده، بلکې د صوفیانو او ذاکرانو د وجد او جذب سبب کیږي، البته ضربه یې موسیقي( ډول، طبله، درم) صوفیانه موسیقی کې نه راځي، خو شپیلۍ او پرده یې ساز(لکه تولۍ او هارموینه) د دوی مجلسونو کې شته. په تېره بیا شپیلۍ د مولویه طریقې په سمبول بدله شوې ده. د تصوف یو شمیر نورې طریقې هم موسیقي روا بولي، آن دا چې موسیقي یې د ذکر او فکر د ناستو یوه برخه وي، خو یو شمیر نور لکه ابن جوزي، د اهل سنت د نورو عالمانو او مفتیانو په څېر، د موسیقۍ مخالف دي. مولاناجلال الدین محمد بلخی، امام رازي او ځینې نور عارفان موسیقي روا بولي. روایت دی چې مبارک پیغمبر ته په وحی کې د الله پاک له لوري د خلقت، کائیانو، پر زمکه د انسان د خلیفه ګرځولو او هغه مسئولیت چې بنی آدم(ع) ومانه، د حشر په ورځ د هر چا عملنامو لوستلو او ډېرو سختو آزمایښتونو په اړه یو راز ترلاسه شوی و، دا راز ډېر سهمګین و. مبارک پیغمر دا راز یواځې حضرت علی ته ووایه، خو هغه برداشت نشو کړای، بل چا ته یې نشو ویلای، روایت دی چې یوې څا ته ورکوز شو، هلته نلونه( نۍ) شنه و، دا راز یې په دې څا کې ووایه. دغه د خلقت او د هستیو په اړه سهمګین راز دومره دروند او اغیزناک و چې د څا په نلو یې هم اغیز وکړ او د شپیلۍ سوزناک غږ د هغه راز درد دی.  نو صوفیان وایي چې دوی د شپیلۍ سوزناک غږ کې د دغه راز اثر اوري او د وجد او بیهوشۍ حال ته یې بیایي. ځینې بیا وایي چې شپیلۍ چې له خپل اصل( دنلونو له ځنګل) را جلا شي، خپل اصل پسې سرګردانه وي، لکه د صوفي روح چې خپل اصل سره د وصلت په لټه کې وي...
ما ( د تصوف حقیقت) کتاب ژباړلی او له نن څخه شل کاله مخکې میوند خپروندیه ټولنې خپور او په لږ وخت کې کمیابه شو. په دغه کتاب او زښته ډېرو عرفاني آثارو کې د موسیقي په اړه خبرې شته، خو دلته د هغو ټولو څخه تیریږم، یو څه خپل اوریدلي روایات او سترګو لیدلي حالات به ووایم:
د افغانستان د راډیو په آرشیف کې د س. ابراهیم خېل په دکلمه د رحمن بابا، ملاارزاني، مزراخان انصاري او د ع.شادان، دوکتور اکرم عثمان او ف. انوري په دکلمه د مولانا جلال الدین، حافظ، بیدل او نورو شاعرانو عارفانه اشعار شته، چې څلوېښت- پنځوس کاله مخکې ضبط او ثبت شوي دي. دکتور صادق فطرت او استاد مهوش (بشنو از نۍ چون حکایت میکند- ازجدایی ها شکایت میکند) صوفیانه شعر، استاد اولمیر د رحمن بابا کلام( چې په تخت د شاهی فخر شهریارکا- عاشقان یې ددلبرو په رُخسار کا) او استاد سراهنګ او استاد رحیم بخش هم تصوفی اشعار سندره کړي دي.  دا شعرونه تر پایه ډېر ژور او مستانه اغیز لري او د صوفیانو د حال ترجمان دي، د زړه په غوږو اورېدل یې هر عادي او غیرصوفي اوریدونکي هم په وجد راولي. ځنډ او کلونه وروسته، په ۱۳۶۱ل. کال  فطرت د اقبال او سرمد د صوفیانه شعرونو یوه یوه برخه سندره کړ:
اقبال:
پیر رومی مرشد روشن ضمیر            کاروان عشــــق ومستی را امیر
منزلـــــش برتر زماه  و آفتاب            خیمه را از کهکشان سازد طناب
نـور قـران درمـیان ســینه اش             جام جم شرمنده از ایینه اش
... 
او، سرمد:
چون نی به نوا آمد           با نغمه ی مستانه
رندی به طرب برخسات از گوشه ی میخانه
ازناله ی نای ونی       وز وجدی سماع وی
شد کار حریفان طی بی ساغروپیمانه
***
د غه سندره لومړی ځل د( هفت اورنګ) رادیویي پروګرام کې نشر او ع. آسوده په دې اړه فطرت سره مرکه وکړه. دا یو خوږ عارفانه بحث و. غالباً په ۱۳۸۴ل. کې دا سندره په لږ توپیر له هېواد بهر یو ځل بیا په لږ توپیر ضبط شوې ده . په ۱۳۶۵ل. کال سباوون مجلې د تصوف په اړه یوه مقاله نشر کړه او د خراباتیانو د ژوند د حالاتو انځور یې وړاندې کړ، په ۱۳۶۶ ل. کال پویا فاریابي د عرفان مجله کې عارفانه آثار معرفي کړل. په دې توګه د کابل نشراتو کې عرفاني ادب او صوفیانه بحثونه تازه شول. په کابل کې د بیدل عُرس نمانځل کېده، عامه کتابتون کې حیدري وجودي د (حق) په نوم د تصوف درس درلود چې ګڼ شمېر د عرفان مینه والو پکې ګډون کاو. مثنوی معنوي به له مانا او تفسیر سره پکې ویل کېده. دوی ټولو موسیقي منله او اورېده. د موسیقۍ په اړه وروستي بحثونه د استاد مددي، اسد آسمایي، شاولی او استاد نګارګر وو.  له ۱۳۷۲ل. کال وروسته رادیو او تلویزیون کې موسیقي منع او د تصوف په اړه هم بحثونه ناروا وبلل شول، خو د موسیقۍ ځای ترنُم ونیو. اوس هم صوفیانه اشعار په ترنم ویل کیږي. 
 په هند کې موسیقي د هغوی د مذهب یوه برخه ده. زموږ خراباتیان هم زیاتره د تصوف په حلقو کې وو، لکه استاد سراهنګ، استاد رحیم بخش او نور. ویل کیږي استاد الحاج دُرمحمد لوګري لوی صوفي و او د بهایي جان شعرونه یې په یاد زده و، مولانا یعقوب چرخي ته یې زښت درناوی درلود. د خرابات د موسیقارانو ترڅنګ، د صوفي عشقري په شان نامتو شاعران او ناظمان هم د دوی مجلسونو کې و. رمضانیانو او مناقیب ویونکو د خرابات له استادانو زده کړه کړې وه. سیدفخرالدین آغا به د صوفیانو مجلس کې نعتونه په ترنم ویل... د موسیقی او لحن او ترنم په اړه دغه ډول روایتونو  اوداسې ډېر مثالونه لرو.  
د لوریتان په پوهنتون کې مایکل پرسینگر او د ده د څېړنې همکارانو د انسان په مغز د الله د ذکر او حضور په اړه  تحقیق وکړ او د حس او حضورِ او بیا د مغزو فعالیت‌ یې وکوت. د څېړنې پر مهال یې د کورِن خولۍ Koren helmet، تر تجربې لاندې کسانو ته ورپه سرکړه، په دې تجربو کې د لحن او موسیقي اثر هم وکتل شو، چې عجیب او حیرانوونکی و.
اوس هم موږ ګورو چې  د دیني تبیلغ په مهال مبلغان د غږ تون او وزن مراعاتوي او لحن ته اهمیت ورکوي. دا ټول د موسیقیت اثرات ښيي، چی صوفیان په وجد راولي. 
اوس چې وروستی پوښتنې ته رسیدلی یاستو، او د تصوف او عرفان له ماخذونو څخه مې خبره خپلو سترګو لیدلی حالاتو ته را ورسوله، د هغو درنو ذواتو، د تصوف مینه والو او د طریقت سالکانو او زموږ د کورنۍ د هغو مشرانو په اړه به یو څو خاطرات ولیکم چې صوفیان وو. اوس ټول وفات شوي دي، الله پاک دی فردوس جنت ورته نصیب او د دوی برکت دی مهربان خدای پر موږ او تاسو ولوروي. ارواښاد پلار مې بوستان او ګلستان په لحن راته لوست. زه هغه وخت د دغو شعرونو په مانا چندان نه پوهېدم، آن دا چې غلط مې ضبط کړي و: ببخشای کریماو به حال مای که هستیمو اسیروکمندو هوا !!
وروسته بیا ما د ښوونځي په لسم ټولګی کې دغه شعر په سم ډول او پوره ولوست او په مانا یې پوه شوم، او سم مې زده کړ. البته دا تېروتنه د موسیقیت د برابرولو له امله پېښه شوې وه. په هر ترتیب؛ لوستونکو ته به په زړه پورې وي چې د پینځه پنځوسو کلونو مخکې یوه بله کیسه هم را یاده کړم: 
یو د منځي قد لرونکی  تقریباً د شپېتو کالو په عمر آواره او بې کوره به له سهار تر ماښام د زرلښت مارکیټ له مخې نیولې، کله پخته فروشي، کله شوربازار او کله آن د منډایي کوڅه کې ګرځېده، کله به چې کوم هټیوال سره د دمې کولو لپاره کیناست، نو هټیوال به دستي ورته شین چای راوغوښت، ده به په ترنم د بیدل او مولانا شعرونه زمزمه کول پیل کړل.  خلکو ویل (مېزوف) دی. یو سپین ږیری چای فروش صوفي و، ټوله ورځ به یې تسبیح لاس کې وې، تسبیحات او ذکرونه به یې کول. هغه به د ده په لیدو سره افسوس وکړ، سر به یې وښوارو: مجذوب است، چله را تحمل کرده نتوانست. در پوره کردن منازل تحمل و تاب نه کرد.
دې مجذوب به ژمي اوړي لوی بالاپوش او توره لونګۍ تړله. روسي کلوشې به یې وې او عطر به یې وهل. حج یې هم کړی و، خلکو ورته حاجي صاحب ویل. هغه وخت به زه د لسو- دولسو کالو وم، د مشرانو له خبرو پوه شوی وم چې صوفیان ریاضت کوي او دا ډېر سخت پړاوونه لري. 
د کتابفروشۍ کوڅه کې یو صوفي دیني کتابونه پلورل، ټوله ورځ به ورسره صوفیان ناست وو، د تصوف کتابونه به یې کتل او یو بل سره به په بحث لګیا وو، شاوخوا هټیوالو ورته زښت زیات درناوی کاو. پخواني خلک او زوړ کابل د عابدانو، زاهدانو، مجذوبو خراباتیانو، سخیانو، کاکه ځوانانو، پهلوانانو ښار و. د هغو ډېرو وروستیو وختونو د صوفیانو(په تېره د خپلو خپلوانو) یوه بله یادونه به هم وکړم چې دڅلویښتمو کلونو(۱۳۴۵ل.) رادیخوا زما په یاد دي. ډېر عاجز، متقی، متواضع، صادق، مخلص او صالح خلک وو، اوس یې ساری نه وینم. دوی سره د قوم، ژبې، سیمې او عمر، کار او بوختیا سوال او تعصب قطعاً نه و. حال دا چې متاسفانه اوس هر سړی لومړی د قوم او ژبې او سمیې پوښتنه کوي. دا تعصبات په یوه ناروغي بدل شوي دي، خو پخوا دا مسایل نه وو، هغه معنویت او کلتوري وحدت او یو بل سره اخوت مو باېلود. زما د دې ادعا ثبوت شاید نویو ځوانانو ته د فهم وړ نه وي(!؟). حقیقت دا دی چې د تصوف د یو څو لارویانو او مُریدانو اوسنی نسل په همدې حقیقت اعتراف کوي. مخکې تر دې چې د تصوف او عرفان جاري اوږد بحث پای ته ورسیږي، زه به د خپلو سترګو لیدلی حال عرض کړم: ارواښاد صوفی محراب الدین دې الله پاک غرق رحمت کړي، د مسګري د پیر صاحب لاسنیوی و. زموږ د کورنۍ زړه سواندې مشر او زما د ډېرو نازولیو او مودبو تعلیمافته خورییانو نیکه و. له نن څخه دیارلس کاله مخکې د دوه نوي کالو په عمر وفات او شهدای صالحین کې د دوی خپلې خانقا سره لنډ یې د خاورو نقاب په مبارک مخ راکښلی او اوس یې اولادونه او لمسیان(زماخورییان) هره چهار شنبه زیارت ته ورځي. صوفي محراب الدین د تواضُع، صداقت، صله رحم، شفقت، استغنا، ژور تفکر، د تقوا او پاکي هغه بیلګه وه چې د اوسنۍ زمانې د عصري علومو لاروی او د نوي عصر د تکنالوژي او مادي کش وګیر اخته کسان به یې اغیز لاندې راتلل او د ده مبارک مازې خبرو به ژور سوچ ته اړ ایستل. هیچا د دوی د معنوي اثر څخه انکار نشو کولای. هغه پرتم چې د دوی په خاموشي کې و، ساری یې ما ونه لید. همدارنګه زموږ د دوستانو له جملې یو بل د درناوی وړ شخصیت اخندزاده صاحب عبدالحمید و، هیڅکله به مې د ده اغیزناک کرکتر هېر نشي، زما والدصاحب به چې کله ورسره د (راز) صحبت پیل کړ، فضا به دومره خاموشه احساس کېده چې د ذره حرکت او غږ اثر به نه و. اخندزاده صاحب عبدالحمید د قلعه ی جواد د مبارک صاحب مُرید او د هغه د مخلصانو په حلقه کې و. زه به وروسته د عشقری او د کتابفروشی او د خرابات د کوڅې د یو څو نورو نومونه او خاطرات هم یاد کړم چې اوس یو هم نشته، کلونه کلونه تېر شول  چې نومونه یې هېر او زما ذهن کې هم لکه د خوب په شان را ګرځي.  دوی په هغو کلونو کې په عجیب رمز یو د بل له حال احوال خبرېدل او په ګډه به د فکر او ذکر مجلس ته راتلل. د دوی ترمنځ د ولایت، ژبې، قوم مسایل نه وو، دا خو څه چی دا یې قطعی حرام بلل او په ذهن کې یې هم نه تېرېدل. یوه ورځ مې حاجی عابدجان چې اصلاً له نیکونو د کابل د نقاش او اصلي کابلیان او دري ژبی وو،  د رحمن بابا د شعر یوه برخه په عجیبه خوږه ژبه یاد کړ: ... نه خواندید و نه شنیديد ، ترعرشه رسي رفتار د درویشانو. بادرویش نه ستیزید! 
حاجی عابدجان ته موږ ټولو شالالا ویل، ټوله کورنۍ یې(پیرخانه) بلل کېده. موږ خو څه چې ټول نقاش او ده افغان په همدې نوم بلل. چې کله به د نقاش پخواني زاړه جومات کې چی خواته یې درمسال و، امام نه و، یا به حاجی عابدجان پېشنماز و. د دوی مجلس کې به ازبک، تاجک، پښتون... ټول په ذکر او فکر داسې غرق شول، چې د شپې له پیل تر سهاره به لکه ثانیه ورباندې تېره شوه. عجیبه ده ؛ کله مې چې شالالا څخه د رحمن بابا دا بیت واورېد، زړه نازړه او ډېر په ادب مې د رحمن بابا په هکله وپوښت. او فوراً یې راته وویل : ( ایشان ولی بودند، چه فکر کردي دیوانش را بوسیده ام، این تبرک را دارم...) دا و اخلاص د درویشانو! د قوم، ژبې، سیمې او سمت مسایل یې قطعی حرام بلل. دروغ او جعل نه و، غصب، زور چلول، سړي وژنه او نور منکرات د چا په فکر کې هم نه ګرځېدل، کومه غلا او ناروا به که پېښه شوه، استثنا به وه چې خلکو به په کلکه غندله. درواغجن او ټګ سړی سره به خلکو راشه - درشه نه کوله. د جمعې جمع، د اختر لمونځونه، د شب قدر او مولود شریف او روژې مبارکې میاشتې درناوی و. مشرانو شفقت درلود او کشرانو د مشرانو درناوی کاو. پاچا هوښیار وزیر درلود او بالعموم قاضي عدالت چلاو، ملي بیرغ هسک او رپاند و، ملک او وکیل ګذر مُهر او طُغرا لرله، د ولس په چوپړ کې وو، قانون حاکم و... معلم د درناوی وړ و، پوهنتون مو معیاري و، تجارت او کاروبارونو کې دوکه نه وه. فابریکې یو بل پسې په کار لوېدې او له بیوزلۍ سره سره د عزت ساده ژوند و. د ژوند ستونزې خلکو د معنویت په ډاډ او تسکین زغملې. قناعت، صبر او استقامت منل شوی حقیقت و. روڼاندو، تعلیم یافته وو او متخصصو مسلیکانو معنویت ته درناوی کاو. دود- دستور ساتل او ملي ارزښتونه پالل، ملي یووالي او ملي ګټوته درناوی عالي صفت و، تظاهُر نه و، وطنپالنه او انساني عالي سجایا د معارف رسمي نصاب کې شامله موضوع وه...
که د وروستیو کلونو ناخوالې نه وای پېښې، مُمکن اوس به موږ ته د تېر وختونو یاد یوه نوستالیژه نه وه. که پرله پسې سیاسي، اقتصادي او ټولنیز بحرانونه نه وای راغلي، ممکن اوس به موږ بل ډول تحلیل لرلای.
خدای وکړي زما  پورته خاطرات څوک خوا بده نه کړي، دا خاطرات به لوستونکي د لوستلو په بهیر کې ځینې ځایونو کې نوستالیژي ته ورته یادښتونو سره مخامخ کړي. نوستالیژې هم خاطراتو ته ورته ده، خو یو توپیر لري:
نوستالېژې (nostalgia) یو د وطن او پخوانیو دوستانو د یادون یو غمجن- خوندور احساس دی چې پخواني وختونه، د هغه مهال چاپیریال، د هغه وخت مشران، کشران، دود-دستور او یادونه تازه کوي، له حسرت، ارمانونو، او مینې سره یو ځای وي. خاطرات که د پند، عبرت او تاریخي پېښو د فهم په موخه وي، نوستالېژې بیا د تېر مهال غمجن عاطفي احساس او زیاتره د ویاړ او ولولې رانغاړي. خلک د نامتو پوهانو، سیاستوالو او ټولنیزو څېرو خاطرات ځکه لولي چې هم له تاریخ خبر شي، هم یو عبرت ورڅخه واخلي او هم څه زده کړي او خدای وکړي د تصوف او صوفیانو بحث مو ستومانه کوونکی نشي.
قدرمن اینجنیر صاحب د عارفانه ادب په ژورتیا او د صوفیانو په رازونو به زما په شان  د اوس وخت خلک او په تېره ځوانان څه پوه شي چې دا سلګونه مخه بحث مو را سره پیل کړ؟
از آمـــدنم نبود گردون را ســود            و ازرفتن من جاه و جلالش نفزود
و ز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود           کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!
(خیام نیشاپوری)
مسعود: ګران استاد دودیال صاحب، تاسې د یو نوموتي او آزماېلي لیکوال، نوښتګر ادیب او تکړه څېړونکي، په توګه زموږ ځوانو لیکوالو پښت ته په هېواد کې دننه او بهر د شعر و شاعرۍ، د تصوف او عرفان د زده کړې، داستان، ناول او رومان لیکنو په برخو کې او د ادبي او فرهنګي هاندو هڅو په تړاو کومې سلا مشورې ورکولای شئ او وړاندیزونه مو ورته څه دي؟
استاد دودیال:  منلی او ښاغلی اینجنیر صاحب ډېره مننه ، د دې نسبتاً اوږدې، خو خوږې مرکې په پای کې مو ښه حُسن اختتام غوره کړ. دا پوښتنه به ممکن د نن ورځ ځوانانو ته په زړه پورې وي؟!
عرض وکړم چې ځوانان د ټولنې راتلونکي جوړوي. زده کړه د دوی پانګه ده. مطالعه د فکري ودې او د استعدادونو د غوړېدو وسیله ده. ځوانانو ته بویه چې ادبي او فرهنګي هڅو کې فعال اووسي. څومره چې  د جسمي روغتیا او تندرستي لپاره تکړښت او ورزش ضرور دی، د فکري ودې لپاره هومره  مطالعه ضرور ده. طبعاً هر ځوان د خپلې خوښې سره سم، په یوه څانګه کې زده کړې کوي، خو ورسره  ادبي ذوق روزل یا د یو شمېر خلاقانه هڅو او نوښتونو لرل هم کمال دی. لیکوالي فن ( fun) او هنر(art ) دی. د فن په توګه باید زده او تمرین شي او د هنر په توګه باید له نوښت او خلاقیت څخه پکې کار واخیستل شي. شعر لیکل او ناول یا د ادب بل ژانر کې بوختیا او یا هم کومه هنري بوختیا لرل، تر ټولو مخکې د ذوق او علاقې غوښتنه کوي، مطالعه، مشق، تمرین او پرله پسې هڅې غواړي. ژبه په ادبي تخلیقاتو بډایه کیږي. سره له دې چې پښتو ژبه نامتو ویناوال او شاعران لري، چې پورته پوښتنو او ځوابونو کې یې  موږ نومونه یاد کړل او د دوی د کلام بېلګې مو راوړي دي، خو سره له دې په نثر کې هم  ژبې ته خدمت او د معنوی زیرمو بډای کول ملي مسئولیت دی.
 لیکوال د ټولنې د روزنی مسئولیت لري. موږ باید خپل فرهنګي میراث وساتو او معنوي ارزښتونه راتلونکو نسلونو ته ولیږدوو. دا په اګاهانه او عاقلانه تدبیر او ملي تعهد سره امکان لري. د دغې ژمنې د عملي کولو لپاره لا پراخ ډګر او  اوږده  لاره په مخه کې ده چې باید مزل ورباندې وشي. 
دیني ارشادات لوستل، اخلاقي لارښوونو ته غوږ نیول او  له عقیدوي شعایرو خبرتیا یوه اړتیا ده. تصوف په افغانستان کې لرغونۍ تاریخ لري. څومره چې موږ د خپل تاریخ او کلتوري ارزښتونو له سابقې او ماضي څخه خبر شو، هومره به مو تجربه زیاته شي. په دې سره موږ لازیات خپل مفاخر، خلک، معنوي میراث او دود- دستور پېژنو. فلسفه، تصوف او عرفان یو بل سره تړلي دي. دا ډېر پیچلي مسایل لري. عرفان نه یواځې اسلام کې، بلکې نورو ادیانو او تمدنونو کې هم و. ډېر اخلاقي او معنوي ارزښتونه د ملتونو تر منځ شریک دي، ښه خبره ده چی ورڅخه خبر شو. د عرفان او فلسفې برخه کې مطالعه زموږ سوچ پیاوړی کوي، منطق او استدلال سره مرسته کوي، ژبنۍ زیرمه پیاوړې کوي او د تفکر میدان پراخوي. تصوف او عرفان د وجدان د بیداري او د نفس د پاکۍ لامل دی. تقوا، تواضع، صداقت او قناعت ډېر غوره اوصاف دي.
د ادبیاتو په ډګر کې؛ د شعر تر څنګ نثر ته هم اړتیا ده. پښتو د شعر برخه کې زیات اثار لري او دا ژبه ښه نامتو شاعران لري. همدومره په کار ده چې د نثر برخې ته هم پام وشي. ساینسي لیکنې، دټولنیزو علومو څیړنې او ادبي نثر پیاوړی قلم او ژور فکر غواړي. 
د الله پاک دربار ته دعا کوو چې زموږ ځوان نسل یو متقي، متواضع، په ظاهر او باطن پاک سپېڅلی او د اوچت فکر او پیاوړي قلم لرونکي اوسي. زموږ په وس همدومره پوره وه چې خپل د سترګو لیدلي حالات او ناچیزه تجربه مو لوستونکو سره شریکه کړه. خو یقین لرم چې دا ډول بحثونه که دوام ومومي ډېر ګټور دي، له تاسو قدرمن مسعود څخه د دغې مرکې د برابرولو له امله مننه کوم.
***
ګران او د درنښت وړ پوهاند استاد محمد بشیر دودیال صاحب ېوه نړۍ مننه، چې  زما پوښتنو ته مو بشپړ او کره ځوابونه راکړل. ادبی او فرهنګي ډېوې مو تل ځلانده او روښانه اوسه.
 په درنښت او ادبي مینه: انجنیر عبدالقادر مسعود

عبدالملک پرهیز
په نړیوال نظام کې جګړه یوازې یو پوځي پدیده نه ده، بلکې یو سیاسي، اقتصادي او ټولنیز بهیر دی چې رامنځته کېدل یې د قدرت د تمرکز، د ګټو د ټکر او د مشروعیت د جوړولو له پروسو سره تړاو لري. که څه هم د جګړې د پیل پرېکړه په عمومي ډول د دولتونو او سیاسي مشرانو له خوا کېږي، خو د جګړې د دوام، پراخېدو او یا مهار کېدو اصلي ټولنیز چاپېریال د ولسي د دریځونو، عامه افکارو او مدني چلندونو له لارې رامنځته کېږي. له همدې امله عادي خلک یوازې د جګړې قربانیان نه دي، بلکې د جګړې په جوړښت او پایله کې غیرمستقیم خو اغېزمن رول لري.
د ټولنیزو علومو څېړنې ښيي چې جګړې تر ډېره د ذهني چوکاټ جوړونې له لارې مشروعيت پیداکوي. دولتونه او واکمنې ډلې د رسنیو، سیاسي ویناګانو او ایډیالوژیکو روایتونو په وسیله د «دښمن» تصور جوړوي او جګړه د بقا، امنیت یا ملي ګټو په نوم توجیه کوي. په داسې حالاتو کې، هغه ټولنې چې د نیوکې تفکر کچه پکې ټیټه وي او مالومات یوازې له یوې سرچینې څخه تر لاسه کوي، د جګړه غوښتونکو سیاستونو منلو ته ډېرې نږدې وي. ددې خلاف، پوهاوی، رسنیز سواد او د مالوماتو تنوع کولی شي دا روایتونه تر پوښتنې لاندې راولي او د جګړې ټولنیز مشروعیت کمزوری کړي.
سوله ‌ییز مدني مشارکت د جګړې د مخنیوي یو بل مهم میکانېزم دی. تاریخي تجربې، لکه د ویتنام جګړې پر ضد ولسي خوځښتونه یا د سوېلي افریقا د اپارتاید پر ضد مدني مبارزه، څرګندوي چې کله عامه افکار په دوامدار او سوله ‌ییز ډول د جګړې یا تاوتریخوالي پر ضد بسیج شي، نو سیاسي جوړښتونه د فشار لاندې راځي. دا فشار، که څه هم سملاسي پایله به ونه لري، خو د جګړې لګښتونه، سیاسي، اخلاقي او نړیوال، پوهاوي لوړوي به د جګړې د دوام وړتیا لږه کړي.
له سیاسي حساب ورکونې پرته جګړه اسانه کېږي. هغه نظامونه چې د رسنیو او مدني بنسټونو  آزداي په کې کمزوري وي، د جګړې پرېکړې په محدودو حلقو کې نیول کېږي او ولسي رضایت ته اړتیا نه احساسېږي. عادي خلک، د قانوني او مدني لارو کولی شي، واکمنان د خپلو پرېکړو مسوول وګڼي او د جګړې انساني، اقتصادي او اخلاقي لګښتونه ور په یاد کړي. همدا حساب ورکونه د جګړې د مخنیوي لپاره یو بنسټیز شرط ګڼل کېږي.
سربېره پر دې، جګړه یوازې د دولتونو ترمنځ نه، بلکې د ټولنو ترمنځ هم ذهني واټن رامنځته کوي. سیاسي شخړې ډېر ځله د فرهنګي، مذهبي یا قومي توپیرونو په بڼه وړاندې کېږي، تر څو دښمني طبیعي او حتمي وښودل شي. خو ټولنپوهنه ټینګار کوي چې د بېلابېلو ټولنو ترمنځ انساني اړیکې، ګډ ارزښتونه او مدني تعاملات کولی شي دا مصنوعي وېشونه کمزوري کړي. کله چې ولسونه یو بل د انسانانو په توګه وویني، نه د سیاسي دښمنانو په توګه، د جګړې اخلاقي توجیه خپل بنسټ له لاسه ورکوي.
اقتصاد هم د جګړې په دوام کې مهم رول لري. جګړه د وسلو صنعت، قراردادي شبکو او ځینو سیاسي اواقتصادي ګټو لپاره د عاید سرچینه ده. که عادي خلک د جګړې له کلتوري ستاینې، د تاوتریخوالي له عادي کولو او د جګړه غوښتونکو روایتونو له مصرفولو ډډه وکړي، نو د جګړې دا غیرمستقیم اقتصادي او ټولنیز ملاتړ کمزوری کېږي. په علمي ادبیاتو کې دا پدیده د «رضایت تولید»  په نوم یادېږي، چې د ولسي ملاتړ له منځه تلل یې اغېز محدودوي.
په اوږدمهاله کچه، د سولې فرهنګ د ټولنیزې روزنې محصول دی. ښوونه، کورنۍ، دیني او فرهنګي بنسټونه د ارزښتونو په لېږد کې مهم رول لري. که په ټولنه کې زغم، عدالت، د بشري کرامت درناوی او نیوکیز تفکر وروزل شي، نو راتلونکې نسلونه به د جګړې پر ځای د شخړو د سوله ‌ییز حل لارو ته لومړیتوب ورکړي. د جګړې تر ټولو خطرناک پړاو هغه وخت رامنځته کېږي چې تاوتریخوالی عادي شي او انساني کړاو بې ‌اهمیته وګڼل شي.
په پایله کې، که څه هم جګړه د واک او قدرت له مرکزونو څخه سرچینه اخلي، خو د هغې ټولنیز مشروعیت، دوام او پایله تر ډېره د ولس له چلند، پوهاوي او مشارکت سره تړلې ده. عادي خلک که خپل مدني، اخلاقي او فکري مسئولیت درک کړي، کولی شي د جګړې د مخنیوي لپاره یو بنسټیز، که څه هم غیر پوځي، خو اغېزمن ځواک واوسي.

شب یَلدا یا شب چلّه یکی از کهن‌ترین جشن های فرهنگی ماست!

یلدا اول زمستان و شب آخر پاییز است که درازترین شبهای سال است و در آن شب یا نزدیک بدان آفتاب به برج جدی تحویل می کند یلدا برابر است با شب اول جدی و شب هفتم دی ماه جلالی و شب بیست و یکم دسامبر. واژۀ«یلدا» به معنای«زایش زادروز» و تولد است یلدا و جشنی که در این شب برگزار می ‌شود یک سنت باستانی است، نیاکان ما با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید روزها بلندتر می ‌شوند و تابش نور افزونی می ‌یابد آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند.
 ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه از این جشن با نام «میلاد اکبر» نام برده و منظور از آن را «میلاد خورشید» دانسته‌است واژۀ «شب چله» یا «شب چلۀ کلان» که در فرهنگ عامۀ مردم مترادف با شب یلدا بکار می‌رود از آن روست که چهل روز اول زمستان را «چلۀ بزرگ» و بیست روز بعد از آن را «خرد» نامیده‌اند و در قدیم گاهشمار باستانی در بین کشاورزان تقسیم‌بندی چهل داشته‌است. چلّه دو موقعیت گاه‌شمار در طول یک سال خورشیدی با کارکردهای فرهنگ عامه، یکی در آغاز تابستان (سرطان) و دیگری در آغاز زمستان (جدی) هریک متشکل از دو بخش بزرگ (چهل روز) و خرد (بیست روز) است. واژهٔ چلّه برگرفته از چهل و مخفف «چهله» و صرفاً نشان‌دهندهٔ گذشت یک دورهٔ زمانی معین (و نه الزاماً چهل روزه) است.

مردم روزگاران دور و گذشته که کشاورزی بنیان زندگی آنان را تشکیل می ‌داد و در طول سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیت‌های خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند آنان ملاحظه می ‌کردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می شود و در نتیجه در آن روزها از روشنی و نور خورشید بیشتر می ‌توانستند استفاده کنند این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکش‌اند آنان دریافتند که کوتاه‌ترین روزها آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاه تر می ‌شوند از همین رو آنرا شب زایش خورشید نامیدند.

در جشن شب یلدا، سفرۀ پهن می‌شود که به آن سفرهٔ یلدا یا چله می‌گویند و با گونه‌هایی از خشکبار، انار دانه شده و تربوز تزئین می‌شود انار و تربوز از مهم‌ترین پیش‌نیازهای شب یلدا هستند. همچنین خشکبار مانند هلو و زردآلو و مغزیات شب یلدا نیز هواداران بسیاری دارد.

رنگ سرخ برای نیاکان ما نماد نور خورشید و گرامی بود. رنگ سرخ انار و تربوز و گزینش سیب سرخ و سنجد در سفرهٔ شب یلدا اشاره به همین دارد. در این جشن طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیم‌کرهٔ شمالی صورت می گیرد که مصادف با انقلاب زمستانی است. جشن شب یلدا توسط بسیاری ملیتهای ساکن در نیم کرۀ شمالی زمین گرامی داشته می‌شود. این جشن در سال ۱۴۰۱ به عنوان زایش مهر ثبت میراث جهانی شده‌است.

عزیزی غزنوی

 تورنتو/کانادا

 

 

له ښاغلي (اسدالله بلهار جلالزي) سره، چې د علم او ادب پېژندل شوی لیکوال، کیسه لیکونکی او تکړه ژورنالیست دی، د داداییسم هنري او ادبي ښوونځی په تړاو ځانګړې مرکه

مرکوال: انجنیر عبدالقادر مسعود

ښاغلی اسدالله بلهار جلالزی د پښتو ادب او فرهنګ وتلی او نومیالی استازی، شاعر، کیسه لیکونکی، څېړونکی او تکړه رسنوال(ژورنالیست) دی.ده دخپلو علمي، ادبي او فرهنګي نښیرونو له لارې د پښتو ادب لمن زرغونه او پتمنه او د پښتو ژبې کیسو ډېوې بلې ساتلې دي.

ښاغلی علم ګل سحر هغه تکړه او مخکښ لیکوال، ادیب، کیسه لیکونکی او شاعر دی چې د خپلو نښرونو(اثارو) له لارې یې خپلې ملې ژبې او افغاني ادب او فرهنګ ته د ستاینې او ویاړ ډک چوپړ او خدمتونه تر سره کړې دي. دی په خپله یوه لیکنه کې د ښاغلي اسدالله بلهارجلالزي په تړاو داسې وايي:

((...اسدالله بلهار جلالزی مې له نږدي څلويښتو کلونو را هيسي ملګری دی او ملګرتیا مو هم د کتاب ملګرتیا وه، غزني هغه وخت يو نسبتآ مجهز کتابتون درلود موږ دواړو به له دې کتابتون څخه کتابونه اخیستل بیا به مو یو بل ته د مطالعه شوي کتاب په اړه معلومات ورکول، پر کتابونو به مو د خپلې نیمګړې پوهې له مخې نقدونه کول. کله داسې هم شوي چې یو کتاب مو پیدا کړی او په ګډه مو لوستی دی، د جلالزي صاحب مشر ورور ارواښاد محبوب جلالزی زموږ دواړو استاد و او موږ به یې د کتاب لوستلو ته هڅولو نو ښاغلي بلهارجلالزی له ماشومتوبه له کتاب سره رالوی شو، په تنکۍ ځواني کې يې شعرونه لیکل او لا هغه وخت يې شعرونه په تول پوره ګڼل کیدل بیا یې داستاني ادبیاتو ته هم مخه کړه د لنډو کيسو لیکل پیل کړل او خوندورې لنډې کیسې یې وليکلې، د دې تر څنګ يې د ادب تیوري په برخه کې هم کار وکړ او ځينې ارزښتمنې مقالې يې وليکلې.  د بلهار جلالزي یو بل مهم کار د فولکلور په برخه کې دی چې نوې او ښې څيړنې يې تر سره کړې.

جلالزی صاحب د ليکوالي تر څنګ يو ژمن او لايقه ژورنالست هم دی چې په بیلابیلو ورځپاڼو او راډیو ګانو کې يې کار کړی دی. خپلې دندې یې پخپل وخت او په ښه ډول تر سره کړې دي ، افغان فرهنګ او ادب ته د دوی د لا زیاتو بریاوو په هیله.))

ښاغلی جلالزی صاحب یو دروند، زړه سواندی، خواخوږی او د درنښت وړ شخصیت دی. دی له خپلو یارانو، دوستانو، ملګرو، هېواد او هېواد والو سره ژوره مینه لري.

همداسې ښاغلی دستګیر نایل چې د علم، ادب او فرهنګ په ډګر کې پېژندل شوی مخکښ، نوښتګر ادیب، داستان لیکونکی او تکړه شاعر دی او د خپلو نښیرونو(اثارو) په وسیله یې د دري- پارسي ډګر تود ساتلی دی، په خپل ېوه لیکنه کې د ښاغلي اسدالله بلهار جلالزي په تړاو داسې کښلي دي.

((نیم نگاهی به کار نامه های فرهنگی و ادبی اسدالله جلالزی ))

 « من با نام و آثار جناب اسدالله جلالزی از طریق نشرات کشور آشنایی دارم و آثار منظوم و منثور او را در مجلات و روز نامه ها خوانده ام.از آثار جناب جلالزی پیداست که ایشان نویسنده ای توانا، شاعر نازک خیال ، ژور نالیست متعهد و مترجم موفقی اند.جناب جلالزی در قدم نخست، آموزگاری موفق در امر تربیت و آموزش نسل جوان و فرزندان وطن بوده و ثانیا کار های فرهنگی و ادبی اش ستودنی است.از قلم جناب جلالزی تا کنون آثار بیشماری در عرصه های گوناگون هنری و ادبی بر جا مانده که به فرهنگ و زبان و ادبیات پشتو غنا بخشیده است.افزود بر کار های فرهنگی - ادبی، جناب جلالزی کار های دیوانی و دفتری را با مسوولیت پذیری انجام داده است. از انجمله ریاست آموزش و پرورش، معاون روز نامه ها مانند روزنامه ی سنایی و بعد ها هم در زمان حکومت حامد کرزی مدیر مسوول هفته نامه ای بنام ( پیوند) هم وظیفه اجرا کرده است.

    جناب جلالزی نتها در زبان پشتو که در زبان فارسی دری هم آثار از خود بجا گذاشته و در واقع یک شاعر ذوالسانین بوده است.که سروده هایش در زبان فارسی هم عاری از عیب های بدیعی و لفظی و عروضی است.جناب جلالزی به ادبیات داستانی هم توجه و علاقه ی فراوان داشته و در این ژانر ادبی هم آثاری از خود بجا گذاشته است.لازم به تذکر است که جلالزی یکی از شاعران و نویسنده گان دست اول امروز در زبان پشتو است که گام های بزرگی در غنا مند ساختن زبان پشتو برداشته است.و جایش در ردیف استادان قدر مسلم معاصر زبان پشتو قرار دارد.

دستگیر نایل

25 نوامبر 2025 – لندن»

ما دا ځل له ښاغلي اسدالله بلهار جلالزي سره د نړېوال ادبي ښونځی «دادایسم»  په تړاو یو ځانګړې مرکه جوړه کړې ده، چې تاسو د ادب او فرهنګ درنو او پتمنو مینه والو ته یې وړاندې کوم.

ګران جلازی صاحب زما نیکې هیلې او پیرزوېنې ومنئ. اجازه راکړئ خپلې پوښتنې پل کړم.

ګران او محترم انجنیر عبدالقادر مسعود صاحب زه هم تاسو او مینه والو ته سلامونه وړاندې کوم او ستاسو په چوپړ کې یم.

***

مسعود: تاسو د داداییسم هنري او فرهنګي مکتب څنګه راپېژنئ او ارزوئ، کوم چې د شلمې پیړۍ په پیل کې په اروپا کې رامینځته شوی دی. مهرباني وکړئ د دې ښونځی د تاریخ، آر او بنسټ په اړه لنډ مالومات راکړئ، چیرته، کله او د چا لخوا جوړ شوی دی او لومړني بنسټ ایښودونکي یې څوک دي؟

اسد الله بلهار:

  د داداییسم (Dadaism) مکتب یو له هغو هنري او فرهنګي غورځنګونو څخه دی چې د شلمې پېړۍ په پیل کې یې د هنر نړۍ ولړزوله. دا مکتب د لومړۍ نړیوالې جګړې پر مهال د هنرمندانو د ژورې ناهیلۍ، غوسې او دودیزو ارزښتونو پر وړاندې د بغاوت له امله رامنځته شو.

 د داداییسم، د هنري او فرهنګي غورځنګونو په وړاندې ودریده اوموخه یې د جګړې، ملیتپالنې او بورژوایي ارزښتونو پر ضد غبرګون وو.  داداییسم د منطق، ښکلا، او دودیزو هنري اصولو پر ضد ولاړ وو،  د دوی د پیغام رسولو لاره  تصادف، طنز، او بې‌معنا والي وو.

پر (۱۹۱۶)زېږدیز کال کې یې په سویس کې بنسټ کیښودل شو، بنسټګر یې هوګو بال (Hugo Ball) او د هغه ملګرې ایمي هینینګز   Hennings)  (Emmy  وه لومړنی مرکز Cabaret Voltaireو. د دادا بل رسمي بنسټ‌ګر تریستان څارا (Tristan Tzara) – و. هغه هم شاعر و.

مسعود: د هر ادبي مکتب ډېرې نښې د پخوانۍ دورې په ادبي اثارو کې موندل کېدای شي او د هر ادبي او هنري مکتب رامنځته کېدنه د خپلې دورې د ځانګړو ټولنیزو، کلتوري، سیاسي او تاریخي شرایطو او د فلسفي افکارو تر اغیز لاندې وي. ستاسو په اند هغه عوامل او انګیزې څه دي چې د داداییسم مکتب د رامنځته کیدو لامل شوي دي؟

 اسد الله بلهار:

دا یو ډېره ښه او ژور پوښتنه ده، ځکه چې داداییسم (Dadaism) یوازې یو ادبي یا هنري مکتب نه و، بلکې د خپل وخت د فکري، سیاسي او فرهنګي بې‌باورۍ یو توند غبرګون و. دا مکتب د (۲۰)مې پېړۍ په لومړیو کې، په ځانګړي ډول د لومړۍ نړیوالې جګړې (1914–1918) پر مهال او له هغې وروسته رامنځته شو. لاندې هغه مهم عوامل او انګېزې دي چې د داداییسم د راټوکېدو سبب شوې.

لومړۍ نړیواله جګړه د دغه مکتب تر ټولو ستر محرک ګڼل کیږي ځکه دې جګړې انسانانو ته وښوده چې عصري تمدن، عقلانیت، ساینس او سیاسي نظامونه، نه یوازې د سولې تضمین نشي کولای، بلکې د انسانیت د تباهي وسایل هم برابروي.

دادایي هنرمندان د جګړې د وحشت پر وړاندې یاغي شول او دا باور یې درلود چې که دا "منطقي" تمدن موږ وژني، نو موږ به د منطق خلاف یو بې‌نظم، بې‌ پوهي اوغیر عقلاني هنر یې رامنځته کړ. دوی به ویل: که عقل د بشر د ژغورلو وسیله وای نو داسې وسایلو جوړول چې د بشر د نابودي له پاره کارول کیږي. څه معنی؟ ځکه یې د منطق،عقل او هنر په مقابل کې بغاوت وکړ چې کله نا کله یې د مسخرو په ښوونځي یاد شو. د بورژوايي فرهنګ څخه کرکه څرګنده کړه. دوی غوښتل چې هنر د ټولنیز سیستم او دروغجنو ارزښتونو پر ضد وسیله وګرځي، نه د اشرافو د تفریح لپاره. بل دا چې داداییسم تر ډېره د نهیلیت (Nihilism) یا د ارزښتونو د انکار فلسفې تر اغېز لاندې و.
دوی د ارزښتونو، اخلاقو، منطق او هنر معنا تر پوښتنې لاندې راوستله. او ویل به یې که ژوند بې‌معنا دی، هنر هم باید بې‌معنا وي.
کډوالي هغه هم د جګړې له امله، د لومړۍ جګړې په ترڅ دادايي هنرمندان ژنیو ته تللي و. دوی له یو ډول کلتوري ګډودۍ سره مخ وو. چې د ډیرو ژبو او کلتورونو ګډوډي هم د داداییزم د څو اړخیز تفکر یوه سرچینه شوه.
په ټوله کې دغه مکتب داسې ښوده کله چې تمدن له انساني ارزښتونو منحرف شي، نو هنر هم کولی شي خپل دودیز قالبونه مات کړي او د یوې فکری انقلابي وسیلې بڼه غوره کړي.

 

مسعود: : تاسو د داداییسم د مکتب آرونه، بنسټیزې او مهمې قاعدې، اړینې ځانګړنې او غوره ځانګړتیاوې او د داداییسم سبک، تګلوري او ارزښتونه څنګه ارزوئ؟

اسد الله بلهار: البته، مسعود صاحب راځئ د داداییسم (Dadaism) مکتب ته یو ژور نظر واچوو — دا یو له هغو هنري خوځښتونو څخه دی چې د هنر، منطق او ټولنیزو ارزښتونو پر وړاندې یې بنسټیزه پوښتنه راپورته کړه.

 داداییستانو د هر ډول دودیزو هنرونو، منطق، اخلاقو او ټولنیزو ارزښتونو مخالفت کاوه. د هنر د تولید له پاره یې بې قاعدې میتودونه کارول. دوی په دې  باور ول، چې هنر باید د ښکلا یا مهارت پر بنسټ نه، بلکې د هنرمند د ذهن د آزادۍ پر بنسټ وي. د ژوند، له ارزښتونو او هنر څخه یې انکار کاوه.

 ځانګړنې او غوره ځانګړتیاوې یې دا وې چې په شعرونو کې یې بې معنی ژبه کاروله، د شعر جوړښت، قافیې، ته یې پام نه کاوه، بې منطقه شعرونه یې خوښول، د کولاژ او فوتومونتاژ په برخه کې یې د ورځپاڼو، مجلو او نورو شیانو ټوټې سره یو ځای کولې، په سیاسي، ټولنیزو او فرهنګي جوړښتونو یې نیوکې او ملنډې وهلې. بې قاعدې موسیقي چې په کې به چیغې، بې ربطه غږونه او حرکتونو موجود و. تولیدوله.

مسعود: تاسو د لومړۍ نړیوالې جګړې ژور اغېز د داداییسم د ښونځی په رامنځته کېدو او د دې ښونځی د جوړونکو په عقاید، اندونه او باورونه څنګه ارزوئ؟

اسد الله بلهار:

له تاریخي نظره، د داداییزم ظهور د دې ښکارندوی و، چې د دغه مکتب هنرمندانو هڅه کوله د هغو ارزښتونو پر ضد بغاوت وکړي چې د جګړې لامل شوي ول. داداییستانو د هغه ټول فرهنګي نظام بنسټونه وځپلې چې له دوی سره یې خیانت کړی و.

مسعود: ویل شوې دي: د نامتو او مخکښو اندیالو او متفکرانو لکه فریدریش نیچه او زیګموند فرویډ، فلسفي اندونه او لیدتوګي د داداییسم د هنر په جوړولو کې مهم رول لوبولی دی. تاسو په دې تړاو څه لید لرئ؟

اسد الله بلهار:  د نیچه او فرویډ اندونه د شلمې پېړۍ د هنر او ادبیاتو پر جریانونو خورا ژور اغېز کړی، او داداییسم هم ترې مستثنا نه دی. راځئ دا موضوع له دواړو اړخونو – نیچه او فرویډ – لنډه وڅېړو:

۱. فریدریش نیچه او داداییسم

نیچه د عقل‌محوري ارزښتونو، دیني اخلاقو، او مطلقو حقیقتونو نیوکه وکړه. هغه د "خدای مړ دی" مفکوره وړاندې کړه او پر دې باور وو چې انساني ژوند باید د نورو ارزښتونو پر بنسټ ولرو.

د نیچه اغېز پر داداییزم:

ارزښت‌ماتونه (deconstruction of values): داداییان د هنر دودیز تعریفونه، ښکلا، او منطق ردوي – دا د نیچه د ارزښت‌ماتوونې تمایل ته ورته ده.

انارشيستي تمایل:  نیچه ته لکه داداییانو، د ټولنیزو چوکاټونو ردول یو ډول آزادۍ ته لاره وه.

ژبه او منطق: نیچه باور درلود چې ژبه حقیقت نه ښيي، بلکې دا یو مجازي جوړښت دی. داداییان هم له ژبې سره لوبې کولې، شعرونه یې بې مانا جوړول، او د منطق ضد بیان ته ارزښت ورکاوه.

۲. زیګموند فرویډ او داداییسم

فرویډ د لاشعور، خوبونو، او جنسي غریزو مفکورې معرفي کړې. دا اندونه د هنر په یوې نوې ژبنۍ او تصویري بڼې کې انعکاس وموند.

د فرویډ اغېز پر داداییزم:

لاشعور او آزاد تداعي: داداییان هڅه کوله چې د ذهن ژور پرتونه راوباسي، هغه څه چې د منطق او شعور له کنټروله بهر وي.

خوبونه، فانتزۍ او اختلال: د فرویډ خوب‌تحلیل داداییانو ته دا جواز ورکړ چې هنر له خوبونو، ناڅاپي تصوراتو او بېلابېلو اختلالي بڼو څخه الهام واخلي.

جنسیت او ټابو: داداییان د جنسي تمایلاتو، تابو موضوعاتو، او ممنوعه محتواو ته لار خلاصه کړه، چې دا هم د فرویډي تحلیل تمایلونه انعکاسوي.

او موږه دې پایلې ته رسوي چې داداییسم، که څه هم ظاهراً یو بې‌منطقه، انکار کوونکی هنري خوځښت دی، خو دا بې ‌بنسټه نه دی. د نیچه فلسفي شکاکیت او د فرویډ رواني ژور لید، دواړه د داداییزم د ظهور په ذهني شالید کې قرار لري.

نو په ټوله کې، ویلای شو چې نیچه د ارزښتونو فلسفي ماتونه او فرویډ د لاشعور رواني ژوروالی – دواړه د داداییزم د فکري خوځښت بنسټیز الهامونه دي.

 

مسعود: ویل شوې دي: «تریستان تزارا» شاعر، ډرامه لیکونکی، د فلم ډایکټر، موسیقي پوه، سیاست پوه د شلمې پېړۍ فرانسوي ژبۍ رومانیایي هنرمند، «ریشارډ هولزنبک»، الماني شاعر، «ژان آرپ» مجسمه جوړونکی انځورګر او آلماني- فرانسوي شاعر، او «هوګو بال» جرمني شاعر او لیکوال د داداییسم ښوونځي اصلي غړي ول. كه د نوموړو په ادبي او هنري شخصیتونو، اغیزمنو نښیرونو (اثارو) ارزښت په تړاو  یې یو څه رڼا واچوئ.

اسد الله بلهار : هو، دا څلور شخصیتونه—تریستان تزارا، ریشارډ هولزنبک، ژان آرپ، او هوګو بال—د شلمې پېړۍ په پیل کې د داداییسم (Dadaism) هنري خوځښت بنسټګر او اغېزمن استازي بلل کېږي. دا مکتب د لومړۍ نړیوالې جګړې په غبرګون کې وزېږېد، چې هدف یې د عقل‌محور تمدن، جګړه‌خوښو سیاستونو، او دودیزو هنري اصولو پر ضد بغاوت و. راځئ د هر یوه شخصیت او د هغوی ادبي-هنري ونډو ته جلا جلا لنډه کتنه وکړو:

۱تریستان تزارا (Tristan Tzara)

اصلي نوم: سامی روزنشتوک

اصلیت: رومانیایي، خو وروسته د فرانسې تبعه شو.

وړتیاوې: شاعر، ډرامه لیکونکی، ایستلتي فلم جوړوونکی، د موسیقۍ نقد لیکونکی، او فلسفي ذهن لرونکی.

دنده: د دادا مکتب یو له مؤسسینو څخه، او د دې خوځښت "مانفیست لیکونکی".

مشهور اثر:

"دادا مانفیست 1918" – دا متن د هنري ازادۍ چیغه ده او د عقل، منطق او دودیزو ارزښتونو پر ضد بغاوت څرګندوي.

اغېز: تزارا د دادا خوځښت ته نړیوال انعکاس ورکړ، او وروسته یې د سوررئالیزم او چپي سیاستونو سره هم یووالی درلود.

۲هوګو بال (Hugo Ball)

اصلیت: جرمنی

وړتیاوې: شاعر، لیکوال، فیلسوف، او تمثیل‌پوه.

وړاندیز: د Cabaret Voltaire (په زوریخ کې) مؤسس، چې د دادا د زیږېدو ځای بلل کېږي (1916).

مشهور اثر:

"دادا مانیفستو 1916"

"Flight Out of Time" یوه مهم یاددښت‌لیک ده چې د دادا لومړني تاریخي حالات په‌کې راټول شوي.

اغېز: هوګو بال د ماشومي ژبې غوندې بې‌مانا ژبې کارولو له لارې د شعري جوړښتونو پر ضد انقلاب وکړ.

۳ریشارډ هولزنبک (Richard Huelsenbeck)

اصلیت: جرمنی

وړتیاوې: شاعر، ډاکټر، نظریه‌پوه

اغېز: هغه دادا له زوریخ نه جرمني ته یووړ او د برلین دادا خوځښت بنسټ یې کېښود، چې ډېر سیاسي او انقلابي و.

مشهور اثر:

"د دادا تاریخ" – یو ارزښتناک اثر چې د مکتب تحلیل، داخلي اختلافونه، او پراخ اغېز تشریح کوي.

اغېز: هولزنبک دادا د سیاسي ناارامۍ او ټولنیز بغاوت یوه وسېله وګڼله.

۴. ژان آرپ (Jean Arp یا Hans Arp)

اصلیت: د فرانسې-المان ګډ ورثه لرونکی.

وړتیاوې: شاعر، نقاش، مجسمه جوړونکی.

برخوال: د دادا بنسټګر او بیا وروسته د سوررئالیزم برخه.

مشهور سبک: تصادفي هنر (chance-based art)، په کوم کې چې بڼه او ترکیب د هنرمند د ارادې پرته ټاکل کېږي.

اغېز: آرپ دادا ته تجسمي هنر (visual arts) راوړ، او د هنر "منطقي جوړښت" یې له‌منځه یووړ.

ټولیز اغېز:

داداییستانو د هنر، ادب، موسیقۍ او فلسفې په بېلابېلو برخو کې د نظم ضد، معنا ضد، او سیاست ضد فکر ته وده ورکړه. د دوی کارونه وروسته د سوررئالیزم، نیوډادا، پاپ‌ارت، او مفهومي هنرونو بنسټونه کېښودل.

 

مسعود: د داداییسم د ښونځی خپریدل د نړۍ په نورو برخو لکه: برلین، نیویارک او پاریس کې څنګه ارزوئ؟ او دا راته وویاست چې په دغو برخو کې د دوی بنسټ اېښودونکي څوک ول.

اسدالله بلهار: البته، مسعود صاحب، دا یوه ډېره زړه‌ راښکونکې پوښتنه ده! د داداییسم مکتب، چې د لومړۍ نړیوالې جګړې له ناورین وروسته د هنر، منطق او ټولنیزو ارزښتونو پر ضد د اعتراض په توګه راپیدا شو، ډېر ژر له زوریخ څخه نورو ښارونو ته خپور شو. راځئ چې د برلین، نیویارک او پاریس تجربو ته یو نظر واچوو:

برلین

دادا په برلین کې سیاسي بڼه غوره کړه. دا ښار د دادا د انقلابي او انتقادي روحیې لپاره یو مناسب چاپېریال و.

مهم بنسټ‌اېښودونکي:« رائول هاوسمان، جان هارتفیلد، او هانا هوخ.» دوی د فوتومونتاژ (عکسونو ترکیب) له لارې د نظاميزم، ملي‌گرایي او ټولنیزو نابرابریو پر ضد غږ پورته کړ.
 نیویارک

نیویارک د دادا یوازینی غیراروپایي مرکز و، چې هم‌مهاله له زوریخ سره وده وکړه.

مهم شخصیتونه:« مارسل دوشان، من ری، او فرانسیس پیکابیا.» دوی د هنر دودیز تعریف ته ننګونه وکړه، لکه د دوشان مشهور اثر "فواره" چې یو عادي تشناب و، خو د هنر په توګه وړاندې شو.

پاریس

پاریس د دادا د وروستۍ مرحلې کور و، چیرې چې دا مکتب ورو ورو د سوررئالیزم (فراواقعیت‌پالنې) په لور واوښت.

مهم کسان: تریستان تزارا (چې له زوریخ څخه پاریس ته لاړ)، فرانسس پیکابیا، او آندره برتون (چې وروسته د سوررئالیزم بنسټ‌اېښودونکی شو).

دا ښکارندویي کوي چې دادا یو "میکروب خالص" و، لکه څنګه چې تزارا یادونه کړې، چې له یوه ښار څخه بل ته خپور شو او د هنر نړۍ یې تل‌پاتې بدله کړه.

 

مسعود: په ادبیاتو او شعر کې د داداییسم بنسټیزې ځانګړتیاوې، عقاید او اندونه څنګه ارزوئ؟

اسد الله بلهار:

داداییسم (Dadaism) یو هنري او ادبي غورځنګ و، چې د  (۲۰)مې پېړۍ په لومړیو کې د لومړۍ نړيوالې جګړې له امله د هنرمندانو د ناهيلۍ، اعتراض او بغاوت له روحيې څخه وزېږېد. دا مکتب د دودیزو ارزښتونو او منل شوو معیارونو پر ضد یو ډول هنري انقلاب و. راځئ چې د داداییزم مهمې ځانګړتیاوې، عقاید او ادبي انعکاس ته یو نظر واچوو.

 بنسټیزې ځانګړتیاوې:

بې منطقيتوب او تصادف: داداییزم د عقل، منطق او ترتیب مخالفت کوي؛ هنري اثرونه یې بې‌نظم او تصادفي دي.

طنز، مسخره او تمسخر: په هنر او ادبیاتو کې د ریشخند له لارې د ټولنیزو ارزښتونو، سیاست او کلتور نیوکه کوي.

نویوالي ته لیوالتیا: د دودیزو شاعرانو، لیکوالو او نقاشانو له سبکونو څخه سرغړونه کوي.

مخالفانه بڼه: د نظم، ښکلا او معنا پرضد درېږي.

 فلسفي او ادبي عقاید:

ادب باید نظم ونه لري: داداییان باور لري چې د شعر او لیکوالي ښکلا باید په ازادانه او بې‌نظمه بڼه وي.

یاغي هنر: هنر باید د ټولنې له دروغجنو ارزښتونو څخه بغاوت وکړي.

د هنر بې هدفه‌والی: هنر ته هدف ورکول یوه دروغجنه هڅه ګڼي؛ د دوی په اند، هنر باید یوازې د احساساتو انعکاس وي، نه د عقل.

 په ادبیاتو کې داداییزم:

داداییستي شعرونه ډېر وخت بې مانا، لنډي، تصادفي جملې لري.

ژبه یې لوستونکي ته ننګونه ورکوي او اکثراً له دوديز وزن او قافې څخه خلاص وي.

هيوګو بال، ټریستان څارا، مارسل یانکو او نور دادايي شاعرانو هڅه کوله چې د ژبې محدودیتونه مات کړي.

داداییسم که څه هم اوږده موده نه ده پاتې شوی، خو د هنر او ادبیاتو پر تاریخ یې ژور اغېز کړی، او داسې مکتبونه لکه سورریالیزم ورڅخه الهام اخلي.

 

مسعود: په ادبیاتو او شعر کې د داداییسم د مخکښو څېرو لیکوال څوک ول؟ که یې د نامتو نښیرونو (اثارو) نومونه راته په گوته کړئ.

اسد الله  بلهار:

البته، دا یوه زړه‌راښکونکې پوښتنه ده! د داداییسم (Dadaism) مکتب د شلمې

پېړۍ په لومړیو کې د هنري او ادبي انقلاب په بڼه راڅرګند شو، چې د منطق، دودیزو ارزښتونو او جګړې پر ضد یو ډول هنري اعتراض و. دلته د دې مکتب ځینې مخکښ لیکوالان او د هغوی مشهور آثار درته وړاندې کوم:

مخکښ لیکوالان او شاعران د داداییسم مکتب

تریستان تزارا (Tristan Tzara)

د داداییسم له بنسټ‌ایښودونکو څخه و

مشهور اثر: "Seven Dada Manifestos"

هوګو بال (Hugo Ball)

د کافه ولتر (Cabaret Voltaire) بنسټ‌ګر، چې دادا له همدې ځایه پیل شو

(مشهور اثر: "Karawane" (یو بې‌مانا شعر چې د ژبې پر ضد اعتراض ښيي.

هانس آرپ (Hans Arp)

شاعر، نقاش او مجسمه‌ساز

(مشهور اثرونه: "Die Wolkenpumpe" (د ورېځو پمپ

ریچارد هولسن‌بیک (Richard Huelsenbeck)

د دادا د مانیفست لیکوال

مشهور اثر: "En Avant Dada"

مارسل ژانکو (Marcel Janco)

د دادا د تیاتر او تجسمي هنرونو مخکښ

د شعر او هنر ګډو تجربو ته یې وده ورکړه

 د داداییسم ځینې مهم آثار:

اثر

لیکوال

ځانګړتیا

 

 

 

Seven Dada Manifestos

Tristan Tzara

د دادا فلسفه او اعتراضات بیانوي

Karawane

Hugo Ball

بې‌مانا ژبه، د منطق ضد شعر

En Avant Dada

Richard Huelsenbeck

د دادا د تیاتر او هنرونو تحلیل

Die Wolkenpumpe

Hans Arp

د تجرید او تصادف پر بنسټ شعرونه

دا لیکوالان د داداییسم د بنسټ‌ګرو له ډلې دي، چې د هنر، شعر او فلسفې دودیزو چوکاټونو ته یې ننګونه وکړه.

 

مسعود: د داداییستانو، د انځورګرۍ او نقاشۍ هنر، ځانګړتیاوې، د دغې هنر تګلوری او د سبک مهمې ځانګړنې څه ډول ارزوي؟

اسد الله بلهار:  مسعود صاحب! د داداییستانو (Dadaism) هنري مکتب یو له هغو غورځنګونو څخه دی چې د لومړۍ نړیوالې جګړې له ناورین وروسته د هنرمندانو د ژورې ناهیلۍ او اعتراض په پایله کې راڅرګند شو. دا مکتب د دودیزو هنري اصولو پر ضد ولاړ و او د هنر د مفهوم بیا تعریف ته یې لاره هواره کړه.
 د داداییزم ځانګړتیاوې:

جوښت ماتونې: داداییستانو د هنر دودیز اصول رد کړل او د بې‌نظمۍ، تصادف، او طنز له لارې یې خپل پیغام وړاندې کاوه.

اعتراض او انتقاد: دا سبک د جګړې، سیاست، او بورژوا ټولنې پر ضد یو هنري غبرګون و.

مفهومي هنر: د ښکلا پر ځای، د فکر او مفکورې وړاندې کول مهم وو.

کارول شوي توکي: د ورځني ژوند توکي لکه تشنابونه، ورځپاڼې، او کباړ د هنري کارونو برخه جوړېدل.

د انځورګرۍ او نقاشۍ تګلوری:

کولاژ او فوتومونتاژ: د بېلابېلو انځورونو، لیکنو او توکو یوځای کول د دادا نقاشۍ مهمه برخه وه.

تصادفي ترکیبونه: هنرمندان به د تصادفي تخنیکونو لکه د سترګو پټولو سره نقاشي کوله.

طنز او پاروډي: د جدي موضوعاتو ته په طنزي بڼه اشاره کول.
 مهمې ځانګړنې او استازي:

مارسل دوشان: د "چینه" مجسمه یې د هنر د تعریف پر ضد یوه انقلابي بیلګه ده.

هانا هوش: د فوتومونتاژ له لارې یې د جنسیتي او ټولنیزو موضوعاتو انتقاد کاوه.

رائول هاوسمان: د میخانیکي سر مجسمه یې د انسان او ماشین ترمنځ اړیکې ته اشاره کوي.

داداییزم د هنر د ازادۍ چیغه وه—یو ډول فریاد چې ویل یې: "هنر باید د ټولنې له چوکاټه ووځي!"

 

مسعود: د انځورگرۍ او پژۍ (مجسمو)  په هنر کې د داداییسم د ښونځی تر ټولو مهم او پېژانده استازي څوک ول؟ هیله ده كه تاسو د دې هنرمندانو، د تګلورو او سبک، د هنري او نامتو نښیرونو (اثارو) په اړه لږ څه رڼاوی ورکړئ.

اسدالله بلهار: د داداییسم په مکتب کې یو شمېر هنرمندان د انځورګرۍ او مجسمه‌سازۍ په برخه کې ډېر پېژندل شوي دي. دا هنرمندان نه یوازې د خپل سبک له مخې ځانګړي وو، بلکې د هنر د مفهوم د بدلولو لپاره یې انقلابي رول ولوباوه.
 د انځورګرۍ او مجسمه‌سازۍ مهم داداییستان هنرمندان:

سبک: مفهومي هنر، طنز، او اعتراض.

نامتو اثر"چینه" (Fountain) – یو تشناب چې د مجسمې په توګه وړاندې شو.

ځانګړنه: دوشان د "ریډی‌مېډ" (Ready-made) مفهوم معرفي کړ، چې پکې عادي شیان د هنر په توګه وړاندې کېږي. دا کار د هنر دودیز تعریف ته یو مستقیم چلنج و.

سبک: کولاژ، انستالیشن، او تجریدي جوړښتونه.

نامتو اثر: د شریفو مېرمنو لپاره ساختمان

 (Construction for Noble Ladies)
ځانګړنه: شویترس د بیا کارېدونکو توکو لکه کاغذ، لرګي، فلز او پارچه له لارې مجسمې او انځورونه جوړول. هغه د دادا، سوررئالیزم او کانسترکتیویزم ترمنځ یو پُل جوړ کړ.

سبک: فوتومونتاژ، مجسمه‌سازي، او ادبي طنز.

نامتو اثرونه"سر میخانیکي" (Mechanical Head) او

 "منتقد هنر" (The Art Critic).

ځانګړنه: هاوسمان د انسان او ماشین ترمنځ اړیکې ته اشاره کوله. د هغه مجسمې د فکر، هویت، او ټولنیز فشارونو انعکاس وې.

سبک: فوتومونتاژ، فمینیزم، او ټولنیز انتقاد.

نامتو اثر: "د اشپز له چاقو سره پرې شوی" (Cut with the Kitchen Knife).

ځانګړنه: هوش د ښځو د حقوقو، جنسیتي نابرابرۍ، او ټولنیزو کلیشو پر ضد خپل هنر کاراوه. هغه د دادا یوازینۍ ښځینه بنسټ‌اېښودونکې وه.

دا هنرمندان د داداییسم د روحیې ژور انعکاس دی—یعنې د هنر له دودیزو چوکاټونو وتل، د ټولنې پر ضد غږ پورته کول، او د فکر د ازادۍ جشن نیول.

 مسعود: «مارسل دوشان» یو فرانسوی انځورګر او مجسمه جوړونکی وو، چې کارونه یې د داداییسم او سورریالیزم له سبک او سټایلونو سره ډیر تړاو لري. نوموړی په اروپا او امریکا کې د داداییسم د غورځنګ یو له خورا نامتو هنرمندانو څخه وو. كه د نوموړي د ادبي او هنري شخصیت، تګلوري او سبک او ګټورو نښیرونو(اثارو) ارزښت په تړاو یې په لنډه توګه مالومات راکړئ.

اسد الله بلهار:  مارسل دوشان (Marcel Duchamp) د شلمې پېړۍ له هغو هنرمندانو څخه و چې د هنر دودیز تعریف یې له بنسټه ولړزاوه. راځه چې د هغه ادبي او هنري شخصیت ته یو لنډ خو ژور نظر واچوو:
 ادبي او هنري شخصیت:

فلسفي او انتقادي ذهن: دوشان باور درلود چې هنر باید یوازې د سترګو د خوند لپاره نه وي، بلکې د فکر او مفکورې محرک هم وي.

طنز او پاروډي: هغه د طنز له لارې د هنر، ټولنې او سیاست پر دودیزو ارزښتونو نیوکه کوله.

شخصي ازادۍ ته ژمنتیا: د نوموړي کارونه د فردي ازادۍ، تخیل او هنري سرغړونې نښه وې.
 تګلوری او سبک:

ریډی‌مېډ (Ready-made): هغه عادي شیان (لکه تشناب یا بوتل‌ساتونکی) د هنر په توګه وړاندې کول، ترڅو د هنر تعریف ته چلنج ورکړي.

کوبیسم، داداییسم، سوررئالیزم: دوشان د دې سبکونو ترمنځ حرکت کاوه، خو تل یې د مفکورې ارزښت ته لومړیتوب ورکاوه.

مفهومي هنر: هغه د هنر د فزیکي بڼې پر ځای، د هغې مفکوره او پیغام ته ارزښت ورکاوه.
مهم او ګټور نښیرونه (اثار):

اثر

کال

ځانګړنه

چشمه (Fountain)

1917

یو تشناب چې د هنر په توګه وړاندې شو؛ د ریډی‌مېډ مفهوم بنسټ.

برهنه له زینو ښکته راځي، شمېره ۲

1912

د کوبیستي حرکت یوه مهمه بیلګه.

عروس له خواستګارانو برهنه کېږي، حتی

1915–1923

یوه پیچلې مفهومي مجسمه چې د انسان، جنسیت او ماشین ترمنځ اړیکې څېړي.

L.H.O.O.Q.

1919

د مونالیزا انځور ته سبیل رسمول؛ د هنر د سپېڅلتیا پر ضد طنز.

مارسل دوشان د هنر د "فکر کولو" اړخ ته لاره هواره کړه. هغه ویل: "دا تل نور دي چې مري"—یو طنزي پیغام چې د هغه د ژوند ‌فلسفې ژور انعکاس دی.

 

مسعود: «ژان هانس آرپ» انځورګر، مجسمه جوړونکی، ډیزاینر، لیکوال او په ادبیاتو او شعر کې د داداییسم مخکښ آلماني- فرانسوي شاعر وو. كه تاسو د دې هنرمند د هنري سبک او د هنري نامتو نښیرونو (اثارو)د ارزښت په اړه یې یو څه رڼا واچوئ.

اسد الله بلهار: البته، انجنیر صاحب! ژان هانس آرپ (Jean/Hans Arp) یو له هغو هنرمندانو څخه و چې د شلمې پېړۍ د هنر په بڼه، مفهوم او فلسفه کې یې ژور بدلون راوست. هغه د داداییسم له بنسټ‌اېښودونکو څخه و، خو وروسته یې سوررئالیزم او انتزاعي هنر ته هم پراخ حضور ورکړ.
 د ژان آرپ هنري سبک:

ارګانیک انتزاع (Organic Abstraction): آرپ د طبیعت له اشکالو الهام اخیست، خو دا اشکال یې انتزاعي او نرمې بڼې ته اړولې.

تصادفي جوړښتونه: هغه باور درلود چې تصادف هم د خلاقیت یوه سرچینه ده، نو کله به یې د کاغذ ټوټې پرې کړې او پرېښودې چې تصادفي ډول ولویږي، بیا به یې هماغسې کولاژ جوړاوه.

مجسمه‌جوړونه له طبیعي الهام سره: د هغه مجسمې ډېر وخت د نباتاتو، بدن غړو یا ژوو ته ورته وې، خو هېڅکله یې مستقیم تقلید نه کاوه.

سادګي او نرمې کرښې: د هغه کارونه له هندسي سختۍ لرې، نرم، روان او ساده وو.

 د ژان آرپ مهم هنري نښیرونه:

اثر

کال

ځانګړنه

Collage with Squares Arranged According to the Laws of Chance

1916–17

د تصادفي کولاژونو بنسټ؛ دداداییستي فلسفې عملي بڼه.

Shirt Front and Fork

1922

د اشنا او نااشنا ترمنځ تضاد.

Configuration with Two Dangerous Points

1930

د انتزاعي بڼو یو متوازن ترکیب؛ دطنز او تخیل ګډول.

Sculpture to Be Lost in the Forest

1932

د طبیعت له الهام اخېستل شوی مجسمه؛ د ارګانیک انتزاع ښکلی مثال.

د آرپ د هنر ارزښت:

د داداییسم بنسټ‌اېښودونکی: هغه د زوریخ د دادا غورځنګ له لومړیو غړو څخه و.

د سوررئالیزم او انتزاع ترمنځ پُل: آرپ د دواړو مکتبونو ترمنځ هنري اړیکه رامنځته کړه.

ادبي ژوروالی: د هغه شعرونه هم د داداییستي فکر انعکاس و، چې له منطق او دودیزو فورمونو څخه تښتي.

الهام‌بښونکی شخصیت: هنرمندانو لکه خوان میرو او الکزاندر کالدر د هغه له سبک الهام اخیستی.

ژان آرپ د هنر له لارې د طبیعت، تصادف، او تخیل ترمنځ یو داسې ژور مکالمه پیل کړه چې تر ننه هم د معاصر هنر پر روحیه اغېز لري.

 

مسعود: د موسیقۍ، تیاتر او ډرامو  په هنر کې د داداییسم د ښونځی نوموتي او مهم استازي څوک ول؟ هیله ده كه تاسو د دې هنرمندانو د هنري سبک او د هنري نامتو نښیرونو (اثارو)د ارزښت په اړه لنډه رڼا واچوئ.

اسد الله بلهار: د داداییسم مکتب نه یوازې د انځورګرۍ او مجسمه‌سازۍ په برخه کې انقلابي و، بلکې د موسیقۍ، تیاتر او ډرامو په هنرونو کې یې هم ژور اغېز درلود. دا برخې د دادا د شور، تصادف، طنز او منطق‌ماتونکي روحیې لپاره یو مناسب ډګر وو.
 د تیاتر او ډرامو مهم داداییستان:

۱. هوګو بال

نقش: د کاباره ولتر (Cabaret Voltaire) بنسټ‌اېښودونکی.

سبک: بې‌منطقه، بې‌معنا او ژبني تجربوي شعرونه او اجراوې.

نامتو اثر"Karawane" – یو بې‌معنا شعر چې یوازې د غږونو له لارې احساسات وړاندې کوي.

ارزښت: د دادا تیاتر بنسټ یې کېښود؛ د ژبې، منطق او تیاتري جوړښتونو پر ضد یو هنري بغاوت.

۲. تریستان تزارا (Tristan Tzara)

نقش: شاعر، ډرامه‌لیکونکی او د دادا مانیفست لیکوال.

سبک: طنز، تصادف، او ژبني ګډوډي.

نامتو اثر"The Gas Heart" – یو ډرامه چې کرکټرونه د بدن غړي دي (لکه سترګه، غوږ، خوله).

ارزښت: د تیاتر دودیزو فورمونو ته یې طنزي چلنج ورکړ؛ د دادا فلسفه یې په ډرامه کې ژوندي کړه.

۳. ریچارد هولسن‌بیک (Richard Huelsenbeck)

نقش: شاعر، اجرا کوونکی، او د دادا د برلین څانګې بنسټ‌اېښودونکی.

سبک: شور، ریتم، او ژبني ګډوډي.

نامتو فعالیت: د "شوریز شعر" (Sound Poetry) اجراوې.

ارزښت: د تیاتر او موسیقۍ ترمنځ پوله یې ماته کړه؛ د غږ له لارې یې هنر وړاندې کاوه.
 د موسیقۍ په برخه کې داداییستان:

۱.( اریک ساتي (Erik Satie) (که څه هم مستقیم داداییست نه و، خو اغېزمن و.

سبک: ساده، تکراري، او طنزي موسیقي.

نامتو اثر"Gymnopédies" – ساده خو ژورې پیانو ټوټې.

ارزښت: د موسیقۍ دودیزو جوړښتونو ته یې چلنج ورکړ؛ د دادا موسیقۍ ته الهام‌بښونکی و.

۲. (مارسل دوشان (هو، هماغه مجسمه‌جوړونکی!

فعالیت: د موسیقۍ تجربوي نوتونه او اجراوې.

نامتو اثر"Erratum Musical" – تصادفي نوتونه چې د موسیقۍ منطق ته چلنج و.

ارزښت: د موسیقۍ د تصادفي جوړښتونو بنسټ‌اېښودونکی.

د دادا تیاتر او موسیقۍ ځانګړنې:

تصادف او بې‌منطقي: د اجراوو جوړښتونه له مخکې نه پلان کېدل؛ تصادف ته ارزښت ورکول کېده.

طنز او پاروډي: د جدي موضوعاتو ته په بې ‌پروا او خندونکي بڼه اشاره.

شوریز شعرونه: د ژبې له معنا پرته، یوازې د غږونو له لارې احساسات وړاندې کول.

د اجرا او نندارې ګډول: تیاتر، موسیقي، شعر او حرکتونه یوځای کېدل.

داداییستانو د تیاتر او موسیقۍ له لارې د هنر د ازادۍ چیغه پورته کړه—یو شور، یو خندا، یو تصادف... چې تر ننه هم د معاصر هنر پر روحیه اغېز لري.

 مسعود: ښه به وي که تاسو د سینما او فلم جوړونې او عکاسی په برخه کې د  داداییستانو د هنرمندانو په هنري سبک، د دوی د فلمونو او عکاسیو او نامتو نښیرونو(اثارو) د ارزښت په اړه لنډ مالومات وړاندې کړئ.

اسد الله بلهار: داداییستانو د سینما، فلم جوړونې او عکاسۍ په ډګر کې هم د هنر دودیزو اصولو ته چلنج ورکړ او د نوې تجربې، تصادف، طنز او "ضد هنر" مفکورې ته یې لاره هواره کړه. دا برخې د دادا د شور، بې‌منطقۍ او هنري بغاوت لپاره یو مناسب ډګر وو.
 د سینما او فلم جوړونې سبک:

ضد داستاني جوړښت: فلمونه یې د دودیزو کیسو، کرکټرونو او پایلو پر ضد وو.

تصادفي ایډیټ او کټونه: د فلم صحنې به بې‌ربط او تصادفي سره نښلول کېدې.

طنز، پاروډي او ناهنجاري: د ټولنې، سیاست او هنر پر ضد طنزي او ناهنجاره صحنې.

د اجرا او هنر ګډول: فلمونه به د تیاتر، شعر، موسیقۍ او هنر ګډ ترکیب وو.
مهم داداییستان فلم جوړونکي او آثار:

هنرمند

اثر

ځانګړنه

هانس ریشتر (Hans Richter)

Rhythmus 21 (1921)

یو انتزاعي فلم چې یوازې له هندسي اشکالو جوړ شوی؛ د ریتم او حرکت تجربه.

مان ری (Man Ray)

Le Retour à la Raison (1923)

د فوتوګرام تخنیک کارول؛ د رڼا، سیوري او حرکت تجربوي ترکیب.

مارسل دوشان

Anémic Cinéma (1926)

د متحرکو سرکلونو او طنزي جملو ترکیب؛ د ژبې او لید ګډوډي.

رنه کلر (René Clair)

Entr’acte (1924)

د دادا تیاتر، موسیقۍ او فلم ګډ شوی اثر؛ د منطق ضد صحنې.

 د عکاسۍ سبک او هنرمندان:

فوتوګرام (Photogram): د کامرې پرته عکس اخیستل، یوازې د رڼا او شیانو له لارې.

تصادفي ترکیبونه: د عکسونو، لیکنو او شیانو ګډول.

طنز او انتقاد: د ټولنیزو ارزښتونو پر ضد عکسونه.

مهم هنرمند: مان ری (Man Ray)

سبک: تجربوي عکاسي، فوتوګرام، سوررئالیزم.

نامتو آثار:

Rayographs د کامرې پرته جوړ شوي عکسونه.

Glass Tears د احساساتو او دروغو ترمنځ تضاد.

ارزښت: د عکاسۍ د هنر له دودیزو اصولو وتل؛ د تخیل او تصادف جشن.

داداییستانو د سینما او عکاسۍ له لارې د لید او فکر ترمنځ پوله ماته کړه. دوی ښودله چې هنر نه یوازې د ښکلا لپاره دی، بلکې د شخړې، پوښتنې او ازادۍ لپاره هم یو وسیله ده.

 

مسعود: تاسو د داداییسم د مکتب د زوال او د له منځه تللو، اصلي لاملونه، انګیزې، دک او دلیل څنګه ارزوئ؟

اسد الله بلهار: د داداییسم مکتب، چې د لومړۍ نړیوالې جګړې له ناورین وروسته د هنري بغاوت په توګه راڅرګند شو، ډېر ژر خپل اوج ته ورسېد، خو همدومره ژر یې زوال هم پیل شو. راځه چې د دې غورځنګ د زوال لاملونه او انګیزې لنډې او روښانه وڅېړو:

 اصلي لاملونه او انګیزې د زوال:

د نفی پر بنسټ ولاړه فلسفه: داداییسم د "هر څه پر ضد" فلسفه درلوده—حتی د خپل ځان پر ضد. دا ډول منفي او تخریبي لیدلوری د دوام لپاره بنسټ نه درلود.

د جګړې پای او د ټولنیز ثبات بیا راګرځېدل: د جګړې له پای ته رسېدو سره، هغه اضطراب، ناهیلې او ګډوډي چې دادا یې زېږولی و، ورو ورو له منځه لاړه.

د هنرمندانو تیت و پرک کېدل: د دادا بنسټ‌اېښودونکي هنرمندان لکه تریستان تزارا، ژان آرپ او مارسل دوشان، یا نورو مکتبونو ته واوښتل (لکه سوررئالیزم) یا یې خپل هنري مسیر بدل کړ.

د مفکورې تکرار او ستړیا: د تصادف، طنز او بې‌منطقۍ تکرار د نوښت احساس کم کړ او د نندارچیانو لپاره یې جذابیت له لاسه ورکړ.

د سوررئالیزم راټوکېدل: سوررئالیزم، چې له دادا څخه الهام اخیستی و، د تخیل، روان‌پوهنې او ژور مفکورې له لارې د هنر نوې لاره پرانستله او ډېر هنرمندان یې ځان ته جذب کړل.
 پایله:

داداییسم یو "شور" و، نه یو "سیستم"—یو فریاد و، نه یو دوامداره مکتب. دا غورځنګ د هنر د ازادۍ، پوښتنې او بغاوت یوه لنډ مهاله خو ژوره څپه وه. که څه هم د دادا رسمي عمر لنډ و، خو د مفهومي هنر، پرفورمنس، او معاصر هنر پر روحیه یې تلپاتې اغېز پرېښود.

***

په درنښت ا ادبي مینه: انجنیر عبدالقادر مسعود

ولي الله ملکزی

باران له ځمکې سره د آسمان د پټې او غلچکۍ مینې راز او له تلوسو ډکه نازولې زمزمه ده چې د هسک په لمنو کې را ټوکیږي او بیا د ځمکې په غیږې کې آرام مومي. باران د مینې، فراق او وصال سندره ده چې د ستړي ژوندانه په شور ماشور کې چوپېږي او موږ ته را زده کوي چې ښکلا په زغم او بریا په نرمۍ کې ده.

کله چې باران وریږي نو داسې محسوسيږی لکه د وخت په مزل کې چې د یوې شېبې لپاره هرڅه په ټپه ولاړ وي؛ یوازې د څاڅکو ټېل ماټېل وي او وجدان د یوې ژورې خاموشۍ په لټه کې وي. باران د آسمان او انسان ترمنځ د اړیکو تنستې کاږي او په چوپې خولې د دعا ګانو، نیازونو او دردونو پیغامونه وړي راوړي.

هر څاڅکی یې الهي سوغات او د انساني هیلو ګډ شعور دی. که د باران څاڅکي له ژور فکر سره وڅېړو، نو د ژوند یوه فلسفه په کې نغښتې ده چې هغه د بقاء، ارتقاء، رالوېدلو او بېرته پورته کېدلو حماسه ده. په ولسي ادبیاتو کې باران تل د ژوند، مینې، نوښت او سوتره توب استازیتوب کوي.

د آسمان له اوښکو سره د سیند څپې هم نڅا کوي او د چاپېریال هره ذره د سکون ساه اخلي. زموږ عواطف هم، د همدې څاڅکو په څېر د ژوند په ګرداب کې ډوبېږي او د ارمانونو شمعې بلوي. باران یوازې اوبه نه دي چې د خاورې تنده ماتوي، بلکې هغه د طبیعت په رګونو کې د ژوندانه ساه پو کوي. برېښنا په خپل نوبت، د رنګارنګ ځلا ګانو ننداره وړاندې کوي او په خپلې ځانګړې ژبې ګړیږي.

باران د ستومانیو په تل کې، د شاعر لپاره الهام، د بزګر لپاره خوشحالي او د مینه‌ ناکو زړونو لپاره د یادونو نغمې دي. باران د هیلو او هوسونو ځنځیر دی چې د هر زړه لپاره بېله بېله معنا لري، خو د ټولو لپاره ګډ سرلیک یې همدا دی چې «ژوند وکړئ، له ژوند څخه خوند واخلئ او نور خپل ژوند ته پرېږدئ».

نن زموږ په ښار باندې ورو ورو باران ورېده. هر څاڅکی یې د یوې نا ویلې کیسې آغاز وو؛ د یوې نيمګړې دعا اَسره او د یوې پټې یارانې د مرادونو انجام. څه وخت چې باران تېز او په کاسو کاسو شو، نو زه د کړکۍ خوا ته راغلم او د هر څاڅکی ټک ټک ته غوږ نیولی کښېناستم. ترڅو د دې آسماني موسيقۍ له طبیعي سُر او تال څخه خوند واخلم.

د کړکۍ ښیښه یې بیا بیا راټکوله او د مخامخ ونې څخه خزان وهلې پاڼې وار په وار راغورځېدلې. درې کوڅې هاخوا، د جومات په منارو د څاڅکو اتڼ وو؛ د سړک په بلې غاړې کې د کلیسا صلیب هم لمبېدلی برېښېېده.

زما یقین دی چې د ښار په شمالي څنډې کې به د سیکانو په ګوردوارې او د هندوانو په درمسال هم باران وو. د ښار په شمال لوېدیزې څنډې کې، د باران له برکته د یهودانو تاریخي سنیګاک او د بودایانو ژېړ رنګي ټېمپل هم اوتر اوتر سترګکونه وهل.

بیا مې آسمان ته وکتل چې تورو وریځو پخپل پَلو کې له ښاریانو څخه پنا کړی وو. ډېر لېرې؛ د کهکشانونو د پاسه د عرش د مالک لويي او عظمت ته ځیر شوم چې څومره ستر خالق دی. که څوک یې مني که ترې منکریږي؛ که څوک ورته د تعظیم سرښکته کوي؛ که د بغاوت جنډه پورته کوي؟ خو دې ورسره د لُطف او مَرحَمَت معامله کوي او له خپلې مهربانۍ څخه یې نه محرومي.

نو آیا غوره به نه وي چې موږ د کرکې په ځای د مینې، د مخالفت په ځای د پخلاینې او د غچ په عوض د بښنې لاره خپله کړو؟ ځکه دا ژوند ډېر لنډ، د باران له رڼو څاڅکو څخه لا زیات قېمتي او فقط او فقط، یو ځلي دی!

الله مې دې زاړه ایمان ته خېر کړي.

 

 

 


ذبیح الله شفق

پښتو چي د زړو آریایي ژبو له توکم او جملې څخه شمېرل کېږي. څه دپاسه اتیا میلیونه وګړي ورباندي ویل، اورېدل او لیکل کوي. د دې خوږې ژبي د بډایني لپاره په تېرو او بیا را وروستو وختو کي ګڼ شمېر پښتنو په آدبي، فرهنګي او تحقیقي برخه کي چوپړونه ووهل. او اوس هم په لر او بر وطن کي د دې لرغونې ژبي د خدمت لپاره پر پښتو مَینو پښتنو خپلي هڅې نه دي سپمولې. دا چي د شلمي میلادي پېړۍ په وروستیو او د یوویشتمي میلادي پېړۍ په لومړیو کي ټینکالوژي مخ پر ودې او  څرخون روانه، او دا دئ اوس د یوویشتمي پېړۍ په درېیمه لسیزه کي د Al انقلاب را منځته، او مخ پر ودي پسي روان سو نو ئې د بشر د ژوند پر هري برخې د تاثیر سره سره پر ژبو هم خپل تاثیر خپور کړ. د نورو هیوادو په خاص ډول بیا د لویدیځو ممالکو وګړو د دې ماشیني او یو ناڅاپي بدلون سره په هره برخه کي د خپل ژوند د بدلون هڅه روانه او ځیني خو ئې حتا بریالي سوي هم دي. ځکه خو پکار ده چي خواره او ورانه پښتو هم چي تاریخي مخینه ئې نېغ په نېغه دوهمي هجري پېړۍ او حتا تر دې وړاندي زمانو ته رسېږي د دې ماشیني انقلاب سره عیاره او وساتل سي. که پښتانه د خپلي ژبي د ودي او مخته تګ لپاره لستوڼي را بډ نه وهي، نو لیري نه ده چي زموږ د نیکونو د افهام او تفهیم دا لرغوني ژبه دي مخ پر زوال او یو مخ پسي ورکه سي.

پښتو او Al

د ۲۰۱۲م په شاوخوا کي د Deep Learning  یا د ژورې زده کړي د ټیکنالوژي په خپرېدو سره د Tasla, Google DeepMind او OpenAl غوندي ماشیني او پرمختللي سیسټونه د بشر په منځ او نړۍ کي باب سوه.  د ټیکنالوژي دې بې ساري څرخون او مخته تګ د بشر پر ژوند یو ناڅاپ، خو یو اغېزناک تاثیر وکړ. د صنعت څخه تر اقتصاد، روغتیا، رسنیو، امنیت، لیکوالۍ او روانو ژبو پوري ټولو برخو بدلون ورسره وکړ، او د Al  تر اغېز او کار لاندي راغلې. د ټیکنالوژي په دې عروج کي پښتو هم بې پامه پاته نسوه او له پورته یادو سویو برخو څخه مستثناء نه ده. پښتو چي تر ډېره پر فلکوریکو، داستاني او او آدبي برخو ولاړه او روانه وه. د ټیکنالوژي په هسته هسته عروج سره د نورو نړیوالو او روانو ژبو په څېر د ټیکنالوژي د نړۍ سره عیاره نه سوه، او نه هم چنداني څوک ورته متوجې وه. هغه وو چي نورو نړیوالو ژبو ډېر ژر خپل ځانونه د خپلو ویوونکو په مټ د ټیکنالوژي د انقلاب سره آشنا او استفاده پسي ځیني شروع سوه. موږ پنځلس کاله مخکي په موبیلو کي پښتو کیبورډ نه درلود. چي دا نن ئې موږ او تاسو په استفاده په ټولنیزو رسنیو کي لیکل په کوو. یوه نیمه لسیزه مخکي موږ ګوګل، فېسبوک او حتا هیڅ نوعه انټرنیټي اپلکیشن او برنامو کي پښتو نه درلوده. ماضي به پرېږدو، اوس مو کله آیفون موبیلونه او ټیک ټاک او نور اپلیکشنونه پخپل ځان او ذخیره کي پښتو ژبه لري؟ GPS را واخلئ. د کابل کومه سیمه په پښتو راته ښیي؟ TikTok, Instagram, X ,You Tube ,Signal او WhatsApp کوم یو پخپل ځان او ذخیره کي پښتو لري؟ تاسو ChatGPT را وږغوئ څنګه تلفظ کوي؟ آیا کټ مټ زموږ د پښتنو په څېر؟ د Al ماډلونه ولي متن سم ډول په پښتو ږغیږ کولای. او ږغ ولي په روان او سم ډول متن کولای نسي؟ د دې ټولو ستونزو حل په دې کي دئ چي پښتو نور د Al او ټیکنالوژۍ نړۍ ته ور داخله او د نړیوالو ژبو سره سیاله  او روانه سي. اوس هم د دې ژبي د محوه کېدو د مخنیوي چاره ممکنه ده. راځئ په ګډو د پښتو د پرمختګ، ډیجیټل کولو او خدمت ته لیڅي را ونغاړو.

پښتو څنګه ډیجيټل کېدای سي؟

د پښتو ژبي د نړیوال کولو او ډیجيټل کولو لپاره باید هر هغه څوک چي لوستی او په دې خوږې ژبي خبري او لیکل کوي خپل کوښښ ونه سپموي. لاري ئې ډېري دي. د نورو ژبو آثار را ژباړل. د پښتو دا نورو ژبو ته ور ژباړل. د کورنیو تولیداتو په مارکیټینګ، د رسنیو په اعلاناتو او نورو برخو کي پښتو ته پام کول ئې ګڼ او اړین مثالونه دي. په دې وروستیو کي Al ته د پښتو ور داخلولو ته په پام سره یو شمېر اشخاصو د موزیلا په نوم یو سیسټم انتخاب کړ. چي د پښتو د ودي او Al ته د ور داخلولو برخه کي مهم رول لوبولای سي. موزیلا یو نړیوال سیسټم دئ چي د هري ژبي ږغونه را اخلي پروسس کوي یې او بیا ئې د Al ماډلونو ته په لاس ورکوي چي په راتلونکي کي د دې چاري په مټ زموږ په ژبه کمپیوټر او ټیکنالوژي پوهېږي او د Al ماډولونه به و کولای سي چي د پښتو متن په ږغ او ږغ په متن واړوي. دغه راز به ChatGPT زموږ په تلفظ  سم پوهېدل، لیکل ویل او ماشین به لکه د نورو ژبو د ویوونکو په څېر زموږ سره هم هغسي خبري کوي.

موزیلا څه شی ده؟

موزیلا کامن وایس یوه پرانیستې او آزاده پروژه ده چي په ۲۰۱۷م کي د موزیلا فاونډیشن  (Mozilla Foundation) لخوا رامنځته او هدف ئې د نړۍ د ټولو ژبو څخه د ږغونو لپاره د ډیټابیس آماده کول دي. تر څو د Al ماډولونه او کمپیوټري سیسټمونه و کولای سي چي د هري ژبي وینا، خبري او متن په آسانۍ سره و پېژني او په مټ ئې بیرته د هغو ژبو کاروونکو ته مالومات په لاس ورکړي. موزیلا / Mozilla  چي یو نړیوال غیر انتفاعي بنسټ او ټیکنالوژي ده، د نړۍ د تقریباً ټولو ژبو لپاره د میډیا په برخه کي سهلوتونه را منځ ته کوي. دا بنسټ د انټرنیټ د سرچینې Open Source پروژو د جوړولو او پرمخ وړلو لپاره مشهور دئ. په اوس مهاله عصر کي د همدې موزیلا کامن وایس د ږغیږي ټکنالوژي له لاري د پښتو راتلونکی جوړېدای سي. پښتو ژبه چي د افغانستان او د کوزي پښتونخوا د وګړو روانه ژبه ده، د تاریخ په اوږدو کي ئې د بډایه تاریخ، کلتور او شفاهي روایتو بار پر اوږو وړی دئ. خو د مصنوعي ځیرکتیا او ډیجیټل بدلون په دې زمانه کي، پښتو له نړیوالې ټیکنالوژۍ څخه بېخي څنډې ته پاته سوې. په داسي حال کي چي انګلیسي، چینایي او آن کوچنۍ اروپایي ژبي د AI سیسټمونو یوه برخه ګرځېدلې دي. پښتانه په دې برخه کي اړ ایستل سوي چي له ټیکنالوژي سره په پردیو ژبو اړیکه ونیسي.
د Mozilla Common Voice پروژې له لارې موږ هغه بنسټ ایږدو چي پښتو به پرې د ډیجیټل زمانې لپاره پیاوړې سي. په موزیلا کي هره لیکل سوې جمله، هر ثبت سوی ږغ، او هر تاید سوی کلیپ یوازې یوه مرسته نه ده، بلکي د پښتو د ټکنالوژۍ په بنسټیزه ودانۍ کې یو خښته ايښوول دي. دا چي ږغ د انسان او ماشین د راتلونکو اړیکو ژبه ده. له هوښیار مرستیالانو او ترانسکرېپشن سیسټمونو څخه نیولې، تر تعلیمي پلیټفورمونو او روغتیایي خدماتو پوري، د ږغ پېژندنه په چټکۍ سره د نړۍ د ټکنالوژۍ یوه محوري برخه ګرځېدلې ده. خو بې له لوړ کیفیت لرونکي ډیټا هیڅ یوه ژبه په دغو سیسټمونو کي په کُره توګه استازیتوب نسي کولای. د خوږې او وروسته پاته پښتو لپاره همدا تشه ډکول پکار دي. زموږ کار په Common Voice کي دا تشه ډکولای سي. دا د زرګونو جملو او سلګونو ساعتونو د ثبت او تاید له لارې موږ ډاډمنوي چي پښتو به نور له ډیجیټل او راتلونکي څخه نه پاتېږي.

د موزیلا په مټ موږ پښتو ته څه کولای سو؟

۱ - د تنوع ساتنه: پښتو یوه واحده بڼه نه لري. له کندهاره تر ننګرهاره، له پېښوره تر کوزې پښتونخوا پورې بېلابېلي لهجې لري. زموږ ډیټاسټ دا تنوع خوندي کوي تر څو راتلونکي سیسټمونه ټول پښتانه درک کړي.

۲- د AI لپاره بنسټ جوړول: هر تاید سوی کلیپ د ږغ او متن یوه جوړه ده. دا جوړې د مصنوعي ځیرکتیا خام مواد ماشینونو ته ورښيي چي د پښتو ږغونه څه ډول دي؟

۳ - موزیلا د پښتو ږغونه را ټولوي، او بیا د Al ماډلونو ته تر سپارلو وروسته  ډیجیټل کوي چي په دې سره د پښتو تاریخي او فرهنګي ارزښت ساتل کېږي.

۴ - په سیسټم کي د پښتو ژبي د بېلا بېلو لهجو د ږغونو د را ټولولو وروسته پښتو په کمپیوټر، موبایل او نورو ډیجټلي او الکترونیکي وسایلو کي ښه پېژندل کېږي.

۵ - موزیلا ته د میلیونونو ږغونو د داخلولو وروسته پښتو په نړیواله کچه د نورو ژبو سره سیاله، او ټکنالوژیک تعامل پیداکوي.

د پښتو لپاره ولي موزیلا؟

موزیلا یوه آزاده او پرانیستې پروژه ده چي د نړۍ د تقریباً هري ژبي لپاره د ږغونو را ټولو وړتیا لري. په دې مانا چي یوازي د پرمختللو، تجارتي او نړیوالو ژبو لکه انګلیسي، فرانسوي او عربي لپاره نه، بلکي د هرې وروسته پاته ژبي لپاره د ږغونو ډیټابیس برابروي چي دا چاره راتلونکي کي ټیکنالوژي او Al ماډلونو ته وړتیا ور کوي چي په هغو ژبو سم پوهېدل، لیکل او ویل وکړي. ځکه په اوس مهاله وخت کي تر بلي هري لاري موزیلا پښتو ته ډېره ګټوره تمامېدای سي او لیري نه ده چي له دې لاري خوږه او درنه پښتو د Al او ټیکنالوژي د ډګر یوه سیاله، روانه او پرمختللي ژبه و اوسي. موزیلا کامن وایس پروژه تر ډېره حده د محلي، وروسته پاتو او د پردیو ژبو او کلتورونو څخه تر اغېز راغلو لکه بلوڅي، کُردي، فارسي سندي او پښتو ژبو لپاره یو مناسب فرصت دئ چي د محلي ژبو په وده، ډیجیټل کولو، او فعاله ساتلو کي مهم رول لوبولای سي.

په موزیلا کي د اکاونټ جوړولو لینک:
https://commonvoice.mozilla.org/ps/profile/info
ځانته ځانګړی فروفیل جوړ کړئ. عمر او جنسیت مو سم وټاکئ.

موزیلا څنګه کار کوي؟

د موزیلا بنسټ د ټولو ژبو لپاره عام او رضاکارانه دئ. ما په انټرنیټي ویبپاڼو او ګوګل کي د دې پروژې د عاید او سرچینو په باب ډېره پلټنه وکړه. دې پایلي ته تر رسېدو وروسته چي موزیلا کوم خاص سوداګریز عاید نلري او غیري انتفاعي بنسټ دئ؛ دا راته ثابته سوه چي د دې پروژې هدف د محلي ژبو ډیجیټل کول او ورته د ډیټابیس برابرول دي. البته په موزیلا پوري د تړلو وسیلو لکه فایر فاکس / Firefox, براوزر / Brave, او وسیلو له لاري دوی کم ذره عاید لري. موزیلا کوم خاص انټرنیټي اپلکیشن نلري. بلکي ځانته خپل ځانګړی ویب سایټ لري. د موزیلا سافټویر خلاص او وړیا دئ.  هر څوک کولای سي چي کار پکښي وکړي. موزیلا لومړی په یوه ځانګړي سایټ کي خلاصېږي له هغه څخه وروسته درې برخې لري چي د هري برخې د لا ښه پېژندلو او کار کولو لپاره به دلته په لنډ ډول پر تم سو:

۱ - د ثبتولو برخه / Recording:

په دې برخه کي موږ جملې لولو او ثبتوو یې. تر څو د تاید او رد تر پروسې ووزي او سیسټم ته داخل سي. زموږ هر ثبت سوی ږغ سیسټم اخلي د Al ماډلونو ته ئې ور کوي او Al د پښتو د ږغونو، تلفظ او د خبرو د طرز سره آشنا کېږي. هره جمله چي موږ لولو، یا ئې ثبتوو هغه زموږ اکاونټ / ډیشبورډ کي حسابېږي. په دې سره موږ ته دا هم مالومېږي چي موږ موزیلا کي څونه کار کړی او بیا مو د شته کار آندازه په عمومي ډیشبورډ کي هم را اړوي چي نور خلک ئې وویني، چي فلانکي کس فرض مثال ۳ زره جملې ثبت کړې دي. او هلته دا شمېر په 3K شکل ښوول کېږي.

د ږغ ثبتولو لینک:

https://commonvoice.mozilla.org/ps/speak

۲ - د اورېدلو برخه / Listening:

د اورېدلو برخه کي موږ معمولاً هغه ږغونه اورو چي د نورو لخوا ثبت سوي وي. یعني د ثبتولو / Recording برخه کي چي چا جملې ویلې یا تلفظ کړې وي. هغه موږ ته را اړوي که چېري جمله د اصولو پر معیار برابره تلفظ او ویل سوې وه موږ ئې تایدوو. او که ناسمه تلفظ سوې وه. موږ ئې ردوو. په دې مانا چي کوم کلیپ ږغیږه ککړتیا نه درلوده. او جمله هغسي پکښي ویل سوې وه څنګه چي لیکل سوې وي. او په ټیټ ږغ نه وه ثبت سوې. بیا ئې تایدوو. او که ناسمه تلفظ سوې، یا ئې ږغیږه ککړتیا درلوده. بیا ئې ردوو. البته  یو ثبت سوی ږغ باید د اورېدلو / Listening په برخه کي لږ تر لږه درې کسان تاید کړي چي پروسس او سیسټم ته داخل سي. هغه ږغونه چي په اورېدلو / Listening برخه کي درې ځله رد سوي وي، سیسټم ئې نه اخلي.

د ثبت سویو ږغونو د رد او تاید برخې لینک:

https://commonvoice.mozilla.org/ps/listen

۳ - د جملو بیا کتنه / Validation:

د جملو د بیا کتنې یا Validation برخه کي د هغو جملو   ارزیایي کېږي چي موزیلا ته د ویلو لپاره داخلي سوې وي. په دې برخه کي هغه جملې چي با مفهومه او پر املاء یي اصولو برابري وي. منل؛ او چي ناسمي وي راپور یا اصلاح کېږي.
د جملو د بیا کتنې برخې لینک:

https://commonvoice.mozilla.org/ps/review

موزیلا کامن وایس په ټوله کي د پښتو ژبي په ډيجیټل کولو کي تر ټول مهم رول لوبولای سي. په اوس مهاله  وخت کي د همدې لاري څخه موږ خپله لرغونې، روانه، خوږه او نامتو آریایي ژبه د بهرنیو، ډیجیټل او نړیوالو ژبو سره سیاله او غني کولای سو. راځئ په ټولو نیم ساعت هره ورځ موزیلا ته ځانګړی  او په دې سره پښتو ته دوام داره ژوند ور وبخښو.

ژوندي دي په ژوندون کې يې شک مه لره دروېشه
لا شته په دې ټولنه کې د سا غوندې څه خلک

دروېش دُرانی

زموږ سره په دې رضاکارانه کاروان او پښتو ته د خدمت په موخه د لاندي لینک له لاري د واټساف په عمومي ګروپ کي یوځای سئ:

وټس آپ

ذبیح الله شفق

۲۰۲۵/۱۱/۶ - کابل میرویس میدان.

 

په ادبي بهیر کې له پېژانده څېرې، لیکوال، کیسه لیکونکي او ژباړن ښاغلي پوهاند استاد محمد بشیر دودیال سره د رومانتیزم نړېوالې ادبي ښونځی په تړاو ځانګړې مرکه

مرکوال: انجنیر عبدالقادر مسعود  

پوهاند استاد محمد بشیر دودیال د پښتني- ادب او فرهنګ په غوړېدلي او ځلانده ډګر کې هغه پوهیال، ادبپال، فرهنګپال، پیاوړی او نوښتګر کیسه او داستان لیکونکی، څېړونکی، ژباړونکی او هڅاند لیکوال دی، چې خپل علمي، څېړنیز، تحقیقاتي او ادبي لیکنې، ګټور، اغېزناک او ارزښتمن نښیرونه(آثار) یې داسې انځور کړې دي، چې د هر لوستونکي او اورېدونکي  په ذهن او زړه کې ښکلا او مینه راپاروي او ترینه خوند او پند اخلي.

پوهاند استاد محمد بشیر دودیال د خدای بخښلي علي محمد خان حسین خیل زوی دی، چې پر (۱۳۴۰)شمسي کال د کابل په ولایت کې دې نړۍ ته سترګې پرانیستې دي. خپلې زده کړې یې د حبیبیې په عالي لیسه کې پای ته رسولې دي او لوړې زده کړې یې د ماسترۍ په کچه بشپړې کړې دي. همداسې یې د آلمان هېواد د (رور بوخم ) په پوهنتون کې د (Micro Economics)، د(تصدي اقتصاد)په برخه کې  تر ماسترۍ  لوړې زده کړې یې تر سره کړې دي. په هېواد کې یې د ننه او بهر په ګڼ شمېر کنفرانسونو، سیمینارونو او ورکشاپونو کې برخه اخیستې ده او خپلو مینه والو ته یې خپلې علمي او ادبي لیکنې او مقالې اورولې دي. ښاغلی پوهاند استاد دودیال د افغانستان د لیکوالو او ژورنالیستانو د ټولنې فعال او هڅاند غړی وو. د کابل، ننګرهار، خراسان او آریانا پوهنتونونو کې د استاد په توګه دنده لرله. همداسې یې په پاکستان کې د افغانانو د پوهنتون په بېلابېلو پوهنځیو کې لکه: کرنې، وترنري، عامه علومو، ادارې او پالیسۍ، ژورنالیزم او اقتصاد کې ښوونه او تدریس کړی دی. د افغانستان د علومو اکاډمۍ علمي غړۍ، د آریانا او د اريانا داېرةالمعارف انستيتیوت مشر، د وترنرۍ علومو د پوهنځي مرستيال، د اداري اصلاحاتو په کمېسون کې د ادارې د کورس استاد، په کابل پوهنتون، ننګرهار پوهتون او خراسان پوهنتون کې د ماستری او لسانس دورې استاد پاتې شوی دی. د ننګرهار پوهنتون د علمي ترفيعاتو د کمېټې غړى، د کانکور د کمېټې غړى، د لوړو زده کړو د وزارت علمي تحقیق او طبیعی منابعو د څیړنو او مطالعاتو فعال غړی، د نشراتو د بورد او د يو شمېر مجلو او اخبارونو لکه:(پوهه، انګازه، ارزښت، آرین، ننداره او افغان يووالي) د ليکنې د هئيت د غړي په توګه یې مسئولیتونه ادا کړي دي. د ښوونې او تدریس ترڅنګ، څه موده د ننګرهار پوهنتون د نشراتو مدیر، بیا د اقتصاد د پوهنځي تدريسي مدير، ورپسی د اقتصاد د پوهنځي مرستيال او درې دورې د پوهنتون د علمي شورا غړى ؤ. څه موده د پوهه علمي مجلې مسئول مدیر هم وو. دوه کاله يې د اريانا خصوصي پوهنتون د علمي مرستيال په توګه، يو کال يې د جامعه العلوم الاسلاميه د مشاور په توګه دنده درلوده. د ننګرهار پوهنتون دعامه ادارې او پاليسی د پوهنځي رييس او د دغه پوهنځي استاد وو. د خپل خدمت په پېر او دوره کې يې یو شمیر ستاینلیکونه ترلاسه کړې دي. پوهاند استاد دودیال د خپل ژوند په اوږدو کې ډېر ګټور او ارزښتناک نښیرونه(آثار)چې کابو (۸۴) ګټور کتابونه کېږي کښلې دي. تر اوسه پورې یې دايرة المعارف ته (۶٢) ارتيکلونه، يو شمير آنلاین سايتونو، رادیو او مجلو او د هېواد په نورو مطبوعاتو کې يې په پښتو، دري او انګلیسی ژبو (۷۵۹) شاوخوا مقالې چاپ او خپرې شوې دي. د فیلوشیپ برنامو، علمي کنفراسنونو او سیمنارونو کې د ګډون او د میلمه پروفیسور په توګه یو شمیر هیوادنو لکه ایران، هند، جرمني، پاکستان، هسپانیا، هنګری، سویس، اتریش، فرانسې او  ترکیې ته سفرونه کړي دي.

لنډه دا چې پوهاند استاد محمد بشیر دودیال هغه  نومیالی او پیاوړی لیکوال دی، چې په خپلو علمي، ټولنیز، اقتصادي، ادبي او فرهنګي نښیرونو(آثارو) کې یې څېړنیز، تحقیقاتي، فلسفي، علمي، ادبي، او منطقي استدلال، سپیڅلې هیلې او آرمانونه د زړه غږ او ملي احساسات د خپل هېواد او هېواد والو، د خلکو د یوالي، اتحاد او اتفاق لپاره، د ټولنې او ټولنیزو اړیکو او مناسباتو په تړاو او په تېره بیا د ځوانو نسلونو په روزلو، لارښونو او روښانولو کې خپل اغېزناک او ګټور اندونه او افکارو په ډېر ښکلي او ظریفانه بڼه داسې انځور او بیان کړې دي، چې زموږ هر هېوادوال د خپلو زړونو او آرمانونو مقاصد، موخه او اهداف په کې موندلای شي. ښاغلی دودیال هغه اکادیمیک، علمي او فرهنګي شخصیت دی، چې  د نښیرونو (آثارو) ځلا او ښکلا یې د پښتو علمي، ادبي او فرهنګي د روڼ آسمان په لمن کې د تل لپاره روښانه، ځلانده نه هېرېدونکي او نه ورکیدونکي دي.

ښاغلی افضل ټکور په ادبي او فرهنګي ډګر کې هغه نوموړی، پیاوړی او هڅاند شاعر او لیکوال دی، چې په خپلو نښیرونو(آثار) یې د علم او ادب ډګر توُد او ښیرازه ساتلی دی. ده په خپله یوه لیکنه کې د ښاغلي پوهاند دودیال صاحب په تړاو داسې کښلې دي:

((پوهاند استاد دودیال زه نژدې له څلورو لسیزو راهیسې پیژنم هغه ما لومړی د پښتو د لنډې کیسې لیکوال په ټوګه پیژنده او په شپږمه لسیزه کې هغه ډیرې لندي کیسې لیکلې دي. د هغه لنډې کیسې زموږ د معاصرو داستاني ادبیاتو خورا ښې بیلګې جوړوي. خو وروسته استاد دودیال چی هر وخت به ما ولیده نو کتابونه به یې په تخرګ کی نیولې وو د مطالعې او لوستلو سره یې بې کچه مینه لرله زما په اند هغهٔ به لوستل ډیر او لیکل کم کول او دې کار د هغه د لیکنو مینه وال زیات کړي وه.

بله کومه ځانګړنه چې ما په استاد دودیال کې لیدلې ده هغه د ده ارام طبیعت دی ډیر ارام او سنجیده غږیږي.

په وروستیو کلونو کی پوهاند استاد دودیال د هیواد د لوړو زده کړو په برخه کی هم ډیر کار کړی دی او په سلګونو هیوادوال یې روزلې او پاللې دي.که چیرته زموږ په هیوادکې کومه علمي موسسه او کوم علمې مرکز د هیواد په کچه پنځه تنه استادان د غوره استادانو په توګه ونوموي نو یو به استاد دودیال وي. زه ځان ډیر نیکمرغه بولم چې استاد دودیال مې د ډیرو کلونو دوست دی هغه مې لوستلی او له هغه نه مې ډیر څه زده کړې دي . روغ جوړ او سرلوړی ده وي. ))

افضل ټکور- لندن

***

په رښتیا سره چې پوهاند استاد دودیال د ژور اند و واند، د لوړ او غښتلي استعداد، پراخ لید، اوچت قلم او انساني ارمان څښتن دی. دی مهربان، متواضع، زړه سواندی او خواخوږی شخصیت دی، له خپلو ملګرو، دوستانو او یارانو سره او له هېواد او هېوادوالو سره ژوره مینه لري.

ښاغلی زرین انځور د پښتو ژبې او ادب هغه پېژندل شوی ليكوال، تکړه کيسه ليکونکی ، پیاوړی کره کتونکی، څېړونکی او  هڅاند ژورناليست دی، چې پښتو ژبې او ادب ته یې د ستاینې او درنښت وړ چوپړ او خدمتونه تر سره کړې دي. دی په خپله یوه لیکنه کې د پوهاند استاد محمد بشیر دودیال د علمي او فرهنګي سټې په تړاو داسې وايي:

((ګران پوهاند محمد بشير دوديال د افغانستان له مطرحو فرهنګي شخصيتونو څخه دی. هغه د دې په څنګ کې چې د کابل او ننګرهار پوهنتونونو استاد و، له غوره داستان ليکونکو څخه هم دی. د اقتصادي موضوعاتو په اړه يې ارزښتمنې علمي مقالې او ځانګړي آثار کښلي دي. د افغانستان د پرمختيايي مسايلو او بېلابېلو نورو برخو پر وده يې پکې خپل ارزښتمن نظريات ځای کړي دي.

پوهاند دوديال د افغانستان يوه داسې علمي پانګه ده چې علمي او ادبي کارونه يې د ارزښت وړ دي او موږ يې د پرکاره دانشمندانو په کتار کې شمېرلی شو.

خدای دې ډېر عمر ورکړي چې  له افغانستان سره د مينې پر همدغو ولولو، بيا بيا ليکنې او څېړنې وکړي او د پوهنې د تږيو هېوادوالو تندې پرې ماتې شي.))

زرین انځور- جرمني

***‎

د پوهاند استاد محمد بشیر دودیال د پوره او بشپړې پېژندګلوي په تړاو ما له ده سره یوه مرکه جوړه کړېده، تاسو درنو او پتمنو مینه والو ته یې وړاندې کوم.

ګران او منلی پوهاند استاد دودیال صاحب زما سلامونه او نیکې هیلې ومنئ. اجازه راکړی خپلې پوښتنې پیل کړم.

ګران انجنیر صاحب مسعود، زه هم خپل سلامونه تاسو او ټولو مینه والو ته وړاندې کوم. زه ستاسو په خدمت کې یم.

***

مسعود: پوهاند استاد دودیال صاحب تاسو ادب څنگه راپېژنئ؟ د نړۍ د اغېزمنو او ارزښت لرونکو پېژندل شوو پخوانیو ادبي نښیرونو(اثارو) او پېژاندو لیکوالو په اړه یې څه اند لرئ؟

دودیال: ادبیات هغه وینا ده چې د عادي خبرو په پرتله د خیال، انځور او دکلماتو د رنګارنګۍ، ښکلا، تشبیهاتو اوسکښت له پلوه اوچته او زړه راکښونکې وي. دهمدې جذابیت له امله دا ډول خبرې او ویناوې خلک یو بل ته اوروي او خوند ورڅخه اخلي. دا یواځې د جوړښت له پلوه نه، بلکې زیاتره د مانا او منځپانګې له پلوه هم ډېرې شتمنې او د عالي پیغامونو لرونکی وي. د ارواښاد الفت غوره ویناوې یې مثال دی.

داسې هم ویلای شو چې: ادبیات د ټولو هغو  لیکل شویو آثار او هم د شفاهي ادب میراث (لنډیو، متلونو، کیسو، کاکړیو...)مجموعه ده، چې هنري بڼه لري، ښکلا پکې ځلیږي او عادي خبرو څخه یې دریځ اوچت وي. دا ډول آثار د بڼې او جولې؛  تاریخي دورو، ځانګړي سبک، د ځینو جمالیاتي ځانګړتیاوو یا ژانرونو پر بنسټ طبقه بندي کېږي.

اوسني وخت کې تر ډېره پورې د ادبي بحثونو موضوعات لیکل شوي او ثبت شوي ادبیات دي چې د ادبیاتو څېړونکي یې (مکتوب ادبیات) بولي. مکتوب ادب هغه لیکلي دیوانونه، ولسي نکلونه او نور دي  چې د پند، عبرت، لارښوونو او ټولنیز پیغام ترڅنګ؛ ښکلاییزه، عاطفي او هنري بڼه ولري، او د کتابونو په بڼه زموږ په واک کې دي لکه: ادبی  نثر، شعر، لنډه کیسه، ناول، ډرامه او طنز. له دغو مکتوب شویو او معاصرو ادبي آثارو سره یوځای ولسي یاشفاهي ادب چې له یو نسل څخه بل ته سینه په سینه نقل شوی، هم خپل ځای لري. ادبيات د پوهې د اوچتېدو،  آفاقی فهم او درک، د فصاحت او بلاغت په رمزو پوهیدو او له کلام څخه د خوند اخیستو او تفريح او د عالي- انساني پیغامونو د لېږدولو اغېزمنه طريقه ده، چې ځینې وخت کېدلای شي د استتیکي صفت ترڅنګ؛ ژور روزنیز- ټولنيز، رواني، عرفاني، معلوماتي، تاریخي- حماسي او سياسي هدف او رول هم ولري.  د همدغو ځانګړنو له مخې ویلای شو چې:  

ادبیات د ذوقي- هنري، محتوا او جولیږې ښکلا ترڅنګ، د معنوي غنا هغه مجموعه‌ ده چې د ملتونو هویت او استتیکي ادراک پکې له ورایه ښکاري. د ادبي اثر تخلیق کې معنوي ارزښتونه، انساني طبیعي غرایز، د روزنې، عالي عاطفي احساس، ادراک او د ښکلي او ملایم چاپیریال اثرات رول لري. دا د ملتونو معنوي شتمني او د هر ملت د  تمدن، پرتم او عظمت نښه ده.

ادبیات په ژبه او د کلماتو په واسطه د احساساتو، افکارو، تجربو او تصوراتو د بیان هنر دی. دغه هنر بېلابیلو اډانو، ژانرونو او قالبونو کې خپل خپل خوند او کیف لري، لکه: شعر، لنډه کیسه، رومان، نندارلیک او ډرامه، طنز، ادبی یونلیک او خاطرې چې له ډېرو لرغونو وختونو تر نن پورې په منظوم او نثر بڼه تخلیق شوي دي، پالل شوي او د خلکو په ژوند کې مهم رول لري. دلته مو د کلماتو خبره وکړه، خو باید ووایو چې ادبي آثار او په مجموع کې  ادبیات یواځې د کلماتو یوه مجموعه نه ده، بلکې د ولس او یو ملت د ژوند انځور، د پېښو په وړاندې د دوی روحي غبرګون، تاریخي حافظه او د خپلې ټولنې معرفي ده چې ده هلته ژوند کړی دی او دا آثار یې تخلیق او په کلماتو پسوللي دي. په همدې خاطر آلماني لیکوال او شاعر “یوهان اولفگنگ ګوئته” وایي چې، ادبیات د ژوند بېرته راغبرګېدل او انعکاس او د یوې ټولنې د وګړو د تجربو ښودنه ده. ده لیکلي چې: ادبیات نه یواځې د احساساتو او افکارو بیان، بلکې دحقایقو د کشف، د پېښو په واقعیت پوهېدنه او بالاخره په ژوند باندې پوهېدل دي.  او بل فیلسوف “نیچه” بیا ویلي وو: ادبیات هغه پیاوړی بیان دی چې د انسان د فکري خلاقانه او نوښتګر ځواک او پلټڼې څخه رازیږي، آن داچې ځینی وخت له واقعیتونو اوړي او یوه نوې نړۍ راپېژني، کله هم په مرموزه او حیرانوونکې توګه د انسان پټه او نامکشوفه وړتیا او ځواک را څرګندوي.

مسعود: ستاسو په اند کوم ډول نښیرونه (اثار) د ادبي نښیرونو(اثارو) په توګه وېشل کېدای شي؟ او دا راته ووایاست څه وخت لیکوال او شاعر یو ادبي نښیر(اثر) پنځولای شي؟

دودیال: فقط هغه اثر(نښیر) ادبي دی چې ادبي- هنري ځانګړنې ولري؛ مُخیل وي، عواطف تلطیف کړي، ښکلا پکې له ورایه ځلیږي، ذهن یې آسانه مني او په زړه پورې واقعی کیږي، ژور احساسی اثر ولري، د واقعیت تجسم وي، اوریدونکی او لوستونکی د ادبی اثر په لوستلو یا اوریدو یو ډول نه یو ډول ځان او خپل فردي احساس پکې ومومي.  شعر، لنډه کیسه، طنز، ناول...ټول ادبي نښرونه دي.

د پوښتنې دویمه برخه مو یو څه زیات تفصیل غواړي: یو ابداعي ادبي اثر هغه وخت ایجادیږي چې ایجادوونکی یې نوښت، ښکلاییز ذوق، پلټنه، ځانګړی هنري پالل شوی استعداد، ښکلی مهین احساس، ژوره عاطفه او د بیان مهارت ولري. دا یواځې شاعر نه، بلکې د هر ادبي ژانر لیکوال او هستوونکی باید په دې موقعیت کې وي. لیکوالان او شاعران عموماً ډېر عاطفي او حساس خلک وي. دوی د خپل ولس په دردونو ځوریږي او په خوښۍ یې خوشحاله کیږي، دوی سره (د عالم د ناموس ښیښه) وي، دغه ماتېدونکې ښیښه ډېره په احتیاط امانته ساتي، د خلکو ژوند د دوی د نښیر منبع او الهام وي. لیکوال او شاعر باید ډېر دراک او د ویښ ضمیر لرونکی، مهربان،  په رموزونو پوه او د عاطفې لرونکی وي. پرته له  هغه ښکلی او د منلو وړ نښیر څخه خبرې نشو کولای. پورته اوصاف ټول کسبي نه دي، چې زده شي، بلکې یو شمیر یې فطري دي. همدغه وروستی ټکی باید هېر نه کړو!

مسعود: وايي چې د ادب توکي عبارت دي له: خیال، احساس، اندېښنه، مینه او ټکر یا ''تضاد'' څخه، تاسو په دې اړه څنګه اندئ؟

دودیال: ادبي اثر د خپل جوړښت لپاره ټاکلی فورم لري. دغه فورم او جوړښت له یو شمېر عناصرو او توکو څخه جوړ دی. دا توکي تخییُل( imagination)، بافت یا اوډون( texture)، توصیف(description)، تکتیکي او فني اړخونه (technique)، مضمون(them)، سبک او د لیکلو طرز(style)...دي. آن دا چې ادبي اثر د همدغو توکو له مخې پیژنو، لکه شعر چې موزونو الفاظو کی مخیل او ټاکلي قالب کې عاطفي بیان دی. نو دلته تخییُل، عاطفه او وزن په خپله د شعر د جوړښت توکي دي، خو بیا هم بېلابېلو ادبي ژانرونو کې دغه توکي توپیر لري. د بیلګې په توګه ډرامه کې تمثیل، توصیف، دیالوګ، د کرکتر لحن، ایماژ، موقعیت او داسې نور جذاب توکي دي، لنډه کیسه کې تلوسه ایجادول، غوټه او د اوج ټکی، د پېښو بیان، د داستان مرکزي کرکتر، صحنه او منظره پردازي، د غوټې پرانیستل(demonement, result) جوړښتیز توکي دي، اما په مجموع کې جوړښتیز توکي پیژندل او رعایتول ضرور دي، پرته له هغه ادبي اثر خپل لازم جوړښت نشي موندلای. نو ستاسو پوښتنه او په هغې کې راغلي ټکي په بشپړ ډول سم او د پاملرنې وړ دي. له دې پرته ادبي لیکنه کې تخییُل، احساس، ژور درک، تفکر، مینه او استیتیکي اغیز ممتاز عناصر دي.

مسعود: كه د ادبیاتو د موخو او دندو، همداراز د ژمنو او نا ژمنو ادبیاتو او د ادبیاتو د نورو اړخونو په اړه لږ څه رڼا واچوئ؟

دودیال: فکر کوم د ادب موخې او دندې به دغو لنډو څو جملو کې ښکاره او همدا یو- دوه پراګرافونه ورته کافي دي:

ادبیات، ادبي بحثونه، هر ډول هنري ابداعات او ښکلا پېژندل، د ښکلا پنځول او ښکلا بیانول د انسان د یوې پټې غوښتنې ځواب دی. هغه غوښتنه د جمال ستاینه هم بلل کیږي. جمال او حُسن الله پاک هم ستایلي دي. ادبیات د ښکلا د بیان ظرف او محمل دی چې  په ظرافت او ښایست سره په کلماتو سره ادا کیږي. لوستونکی او اورېدونکی یې خوښوي. د ادب ارزښت د خبرو تلل او سنجول، د مقابل جانب له احساساتو او حالت سره سم غږېدل او همدا شان اسېورې، شهکارونه او ویاړونه خوندي کول دي.

که وغواړو د ادبیاتو موخه او هدف هم څرګند کړو، نو وبه وایو:

د ادب موخه دا ده چې په انسانانو کې د کار او زیار روح پیدا کړي، انګیزه ورکړي، تشجیع یې کړي او د ژوند پرمختګ ته یې وهڅوي، همدا شان ادب د ژوند د ښه تېرولو وسیله ده. د ادب هدف دا دی چې په انسانانو کې د کار او زیار روح په هنري توګه پیدا کړي، د دوی احساسات او عواطف په خوځښت راولي. ادب ترحُم راپاوري، لیدلوری انساني او رقیق کوي، عواطف راویښوي، احساسات په خوځښت راولي. ادب له معنوي او ښکلاییز پلوه پرته؛ فزیکی فعالیت او د ورځني ژوند خوځندتوب باندې هم ژوره اغیزه لري،  دا مانا چې  هر انسان د کار کولو وړتیا لري، خو ځینو کې د ترسره کولو اراده نه وي، له بل سره د همکارۍ فکر او د انسجام جوهر نه وي ، نظم نه پېژني، دوام نه ورکوي، د زړه په مینه یې نه ترسره کوي، خو د ادب قوت دا ټول منفی اړخونه له منځه وړي او انسان مثمر او هدفمند کار ته شعوري آماده کوي، له بلې خوا ادبیات د کار ستوماني له ده  څخه لرې کوي.

 مسعود: ژان پل سارتر(۱۹۰۵-۱۹۸۰) د شلمې پېړۍ له نوښتوالو فیلسوفانو او اندیزو څخه گڼل کېږي، هغه د خپلو نوموتو نښیرونو (اثارو) تر څنگ د (ادب څه شی دی؟) په نوم یو نښیر(اثر) هم کښلی دی او دا کتاب د لمړي ځل لپاره (۱۹۴۸)زېږدیز کال کې خپور شو. ستاسو په اند سارتر د ادب او ادبیاتو د ارزښت، ژمنتیا او پازوالي(مسؤولیت) په اړه څه اند درلود؟

دودیال: ژان پل سارتر زبردست لیکوال او ټولنپوه و. هغه د انسان روحیات ډېر ژور پېژندلي وو. د نورو لیکنو ترڅنګ؛ د ده مشهور کتاب ( ادب څه دی) نړۍ کې ډېر لوستونکي لري. د ادبیاتو او ادیبانو هر بحث کې د ده او د ده د پورتني کتاب نوم خامخا یادیږي. دا کتاب به په دریو څپرکیو کې لنډ وپېژنو: لومړي څپرکي کې  هغه دې پوښتنې ته ځواب وایي چې لیکل یعنې څه؟ ریښتیا هم هر هغه څوک چې قلم لاس کې اخلي، یا د کمپیوتر مخې ته کیني او ګوتې په لیکمن دړه( کیبورد) باندې ږدي، نو باید لومړی په همدې خبره پوه وي چې دی څه غواړي ولیکي او ولې یې ولیکي؟ په دغه څپرکي کې د ادب په دوه برخو(نظم – نثر) خبرې کوي(دا دوه بحثونه یو یې شعر او بل یې نثر دی). له نثر څخه یې موخه هنري نثر دی. همدلته د لیکلو تعریف او موخه راښيي.  د شعر او نثر توپیر راښيي، خو یو هم تر بل غوره یا کم نه ګڼي. سارتر لیکوال ژمنتوب ته رابولي او لیکوالي یو مسئولیت او تعهد بولي. لیکوال دټولنې او لوستونکې په وړاندې متعهد ګڼي. دا (رسالتمند کول) یو ډېر دروند مسئولیت دی چې سارتر یې له هر لیکوال څخه غواړي. په دې غوښتنه کې برحقه دی.

عجیبه ده چې سارتر لا هغه وخت په دې فکر کې و چې انسان د اجتماعیتوب او ټولنیز والي ترڅنګ (سیاسي موجود دی)، نو خپل بحث کې لیکوالي هم د سیاسي اړخ لرونکی او آن سیاسي تعهد او فعالیت بولي! په تېره بیا سارتر په زغرده وایي چې هر لوی لیکوال سیاسي دی، دا ځکه چې هغه نثر لیکي او دا نثر لیکل ټولنیز او په ټولنه اغیز کوونکی او په خلکو کې د ویښتیا او روڼتیا او بالاخره د سیاسي عمل لامل ګرځي. د لویو لیکوالو د لیکنو هر ټکی د سیاست یو زړی دی چې کرل کیږي.  عجیبه ده چې د ده بحث په هنري نثر دی، خو په خوا خوا کې سیاست ته اشاره کوي او د بیعدالتۍ، لټي، تیارې، خرافاتو او اوهامو په وړاندې ټینګار القا کوي.

په دوهم څپرکي کې لوستونکي ته انګیزه ورکوي چې لیکوال آزادي لري، لیکلو کې د لیکوال ازادي او اختیار برید نه پېژني، خو تعهُد او مسئولیت یې حتمي دی. کله چې په دې څپرکي کې د آزادي او ټینګار خبره کوي، نو د یوه (سیاسي مبارز لیکوال) روحیه القا کوي. په دې څپرکي کې سارتر د خپلواکۍ ستایوال دی. د دغه څپرکي لیکنې هغه د خپل وخت خپرونو ته د مقالو په بڼه استولې وې، چې د ځانګړي ارزښت له مخې وروسته بیا دغه کتاب کې د یو څپرکي په بڼه سره یو ځای شوې دي.

ژان پل سارتر د دې کتاپ بل لوی او ښکلي څپرکي کې دا پوښتنه ځوابوي چې آیا لیکل د چا لپاره دي؟ دغه څپرکي کې ډېر معقول ځواب ورکوي چې لیکل باید مخاطب ته وي، په مخاطب مثبت اغېز ولري، ټولنه ښېګڼو ته سوق کړي او عدل برقرار کړي. د ده  د ژوند پرمهال رُمان دود شوی و، ده رُمان او رُمان لوستل وڅېړل او ثابته یې کړه چې رُمان او نورو ادبی آثارو د لوستونکو په ژوند پوره مثبت اغیز کړی دی، ولسونه یې ویښ کړي دي او د ژوند تیاره اړخونه یې روښانه کړي دي. بیا هم تاکید کوي چې باید د مخاطب ، ټولنې او لوستونکو غوښتنه هېره نشي. دی وایی راتلونکی ستاسو مخاطب پورې اړه لري او د مخاطب فکر او اراده ستاسو لیکنو پورې.  ده د (ادب څه دی) کتاب کې هم لیکوال او هم لوستونکی ژور مطالعه کړي دي. په تېره بیا لیکوال ته سپارښتنه کوي چې د لوستونکو په غوښتنو متمرکز اوسي.

مسعود: د تمدن، فرهنگ، هنر او کلتور د وییو(اصطلاحاتو) د پېژندلو(تعریفولو) په اړه که لږ څه وغږېږئ؟

دودیال: تمدُن، مدنیت یا( ښاریتوب civilization)  د بشري معاصرو ټولنو د پرمختیایي بهیر یو پیچلی او نوی پړاو دی. متمدن انسان باخبره ژوند لري، ځان، ټولنه، راتلونکی او مسئولیت پېژني، د خپل شاوخوا اوسیدونکو  سره په چلند او دوه اړخیزو اړیکو پوه او په مسایلو غاور وي. متمدن ژوند کې ټولنیز سمبالښت شرط دی. ادبیاتو دغو ټولو اوصافو ته صیقل ورکړی دی. تمدن یعنې قانونمندي او قانونمداري. زموږ مبارک پیغمبر چې کله یثرب ته مهاجر شو، د یثرب آن چاپېریال وحشی و، مبارک نبی(ص) لومړی د مدینې نوم ورباندې کېښود او بیا یې یو قانون وضع کړ چې یو پنځوس توکونه یې لرل، له نیمایي زیات یې مهاجرو ته متوجه وو. د مبارک رسول الله دغه اقدام ښيي چې اسلام د تمدن پالونکی دین دی. متمدن انسان پوهه او مهارت لري، د عصری تکنالوژی د کارولو وړتیا لري، د آزماېښت او تجربې په ارزښت پوهیږي، تاریخ څخه خبر او عبرت ورڅخه اخلي او د دې ټولو په پایله کې څېړنه کولای شي.

تمدُن او مدنیت دیو یا دوه او درېو نسلونو د هڅو، تجربو او پوهې محصول او پایله نه ده، بلکې دا ډېره اوږده، پيچلې او ځانخبره لاره وه چې اوس د ښه ژوند دې منزل ته رارسیدلي یاستو. مدني انسان اوسني باریک وخت کې د تمدُن ارزښتونو ته ژمن دی، پرته له هغه ډېر لږ بی احتیاطی او له مدنیت سره دښمني بشریت د بدمرغي تر ټولو بدې کندې ته غورځوي. د مدنیت مخالف قطب وحشت دی. خدای دی نه کوی چې انسان د انسان لیوه او وحشي شي. دا د ادب پازه ده چې وحشت وغندی او مدنیت څخه دفاع وکړي. له نیکه مرغه نننی افغانستان د تمدُن زانګو او اوږده مخینه لري. اوسنی افغانستان د تمدنونو څلور لارې وه. سره له دې چې یو ځل د چنګیز تاړاک او بیا د انګریز ښکېلاک زموږ د ژوند بهیر ټکنی کړ، اوس د کورنیو جګړو په پای ته رسیدو تمه کوو چی مدني ارزښتونه بیا را خپل او د ټيکاو په لوري کلک ګامونه واخلو. پوهه ترلاسه کول، ادبي متعهد اثار پنځول او د ادبي شهکارونو ژباړه او مطالعې سره یې د خلکو عادت کول یو مسئولیت دی. متمدن انسان دا زده کوي چې د تاو- تریخوالي په عوض تساند، سوله، عطوفت او متقابلې مرستې د دوی نیکمرغي تضمینوي. مدنیت په بشري ټولنه کې هیڅ ډول تبعیض او توپیر نه مني. تمدن د نظم، عدل، قانون، یو بل سره د مرستو او درناوي نوم دی. پوهه، خوږه ژبه، امنیت، نظم، نېک اعمال، علم،  تعاون او همکاري د تمدُن اصلی عناصر دي.

تمدُن  د هر ملت لپاره د دوی د پرمختیا، برم، پرتم او تعالی نښه ده، دا ځکه چې په متمدن ژوند کې یو ملت د ملي یووالي، نظم، قانون، پلان، یو بل سره د وګړو همکاري او تساند او نورو ارزښتونو خاوند کیږي.

ستاسو بله پوښتنه د هُنَر په اړه وه، باید ووایو چې: هنر د هنرمند په لاس د جوړو شویو هنري تجسمي او غیر تجسمي ابداعاتو هغه مجوعه ده چې د هنري ذوق لرونکو وګړو او بالعموم د ټولو خلکو په احساساتو، درک او فکر اغیزه کوي. هغه ور څخه محظوظ کیږي او عواطف یې تخنوي. هنر یو پیغام او مفهوم لیږدوي، هنري ایجادیات ټول خلاقانه، نوښت لرونکي او له ښکلا سره مل وي.  د ښکلا ایجادول او ستایل هنر دی.

دا خبره هم سمه ده چې وایي: هنر د هغو پیاوړو احساساتو تجلي او بنګړه ده چې انسان تجربه کړی وي. دغه بنګړه او ظاهري تجلي د انځورونو په کرښو، د میناتور په رنگونو، د بدن په حرکاتو او اشاراتو، غږونو او کلماتو راجوړیږي او تجسم مومي، لیدل کیږي او اورېدل کیږي. په دې توګه هنری ابداعات پر عواطفو او احساساتو باندې د اغېزې کولو او د ځانګړې مانا او مفهوم لېږدوونکی او د باریک تخییُل زیږنده وي. هنر د طبیعت له نورو ښکارندو سره په دې باندې توپير لري، چې په دغه باریک او له رموزو ډک تخلیق کې د هنرمند احساس او تخییُل دخیل وي.  هنری ایجادیات د بشر د هستوونکي خلاقانه ځواک څخه رامنځته شوي ابداعات دي. په دې کې خطاطي، میناتور او تذهیب تجسمي هنري فعالیتونه دي چې  له ادب، تیاتر او موسیقی پرته، د هنر جلا ځانګړې څانګې جوړوي. هنر په عامه توګه د ښکلي، ګټور او یا هم ښکلي او هم ګټور محصول د تولید لپاره پر عمل باندې د علم تطبیق کول او د واقعي پنځ(طبیعت) تر څنګ د انځورونو او عواطفو د اظهار یوه آیدیاله نړۍ ده.

د فلسفې په یوه څانګه کې د هنر ذات او مفاهیم(ښکلا، نوښت، تخلیق، د هنر تاریخ، هنری کره کتنه...) یو جلا سرلیک لاندې مطالعه کیږي چې (د هنر او ښکلا پېژندنې فلسفه) یې بولي. دهنرفلسفه کې راغلي دي چې آن ځینی الوتونکي خپلې ځالې ښایسته کوي، ځینی الوتونکي هڅه کوي، ترټولو ښکلې سندرې وغږوي او بالاخره د پسرلي منظرې د طبیعت (هنر) دی! هنري آثار پنځول یوه خوښي بخښونکې او مطبوع بوختیا ده.

خوشحال بابا ویلی و چې: که ماته طالع او هنر دواړه کیښودل شي ، زه به هنر پکې خوښ کړم!

طالع ، بخت او اقبال هغه څه دي چې سړي ته هر ډول نيکمرغي په برخه کوي ، خو دا چې زړور او ژور فیلسوف حضرت خوشحال بابا تر بخت، طالع او اقبال څخه هم هنر غوره بولي ، نو دا غوره کول ډیره ژوره فلسفه لري. فلسفه یې دا ده چې هنرمن تل تر طالعمن لوړ دریځ درلودلای دی! هنر له باریکیو او رموزو ډک کاروان دی او الفت صیب دغه کاروان د شاتو له مچیو سره تشبیه کوي چې ځان سره د ګلونو د عطرونو وږم لري او د دغې قافلې پیژندنه یواځې د حساسو دماغونو کار بولي. الفت صیب د هنر پیژندنې ته ډیر باریک میعارونه په ګوته کړي دي.

معاصره ښکلا پېژندنه او د هنر په هکله څیړنې په همدې بنسټ پر مخ تللي دي. په یوه ټولنه (ځانګړی فرهنګی حوزه )کی د هنري میعار لرونکو آثارو د پوهېدو، خوښولو، ارزولو او له هغو څخه د متاثر کېدو لپاره هنري ذوق او دلازمې کچې کلتور په کار دی. په دې توګه دا اړتیا پیښیږي چې  د ښه ادب، ښه خط، ښې موسیقي، ښه فلم، ښه طنز او دې ته ورته هنرونو مخاطبین باید ښه ذوق هم ولري. عامه ذوق روزل کیږي او پالنی ته اړتیا لري.

قدرمن اینجنیر صاحب! اوس مو چې  د هنر پوښتنه وکړه او ما یوڅو کرښې ځواب ولیک، په دې هم باید فکر وکړو چې آیا کله مو هم د عامه ذوق کچې ته پام کړی، آیا هنرمند، ادیب، لیکوال، فلم جوړوونکی، انځورګر،يا هر بل پنځګر د عامه ذوق د روزنې پازه په غاړه لري؟  دا نو دوهم سوال دی. په هنر، هنریت، ښکلا او ښکلاییزو ارزښتونو پوهیدل روزنه غواړي، خو دا هغه مهال چې لومړی هغه له ابتذال څخه جلا شي. متاسفانه څلویښتو کلونو له موږ څخه خوشحالي، هنر او ادب سره مینه، عاطفه، د ادب او هنر پالل او د ‌ذوقونو روزنه هېره کړه. شډل او د تاوتریخوالی چاپېریال کې عواطف او  ذوقونه مري.

د کلتور او فرهنګ پوښتنه مو کړی ده، یو څو لنډې کرښې به ولیکم:

کلتور او فرهنګ اکثراً زیاتره خلک په مترادف ډول کاروي، فرهنګ ته یو شمېر لیکوال د یو ملت د هویت په توګه کتنه کوي. کلتور/ کلچر له اروپایي ژبو راغلی ، خو فرهنګ دري او پښټو ژبو کی مروج ده. غوره به وی چې د دې دوو ترمنځ توپیر وشي.

د بشري ټولنو ټولې هغه مادي او معنوي لاسته راوړنې، ارزښتونه، انګېرنې، روايات، عقايد، کړه وړه(سلوک او چلند)،  ښووونه او روزنه ، د کار وسايل، د ژوند اسباب اونور ټول چې د تاريخ په اوږدو کې يې ترلاسه کړي او نسل په نسل همداسې رالېږېدلي او د نویو نسلوونو له خوا منل شوي دي، کلتور دی.  البته دوخت د تېرېدو په ترڅ کې يې ډېرې هغه برخې چې د پايښت وړتيا يې له لاسه ورکړې، يا يې ګټورتوب ندرلود، له منځه تللي، خو د پايښت وړ او مثبت اړخ يې پاتې اونوره يې هم وده موندلې ده. کلتوري ارزښتونه هم مادي او هم غیر مادي بڼه لري لکه، پوهه ، جامه، هنر، لوبې، موسیقي، تاریخی روایات، ګاڼې، ناسته پاسته ، لمانځنې، غم ښادي، خوراک څښاک، دپخلي وسایل، د کور اسباب، د کار ابزار، ولسي سندرې، ادبیات، ژبه او نور چې د کلتور اجزا دي. په انګليسي او اروپايي ژبو کې د کلتوري ټولو مادي او مانيزو ارزښتونو لپاره د (کلچر- کلتورCulture) لغت کارول کېږي، خو په پښتو او دري کې هم کلتور او هم فرهنګ  معمول شوی دی.  د کلتور هغه ډیرې نګه او د ستاینی وړ او اصلاح شوې برخې ته فرهنګ وایو( فر+ هنګ)  فر یعنې متعالي، اوچته، ممتازه او عالي.

که موږ دري/پارسي او پښتو کې خپلو مادي او معنوی شتو، رواجونو، مناسبتونو او نورو ته  یواځې کلتور کاروو، باک نشته، ډېر دقت ته اړتیا نلرو، خو که د فرهنګ اصطلاح کاروو، بیا نو دقت په کار دی ، دا ځکه چې: فرهنګ  د کلتور تر ټولو متعالي برخه ده لکه ادب، پوهه، د مشرانو درناوى، په کشرانو شفقت، مېلمه پالنه، په سخته ورځ دوستانو سره د مرستې په خاطر دوی ته حسنه پورورکول، جرګې او مرکې... لنډه دا چې ټول عالي انساني سجايا او دې ته ورته وياړلي او اوچت ارزښتونه فرهنګ بولو. حال دا چې يو شمېر نور دودونه چې متعالي ارزښت نه لري، په کلتور کې شمېرل کېږي، اما فرهنګ نه دى.  دبېلګې په توګه د هلک د زېږېدو پر وخت په ټوپک ډزې کول، په ميله او رخصتيو کې د چرګانو يا سپيو جنګول، په چلم باندې دمريو او څونډيو تړل اوداسې نور کلچر دى اما فرهنګ کې نه راځي، دا به ناوړه وي چې دواړه په يوه معنا راوستل شي.

یو مثال به ووایم: زموږ خپرونو کې ویل کیږي چې دکوکنارو دکرولو فرهنګ یا د جګړې فرهنګ!؟ دا سمه نه ده، ځکه کوکنار کرل یوه ښکارنده ده، یو عمل دی، یو بد واقعیت دی، یو ډول رواج شوی  کښت دی، خو فرهنګ ندی. له بده مرغه جګړه یو واقعیت و، خو فرهنګ نه و. نو ځکه  د جګړې فرهنګ، د کوکنارو کرلو فرهنګ، د ښځو په وړاندې تاوتريخوالى... دا يو هم فرهنګ نه دى.

د افغانستان د جګړه ييزو شرايطو په کلونو کې چې د ژوند ډېره برخه انحطاط سره مخامخ شوه دغه ډول اصطلاحات هم په نا سنجول شوې بڼه یو بل سره ګډ شوي او بياکتنې ته يې اړتيا شته. دا چې نوره نړۍ، دغو میراثونو ته یواځې (کلتور) کلمه استعمالوي، هغوی ډاډمن دي چې متعالی ارزښتونه پالي او ناوړه یی اصلاح کړي دي، خو زموږ د کلتور یو شمیر  اجزا د اصلاحاتو، بشپړتیا او سمون غوښتنه کوي.

پخوا به د ژمي شپو کې میندو ماشومانو ته  له پند او عبرت ډکې روزنیزې کیسې کولې، که دې ته کلتور یا فرهنګ ووایو عیب ندی، خو په کیسو کې له شیشکو او دېوانو ویرول  فرهنګ نه و، دا هسې په ناپامۍ زموږ کلتور کې رواج و چې اوس دا ښکارنده ( له شیشکو د ماشوم ویرول)د فرهنګي ودې په بهیر کې له منځه تللې او اصلاح شوې ده، اما د عبرت او پند برخه یې هماغسې د درناوی وړ ده. اوس چې ماشومان تعلیم ته هڅوو، دا فرهنګي تلاش دی.

د فرهنګ وده، فرهنګي خدمات او فرهنګي روزنه او  ارتقاد  یو مسئولیت دی.

 

باید هېره نه کړو چې دې سره یو شمیر نور مسایل هم تړلي دي لکه:کلتوری وروسته والی(cultural lag )  چې دا یو نسبی مفهوم دی، هغه حالت، هغه چا یا هغه هیواد ته اطلاق کیږی، چې له نوي او معاصر وخت څخه په فني، اقتصادي، سیاسي، علمي او ځینو نورو برخو کې وروسته پاتې وي. مثلاً  A هېواد د B په مقایسه له کلتوري پلوه عقبمانده دی.

په دې اړه بله اصطلاح کلتوري بدلون(  cultural change) دی. له دې څخه موخه هر هغه تغییر او اصلاح چې د ټولنې په کلتوري برخو کې راوستل کیږي، لکه : د چاپیریال او شاوخوا پېښو په هکله د ټولنې د وګړو د فکر، چلند، پوهې او

 باورونو په برخه کې د تصوراتو  نوي کول، دټولنیزو ارزښتونو او د وګړو د پوهی ترمنځ د انډول بدلون او نور.

حکومتونه، کلتوري موسسات او ارګانونه، پوهنتونونه، سینما، راډیو، تلویزیون، تیاتر، میډیا او دې  ته ورته بنسټونه د کلتوري خدمتونو(  cultural services) مسئولیت لري، لکه: د عامه خلکو د ژوند د بسیاینې په خاطر د کلتوري امکاناتو چمتو کول، لکه سپورتي امکانات، کتابتونونه، موزیمونه، د ودې لپاره سیمییز مطبوعات، سواد زده کړه، کتابتونونه پرانیستل، هنري او ادبي کانکور او جوایز ورکول، ورزشي مسابقات  او نور.  له بده مرغه د پرله پسې بحرانونو او جګړو له امله موږ ونه توانیدو چې متعالي ارزښتونه وپالو، د دې په پایله کې لا اوس هم موږ کلتوري عقبماني سره مخ یاستو. هیله ده فرهنګي  ودې او اعتلا او د کلتور اصلاح  ته پام واړوو. دې برخه کې ستاسو جارې هڅې ډیرې د ستاینې وړ بولم او په خپل وار مننه کوم. په پورته توګه مې د تمدن، هنر، کلتور او فرهنګ څلور نومونې له خپل نظر سره سم لنډې ځواب کړې، ممکن دوستان دې برخو کې د ویلو او لیکلو نور څه هم ولري، زه ورته درناوی کوم.

مسعود: د ادبي ښونځي(مکتب) او ادبي سبک تر منځ توپیر په څه کې دی، ستاسو لید او اند څه دی؟

دودیال: د سبک او مکتب اصطلاحات په دري او پښتو کې یو ځای او مترادف استعمالیږي، خو یو څه توپیر یې هم شته، اما په انګلیسی کې د ادبی مکتبونو لپاره د (Literary school) اصطلاح کارول کیږي. متاسفانه موږ ځینې وخت خپل دودیز اصطلاحات انګلیسی یا نورو ژبو کې لټوو، یا د بهرنیو اصطلاحاتو لپاره هرو مرو غواړو په پښتو او دري کې معادل کلمات ولرو، دا په داسې حال کې چې زیاتره مو په اکثریت اتفاق ټول اصطلاحات تعریف او مانا کړي هم نه دي. آن دا چې یو شمېر اصطلاحات یو شمیر درنو لیکوالو، خبریالانو او ژباړونکو په انفرادي ډول معمول کړي دي، حال دا چې کوم علمی بورد، اکاډمیک مرکز یا د ژبو تخصصی دیپارتمنت علماً تائید کړي نه دي. دا یواځې ادب کې نه، بلکې نورو برخو، خصوصاً ساینس کې هم دا ستونزه لرو. په فزیک، کیمیا، بیولوژی، فلسفه، اقتصاد او نورو برخو کی ډېر بهرنی اصطلاحات کاروو چې معادل یې موږ لرو، خو ځینی نور چې باید هماغه د بهرنۍ ژبې اصطلاح یې وکاروو، هغه په وچ زور (ترجمه) کوو او خامخا نوې لغات ورته جوړوو. د بیلګې په توګه موږ د مصرف، خرچه، لګښت، هزینه، پرداخت، ورکړې ... اصطلاحات پرته له پوره دقت کاروو،  riskته تاوان وایو خو خطر هیروو، دچلنج، ګواښ او threadتوپیر ډېر نه کوو، crisis  چې باید بحران مانا کو ورته ګډوډي، پریشانی او غمیزه وایو، disaster  اوevents   دواړه پېښې بولو، managementاو administrationدواړه اداره ژباړو، خو انګلیسي کې هره یوه خپل ځای لري، یا ضرورتونه او اړتیاوې (   needs, wants). په انګلیسي ژبه کې  needجلا او want جلا مانا او خپل ځای لري، خو موږ یې یو د بل  په ځای کاروو. یا دا چې مورالیتې او اخلاقو (morality- ethics)، دواړو ته اخلاق وایو، دا په داسې حال کې چې له (اخلاق) څخه مو موخه پاک لمني وي، په دې کې بیا مورالیتې ته لغات نه لرو. کلتور او فرهنګ هم همداسې، سود، تکتانه، بانکې ګټه، ربح، ربا هم همداسې، مُزد، حق الزحمه، معاش، پاداش یې هم همداسې، حال دا چې انګلسي کې هریو خپل تعریف ، خپله کره مانا او ځای لري.

له دې څخه موخه دا نه ده چې خدای مه کړه زموږ د هر مسلک کارپوهان نه ورباندې پوهیږي، بلکې هدف می دا دی چې ځینې اصطلاحات یو د بل په ځای مروج او عام شوي دي، ځينې وخت مشهوره غلطي باندی بدل شوي دي، د بیلګې په توګه؛  آن د پوهنتونو فارغان مو (یو په دوه) د دوه برابره په مانا کاروی. یو مثال به ووایم. یو مدیر د اختر د ورځې لپاره یو پاکټ چاکلیټ پېرودلي، ملګری یې ورڅخه پوښتنه کوي، بیه یې څو وه، مدیر صاحب ورته وایي: ورکوه یې یو په دوه یې راباندی وپلوره، مخکې شل افغانۍ و، اوس څلوېښت شوی، خو واقعیت دادی چی څلویښت د شلو یو په دوه نه بلکې دوه برابر دی، یو په دوه نیمایي ته ویل کیږي. د مدیر صاحب خبره به هغه مهال سمه وای چې د شلو افغانیو چاکلیت یې لس افغانۍ پېرودلی وای. دا ډول ستونزې شته.

د ادبي مکتب او ادبي سبک په اړه باید ووایو چې ادبي مکتبونه او سبک کله یو د بل مترادف او کله یې په توپیر کاروو.

د ادبیاتو په بحثونو کې موږ د (ادبي مکتب) او (ادبي سبک) کره تعریفونه نه لرو، خو دواړه په یو څه تفکیک کاروو.

په انګلیسی ژبه کې (Literary school)  یوه غورځنګ او نهضت، فکري طرز او نظریاتو او د هغو ټولو ځآنګړنو ته ویل کیږي چې د ځانګړې تاریخي دورې، ټولنیزو، سیاسی او کلتوري ورته والي له مخې ادبیاتو کې راڅرګند شوي وي. لکه اتلسمه پېړۍ کې چې کلاسیک مکتب پسې وروسته، رومانییزم مکتب رامنځته شو. دا مکتب بیا د ځپلو ځانګړنو له مخې ریالیزم، سوریالیزم، نانیمیزم، ایگزیستانسیالیزم، پوپولیزم، دادائیزم او ناتورالیسم  سره جوت توپیرونه لري. دا مکتبونه یوه ځآنګړې دوره کې یوه هیواد، څو هیوادو یا ټوله نړۍ کې یو وخت او یوه ورځ کې ندي راښکاره شوي، بلکې بېلابېلیو وختونو کې را منځته شوي دي، خو سبک بیا د یو یا څو شاعرانو د لیکنو طرز، په ځانګړي انفرادي ذوق د ادبي صنایعو کارول، فکر او نور خصوصیات دي چې کیدای شي د عین ادبی مکتب لارویان خپل ځانګړی سبک ولري. لکه هندی مکتب کې د بیدل او حمید ماشوخیل د سبکونو توپیر.

تر اوسه پېژندل شوي مکتبونه پرته له کوم پلان او مخکې تر دې چې نوم ورته ټاکل شوی وي، ایجاد شوي دي، چې ان ایجادوونکی یې ورته ځیر نه وي، خو وروسته بیا دود، تعمیم او څېړونکي او کره کتونکو نوم ورباندې ایښودلی دی.

تر اوسه کم شمېر داسې هنرمندان او ادیبان شته چې دومره ځانګړی سبک لري، چې که په اثر یې نوم هم نه وي، یو څوک پوهیږي چې دا اثر د فلان یابستان لیکوال او هنرمند دی. د بیلګې په توګه زموږ د هرات میناتور سبک نړۍ کې ساری نه لري. سره له دې چې ایران او هند او یو څو نورو ځایو کې یې تقلید وشو، خو (د هرات دمیناتور سبک) اوس په همدې نوم پېژندل شوی دی چې مکتب یې رومانتیزم دی. یا د خیام سبک چې د رباعیاتو په ادبی ژانر کې بیخي منفرد او ځانګړی دی.

د ادبي او هنری مکتبونو په هکله یو شمیر هنرمندانو او لیکوالو په عمدي ډول سوریالیزم مکتب پیل کړ او په دې ډول یې ځان د واقعیتونو انعکاس ته ژمن بلل. آڼ دا چې سوسیالیستی سیاسی نظام ریالیستیک مکتب غوره باله، دا ځکه په دې کې یې د ټولنې واقعیتونه موندل، هسې یې (تش خیالات) نه بلل. هنر د هنر لپاره او هنر د ټولنې لپاره آیدیا او شعارونه د همدې توپیرونو له مخې را څرګند شول. اوس چې بېلابېل ادبی مکتبونه پېژندل شوي، نو ادبي اثار هرومرو یوه نه یوه پورې اړه مومي، خو ادبي ژانرونه یا ځېلونه( شعر، لنډه کیسه، رمان، طنز، یونلیک، ...) له مکتب او سبک سره توپیر لري.

باید هېره نه کړو چې مکتب او سبک په دې هم یو بل سره توپیر لري چې: یو ځانګړی مکتب خپل ټاکلی اصلي فکر، آیدیا او نوښت لري چې د نوموړي مکتب د بنسټ ایښودونکو له وخته دغه مکتب پورې اړه ولري. هر مکتب خپلواک او له بل مکتب سره توپير لري، خو د دوو یا څو لیکوالو او ادیبانو سبکونه کیدای شي یو بل سره ورته وي  او آن یو د بل کاپی او تقلید یې کړی وي. مکتب د وخت او سیاسي، ټولنیزو، اقتصادی او کلتوري شرایطو مولود وي، خو سبک د قریحې، استعداد، فردي ذوق او مطالعې مولود وي. هر مکتب معین وخت کې ټوله نړۍ کې نه دی عام شوی، بلکې ممکن وړاندې وروسته به پېښ شوي وي. د بیلګې په توګه رومانتیزم د اتلسمې پېړۍ وروستیو کی اروپا کې پراخ او عام شو، خو یو شمېر آسیایی هېوادو کې ممکن وروسته او نورو کلونو کی لیدل شوی وي. یو شمېر داسې لیکوال شته چی آثار یې د دوو مکتبونو ځانګړتیاوې لري، لکه د آلماني شاعر ګویته آثار چې هم د کلاسیکې دورې ځانګړتیاوې لري او هم د رمانتیزم تخییُلي، عاطفي او احساسي خواږه لري.

ډېر پخوا بیلابیلو ژبو، بېلابېلو سیمو او هنرونو کې یو مکتب په بل اغیزه نه لرله یا یې په ځنډ او کمه اغیزه وه، خو تر نولسمې پېړۍ وروسته مکتبونو یو په بل  اغیز وموند، دا ځکه چې د نشر او خپرولو، ژباړو او کلتوري اړیکو پراخیدو خپل تاثیرات لرل. کله چې لیکوال او بیلابیل ملتونه یو د بل په ژبو پوه شول، د سیاسی، ټولنیزو او اقتصادی علاقمندیو له مخې ادبی مکتبونه هم سره نږدې او واغږل شول. په همدې خاطر د هر هیواد یو ادبی اثر په اسانه پېژنو چې ایا کوم ادبی مکتب پورې اړه لري. ادبي مکتبونه یو ناڅاپی ندي رامنځته شوي، بلکې د خپل مخکني ادبي مکتب دننه  زړی او ریښې لري، چې ورو ورو رازرغون او ورڅخه مستقل شوی دی، اما سبک انفرادي او ځینی وخت ناڅاپي رامنځته کیږي. موخه دا چې موږ خپلو بحثونو کې دغو توپیرونو ته چندان پام نه کوو. بیا هم وایو چې موږ دري او پښتو ژبو کې ډېر اصطلاحات کره ندي تعریف کړي.

مسعود: ستاسو په اند ادبي ټوټه، ځېل (ژانر) څنگه پېژندل(تعریف) کېدلای شي؟

دودیال: ادبي ټوټه مُخیله، د ښکلو انځورونو، ادبي کلماتو لرونکې لنډه نثري لیکنه ده، چې یو پیغام لوستونکی ته ولري. ځینې لیکوال یې مستقل ادبي ژانر نه بولي. په افغانستان کې؛ په تېره په پښتو ادب کې له شمسي دیرشمو او څلوېښتمو کلونو تر شپېتمو پورې ځینو لیکوالو ادبي ټوټې لیکلې وې، اوس ډېرې نه ښکاري. ادبی ټوټې لطافت او یو ټولنیز پیغام لري، د بیلګې په توګه د ارواښاد بختاني دا لاندې ادبي ټوټه به ولولو:

“ دوه غاښونه مې وکښل. یوه چې ډېر دردونه یې تېر کړي و، اسانه ووت، خو دا بل په سختی ووت. هغه چا چې ډېر تکلیفونه لیدلي وي، مرګ به یې آسان وي، خو چا چې بې زحمت او بی خواریو ژوند کړی، مرګ به یې سخت وي. “

خو دا لنډه یادونه او دا یو مثال کافی نه دی، باید په دې اړه لږ نوره رڼا هم واچوو:

موږ دوه ډوله هنري نثرونه لرو: داستانی نثر( لنډه کیسه، ناول، منځی داستان، ډرامه...) او غیر کیسه ییز (ادبی لیکونه، ادبي انځور، تکل، ادبي راپورتاژ، ادبي یونلیکونه، طنز، ادبي ځانپېښې او ادبي ټوټه ).

ادبی ټوټه چې په دري ژبه ورته ( پارچه ادبی) وایي، لومړی یونان کې، بیا  د فرانسوي لیکوال دي. مونټین (۱۵۳۲- ۱۵۹۲م) له خوا فرانسه کې رامنځ ته شو. خو د یونان هغه لومړنۍ بیلګې یې د ادبي ټوټې اوسني تعریف سره اړخ نه لګوي. د ادبي ښکلا د خوږو احساساتو، ځانګړي کيفيت او د اغیزمن کولو د د ظرفیت او لنډ پیغام رسولو له امله دغه ژانر د پښتو ادبیاتو د معاصرې دورې په دویم پړاو کې مطبوعاتو کې را ښکاره شو؛ که په دقت ووایو ادبی ټوټه د شلمې میلادی پېړۍ په لومړيو کې پښتو ژبې ته راغلې، چې ورو ورو يې وده وکړه. که څه هم په هغه وخت یې په فني او موضوعي لحاظ وده نه وه کړې، د اردو او انګریزي ادب اغېزې پرې وې؛ خو بیا هم لیکوالو کوښښ کړی وو، چې په دغه ادبي ژانر کې پنځونې وکړي؛ په درېیم پړاو کې ادبي ټوټو په فني لحاظ وده وکړه، خو آثار پکې دومره زیات چاپ نه شو. په څلورم پړاو کې دغه ژانر ښه وده وکړه، ډېرو لیکوالو ادبي ټوټې ولیکلې او د آثارو په بڼه چاپ شوې.

دځینو په وینا د ادبي ټوټې لومړنی څرک د سیدراحت زاخيلی، ارواښاد علامه پوهاندعبدالحی حبيبي په آثارو کی ښکاري، چې  وروسته نور ليکوالان ورسره هم اشنا شول لکه: الفت، بينوا، قيام الدين خادم، استاد رشاد، موسی شفيق، بختانی خدمتګار، محمد دين ژواک، حبيب الله تږی، سعدالدين شپون، محمدګل نوري، حبيب الله رفیع، سليمان لایق، مجاور احمد زيار او داسې نور. دغه ژانر ادبپوهان داسې راپېژني:

ادبي ټوټه هغه نثري کلام او لیکنه ده چې په ډېرو باريکو، خوندورو او لنډو الفاظو کې یو مطلب څرګندوي، د وينا طرز يې خورا ښکلې هنري بڼه او جوړښت لري. په ادبي ټوټو کې د نورو ادبی نثری فورمونو په پرتله زیاتې تشبې ګانې او استعارې راځي، چې د همدې ځانګړنو په وسېله ليکنې ته يو ځانګړی خوند او رنګ ورکوي ؛ نو ځینې یې منثور شعر بولي. یا هغه نثر چې په جادويي تار پيېل کيږي او په ټولنه اغېز پريباسي او شعري کيفيت ولري. محتوا یې فلسفي، منطقي، عقيدوي، تاريخي، سياسي، ټولنيزې او ارزښتمنې خبرې او پیغامونه کیدای شي.

یو شمېر لیکوال وایي چې په ادبي ټوټو کې عشقي، حماسي، ملي، بزمي، طنزي، او فلسفي مطلبونه داسې خوندور او په زړه پورې ليکل کيږي چې ډېر ژر د لوستوالو په ذهن کې ځای نيسي او په ډېر خوند او ميني يې لولي. ادبي ټوټه کله کله دومره خوږه وي ، چې د يو ښه شعر په څېر خوند او کيفيت لري او له ډېر لوړ ادبي تخیُل نه په کې کار اخيستل شوی وي، چې ښه بېلګه يې د الفت یو څو ادبی ټوټې(لنډ نثرونه) دي.

ادبی ټوټې ته یو ډېر لنډ تعریف داسې شوی دی: هغه شعر چې قافيه او رديف او وزن و نه لري، نو نثر شي، خو هغه نثر چې شعري کيفيت ولري، نو ادبی ټوټه چې ( منثور شعر ) شي، دا هغه لطيف ادب دی چې د ادبی ټوټه  ورته وایو.

 د ادبي ټوټې اډانه لنډه او تنګه ده، سکالو یې هم واحده وي موضوعات یې هم پرله پسې نه وي؛ خو که له  ليکوال سره په ذهن کې ډېرې خبرې وي او غواړي چې خپلو لوستوالو ته يې وکړي، نو ممکن  خبرې یې زياتې شي  او ادبي ټوټه د کيسې، مقالې، څېړنې او روايت بڼه غوره کړی؛ په دې صورت کې یې خوند، رنګ او اغېز زیانمن کيږي. دا یو هنري نثر دی چې لکه لنډه کیسه، رومان او ناول اوږدې پيښې نه رانغاړي؛ بلکې وړه عاطفي او احساسي پېښه په ډېرو لنډو او خوږو وييو کې را نغاړلي. د ادبي ټوټې ژبه خوږه، رنګينه او په ادبي ښکلاوو(صنايعو) ښکلې شوي او تکل سره لږ ورته والی لري، بلکې تر منځ يې د بېلتون کرښه ډېره نرۍ ؛ خو جوته ده. ادبي ټوټه کې لفاظي او ایماژونه زيات او موضوعات په کې لږ وي؛ خو په تکل کې د ادبي ټوټې په پرتله د الفاظو رنګيني او لفاظي لږه، موضوعات په کې ډېر، خواره واره او کيسه ييزه بڼه لري.

اوس نو دې پایلې ته رسیږو چې  :‎‎‎‎ ادبي ټوټه د لنډو نثري ليکنو يو ډول دی چې پکې ليکوال په شاعرانه تعبيرونو او لوړ تخيُل سره زياتره خپل رومانتيک احساسات او عواطف په يو ځانګړي طرز او انداز بيانوي، ادبي ټوټه نه شعر دی، نه کيسه، بلکې د شاعرانه تعبيرونو او رومانتيکي والي له کبله کولای شو هغه شاعرانه نثر وګڼو. په دې ډول ليکنه کې د ليکوال د رواني حالاتو، احساساتو او جذباتو ته ډېر اهميت ور کول کيږي.

زموږ د نامتو لیکوالو ادبي ټوټې د شعر په شان په تشبېهاتو، استعارو او کنايو پسوللي او په مجموع کې ور څخه يو هنري اثر یې رامنځته کړئ، چې لوستونکي راجذب او لوستلو ته یې لېواله کوي. تر اوسه کومې پښتو نشر شوې ادبی ټوټې چې موږ لوستي دي، د عالي احساساتو ستاينه او څرګندونه ده ، زياتره په شاعرانه افکارو او تخيلاتو ولاړې دي، تخيل پکې پر حقيقت او واقعيت برلاسی کيږي، ليکوالو یې د موضوع له مانا او مفهوم څخه د لفظونو ښکلا او ځلا ته ډېره پاملرنه کړئ، په دې ډول ليکنو کې تل لوړ انساني احساسات او جذبات نه وي، کله کله پکې د طبيعي مناظرو د ستاينې موضوع ته ځای ور کول کيږي، کله د ګل او بلبل خبرې هم کوي، کله د شمعې او پتنګ د راز او نياز حالت هم بيانوي، کله د سپوږمۍ، کله د ځړوبي، لوړو غرونو، شنو چمنونو او کله د سيند د مستو څپو په اړه خبرې کوي، کله بيا د موسکا او کله د اوښکو تويولو حالت په الفاظو انځوروي، له دې ټولو څخه ادبي ټوټې رامنځته کوي .

د ادبي ټوټې شکل او محتوا داسې پېژنو:

اول) د شکل له پلوه: هغه لنډ نثري ادبي اثر چې ډېر پاخه او خواږه الفاظ په ډېرو په زړه پورې عباراتو رانغاړي او معمولاً  ټولنيز ژور عقيدوي، سياسي او فلسفي افکار پکې نغښتې وي ، ليکوال یې په شاعرانه احساس، جذبه او عواطفو په ډېر مهارت، لوستونکي يا اورېدونکي ته هر څه په داسې په زړه پورې اندازه او خوږو الفاظو کې وړاندې کړي، چې د هغه پر احساس، جذبه او عواطفو هم هغسې ژوره اغېزه کوي چې ليکوال يې غواړي.

دویم د محتوا له پلوه: ټول هغه  موضوعات چې د بشر په ژوندانه او چاپېريال پورې په مستقيم او نامستقيم ډول اړه ولري، د ادبي ټوټې موضوع ګرځېدلای شي.

  له دې پورته څرګندونو څخه جوتيږي چې ادبي ټوټه يو ځانګړی ادبي ژانر دی، چې له نورو نثري، هنري او ادبي ژانرونو سره په ځينو برخو او ځانګړنو کې لږ و ډېر ورته والی لري، خو له ټولو سره يې د بېلتون کرښه هم جوته او څرګنده ده. ادبي ټوټه محدود چوکاټ او ځانګړی سکښت غواړی، که دا مهارت پام کې ونه نیسو، نو لیکنه به یا مقاله وي، یا تحقیق یا بل څه، حال دا چی ادبی ټوټه باید لوستونکي  ته احساس او جذبه په اغېزمنه توګه داسې ور ولېږدوي چې هغه يې له لوستلو پوره خوند واخلي او يوه مطلوبه اغېزه پرې وښندلای شي، نو په دې اساس ادبي ټوټه د ليکوال پوره غور او دقت غواړي.

که په نړېواله کچه وګورو؛ ادبي ټوټه کلاسیک او نیو کلاسیک دور ادب کې نه ښکاري، بلکې په اروپا کې رُمانتيزم يا د رُمانتيک ادبي دور له نظرياتو څخه رامنځته شوې ده. په دغه ډول ادبي ټوټو کې ليکوال په ښکلو الفاظو کې په زړه پورې منظرونه(ایماژونه) وړاندې کوي، زياتره د طبيعت ستاينه کوي او ورسره خبرې کوي، بېلابېلې منظرې او پديدې يې ځانته مخاطب کوي، له هغو سره د زړه خواله کوي يا ورته ګيلې- ګوزارې او شکايتونه کوي، چې دا خصوصیات د رُمانتیزم دي. تاریخی مستند څرک یې د شپاړسمې پېړۍ وروستيو کلونو ته رسيږي او بنسټګر يې فرانسوي «مارانټن» بلل شوی، چې په  ۱۵۸۰ م . کال يې د دې ډول ليکنو ټولګه چاپ شوې ده، دا نو هماغه وخت و چې رومانتیزم دود شوی و. وروسته  له هغې بيا «جانسون، ایسټيل» او نورو وده او پرمختيا ورکړه، چې له کبله يې دا ادبي ژانر د لويديزو ادبياتو په منځ کې د يو ځانګړي ژانر په توګه پوره عموميت پيدا کړ. په پښتو ادب کې ؛ ادبي ټوټه د يو نوي او معاصر هنري- ادبي نثري ژانر په توګه له لوېديزو ادبياتو څخه د د ژباړې له لارې دود شوې ده. کوزه پښتونخوا کې یې بیلګې د زاخیلي،  صنوبر کاکاجي، حمزه شينواري، عبدالخالق خليق، ماسټر عبدالکريم، دوست محمد کامل، ميا احمد شاه، مهدي شاه مهدي، محمد اشرف مفتون، قلندر مومند، رشيد علي دهقان، محمد لطيف وهمي، همېش خليل، مراد شينواری، ربنواز مايل، سليم راز، ايوب صابر، سعدالله جان برق، اجمل خټک او نورو آثارو کې کتلای شو. بره پښتونخوا کې د ادبي ټوټې ليکنې پيلامه د دېرشمو کلونو ته رسيږي (۱۳۳۲ل. څخه وروسته) او بنسټګر يې ارواښاد استاد پوهاند عبدالحی حبيبي ګڼل شوی او منل شوی، چې د لنډې کيسې او ډرامې په څېر د ادبي ټوټو او تکلونو مرغلرې يې هم پېيلې دي، تر ده وروسته بيا نورو ډېرو ليکوالو په دغه ډګر کې خپل قلمي ځواک ازمويلی او د يو ځانګړي ادبي نثري ژانر په توګه يې د روانې هجري لمريزې پېړۍ په درېمه او څلورمه لسيزه کې پوره وده او پرمختګ وکړ چې په هغې کې د ليکوال د علمي او ادبي روزنې لپاره ډېر علمي ادبي فرهنګي مرکز په توګه د پښتو ټولنې شته والی او په درېمه لسيزه کې د ويښ زلميانو د سياسي غورځنګ رامنځته کېدو ډېر ارزښتناک رول ترسره کړی دی. د دغې لومړۍ دورې په ليکوالو کې د الفت، ارواښاد قيام الدين خادم، موسی شفيق او په دوهمه دوره کې د عبدالشکور رشاد، اوراښاد عبدالله بختانی خدمتګار، محمددين ژواک، حبيب الله تږی، سعدالدين شپون، محمد ګل نوري او په نوې درېمه دوره کې د محمد جان فنا، پوهاند ډاکتر مجاور احمد زيار، حبيب الله رفېع، سليمان لايق، عبدالرؤف قتيل خوږياڼی او نورو نومونه د ادبي ټوټو د پياوړو ليکوالو په توګه د يادونې وړ    دي، لومړۍ او دوهمې دورې ليکوالو سربېره پر دې چې ډېرې ادبي ټوټې يې د هېواد په بېلابېلو موقتو خپرونو کې وخت پر وخت خپرې شوي دي، د ادبي ټوټو غورچاڼ ځانګړې ټولګې يې هم چاپ شوي دي، چې د هغې له جملې د ارواښاد استاد ګل پاچا الفت بله ډيوه، نوی سبک او نوی ادب او غوره نثرونه، د قيام الدين خادم نوي ژوندون او خيالي دونيا يادولی شو دا ډول نثری ادب لیکي، تر ننه پورې هم ځینې ځوانان. خو هغه چا چې  پښتو ادبي ټوټې  د معراج حد ته رسولې دي، ارواښاد الفت او ارواښاد محمد جان فنا دي.

مسعود: موږ پښتو او آن دري ژبو کې ناول لږ لرو، که د ناول او یوه ښه ناول په اړه لنډ مالومات راکړئ.

دویال: ناول د ادب په نړۍ کې یو معاصر ژانر دی، چې په غوره ادبي- داستاني پنځونو او ایجادیاتو کې شمېرل کیږي. ناول ټوله نړۍ کې؛ په تېره اروپا او روسیه کې ډېر لوستل کیږي او هرکال زرګونه ټوکه ناولونه خپریږي. ناولونه یو ډول روایی/روایتي ادبی آثار دي چې کیسه یا داستان یې اوږد او د څو برخو لرونکی وي. د ناول لوستل نه یواځې بهترینه تفریح، د ادبی ذوق خړوبول، له پېښو خبرېدل او د تجربې زیاتېدل دي، بلکې ذهني تمرین او استعداد ته وده ورکول دي، حافظه پیاوړې کوي او له متونو څخه د اخځ ځواک زیاتوي. په ناول کې لیکوال، کرکترونه، چاپېریال او پېښې توصیف او تاریخي او ټولنیزې پېښې او بدلونونه راښيي. ترټولو مهمه دا چې ځوان لوستونکي له مطالعې او کتاب لوستلو سره عادت کوي، ټولنیز شعور اوچتوي او ټولنه د ارتقا لوري او د حقایقو درک ته ځیر کوي. ویل کیږي چې اروپا د ناول له برکته پرمخ ولاړه. ریښتیا ده. همدا اوس هم اروپا او ډېرو نورو پرمختللو هېوادو کې هرکال ناولونه لیکل او خپریږي چې زیات لوستونکي لري.

په دې توګه ناول په بېلابېلو هېوادو کې خلکو، په تېره ځوانانو ته یو ښکلی او د خوښې وړ ادبي ژانر دی. دا چې زموږ ځوانان د مطالعې عادت نه لري او د کتاب د دوه- درې پاڼو په لوستلو ډېر ژر ستومانه کیږي، لامل یې دا دی چې دوی مطالعې سره نه دی روږدي. ناول لوستل ځوانانو ته  د مطالعې عادت او روزنه  ورکوي. د ارقامو له مخې؛ اوس په نړۍ کې هرکال په میلیونونو د ناول کتابونه بازار ته وځي او پلورل کیږي.

له لویدیز پرته؛ د نړۍ نورو هیوادو کې هم ناول ډیر ګرانښت لري. د بېلګې په توګه؛ عربي ژبه او عربي هیوادو کې د «استاد توفیق الحکیم، نجیب محفوظ، غسان کنفانی، یوسف السباعی او نجلاء العیونی» نالونه. آن داچې عرب او ایران کې ناولونه د خلکو اصلی فرهنګ پېژندل شوی دی. په عربی ژبه ناول له میلاد څخه مخکې دوران ته رسیږي، په همدې خاطر عربي یوه ډېره بشپړه او بډایه ژبه ګڼل کیږي. اسپانوي ژبه د هغې د ناولونو له امله ټوله نړۍ کې وپېژندل شوه. روسان تر هر څه زیات په خپلو ناول لیکوالو ویاړي. پاکستان کې د «نسیم حجازی» ناولونه او هند کې د «رابیندرنات تاگور او آمرتیا پریم»، نوم اخیستلای شو. د "آپریل والا" ناول ټول هند او پاکستان کې د خلکو خوښ دی او ځوانان یې لولي. اوس په دې هېوادو کې هر کال لسګونه عنوانه ناولونه خپریږي او زښت زیات مینه وال لري.  تجربو ښودلې ده؛ هغه کسان چې ناول لولي، فکر او نظر یې پراخ، ذکاوت او فرهنګې کچه یې  اوچته او ټولنیز توافق کې تکړه وي. 

متاسفانه موږ پښتو او دري ژبو کې د نړۍ د نورو ژبو په پرتله لږ شمېر ناول لرو، چې د یو څو لیکوالو نومونه یې دادي: «سپوږمۍ زریاب، امین افغانپور، دکتور اکرم عثمان، س.ا. شپون، اکبرکرګر، نصیراحمد احمدی، ببرک ارغند، غوث خیبری، مصطفی جهاد» اویو څو نور، خو پېښور کې د «راحت زاخیلی» له وخته رانیولې بیا تر «حمزه بابا» او نورو پورې ډېر ناولونه لیکل شوي دي. زموږ بل ګاونډي، ایران کې ناول لیکلو او ژباړلو ته ډېر کار شوی دی. نن ورځ یو هیواد کې د ناولونو د لیکلو او لوستلو کلتور، د دغه هیواد د فرهنګي کچې یو معیار دی. ناولونه  معمولاً په بیلابیلو سبکونو او موضوعاتو کې لیکل شوي دي. یعنی ناولونه له موضوعي او شکلي (جولیز او مانیز)پلوه بېلابېل دي: د مینې او عشقی ناولونه، جنایی، علمی تخیُلی، فانتزی او تاریخی. په دې ټولو کې تاریخي ناولونه د افغانانو د پاملرنې وړ دي.

 هر ناول لوستونکي ته یو ځانګړی سفر دی، لوستونکی په دې سفر کې له بېلابېلو ځایونو، پېښو او وګړو سره آشنا کیږي. ډېر ځایونه ویني، د خلکو له مینې، کرکې، ګروهې او آند، جامو، خوراکونو، متلونو، خوښیو او غمونو، احساساتو او عقایدو سره، د سیمو له اقلیم، رواجونو، غرونو او کلیو، د پنځ له ښکلاوو او نورو ټولنیزو او طبیعی ښکارندو سره آشنا کیږي. له دې ټولو څخه لوستونکي ته یوه تجربه، یو یادګار، الهام، اغېز او زده کړه په برخه کیږي.  دې ډول خلکو ته (جهان دیده) ویل کیږي، کټ مټ لکه په نړۍ کې چې ګرځیدلی وي.

د نورو ادبی ژانرونو(ځېلونو) په پرتله ناول معاصر ادبي ژانر دی چې د بڼې او محتوا له پلوه د اوسنی عصر مولود دی. پښتو ناول لیکنه کې موږ نوې ګام اخلو. دا ځکه چې په دې کې مینه، جنایی پېښې، علمی تخیلی، فانتزې عجیب او غریب حوادث او تاریخی مسایل، له پیچومو اوښتل او آن حماسی  بڼه لري.  د ښه ناول یوه ځانګړنه دا ده، چې د کيسې له پيله تلوسه ورسره په داسې شدت مله وي، چې لوستونکی دې ته هڅوي، چې تر پايه يې بايد ولولي.

مسعود: تاسو د ادبي مکتبونو په بهیر کې د ادبي ځېلونو(ژانرونو) د بنسټیزو بدلونونو د ودې او پرمختیا په اړه څه اند دئ؟

دودیال: دا سمه ده چې د ټولنو په پرمختګ، د چاپ د وسایلو په اختراع او د کتاب لوستلو او ذوقونو په ودې او تنوع سره ادبي نوي مکتبونه او د لیکوالۍ نوي سبکونه رامنځته شول. په نړۍ کې ترټولو پخوانۍ ادبي نښه د “ګلیکمش” حماسه ده. د دغه ادبی اثر د لیکلو کال له میلاد څخه (۲۷۰۰)کاله مخکې وخت ښودل شوی دی. یونان او لرغوني روم  ډېر پخواني ملتونه وو چې د نړۍ د ادبیاتو بنسټ پکې کېښودل شو. د یوناني “هومر” او رومي “ویرجیل” نومونه تر اوسه ژوندي دي. له شعر څخه وروسته لنډه کیسه، ناول او بیا یونلیک او طنز دود شو. د دوی د پرمختیا دلیل دلیکوالو د تجربې زیاتېدل، دهیوادونو ترمنځ د کلتوري مراوداتو پراخیتا، د ژباړې له لارې یو د بل د آثارو لوستل او د آسانتیاوو برابرېدل و.

په عمومی توګه ادبیات د زمان او مکان تابع او د یو هېواد د تمدن د درجې او دود- دستور استازیتوب کوي. کله چې شعر لیکل د پوخوالي پړاو ته ورسیدل، ادبي نثر لیکل او ادبي نثري ژانرونه رواج شول.

مسعود: د هیڅ ادبي مکتب رامنځته کېدنه ناڅاپي او پرته له سریزې نه وي، د هر یوه ډېرې نښې د پخواني پېر په ادبي نښیرونو (اثارو) کې موندل کېدای شي چې د ادبي مکتبونو د پیدایښت، جوړېدنې، بدلون، ودې، پرمختگ او د له منځه تللو لامل گرځي، په دې اړه ستاسو علمي ارزونه څه ده؟

دودیال: نه یواځې ادبی مکتبونه، بلکې اقتصادی نظریات، حقوقي او سیاسي تیوریګانې، دکار وسایل، د ژوند طرز، جامې، دپخلي وسایل او ډېر نور یو ځلي نه دي واقع شوي، بلکې لومړۍ په یوه ساده او ابتدایی بڼه، ورپسې ورو ورو په بدلون، تکامل، اصلاح او پرمختګ سره په نویو بڼو رامنځته او آن اوس هم د تحول، بدلون، تکامل او تغییر په حالت کې دي. د ښکارندو، تخلیقاتو، نظریاتو او تیوریګانو اصلاح شویو او تغییر شویو بڼو کې ابتدایي اوریښه یی نښې له ورایه ښکاري. دبیلګې په توګه: د نن ورځې د معاصرو اقتصادي نظریاتو ریښه او لومړنی مفاهیم د (آدام سیمت) لیکنو او آثارو کې له ورایه ښکاري، د هنر، ښکلا پېژندنې او آن فلسفې اساسات د «اپلاتون او سقراط» وختونو ته ورګرځي، اوسني حقوقي معیارونه د «حامورابي» اصولو کی ریښه لري، د معاصر طب اساسات د «ابن سینا» اثارو کې وینو چې اوس یې تکامل کړی دی، د کار او مزد نظریه لومړی ځل په ساده شکل «ابن خلدون» توضیح کړه، ورسته «کارل مارکس او انګلس» پوره مدلـلــه او آن دهغو دننه یې تضاد وښود چې د کارګري غورځنګو اساسی نظریه شوه، دعناصرو دوراني جدول کې یوڅه بدلونونه راغلي دي، خو اصلی جدول هماغه د«مُندلیف» دی، چی دکلونو کلونو په تېرېدو سره یې بڼه لږ بدله شوه، خو اساسی مسایل، جوړښت، دوران، سمبولونه هماغه دي چي «مندلیف» کلونه مخکې د هغه بنسټ کېښود. ادبیات او ادبي تیوریګانې او مکتبونه هم تصادفي، یو ناڅاپي او یو ځلې او بې سریزې نه دي، بلکې  یو بنسټ او اساس څخه پېل او د وخت په تېرېدو متکامل او بشپړ شول، چې ټولو کې د (مبادي) نښې شته. په همدې خاطر دا یو علمي میتود دی  چې یوه موضوع کې یو ځل حتماً تاریخي شالید او  پس منظر ته کتنه کیږي او بیا یې تکاملي پړاوونه څېړل کیږي.

ادبیاتو او هنر کې په سوریالیزم، ریالیزم او  رومانتیک کې د کلاسیم هنر او ادب نښې شته، همدا کلاسیک ادبیات نیوکلاسیک دور ته داخل شول، ورپسې رومانتیزم او بیا دا نور مکتبونه رامنځته شول. ټول یو بل سره اړیکې لري، ورته والی لري، توپیر لري، د ژوند او عمر کلونه یې یو بل سره توپیر مومي او مینه وال او پیروان یې یو بل سره توپیر لري. اما اصلي تومنه، مالګه او خوند هماغه دی چې مبتدیانو ایښی او ټولنې منلی دی. ځینې اساسات کاملاً له منځه تللي، ځینو ښه تکامل او انکشاف وکړ.

یو- دوه مثالونه به سانیس کې هم ووایم: د بیلګې په توګه ( DDT) یو ښه کیمیاوی مرکب و چې حشرات یې له منځه وړل، ان لومړنی جوړوونکی یې وستایل شو، خو څو کاله وروسته ثابته شوه چې دا دومره مضر مایکروایلمنت مرکب دی چې ډېر لږ مقدار او آن محض بوی یې خطرناک تاثیرات لري، یونیم وخت یې تاثیرات آن څوارلس کاله وروسته په اعصابو را څرګندیږي، اوس یې نه یواځې څوک استعمالوي نه، بلکې تولید یې جرم شمېرل کیږي. بل مثال به د څرخ ووایم: څرخ تخنیک کې ډېر لوی تحول راوست. اما اوس موږ کوم نوی شی د څرخ په نوم نه جوړوو، خو استعمال، بڼې او سایزونه یې بدل شوي، تاسو خپل ساعت کې هغه کوچني څرخ د ګاز ایستلو د برمې لوی څرخ سره مقایسه کړئ، ډېر توپیر لري، اما څرخ څرخ دی،  هيڅکله به یې رول او اهمیت کم نشي. ادبي تیوریګانو، مکتبونو او سبکونو کې ښکلا، د ښکلا رامنځته کول، ستایل او رنګونه د ادب جوهر دی، خو سبکونو په بېلابیلو بڼو کارولې دي، ادبي

صنعتونو کې تجلا مومي، په هر اثر، جلا مکتب او سبک کی یې خوند، بر داشتونه، احساسی او عاطفی اثرات  توپیر مومي.

مسعود: تاسو رومانتیک ادبیات څنګه راپېژنئ؟ د دې ادبیاتو تر ټولو اړینې ځانګړنې او ځانګړتياوې کومې دي؟

دودیال: رومانتیزم (Romanticism) د اتلسمې په وروستیو کې د یوه ادبي، هنري او فکري  غورځنګ په تو ګه راڅرګند شو. دا وخت اروپا د عقلانیت او تخنیکي پوهې پوړۍ وهلې. په ادبي او هنري ډګر کې دغه نوی نهصت له ۱۸۰۰م. کال تر ۱۸۵۰م. پورې پوخوالي ته ورسېد او نورې نړۍ ته یې هم غځونې وکړې. د راز راز ښکلاوو ترڅنګ یې د پنځ ستاینه او د طبیعت ښکلا ته هم پام وکړ. په عمومی توګه یې ځانګړنه دا وه چې په انساني احساس او انفرادیت یې ډډه لګوله. دا په حقیقت کی د نوي صنعتي دوران او د فرانسې د صنعتی انقلاب په وړاندې یو غبرګون و. تصویر او تخییُل په رومانتيک ادب کې بنسټیز عناصر دي، ځکه چې د لوستونکي احساس او خیال ته اجازه ورکوي چې غیر حقیقي نړۍ او حالتونو ته ولیږدول شي. دا د دې غوښتنه کوي چې احساسات بیداروي او د متن سره د احساساتي تړاو لامل وګرځي، یعنې رومانتیک اثر لوستل او ورڅخه خوند اخیستل د ذوق او احساس نسبتاً یو اوچته کچه غواړي. په دې لحاظ تخيیُل او تصویر پردازي د جادويي چاپېريال په جوړولو کې مهم رول لوبوي، عجيبه عجيبه کرکټرونه او د نه منلو وړ پلاټ چې د دې ادبي خوځښت ځانګړتيا شمېرل کیږي. رُمانیت او رُمانتیزم د طبیعی مسایلو او ظاهري اشیاوو او ښکارندو په پرتله خیال او د  یوې ذهني انځور شوې نړۍ سره سروکار لري، یعنې د عقل په پرتله د احساس او تخییل تله پکې درنه ده. البته عقل یې بې ارزښته نه باله، خو په رومانیت سره یې هستي لا زیاته د پېژندنې وړ بلله. رومانتیک آثارو کې فردیت او د هنرمند شخصي احساس، عواطفو او ولولو غلبه درلوده. په انځور شویو آثارو کې له رموزاتو ډکه او غیر عادي نړۍ انځور کېده. دوی لکه د تصوف او صوفیانه هڅو په شان د کشف او شهود په لټه کې وو. نو له کلاسیک ادب سره یې جوت توپیر وو، بیا د ریالیزم توپیر له رومانتیزم سره همدومره وو.

له دې امله چې رومانتیزم د طبیعت د ښکلا، ساده ګي او پاکی ستایونکی او د صنعت له ککړوونکو اغیزو په ویره کې و، نو حتا ځینو ورته په یو څه افراط سره (د روڼتیا ضد غورځنګ) نوم ورکړ، حال دا چې دا دومره سمه خبره نه وه، بلکې د رومانتیزم له موخو سرسري خبرتیا وه. د روڼتیا د غورځنګ او د رومانتیزم ترمنځ ټوپیر ضرور دی: روڼیتا یو فکری خوځښت و چې له علم، د بشریت د عقلاني نظام د پرمختګ، د تجربي پوهنو اعتبار او منطق باندې متمرکز و، خو رمانتیک افکارو او هنرمندانو د فرهنګ په ډګر کې په ساده ګي، صداقت، آزادي، ښکلا، د احساساتو او عواطفو تلطیف باندې ټينګار وکړ،  غوښتل یې چې د انسان روح ازاد، خیال یې تازه، هنر له شور او مینې ډک، مضامین له مانا او تخییُل مالامال وي، چې د دې برخلاف علمی اصول یې وچ کلک او د آزاد خیال ایساروونکی بلل. البته د رمانتیزم بنسټګرو عقلي پلټنه ټوله بې ګټې نه بلله، بلکې په دې ګروهه وو چې عقل یواځې د انسانانو د استعدادونو یوه وړه برخه ده؛  نو ځکه یې د ټولې هستۍ د پېژندنې لپاره شهودي سوچ او د ښکلا خوښونې خیالاتو ته مخ واړاو. دوی داسې انکیرله چې یواځې عقلي تفکر د ټولې هستۍ له تعریف او ستاینې ناتوانه دی، خو د تجربي پوهې پلویانو ویل چې علمیت او په تجربه ثابت شوي حقایق هستي راپېژني.

دا ډول د فکر توپیر تر یو برید پورې د دې لامل شو چې ځینې کسان رُمانتیکان د روڼتیا مخالف وبولي. رومانتیزم د ژبو ودې، د ملی فرهنګ غوړېدا او د سیمو د هویت ځلا هم غوښتله.  دوی فرانسه، انګلستان، المان اوایتالیا کی خپلو ملی ادبیاتو او هنر ته لوی خدمتونه وکړل. رمانتیکانو د کلاسیک ادب وچ- کلک(دُګم) اصول هم مات کړل، ادب او هنر ته یې وزرونه ورکړل چې دخیال او ایماژ په وزرونو ازاد الوت وکړي.

د  اتلسمې پیړۍ له وروستیو کلونو بیا د نولسمې پېړۍ تر نیمایي پورې رومانتيک ادبيات د احساساتو د لوړولو، د بیلګه ییز مشابهت لټون او د واقعیت څخه د تیښتې ځانګړتیا لري. رمانتیک لیکوالان د تخییُل او تصور له طریقه، له سمبولونو او استعارو څخه یوه ډکه افسانوي نړۍ رامنځته کوي، چې کرکټرونه له پېښو سره په غیر معمولي او خیالی حالتونو کې ښکیل وي. د خیالي سناریوګانو د بیا جوړولو وړتیا لوستونکو ته اجازه ورکوي چې نوي احساسات تجربه کړي او یو بل خوندور حالت کې ډوب شي، د واقعیت او ورځني ژوند څخه لرې حالت.

بله ځانګړنه یې داده چې، په رومانتيک ادب کې تخییُل، منظره پردازی، ولولې پارول او تخلیقی پېښې لوستونکي او لیدونکي ته د فرار او د ده احساساتو ته د پراخه ډګر د ورکولو یو فرصت دی چې له صنعتي ستړي ژوند څخه دمه کوي. رومانس لیکونکي دا وسایل د خپلو خیالونو او تصوراتو، خوبونو او غوښتنو د څرګندولو لپاره کاروي، عجیبه ده چې لوستونکي هم ځان سره دغو خیالاتو کې شریکوي. د خیالي نړۍ او غیر معمولي کرکټرونو د جوړولو له لارې، لیکوالان د داسې ولولو او حس لیږدولو هڅه کوي چې زیاتره وختونه په ورځني واقعیت کې د پام وړ ندي. په دې توګه، رومانتيک ادبيات د انسان د تجربې خورا نږدې او د موضوعي اړخونو سپړلو او شکل ورکولو لپاره یو چینل ګرځي.

په ادبیاتو کې، رومانتيک لیکوالان له منطقي او نیوکلاسیک موضوعاتو څخه لیرې شوي، په استدلال او اخلاقو تمرکز کوي، او د انسان ډیر احساساتي اړخ یې کشف کړی دی. دوی په آزاده توګه د انفرادي احساساتو او روحي غوښتنو په څرګندولو تمرکز وکړ. برسېره پردې، دوی د مافوق الطبيعي طبیعت او ښکلا سره هم وپیژندل، په خپلو داستانونو کې یې د اغیزو په لټه کې شول او په دې ډول اغیز ښندلو بریالي هم شول.

مسعود: د رومانتیکو ادبیاتو تر ټولو مهم او د ځلانده څېرو لیکوال څوک ول او رومانتیزم پرته له ادبیاتو نورو کومو ډګرونو کې را څرګند شو؟

دودیال: که د رومانتیکو ادبیاتو څرک او پیل په دقیق ډول وپلټو، نو۱۷۸۳م. کال کې یې موندلای شو. له دی وخت څخه وروسته بیا تر ۱۸۴۰ او ۱۸۵۰م. پورې د لیکوالۍ برخه کې نامتو څېرې «جین آوستین، ویکتور هوګو او  مری شیلی» یادولای شو، نامتو شاعران لکه «جان کیټ، ویلیم بلیک، ساموئل ټیلر، فرانکن‌ اشتاین، کالریج، لارډ بایرن، ویلیام وردزورد، الیکزندر پاپ او پرسیشلی» ول. البته رومانیت یواځې ادبی لیکنو او شعر کې نه، بلکې یو شمیر فلاسفه و او د سیاسی او ټولنیزو مبصرینو لیکنو کې هم راڅرګند شو لکه  «هابز، جان لاک او هیګل». په تېره بیا «ژان ژاک روسو» یو رومانتیک متفکر وو. د دغو لیکوالو او شاعرانو نامتو نښېرونه او آثار د “کرکې غرور”، “عقلمندي او احساس”، “دزیره”، “لوټل شوی” او نور نثری آثار دي.  نامتو شعرونه یې د بیلګې په توګه  “منی ته”، “پاکوالی او پوخوالی” او نور یادولای شو.

له ټولنیزو او ادبی لیکنو او شعر پر ته رومانتیزم په موسیقی کې هم راڅرګند شو چې د «برامس،شوبریت، شوپن، بتهوون، موزارت، ارنست هافمن، شوپن، فلکس منډلسن، رابرت شومان، فرانتسلیست، هکتور بارلیوس، یهان اشتراوز، آنتان بروګنر، او د پ. ا. چایکوفسکی » نومونه یادولای شو. د دوی د میلودیګانو او موسیقی‌ آثار اوس هم شته چې د رومانتیکې موسیقۍ ښکلې بیلګې ګڼل کیږي. رمانتیزم ډرامه او آن فلسفه کې راښکاره شو. رومان د دې دور یوه لاسته راوړنه وه.

مسعود: تاسو د رومانتیزم  ښونځی څنګه راپېژنئ، کوم چې فلسفي، هنري او ادبي خوځښت دی، او د (ادبي او اندیزو)مکتبونو ترمنځ ځانګړی ارزښت لري او د (۱۸مې) پیړۍ په روستیو کې انګلستان، آلمان، فرانسه او د اروپا په شمال کې څرګند شو. ښه به وي كه د دې مکتب د تاریخ، آر او بنسټ په اړه خپلې ارزونې راسره شریکې کړئ، چیرته، کله او د چا لخوا جوړ کړای شوی او لمړني بنسټ ایښودونکي یې څوک ول.

دودیال: لږ مخکې مو د تخییُلي او رومانیت لرونکو آثارو، لیکوالو او کال یادونه وکړه، خو بیاهم د صنعت د دوران د یو مکتب په توګه باید ووایو چې: په انگلستان کې یې بنسټ ایښودونکی «ویلیام بلیک W.Blake ) ) په آلمان کې   «گویته Goete) )»، له دوی وروسته په  فرانسه کې «ویکتور هوگو» Victor M. Hugo) ) او ایتالیا او اسپانیا کې یې یو څو نور وو. رومانیت په خپل وخت کې چټک یون وکړ او وروسته د دغه مکتب انګلیسی شاعرانو «بایرن ،کیټس، شیلي، ورډز ورت، شیرډان، جین اسټن بلیک او کالرج» دغه مکتب پر مخ بوت، روسیه کې «پوشکین ،تولستوی» او آلمان کې «ګویټه» هم ستر رومانوي شاعران ول په فرانسه کې سربیره پر «روسو، شاتو بریان، هوګو او لامارتین» لومړني رومانتیک شاعران ول.په امریکه کې «تهورو میل ول» او تر څه حده «ایمرسن» دغه رنګونه لرل له آره رمانتیسم یو انقلابی غورځنګ او معاصر ادبی- هنري خوځښت و. «شکسپیر، جان لاک، روسو، هیګل او هابز» د صنعتی انقلاب  د دورې نامتو څیرې دي. دوی نوی شعارونه او سیاسی او فلسفی افکار رامنځته او ویې روزل، مخکې یاد شویو شاعرانو او نثر لیکونکو او ورپسې «خوان کول» ورته پراختیا ورکړه او د ادب مینه والو وستایل. لومړنی پیل یې له انګلستان څخه وو.

مسعود: تاسو د رومانتیسم مکتب، موخې، اندې، مهمې ځانګړتياوې، آرونه او ليدلوري څه ډول ارزوئ؟

دودیال: رومانتیزم د سطحي او ساده ښکارندو او سرسري ادبیاتو په مقایسه  د باطن بغاوت دی، د ښکلا خوښونې او استیتیکی ذوق پالنې دا نظریه وايي چې ښکلا په څیزونو کې نه ده، بلکې د انسان په درک، فهم او حواسو پورې اړه لري، که نړیوال رومانتیک ادب ته وکتل شي داسې کم شاعران به وي چې پورتنیو ځانګړنو سره سم نثرونه او شعرونه یې نه وي لیکلي. د دوی موخه او لیدلوری، تر یوحده خیال ته پنا وړل، د کشف او شهود تلاش، فردیت خوا ته رجوع، عاطفي او له رموزونو ډک ولولیز آثار پنځول و.

مسعود: رومانتيزم د اتلسمې پېړۍ په روستيو کې په انگلستان کې د (ويليام بليک) له اندونو سره، جرمني کې (گویتې) او نولسمه پېړۍ کې فرانسه کې د (ويکتور هوگو) له اندونو سره، بیا په ايټالې او هسپانیې کې خپور، اسکاندنیاوي هېوادو کې یې وده وکړه. كه د دغو علمي-فرهنگي سټو هڅو هاندو، لوړو نښیرونو (اثارو) او لیدلورو  په اړه لنډه شننه وکړئ.

دودیال: د اتلسمې پیړۍ پای او د نولسمې پیړۍ پیل انګلستان او اروپا کې د ادبي نښیرونو د پنځولو یو نوی دوران شو. دا دوران د کلاسیک وچ – کلک او کلیشوي ادب او د صنعتي کېدو د بدلونو په وړاندې یو غبرګون و. موخه یې اصلاحي، ازادي غوښتنه، ټولنیز نیاو، ادبي اثر کې د عاطفي او ولولو نوی روح پو کول او د طبیعت خواته  بیرته نږدې کیدل و. دا لوی بدلون وروسته د اروپا له رینسانس څخه د پام وړی دی. البته د رومانتیزم د مکتب رامنځته کېدل د رینسانس دوام هم بلل شوی دی. اروپایي بیلابیلو هیوادو کې د رومانتیزم پیل کوونکي او د رومانتیک نښیرونو لیکوال پېژنو، په دې کې یو یې د انګلستان نامتو شاعر، انځورګر او عارف «ویلیام بلیک» و. ویلیام بلیک د انګلستان د اتلسمې پېړۍ ستر شاعر دی چې له «شکسپیر» او زموو افغاني مولانای روم سره یې برابر ګڼلای شو. بلیک یو انساندوست، سوله غوښتونکی او د خپلواکۍ غوښتونکی مفکر و. ده خپل افکار په زړورتیا سره بیان کړې دي.  عجیبه ده چې ویلیام بلیک عرفان په حیرانوونکی ډول د اسلامي عرفان، په تېره د مولانابلخی سره ورته والی لري. اثار یې د کلیسا او دربار په ضد و. کلیسا یوه توره او له خرافاتو ډکه دوره په خلکو زغملې وه، دربار د ولسونو وینې تویولې او ځبېښلې او د سره زرو په راټولولو لګیا و. دربار پرته د ښکېلاک او د ولسونو د ویشلو او جنګولو بل کار نه درلود. د انګلیس منفور دربار د یو لوی او خوني شیطان دنده په غاړه اخیستې وه، خو ولیام بلیک د دې ټولو په وړاندې قلم پورته کړ. ده د شرافت او انسانیت غږ اوچت کړ. ویلیام بلیک د شعر او لیکلو ترڅنګ؛ یو لایق انځورګر و.  د ده تر ټولو ښکلي اشعار (راهب) او (لمرګلی) دي. ښه به وي چې لږ یې وپېژنو:

ویلیام بلیک د ۱۷۵۷م. کال د نوامبر په اته یوشتمه په لندن کې د یوه جرابو پلرونکي کورکې نړۍ ته سترګې پرانیستې. نوموړی د کورنۍ دریېم اولاد و. خپله یې پرته له ښوونکې او ښوونځي سواد زده کړ او مطالعه یې کوله.  د انجیل ترڅنګ یې د جان میلتون آثار، د یونان كلاسیك متون، لاتین متون، د شكسپیر او بن جانسون شعرونه لوستل. په ۱۷۷۱ له یوه حكاك سره شاګرد او په ۱۷۷۹ د یوه تکړه حكاك په توګه یوه كتاب پلورنځي سره کار پیل کړ. په ۱۷۸۴ یې د خپل یو ملګري په مرسته خپل د حكاكي جلا کاروبار پیل کړ او ورسره یې شعرونه لیکل. د ده ټول ژوند لندن کې تېر شو، خو یواځې درې کاله یې له لند بهر مسافري وکړه. د ۱۸۲۷ م. کال په نومبر کې ومړ او د غریبو خلکو هدیره کې چې د «بان هیل» هدیره نومېده خاورو ته وسپارل شو. ده له خیالاتو ډک او د بیوزلو خلکو په اندېښنه کې سرګردان ژوند تیر کړ. د کلیسا په وړاندې یې کلک دریځ غوره کړی و، نو ځکه وروسته تر مړینې تقریباً سل کاله دخلکو هېر وو، دا ځکه چې د کلیسا روحانیونو او کشیشانو او دربار ورسره جوړه نه وه، خو یووخت د ده انځورګري او خپلواکي غوښتونکو اوانساندوستانه اشعارو د خلکو پام راواړاو او د ویلیام بلیک نوم بیرته ژوندی او د خلکو د درناوی وړ وګرځېد. آن دا چې آثار یې جهاني او ټول بشریت ته معرفي شول. د ده آثارو کې تخییل، عاطفه، د مینې ولولې او بیساری نوښت و چې وروسته یې کره کتونکي حیران کړل او بلیک یې د شکسپیر سره برابر لیکوال وباله. نوموړي په هنرمندانه انداز سره خپلو انځورنو کې خپل اشعار او شاعرانه خیالونه ګډ کړي وو. د بیلګې په توګه ده په زنځیرونو د تړل شوي یوه بوډا انځور جوړ کړی چې په لوړ خیال او فکر سره یې ستایلی دی. د ده دا اثر یوه اسطوره وبلل شوه. ده ولسونو ته د زور، ظلم او استبداد په وړاندې د مبارزې پیغام او درس ورکاوه. د ده پیغام او موخه له ورځني ژوند څخه ډېره اوچته وه. بلیک په بیوزلي، قناعت او قناعت سره ژوند وکړ. تصوفي فکر یې د عراقي عرفان سره ورته والی درلود: د انسان کرامت ته درناوی، سوله، خپلواکي، عدالت او مرسته دا ټول  دده ارمانونه وو. له ده څخه د اشعارو دیارلس کتابونه پاتې دي.

ولفانګ ف.ګویته د آلمان رمانتیک لیکوال دی. ده د اتلسمې پیړې په پای او په تېره د نولسمې پیړۍ په لومړیو کې شهرت وموند. ده د کلاسیک مکتب څخه په توپیر داسې نښیرونه ولیکل چې آلماني ادبیاتو ته  یې نوی رنګ ورکړ. د (ځوان ورتر کړاوونه) هغه نامتو رومان دی چې ولفگانگ فون گویته په ۱۷۷۴م. کې لیکلی دی. په دې خوږ او له عبرتونو او تجربو ډک رومان کې د ژوند د خوږو- تودو سره یو ځای ډېرې نورې ترخې او سړی هم شته، دا تقریباً د یو ژوند لیک بڼه لري. دا د هغه وخت په جرمني کې د رُمانتیزم  سبک یوه غوره نمونه وه چې وروسته یې  نورو رمانتیستانو؛ په تېره رومان لیکونکو باندې پوره اغیز وکړ. د ګویته په آثارو کې د فاوست ستر نندارلیک او همدا رومان ډېر نامتو دي. المان کې اوس د ګویته په ویاړ د ده په نوم نامتو انستیتیتوت فعال دی. دا ډېر پیاوړی او نامتو انستیتیوت په آلمان او ډېرو نورو هیوادو کې ادبي او کلتوري برخو کې کار کوي.

له ویلیام بلینک او ګویته وروسته، د ویکتور هوګو نوم راځي . هغه تر هرڅه وړاندې د مظلومو او غریبو لیکوال و. نیاو او عدالت یې غوښت، وروسته تر هغه بیا د فرانسې یو سیاستوال، پیاوړی قلموال او د رومانتیزم له لومړنیو مخکښانو څخه شو. شعر، نندارلیکونه، رمانونه او ادبی کره کتنه کې غوره نښېرونه لري. دهغه (بیوزلان) دنړۍ په ډېرو ژبو او له هغې جملی په افغانستان کې په دری د(بینوایان) او په پښتو کې د (بیوزلان) په نوم ژباړل شوي دي. پښتو ژباړه یې عبدالحلیم جان کړې چې دا کتاب خلکو ډېر خوښ کړی او ښه پلورل شوی دی. د بیوزلان لنډه معرفی د ۱۴۰۴ل. کال د تلې میاشت کې د (تاند) ویبسایت هم خپره کړې ده. د شپیتمو کلونو په بهیر کې بیوزلان ډرام څو ځله د افغانستان تلویزیون کې خپور شو. د هوګو ډېر آثار له ډير مخکې د ژوندون مجلې، آواز انیس کې خپاره شوي وو. هوګو داسې نوم دی چې د نړۍ ټولو هیوادو کې پېژندل شوی دی.

مسعود: په فرانسه، انګلستان، جرمني، ایټالیا، هسپانیه او روسیه کې د رومانتیزم د ښونځی ترټولو نوموتي او پېژندل شوي سرلاري او رُمان لیکونکي څوک ول؟ د دغو لیکوالو د لاسته راوړنو او یو یو رومان بیلګه راوپېژنئ.

دودیال: پورتنیو اروپايي هېوادو کې رومان لیکل نولسمه او شلمه پېړۍ کې پرمختګ وکړ او خلکو یې هرکلی وکړ. رمانیت یا د رومانتیزم مکتب په  آلمان او انگلستان کې څرګند شو، وروسته بیا  د فرانسې له انقلاب سره سم، له فرانسې  او اسپانیا څخه ایتالیا ته پراخ شو. د رمانتیزم سبک د کلاسیک دوران ژوند، د ادبیاتو نوي عصر ته واړاو. د لویدیزې نړۍ په ادبیاتو کې بل هیڅ ادبي مکتب د رُمانتیزم په اندازه پراخ نه و، ټوله اروپا یې ونیوله. د رُمانس (Romance) لغات یا نومَونه له محلي او لاتین ژبو مشتق شوي چې په لومړیو وختونو کې شاعرانه بدلون ته وکارول شوه. وروسته بیا رُمانس او رمانتیک  له رُمان سره وتړل شو. رومان یې هغه ډول اثارو(نښېرونو) ته ویل چې  له عقل وتلي او حیرانوونکي، خیال انگیز او له احساساتو او ولولو ډک وو. وروسته بیا، رمانتیزم طبیعی منظرې وستایلې او خلک یې ساده  ژوند ته تشویق کړل. رمانتیسم  په حقیقت کې د چاپیریال له ککړتیا، دروند صنعت او ښاري ګڼې- ګوڼې سره جوړ نه و، بلکې د طبیعت  له اصلي و فطري حالت څخه خوښ و. د کلاسیک له سختو قوانینو بیزاره و، اخلاق یې ستایل، په طبیعت مهربان و.

د دې دورې او دغه سبک نامتو لیکوال او شاعران په اروپا کې: «ژاک روسو، ویکتور هوگو، جین آستین، مری شلی، والتر اسکات، گویته، فریدریش شیلر، فریدریش هولدرلین، الکساندر پوشکین او آدگار آلن پو»، په ایران کې «فروغ فرخزاد، فریدون مشیری او شهریار» او په افغانستان کې د شعر، ادبی ټوټې او رومان نامتو رومانتیک لیکوال «پژواک، خادم، ناظمي، استاد ګل پاچاالفت، ننګیال، کاوون توفاني، افغانپور، رشاد، رازق فاني، محبوب سنګر» او نور وو. بېرته به ستاسو پوښتنې ته وګرځم او د اروپا د رُمانتیزم د دوران نامتو رومان لیکونکي او د وخت د بچت کولو په خاطر صرف پینځه رومانونه په لنډ ډول د بېلګې په توګه یاد کړو:

۱.د یوهان ولفگانگفون گویته دځوان ورترکړاوونه رومان

د ځوان ورتر کړاوونه هغه نامتو رومان دی چې ولفگانگ فون گویته په ۱۷۷۴م. کې لیکلی دی. په دې خوږ او له عبرتونو او تجربو ډک رومان کې د ژوند د خوږو- تودو سره یو ځای ډېرې نورې ترخې او سړی هم شته، دا تقریباً د یو ژوند لیک بڼه لري. دا د رُمانتیزم د سبک یوه غوره نمونه ده چې وروسته یې  نورو رمانتیستانو؛ په تېره رومان لیکونکو باندې پوره اغیز وکړ. د ګویته په آثارو کې د فاوست ستر نندارلیک او همدا رومان ډېر نامتو دی. د رومان د کیسې خوږوالی په دې کې دی چې یو ځوان احساساتی هنرمند ( ورتر) خپل ملګري او آشنا (ویلیام ) ته لیکونه استوي، دلیکونو لړۍ دوام مومي او په هر یوه کې ورتر د خپلې ناکامې یو اړخیزې مینې یادونه کوي. رومان ډېر عاشقانه رنګ لري. ځوان ورتر د شارلوت په نوم یوې ښکلې پېغلې باندې مین دی، خو هغه د ده یو ملګري ته واده شوه. د ورتر د مینې په دې کیسه او لیکونو کې له مینې پرته؛ د ژوند بېلابېل اړخونه، د ورتر غمجن حال، د ژوند او مرګ مانا لټول، د نیکمرغي لټون او د ریښتیانې نیکمرغي او مینې اسرار لټول شوي دي. 

۲. د میری شرلی فرانکنشتاین یا  نوی پرومته

پرومته په اصل کې د لرغونو وختونو یو اتل و، چې د لرغوني روم او یونان له وطنو څخه د هغه کیسه تر انګلستان او بیا نوره نړۍ کې مشهوره شوې ده. شرلي د خپل رومان اتل د پرومته تر برید رسولی دی. د“فرانکنشتاین” رومان د انګلستان د نولسمې پېړۍ یو غوره ادبي اثر دی. مری شرلی دغه رومان په ۱۸۱۸م. کې بشپړ کړ، تر یو وخته پورې دچا ورته پام نه و، خو په ۱۸۲۱، یعنې درې کاله وروسته تر بشپړېدو یې د نړۍ پام ځان ته راواړاو. دغه رومان د  رومانتیسم ادبي مکتب یو ډېر غوره استازی دی. یو شمېر کره کتونکي وایي چې په حقیقت کې دا د علمي- تخیُلي ادبیاتو یوه ښه بېلګه  همدغه رومان دی. د فرانکنشتاین رومان په عامیانه(ولسي) ادب او کلتور ژوره اغیزه وکړه. وروسته تر خپرېدو د یو شمېر ښکلیو،عجیبو او ویروونکو نورو ژانرونو ( داستانونو، فلمونو، نندارلیکونو) او ډرامولامل شو.

د فرانکنشتاین په رومان کې د یو ځوان پوه “ویکتور فرانکنشتاین” کیسه روایت شوی ده چې  د یوې علمي تجربې او څېړنې په ترڅ کې یو نوی عجیب الخلقه موجود رامنځته کوي. کیسه داسې پیل کیږي چې په شمالي قطب کې یوه اکتشافی(پلټونکې) بیړۍ اوبو باندې د کنګل په ټوټو یو سړی ویني. سړی یخ وهلی او دمرګ شیبې یې دي. د دې سړي نوم  ویکتور فرانکنشتاین دی. کله چې د بیړۍ خلک هغه ژغوري، حالت یې یو څه سمیږی، نو د خپل ژوند داستان د بیړۍ ځوان کپیټان ته بیانوي. ویکتور یو طبیب او کیمیا پوه دی. هغه د ژوند راز کشف کړی او موجوداتو د ژوند ورکولو په راز پوهیږي. هغه د انسان په بڼه یوه هیولا جوړه او ژوندۍ کړې، د خلکو ور څخه ویره وشي او هر څوک ورته حیران شي. هغه د کار په ترڅ کې له خپل لابراتوار څخه تښتي او جوړه کړې هیولا یې هم ورکه شي. دوه کاله وروسته د ویکتور کوچنی ورور په مرموز ډول وژل کیږي، دا وخت هیولا د لومړي ځل پاره ځان ویکتور ته ښکاره کوي او اعتراف کوي چې د ویکتور ورور یې وژلی دی. دا هیولا ډېر نور جنایتونه هم کوي او ډېر ویروونکي کارونه ترسره کولای شي، نو له وکتور څخه هیله کوې چې ده ته یوه جوړه هم رامنځته کړي چې له یوازیتوب خلاص شي، نو په دې سره به خپل جنایتونه ودروي، پرته له هغه له ډیرو خلکو ژوند به واخلي.

۳. د امیلی برونته توپان دروونکې څوکې (هسک)

دا د برونته په قلم لیکل شوی رومان دی چې په دري ژبه د (بلندی های بادگیر) په نوم ژباړل شوی دی. په اروپا کې په ټولو اروپایي ژبو، خصوصاً په انګلیس ژبه څو ځله خپور شو. دا یو عاشقانه رومان دی چې برومته په ۱۹۴۷م. کال خپور کړ. د دې رومان عاشقانه او گوتیک بیان او تصویرونه حیرانوونکي دي. دا د  دوو کرکترونو؛ “کاترین” او “هیتکلیف” د مینې داستان دی. د ادبیاتو څېړونکو دا اثر د رومانتیسم د مکتب یوه غوره بېلګه ښودلې ده. په دې غمجن رومان کی هیتکلیف له کاترین سره مینه لري، خو هغه خبره نه ده. دا کیسه ځکه غمجنه ده چې مینه یو اړخیزه ده. هیتکلیف د کاترین ورو ورو سپکوي، په دې سره هیتکلیف له (توپان دروونکوی هسک) څخه اوړي. د رومان حیرانوونکې برخه دا ده چې وروسته بیا نوموړی د یو ډېر پیاوړي او شتمن سړی په توګه بېرته راستنیږي او غواړي خپل کسات واخلي. دغه رومان یو روایت کوونکی نه لري، بلکې څو کسانو دا کیسه روانه کړې ده. دا کتاب په لومړیو کی یو سرسری او یواځې یو عاشقانه او خوږه کیسه ښکاری، خو هنرمند برونته په خپل پیاوړي قلم  داستان هر کرکتر له روانی پلوه داسې لوبوي، چې لوستونکی حیرانوي. امیلی برونته  په خپل دغه رمان کې ډېر روانی مسایل څېړلي دي. په تېره بیا هغه روحي عوامل چې انسان تاوتریخوالي ته کاږي.

۴.  غرور او تعصب د جین آستین لیکنه

دغرور او تعصب ښکلی اثر د جین آستین په قلم په ۱۸۱۳م. کې بشپړ او بیا په همدې کال خپور شو.  دا د نړۍ یو نامتو کلاسیک او عاشقانه رومان دی.  د رومان لومړی کرکتر (مرکزی شخصیت) الیزابت بنت دی. لیکوال په یو پراخ نظر سره د هغه ژوند را اخلي او د الیزابت بنت د شخصیت بیلابیل اړخونه راپېژني. په داستان کی د مرکزي شخصیت د ژوند د لوړو- ژورو ترڅنګ، د هغه ښېګڼې او بدګڼې(دواړه) را سپړي. بنت په دې رومان کې د بدیو قضاوت کول او ورسره د نیکیو توپیر او بیا د سرسري او لنډپارې قضاوت پایلې راښيي. سره لدې چې د غرور او تعصب د رومان کیسه د مینې کیسې ته ورته ده، خو د ننه پکې په ملنډو سره سرسري قضاوتونه رټي او په مسایلو کې ژوره کتنه راښيي. په دې کې د اخلاقیاتو، واده، زده کړو، شتمنۍ او د ژوند د یو شمیر نورو اړخونو ننداره کوو.  د کیسې لنډیز یې داسې دی:

 ښاغلی بنت  پینځه لوڼې لري، خو شتمني یې باید نارینه اولاد ته باید پاتې شي، نو غواړي چې لورګانې یې ښه ودونه ولري. په همدې خاطر د ودونو کیسه پکې ډیره ښکاري. جین آستین په خپل کتاب کې د پیسو او قدرت لپاره ودونه او د مینې له مخې ودونه یو بل سره پرتله کوي. 

۵. بیوزلان د ویکتور هوگو نامتو رومان

د «بینوایان/ بیوزلان» رومان هغه نښېر دی چې داستاني شخصیتونه یې “ژان والژان” او “کوزت” دي. د دوی انځور د لوستونکي ذهن کی د تل لپاره پاتې کیږی، دا د هوګو د قلم جادوګري ده چې دا ډول اتلان یې پنځولي دي. د ده  رومان ځانګړي ادبیات نړۍ ته وروپېژندل چې له عواطفو سره کار لري. ویکتور هوگو، فرانسوي نامتو شاعر او رومان لیکونکی دی، بیوزلان یا بینوایان یې په ۱۸۶۲م. کال خپور شو.  دا اثر په نولسمه پېړۍ کې د رومانیزم د ادبی دوران یو ستر اثر دی، هوګو دا اثر په دېرشو کلونو کی بشپړ کړ. دا د ده د اوږدو کلونو د ژوند یوه ثمره ده چې نړیوالو ته یې سوغات کړی دی.

هوگو د رومان په لومړیو د “میری یل” په نوم د کلیسا یو روحانی را پېژني. میری یل مهربان او د پاک زړه خاوند دی چې له بیوزلو سره مرسته کوي. “ژان والژان” چې د خپلې کورنۍ غړوته د یو مړۍ ډوډۍ د پیدا کولو لپاره غلا کوي، پینځه کاله بندي کیږي. ده خوار ډوډۍ پټه کړې ده، چې خپل وږي ماشوم ته یې یوسي. کله چې بندي کیږي، له جیل(زندان) څخه د تېښتې هڅې کوي، په هر ځل هڅې سره یې بند اوږدیږي او آخر یې نولس کاله زندان کې وځي. کله چې ژان والژان له جېل(زندان) څخه وځي، لازیاتو بدمرغیو سره مخ کیږي. تر ډېرو لوږو، کړاوونو او سختیو دکلیسا د روحانی کورته پنا وروړي. کله چې هلته اسقف ته کیسه کوی، دا وخت د “کوزت”  له مور “فانتین” سره پېژندګلوي پیدا کوي. کوزت یوه یتمیه نجلۍ ده چې له بدې ورځې د “تنادریه” کورنۍ ته سپارل شوی، خو هلته یې ژوند ډېر تریخ دی،  ژان والژان پرېکړه کوي چې دغه یتیمه(کوزت) له هغوی څخه بېرته د هغې مور ته ورورسوي. کیسه ډېره غمجنه او څو برخو کې دوام لري.

ویکتور په ادبیاتو کې د رومانتیزم د سبک یو لوی او نامتو مخکښ و، د ده نوم یواځې د ده د داستانی آثارو له امله ندی، بلکې ده ډېر عالی اشعار او د انځورګري آثار هم لرل. د ده له دغو آثارو څخه د موسیقۍ او سینمایي آثارو پنځولو کی کار اخیستل شوی دی.

مسعود: د پېژاندو مشرانو، ادیبانو او لیکوالو شتون لکه: ګویته، ویکتور هوګو، شاتوبریان، لامارتین، ژرژساند، ویلیام بلیک، پوشکین، والتر اسکات، وردزورت، شیلر، لردبایرون، لرمانتوف او نور... د رومانتیسم په مکتب کې ځانګړی ځای لري. که د پیرزوینې له مخې د دغو مشرانو د ادبي، فرهنګي، فلسفي او هنري هلوځلو او نوموتو نښیرونو(اثارو) په اړه لنډ مالومات راکړئ.

دودیال: پرته له شک چې ویلیام بلینک(انګلستان)، ولفانګ ګویته(المان)، هوګو(فرانسه)، پوشکین(روسیه) کې د رمانتیزم مخکښان وو، همدارنګه شاتوبریان، لامارتین، ژرژساند، والتر اسکات، وردزورت، شیلر، لردبایرون او لرمانتوف د اتلمسې، نولسمې او د شلمې پیړۍ تر پیل د نړۍ په کچه نامتو رومانتیک لیکوالان وو. دوی د رمانتیزم د مکتب په پیاوړتیا او پېژندنه کې بنسټیز رول درلود. د دوی د هر یو په اړه به جلا جلا خبرې وکړو، خو په مجموع کې باید د رومانتزم مکتب د ادب په ویړ بڼ کی یو ښکلی د ګلابو بوټی وبولو چې د کلتور، ادب او هنر ښکلي بڼ ته یې نوی رنګ ورکړ. د رومانتیزم یو نامتو او حقدار بنسټگر فرانسو رینه شاتوبریان دی. د ده نوم ځکه یادوو چې وروسته یې په نورو لیکوالو ژور اغیز وکړ. نوموړی یواځې د ادب د ډګر نامتو نه و، بلکې دفرانسې سیاست او دیپلوماسۍ کې یې هم ستر کارونه کړې دي. هغه د ۱۷۶۸ م. کال د سپتمبر میاشت کې د فرانسی د سنت مالو په ښار کې نړۍ ته راغلی و، په ځوانۍ کې یې لیکوالۍ کې درمانتیزم د مکتب بنسټ کېښود، نو ځکه ورته دفرانسې د رمانتیزم پلار وایي. نوموړي فلسفي، دیني او تاریخي نثر له شاعرانه خیال او فکر سره ګډ کړل. شاتوبریان په یوه اشرافي او محافظه‌کار کورنۍ کې را لوی شو، خو ده د نوي او خپلواک ژوند هیله لرله، ادبیات، تاریخ، کلاسیک متون او فلسفه یې ولوستل. سره له دې چې لومړۍ یې نظامی دنده لرله، خو لوړو او آرماني خیالاتو هغه د رومانتیسم د مکتب مخکښ کړ. وروسته بیا ویکتور هوگو او آلفونس دو لامارتین او نور د ده په لار روان شول او د فرانسې ادبی مکتب پوخوالي ته هسک شو. د هوګو په شان لوړ شخصیتونه د شاتوبریان شاګردان بللای شو. شاتو بریان د ځانګړي فلسفي اند په رڼا کې په احساسي او عاطفي او نوې طریقه د فرانسې ادب وپسوله. ده  طبیعت ته د الهي او معنوي عنصر په توګه کتل او د رومانتیزم یو مهم رکن یې باله. شاتوبریان په ۱۷۹۱ م. کې امریکا ته سفر وکړ، هلته یې د امریکې وحشي طبیعت او بومیان(د اتازوني اصلي اوسیدنکي)ولیدل او ورسره آشنا شو. دا سفر د ده د تجربو یوه برخه او د(آتلا) د مینې داستان ته یوه سوژه شوه. ده په ښکلي طرز د طبیعت ښکلا په آتیلا/ اتلا کې په مُخیله بڼه انځور کړه. کله چې له امریکا څخه بیرته فرانسې ته راستون شو، فرانسه د انقلاب په درشل کې وه، ده د اشرافو برخلاف، د انقلاب پلوي وکړه، خو د سلطنت غوښتونکو غورځنګ ناکامي او شاتوبریان انگلستان ته تبعید شو، هلته یې د مذهب، سیاست او اخلاقو په اړه نوي نظریات او تجربې ترلاسه او نوې څېړنې یې وکړې، د جان میلتون او شکسپیر اثار یې هم ولوستل او د انګلیسي ادب اغیز لاندې راغی. کله چې له انګلستان څخه بیرته فرانسې ته راستون شو، نو په جدي ډول یې خپل وخت او پام لیکوالي ته واړاو. (آتلا) او ( رېنه) د مینې دوه داستانونه یې همدا وخت ولیکل چې د رومانیزم د نوي مکتب تر ټولو غوره بیللګې دي. کله چی د ناپیلیون دوره پای ته ورسیده او سلطنت طلبان بریالي شول، شاتوبریان ته نوې دیپلوماتیکې او سیاسي دندې وسپارل شوې. آن دا چې دلسم شارل پر مهال د فرانسې د بهرنیو چارو وزیر شو. له سیاسی او لویو مهمو دندو سره سره یې ځان لیکوالۍ کې بوخت ساتلی و او له لیکلو سره یې مینه وه او په نویو نښیرونو کې یې خپل ټولنیز ارمان ولسونو ته ورساوه. نوموړی  یو ژمن لیکوال و. دا وخت یې(له قبر ورهاخوا خاطرات) ادبي کتاب چې فلسفي رنګ لري، ولیک چې لوستونکي یې په لوستلو حیران کېدل. په دغه نښیر کې ده د خپل وخت عجیب ټولنیز او تاریخي مسایل په تحلیلي بڼه بیان کړل. فرانسورېنه د. شاتوبرېان په ۱۸۴۸ م. وکړ، نوم یې د یو ستر لیکوال، سیاستوال او لوی ټولنیز شخص په توګه د تل لپاره د فرانسې تاریخ او ادب کې ثبت دی.

قدرمن مسعود صاحب. دپورته نومونو په لړ کې مو د لامارتین نوم هم یاد کړی دی. دا یې موقع ده چې یوڅه دده په تړاو هم خبرې وکړو:

لامارتین هم فرانسوی رومانتیست لیکوال و، بشپړ نوم یې الفونز ماري لويي دپرات دو لامارتین و، چې په لنډیز سره په لامارتین پېژندل کیږی. زموږ د پوهنتونو د ژبې او ادب د پوهنځیو د نړیوال ادب درسي موادو کې یې نو او څه ناڅه نښیرونه یاد شوي دي. له نیکه مرغه دغو وروستیو کې افغانستان کې د(نړیوال ادبیات) په نوم دوه کتابونه خپاره شول، چې په دواړو کی دلامارتین ژوند او اثار شته. نوموړی د اکتبر میاشت کې په ۱۷۹۰م. کې د فرانسې مارکُن سیمه کې یوه اشرافي کورنۍ کې نړۍ ته سترګې پرانیستې او په ۱۸۶۹م. فبروري کې په پاریس کې ومړ. د فرانسې د نولسمې پیړۍ شاعر، لیکوال او سیاستوال و.  شل کلن و چې ایتالیا ته ولاړ. هلته له «گرازیلا» سره آشنا شو، دا نو وروسته د ده په ډېرو شعرونو او ادبی نښیرونو کې د یو ښکلي او له خاطراتو ډک نوم په توګه یاد شوی دی.

د ده لومړنی کتاب( شاعرانه او مذهبي فکرونه) و چې په ۱۸۲۰م. کې یې لیکلی دی. دا وخت لامارتین دېرش کلن و. وروسته یې په ۱۸۲۳م. کې( نوي افکار) کتاب خپور کړ.  په ۱۸۳۰ کې یې (همغږي)، بیا یې ( دیوې پرښتې سقوط) او (ژوسلین) ولیکل. د ژوسلن په نوم شعرونه یې په  ۱۸۳۷م. کی خپور شو. وروستی شعري جونګ یې( منتخبات ۱۸۳۹م.) نومیږي. د ده یو ښکلی شعر د سیند ترعنوان لاندې خپور شوی چې نړیوال نوم یې ګټلی دی.

لامارتین په۱۸۲۰ م. کې یوې شتمنې انگلیسی میرمن( ماریالیزا بریچ ) سره واده وکړ چې تر ده مشره وه. په ۱۸۲۳م. کې ناپل ښار کې د فرانسی  دسفارت منشی شو. د ۱۸۴۸م. کال له انقلاب وروسته لامارتین دفرانسې د موقت دولت غړی او په ۱۸۴۶ م. کې ولسمشرۍ ته ونومول شو، خو پوره رایې یې ونه ګټلې، د درېیم ناپلیون په وړاندې پاتې راغی، وروسته تر دې سیاسي ناکامي یې ټول پام ادب ته واړاو. دا وخت له بیوزلي سره مخامخ شو، نو د ژوند د تېرولو لپاره د حق الزحمې په خاطر (لاپلاس) او نورو ورځپاڼو ته لیکنې کولې، تر څو چې د ۱۸۶۹ م. کال د فبروري میاشت کې د اویا کلونو په عمر په بیوزلۍ کې ومړ. سره له دې چې ډېر ښه رمانونه یې لیکلي، خو د(سیند) په شان غوره شعرونو د شاعر په توګه مشهور کړ. نور آثار یې : شاعرانه سندرې، د ژرندونانو تایرخ،   د سقراط مړینه، عقلي حکومت، د یوې پرښتې سقوط،  د اسکندر کبیر ژوند، د میکلانژ ژوند، دخیځ نامتو کسان، د روسیې تاریخ،  او یو څو نور دي. 

د ولتر په اړه باید وویل شي چې هغه یو نړیواله څېره ده. هغه لیکوال او فیلسوف او یو ټولنیز مبارز و، چې د خپلو آثارو په وسیله یې د اروپا په رڼا کولو کې اوچت اغیز درلود. هغه په زړورتیا او ځانګړي طنز سره مذهبي تعصبات او سیاسي استبداد ورټل او د( فلسفي لیکونه) د کتاب په خپرولو سره یې د فردي اواجتماعي آزادي او علمي پرمختګونو دفاع وکړه. دهغه لیکنې د طنز او انتقاد یوه ګډوله وه چې هغه وخت ډېرې موثرې وې. د هغه په لیکنو کې ژور تحلیل او د کره کولو قوت لیدل کیږي. د ده (فلسفي لیکونه) د روڼتیا او ویښتابه د دوران یو غوره کتاب و. یو څه موده یې انګلستان کې ژوند وکړ چې هلته یې علمي، فکري او سیاسي  آزادي ، حقوقي نظام، د فرانسې په پرتله غوره حکومتولي او نسبتاً ښه ټولنیز شرایط ولیدل، نو له هغو څخه په الهام یې فرانسې ته خپل پیغامونه راوړل. په دې توګه د ولتر نوم هم د یو روماتیست او هم د ټولیز سمونپال په توګه د درناوي وړ دی.

په پورته توګه د پورتنیو مشرانو لیکوالو او د رومانیزم د مکتب مخکښانو نومونه د اروپا په فکری آزادۍ، له قید او استبداد څخه د خلاصون او د ادبیاتو د غوړېدو برخه کې نه هیریږي، آن دا چې د دوی آثارو له اروپا بهر نوره نړۍ هم را ویښه او د پرمختګ لار یې ورته پرانیستله.

 مسعود: (ویکتور هوګو) د فرانسې نامتو شاعر، کیسه لیکونکی، ننداره لیکونکی او د رومانتیزم سرغندوی وو، هغه خپلو پلَوَیزو (( همکارو ملگرو)) سره د هغه لارښونو په پلي کولو کې چې مخکې یې په خپله مجله کې کښلي وو، رومانتیزم د هنر او شخصیت د ازادۍ د ښونځي په توګه راپېژندلی ؤ. تاسو د نوموړي د لید توگي او باورونو په اړه څنگه انگېرئ؟

دودیال: وکتور هوګو  نه یواځې ادب او لیکوالي کې نوښتګر و، بلکې د فرانسې سیاست، طبقاتي ټولنه او د زیارکښو- بیوزلو خلکو په ژوند کې د غوره بدلون پلوی او د دې لارې مخکښ و. هغه څه چې د ده نښېرونو او د ده په سیاسي فعالیت کې یې وینو، هغه نوښت، ښکلا خوښونه، ژور ټولنیز خیالات، ولسی روایتونو او فلکوریک ادب څخه تومنه،  د عدالت لپاره مبارزه او د بیوزلو ژوند ته پاملرنه ده. په تېره بیا ده دا مسایل په رُمان او رومانتیک مکتب سره ډېر ښه انځور او خلک یې ورڅخه اغیزمن کړل. پخوانې مقید او وچ کلک، دُګم کلاسیک ادبي مکتب د ده آزاد او له نوښت ډک افکار او پیغامونه ولسونو او چارواکو ته نشول رسولای نو ځکه یې  رومانتیزم ته مخه کړه. ده نه یواځې دا چې خپله یې رومانتیک اثار وکښل، بلکې نورو لیکوالو ته یې هم وویل چې باید طبیعت ته ورستانه شو، باید د خلکو هیلې په عاطفي ژبه بیان او د مبارزې او ازادي غوښتلو لپاره ولولې راوپاروو، باید د انسان عواطف تلطیف کړو، باید انساني کرامت وستایو.  دا ټول د رُمانتیزم ژمنه وه چې ده نور لیکوال هم د هغو پیژندلو او رعایت ته ځیر کړل. ده خپلو ملګرو لیکوالو ته خپلو مقالو کې ولیکل چې رُمانتیک مکتب د انسان او د هغه د روح د خپلواکۍ مکتب دی.

رمانتیزم داسې مکتب دی چې په تخییُل، ایماژونو او فردیت ډډه لګوي، احساسات او عواطف بیانوي، د طبیعیت ښکلا او مینه ستایي، خپلواکي، فردي ازادي خپل لومړیتوب بولي او د انسان خوشحالي غواړي. له اقتصادي پلوه رفاه او د ښکیلاک خلاف دی، د چاپیریال ساتنه په هغه بڼه غواړي کوم  چی خلقت کې هست شوی دی. په مستبدو چارواکو نیوکه کوي او نیاو او فرحت یې موخه ده. هوګو همدا غوښتل، خپلو دوستانو او نورو لیکوالو ته یې د همدې موخو سپارښتنه کوله او خپله په همدې سکالو بوخت او ترنورو مخکې و. کله چې د رومانتیزم د ادبی مکتب په هکله بحث کیږي، د هوګو نوم به هېر نه شي، بلکې لومړی به یادیږي.

مسعود: (ویکتور هوګو) د خپلې نوموتې ډرامې او نندارې "کرامول" په اړه  یوه ډېره اړینه او ارزښتناکه سریزه کښلې وه چې د رومانتیسم د مکتب تگلوری او کړنلاره بلل کیږي. له دې پېژندنې سره د رومانتیسم مکتب د یو خپلواک ښونځي په توګه پیل کیږي. د نوموړي دا سریزه او د ده همېشنی شهکار  "بېوزلان" یا «بینوایان» چې پر(١٨٦٢)زېږدیز کال کې خپور شو، د پیړۍ یو له سترو ناولونو څخه شمیرل کیږي، همدا لامل وو چې د رومانیسم د مکتب د سرلاري په توګه ومنل شو. كه د دې سريزې او د ''بېوزلانو'' د تاریخي رومان د منځپانګې، سکالو، مضمون، هنري او ادبي ارزښت په اړه یو څه مالومات ورکړئ.

دودیال: موافق یم، د کرامول نندارلیک لپاره لیکل شوې سریزه په حقیقت کې د نوي ادبی مکتب(رومانتیزم) یو (مانیفست) او د آزادي غوښتلو الهام بلل کیدای شي. کرامول د هوګو یو تخلیقی اثر وُ، خو د دې اثر لپاره د ده سریزه یوه داسې مفکوره او نظریه وه چې اروپا او ټولې نړۍ ته یې رومانیت معرفي کړ. عامو خلکو د ده دغه تخلیقی نندارلیک وکوت او ورڅخه اغېزمن شول، خو ادیبانو او هنرمندانو له دغې سریزې څخه ډېر څه زده او ورڅخه اغیزمن شول. د ده نور آثار" هغه کس چې خاندي"، "بېوزلان"، " د محکوم وروستۍ ورځ" او " د سمندر کارکوونکي." دي چې  په دې سره یې په پرېکنده ډول له کلاسیک او نیو کلاسیک څخه خپله لاره جلا کړه، ګڼ شمېر ځوان پلویان یې وموندل چې د ده د شاګردانو او ملګرو حیثیت یې درلود. بېنوایان یا بیوزلان د احساساتو پیاوړی بیان لري. په سلګونو ځله فرانسه کې او تر دې هم زیات په نوره نړۍ کې وښودل شو. افغانستان کی هم د تلویزیوني تیاتر په توګه نندارې ته وړاندې شو. د استبداد او اختناق پای د هوګو د دغو آثارو له برکته ګڼلای شو.

د رُمانیت د دور یو بل نامتو چې تاسو یې په اړه پوښتنه کړی آلمانی  ګویته دی. دلته به د ده ژوند او آثار او ورسره په ضمني ډول د شیلر پېژندنه هم ولولو:

د ګویته بشپړ نوم(یوهان ولفګانګ ګویته) و. نوموړي په ۱۷۴۹ م. کال د اګست په ۲۷ مه د آلمان د (فرانکفورت) په ښارکې نړۍ ته سترګې وغړولې او د ۱۸۴۹ ز کال د مارچ په ۲۲ مه یې (ویمار) کې له نړۍ سترګې پټې کړې .ګویته د نړۍ یو ستر متفکر شخصیت و، سره له دې چې هغه یو با احساسه شاعر و، بلکې د نړۍ د سترو سیاستمدارانو، فیلسوفانو او پوهانو له ډلې څخه هم شمېرل کېږي. د هنر او فکر له ټولو ډولونو سره یې آشنایي لرله، که څه هم د ادبیاتو څانګه یې په اکاډمیکه بڼه نه وه لوستې، خو د ژورې مطالعې له برکته یې ډېر شاهکارونه را پاتې دي، چې نه یوازې د آلمان په ټولو ادبیاتو یې سیوری غوړولی، بلکې د یوه زرین تاج په څېر په اروپایي ادبیاتو باندې ځلېږ  .

  ګویته خپله د ماشومتوب دوره  خپلې کورنۍ سره فرانکفورت کې تېره کړه او خپلې لومړنۍ زده کړې یې له خپلو خصوصي ښوونکو څخه پای ته ورسولې . هغوی ده ته یوناني، لاتین، ایټالیایي، انګلیسي، د ختیځې اروپا د یهودانو ژبې او دغه راز نقشه ایستل او موسیقي ور زده کړل .په ۱۷۵۹ م. کې یې فرانسوي ژبه هغه مهال زده کړه، چې د ( پنځلسم لویي ) پوځیانو د اووه کلونو جګړو په لړ کې یې د فرانکفورت ښار اشغال کړی و. په ۱۷۶۵ م. کال د پلار په غوښتنه د حقوقو د زده کړې په موخه ( لایپزیک ) ته ولاړ او په هغه ښار کې درې کاله پاتې شو. هلته یې د یوې مینې تجربه هم وکړه، دا مینه د ده د شعرونو الهام وګرځېده. د ځوانۍ په کلونو کې چې د لایپزیک په ښار کې اوسېد، روحاً آرامه نه و او ډېر وخت به یې د ادبیاتو او فلسفې په مطالعه تېراوه، له دې هر څه سره یې د حقوقو زده کړې پای ته ورسولې او د یوې مودې له پاره یې په کېمیا، اسکلېټ پېژندنه او ودانیزو یا ساختماني اینجنرۍ په برخو کې کار وکړ او په هغو ټولو یې ځان پوه کړ.

  په ۱۷۶۸ م.  په داسې حال کې چې ناروغ و، بېرته فرانکفورت، ته را وګرځېد او د خپلې مور  له عادت سره سم  یې، مذهبي غونډو او د عبادت ځایونو ته تګ را تګ درلود. کله یې چې ناروغي  ښه شوه، د حقوقو په څانګه کې د خپلو زده کړو د بشپړولو په موخه  «سترازتبورګ» ته ولاړ او د ۱۷۷۱ م. د اګست په میاشت کې یې په بریالیتوب سره خپل د لیسانس سند تر لاسه کړ . په سترازتبورګ کې د اوسېدو په مهال د وزیر په لور مین شو؛ دې مینې د ګویته په حساس روح باندې ډېره سخته اغېزه وکړه، خو دا مینه کامیابه نه وه او له دغې نجلۍ سره یې واده ونه شو . فرانکفورت ته تر راستنېدو  وروسته د آلماني فیلسوف ( هاردر) په هڅونه او تشویق یې تیاتر او ډرام ته نندارلیکونه  پیل کړل. په کال ۱۷۷۴ م. کې یء دا نمایشنامې خپرې شوې.  د ۱۷۷۲ م. کال له مې څخه د سپټمبر میاشتې پورې د (وتزلار ) په ښار کې د  اوسېدلو او هلته د یوې قضایي دندې د اخیستلو په مهال، په هغه ښار کې د (شارلوټ بوف ) په نامه له یوې نجلۍ سره آشنا شو، چې  زړه یې پرې بایلود او په بېسارې ښکلا یې مین شو، مګر دا نجلۍ د ( کنسټر) مېرمن وه، کوم چې د ده ملګری و، له همدې امله ګویته دې مینې ته هیله من نه و، خو د دې مینې د الهام او اغېز محصول د (ورتر) په نامه یو بل شاهکار و، چې په کال ۱۷۷۴ کې خپور شو. ګویته فرانکفورت څخه تر راګرځېدو وروسته، ډېرې ښکلې او په زړه پورې نمایشنامې ولیکلې، لکه : ( پرومته ) په ۱۷۷۲ م. کې، (کلاویګو ) په ۱۷۷۴ م. کې او (استیلا ) په ۱۷۷۶ م. کال. دغه وروستۍ یې د یوې ښکلې فرانکفورتۍ نجلۍ په یاد ولیکله .

  له ۱۷۷۵م. وروسته د ګویته د ژوند په مسیر کې بدلون را منځته شو، د (ویمار) ستر مشر «کارل اوګوست» هغه خپل دربارته ور وغوښت او د مشاور په توګه وټاکل شو. دا وخت یې له سیاسي او اقتصادي چارو سره مینه پیدا شوه او د دې ترڅنګ یې خپلې علمې څېړنې او ادبې مطالعې هم کولې، خو د ادبیاتو او آثارو د لیکلو له پاره یې ډېر کم وخت درلوده. نوموړی د یوې مودې له پاره  د ویمار د دربار وزیر شو.

 له دې وروسته یې ایتالیا ته سفر وکړ. دا سفر د ګویته په افکارو کې یوه نوې مرحله شمېرل کېږي، په هغو آثارو کې کوم چې په ایټالیا کې یې لیکلي وو، د ایټالیایي دود- دستور یا ایټالیایی ژبې څرک پکې نه تر سترګو کېده، بلکې لا هم المانی وو.

  ګویته په ۱۷۹۲ او ۱۷۹۳ کلونو کې له فرانسې سره د پروس په جګړو کې برخه واخیسته او شل کاله وروسته یې د دې جګړو په اړه خاطرې ولیکلې. په ۱۷۹۴ م. کې د المان له یوه بل ستر شاعر ( شېلر ) سره آشنا  شو چې د ده په ژوند باندې د یوې نوې رڼا د پرېوتو لامل شوه او ګویته د شېلر په همکارۍ او مرسته په ۱۷۹۶ م. کال کې د (یګزنیا ) په نامه د خپلو شعرونو یوه ټولګه خپره کړه. له دې وروسته یې(د ویلیام مسټر د کار زده کړې کلونه) په نامه یو ناول ولیک، په ۱۷۹۷ م. کې یې د «هرمان او دوروته» په نامه یوه منظومه خپره کړه، چې دې منظومي د هغه شهرت ډېرې لوړ کړ، د دې منظومې له خپرېدو وروسته، په همدې کال  د ویمار سیمه ییز مشر له هغه څخه د هغه ټول لقبونه او شهرت واخیستل او ګویته د ویمار د تیاتر د مدیریت په چارو بوخت شو او د دې ترڅنګ یې د ځمکې پېژندنې او ګیاه پېژندنې په برخو کې خپلې مطالعې پیل کړې او په دې اړه یې څو مقالې او رسالې ولیکلې. په کال ۱۸۰۵ م. د ده ملګری شاعر (شېلر) ومړ او ګویته هم په سخته ناروغۍ اخته شو، نږدې و له دنیا سترګې پټې کړي، دې ناروغۍ ګویته ډېر کمزوری کړ.

  په ۱۸۰۸ ز کال د (فاوسټ ) لومړۍ برخه خپره شوه، چې په هغې کې د فرانسوي امپراطور ناپیلیون بنا پارت په ویاړ په (ارفوست) کې د هغه د کالیزې جشن جوړ شوی و، چې ګویته  پکې ګډون وکړ. په هغه ښار کې له ناپیلیون سره د نوموړي خبرې اترې ډېر مشهورې دي. ګویته د ناپیلیون له خوا په یوه ویاړلي رسمي نښان ونازول شو. د ګویته د عمر وروستي کلونه د فاوسټ په نامه د ده د ستر شاهکار په بشپړېدو سره تېر شول او د دې اثر دویمه برخه یې په کال ۱۷۳۳ م. کې (له مړینې څخه یې څو ورځې مخکې) بشپړه کړه.

مسعود: په حماسه کې (غورځنگ) په رومان کې (مینه) مهم ځای لري. همداسې په رومان کې د «حقیقت ښودلو» ته زیات ارزښت ورکول کېږي او رومان باید ګټورې اخلاقي پایلې ولري. تاسو په دې اړه څه لید لرئ؟

دودیال: سره له دې چې هر هنري او ادبي  ژانر بیلابیل محتویات  لري، خو بیا هم ځینې ادبي ژانرو یو څه خاص موضوعات را اخلي، د بيلګې په توګه غزل د شعر هغه صنف دی چې د عشق مسایل بیانوي، آن د نوم په هکله یې ویل کیږي چې غزل یعنی ښځو سره خبرې (غنایي شعر یې هم بولي). پښتو اکثره غزلیات د بزم او مینې محتوا لري، مګر موږ حماسي، تربیتي، عرفاني او نور اشعار هم لرو، پښټو حماسي لنډۍ هم لري لکه: که په میوند کې شهید نه شو- خدایږو لالیه بی ننګی ته دې ساتینه. او سلګونه نورې.

  ولسی ادب مو هم د مینې او هم حماسي برخې لري او لنډې کیسې هم همداسې: تاریخي لنډې کیسې او د مینې کیسې هم لرو، موسیقي هم همداسې. ځینې نور بیا ډرام، فلم او نور آثار په کمیډ، تراژید، طنزیه، ساینسي... اونورو ویشي.

رابه شو پوښتنې ته:

حماسه یوه هغه ډېره مهمه زړوره، مُدبرانه او له سرښندنو ډکه مبارزه، بشري یا ملي پېښه او د یو وګړي، هېواد، لښکر، لارښود یا ملي مشرانو یا بل چا کارنامې، ملي غورځنګونه او اتلولوۍ دي چې د نورو د ژوند، عزت، حق، آزادي او نورو مادي یا معنوي شتمتي لپاره یې ترسره کړي وي، یا د هېوادنیو ګټو لپاره د قرباني ډګر ته مېړانه دانګلي وي او دا ډول قرباني د خپلې ځاتګړتیا له مخې بېسارې وي.  لکه د ملالې حماسه چې د هېواد د استقلال د ساتتنې لپاره یې میوند کې وښودله او تر اوسه دا حماسه د نویو نسلونو په یاد او  زموږ ډېرو اثارو کې خوندي ده، یا د وزیر اکبرخان او بی بی مهرو او نور مثالونه.

حماسې ته پښتو کې ویاړنه وایي. حماسي آثارو کې اتلان، پهلوانان او د جګړو سرداران او د هغوی زړورتیا ستایل کیږي. حماسي اثار که شعر دی، که  داستان او که فلم او موسیقی؛ ټول د ملت ویاړونه دي او ټولو ته ګران وي. د فردوسي شهنامه زموږ یوه حماسه ده ، یا کک او زرینه او هغې کې د وطن، خاورې او ملي  شتمنیو دساتنې لپاره اتلواله مبارزه یو حماسي اثر دی، یا د امیر کروړ دا شعر چې:

زه یم ....په دې نړۍ له ما اتل نشته

بل په زابل نشته

وطن عشق تو افتخارم، وطن در رهت جان نثارم ... یا

دا وطن ودان وطن دا د لوی  افغان وطن

دا د ننګیالو وطن .. سندرې زموږ حماسي  موسیقۍ کې نوم او محبوبیت لري. د آرش کمانګیر نکل د اریانا د ټاټوبي یو لرغونی حماسي نکل دی.

 حماسي ادب پښتو کې ډېر زیات لرغونتوب لري، آن دا چې دغو حماسي ادبیاتو کې ځانګړي  سُچه او خالص ولسي لغات وو چې ښکلي، موزون، آهنګین او نګه وو، یعنې ژبه یې د ولس ژبه وه. له بده مرغه د پښتو د حماسي ادب  ډېره برخه بېلابېلو دورو کې د ښکیلاکګرو او شاتګپالو په لاس له منځه تللي دي او دا هڅې اوس(همدا نن) هم روانې دي، خو زموږ د حماسي ادب، موسیقي، کیسو او نورو آثارو موجوده برخه هم کافي ده چې خپل ډېر ملي اتلان او ډېرې حماسي پېښې او غورځنګونه له هېرېدو وساتو. زموږ یو شمیر حماسي غورځنګونه طبیعي حماسې دي لکه د یرغلګلرو په وړاندې ټینګار او سرښندنې. په دې کې د ټول ملت غورځنګ یادیږي. یو شمېر حماسې مو عرفاني دي لکه د پیرروښان د غورځنګ ټول مکتوب شوي نښېرونه. د پهولوانۍ حماسې هم لرو لکه د خان ګل پهلواني، د رستم پهلواني او نور مثالونه.

حماسه ملي رنګ لري چې د یو ملت شریک ویاړ ګڼل کیږي، ځکه چې اړوند غورځنګ د ملت د خیر، ازادي، د ملی نوامیسو د ننګې، عامه ګټو او ابرو او پت لپاره وي، نو ځکه حماسه کې غورځنګ اصلي ځاي لري او ستایل کیږي.

مینه د نفرت، بد نیتي، تاوتریخوالی ضد صفت دی. مینه له وطن سره ، مینه له ښکلا او ښایست سره، مینه د طبیعت منظرو او ښکارندو سره،  مینه له عقېدې او مقدساتو سره ( چې دا مینه عرفان کې مجازي نه، بلکې حقیقي بلل شوې ده) په دې توګه مینه هم یو پراخ بحث دی. اکثریت رومانونه او رومانتیک ادبیات د مینې منځپانګه لري. آن دا چې رُمانتیک صفت یعنې هغه څه چې خامخا عشقي بیان ولري. د مینې او عاشقانه ادبیات هغه دي چې په هغو کې ښکلي، خواږه او د رغبت او محبت احساسات، شور او هیجانات بیان شوي وي. په دې ډول ادبیاتو کې بیلتون او فراق غندل کیږي، استعاره، تشبه، تجانس او نور ادبي صنایع پکې له ورایه ښکاري. زموږ ولسي ادب( فولکلور) کې د مومن خان او شرینو، شهو او دلی، طالب او ګل بشرې، آدم او دُرخانۍ د مینې داستانونه دي، عربو کې یې مثال یوسف- زلیخا او لیلی - مجنون، اروپا کې یې مثال رومیو- ژولت، دري ادب کې یې مثال ملا محمد جان یا د بلخي رابعی او نور داستانونه دی. په رومانو کې هم مینه ګورو چې د رومانتیکو اثارو بیلګو کې په نورو پوښتنو کې یې بیلګې راغلي دي. د چنګیز ایتماتوب (جمیله) یې یو مثال دی، نو ځکه وایو چی  رُمان کې مینه مهم ځای لري. او که وروستۍ خبره وکړو، نو وبه وایو چې ټول پښتو ادب(لرغونی، فولکلور او معاصر ادب) مو حماسي او د مینې ادبیات دي. دغو ادبیاتو ته موږ حماسي او غنایي ادب وایو.

مسعود: ستاسو په اند، ولې کلاسیکو لیکوالو رومان لیکنو ته دومره لېوالتیا نه لرله، بلکې له تراژیدیو او حماسو سره یې زیاته مینه لرله؟ خو د رومانتيکو ليکوالو لپاره، شعر تر ټولو ارزښتناک ادبي ځای درلود او کره کتونکو او ادبي سترو لیکوالو، رومان ليکنو ته زياته پاملرنه کړې ده.

دودیال: د وخت او زمان په بدلون او د نوي دوران له تقاضا سره سم ادبي ژانرونه (جلا جلا فورمونه او ځېلونه) رامنځته کېدل منطقي خبره ده. رومان د نوي او صنعتي دوران ادبي ژانر دی. آن دا چې یوه ځانګړي ادبي ژانر کې نوې بڼې او ژور بدلونونه راغلي دي، لکه په شعر کې وګورئ: آزاد شعر له غزل او قصیدې سره څومره توپیر لري. نوی شعر یا سپین شعر د قافیې او ردیف زاړه زنځیرونه مات کړل، خو خیال، ښُکلا، تصویر، ریتم او شعریت پکې شته. نو د کلاسیک دور او د رومان دور هم همدومره توپیر لري.

کلاسیک دور(اوولسمه میلادي پېړۍ) د سرواژانو او اشرافو د قدرت وخت و، دوی واحد مرکزي نظامونه لرل، بزګرانو او مزدور باندې یې تحکُم ډېر کلک او ظالمانه و. هغه وخت د خان او اشرافو اوامرو څخه اطاعت حتمي و، طبقاتي یا پاټکیز ژوند او توپیر جوت و، ټولنه کې یې د شتمن، خان او اشرافو او خواریکښو بیوزلو توپیر او د مراتبو یوه طبقاتي سلسله وه، خو د صنعت په ایجاد او د فرانسې له صنعتي انقلاب څخه وروسته کارګرې طبقی وده ومونده، کارګران د بزګرانو او کلیوالي مزدورانو په پرتله متحد او د لوړ شعور لرونکي وو. اقتصاد، ټولنیزې اړیکې، لیکل کیدونکي آثارو او په مجموع کې ټولنیز ذهنیت بدل شو، اشراف له  زوال سره مخ شول، بورژوازي ټینګه، یو څه فردي آزادي رامنځته او د هنرمند د شخصي احساساتو د ابراز موقع برابره شوه. همدا وخت د رومان دوران پیل شو. له اوولسمې پیړۍ تر نولسمې اوږد مزل ووهل شو. د اشرافو او (اصیل زادگانو) ارزښت کم شو، اعتبار یې له لاسه ورکړ، ورو ورو د استبدادي- طبقاتی ټولنې اخلاقي فساد، عیاشي، لهو- لعب لغو او کامل انحطاط سره مخ شول. البته بورژوازي کې هم د ټولنې  پراخه پرګنې له اقتصادي ستونزو، بېعدالتي او درنو کارونو سره مخ او د نوي دوران ته رسېدلې لوړې طبقې فشار لاندې وې، د لوړې طبقې اقتصادي او ټولنیز امتیازات اوچت و، خو بیا هم د اتلسمې پېړۍ په پیل کېدو سره تر اوولسمې پیړۍ حالات ښه شول. دا وخت پانګه را ټوله او د نقدو پیسو رول مبادله کې زیات شو. همدا د بورژوازي نظام د پیل نښې وې. په دې سره د ژوند لګښتونه لوړ شول، تجدد راغی، نوښتونه ولیدل شول، د اصلاحاتو او سمون لپاره فکرونه وغوړېدل. په داسې وخت او دومره بدلونو سره ادبیات نوي شول او کلاسیک دور پای ته نږدې شو. دا بدلونونه انګلستان، فرانسه، روسیې، المان او اسپانیا کې له نورو مخکې راڅرګند شول. د اوولسمې پېړۍ په له منځه تلو سره احساس په عقل لوړتیا ومونده. آن د فابریکو خاوندانو درک کړه چې صنعتي کارګر د ماشین پرزه نده، بلکې احساس او عاطفه لري. لنډه دا چې د رومان دور له کلاسیک دوران او د روم او یونان ادب سره ډېر توپیر وموند. هم د شکل  او بڼې له پلوه هم د منځپانګې او محتوا له پلوه ادبیاتو بدلون وموند. نور نو دُګم او وچ قوانین نه و، بلکه نوښتونه څرګند شول. د عقل د واکمنۍ ترڅنګ، صمیمیت، احساس او تخییُل هم موقع ومونده، عقل نور هم پوخ او ورسره یو ځای عواطف ویښ او ونازول شول د بیان زوړ طرز هم نوی شو. دا وخت د رومان په رامنځته کېدو د اوولسمې پېړۍ ستوماني له منځه ولاړه، تازه ګي راغله، نو د (رومان او رُمانیت)نوم بېمورده نه و.

له کلاسیک دور څخه په را اوښتلو دغه بدلونونه راغلل:

  • کلاسیک لیکوال کمال، نصیحت او اطاعت کول تبیلغ کول، خو رمانتیک عصر کی ښکلا وځلېده، خیال وغوړېد، ناوړه او ناولي کاورنه یې زړور وغندل، د پراخه ولسونو غمونه یې په نوي طرز بیان کړل.
  • رومانتیک لیکوال د ازادۍ او مبارزې په فکر کې وو، نو د کلاسیکانو وچ کلک چوکاټونه یې مات کړل،
  • کلاسیکانو د عقل تجویز کاو، عوامو ته یې پرهیز او عاجزي تلقینوله، رومانیت احساس وتخناوُ، عاطفه یی راویښه او د خیال افق یې پراخه کړ،
  • رومانیت نویو آثارو کې د ګواښ او وعظ پر ځای موسیقیت او خوږوالی راوست، د قید زنځیرونه یې وشلول ازادي یې راوسته.
  • دکلاسیک ادب بیان او جوله بربنډه، واضحه او پرېکنده وه، خو د رومانیت ژبه پسته، آهنګینه، له رنګارنګ غونچو ډکه او انعطاف پذیره وه.
  • د شعر تر څنګ هنری نثر پراختیا ومونده.
  • د لرغونی روم او یونان آثار د کلاسیک دور وشمیرل شول، ورسره یوځای د رنسانس دور، د ولسونو شفاهي ادب او نویو کیسو ته مخ واړاو او له هغو څخه یې هم الهام اخیست.

مسعود: په رومانتيک پېر کې (رومان) د نورو ادبي نښیرونو(اثارو) په پرتله ځانګړی ارزښت ترلاسه کړ، نوموتو رومانتيکو ليکوالو د تاريخي رومانونو په پنځولو کې اړینه برخه درلوده. ستاسو په اند کوم دک و دلیل د دې لامل شو، چې رومانتيکو لیکوالو (رومان) لیکلو ته پاملرنه وکړه؟

دودیال: نولسمه پیړۍ بیخي نوی دوران و. د انسان طبیعي او روحي ځانګرنه ده چې تجدد او نوښت خوښوي، دا تجدد او بدلون په هرڅه کې غواړي او هرکلی یې کوي. له نولسمې پیړۍ مخکې دوران د ستوماني دور و، حال دا چې رفاه، هوساینه او آزادي د انسان غوښتنه ده، په تېره متجدد او نوښتپال فکرونه دې ته چمتو شول چې ادبیاتو کې نوی ځېل یعنی رومان رامنځته او ګړندۍ وده وکړي. رومان ته ډېر پراخ ښه راغلاست وویل شو. داسې اټکل وشو چې د دې ادبي ځېل(ژانر) عمر به اوږد وي او وار په وار به یې لمن نوره هم ډکه او رنګینه شي او همداسې وشول. دا وخت د شعر ترڅنګ نثر ښه وده ومونده.

مسعود: (۱۹مه) پېړۍ چې د (رومان) پېړۍ په نامه هم یادېږي، د ادبیاتو او د رومانتیسم مکتب سترو لیکوالو لکه: بالزاک، فلوبر، دوما، داستایوفسکي او تولستوی د رومانونو په لیکلو کې اړینه برخه لرلې ده. په ټوله کې رومان په اروپا کې د بریا لوړو پوړیو ته رسېږي. مهرباني به مو وي که د دغو سترو لیکوالو د ادبي-فرهنګي نوموتو رومانونو په اړه لنډ مالومات راکړئ.

دودیال: نولسمه پېړۍ د رمان او رمانتیک ادب دور دی، ادبي ښکلی نثر دود شو او دا وخت رومانیت او رومانتیزم د اروپایي ادبیاتو يو نامتو او ولسونو ته ګران مکتب شو. د ادب د تاریخ لیکوالو او ګڼو کره کتونکو په باور د رُمانیت پیل او ریښه د «ژان ژاک روسو» هغه انقلابي بلنه وه چې منځپانګه او پیغام یې “ بیرته د طبیعت غېږې ته ورځو” و. په دې جملې سره روسو د عقل او فکر موضوع یوې خواته کړه، ادب ته یې احساس او ولولې دننه کړې. لکه د تصوف او صوفیانو په شان یې زړه د عقل په پرتله غوره باله ( احساس، عواطف او عقل)،له دې نه رومانوي ادب پیل شو. البته «روسو» د ټولنپوهنې برخه کې زیات کار کړی، خو کوم نوی پیغام چې لیکوالو ته ورساؤ، هغه ډېر اوچت ارزښت لري.

نه هیر وو چې یو څو نومونه لکه: «بالزاک، ژان ژاک روسو، فلوبر، الکزاندردوما، داستایوفسکي او تولستوی» د دې دور مخکښان وو او د رومانونو په لیکلو کې یې برخه لرلې ده. د دغو نومونو ترڅنګ؛ د فلسفې تاریخ لیکونکي «روسو» فیلسوف بولي، خو تر دې هم اوچت هغه د یو انقلاب استازی بولي. د فرانسې په انقلاب،د «کانټ» پر فلسفه او د «ګویټه» په شاعرۍ د «روسو» اغیزې ډیرې جوتې وې. رومانویت یو بشپړ بغاوت و، د طبیعت بغاوت و د علم په وړاندې، د احساس بغاوت و د فکر په وړاندې، د ذهنیت بغاوت و د عینیت په وړاندې، د یوازیتوب بغاوت و د ټولنې په وړاندې د تصوراتو بغاوت و د حقیقت په وړاندې، د افسانو او اسطورو بغاوت و د تاریخ پر وړاندې،د نسوانیت بغاوت و د نارینتوب په وړاندې، د فرد بغاوت و د ریاست خلاف، د ځانګړي خدايي احساس بغاوت و د مذهب په وړاندې لنډه دا چې دا د اوولسمې او آن د اتلسمې  میلادي پېړۍ په وړاندې د نولمسې پېړۍ او نوي عصر بغاوت و چې پورتني نامتو ادیبان یې استازي وو.

مسعود: «استاندال، فلوبر او پوشکین» د نولسمې پیړۍ له لویو او نامتو لیکوالو څخه دي، چې تاریخي رومانونه یې پنځولې دي. كه د نوموړو په ادبي او فرهنگي اغیزمنو نښیرونو(اثارو) او رومانونو یې یو څه رڼا واچوئ.

دودیال: «پوشکین» ( Pushkin)  روسي ،  «استاندال»(Stendhal)  او «فلوبر» ( G. Flauber) د نولسمې پېړۍ فرانسوي لیکوالان دي. استاندال په کال ۱۷۳۳ م. نړی ته سترګې پرانیستې او په ۱۸۴۲م. کې ومړ، لیکنې یې تر ډیره په ریالیزم مکتب پورې، د استاندال نامتو زمانونه «زما د یاربوتون(معبد)، «سوراو تور» دي. اوسني بوخت صنعتی دوران او د رواني فشارونو شرایطو کې د ده د آثارو مینه والی زیات شوي دي ، دا ځکه چې ده په دې رومانونو کې رواني ژور تحلیل کړی دی. ده د خپلو رومانونو دکرکترونو رواني حالت انځور او کړه وړه ، د پېښو په وړاندې غبرګون، فکر کول او نور حرکات او سکنات یې د یو سایکالوجیست په توګه انځوروي. ده د انځورګري د تاریخ په اړه هم په ۱۹۱۷م. کې یو کتاب خپور کړی و. په لومړیو کې یې یو شمیر ادبي آثار د (لوییس الکساندر بومبت او آناستازیوس) په نومونو هم خپاره شوي دي، په وروستیو کې په استاندال مشهور شو. ویل کیږي، مستعار نمونه به یې د خپلو دوستانو نومونه وو، چې هغوی به د ده له دې کار سره موافق وو او شمېر تر سلو لورې رسېد! ځینې دا نومونه یې یواځې یو ځل او ځینې یې څو ځله کارولي دي، دوستانو ته به یې لیکونه هم په نورو نومونو وو. د  ده د نامتو آثارو نومونه دا دي: د ناپلئون د دربار په اړه څو خاطرې، آرمانس،  مینه ( دداستانونو ټولګه)،  سور او تور، زما دیار بودتون، د کاسترو راهبه او ځینی نور.

پوشکین ډېر زبردست روسي لیکوال و، اصلاً د روسیې دادب بنسټګر او د روسي ژبې پالونکی پوشکین دی. د ده بشپړ ژوند لیک او آثار بله پوښتنه کې په تفصیل سره راغلي دي. د پوشکین آثار د رمانتیزم او بیا په آخر کې د ریالیزم مکتب ته اووښتي دي ( چې په ضمن کې د روسیې د کلاسیک نښې هم لري). نوموړي د ولس شفاهي ادب، پخوانیو کیسو، د عامو خلکو ورځینو اصطلاحاتو او تاریخي نکلونو ته ډېر پام وکړ او له هغو څخه یې زده کړه وکړه، نو ځکه د یو ځانګړي سبک لرونکی  لیکوال و، آثار یې هم بله پوښتنه کې یاد شوي دي.

اما فلوبر؛

گوستاو فولوبر(Gustave Fluber) د نوولسمې پېړۍ فرانسوي لیکوال دی. د ژوندکلونه یې د ۱۸۲۱ او ۱۸۸۰م. ترمنځ دي. د ده د لیکوالي دوران هغه وخت سره برابر و چې اروپا کې رمانتیزم پوره خپور او معمول ادبي مکتب شوی و. سره له دې چې ده حقوق ولوستل،خو ادب سره یې مینه زیاته وه. په لویدیزو ادبیاتو کې د ده لیکنه تر ټولو زیاته  واقعیت پالونکې وه، ده هم لکه د استاندال په شان داسې رمانونه لیکلي، چې رواني تحلیل لري. ورسته بیا “ ګی دوموپاسان”، “امیل زولا”  او “الفونس دودا”  د ده له لیکنو الهام اخیستی دی. د ده ډېر نامتو رُمان “مادام بواری” او د “احساساتو روزنه”  و چې په ۱۸۵۷م. کې یې بشپړ او تر اوسه نړیوال شهرت لري. فلوبر ته لوستونکي ځکه حیران او هیښ پاتې شي، چې ده د ژوند او پېښو جزئیاتو ته دومره پام کړی دی چې هیڅ پېښه او د هغې دلیل او مدلول، د کرکترونو فردي ځانګړنې، د ټولنیزو اړیکو څرنکوالی او نور ورڅخه سرسري پاتې نه دي. آثار یې ادبي ښکلا لري، کلمات یې ډېر په دقت او پرځای غوره کړي دي او بیا یې لیکلي دي. لنډه دا چې سر ترپایه یې لیکنه  دقت او ذره بین لاندې ده، آن داسې ویل کیږي، چې ده زیاتره یو مخ لیکنه د څو اونیو په ترڅ کې لیکلې ده(!)، له همدې امله یې ټول ادبي ژوند کې د نورو لیکوالو په پرتله آثار د شمېر له پلوه بیخي کم دي. یو همدا (مادام بواری) یې په ډېرو حسابېدای شي. ده به خپله لیکنه یو- دوه ځله په اوچت غږ ځان سره لوستله چې د کلماتو وزن، تلفظ، سجع او بیا ټوله غونډله(جمله) و سنجوي او وآزمايي. مخکې تر دې چې مادام بواری ولیکي له یوې شاعرې( لوئیزکولت) سره یې په ۱۸۴۶م. کال مینه پیدا شوه،  دوی دواړو اته کاله یو بل ته ډېر لیکونه ولېږل، راولېږل، خو د دوی واده ونه شو، د اولاد د لرلو مینه واله هم نه و، نو ځکه فلوبر څخه کوم اولاد نه دی پاتې.

نامتو فرانسوي کره کتوني په ټوله فرانسه کې له ۱۸۳۰ څخه تر  ۱۸۵۰م. پورې یواځنی او تر نورو اوچت لیکوال بولي . دغه کره کتونکی وایي:  فلوبر(مادام بواری) فرانسې او فرانسوي ادب ته د یوه ( ناب سوغات) په توګه پرېښود. «راقم الحروف مادام بواری» په دري ژبه د پوهنتون د زده کړو په مهال لوستی و، تر اوسه مې هېر نه دی(!). هغه وخت د دغه کتاب دري ژباړه د پارک زرنګار دغاړې یو نیم کتاب پلرونکي سره موندل کېده، پوهنتون نږدې (بکاولي کتاب پلورنځی) د یوې اونۍ لپاره پنځه افغانۍ لوستونکیو په کرایه ورکاو. ډېر رومانونه همداسې په کرایه خلکو لوستل. د ماکسیم ګورکي او نورو داستانونه او رومانونه د یوې هفتې لپاره دوه افغانۍ کرایه ورکلو کېدل. د مطالعې سره د مینې دوران و. اروپایی لیکوال کابل کې روڼاندو پېژندل او آثار یې لوستل، راډیو کې هم ادبی برنامو کی معرفي کېدل. په تېره په د مادام بواري رومان کې مرکزي کرکتر (فریدریک) په پیاوړي قلم انځور شوی، ځینې کره کتونکي وایی چې په دغه رومان کې د فریدریک ژوند د لیکوال ژوند سره ورته دی، لکه فلوبر چې فوښتي وي خپل ژوند تمثیل کړي(؟!). امیل زولا فلوبر د نوي رمان بنسټګر بولي. د احساساتو روزنه کې هم د ده د شخصی ژوند او د هغو پېښو نښې شته چې نوموړی ورسره مخامخ شوی و. د فیلسوف (سپینوزا) افکار یې خوښ او تر یو بریده مذهبی سړی و. ده هم لکه د پوشکین په شان له خیتزو هېوادونو او د ختیز خلکو له ژوند سره آشنایي لرله، خو فلوبر د پوشکین په پرتله نوي عصر کې ژوند کاوه او دا وخت یو څو آسایي او افریقایي هیوادونه د فرانسویانو د ښکېلاک منګولو کې وو. فلوبر هم  مصر، فلسطین او نږدې ختیز ته سفرونه کړي وو.

اوس مو چې مادام بواری او د دغه رومان مرکزی کرکتر ډېر یاد کړ، غوره به وي چې په دی رومان لږ نوره رڼا هم واچوو، هیله ده ځوانو لیکوالو ته په زړه پورې وي:

د مادام بواری کتاب د  شارل بواري د ژوند په کیسه پیل کیږي، ماشومتوب، ځواني، واده او نورې پېښې یې په منډه منډه د لوستونکي له مخې تیریږي. دغه شارل بواری یو ساده او لټ غوندې طبیب دی، کوم لوړ توقعات، ارمانونه او هوسونه نه لري، فقط یو ساده ژوند لري. کله یې چې لومړنۍ مېرمن مړه شي، نو د هغې له خښولو وروسته کورته راځي د خپل میز تر شا کیني او ژورو سوچونو کې ډوب شي سره له دې چې مېرمن یې تر ده یو څه مشره وه او ډېر د (لیلا- مجنون) په شان مینه یې یو بل سره نه لرله، خو بیا هم د هغې میړنې خواشینی کړ. شارل بواري څه موده مخکې د بابارونو ماته شوې پښه باندې درمل ایښي و، ورته راځي ورسره کیني. هغه هم کونډ و او شارل سره غمشریکی او خواخوږي څرګندوي. بله ورځ شارل د بابارونو لور(آما) سره مخامخ کیږي، دا آشنایي د دوی دواړو د واده  لامل کیږي. شارل بواري د بابارونو زوم شو. واده او د آما چلند په فلوبر اغېز کوي او خپل رومان کې هغې ته د(بواري) رول سپاري. له آما سره یې ژوند بد نه و، خو بیا هم فلوبر ځان نیکمرغه نه باله.

په دې توګه فلوبر یو له کشمکش او د نیکمرغي، ښادي او په زړه پورې ژوند د معما ډوله کیسې په کښلو دمادام بواري کتاب بشپړوي.

مسعود: الکساندر ډوما (۱۸۷۱-۱۸۰۲) چې د فرانسې د رمانتیزم یو مخکښ او  د فرانسې د تاریخي رومانونو لوی استاد دی، تر شلو ډېر رومانونه یې لیکلي دي. د رمانونو څو بېلګې رااخلم «درې وسله وال »، « د مارگو ملکه ۱۸۴۱»، « د ملکې هار ۱۸۴۹» او نور...

ستاسو لیدلوری د دغه ستر لیکوال د ادبي نښیرونو(اثارو) او نامتو  رومانونو په اړه څه دی؟

دودیال: پرته له شک؛ الکساندر دوما(Alexandre Douma) د فرانسې د نولسمې پېړۍ زبردست او نامتو لیکوال و. نوموړی په ۶۸ کلنۍ په ۱۸۰۲م. کې مړ شو، خو دومره ادبي کار یې وکړ چې ممکن بل لیکوال یې سلو کلونو کې ونشي کولای. د ده زیاتره آثار داستانونه او نندارلیکونه دي، خو یو شمېر مقالې یې هم خپرې شوې وې او ژورنالیست هم و. ده ته د فرانسې خلکو د ګرانښت له امله (د پاریس سلطان) لقب ورکړی و.

ممکن د دې مرکې لوستونکی به غواړي د السکاندر د داستانو په اړه یو څه ولولي، خو د ده د لیکل شویو داستانو او ډرامو په اندازه د ده ژوند هم عجیبې پېښې او لوړې- ژورې لرلې، نو ژوند لیک به یې ډېر لنډ ولولو:

الکساندردوما پاریس ته نږدې یوه ښکلې کلیوالي سیمه کې یې د ماشومتوب دوران تېرکړ، له نیکونو څخه یې یو رګ افریقایی و، یعنی فرانسوی- افریقایی نژاده و. نیکونه یې فرانسوي ښکېلاکګرو د مرئیانو په توګه له افریقا څخه فرانسې ته راوستي وو. پلار یې د ناپلیون د لښکر جنرال و، یو وخت پوځ کې ناکام وبلل شو او مقاماتو له دندې لرې کړ، نو ځکه یې کورنۍ د بیوزلۍ ژوند سره مخ شوه. په همدې بیوزلۍ کې دوما نړۍ ته سترګې پرانیستې، لا څلور کلن و چې پلار یې مړ شو، خو کونډې مور یې (ماری لوئیس)د ده د سبقونو او تعلیم لپاره ډېرې هڅې وکړې. له بیوزلۍ سره سره یې کتابونه موندل او لوستل یې. د کتاب لوستلو ډېر مینه وال و، خو د مور هغو کیسو هم ورباندې ډېر اغیز درلود چې د ده د پلار د زړورتیا په اړه یې ورته اورولې. مور یې د ناپلیون د پوځونو د پرتم د ورځو نکلونه ورته ویل، په دې سره ده د اتلانو او راز راز پېښو کیسې حافظې ته سپارلې. له بېوزله ژوند سره سره یې خلکو د ده د پلار په پار د الکساندر دوما درناوی کاوه او لا یې هم د اشرافیت پرتم په سترګو کې وو. کله چې الکساندر شل کلن شو، نو فرانسه کې سلطنتی رژیم ټینګ شو. په همدې شل کلنۍ کې له کلي د پاریس ښار ته ولاړ او د خپل پلار د آشنایانو او قومیانو په مرسته د (لویی فلیپ دوکدو ارولیان) د دفتر خاص منشی شو. دا نو یو غوره منصب و.  له دغه مناسب کار سره یو ځای یی پاریس کې په لیکلو او لیکوالي پیل وکړ. لومړی یې مجلو ته مقالې او تیاتر ته یې ډرامونه (نندارلیکونه)لیکل،  چې خلکو یې ښه تود هرکلی کاوه، دبیلګې په توګه په ۱۸۲۹م. کال یې د( درېیم هانری او د هغه دربار) تیاتري ننداره(ډرامه) خلکو زښته زیاته خوښه کړه. په بل کال یې د (کریستن) په نوم ډرام زښت ډېر لیدونکي جلب کړل، دا وخت یې اقتصادې وضعیت ډېر ښه شوی و او ده کولای شول خپل ډېر وخت په لیکوالی تېر کړي. په ۱۸۳۰م. کال د فرانسی سیاسی حالاتو کې بدلونونه راغلل. دغو انقلابو کې الکساندردوما هم لاس درلود. دغه اله ګولې تر ۱۸۳۵م. پورې روانې وې او ټوله فرانسه کې ژوند یو څه بې نظمه شو، خو بېرته یې ټیکاو وموند. ما لیکوال په ۲۰۲۴م. کی فرانسه کې د دغه دوران نښې او یادګارونه ولیدل، ورته حیران وم. د هغه وخت د ملاکانو پراخ جایدادونه چې اوس دولتی ملکیتونه دي یا خلکو ته او کمپنیو ته وېشل شوي، هم د پېژندنې وړ و. د فرانسې د نولسمې پېړۍ پېښې عجیبې، خو د فرانسویانو د ذهنیت او ټولنیزې تجربې پخېدو کې یې ژور اغیز کړی و، په دې کې یو هم الکساندردوما دی. وروسته تر ۱۸۳۵م. د فرانسې سیاسي حالات کابو او اقتصاد، ټولنیز اکر، قوانین او هرڅه سم شول. دغو شرایطو دوما ته نور هم دکار فضا برابره او څو نوې نندارلیکونه یې تیاتر ته ولیکل. ورپسې یې د رومانونو لړۍ پیل کړه چې ورځپاڼو پرله پسې خپروله. دا رومانونه د خلکو تاوده هرکلي سره مخامخ شول. په ۱۸۳۸م. کې یې خپل یو نوی رومان(کپیتان یامفیل) بشپړ نشر کړ، همدا لیکنه د ده نورو سلګونو داستانو ته بنسټ وګرځېده. وروسته تر دې الکساندردوما د یوه ځوان داستان لیکونکي او رومان لیکوال دریځ غوره کړ. له ۱۸۳۹تر۱۸۴۱ پورې الکساندردوما له خپلو څو ملګرو سره یوځای د (پرتمین جنایتونه Celebrated Crimes) په نوم یو رومان په اتو برخو کې بشپړ چې اروپا کې یې په ادبی او داستاني ژبه نامتو جنایتونه بیانول.

الکساندردوما په ۱۸۴۰ م.کال د هنر د ډګر یوې اداکارې(ایدا فریه Ida Ferrier)  سره واده وکړ، خو مخکې تر دې یې له یوې بلې ناواده ښځې یو ځوی نړۍ ته راغی چې دهغه نوم هم الکساندردوما شو، عجیبه یې دا چې هغه هم لکه د خپل پلار په شان دفرانسې یو نامتو لیکوال شو. په همدې خاطر د فرانسې د ادبیاتو تاریخ کې دوه الکساندردوما تېر شوي، یو پلار، بل زوی!

د ژوند بل حیرانوونکی اړخ یې دا دی چې ده د لیکوالي له برکته ډېر اوچت اشرافي ژوند او ښه اقتصادي وضعیت وموند، خو د بیځایه لګښتونو او سرسبیلي له امله یې شتمني بایلوده، کله چې د لوئی فیلیپ د سلطنت دوره پای ته ورسېده او د فرانسې لپاره یو بل نوی واکمن غوره شو، له بده مرغه نور نو الکساندردوما ته پاملرنه  نه وه او د پوروړو له لاسه په ۱۸۵۱ م. کې روسیې ته وتښتېد. دې پسې وروسته یې ایتالیا کې ( ایندیپندت) اخبار شروع  او د ایتالیا سیاست ته ورګډ شو چې په۱۸۶۴ م. کې بېرته پاریس ته ستون شو. سره له دې چې اشرافی ژوند یې هم تیر کړی و، خو سره د هغه هم لږ لږ دافریقاییتوب (دوه رګه والي)نښې یې خبرو او لیکنو کې لیدل کیدې. کومه ورځ یو چا د پېغور په ډول ده ته یې د نیکونو د نژاد له امله د تورپوټکي او افریقایي یادونه وکړه، ده ورته وویل:

غوږ ونیسه! زما نیکه یو تورپوټکی او غور نیکه می بیزو و، نو دا زما د ژوند پیل و، او همدغه شانته به  ستا د ژوند پای وي!  دا نو ځواب نه و، د توپ ګولۍ وه.

الکساندردوما په ۱۸۷۰م. کال پاریس کې ومړ اوله لوړو ژورو ډک ژوند یې پای وموند، خو یاد او نوم یې تلپاتې دی. فرانسه ډېر لیکوال لري، خو د الکساندردوما دریځ ته یو هم نشي رسیدلای. نوموړی د فرانسې د رومانتیزم یو مخکښ و.  یو شمیر آثار یې دریالیستیک مکتب(سبک) نښې لري. ده د ۳۰۰ شاخوا کتابونه ولیکل. په دې توګه د دغه ډېر بوخت لیکوال ډېر آثار د نړۍ په ډېرو ژبو وژباړل شول او اوس هم مینه وال لري. په نړۍ کې څه ناڅه دوه سوه فلمونه د ده له داستانو څخه جوړ شوي دي. او د ده د اوسېدو کور چې پاریس ته څېرمه د (مونت کریستو) په نوم دی، د ډیرو توریستان، بهرنیو میلمنو او د ده د آثارو د مینه والو د لیدو ځای دی چې هره ورځ زیات شمېر خلک ورځي، هغه ویني او د الکساندردوما خاطراتو ته درناوی کوي. په ۱۹۷۰م. کال د پاریس د میترو یو تمځای د ده په نوم ونومول شو او په۲۰۰۲ م. کال د فرانسې دولت د ده د زېږېدو د دوه سوم  کال په مناسبت د ده عظام(هډوکي) د (پانتئون) هدېرې ته یووړل. دا هدیره د فرانسې د نامتو او ملی څېرو هدیره ده.  د ده آثار څو کتګوریو باندې ویشل شوي دي. یوه برخه یې نندارلیکونه دي، لکه: ښکار او مینه (۱۸۲۵)، واده او خښېدل (۱۸۲۶م.)، درېیم هانری او د هغه دربار(۱۸۲۹م.)، ناپلیون بناپارت(۱۸۳۱)، ریچارد دارلینگتون -۱۸۳۱م.، آنتونی ۱۸۳۱م.، کاترین هوارد (۱۸۳۴)م. کرامول او لومړی چارلز (۱۸۳۵م.)،ادموند کین (۱۸۳۶م.)،مارکیز دو برونی (۱۸۳۶م.)، مېرمن بل ایزل) ۱۸۳۹م.)، کیمیاگر (۱۸۳۹م.) او لسګونه نور.

بله کتګوری اثار یې رُمانونه او داستانونه دي چې د یو څو نومونه او د لیکلو کلونه یې دادي:

هغوی چې تبعید شول، کاپیتان پاول (۱۸۳۸م.)، کاپیتان پامفیل (۱۸۳۹م.)، جورج (۱۸۴۳م.)،آمائوری (۱۸۴۳م.)، شوالیه دارمانتال او که اورګډي (۱۸۴۳م.)، د نائب السلطنه  لور(۱۸۴۵م.)، څوارلسم لویی او دهغه دوران(۱۸۴۴م.)، کانت مونتکریستو) ۱۸۴۶م.)،  د ملکې هار ،  تورغاټول  (۱۸۵۰م.)، درې وسله وال، کنت مونت کریستو،     ګابریل،  دښځو جګړه) (۱۸۴۵)، پولین، گابریل لامبر، د لېوانو مشر) (۱۸۵۷.)، ژوزف بالسامو او لسګونه نور چې په بیلابیلو ژبو لسګونه ځله خپاره او ټول پلورل شوی دي، دا ځکه چې هر رُمان یې له تلوسې او وسوسه پاروونکو پېښو ډک دی، دبیلګې په توګه د کنت مونت کریستو داستان یوه حماسي کیسه ده . دې کیسه کې یو زندانی( ادمان دنتس) په یو تور زندان کې اچول کیږي، هلته د کنت مونت په ټاپو کې یوې خزانې څخه خبریږي چې پټ ځای کې خښه ده. زنداني د تېښتې په لټه کې کیږي. کله چې وتښتي، بیا نو له هغو کسانو د غچ اخیستو پریکړه کوي، چې د هغوی له لاسه بندي شوی و. لنډه دا چې ډېر ښکلی او جذاب داستان دی، په  ۲۰۲۴م. کې یې فلم ډک شو.  د یو څو نورو رومانو او داستانو پېژنده به یې هم راوړو:

تور غاټول په ۱۸۵۰م. کال لیکل شوی دی. دا داستان د هالند د جمهوریت په مهال د یوه تور کمیافته غاټول د روزنې په اړه کیسه کوي. د ښکلیو او نادرو ګلانو روزنکي “کورنلیوس” او”  ن. بائرل” د نوم او پیسو ګټلو په موخه د تورغاټول د رامنځته کولو او روزولو لپاره  له ډېرو ستونزو او لوړو- ژورو سره مخامخ کیږي.

دا کیسه ځکه په رومانتیکو آثارو کې اوچت ځای او نوم  لري چې د کیسې له نوم نیولې تر پېښو ټولې عجیبې تخییُلي او رومانتیکې دي. دا  دوه ګل روزونکي له خپل ګاونډي “اسحاک باکستل “  سره کلکه سیالي او رخه  لري. دوی یوه ورځ د لمر وړانګې د باکستل له بڼ څخه را پرې کوي، دا کار باکستل دومره په غوسه کوي چې نږدې و چې لیونی شي. دا وخت دولت یو اعلان کوي چې که هر چا تور غاټول و روزلای شو، لوی او قیمتي سوغاتونه به ورکړي. باکستل چې د سیالي لیوال دی، په سیالی کې له کورنلیوس سره ځان نه بریالی کېدونکی ګڼي. دې پسې نورې لوړې- ژورې اوحیرانووونکي ناڅاپي غمیزې او حوادث واقع کیږي.

دا له خوشحالیو، غمیزو، بریو، ناکامیو، سیالیو، رخو ډک داستان د دوما په ځانګړي تخییُل او پیاوړي قلم عجیبې پېښې انځوروي چې ډېرې یې د انسان رواني مسایل را نغاړي او نورې پېښې یې تخییُل او انځور دی. ډېرو ځایو کې لوستونکی د ژوند باریکیو، د انسان حرص او غوښتنو، دسیالی غریزې، د بریالیتوب او ناکامي رازونو او ډېرو نورو مسایلو ته ځیر کوي. ارمان چې پښتو ژبې ته د دغه ډول نړیوالو نامتو ادبیاتو ژباړې نه لرو. زموږ ژباړونکو که ډېر لږ څه ژباړلي، هغه هم یا اردو څخه دي یا ځینی سرسري آثار. البته د یادونې وړ بولم چې پنځوسمه کلیزه کې ژوندون مجلې د ځینو داستانو ژباړه لرله، لکه (بوډا او سمندر) چی امین افغانپور ژباړلی و، خو روسي ادبیاتو څخه ښه آثار ژباړل شوي وو، لکه: پولاد څنګه کلکېده او یو بل (دغاښي ډزه) ( د زیور ژباړه) دا دوه آثار ایرانیانو د (فولاد چګونه آب دیده شد) او( صدای تیر درګردنه) په نوم ژباړلی، له روسي ادب (دزاڼو وختی راتګ) چې په دري(پرواز درناها) او د تولستوی جنګ اوسوله او د ګورکي څو آثار هم ژباړل شوي دي. د ګورکي څو داستانونه ښاغلي ارین زي ژباړلي دي، جمیله هم ښه رُمان دی، خو د جک لندن، ګابریل ګارسیا،دوما او په تېره د لاتینې امریکې او اسپانیا د ادبیاتو ژباړې په پښتو نه لرو.

د السکاندر دوما یو بل ښکلی منځنی داستان( درې وسله وال) نومیږې چې  د مینې، وفاداري او دوستی راز راز پېښې بیانوي. دا داستان هم لوستونکی دخیالاتو، عواطفو او احساساتو څپو کې ایساروي. ښه تلوسه لري او لوستونکی اړ باسي چی د داستان لوستل په هیڅ صورت پرې نه ږدي او خامخا یی تر آخره ولولي. درې وسله وال په دې مشهوره خبره راڅرخي: یو دټولو لپاره او ټول دیوه لپاره!

په دې توګه دا داستان د دوستي، یووالي، اتلولي او مینې روحیه روزي. دغه داستان د لویی ۱۳د سلطنت او د فرانسې د اوولسمې پېړۍ حالات را یادوي. اتل او زړور”دارتانیان”، چې لوړ خیالونه لري، له خپل کلي څخه پاریس ته ځي چې سلطنتي ګارډ سره یوځای شي. هلته لږ وخت کې دریو نامتو او مشهورو وسله والو( آتوس، پورتوس او آرامیس) سره آشنا کیږي. دارتانیان له دوی سره ژوره دوستی پیل کوي. له دې وروسته هغه پېښې راځي چې  یواځی د السکاندر دوما قلم یې دلیکلو وس لري. د ژوند د ستونزو په وړاندې ټینګار، زړورتیا، دوستي کې وفاداري، سختیو سره ډغرې وهل او دستونزو زغمل... داټول پکې وینو او لولو.  د دوما د دغه ډول آثارو په لوستلو سره لوستونکي د فرانسې تاریخ، دود- دستور، ټولنې، سیاست، علمي، کلتوري او اقتصادي پرمختګ سره آشنا کیږي.

د دوما یو بل رمان “پولین یا پائولین” دی چې په۱۸۴۸. کې بشپړ شو. دا د مینې کیسه ده، عاشقانه او احساسی روایت او مینه کې د فدارکاری کیسه لري. پائولین، یوه ښکلې  او حساسه پېغله ده چې یوه هوسا کورنۍ کې لویه شوې ده. هغه له دوو تنو سره د مینې په جال کې نښلي:  پائولین له یوې خوا “لویی” سره مینه پیدا کوي، خو بل خوا، د “فرانسوا” په نوم یو ځوان هم ریباران وراستوي او ورسره خپله مینه څرګندوي. داکیسه په مینه کې د ستونزو او کشمکش کیسه ده. د السکاندر دوما نور داستانونه: گابریل لامبر، ژوزف بالسامو، د لومړی وزیر مینه، د وسپنې د نقاب لرونکی سړی، مینه او خیالات، د لېوانو مشر، شرافت او شیطان او لسګونه نور دي.

مسعود: (ویکتور هوگو) د فرانسې نوموتی شاعر، کیسه لیکونکی او ننداره یا ډرامه لیکونکی دی. تاسو د هغه د بډایو حماسي، کیسو او ننداریز رومانتيک نثرونو په اړه څه لید لرئ، کوم چې د هغه د اوچت او غوره شننې پایله ده؟

دودیال: ویکتور هوګو رومانتیک نثر، په تېره رُمان لیکوالو کې پېژندل شوی نوم دی. هغه تر هر څه وړاندې د مظلومو او غریبو خلکو لیکوال و. نیاو او عدالت یې غوښت، وروسته تر هغه بیا د فرانسې یو سیاستوال، پیاوړی قلموال او د رومانتیزم له لومړنیو مخکښانو څخه شو. شعر، نندارلیکونه، رمانونه او ادبی کره کتنه کې غوره نښېرونه یې نه یواځې د فرانسې ادب ته، بلکې په نړیواله کچه او آن افغانستان کې خلکو ته ګران دي. لیکوالي کې نوښتګر، سیاست، طبقاتي ټولنه او د زیارکښو- بیوزلو خلکو په ژوند کې د غوره بدلون پلوی او د دې لارې مخکښ و. هغه څه چې د ده نښېرونو او د ده په سیاسي فعالیت کې یې وینو، هغه نوښت، ښکلا خوښونه، ژور ټولنیز خیالات، ولسي روایتونو او فلکوریک ادب څخه تومنه،  د عدالت لپاره مبارزه او د بیوزلو ژوند ته پاملرنه ده. په تېره بیا ده دا مسایل په رُمان او رومانتیک مکتب سره ډېر ښه انځور او خلک یې ورڅخه اغیزمن کړل. د ویکتور هوګو د پنځونو او د رومانونو منځپانګه د عوامو د ژوند انځور، د دوی رنځونه، د فرانسې د نولسمې او تر هغې د پخوا وختونو واقعیتونه دي. ده په حقیقت کې تاریخ په ادبي ژبه او د رومان په ژانر کې زموږ مخې ته ایښی دی. هوګو بشریت ته د عدالت درس ورکوي. دا د ده هنر دی چې موږ د نړۍ په ګوټ ګوټ کرځوي او راز راز پېښې او د هغو کیفیتونه راپېژني. د رمانونو سکالو یې د خلکو روحیات دي، د ولسونو آرمانونه، د دوی په خپل آند د ژوند تحلیل، ستونزو سره ډغرې وهل، د میړنیو اتلانو د همت او هوډ ثبتول، د زیارکښې طبقې دحق خوندي کول، د عدالت راوستل او له زولنو او بیوزلي څخه د محکومو طبقو ژغورل دي. موخه یې د عامه اذهانو بیداري، د مساواتو تبلیغ کول، د پخوانیو نسلونو د تجربو یادول او له ستونزمنو ورځو څخه په بریالیتوب وتل او له ناهیلیو سره مبارزه ده. نامتو نښیرونه یې بیوزلان، د محکوم وروستۍ ورځ او د سمندرکارکوونکي دي. دا هریو په  ډېره عاطفی ژبه لیکل شوي او په هیجاني توګه د لوستونکي وسوسه راپاوري. د بیوزلو ژوند، مجبوریت او مظلومیت انځوروي. په همدې خاطر یې ولسونه را ويښ او د ده د نښرونو په خپرېدو سره آن د اعدام سزا ډېرو هیوادو کې منع شوه.

مسعود: مهرباني وکړئ د (ویکتور هوګو) د پېژاندو نښیرونو (اثارو) د منځپانګې، سکالو او موخو په اړه لنډ مالومات راکړئ لکه: " هغه کس چې خاندي"، "بېوزلان"، " د محکوم روستۍ ورځ" او " د سمندر کارکونکي. "

دودیال: ویکتور هوګو تر هرڅه وړاندې د مظلومو او غریبو خلکو لیکوال و. نیاو او عدالت یې غوښت، وروسته تر هغه بیا د فرانسې یو سیاستوال، پیاوړی قلموال او د رمانتیزم له لومړنیو مخکښانو څخه شو. شعر، نندارلیکونه، رمانونه او ادبي کره کتنه کې غوره نښېرونه لري. ویکتور هوګو په ۱۸۰۲ م. کال کې له اقتصادي پلوه په یوه معمولي کورنۍ کې زیږېدلی چې نه اشرافي و او نه ډېره نیستمنه وه. دی په کوچنیوالي کې د خاص ذوق او د ادب او هنر مینه وال و، نو له همدې امله یې خپله ځواني په کار کولو او زده کړو تېره کړه. کله چې د ځوانۍ عُمر ته ورسېد، د رُمانتیزم زړي د اروپا ادبیاتو کې ټوکیدلي وو. که څه هم دغه مکتب له ده وړاندې رامنځته شوی و، خو د هوګو قلم، د رومانتیزم مکتب پیاوړی کړ او پوره یې وځلاو. په همدې اساس دا  د همدې سیاسي مکتب بنسټ ایښودونکی ګڼل کېږي.د هوګو زېږېدنه داسې مهال وشوه چې اروپا د ناپيلیون په لاس کې وه. د جنګ پایلو او د حادثاتو له راز راز پېښو ډک چاپیریال او د لویو لیکوالو (شاتو بریان) او (لامارتین) سره اشنايي ده ته ډېره حوصله او روحیه ورکړه او له نوښت د ډکو نښېرونو د لیکلو زمینه یې ورته برابره کړه، چې دی یې له ځانګړي شهرت برخمن کړ. کله چې د یو لایق لیکوال په توګه وپېژندل شو، نو په ۱۸۴۱ م. کې د علومو د اکاډمي د غړي په توګه وټاکل شو. هغه یو ښه او مهربانه ښوونکی او په اخلاقو کې ځانګړی او په ملګرتوب کې ژمن و. د ده ټول اثار له غمونو، خوښیو، دردونو ډک او د بېعدالتۍ په غندلو او په ټولنه کې د انسانانو پر متضادو دریځونو او روحیاتو راڅرخي. ده  د خپل عمر یوه برخه په سیاسي چارو کې تېره کړه. یو وخت د شورا غړی شو، بیا تر فشار لاندې ونیول شو،  تبعید او فرانسه یې پرېښوده. له سیاسي بوختیاوو به یې تېرشو، د ادبی بوختیا په اړه به یې ووایو او یو څو هغه  نښیرونه به یې  یاد کړو چې تاسو یې پوښتنه کړې ده:

۱- لومړی مو (هغه کس چې خاندي) ښودلی دی. ریښتیا هم دا رومان د رومانتیزم د مکتب یو بیلګه ییز رومان دی. دا هغه کتاب دی چې په خپله هوګو یې تر ټولو زیات یو حماسي نښیر بولي. د نورو نښېرونو په پرتله یې دا ډېر خوښ و، خو داسې ښکاري چې لابشپړ نه و.  دا رومان د یو یتیم (ګوین پلین)  د خواشینونکی او غمجن ژوند کیسه کوي. د یتیم څېره عیبي او ژوند یې له ستونزو ډک دی  گووېن پلین هیله لري چې هنرمند شی، د خپل دغه آرمان لپاره ډېرې هلې- ځلې کوي، زړه کې دا آرمان روزي چې یوې ځوانې ښځې سره واده وکړي او ځان له غمونو خلاص کاندي.

۲ - بېوزلان د "ژان والژان”  په نوم د یو بیوزلي انسان  د ژوند داستان دی، چې د یو کوچني جرم له امله نولس کاله بندي کېږي، خو له زندانه تر راوتو وروسته هڅه کوي چې په ټولنه کې د انساني کرامت د ساتلو په خاطر د ظلم، بې‌عدالتۍ او تعصبونو په وړاندې مبارزه وکړي. دا کتاب یې په ۱۸۶۲م. کې خپور شو. وروسته بیا څو ژبو ته وژباړل شو او فلمونه ورڅه جوړ شول. منځپانګه یې انسان سره مینه او له طبقاتی توپیرونو سره مبارزه ده.  دا ناول یوازې د ژان والژن کیسه نه ده، بلکې د فرانسې، بلکې د ټولې اروپا د نولسمې پیړۍ د دردونو، هیلو او بدلون کیسه ده. دغه نښیر  پښتو ته  عبدالحلیم ژباړلی دی ، شپېتمه لسیزه کې د افغانستان تلویزیون کې وښودل شو او کره کتنې ورباندی شوې وې. د نړۍ د نورو هیوادو په شان،  افغانستان کې هم ډېرو خلکو خوښ کړی دی. دغه رومان هوګو ته د یو عادل، زړه سواند او روڼانده لیکوال دریځ وربخښلی دی، چې د مظلومانو په دفاع او د بیوزلو د ژوند په انځورولو سره یې فرانسویان او د فرانسې سیاسی او د کلیسا او محاکمو چارواکي حقایقو ته ځیر کړي دي. رومان عواطف راویښوي او د انسان وجدان عدالت او ترحُم ته ځیر کوي. رومان د قدرت په چوکیو ناستو واکمنانو باندی انتقاد کوي، محکمه عدل ته بولي او بیوزلي یوه فاجعه بولي. هغه دا انځوروي چې یو وږی او اړ انسان د یوې مړۍ ډوډۍ د غلا له امله څومره ستونزو سره مخ کیږي. په داسې حال کې چې اشراف عیشونه کوي. په داستان کې د ژان د ژوند ډېرې دردوونکې پېښې راځي. دا کتاب په ځو ټوکونو  کې لیکل شوی چی تر دېرو نورو رومانونو یې پاڼې زیاتې او کیسه یې وار په وار د لوستوکي تلوسه را پاروي.

۳ -  بل اثر چې تاسو یې نوم یاد کړی(د محکوم وروستۍ ورځ) دی. دا د هوګو یو بل رمان دی. پانسي ، د ګوتین تر تیغ لاندې کول او اعدام د انسان د ژوند پای دی، دا په داسې حال کې چې ناڅاپي نه، بلکې پانسې کیدونکی په رڼو سترګو ګوري چې د پانسي یا اعدام په تخته درول کیږي او رسۍ یې غاړې ته اچول کیږي. دا ډول مرګ ډېر سخت دی، د اعدام تختې ته تګ او د ژوند وروستۍ شیبې د زغم وړ نه دي. ویکتور هوګو دا سختي انځور کړی ده. کله چې محکوم د ژوند وروستیو ورځو کې پانسی ته روانوي، نو دې کیسې په ټولو فرانسویانو اغېز کړی و. له پانسي کولو څو شیبې وړاندې د  اعدام کیدونکي  د ذهني وضعیت انځورول د دې لامل شول چې زیاتره خلک د ګوتین چړې په واسطه د اعدامولو سره مخالفت وکړي.

په دغه اثر کې د زیندۍ کولو  یا هم د ګوتین تر تیغ لاندې د یو انسان وروستل د دې شاهدي ورکوي چې دا د یو چا د ژوند وروستیۍ شیبې دي. داستان د دې شیبو ویره او لړزه د لوستونکي  زړه ته دننه کوي. داسې ویل شوي چې په ډېرو هېوادو کې د اعدام د سزا د منع کېدو یو دلیل همدا اثر دی.

۴ - د سمندر کارکوونکی د ویکتور هوګو یو بل داستان دی. دا داستان یې هغه وخت لیکلی چې په فرانسه کې خلکو هوګو د نیاو او مساواتو په لاره کې د یوه مبارز او د بیوزلو سره د همغږي په توګه پېژندلی و. د یو څو نښېرونو له خپرېدو وروسته هوګو د خلکو له تود هرکلي سره مخامخ شو. د هوګو محبوبیت او حقپالنې مقاماتو ته اندېښنه پیدا کړه. دا وخت هوګو د سیاست ډګر کې هم فعال و، خو د فرانسې د چارواکو او اشرافو تر ګواښ لاندې راغی، نو اړ شو چې له فرانسې څخه ووځي او یوه ټاپو ته ولاړ. هلته یې ( دسمندر کارکوونکي) خوږ او له پېښو ډک او راویښوونکی رومان ولیکه. ده د دغه ټاپو له ځایي اوسیدونکو سره وپېژندل او دوی سره یې په مینه ژوند پیل کړ. ده د خلکو ولسي نکلونو ته غوږ ونیو. د ټاپو خلکو ورته د پخوانیو وختونو کیسې کولې او ده له دغو کیسو سره خپل تحلیل او تخییُل ګډ کړ.

دسمندر کارکوونکي رومان د یوه غلي او منزوي کب نیوونکی کیسه ده چې نوم یې ژیلیات و. ژیلیات په یوه داسې کور کې ژوند کاو، چې د ټاپو خلکو ورته ( دپېریانو کور) وایه. خلکو به ویل دا کور پیریانو وهلی او ځپلی دی.

د ژیلیا کیسه په یوې عجیبې پېښې پیل کیږی: یوه ورځ د ښاغلی (لیتری) بیړۍ د سمندر غاړې ته رارسیږي، خو په خټو کې نښلي. لیتری ډیرې هلی- ځلې کوي، خو بیړۍ نشی را ایستلی. دا وخت خلکو ته په اوچت غږ وایي هرچا چې زما بېړۍ وژغورله، خپله وریره ورته ودوم. ژیلیاد د دې خبرې په اورېدو ډېر خوشحاله کیږي او یوې پېغلې سره د ګډ ژوند هیلې یې زړه تخنوي.  ژیلیاد په بیړه او لیوالتیا سره  په دې هیله هڅې پیلوي چې ګوندې د خپلو خیالونو او آرمانونو لیلا ته به ورسیږي. مټې یې بډ وهلې، ملا یې وتړله او د بیړۍ د ژغورلو په موخه یې لوی خطر په ځان ومانه. په ډېرو خورایو یې بیړۍ وژغورله. کیسه کې څو نورې حیرانوونکی پېښې هم راځي، خو یو خنډ پکې دا راځي چې د بیړۍ له ژغورلو سره سره ژیلیاد خپلې هیلې ته په رسېدو کې یوې بلې ستونزې سره مخ کیږي. ژیلیاد چې د سمندر دغاړو کارکوونکی او کب نیوونکی دی، له یوې ستونزې تر اووښتو وروسته بلې سره مخ کیږي. هوګو په پیاوړي قلم د ده د ژوند بیلابیل ګوټونه زموږ مخې ته ږدي. داستان په خوږه ژبه په مخ ځي او لوستونکي په ولولو سره یو ځای کیسه لولي او لیکوال سره مل روان وي. په دغه رومان کې ټول هغه خواږه او کیفیتونه شته چې رُمانتیزم یې لري.

د ویکتور هوګو د پنځونو او د رمانونو منځپانګه د عوامو د ژوند انځور، د دوی رنځونه، د فرانسې د نولسمې او تر هغې د پخوا وختونو واقعیتونه دي. ده په حقیقت کې تاریخ په ادبي ژبه او د رومان په ژانر کې زموږ مخې ته ایښی دی. هوګو بشریت ته د عدالت درس ورکوي. دا د ده هنر دی چې موږ د نړۍ په ګوټ ګوټ کرځوي او راز راز پېښې او د هغو کیفیتونه راپېژني. د رمانونو سکالو یې دخلکو روحیات دي، د ولسونو آرمانونه، د دوی په خپل آند د ژوند تحلیل، ستونزو سره ډغرې وهل، د میړنیو اتلانو د همت او هوډ ثبتول، د زیارکښې طبقې دحق خوندي کول، د عدالت راوستل او له زولنو او بیوزلي څخه د محکومو طبقو ژغورل دي. موخه یې د عامه اذهانو بیداري، دمساواتوتبلیغ کول، دپخوانیو نسلونو د تجربو یادول او له ستونزمنو ورځو څخه په بریالیتوب وتل او له ناهیلیو سره مبارزه ده.

مسعود: د رومانتيک رُمان ترټولو روښانه بېلګه د (ژرژساند) په نښیرونو (اثارو)کې موندل کیدای شي. «ژرژ ساند» د نولسمې پېړۍ د فرانسې نوموتې ښځينه ليکواله، خبرياله او ټولنيزه فعاله وه چې خپل نښیرونه(آثار) يې د نارينه مستعار نوم لاندې خپرول. هغه د فرانسې رومانتیک، رمان لیکونکې، ننداره لیکونکې، رسنواله او د ټولنیز سمون راوستونکې ده. تاسو د نوموړې لیکوالې لیدلوری، باور، بنسټیز اند و واند او د هغې اغېزمن نښیرونه (اثار) څنګه ارزوئ؟

دودیال: ژرژساند د فرانسې رمانتیکه رمان لیکونکې، ننداره لیکونکې، رسنواله (ژورنالیسته) او د ټولنیز سمون راوستونکې وه. پر (‎۱۸۰۴)م. کال کې یې پاریس کې نړۍ ته سترګې پرانیسې. اصلي نوم یې وړوکوالي کې امانتین اُرورلوسیل دوپین وه. ورورسته د بارونس دودوان په نامه مشهوره شوه، خو د ژوند وروستیو  کې د( ژرژساند George Sand)) په نوم و پېژندل شوه. هغې فرانوسي ژبې او معاصر ادب ته ډېر کار وکړ، ټولنه یې راویښه کړه او د بزګرو او کارګرو کورنیو د ښځو په ژوند یې پوره اغېز درلود. ژرژساند سوسیالیستي فکر درلود، د ټولنیزو اصلاحاتو، مساواتو او د بیوزلو د ژوند د ښه کولو لپاره یې کار وکړ. د هغې په رمانونو کی د بزګرو او کارګرو او د دوی د ماشومانو ژوند انځور شوی دی. هغه د فیمینستي ادب مخکښه وه. لومړنیو نښیرونو کې یې د واده له رواجونو نیولې، تر دې چې کلیوال ورو ورو څرنګه د صنعتی انقلاب له امله خپل دودیز ژوند بدلوي. لومړنیو رمانونو کې یې د کلیوالو ژوند داسې بیان کړی، لکه پخواني شفاهي نکلونه. د فرانسې دټولنیز ژوند او د ښخو ویښتابه کې د بدلون راوستو له مخې هغه یوه افسانوي لیکواله شوه، چې آثار یې ډېر زیات لوستل او پلورل کېدل، آن دا چې نوم یې د ویکتور هوګو په اندازه مشهور شو. پر یو شمېر آثار یې د نارینه نوم لیکه. هغې د سلو شاوخوا رمانونه، نندارلیکونه او مقالې ولیکلې. د هغې په نښیرونو کې د رمانتیزم ټولې ښېګڼې او نښې ښکاري. په دې توګه ویلای شو چې هغه د رمانتیزم د مکتب ریښتیانۍ استازې وه.

سره له دې چې ژرژ ساند (George Sand) د پاریس ښار کې نړۍ ته سترګې پرانیستې، خو لږ وروسته یې د( نوهانت-ویک) کلي کې خپلې انا (دپلارمور)سره په یو کلیوالي کور کې ژوند غوره کړ.له کلیوالي ژوند سره یې زښته ډېره مینه پیدا شوه، دامینه یې په ګڼ شمېر نښیرونو کې اوچته ښکاري. پر ۱۸۱۷م. چې عمر یې ځواني ته نږدې شوی و، کلیساته تله، نو ځکه یې عرفاني ژوند هم تجربه کړ چې دغه اغېزې یې د ژوند تر پایه لیدل کېده. د فرانسې زود دود-دستور؛ په تېره د ښځو د ژوند ناخوالو ته خپه وه. غوښتل یې دا ټول بدل شي، آن دا چې د نارینه جامې یې اغوستې او د نارینه وو غونډو ته به ورتله او ځینې لیکنې یې د نارینه مستعار نوم لاندې خپرې شوي دي. پر ۱۸۲۲م. کال کی یې له (کازیمیر دودوان)سره واده وکړ، سره له دې چې ډېر کلونه یې ښه ژوند درلود، خو وروستیو کی سره خپه شول او کورنۍ ژوند یې بدل شو، د دودوان تخلص لرونکی نوم یې هم بدل کړ.  پر ۱۸۳۱ م. کال کې له نوهانت کلي څخه پارس ته کډه شوه او د(اُرور دوپن) په نوم یې له ( هانری دو لاتوش) سره قلمي اړیکې ونیولې، هـ . دولاتوش د (فیګاور) ورځپاڼې مدیر و، څه موده یې د ( ژول ساند)  مستعار نوم باندې په دغه مجله کې مقالې خپرې کړې، په ۱۸۳۲م. کې یې د ژرژ ساند  نوم غوره کړ. دا یې دریېم مستعار او وروستۍ نوم و. دا وخت یې د ایندیانا (Indiana) په نوم خپل لومړنی رومان خپور کړ. په دې سره ډېره مشهوره شوه. د رومان منځپانګه تر ډېره پورې اصلاحی وه. هغې هغه ټولنیز دودونه وغندل چې ښځو سره تبعیضي چلند کېده او ښځې د خپل ژوند واک نه درلود، بلکې هغه اختیار یې نارینه سره و. په همدې کال یې د ولنتاین (Valentine) په نوم دوهم رمان خپور شو، په ۱۸۳۳م. کال یې د للیا (Lélia)په نوم رمان نشر شو، چې دغو ټولو د سمون راوستو او د ښځو ژوند کی د مثبت بدلون منځپانګه لرله.  ولنتاین د هغې هغه رومان و چې مرکزی کرکتر یې یو کارګر و، چې وروسته تر دې د کارګرو او بزګرو ژوند او د دوی د حق غوښتلو ته پام واړاو.  د فیګارو مجلې له مدیر سره یې د اړیکو پرته، نورو لیکوالو سره هم اړیکې او پېژندنه وشوه لکه(پروسپر مریمه) او(آلفرد دو موسه) چې دواړه فرانسوی شاعران او نندارلیکونکي وو. وروسته یې  لهستانی(پولندي) موسیقی پوه (فردریک شوپن) سره وپېژندل. د لوست او مطالعې په بهیر کې د فرانسوي فیلسوف( پیر لورو) د عقایدو او افکارو اغیز لاندې راغله. له نوموړي فیلسوف سره یې عاطفي اړیکې د (للیا) په رمان او اسپریدون ( Spiredion))او Les Sept Cordes de Lyre. په نوم نښیرونو کې هم ښکاري.

اما بالاخره ژرژ ساند خپله ژمنه هغو رمانونو کې وځلوله چې خلکو (کلیوالي رمانونه) ونومول. د دغو کلیوالي رمانو د لیکلو لامل له کلیوالو او خواریکښو خلکو سره د هغې مینه وه . “د شیطان ټاپو”، “فرانسوالوشامپي” او  “کوچنی فادت” هغه رمانونه دي چې د ۱۸۸۰لسیزې په ترڅ کې لیکلی شوي او ټول د کلیوالی ژوند په اړه دي. نور نښیررونه یې : زما د ژوند داستان، شنه ارواح، د یو پردیس لیکونه، نانون او د زړروتوب وزرونه دي. هغې خپلو لمسیانوته د( دیوې انا داستانونه) په نوم کتاب وکیښ چې د خلکو زښت زیات خوښ شو. نور نښیرونه یې دا دي: نانون، سوراوسپین، آندره آ، ماته آ، ژاک، لیون لویی، سیمون، موپرا، د سمندري غلو بیړۍ، اسپریدون، په مایورکا کې یو ژمی، ژان، هوراس، ښه کار بې میوې نه وي، تورینو، د ښاغلي انتان تېروتنه، د شیطان سمندر، واورین سړی، تورښار، وروستۍ مینه، مارکیز، کلودی او نور.

د ژرژ ساند ژوند وروستیو کېله ۱۸۴۹ تر۱۸۶۷م. پورې الکساندر مانسو سره د پلازو ښار کې اوسېده. بوختیا یې نندارلیک کښل و. ژرژرساند په ۱۸۷۶م. کال مړه شوه چې جنازې ته یې نامتو لیکوال ګوستاوفلوبر او آن د دریېم ناپیلیون زوی ورغلي وو. هغه د خپل کور وربوی کې خښه شوې ده. په ۱۹۴۵م. کال یې پولندی چارلز ویدور د ژوند  د یوې برخې فلم جوړ کړ چې له پولندي فریدریک شوپن سره یې د هنري کارونو کیسه بیان کړې ده. په دې فلم کې کورنل وایلد د شوپن په رول کې او مرل اوبرون د ژرژساند رول کې کار کړی دی. په ۱۹۶۰م. کې د هغې په ویاړ او یاد کې یو بل فلم جوړ شو چې نوم یې (بې پایه سندره Song without end) و.  په۲۰۰۷م. کې کاناډایي سندرغاړی د ژرژساند له لیکنو یوه سندره جوړه کړه، په دې توګه د ژرژرساند نوم د هنر او ادب په ډګر کې د تل لپاره ژوندی دی.

مسعود: ستاسو په اند کوم شعر ته رومانتيک وایي؟ تر ټولو پېژاند او نامتو لیکوال او شاعران یې څوک دي چې د دې ډول شعر په وده او پراختیا کې یې اغیزمن او غوره رول لوبولی دی؟ هیله ده د دې شاعرانو نښیرونه (اثار)چې په بېلابېلو ټولنو کې یې اغیز درلود راته په گوته کړئ.

دودیال: رومانتیک شعر یو د لوړ تخییُل او له ولولو ډکو احساساتو او عواطفو بیانوونکی مُخیل کلام دی چې د لوستونکي ذهن صیقل او د ښکلا ریښتنې ترجماني کوي. سره له دې چې رومانتیزم هر ادبی ژانر کې کټ مټ او یو بل سره ورته ځانګړنې لري، خو د شعر پسوللی اهنګینوالی او د ادبي صنایعو ظرافت او ترکیبات یې رُمانتیزم نور هم (رومانی) کوي. رُمانتیک شعر موږ رُمانتیکو خیالونو کې ډوبوي او د ښُکلي او ازاد طبیعت منظرې راښيي، د خوشنوا مرغانو غږنو ته مو ځیر کوي، د وصال شیبو کې مو زنګوي، د مینې تاوده راباندې لوروي او د نایابه ګلونو په باغچو مو ګرځوي. رمانتیک شعر د شاعر دروني دردونه هم بیانوي او د حمید ماشوخیل په وینا( خوناب د زخمی زړه) دی.

رُمانتیزم په شعر کې هم لکه د ناول، کیسې او نورو ژانرونو په شان وروسته تر کلاسیک دور راڅرګند شو. کلاسیک شعر د وزن، قافیې، ګڼو تلازماتو او چوکاټونو زنځیرو کې قید شوی و، خو رُمانتیک شعر د هغه په غبرګون کې را څرګند شو، په ازادي، فردیت، عواطفو او احساساتو تاکید کوي چې طبیعت، مینه او خیال یې تر وزن او قافیې جادوګر اغیز لري او موږ په شېبو شېبو د ژوند له ستومانیو لرې او رواني  او ذهني دمه راکوي. رُمانتیک شعر د شاعرانه وینا په بهیر کې د فردیت، تخییُل او احساساتو نوې څپې دي چې له اتلسمې او نولسمې پیړۍ را ورسته څرګند شو. د عقل حکم یې یوې خوا ته کړ، بغاوت یې راواخیست، له صنعتي شورماشور او د ماشین له لوګیو ووت، د سیند او روانو اوبو غاړه یې خوښه کړه او د اورګاډي دپټلیو له شورماشور څخه یې د مرغانو نوا ته غوږ ونیو. موضوع یې صفتونه نه دي، بلکې مینه، طبیعت او احساسات دي، چې شاعر ذهن کې انځور او د  کلماتو هار کې پېیل کیږي. په فرانسه کې یې د اشرافو په وړاندې د بزرګرانو او کارګرو د پاڅون ملاتړ وکړ، روسیه کی یې د تزار استبداد وغانده، جرمني کې یې د پانګوال ځبېښاک رسوا کړ، ایټالیا کې یې د کلیسا او خاخام دوکې ته پېغور ورکړ، د خواریکښو د پاڅون ستاېوال شو او ټوله نړۍ کې د عدالت او نیاو لپاره سراسري شو.

کلاسیک شعر د لرغوني یونان پېښې کولې، خو رُمانتیک شعر ټول نوښت و، کلاسیکانو شعر کې فکر او عقل بیانانو، خو رمانتیک شعر د ذهني احساساتو چینه ده چې چاپیریال څخه راز راز تفسیرونه وړاندې کولای شي. د کلاسیک شعر ژبه رسمی او پیچلې وه، خو رمانتیک شعر ساده او عامیانه شو، رمانتیک شعر د وچو او تقلیدي بیتونو پر ځای مُخیل، آهنګین او مهین ریتمونه غوره کړل.

افغانستان چې آن د شلمې پېړۍ درشل کې لا هم د استبداد او ظلم، بیسوادي او خرافاتو، فتالیزم او نهیلۍ تیارو کې ډوب پاتې و، د رسمي تعلیم دود کېدو، د معارف له رڼا او د مشروطه او ویښ زلمیانو په هڅو د ویښتیا او روڼتیا په لوري رهي شو. د دغه نوي کاروان په سرکې فرهنګي څېرو رول درلود، چې یو څو یې رومانتیک شاعران وو. رمانتیک شعر افغانستان کې، په تېره بیا د مشروطه غوښتونکو او بیا د ویښ زلمیانو غورځنګونو سره راڅرګند شو. سره له دې چې مخکښانو یې د سرای موتی، دهمزنګ او د ارګ زندانونه تېر کړل، خو رُمانتیک شعر ‌ژوندی پاتې شو، ټولنه یې روښانه کړه، استبداد یې رسوا او خرافات یې وغندل، د جعلی دوکه بازو پیرانو موټي یې ور پرانیستل او رسوا یې کړل، د مرګ د منظرو په ځای یې د ژوند رنګونه وستایل، تاویزګر او کوډګر، خان او ملک، سود او بیګار، دار او رسۍ یې ټول وغندل. رماتیزم شعر افغانستان کې ځان له زولنو را خلاص او د ولسونو زړونو کې یې ځای ونیو. دا شعر ډېر پیچلی دی، خو زموږ هیواد کې یې خلکو هر کلی وکړ، موسیقی سره ستوی شو، ملي غورځنګونه او بزمونه یې څپاند او تاوده کړل او په بري سره روان دی.

سره له دې چې رُمانتیک شعر ته یو واحد او قالبی تعریف نشته او نه تعریف کې ځاييږي، خو پورتني ټول اوصاف لري. په ټولنه کې بیوزلي، بیعدالتي غندي، طبیعت او ورورګلویزه فضا ستایي، ښکیلاک او ځپېښاک رټي، ترحُم او عطوفت ستایي، له تشریفاتو او غوړه مالي سره نه پخلاکیدونکی دی، خو حقیقت برملا کوي، ستوماني په هیلو بدلوي،  ریا، تاوتریخوالی، بدګماني او تظاهر په باور او وروري بدلوي،  راز راز دلایل ،تېر حسرتونه او نوستالیژې یې کیف لري، د دردونو او غمونو یادون یې ژور اغیز لري. ملت ته یې هویت ورپېژني او د دوکې سیاست څخه لرې الوت کوي. حماسه او مینه نمانځي، خو له کرکې او نفرت څخه بېزاره دی.  دا ټول د رُماتیک شعر تعریفونه دي.

په اروپا او نړۍ کې مو  د نامتو رومانتیستانو پوښتنه کړې، د یو څو به یې دلته نوم واخلو: «واشنګټن، ایروینګ، ناتانیل هارتورن، امبروس بیرز، ادګارالن پو، نووالیس، لرمانتوف، مریشلی، ویکتورهوګو، لردبایرون، کامیلوکاستلوبرانکو، آدام میستکویچ، پوشکین،لودویګ تیک، هاوفمن، کریستین هاینریش اسپیس، ویلیم ورد سزورت (۱۷۷۰-۱۸۵۰م.)، لردبایرون(۱۷۸۸-۱۸۲۴م.)، ویلیم بلیک(۱۷۵۷-۱۸۲۷م.)، جان ګیټس(۱۷۹۵-۱۸۲۱م.)، سمویل تایلور کولریج(۱۷۷۲-۱۸۳۴م.).

مسعود: ویل کېږي: په اروپا کې د رومانتیسم د خپریدو لامل د جیمزمک فرسون شعر (اوسیان) او د یونګ (د شپې اندونه) کتاب او ځینې نور نښیرونه''اثار'' بلل کیدای شي. تاسو په دې اړه څه لید لرئ؟

دودیال: دا سمه ده چې څوک ویلیام بلیک خوښوي، څوک شاتوبریان او ج.م. فرسون او څوک... بل او بل خوښوي. د افرادو ذوق توپیر لري. د بیلاروس څخه یو روس آلمان ته مهاجر شوی و، نوم یې افانه سیو او عمر یې ۸۶  و. پر مېز  یې د مېرمن عکس، کتابونه، تیپ ریکاردر، قلمونه، عینکې، تیلفون او پیاله ایښي وو. میرمن یې مینسک کې وه. زه ورسره آشنا شوم. کله به چې د ده اتاق ته ورغلم، ډېر زیات به خوشحاله شو. ټیپ ریکاردر کې به سي ډي اچولې وه ورته غوږ به و، شپه- ورځ یې پوشکین اورېد، چې لږ به یې زړه دمه شو لرمانتوف یې هم خوښ و. ما به چې د المانی، انګلیس، فرانسوی شاعرانو ورته وویل ګوته به یی د (نفی) مانا راته وښوروله. مانا داچې نور یې یو هم نه منل. دا به انصاف نه وي چې موږ یو شاعر خوښ کړو، په نورو کرښه وکاږو. زه نشم ویلای چې هو اوسیان لاثاني دی یا دشپې اندونه تر ټولو غوره دی، خو یقیناً چې غوره نښیرونه دي. د هرچا فردي ذوق توپیر لري.

د رومانیت د دور پیل کې د کلاسیک کلیشه یي، قید، بې نوښته او مداحانه  ادب په پرتله، په مجموع کې خلکو نوی رومانتیزم مکتب خوښ کړ. له انګلستان، بیا المان او بیا  فرانسه  او نورو اروپایی هیوادو کې یا لږ مخکې یا لږ وروسته رومانیت دود شو، ورپسې تر شلمې پیړۍ څو نور مکتبونه وغوړېدل تر نن پورې.

مسعود: الکساندر پوشکين (۱۸۳۷-۱۷۹۹) د رومانتيک سبک يو نوموتی روسي ليکوال، د نوي او مدرن روسي ادبياتو او د نوي شعر بنسټګر او يو له سترو رومانتيکو شاعرانو، ننداره ليکونکو، نثر ليکونکو او ادبي کره کتونکو څخه شمېرل کېږي. تاسو یې د تخیل ځواک، د منظرو ښکلا ، د شعر آهنګ او د هغه په ​​نښیرونو (اثارو)کې د منظرو انځورول، د رومانتیسم د مکتب په رڼا کې څنګه ارزوئ؟ هیله ده، چې د هغه د پېژندل شوو نښیرونو(اثارو)  او ادبي شهکارونو نومونه راته په ګوته کړئ. 

دودیال: روسي ادب  او د دې ادب مکتبونه، ګرایشات، منځپانګه او جوله، تحقیقي او تخلیقي آثار د بشریت د فرهنګ لویه برخه ده. روسي ژبه د خپلو نامتو ادیبانو او لیکوالو په خواریو پرمختګ وکړ، خوږه او بډایه شوه او نن ورځ د ملګرو ملتونو په پینځو لویو ژبو کې راځي. په تېره بیا روسي ادب له اوولسمې میلادي پېړۍ راوروسته د رُمانتیزم په برکت ډېر عاطفي، تخییلي، له مینې او احساس ډک آثار نړۍ ته ور وپېژندل. رومانونه او ناول د روسي ادب یوه لویه برخه ده چې زیاتره د هغو پر بنسټ فلمونه او تلویزیونی سریالونه، دتیاتر ډرامونه اوپرا او کمیډي جوړې شوې دي. د روسي ادب یو مخکښ پوشکین دی. پوشکین د روسیې د ادب بنسټګر بللای شو. د نوموړي  د نوي او مُدرن روسي ادبياتو د رُمانتیک دور بنسټګر او يو له سترو شاعرانو، ننداره ليکونکو، نثر ليکونکو او ادبي کره کتونکو څخه دی. د هغه په  ​​نښیرونو (اثارو)کې د تخییُل ځواک، د منظرو ښکلا ، د شعر آهنګ، د انسان اروایی تحلیل  او آزادی سره مینه ځلیږي. نه یواځې د ده له آثارو، بلکې د ده له ژوند څخه هم ډېر څه زده کولای شو. دلته به یې لومړی ژوند لیک او بیا به یې په لنډ ډول اثارو ته کتنه وشي:

الکساندر پوشکین چې په لنډیز سره پوشکین بلل کیږي، بشپړ نوم یی الکساندر سیرګیویچ پوشګین Александ Сергеевич Пушк اویا  Alexander  Sergivich pushkin  دی. د نوموړي نوم او آثارو ته ټولنړیوال درناوی لري. د ده د نوم په اورېدو لیکوالان، د تیاتر، موسیقی او سینما د ډګر هنرمندان ورته د تعظیم سر تیټوي. هغه یواځې روسیې پورې نه، بلکې د ټولنې نړۍ د رومانتیزم او ورسره د ریالیزم نامتو ادیب و. نوموړی په حقییقت کې د روسیې لوی شاعر او د روسي ادبیاتو له بنسټوالو څخه شمېرل کیږي. نوموړی د اتلسمې پېړۍ په پای (۱۷۹۹ م. د جون شپږمه) په مسکو کې د روسیې یوه اشرافي کورنۍ کې نړۍ ته سترګې پرانیتسې، پلار یې “سرګیلوویچ پوشکین”  او مور یې  “نادژدا اوسیپووانا ګانیبال” نومېده. نیکه یې د لوی پیتر تزار دوره کې لوړ ټولنیز دریځ درلود. پوشکین خپل لومړنی شعر په پينځلس کلنۍ کې خپور کړ. کله یې چې د(تزارسکویه سلو)  په ښوونځی لوست وایه، د خپل ادبی استعداد او ځانګړې قریحې له مخې ټول ښوونځي وپېژندل شو. د لیسې له دورې تر فراغت وروسته یې یوه قصیده د (خپلواکي ته سندره) تر عنوان لاندې ولیکله، تزارلومړي الکزاندر هغه د دې شعر له امله له مسکو څخه تبعید او د پولیسو تر څارنې لاندې ونیول شو. په دې حالت کې یې نور شعر نشو لیکلای، خو یو نامتو نندارلیک( بوریس ګودنوف) یې همدا وخت ولیکه. د اتو کلونو په ترڅ کې (۱۸۲۵ تر ۱۸۳۲) یې یو بل نامتو ادبی اثر ( یوګني انګین) بشپړ کړ. په دې سره یې د ادب برخه کی تجربه زیاته شوه او همدا وخت یې په خصوصی ډول فرانسوي ژبه زده کول پیل کړل. په تسارسکویه سلو لیسه کې یې په زده کړو سره  ټولنیز علوم او ادبیات زده کړل او د شاعري پرښته یې په اوږو کېناسته. نن ورځ دا ښوونځی  د ده په ویاړ د ده په نوم نومول شوی دی. زده کړو سره د مینې له مخې یې ادبیات، ټولنپوهنه او فرانسوي ژبه په اوچته کچه زده کړل. سره  له دې چې د یاغي او ازاد طبیعت له امله یې یو شمېر داسې شعرونه ولیکل چې د تزار له استبداد سره جوړ نه و، په تېره بیا (آزادی ته سرود) یې تزار غوسه کړ، یو شمېر ویناوو یې هم حکومت ته ټکان ورکړ، نو ځکه پوشکین له مسکو څخه ملداویا ته په تګ اړ شو، خو وروسته بیا ډېر ونازول شو او څو ستاینلیکونه یې ترلاسه کړل. پوشکین د ختیز ولسونو او ددوی فرهنګ سره مینه لرله. د فرانسوي ژبې د زده کړې او په دغې ژبې د لیکلو لیوال هم و. د روسیې او ختیزو- اسیایي هیوادو سره فرهنګي او تجارتي اړیکې له هماغه نولسمې پېړۍ تینګې وې. هغه وخت زښت ډیر روسي صنعتي لوښي  افغانستان ته هم راتلل چی خلکو به (نیکلي) بلل. نیکلي د نکیولای له نوم اخیستل شوی و، چی د تزار د دوران څو واکمن وو. روسیې د هغه وخت پارس او ترکیې سره هم اړیکې لرلې. ویل کیږي چې پوشکین د ختیز د ادبیاتو (خصوصاً د سعدي د اشعارو)مطالعه لرله. بالمقابل د پوشکین آثار ایران کې پارسی ژبې ته ترجمه شوي دي، ترکیه کې هم په ترکې ژبه ژباړل شوي او مینه وال لري. ویل کیږي ترکي نامتو طنز لیکوال( عزیزنسین) د پوشکین د اثارو  کلک مینه وال و. داسې ویل کیږی چې پوشکین کریمیا کې د(فواره) په نوم یو شعر په ۱۸۲۰م. کال کې ولیک. د دې شعر الهام یواځې د کریمیا ټاپو کی په یوه باغچه کې د اوبو د فوارې لیدل نه و، بلکې ده د(فواره) کلمه، مانا او تشبه د هغې عربي لیکنې څخه اخیستې وه چې هلته یې لوستلی وه. ده هلته د عربي او تاتاري ژبو، په تېره د انسان  د سوری اتلسم آیت کی موندلې وه، چې جنت کی د اوبو یوه چینه ده. دا له شرقي روح، کلتور او ادب سره د ده مینه او اړیکې ثابتوي،  افغانستان کې هم د پوشکین نوم او آثار له پخوا پېژندل شوي او ډېر مینه وال لري.

ده د نامتو استادانو په ډله کې یو یې د “ګوتینګن”  د نامتو پوهنتون فارغ  “پروفیسورکونیتستین” و چې د اخلاقیاتو او سیاست تدریس یې کاوه. پوشکین دا وخت د ادبیاتو تر څنګ سیاست هم زده کړ او د یو شمیر سیاسي رجالو افکارو سره آشنا شو او خپله هم یو وخت د هغه وخت د روسیې د یو نامتو غورځنګ غړی شو. لومړنی شعر یې په۱۸۱۴ د هغه وخت د اروپا خپرونو کی خپور شو. د ده خوږه منظومه  ( روسلان او لودیمیلا) په ۱۸۲۰م. کې د شاعرانو او کره کتونکو پام ځانته راواړاو. د ادب کره کتونکو د پوشکین لیکنو او شعر کې یو ډول نوی احساس، هیجان، ژور درک او عاطفه او ښکلی ولولې و موندې چې د روسي ادبیاتو د رومانتیک دور زیری  یې درلود. طبیعی خبره ده چې رومانتیزم د ولسونو د آرمان استازیتوب کاوه، نو ځکه پوشکین د ولسونو ازادي او ارمانو ته پام واړاو، ان دا چې په «ملداویا» کې یې د ټولنیز سمون، عدالت او د شخصیت د درناوی په خاطر فعالیت پیل او د هغه وخت د( فلیکی ایتریا) دغورځنګ غړی شو. کله یې چې د عثماني امپراتوری ظلم له یونانیانو سره ولید، د یونان دخلکو په ملاتړ یې د یونان د خپلواکي ملاتړ وکړ. له بده مرغه د ده دا سیاسي فعالیت بیا هم د حکومت د غوسې لامل شو، نو له هغه ځایه “اودیسه” ته ولاړ. په یو تبعید پسې  بل تبعید سره مخامخ شو. دا وخت یې د تزاري دور له لومړی نیکولاس او بیا یې په ۱۸۳۱م. کې له نیکولای ګوګول سره کتنه وشوه. نیکولای ګوګول  د ده د آثارو اغیز لاندې و. په دې سره د پوشکین نوم وپېژندل شو او د خپل دغه دریځ له مخې یې د یوې اشرافي کورنۍ یوې پیغلې “ناتالیاګونچارووا” سره واده وشو او دا وصلت د دې لامل شو چی د پوشکین اړیکې له اشرافو او آن د دربار خلکو سره زیاتې شي. دا وخت ده د سروان لور، د اوسلاویا ترانې او یو څو منظوم داستانونه او شعرونه ولیکل. د ده د دې دورې لیکنو کې فلسفي مالګه ګډه وه. ده د خپل ټولنیز، ادبی ،سیاسی فکر د خپرولو او نویو ملګرو د موندلو لپاره په روسی ژبه د ( نومهاله) په نوم مجله خپره کړه. دا مجله د روسیې د نولسمې پېړۍ ترټولو غوره مجله وه(۱۸۳۷م.). له بده مرغه له یوې خوا په ده باندی د لګښتونو بوج او له بلې خوا یې یو فرانسوی افسر( جرج دانتس) سره د میرمن د پټو اړیکو شک، په ده باندې ډېر بد اغیز وکړ، د چارواکو له خوا وضع شویو قیودو او څارنې هم مایوس او غوسه کړی و. ده له ډېرې غوسې دغه فرانسوی افسر ته چلنج ورکړ او تومانچه یی لاس کې واخیسته او هغه سره یې دوئل ته ودانګل چی یا به رقیب وژني یا به خپله  له دې نړۍ ځي، په دې توګه په ۱۸۳۷م. کال کله چې نوموړی اووه دیرش کلن ځوان و، په دوئیل کې د مخالف رقیب له خوا په تومانچه وویشتل شو، دوه ورځې سخت ټپي و او په درېیمه ورځ یې د ټپ له امله سا ورکړه.

د پوشکین د ادبی خدماتو په پار اوس د روسیې، بیلاروس، اوکراین او ډېرو نورو هیوادو کې د هغه په یاد یادګارونه شته، موسسات او انجمنونه یې په نوم نومول شوی دي. آثار یې ډېر لوستونکي لري او خلک یې نوم ته درناوی کوي.

پوشکین د خوږو اشعارو ترڅنګ؛ نندارلیکونه، ادبی کره کتنه او نور نثري آثار هم لري. سره له دې چې له ۱۸۲۰م. کال مخکې اشعار یې د روسیې کلاسیکو اشعارو کې شمېرل کیږي، خو وروسته تر دې کال یې ادب او شعر کی رمانتزم راځلیږي. ده خپلو اثارو کې د روسیې ولسي ادب او ولسي کلتور ته پام درلود. ولسي و فلکلور کیسې او ترانې یې بیا را غبرګې کړئ. له یو څو ولسي کیسو یې ډرام او نندارلیک جوړ کړ. دیږه، زوم، کب نیوونکی اوکب ولسي کیسې یې په ښکلی بڼه ولیکلې. سره له دې چې د ده د یو شمېر آثارو نوم مو مخکې یاد کړ، دلته به یې نور اثار هم وپیژنو: دقفقاز بندي، روسلان او لودیمیلا، په بڼ کی فواره، دوبروفسکي، بوریس ګرودونوف، دسروزرو د مارغه کیسه، د پوکاچوف اړ-دوړ، د ښاغلی سروان لور، تابوت جوړوونکی، مریي، توره لومه، مسخره او ژوند، تورې نجونې او نور. د ده په آثارو کې تنوع له ورایه ښکاري، دبیلګې په توګه: بوریس ګرودنوف یوه تاریخي تراژیدی ده، خو (کنت نولین) یو طنز دی، نورو آثارو کې یې سیاست او مینه ښکاري. د پوشکین د لیکوالی ډېره برخه اثار د  ۱۸۱۴–۱۸۲۰م. کلونو ترمنځ و،  سره له دې چې دوه ځله تبعید هم شو، خو زړور وُ او لیکل یې نه پرېښودل. آثارو کې یې سیاست او د آزادۍ مینه له ورایه ښکاري. عجیبه ده چې (روسلان اولودیمیلا) اثر یې ښکلی موسیقیت او بیخي شرقي روح لري. له مسکو نیولی، تر ملداویا، ادیسا، کریمیا او قفقاز پورې طبیعی منظرو او د عوامو ژوند او روسي لرغونې کیسو په ده اغیز وکړ او دا  د دې لامل شو چې اثارو کې د طبیعت توصیف ولیدل شي او رومانیت ته مینه وال شي. له «کارولینا سوبانسکی، آمالیا ریزنیچ او کنتس الیزا ورونتسوف» سره یې مینې او عاطفي اړیکو د ده لیکنو ته ځانګړی رنګ ورکړی دی. کله یې چې میکائیلوفسکو یه کې د تبعید ورځې تېرولې، هلته یې له آرینا رودیوونا څخه د روسیې پخواني او ولسي نکلونه واورېدل، دا نکلونه ده د رومانتیزم لپاره الهام شول، له بلې خوا  له دې امله چې ملي تفکر یې درلود او ملتپالنه د رومانتیزم یوه ځانګړنه وه، نو آثار یې رمانتیک، خو د کلاسیک د خوږوالي لرونکي بلل کیږي، یعنې دوه هنرونه یې سره ګډ کړې دي. ده د ټولنې منځنی او متوسطې طبقې ته ډېر پام کړی و. د پوشکین اثار لاندنۍ ځانګړنې لري:

  • دخپل وخت مروج (دودیز) سبک ته یې پرمختیا ورکړه، نوي سبکونه یې رامنځته کړل.
  • دخپل وخت مروجه (عامیانه ویل کیدونکی) ژبه او کلاسیکه روسي ژبه یې سره یوځای کړه.
  • د ولس او عادي وګړو ویناوې، عبارتونه او سیمه ییز اصطلاحات کارول.
  • په واقیعتونو ټینګار او له کذب او ریا ډډه کول، خو ورسره دخیال د عنصر پالنه او کارونه.
  • د نوي بیان دننه د کلاسیک جوړښت ساتنه او پالنه.
  • د لیکنې د ښکلا لپاره د ډېرو مناسبو کلماتو موندل.
  • د ادبی ایماژونو لرونکې لیکنېو پیچلې رسمي ژبې او عمومي پوهې او د خلکو د تفکر ترمنځ تعادل ساتل.

پوشکین له تخییل او واقعیت سپړنې؛ دواړو څخه ډېره ښه استفاده وکړه، استعارې او انځورونه یې ښه وکارول، دا په داسې حال کې لیک یې بیخي شاعرانه حس درلود. خو دا چې ټولنیز واقعیتونه یې بیان کړي، یو له ریالیستانو څخه شمېرل کیږي. بې له شکه چې د رومانتیزم  تر څنګ د ټولنیز رئالیسم مخکښ هم و. روایتونه یې ساده او طبیعی و، ډېرو جزئي مسایلو ته یې پام و او باریکبین و. له لوستونکي سره د عاطفی تړون په خاطر له شخصي احساس او انساني لمس کیدونکو تعاملاتو و د روزمره پېښو یو ګډ تلفیق جوړ او یو عجیب تکتیک یې کارولی دی. ده نړیوال ادب، روسې ژبې او ادب ته یوه  روښانه لار پرانیسته چې ده پسې وروسته نامتو نور لیکوال وروزل شول لکه: «لیوتولستوی، لرمانتوف، داستایوفسکي، بوریس پاسترناک، مایاکوفسکي، ماریناتسوتایوا، اناآخماتووا» اونور. دوی ټولو د پوشکین له آثارو په یو ډول نه، په یو ډول الهام اخیستی دی. د ده آثارو د تزار په مهال محبوبیت وموند، د بلوشویکانو هم خوښ و او اوس چې نوې روسیه او نوی نظام دی هم د پوشکین درناوی په خپل ځای او لازیات شوی دی. د ده شعر د روسیې موسقۍ بدله کړه، نوې اوپرا او رومانس ته یې لاره پرانیستله. د پوشکین نوم به نه یواځې روسیه، بلکې ټوله نړۍ کې ځلیږي.

مسعود: وایي د رومانتيزم د پېر پای د شاعرۍ زور و ځواک له زوال سره جوخت دی. لامل یې په څه کې وو، که په دې اړه  لنډه رڼا واچوئ. 

دودیال: زه شخصاً خپله داسې فکر کوم چې دا به مطلق حکم نه وي، بلکې په نسبي بڼه د شعر ترڅنګ نور ادبي ژانرونه را منځته او وده یې وکړه. له جولیز پلوه او د بڼې له پلوه ژانرونو رنګارنګي او تنوع وموندله. که پخوا ادب تر ډېره د شعر (غزل، قصیده، رباعیات، مثنوی...) په جوله کې و، د نولسمې پیړې په ترڅ کې او د هغې په پای کې یونیلک، طنز، لنډه کیسه او نورو ژانرونو وده ومونده، آن دا چې د شخصي خاطراتو لیکل د یوه ادبي ژانر په توګه ومنل شول. همداسې هم رومانتیزم سره جوخت او بیا هغه پسې نور ادبي مکتبونه را څرګند شول. دغه هر ژانر(ځېل) او مکتب خپله ښکلا، پیغام او بڼه لرله. لکه ریالیزم(realism)، اونانیزم، اګزیستینیالیزم(existentialism)، پوپولیزم(عوامگرایی Populism)، دادایزم(Dadaism ) او یوه دوه نور چې ډېر نامتو نه دي. دغو مکتبو له شعر پرته په نورو ژانرونو کې ځای ونیو، د دې ټولو سره جوخت شعر هم و، شته او وي به. آن دا چې شعر تر ټولو ښکلی، مهین، موزون او عاطفي ژانر دی. البته ځینې مکتبونه تر نیوکې لاندې راغلل، د بیلګې په توګه ویل کیدل چې ریالیزم هنریت ته ډیر پام نه کوي، بلکه ټوله موخه یې د ټولنی حقایق بیانول دي. دې نیوکو سره یو ځای ( ادب د ادب لپاره او ادب د ژوند لپاره) او نور نظریات را وپارول. یا ځینو نورو پوپولیزم خوښ نه کړ، ویل یې دا صرف عوامګرایي ده، دې سره ( هنر د عوامو لپاره او هنر د خواصو لپاره) بحثونه را وپارېدل او لیکوال او کره کتونکي یې بوخت کړل. یو شمېر نور بیا دادایزم نه خوښوي، وايي دې کې مایوسي، د جګړو له امله ګډودي، وژنې، فرانسې کې د وینو تویولو پېښې او نور بیان شوي دي...هر چا پلویان او کره کتونکي لرل.  او په دې کې ستاسو د پوښتنې سره سم؛ یوه خبره دا هم مشهوره شوه چې ګواکې د رومانتيزم د پېر پای د شاعرۍ زور و ځواک له زوال سره جوخت دی ! خو لږ پراخ تحلیل او د ادب لویې دنیا ته نظر کول ښيي چې شعر له زوال سره نه دی مخ، بلکې له نولسمې پیړۍ را دېخوا د ادبیاتو نړۍ کې ډېرو نورو ګڼو مسایلو سره مخ کیږو. په تیره بیا افغانستان او یو څو نورو شرقی هېوادو کې پورتنۍ نظریه او پوښتنه ډیر صدق نه کوي. دلته لاهم شعر د ادب لویه برخه ده، آن دا چې کلاسیکان(رحمان بابا، حافظ، سعدی، خوشحال، مثنوی معنوی، کاظم خان شیدا، بیدل، حمید ماشوخیل....) لوستل کیږي او د خلکو ادبي مینه خړوبوي، خو ورسره غنی خان، پژواک، لطیف ناظمی، بارق، کاوون، ... نه هیروو، دوی د معاصر دوران شاعران دي. ټول د ولسونو زړه کې ځای لري، لولي یې او زړونو کې ورته ځای ورکوي. دا دی اوس رومانونه هم لیکل کیږي او د ځوانانو پام یې رااړولی دی.کیدای شي دادب دتاریخ ځینی لیکوال او کره کتونکي ممکن بل نظر ولري، خو زه همداسې انګیرم کوم چې ما ستاسو حضور ته عرض کړل.

مسعود: په موسيقۍ کې د رومانتيزم تر ټولو مخکښې څېرې او رومانتيک هنرمندان او سندرغاړي، کمپوزران او آهنګ جوړونکي څوک ول او د هغو تر ټولو، نوموتي نښیرونه(اثار) کوم دي؟

دودیال: د رومانتیک دور موسیقي یا رومانتیکه موسیقي تر نورو هنرونو لاښکلې وه او اوس هم ده. دا ځکه هغه خیالي تصورات، منظرې او آزاد تخییُل چې د موسیقۍ څپو او ریتمونو سره اورېدونکي ځان سره په وطنو ګرځوي او په عواطفو جادو کوي، انځور ګري، ادب او فلم یې نشي کولای. دا ځکه چې دا نور یا انځور او تخییُل دی چې د شعر کلماتو کې دي، یا د انځور کرښو او رنګونو کې په سترګو ښکاري یا یې د ډرام په ستېژ او فلم کې ګورې، خو موسیقی زښته ډېرې منظرې لري، دا منظرې د اوریدنکي تجربو، سفرونو، خاطراتو او دننیو مکنوناتو پورې اړه لري. له بلې خوا زیاتره وخت موسیقي له شعر، فلم او درام سره مل وي.

دا سمه ده چې رومانتیزم لومړی د اتلسمې پیړۍ په ادبیاتو او انځورګري کې  را څرګند شو، وروسته بیا موسیقارو د نولسمې پېړۍ له پیل راهیسې د ساز څپو کې راوست، خو کیف یې تر نورو هنرونو اوچت و. رمانتیسیزم په موسیقۍ کې هم د فردیت ولولې، شور، هیجان  او تخیُلات لرل او د عقل په وړاندې یې بغاوت او طغیان وکړ. رومانتیک لیکوالو په اتلسمه پیړۍ کې د کلاسیک دور وچ قالبونه، وزن، قافیه، وعظ او موجود قراردادونه مات کړل، د بیان په آزادي یې  ډډه ولګوله. شعر او بڼه او هم یې د بیان طرز نوی کړ، عواطف او احساس یې وتخناو او رمان خو بیخي رومانتیک تخلیق و. ورسره انځورګري او پژتوږلو نوي رنګونه خپل کړل، له ولاړ او دګم حالت څخه خوځنده شول، د عقلمندي د تبلیغ، وقار او دروندوالی په ځای یې شوخ او د مینې کیسې وښودلې. په موسیقي کې نامتو کمپوزیترانو لکه: «شوبېرت، شومان، شوپن، لیست، ماندلسون، برلیوز، چایکوفسکی، اِسمِیتانا، داورژاک، برامېس، وردی، پوچینی، واگنر، مالر» او یو څو نورو رمانتیک اړخ ته پام وکړ. دوی غږونو او نغمو ته رنګ ورکړ، زیروبم یې او هارموني یې له سره څپ څپانده، جادوګره، طبیعت ته نږدې او عاطفي کړه.

 د رُمانتیکې موسیقي په دوره کې هارموني مهم ځای لري، رنګارګ میلودي او آکورد راڅرګند او د موزیک څپې لکه د طبیعت رنګارنګي څو ځلې خوځنده شوې چې له یو تونالیته بل تونالیته ته واوښتې(پرله پسې خوځنده موزونه څپې).  په اصل کې همدا تونالیته، په تېره بیا تونیک تونالیته تر کلاسیکې دورې څرګندوالی او اوچتیا لري، په دې سره د تونال مرکزیتوب کم، خو د نغمو تنوع زیاته شوه. 

د موسیقارانو او کمپوزیترانو ملیتوب او ناسیونالیسم د شعر او ادب او آنځور او میناتور په پرتله لازیات جوت و. د دغه دور کمپوزیترانو او سازیانو د خپل ولس فلکور ته مخ واړاو، ملی ترانې یې راژوندۍ کړې، خپله پخوانۍ ګډا او د نیکونو کیسې یې  او ولسی افسانې یې د موسیقۍ څپو کې راغبرګې کړې او خپلې موسیقۍ ته یې ځانګړی ملي هویت ورکړ. د بیلګې په توګه د چایکوفسکی یو اثر چې رومیواو ژولیت یې ارکستر کړ؛ ټول د مینې ساز دی.

د شکسپیر دډرامو موسیقي چې وسوسه پاروونکی، له اظطراب او ولولو ډکه ده. ځینو بیا نرمه، لطیفه اوخوږه میلودی وغږوله، چې د ځوانی د مینی احساسات او لیونتوب یې اوراوه، ځینو د مست مارش ریتم مارش وغږاو، ځینو ژوره تراژیدي د ساز څپو کی راوستله. د رومانتیکې موسیقی نامتو موسیقاران دا دي:

 «بتهوون واورئ یو خپلواک، یاغي- باغي او ازاد هنرمند، چې د ټول رُمانتیزم لپاره لارښود شو. خوږې نغمې اوسمفونی ګانی یې اوس هم روحنواز او د ستایلو دي. آلمان په بتهوون ویاړي. ده مذهبی، رسمی، حکومتی، فرمایشی او د کلیسا دخوښې موسیقي نه غږوله، ده روانپرور سبک خوښ کړ او د انسان دنننۍ نړۍ یې کشف کړه .»

د دې دورې موسیقی کې د «فرانتز شوبرت» اُتریشی ځوانیمرګ(۳۱کلنۍ کې مړ شو) نوم ځلیږی، ویلون او پیانو یې په جادوګرو ګوتو خلک مستول او ژړول.

آلمانی «رابرت شومان»، (۱۸۱۰-۱۸۵۲) په رمانتستی موسیقۍ کې وروسته تر بتهوون نامتو الماني دی. هغه خپلې مېرمن (کلاراشومان) سره پیانو غږوله او مجلسی سمفونیګانی یی اوس هم خلک اوري. 

د رمانتیک دور د موسیقی بل ځلاند نوم لهستانی «فردریک شوپن» دی چې پلار یې فرانسوی، مور یې لهستانی وه. لهستان سره یې مینه موسیقۍ کې په څپو ده. د ده د نغمو بیلګې اوس هم په ثبت او ضبط شوې بڼه شته او خلک یې اوري.

 مجارستانی «فرانتز لیست»، (۱۸۱۱-۱۸۸۶م.) هم باید هېر نه کړو، په ویانا ښار کې یې زده کړی وکړې، له شوبرت او بتهوون سره آشنا شو. د ورځې یې ۸-۱۲ ساعته په پیانو مشق او تمرین کاو، ویلون یې هم زده و، یو وخت دکلیسا خاخام/کشیش شو، د کلیسا موسیقي یې اصلاح کړه او د کلیسا لپاره یې هم سمفونۍ جوړې کړې او یو روحاني منصب یې ترلاسه کړ.

فرانسوی «هکتور برلیوز»، (۱۸۶۹مړ) له شل کلنۍ موسیقیي زده او یو وخت د یو آرکستر مشر شو. ده اوږدې او ځنډ لرونکې میلودیګانې او نغمې وغږولې چې ارکستر کې یې څلور کوچنۍ طبلې، ویلون، آکوردیم او برنجي تروم(طُرُم) و. 

رومانتیک موسیقۍ کې  د روسیې د لوی هیواد (چایکوفسکی) نوم تل ځلیږی. هغه نابغه و، په سنترزبورګ کې یې د موسیقی درس پیل او بیا د مسکو د هارمنی درسونو کی شامل شو. هغه موسیقې کې د روسیې ملی او ورسره نړیوال عناصر ګډ کړل. دولس کاله یې د موسیقۍۍ لپاره کار وکړ.  د چایکوفسکي بل هنر دا و چې خپلې جوړې کړې نغمې یې تشریح کړي هم دي، او د خپل تخلیق راز او ځانګړتیاوې یې ښودلي دي. چایکوفسکي نه یواځې خلاق او پنځګر، بلکې استاد او ښوونکی و. هغه خپله څلورمه سمفوني دومره ښه شرح کړې چې نورو ته انګیزه ورکوي.

«یوهانس برامز» دالمان په  هامبورگ کې نړۍ ته سترګې پرانیسیتې، پلار یې  «کنترباس» غږولو کې نامتو و، ده پیانو زده کړه، وروسته بیا ویانا ته مهاجر شو. ده د «بتهوون، موزارت، چایکوفسکي،هایدن او هندل» آثارو سره مینه لرله.

د دوی د موسیقي څپو کې د دوی خپل احساسات شخصي- انفرادي نړۍ، خیالونه ګورو او اورو. عاطفه، احساس، د طبیعت سره موافق او برابر نغمات یې زیراو بم کې عواطف او نازک احساس تخنوي، چې د ښکلیو الوتونکو، سهارنۍ وږمې او د روانو اوبو د غږ په شان ښه لکیږي.  په حقیقت کې هر هنر چې تومنه اولومړني مواد یې له طبیعت څخه اخیستي وي، رُمانتیک بلل کیږي، په تېره بیا موسیقي چې غږونه یې د طبیعت له موزونو سمفونیګانو الهام اخلي. موسیقي ته نړیواله ژبه هم وایي، چې د هر وطن په موسیقي هر څوک پوهیږي او ښه موسیقي چې د هر وطن وي، په غوږو ښه لګیږی، نو لږ به د خپل هېواد په موسیقي هم خبرې وکړو. که د موسیقي په اړه لږ نور هم وغږیږو، نو ویلای شو چې: د موسیقۍ هنر یوه نړیواله کلتوري ښکارنده ده، دا یو ډېر له باریکیو ډک، ظریف او ستونزمن تخلیق دی، چی له تخنیکي ابزارو(دموسیقي وسایلو)سره یوځای، د هنرمند شخصي استعداد، د ده فردي علاقمندي، تلاش او نوښت پکې لازیات رول لري، نو ځکه د نړیوال او عمومي اړخ ترڅنګ،  یو انفرادي اړخ هم لري . ښه هنرمند هغه دی چې نه یواځې دا چې شعر پیژني، بلکې د شعر روح ته ننوځي.  دی له شعر نه  داسې کمپوزونه جوړوي او په داسې ډول یې وایي چې پر اوریدونکي اغېز کوي او د شعر د معنا په رسولو کې له هغوی سره کمک کوي.  زموږ د موسیقي ډېره برخه رومانتیکه ده، آن زموږ کلاسیکان رومانتیک وو(!) د استاد قاسم مشهوره سندره د استقلال او ازادی په هکله ده. د استاد سرآهنک دا سندره څومره ولسي ده، د مینې له ستاینې ډکه، عاطفي او د تخییل او ښکلا لرونکې ده:

وړې لیلو سهار دی، ونې پاڼې..

یا د استاد رحیم بخش دا سندره:

په سرسرتور څیرې ګریوان ګوره مجنون راغی – د لیلا په مینه سوی جګرخون راغی...

زموږ یو شمیر ولسي سندرغاړو د(داستان)په نوم سندرې ویلی، چی یوه مشهوره یې د احمدخان په آواز کې د شیرعلم او میمونې، بل د آدم خان- درخانی او نور نکلو دي، چې ملی رنګ لري. دا ډول ملی او عشقی موسیقي رومانتیک موسیقي ده. د ناشناس په یوه سندره کې هم لکه زموږ د یو شمیر محلی سندر غاړو د ولسی نکلونو او (داستان) په شان نومونه راغلي  دي لکه د (رادو) عشقي  کیسه.، یا د احمد ظاهر دا سندره:

لاړ شه ننګرهار ته کمیس تور ماته راوړه

تازه تازه ګلونه درې – څلور ماته راوړه

فرحت په تبی تور  د باجوړ ګلونه...

یا دګلنار بیګم د (وه د کونړ غلام مامده باړی له مه ځه) سندره

یا د ملامحمد جان سندره : بیا که بریم به مزار ملا محمد جان،   سیل ګل لاله زار واوا دلبر جان...

د دې ډول سندرو یوه بله بیلګه د احمد مرید په غږ کې د توره جان نکل دی. توره جان بهادري د هیواد د شمال ولایتونو کې یو ولسي اتل دی چې د حاکم استبداد په وړاندې د ولسونو د حقوقو د دفاع په خاطر دریدلی و، عدالت یې غوښت او د آزادۍ پالونکی و. بالاخره  د توپ  خولې ته وتړل شو او ټوټه ټوټه شو:

توره جان بادری ،پهره دارش کابلی

توره ره میبرند دم توپ قاطری...

توپ اول صدا کد، توره ره ورخطا کد

توپ دوم صدا کد ، توره ره به هوا کد

توره جان بهادری ...

د توره، محمدجانخان وردک او نورو ملي اتلانو حماسو ولسي سندرو کې غوره ځای درلود، چې خدای مه کړه د هېرېدو په حال کې دي. د حماسو ستاینه ټوله په رومانتیک تخییُل سره وه. دې ډول سندرو یوه بله بیلګه د استاد منور په خواږه او ښکلي آواز کی د میمونې  او شیرعلم تراژید نکل دی، چې له احمد خان سره  په توپیر ثبت او ضبظ شوی، دا هم یو بیساری هنری شهکار دی. عجیبه ده چې دا داستان له تصویر، غوټې اچولو، تلوسې بیا تر اوج او غوټې پرانیستو پورې  د یوه ډیر تخنکي –فني – ادبي لنډ داستان جوړښت لري، چې دا مطلق د رومانتیک داستان ځانګړنې دي.

همداسې هم د رادوجان تراژید نکل چې د ناشناس  سندرې له هېرېدو ساتلي دي .

دختر دیوان- بی بی رادو جان

به شــهر خو زمینګیرم تو کردی

چو مجنون پا به زنجیرم توکردی

لاله ره قسم دادم که رادو ره نه سوزان...

پورته ټول نکلونه د مینې سوځنده کیسو او یا هم د ولسي اتلانو او ننیګالو دژوند له پېښو څخه جوړ او ډیر تراژید پای لري. ولسونو یې په خپلو سندرو کې اتلان جاویدان ساتلې دي، لکه هغسې یې چې د انګریز په وړاندې د افغاني غازیانو نکلونه تلپاتې کړې دي. د علم ګنج سندره:

علم ګنج در ګرفت دودش برامد ... آغا بیا بریم علم ګنج

یا : ایوب شیر غران است، محمدجانخان مرد میدان است، بیا...

یا: چون به میدان آیی میدانی ام(د استاد قاسم موخه افغاني غیرت دی چې انګریز ته یی په یوه سندره کې خطاب کړی و) او داسې نورې سندرې چې اوس هرې یوې د یوې حماسې بڼه غوره کړې ده. د ارواښاد استاد قاسم او استاد میرانبخش د استقلال ترانه خو یې په سر کې راځي.

د میرمن قمرګلې دا سندره ( راځه چې یوه جوړه کړو جونګړه په ځنګل کې)، یا (زاڼې- له اوبو لاړې زانې، زانې ندی  شنې کوترې...) سندره،یا (زه انتظار کوم ستا د سترګو...)، (زه چی توررانجه کم په سترګو پورې مورې...) دا هره یوه د رومانتیکې موسیقۍ ډېرې غوره بیلګې دي، هم یې نغمه او هم یې شعر هغه رنګ، خوند او کیف لري، کوم چې یو ریښتیاني رومانتیک اثر یې لري، یا د صادق فطرت ( لوګډ شو، دلونګو لو ګډ شو). د محسورجمال(سره یو شئ وطنوالو..) د استاد ګل زمان ( دا وطن ودان وطن دا د لوی افغان وطن) د استاد مددی او د راډیو افغانستان د ارکستر ډېرې نغمی د رومانتیک موسیقۍ بیلګې دي. آیا چا به د غره لمن کې د وزو او میږو د کړنګانیو کړنګا سره د ځوان شپونکي دشپیلۍ غږ اوریدلی وي چې ښکلی نسیم یې  غونډویو اوتړو کې راغبرګوي؟ تر دې رمانتیک ؟! زما کټ مټ دا رمانتیک منظر یادیږي او هیڅکله به مې هېر نشي.

پورتني مثالو کې مو د داستان یادونه ځکه وکړه چې دا زموږ د ولس د څپانده احساساتو برخه ده  او  دې ته ورته نور داستانونه هر یو یې یو تراژید سرګذشت یا یوه ملي حماسه بیانوي. د افغاني رومانتیکې موسیقۍ اوریدل د اوریدونکي احساسات پاروي او په خاطراتو پسې یې سرګردانه کوي، چې معمولاً ده ته د یوې( خوندورې نوستالیژې) رنګ پیدا کوي. د دې تر څنګ موسیقي نورې عاطفي اغیزې هم لري. متاسفانه موږ د موسیقي په اړه په لیکلې بڼه لږ اثار لرو، رومانتیک موسیقي مو هم نده تشریح کړئ. ځینې خلک موسیقي بې تاثیره بولي. ډېر ښه شو چې دا پوښتنه مو وکړه، د دې علت په غلطه سره مذهبي او دیني ممانعت ښودل شوی دی، ځینی لا وایي چې دلته افغانستان کې موسیقي سره مخالفت و او باید دموسیقي سره دښمني او مخالفت ته لکه د خپلو نیکونو په شان دوام ورکړو، خو دا بیخي دروغ دي. په لنډ ډول به یې روښانه کړو:

د یونان له فلاسفه وو او بیا تر راوروسته نورو پیړیو پورې ګڼ شمیر فلاسفه وو، ارواپوهانو، د هنر د ډګر څیړونکو او نورو د موسیقۍ په برخه کې ډیرې لیکنې کړي دي،

روانپوهان موسیقي د روح غذا بولي، علمي څېړنو ښودلې چې ماشوم آن نړۍ ته له راتګ مخکې د مور په ګیډه کې موسیقي اوري او اغیز ورباندې کوي، ساینسپوهانو په بوټو او څارویو د موسیقي اغېز ثابت کړی دی. رومانتیکه موسیقي عواطف تلطیف او تربیت، د شخصیت په وده او رواني سلامتي تاثیر لري.  د اپلاتون نامتو کتاب(جمهوري)کې موسیقی له څلورو نورو درسی مضامینو سره یو ځای ضرور ښوودل شوی وه، دا مضامین: ریاضیات، هندسه، نجوم اوهیاًت او موسیقي وه.  موسیقي اصلاً د هنر له اوه رنګه ګلانو څخه یو یې دی چې د انسان له فطرت او ذاتی تخلیق څخه د ده په خټه کې اغږل شوې ده.

موسیقي په هند کې د مذهب یوه برخه ده. زموږ تصوف کې هم (سماع) خپل ځای لري. رومانتیکه موسیقي د روح د انبساط او په روغتیایي حالت کې د انقلاب لامل کیږي.

له تاریخی پلوه ؛ ترټولې نړۍ مخکې او لومړی  مسلمانان په موسیقۍ او تاثیراتو باندې یې پوه شوي دي ، آن نوم یې عربي دی. د موسیقۍ د تلفظ اصلي بڼه په  عربي کې(موسیقا ) ده. مسلمانانو د اوښانو د الرکبان ریتم ته انکشاف ورکړ. مصري ام ګلثوم او د هغی رومانتیکې موسیقۍ نړۍ کې نوم وګاټه. مسلمانانو ځکه موسیقي کې ښه پرمختګ وکړ، چې په ریاضي کې تکړه وو. دوی لکه د ریاضي د فرمولونو په شان موسیقي کې هم پیچلي رموزونه وموندل چې تر اوسه د دوی په نوم ثبت دي. دوی ډېر پخوا او تر غربي موسیقارانو وړاندې د ریتم او اهنګ او نغمو لپاره ګامونه او د غږیزو هارموني اندازه ولګوله. اروپا  هم د موسیقۍ ډېر رموزونه له اسلامي نړۍ څخه زده کړل.  دوی د( سعیدبن مسجح - ۶۸۳ م.) او د هغه د شاګرد (ابن محرز-۷۱۵م.) له لیکنو ګټه واخیسته. وروسته بیا یونس کاتب( ۷۴۲م.) د موسیقي برخه کې نور کار او څېړنه وکړه او د (القیان) کتاب یې  تالیف کړ. د هارون الرشید و مامون الرشید د خلافت په دوران کې نور تالیفات هم وشول مثلاً: «اسحاق موصلی ، د الکندی (۸۷۲م.) نومونه یادولای شو، یا  ابن عبید ربیحی (۹۴۰م.) چې د اسلامی موسیقي پوهانو په اړه یې کتاب لیکلی و، ابوالفرج اصفهانی دعربانو او عربي  ترانو په اړه  "اغانی"   کتاب لیکلی دی. لسمه میلادی پېړۍ کې ابونصر فارابی د موسیقۍ په تړاو تالیفات لرل چې لاتین ژبې ته ژباړل شوي وو. د موسیقي په اړه د ابن سینا او ابن الرشد آثار په اروپا کې تدریس کېدل. امام غزالی (رح) نصرالدین بن طوسی او جلال الدین دواني، مجریطي، خداد، شمس الدین محمد، محمد بن مراد» ټولو له ۱۱۱۱م. کلونو څخه د دولسمې میلادي پیړۍ ترپای پورې د موسیقي په اړه څیړنې او د ستاینې وړ کار کړی دی. ویل کیږی چې د «حضرت دواد» ښکلي غږ ته به د هوا مرغان راکوزېدل او الله پاک دا ده ته معجزه مقرره کړې وه. لحن د قران په تلاوت، د حمد او نعت لوستلو کې د ستاینې وړ هنر بلل شوی دی. لحن په خپله موسیقي او موسیقیت ده.

د موسیقی په اړه د صدر اسلام له دور هم روایات شته، وایي چې؛ امام محمد غزالی له حضرت شیخ ممشاد دینوری(رح) روایت کړی دی:  یوه اصحابي یو ځل   رسول الله په داسې یو روحانی خاص حالت کې ولید چې دا حالت د وحی له نزول ورته واقع شوی و، له مبارک رسول  څخه یې پوښتنه کړی وه:  ایا غنا(موسیقی) ناروا بولئ؟

حضرت رسول اکرم(ص)  وفرمایل: لحن، موسیقي او غنا کې هیڅ شی منع نه دي، خو باید په قرآن پیل او په قرآن ختم شي، سماع د زړه قوت زیاتوی. بیا روایت شوی چې  منع ندي، خو د لمونځ وخت کی ندی روا.

زموږ د موسیقي او د هغې د رومانیت په اړخ هیچا لیکنه نه ده کړې، یواځې استاد سرآهنګ د «قانون طرب» په نوم یو اثر لیکلی او اینجنیر صاحب  قیام معلومات نشر کړي دي او استاد مددي په دې اړه یو کتاب لیکلی دی. هغه خدمت چې استاد سرمست(په تېره فولکور)موسیقی ته کړی، نه هیریږي. حال دا چې موږ باید د افغانی موسیقی، دموسقي د معمولو وسایلو( رباب، دننبورې، غیچک، هارمونیې، ډول او طبلې) او د موسیقي د ملي مکتبونو( لوګری او شمالی، مشرقی، هراتی او اماتور) بشپړه پېژندنه وکړو. دلوګري او شمالي موسیقي(چې ډېره سره نږدې ده) نامتو څېرې: الحاج استاد دُرمحمد لوګری، سلام لوګری، بیلتون، ظاهر چاریکاری، حمیدالله چاریکاری، زمان شوقی...و. کبوتر، بازګل بدخشی، صفدر توکلی ځانګړی طرز موسیقی غږوله، استاد منور، استاد ایوب، قدیم، استاد اولمیر او قمرګلې خپل سبک درلود چې تر ضربه یی او تاري هارمونیکه وه، د استاد زاخېل د هارمونیې نغمې ترټولو زیات رومانتیک اوصاف لرل. اماتورانو لکه ظاهر هویدا، حبیب شریف، میرمن ژیلا، شمس الدین مسرور، ناهید، جوادغازی یار، احمد ولی، رخشانه(حمیده وزیری)، صابر، نعیم پوپل، احمدولید، استادځلاند، صادق فطرت، عبدالله هنګامه، شادکام او نورو غربی آلات( اکاردیون، جاز، پیانو، فلوت، ګیتار) دود کړل او غربي او شرقي سازونه یی سره ګډ کړل. دغه مسایل، د خراباتیانو تاریخ او د افغاني محلی موسیقي څېړنه له موږ څخه پاتې ده.

د افغاني موسیقي وسایل او آلات هم ځانګړی لرغونتوب او د پرمختیا بهیر لري. مثلاً  هندي سِتار له افغاني دنبورې(تنبور) او (سرود)  په نوم د موسیقۍ وسیله له پښتني رباب څخه انکشاف کړی دی. پښتو ادبیاتو کې  پښتو رباب ډېره اوږده سابقه لري. موسیقي عسکري فن، سینگنالونو، د مارشونو او سپورت تنظیم ، د تشریفاتو مراسمو او نورو ځایو کې له عربو تر عجمو پورې خپل ځای درلود او لري یې. موسیقي عرفاني مولویه طریقه کې  جلا مقام لري. متاسفانه وروستیو دیرشو کلونو کې افغاني موسیقي هېره شوه. هیله ده دغه رومانتیکه هنري باغچه بیا وغوړیږي او د تېر په شان تازه شي.  نه یواځې موسیقي، بلکې د خپل میناتور، تذهیب، د معماري د هنر او پژتوږولو برخه کې مو هم کار نه دی کړی، حال دا چې میناتور هرات کې و روزل شو او ګاونډیو هېوادو ته خپور شو. کله چې یو څوک د غلام محمد میمنه ګی او استاد ریشتیا د هنری اثارو ننداره کې ډوب شي، د هنریت رمز ته یې ګوته په غاښ شي.

له ډېر پخوا د هرات دمیناتور سبک یو ځانګړی هنري مکتب بلل شوی و او وروسته بیا  له افغانستان څخه ډیرو نورو سیمو ( لکه اوسني ایران، بین النهرین، هند) ته خپور شو. د میناتور رومانتیک سبک انځورګري هرات کې  سا واخیسته او تر نن ورځې پورې د خط او میناتور په برخه  کې د ګڼ شمیر افغانانو هنرمندې ګوتې خپل هماغه کمال نړیوالو ته زباتوی، چې کمال الدین بهزاد زبات او نړیوالو ورته د ځانکړي سبک د خاوند نوم او لقب ورکړی و. دغه هنر یو ځل د اوومې قمری پیړۍ په نیمایي کې د خواجه میرک، بهزاد او یو شمیر په مهاجر کیدو سره  د نړۍ نورو سیمو ته خپور شو، او یو وخت هم له هرات څخه د آقا رضا جهانګیري پرمهال ایران ته معرفی شو چې په ایران کې د تبریز او اصفهاني دوو مکتبونو اساس وګرځید او یو وخت بیا  آن تر هند پورې ورسید. همدغه مهال د هرات د خط، میناتور او تذهیب  ځانګړی سبک د خپلو ټولو عناصرو او مشخصاتو سره وپیژندل شو، لکه هغسې چې لوګري موسیقي دخپلو عناصرو او مشخصاتو سره د جلا رُمانتیک سبک په توګه پېژندل کیږي.

د علی شیرنوایي په دوره کې د مولانا کمال الدین شاه شاعر، خواجه میرک نقاش او خطاط، کمال الدین بهزاد میناتوریست او داسې نورو شاعران، لیکوال، خطاطان او هنرمندان  فرهنګی چارو ته وهڅول شوول. نه یواځې د نوایي پر مهال، بلکې د لرغوني هرات  د ویړ فرهنګ وړانګې نورو وختونو کې هم شاوخوا خورې شوی دي. د بیلګې په توګه وروسته تر ۸۲۳ق. کال څخه د شاهرخ مرزا او د ده د زوی؛ شهزاده بایسنقر مرزا پر مهال چې دوی دواړه د میناتور او خط  د هراتی سبک کلک ملاتړی وو، د ګاونډیو هیوادو اتباعو ته ورزده شو. د بایسنقرانو  دغه هنري بنسټ چې خط او تذهیب یې مهمه برخه وه د ( دارالصنایع کتاب سازی) په نوم شهرت وموند  او د بایسنقر د دورې  خپاره شوي کتابونه د میناتوری او ښکلی خط  له مخې د نړۍ د هغه وخت بیساري آثار وشمیرل شول. په سیمه کی د اسلامي فرهنګ یو مهم جز شو او ډیرو اسلامي هیوادو کې د قران عظیم الشان خطاطانو، د شعري دیوانونو مر تبینو او د جوماتونو او نورو  ودانیو جوړوونکو ورڅخه زده کړه وکړه، خو د دې معنا دا نه ده  چې دغه هنر له هرات څخه پردی شوي  وي. د بایسنقر له مړینی وروسته (۱۴۳۳م.) بیا هم هرات د ښکلي خط او میناتوري مرکز و او د ده د زوی  علاو الدوله تر دورې پورې( ۱۴۴۷م.)  خط او میناتوري  پالل کیدل. ډیر وروسته بیا، یعنی هغه مهال چې اتلسمه پیړۍ کې هرات لویو سیاسي ستونزو سره مخ شو، د دغه ولایت مدبر وزیر یارمحمد خان د هرات د ارضي  تمامیت او اقتصادي شیرازۍ د ساتنې او دفاع تر څنګ د دغه ولایت منورین، دیني علما، هنرمندان او هنري ارزښتونه وساتل. له نیکه مرغه تر اوسه پورې هرات کې د میناتورۍ او خط هنر او د دغه هنر هنرمندان شته. حال دا چې ښکلی خط او د(حُسن خط) هنر لویدیز کې نشته.

زموږ د میناتوري سبک کومې ځانګړنی درلودې؟

د کمال الدین بهزاد او له هغه وروسته د میناتور او خط اثار دی سوال ته ځواب وایی. دې برخه کې ډیرو لیکوالو لکه بازل ګري، عبدالحی ګردیزی، غبار، علامه عبدالحی حبیبي، حمیدي انصاري، بنجامین راولند، انګریزمورخینو توین او جاناتن لیی، سرمحقق محمد آصف ګلزاد، ګودزری، عارف عثمانوف، مجیدمهرګان، ډاکټر شهراني او نورو  لیکنې کړي دي. له دغو څیړنو او لیکنو ښکاري چې  د هرات د ښکلي خط او میناتور مکتب په دوو پړاونو کې پرمختګ وکړ . یو پړاو یې د سلطان حسین بایقرا او نوایي دوره او بله یې د هرات د هنري کارګاه چې د بایسنقر د زوی شاهرخ پرمهال  یې ډیره اوچته توانایي او ښه پیاوړتیا ترلاسه کړې وه او د هنري هستولو، ظرافت او سنجیده ګي په ترکیب کې یې ډیر رغنده رول ترسره کړ او په دغه سیمه کې یې یو بیساری غوړیدلی هنر وزیږاوه. په دغه کارګاه کې د نوښتونو د رامنځته کولو لپاره ځانګړې طراحي او نقشې چمتو شوې. د تیموري عصر هنر پالونکو هڅو په ښکلي خط او انځورګري، ودانۍ جوړولو، ادب او نورو دغه ډول  نوښتونو کې اغیزمنې وئ. دا نوښتونه رُمانتیک نوښتونه وو.

په عمومی توګه د رُمانتیکې میناتورۍ په نوښتونو کې درې ټکی: طبیعت پالنه، واقعیت پالنه او سمبول پالنه او په تیره بیا د عرفان موضوع اوچته ښکاري.

د هرات په مکتب کې د میناتوري د هنر یو بل اړخ سره هم مخامخ کیږو چې د لومړی ځل لپاره په دغه دوره کې رامنځته شو. هغه د ښکلي خط او مُرقعاتو یو ځای کیدل او په ښکلی خط د شعرونو لیکل و. زموږ لنډیو، کاکړیو او څلوریزو کې هم رومانیت او ځانګړي آرماني- تخییُلي تصورات شته. په دې توګه د منظرکشي، تخییُل، د طبیعت ستاینې، آزادي پالنې، ... لنډه دا چې د رومانیت او رومانتیزم په برخه کې موږ د هنر او هڅوب پراخه ډګر کې ډېر څه دویلو لرو، متاسفانه نه مو دي ویلي. اوس چې تاسو دا سوال مطرح کړ، ډېره لږ مې ورته اشاره وکړه. که وخت، عُمر او فرصت و په دې اړه به نور بحث هم وکړو او د څو افغاني فلمونو یادونه به هم وکړو.

مسعود: تاسو د رومانتيک او مینه ناکو فلمونو په اړه څه اند لرئ؟ ایا د (تایتانیک۱۹۹۷) فلم د دې فلم د سوداګرۍ، منځپاګې له مخې د تاریخ تر ټولو بریالی رومانتیک فلم  وو او که څنگه ؟

دودیال: رومانتیکانو یواځې ادب کې نه، بلکې دهنر ټولو ډګرونو کې اغیز درلود، دوی ولولې، هیجان او احساسات وپارول، د انسان د روح هوس یې وتخناوه، د شعر او رومان د لوستونکو، د انځور د لیدونکو، د موسیقۍ د اورېدونکو او د فلم د لیدونکو احساسات په دې مکتب کې اهمیت لري، د انسان غم او تراژیدي هم تمثیلوي. د رومانتیزم  مکتب یواځې شعر، داستان او ناول پورې محدود او منحصر نه دی، بلکې دا مکتب نورو هنری ډګرونو لکه موسیقي، ډرام او فلم کې هم څرګند شو. دا سمه ده چې درمانتیزم جادویي کلمات، ایماژونه، ادبي ځانګړی صنعت یې زړه راکښونکې او جذابه ښکلا وه.  کلاسیکانو یو شمیر ساده او ټاکلي کلمات کارول، خو رومانتیکانو کلماتو ته ډېر اوچت ارزښت ورکړ، کلماتو کې یې خیال، د طبیعت د ښایست ستاینه، ولوله پاروونکی آهنګ او نظم، د کلماتو او احساساتو ترمنځ اړیکه وکارول، په انځورونو کې شین رنګ زیات وکاروا چې طبیعت سره مینه څرګندوي، په ډېرو رومانتیکو انځورونو کی افق هم اوچت خیال او هم د نړۍ پراخوالي ته اشاره ده، د زاڼو الوتل د ازادۍ او لوړو خیالاتو تمثیل دی او داسې نور. د هغه وخت په تیاتر کې هم د رومانتیزم هرکلی وشو، لکه: په ۱۸۸۰کې د هانوور په تیاتر کې رومانیست ډرامونه، او بیا د (Wallensteins ) ننداره، ړایمار، د موزارت جادوګرې نغمې ته اوپرا او د ګویته صحنه ییز هنر، د لودویک برمن انځورګري، د مسینا ناوی ننداره، د میرمن اورلان په نوم ننداره(دشیلر لیکنه) او نور مثالونه. همداسې هم مینه یې فلمونو کی ضبط او ثبت کړه چې انساني غوښتنه ده، نه یواځې تیتانیک، بلکې یو شمېر نور فلمونه هم شته چې مینه ستایي، د مینې کیسه کوي او مینه ښيي، لکه:

(دګلف د لوبې په میدان کې مینه) یو تلویزیوني فلم دی. اصلی کرکتر څو ځله ماتې سره مخامخ کیږي، په پای کې بوداپست کی خپل کورته ځي، چې د دغه ورزش په اړه ځان سره د راتلونکي لپاره وروستۍ پریکړه وکړي،  دا وخت د ګلف یو مربي سره مخامخ کیږی او کمک ورسره کوي، ترڅو خپل ریښتیانی استعداد کشف او مینه پیدا کړي. فلم اخیستونکی ښکلي بوداپست ښار کې ډېرې ښې منظرې غوره کړې دي، چې فلم ځانګړی بصري جذابیت موندلی دی. دا فلم یو مثبت پیغام لري چې سختو شرایطو کی خلک له ناهیلۍ ژغوري.

نه تمامیدونکی شاتګ (Turtles All the Way Down)   په ۲۰۲۴م. کال کی د جان ګرین له رُمان څخه جوړ شوی فلم دی. دغه رومان ترټولو زیات پلورل شوی و، خلکو ډېر خوښ کړی و، نو ځکه ورڅخه فلم هم جوړ شو. فلم رواني او احساسي اړخ لري. یو ځوان چی وسواس، پریشنانۍ او شدید سترس سره مخ دی. د دغه ځوان نوم (آزا) دی. هغه غواړي چې له شدید سترس سره مبارزه وکړي او خپل عادي ژوند په مخ بوځي. ازا راز راز حالات آزمیي، چې لیدونکی انساني د ننني پیچلی رموزاتو ته ځیر کوي. په فلم کې ټولې ستونزې دهیلو نښې لري. هره ستونزه کې د تیاره تونل پای کی رڼا ښکاري. دا فلم یو شمېر مهم موضوعات لکه روغتیا، روانی سلامتی، دوستی، مینه او کورنۍ انځوروي، لیدونکي  ژور سوچ ته بیایي.

کورنۍ اړیکې، یو بل هغه رمانتیک فلم دی چې  کمیډي اړخ هم لري. په دې فلم کی نامتو هنرمندانو( نیکول کیدمن) او (زک افران) رول لري. کیسه یی د مینې ده.

پخوانی ژوند(Past Lives): دا فلم په ۲۰۲۳م. کال کې ډک او نندارې ته وړاندې شو. دوه دوستان وروسته ترڅلور ویشتو کلونو یوبل مومي، په دې موده کې یې یو بل ندی هیر کړی، خو د ژوند بیلابیلو چاپیرالونو هر یو کې جلا احساس او رواني حالت ایجاد کړی، کله چې یو بل مومي یو عجیب احساس لیدونکو ته پیدا شي. په دې تصویرونو کې عاطفه او هیجان څرګند ښکاري.

د شیانو خوند(The Taste of Things): د فرانسې او ویتنام ګډ تولید شوی فلم دی چې دخوراکونو د خوند احساس بیانوي. زړه راکښونکې کیسه لري.

د رای لین (Rye Lane) په نوم فلم چې رین آلن میلر په لندن کې جوړ کړی د عواطفو، د مینی د منظرو او د احساساتو د بیان له پلوه یو حیرانوونکی فلم دی. په دې فلم کې د سینما نړیوالو نامتو کرکرترونو(دیوید جانسون) او (ویویان اوپارا) رول لوبولی دی. فلم په ۲۰۲۳م. کال سینماګانو ته راووت.

ستا د مینې روستی لیک(The Last Letter from Your Lover)  یو د مینې او ولولو فلم دی چې په ۲۰۲۱م. کا د (آگوستین فریزل) له خوا د سینما نړۍ ته وړاندې شو. په فلم کې  ( فلیسیتی جونز) او (کلوم ترنر) کار کړی دی، ښه ځليدلي دي او فلم ډېرو خلکو خوښ کړ. کیسه یې په ۱۹۶۰ کې د یوې ښځې او خاوند  ژوند راښيي.

ځاله یا The Nest د( دورکین) په هنرمندانه خواریو جوړ شوی فلم ده چې د رمانتیکو فلمونو یوه ښه بیلګه ده. یو عاطفی عجیبه کیسه لري چې  (جود لا) او (کریکون) یې اصلی لوبغاړی دي. یوه امریکایي کورنۍ د انګلستان یوه کلي کې یو ښایسته کورته ځي،  هلته عجیبو پېښو سره مخ کیږي، د کرکترونو تر منځ یوه نه اټل کیدونکی واټن راځي چې په فلم د غم او اندېښنې وزرې خپریږي. د انسان رواني حالت آزمایي. عاطفه، مینه، پیښې او د انسان احساسات.

مسعود: مونټسکیو د روښانتيايي پېر د فرانسوي له سیاسي اندوالو ځنې وو. د ده یو نامتو نښیر(اثر) د ''اروا دوی یا روح القوانین'' ( De l'esprit des loix) نومېږي. او همداسې ولټر چې د فرانسې نوموتو فیلسوفانو او لیکوالانو څخه دی؛ د ده یو نامتو نښیر(اثر) (فلسفي لیکونه) دي، ستاسو په اند د دغو لیکوالو  دا نوموتي نښیرونو(اثارو) د رومانتیزم د مکتب په وده کې کوم رول لوبولئ او  په رامنځته کولو یې څه اغیز درلود؟ 

دودیال: مونتیسکو نه یواځې دا چې ادیب او لیکوال و، بلکې لکه د ژان ژاک روسو په شان سیاستوال، ټولنپوه، د پرګنیزو مسایلو تحلیلوونکی، د ټولنیزې رفاه (هوساینې) او پرمختګ آرماني او د نیاو او خپلواکۍ مبارز و. څومره چې د روسو (تولنیز قرارداد) مشهور او تر نن ورځې یې خلک لولي، روح القوانین هم. یعنې روح القوانین او ټولنیز قرارداد دواړه سیاسی او اجتماعي نښېرونه دي، ادبی نه دي، خو ژبه یې پیاوړې او اغیزناکه او د دواړو یادو شویو نښیرونو لیکوالان د پیاوړي قلم لرونکي وو. دغو دواړو کتابونو نه یواځې اروپا کې بلکې د نړۍ په کچه نوم ګتلی او ډېرو حکومتونو او ولسونو ورڅخه ګټه پورته کړه او معاصر سیاسي- ټولنیز ژوند کې یې ډېر مسایل حل او بشریت ته یې ډېر خیر ورسېد.

د منتیسکو د روح القوانین کتاب یو دېرش څپرکي لري. له لومړي تر اتم څپرکي یې طبیعي او بشري قوانین راپېژندلي، د حکومتونو طبیعت او اصول یې بیان کړي، د اصولو نشتوالی یې  دحکومت لپاره فساد بللی دی. له نهم تر دیارلسم څپرکي یې قوانین او د دولت دفاعي ځواکونو سره اړیکې ، آزادي او امنیت ښودلی، حکومتي مالي وسایل(مالیات او عمومي عواید) یې روښانه کړي دي. د سیاسي آزادي نظریه یې د ځواکونو ترمنځ په ویش کې ده. د اقلیمی شرایطو تاثیرات، د خاورې او حاصلاتو او د مذهبی عقیدې، پېسو، او سوداګرۍ خبرې یې هم کړې دي.  نفوس، قانون جوړونه یې هم ښودلي دي، خو یوه برخه کې یې د هغه وخت د انګلیس نظام هم معرفي کړی دی.

د مونتسکیو له نظره؛ قانون هغه ضروري اړیکې دي چې د ښکارونو له  طبیعت او ځانګړنو څخه رامنځته کیږي. هغه وایي چې هرڅه او ټول شیان خپل قوانین لري، انسان خپلو چارو کې د طبیعی قانون څخه پرته، داسې یو قانون هم لري چې ده خپله جوړ کړی دی. دې ته وضعي قانون وایو.   طبیعي قوانین ثابت دي، خو وضع شوي قوانین د هرې ټولنې د چاپېریال، اخلاقو او عرف او مذهب(روح کلی جامعه) له مخې متفاوت دي. ښه وضعي قانون هغه دی چې  د طبیعت له قوانینو سره ډېر تضاد ونه لري.  مونتسکیو د حکومت مهمه دنده امنیت او سوله بولي، چې په عدالت سره ډاډمنه کیږي، نو ځکه باید قوانین عادلانه وي.  غوره خبره د قواوو تفکیک دی، پرته د قواوو له تفکیک له آزادي څخه خبرې نشي کیدای.  درې ډوله حکومتونه (جمهوری، مشروطه، استبدادي) یې هم تشریح کړي دي، خو استبدادي حاکمیت حکومت نه بولي.

مسعود: د انځورگرۍ او پژۍ (مجسمو) په هنر کې د رومانتيزم په اړه لنډه رڼا واچوئ  او دې برخه کې د رومانتیزم تر ټولو مهم او پېژانده استازي څوک ول؟ هیله ده كه تاسو د دې هنرمندانو د هنري او نامتو نښیرونو (اثارو) بیلګه یاده کړئ.

دودیال: انځورګري هم د هنر او هنري ابداعاتو په ډله کې د انساني فعالیتونو هغه تخلیق او اثر دی چې  پر عواطفو او احساساتو باندې د اغېزې کولو او د ځانګړې معنا او مفهوم لېږدوونکی او د باریک تخیُل زیږنده وي. رومانتیزم په موسیقي او انځورونو کې لا زیات مُخیل او ښکلی بریښي. دغه ټول هنرونه  د طبیعت له نورو ښکارندو سره په دې باندې توپير لري، چې په ادب، موسیقي او انځورګري باریکو او له رمزو ډکو تخلیقاتو کې د هنرمند احساس او تخییُل د خیل وي. هنري ایجادیات د بشر د هستوونکی خلاقانه ځواک څخه رامنځته شوی ابداعات دي، په دې کې انځورګري (میناتور) او موسیقي هم راځي، رومانیت په انځورګرۍ او موسیقۍ کی هم ځان راښيي. خطاطي، میناتور او تذهیب تجسمي هنري فعالیتونه دي چې  لکه ادب، تیاتر او موسیقي، د هنر جلا ځانګړې څانګې جوړوي.

هنر په عامه توګه د ښکلي، ګټور او یا هم ښکلي او هم ګټور محصول د تولید لپاره پر عمل باندې د علم تطبیق کول دي. د ښکلي خط او میناتور یا تذهیب د هنر موخه ښکلا مجسم کول وي. ښکلی خط او میناتوری د هنر د کورنۍ مهم غړي دي، چې په شرقی ټولنو کې د هنري اوصافو ترڅنګ معنوي جاذبه هم لري. د افغانستان په ښکلو هنرونو کې یو هم میناتوري او خطاطي ده چې د دغه هیواد ډیرو سیمو او ښارونو کې لرغونی تاریخ لري او اوس هم ډیر مینه وال لري. ښکلي انځورونه پر عواطفو او احساساتو باندې د اغېزې کولو او د ځانګړې معنا او مفهوم لېږدوونکی او د باریک تخیل زیږنده وي. په انځورګري، پژتوږلو او میناتور کی رومانیت په سترګو لیدل کیږی، موسیقۍ کې رومانیت په ریتمونو، آهنګینو څپو او میلودیګانو کی اورېدل او احساسیږي، ادب کې رومانیت په کلماتو کې ادا او القا کیږي. ټولو کې تخییُل موج وهي. په دې توګه  انځورګري او پژتوږنه د طبیعت له نورو ښکارندو سره په دې باندې توپير لري، چې په دغو مهینو زړه راکښونکو اثارو کې د هنرمند احساس او تخیُل په تجسمي ډول دخیل وي. تاسو د الماني موزارت او بتهوون موسیقي ته په دقت غوږ شئ، “سپینه زاڼه” واورئ. پژتوږلو کې تر اوسه د پیکاسو په شان آثار چا نه دی رامنځته کړي، یو څو نور د نولسمې پیړې مخکښ انځورګر دا وو: اسپانیا کې فرانسیسکو گیوا ( ۱۸۵۲) جان مارتین، داوید دانژه، ل. دا وینچی، شکسپیر، ژان-اوگوست دومینینگ انگر، کاسپار، اوژن دولاکروا، داوید فریدریخ او تئودور ژریکو چې وروسته بیا نولسمه او شلمه پیړۍ کې د دوی سبک دوام وموند.

د اسپانیا د نابغه نقاش فرانسسکو گیوا یو اثر " څلورم کارلوس”  چې همدا اوس هم زرګونه سیلانیان د هغه لیدو ته مادرید ته ورځي او هغه ګوري، د روانپوهنې له پلوه عجیب اغیز بښونکی اثر دی.  بل اثر یې “د می د میاشتې دریېمه” نومیږی چې د فرانسوي ښکیلاکګرو په وړاندې د مبارزینو سرښندنه ښکاره کوي. د ده آثار موږ  دیموکراتیکې، نوې او آزادې نړۍ ته بیایي. دې لړ کې د مشهور فرانسوي رومانتیست انځورګر تئودور ژریکو نوم هم د یادولو دی. دا هر یو د رومانیت تجسمی بیلګې چې انځورګري یې له کلاسیکې بڼې خوځنده، خیال پاروونکی، ځواک بخښونکې او انقلابی دور ته واړوله.

مسعود: په جرمني او انګلستان کې د رومانتيزم په اړه ډېرو نوموتو سرلارو او ليکوالو د بېلابېلو عقایدو او لید لورو په درلودلو سره خپل اندونه او لید توګي بیان کړې دي. مهرباني وکړئ د دغو لیکوالو او سرغندویانو د اندوینو په اړه یو څه مالومات ورکړئ.

دودیال: په انګلستان، جرمني او فرانسه کې د رومانتیزم په اړه نه یواځې ادیبانو او لیکوالو بلکې فلاسفه وو هم لیکنې وکړې، لکه ژان ژاک روسو، بلیک، ولتر، مونتیسکو او ژرژساند او نورو. دوی رومانتیزم د پراخه پرګنو د ویښتابه لپاره د یو مشال په توګه ګڼل او ریښتیایی هم د مشال په توګه ورڅخه کار واخیست او د دوی په اثارو ټوله اروپا کې پرمختیا ګړندۍ، حکومتونه اصلاح، خپلواکي ډاډمنه، نیاو ټینګ او د ښکلا پېژندنې او ښکلا خوښونې ذوق خړوب او راز راز هنرونو      ( ډرام، تیاتر، سینما، رُمان او تمثیل) پرمختګ وکړ. دوی په دغو ټولو هنري نښیرونو کې خپل عالي او انساني ارمانونه او پیغامونه ټولنې ته وړاندې کړل.

مسعود: تاسو د لهستان (پولیند) او هسپانوي د نامتو او پېژندل شویو لیکوالو او شاعرانو رومانتيک اندونه او لیدلوري څنګه ارزوئ؟ ښه به وي که یې د نامتو لیکوالو او مستندو نښیرونو(اثارو) نومونه راته په ګوته کړئ.

دودیال:څومره چې افغانستان کې یو شمېر اروپايي (په تېره لویدیز اروپایي) هېوادونه لکه آلمان، اتریش، چکوسلواکیا او بلغاریا مشهور دي، لهستان یا پولند هغومره ندی مشهور. آن دا چې دغه هیواد ته لهستان نه ویل کیږي، بلکې یواځې د پولند په نوم پېژندل کیږي. په همدې خاطر غواړم د لهستاني ادب د بحث په ترڅ کې د پولند/ لهستان په اړه لږ تفصیلی وغږیږو. غوره به وي چې د ادبیاتو له پېژند مخکې یې لږ تاریخي پېژندنه هم وشي:

 پولند د لویدیزې اروپا یو نسبتاً وړوکی هیواد دی، خو له تاریخي پلوه عجیبو پېښو سره مخ شوی دی. دوو نړیوالو جګړو په دې هېواد ژور اغیزکړی و: لومړي نړیوال جنګ څخه وروسته خپلواک شو، خو په دوهم نړیوال جنګ کې د دوی د سیاسی مشرانو د تېروتنې له امله لوی زیان ورواوښت. د دویمې نړیوالې جګړې تر ټولو تود ډګر د پولند یا لهستان زمکه وه. دوی د شاوخوا نږدې هیوادو د خلکو په شان سلاویان دي، خو نور قومونه هم پکې مېشت دي، اما ادب او ژبه یې خپله پولندي ژبه ده چې هغه پالي، مینه ورسره لري او ادبیات او ادیبان یې اوس نړۍ کې پېژندل شوي او ان د نوبل د جایزې وړونکي شوي دي. پولندي ادبیاتو کې  ډول ډول ژانرونه دي، له حماسي شعرونو څخه تر رومان، لنډه کیسه، شعر، طنز او تاریخ او فلسفه.

کله چې (لهستاني/پولندي ادب) وایو، موخه مو ټول هغه ادبي اثار دي چې په لهستاني ژبه لیکل او خپاره شوي دي. سره له دې چې لیک او د کلتور ځینې برخې یې نورو سلاوي ګاونډیو لکه آلمان، اوکراین او چک سره ورته دي، خو خپل مُمیزات یې کلک ساتلي دي. دوی خپلو ملی ادبیاتو باندې ویاړي، وده ورکوي، ساتي یې او نړۍ ته یې ورپېژني. ادبیاتو یې هم لکه په ټوله کې د دوی د سیاسی تاریخ په شان عجیب ټکانونه خوړلي دي، خو اوس په بشپړ ټیکاو کې دي. معاصر ادب کې یې رومان ډېر برجسته دی.

د میلاد لومړیو پېړیو کې اسلاوي قبایل (دسلاویانو لویدیزه ریښه)د دغې سیمې د غوره زمکو او هوا د په زړه پورې والي له امله دلته واړول او ورو ورو د پولند یا لهستان د هېواد زړی زرغون شو. په ۹۶۶م. کال(اوومه میلادي پېړۍ) کې یې مسیحیت ومانه او لکه د نورو سلاوی نژادو شاوخوا هیوادو په شان په رسمي ‌ډول یو مسیحي هېواد شو. دا وخت د دوی مشر( لومړی دوک میشکو) و. د نورو مسیحي هیوادو په څنګ کې دوی خپل ملی هویت راټینګ او ټولو اړیکو (کلتوری، سیاسی، تجارتی...) کې د لویدیزې اروپا تمدُن سره یو ځای شول. کله چې پولند د لویدیزې اروپا یو مسیحی هېواد شو، اوه یا اته سوه کاله وروسته، لویې ستونزې سره مخ شو، دا ځکه چې روسیې،پروس(پخوانی جرمني) او اتریش خپل منځ کې سره وویش. یوه پیړۍ دا هیواد د نړۍ له مخ ورک شو، خو په۱۹۱۸م. کال، وروسته د دوهمې نړیوالې جګړې څخه بیرته خپلواک هیواد شو. په دې یوه پېړۍ کې دوی خپله ژبه، ملی هویت، مذهب او کلتور ساتلی و(لکه کوزې پښتیخا چې ډيروند د کرښې په واسطه له خپل اصلی او پلرني وطن څخه د جلا کېدو سره سره خپل ملی ارزښتونه، دین، ژبه او هویت ساتلی دی). لهستانیان یا د پولند ولس د دوهم نړیوال جنګ په پای ته رسېدو خپل ملی ارمان ته ورسېدل او د یو معاصر اروپایی جمهوریت په بڼه را څرګند شو. کله چې د۱۹۳۳م. کال شاوخوا نازیانو د هیتلر په مشری المان کې قدرت درلود، فاشیستی غرور او مفکورې په نشه کې یې پولند ونیو. فاشیزم نه یواځې پولند بلکې اروپا دوهم نړیوال جنګ ته ورټېل وهله، خو پولند تر بل هر هېواد ډیر ټوک ټوک شو. کله چې په ۱۹۴۵م. کې سورپوځ په فاشیزم بریالی شو، پولند د سولې سا واخیسته او بېرته د یو جمهوریت په بڼه را څرګند او سیاسی دریځ یې کلک شو، آن دا چې وروسته د ناټو له تشکیل کېدو، سوسیالستي هیوادونو هم یو نظامي تړون لاسلیک او د وارسا ښار د دغه پکت مرکز شو. تقریباً څلوېښت کاله ورشو یا وارسا( د لهستان پلازمېنه) د وارساو د پیمان د غړو هېوادو د نظامي پکت مرکز و.د ۱۹۹۰ کال په ترڅ کې وارسا پکت له منځه ولاړ او پولندهم په نوې بڼه راڅرګند شو او آن د ناټو غړیتوب ته لیوال شو. په دې ټوله موده کې دغو خلکو خپل کلتور، تخنیک، سیاست، تجارت، علمی مراکزو او ادب ته پام کړی و او غوره ادبی اثار یې لرل.

د دوی د لیک بنسټ لکه د ډیرو نورو اروپایی هیوادو په شان په سلاوي الفبې لیکل کیږي، خو ژبه یې ډېره ستونزمنه او د ځینو ټکیو تلفظ یې بهرنیانو ته سخت دی. د دې هېواد مطلق اکثریت لهستانیان(پولنیدان)، خو لږ سلنه پکې المانیان، اوکراینیان او دبیلاروس خلک دي. خال خال یهیودیان هم دلته میشت دي، خو ډېر ارزښت نه ورکول کیږي، دا ځکه چې دوی ښه چلند نه وُ کړی او په تېره بیا د هیتلر له خوا د دوی ډله ییزه وژنې او هولوکاست دوی وځپل. پولند له هغه مهاله چی اوکراین د شوروی اتحاد یو جمهوریت و، له دغه هیواد سره نږدې اړیکې لرلې، اوس هم هماغه اړیکې تودې دي. له هغه وخته چې اوکراین کې جګړه پیل شوه ډېر اوکراینیان پولند ته مهاجر شول. پولند له ۲۰۲۱م. راهیسې، تراوسه( سپتمبر۲۰۲۵م.) د اوکراین د جنګ په مهال اوکراینیانو سره ډېرې مرستې وکړې.

پولند د دوېم نړیوال جنګ له پای ته رسېدو وروسته، د جګړې د زیانونو د جبران په خاطر د شوروی اتحاد په مرسته د خپلې اقتصادي زیربنا د جوړولو لپاره ډېر کار وکړ. د تخنیک، صنعت، ترانسپورت، بریښنا او انرژي برخو کې یې ښه پرمختګ وکړ، څو تنه ( دسوسیالیستی کار اتلان) یې لرل او د اقتصادی پلانونو په تطبیق کې بریالی هیواد و، په تېره بیا؛ بیسوادي یې په بشپړ ډول له منځه وړې وه. د اقتصاد ترڅنګ یې موسیقي، سپورت، ګډا، ادب، فلم او چاپ او نشر برخه کې هم غوره او ښې لاسته راوړنې لرلې او اوس هم ملي عنعنات پالي او وده ورکوي. دوی خپل ملي جشنونه په پرتم سره نمانځي، خپل ادب لولي او وده ورکوي، د دوی دودیز خوراکونه ټوله اروپا کې نوم لري. کورنۍ ته درناوی لري او یو ټولنیز ارزښت یې دی. کشران د کورنۍ مشرانو ته ځانګړی درناوی لري، مشرانو د کورنۍ استحکام ساتلی او پاللی او پالي یې. کورنۍ جوړښټ، مینه، تاریخي ویاړونه ستایل، کار او زیار ته درناوی د دوی ادب کې ځانګړی ځای لري. له نامتو رومانونو څخه یې فلمونه جوړ شوي چې د نړۍ ډېرو هیوادو کې ستایل شوي دي. له تېرو یوسل او لسو کلونو راهیسې د نوامبر یوولسمه د دوی د خپلواکي ورځ او د می دریېمه د دوی د اساسي قانون ورځ ادبیاتو کې ستایل او نمانځل کیږي. سپورت او ورزش(په تېره فوتبال) سره ډېره مینه لري. د ادبیاتو تر څنګ یې د هنر ټول پراخ ډګر ته پام ساتلی، د موسیقۍ، ګډا، انځورګري، فلم او تیاتر برخو کې ښه آثار لري. د بېلګې په توګه  فریدریک شوین د دوی د موسیقي نامتو کمپوزیتور او نولسمه پېړۍ کې په ټوله اروپا کې نامتو پیانیست و. په موسیقي کې د ده آثار( مازورکا او پولونز) نوم لري چې کلاسیکه موسیقۍ کې یې د لهستان ملي روح د تل لپاره  ثبت او ضبط کړی دی. د لهستان دودیزه  موسیقي د دوی ملي جامو او لرغونې ګډا سره  چې “کراکوویاک او اوبرک”  یې بولي، ټوله اروپا کې نوم لري. دوی خپل ملي جشنونه په همدې موسیقي او ګډا نمانځي. د ادبیاتو په برخه کې یې نامتو شاعران او لیکوالان؛  آدام میتسکویچ چې د پولند ملی حماسه “پان تادووش” یې لیکلې وه،  او ویسواوا شیمبورسکا (د ۱۹۹۶م. کال د ادبیاتو د نوبل ګټونکی) په ټوله نړۍ کې پېژندل شوي دي. په ننني پولند کې د چاپ صنعت، ګالري، کتابتونونه، فلم او سینماتوګرافي ته پوره کار کیږي او علمي او ادبي مراکزو ته پوره پام شته دی. له نارینه وو سره ښځې په علمي، ادبي، ټولنیزو او سیاسي برخو کې فعاله دي. د ادب برخه کې نامتو مېرمنې شته چې ډېر ښه نښیرونه یې لیکلي دي، د بېلګې په توګه  دماري کوري او ماریا اسکودوفسکا نومونه یادوو. په پولندي ژبه یو نامتو پخوانی نښیر د لوغوش لیکنه (دپولند شهزادګۍ) نومیږي، چې اوومه میلادي پېړۍ کې لیکل شوی دی. معاصره دوره کې پولندیان د ناولونو لوستلو سره مینه لري. نامتو ناول لیکوال او ناولونه یې دا دي: «آدام میتسکیه د پادنوش لیکنه، چېرته ځې رُمان دهانری سینکیویچ لیکنه، جادوګر د آندژی ساپکوفسکی لیکنه، سلطان د استانسلی لیم لیکنه، دپاختکې په ځاله الوتنه د یرژی کوشینسکي لیکنه، نړۍ سره مینه د الیزابت ایتااتنیګر لیکنه او د یوزیف ایګناسي اثار.»

پولند اوولسمه میلادی پېړۍ کې د رنسانس د دورې رڼا ته راغی او ادبیاتو یې وده ومونده. د دې دورې یو له مهمو نښیرونو څخه د یان کوهانوسکي «د بریالیتوب قوس» دی، کوهانوسکي د رنسانس په دور کې د پولنډ غوره لیکوال و، لکه د نورې اروپا په شان په نولسمه پېړۍ کې رومانتیک آثار پکې ولیکل شول. رمانیست ادب د دوی د سیاسي او کلتوري بدلون اغېز و. سره له دې چې دا وخت لا پولند د روس، پروس او اتریش برخه شوی و، خو ژبه او ادب یې ساتلي وُ او د ګڼو لهستاني هویت لرونکو لیکوالانو له برکته پولنډي ژبه کې رُمانتیک آثار ولیکل شول، چی ټولو د تخیُیل، ولولو، طبیعت پالنې او عاطفي احساساتو ترڅنګ، د ازادۍ پیغامونه لرل. په پولنډي ادبیاتو کې رومانتیزم د ملي شعور د راویښولو او د بهرنیو سیالانو د سیاسي دښمنانو په وړاندې د ټینګار روحیه لرله. په مجموع کې د رُمانتیزم رسالت او ژمنه همدا وه. د دې دورې نامتو لیکوال یې ادام میتسکویچ و، چې د (پان تادوش) او (کنراد والینرود) آثار یې یادولای شو. د آدام میتسکوویچ اثار او شعرونه حماسي او د پولنډي ادبیاتو سمبول او د ملي هویت او ځان پېژندنې وسیله  شوه. میتسکویچ د پولنډ شوالیو ژوند او د دوی د آزادۍ د مبارزې ستاینه وکړه او پولندیانو ته یې ملي روحیه ورکړه.  د دې دورې بل رومانټیک لیکوال یولز سلاوکی و. سلاوکي د(مازیپا) ډرامونه ولیکل. دنولسمې پېړۍ رمانتیک ادب او د دې دورې لیکوالو د پولند نن مهاله ادب ته لار پرانیسته او دا دی له موډرنیزم څخه تر پُست موډرنیزم پورې د پام وړ بدلونونه تجربه کوي. د لهستان ادبیاتو د دغه هېواد دسیاسي لوړ- ژورو او کلتور سره پرمختیا وکړه. د شلمې پېړۍ له نامتو نښېرونو څخه یې یو د ولادیسلاو ریمونت اثر دی چې د(فاوست) په نوم خپور شوی دی. د (میړانه) په نوم نښیر د چیسلاو میلوش لیکنه ده، چې د ادبیاتو نوبل جایزه یې ګټلی ده. د توکارچوک نوم هم د یادونې وړ دی چې د ادبیاتو نوبل جایزه یې ګټلې ده. رومانونه یې لکه (بګوني) او (پولکا) د هویت، مهاجرت او د انسان د ژوند مانا په ګوته کوي، د دې لیکوال ډېر کارونه په ګڼو بهرنیو ژبو ژباړل شوي، او د لیکوالۍ طرز یې په نړیواله کچه ستایل شوې دی. د پولندي ادب الهام له فولکلور، تاریخ او افسانوي روایات او عجیبو فانتزیو څخه دي.

د پوښتنې دوهمه برخه مو د هسپانیې او هسپانوي ادب په اړه وه. دپولند یا لهستان په پرتله زموږ خلک او شرقی ادب څېړونکي له اسپانیا او اسپانوي ادب سره څه ناڅه آشنا دي. دا ځکه چې اسپانیا خپل جنوب لویدیز کې افریقایي او عربی نړۍ سره د سمندر له لارې لنډه لاره لري. آن دا چې اسلامی فاتحینو یوه دوره اسپانیا کې واکمني لرله. همدا اوس هم ډېر عرب او مسلمانان په اسپانیه کې مېشت دي. په مجموع کې جبل الطارق، قستنطنیه او بیزانس شرقی روایاتو کې د یوې تمدُنی او تاریخی دورې په توګه یادیږي. د اروپا نولسمې پېړۍ کې اسپانیا هم نوې شوه. اسپانوي سیاست، ادب، اقتصاد او معارف نوی شو. هسپانوي ژبه یوه بډایه ژبه ده چې د لرغوني روم او یونان کلتور او ادب کې ریښه لري. شرقي کلتور هم ورباندې اغیز کړی دی، آن دا چې دا ژبه عربي، ترکي او دري لغاتونه لري.

د هسپانیا د لیکوالو ادبي اثار د نړیوال ادب یوه مهمه برخه ده. هسپانیا د نولسمې پیړۍ بهیر کې ډېرو هیوادو سره اړیکې لرلې، ډیر ژر یې رمانتییزم ادب ته لار پرانیسته، نه یواځې دوی بلکې نور هم له دوی څخه متاثر شول. د دوی ادبی پنځونو د نورو هیوادونو ادبیاتو باندې اغیز وکړ. له منځنیو پیړیو څخه تر اوسه پورې، هسپانوي ادبیات یوه نه هیرېدونکې ښکارنده وګرځيده.د هسپانیا ادب د دوی تاریخ سره ژور تړاو لري بلکې د هغه وخت اخلاقي او کلتوري ارزښتونه هم څرګندوي. د بیلګې په توګه د پيدرلارینس د فضیلتونو کتاب چې څوارلسمه پیړۍ کې لیکل شوی  او د اخلاقي حکایتونو مجموعه ده، د دوی د کلاسیکې دورې نښه ده او د هغه وخت د اخلاقي او فرهنګي ارزښتونو زده کړې لپاره یوه مهمه سرچینه ده. خو د یوولسمې پیړۍ دوره د هسپانوي ادبیاتو طلایي عصر دوران دی، د دوی ښه آثار داوخت لیکل شوي دي. په دغه دورې کې لیکل شوې آثار د نړیوال ادبیاتو کلاسیک په توګه ګڼل کیږي. له شعر او کیسو سره یو ځای د دوی د تیاتر ډرامونه هم د یادونې وړ دي، د بیلګې په توګه د لوپد ویګر یو درام د (فوانتی وهانه) په نوم په ۱۶۱۹م. کې ثابتوي چې دوی ډرام کې تر ډیرو اروپایي هیوادو مخکې  وو. دغه ډرام د فیودالانو په وړاندې د مبارزې او قیام محتوا لري. وروسته تر تیریزو مالینا د دوی ادبیات نوي عصر ته واووښتل. د نویو او مډرنو ادبیاتو بنسټ شلمه پېړۍ کې کېښودل شو، د دې دوران ادب یې دلایتنې امریکې د ادب رنګ او ځانکړنې لري. د دی دور یوه لیکواله کارمن لافوریت ده چې د (کرکه) رومان یی نړیوال نوم  لري، دا رومان په ۱۹۴۵م. کال خپور شو منځپانګه یې وروسته تر دوهمی نړیوالی جګړې د ښځو د ژوند سخت شرایط ښيي. ماریو وارګاس لیوسا، د د نوبل دجایزې ګټونکی دی، همدارنګه په هسپانوي ادبیاتو کې مهم اثر سیسټر دی. د هغه رمان ښار او سپی په ۱۹۶۳ کال کې لیکل شوی، فدریکو ګارسیالورکا د اسپانیا د یو ځانګړي غورځنګ بنسټګر دی. نوموړي د شعر ترڅنګ نندارې هم لیکلې، خو د ځوانۍ په عمر د اسپانیا د فاشیستي ډلې له خوا ترور شو. د (پرما) او (کولی غږونه) آثار یې خلک ډېر خوښوي. د نامتو رومان لیکونکو په ډله کې یې د آرتورو پرز-ریورته او د شاعرانو په ډله کې یې د رافایل البرتي، آنا ماریا ماتوته، خوآن رامون خیمِنِس (د نوبل ګټونکی)، روسالیا د کسترو، پیو باروخا،کارلوس رویت تفون نومونه هم د یادولو وړ دي. د کارلوس لویت آثار د نړی څلویښتو هیوادو کې خپاره او ژباړل شوي دي. (د باد سیوری) د کارلویس لویت نښیر په ۲۰۰۱م. کې خپور او د نړیوالو پام یې ځانته راواړاو.

باروخا د طبابت برخه کې زده کړی کړی وی، خو ادبیاتو سره د مینې له امله یې لیکوالی غوره کړه. په۱۹۰۰م. کال یې خپل لومړنی رومان خپور کړ چې نوم یې (د ژوند رنځ)و. په دغه نښیر کې یې د مادرید په کروندو کی د ستومانه بزګرانو ژوند انځور کړی دی.

د هسپانیا معاصرو لیکوالو کې د میگل دلیبِس نوم هم د یادونی وړ دی چې په شپېتمه لسیزه کی یې ( دموږکانو راتګ) او د (کاستیالابیه خا) ډېر پخوانۍ کیسې ولیکلې. د هسپانیا ادبیات په ښوونځیو کی تدریس کیږي او د نوي نسل لپاره له وطن د تاریخ او ملی کلتور سره د آشنایي سرچینه ده. د اسپانیا سلطنتي اکاډمي د اسپانیا د ملي ادب ملاتړې ده چې لیکوال هڅوي او د دوی د آثارو د څیړنې اوخپروای برخه کې یې لوی کار کړی دی.

مسعود: تاسو د لاتینې امریکې رومانتیسم ترټولو مهم او بنسټیز سکالو او منځپانګه څنګه ارزوئ؟ د دې مکتب تر ټولو، نوموتي شاعران او رومان لیکونکي څوک ول؟ ایا دوی د نورو هېوادونو له رومانټیکانو څخه اغیزمن شوي دي او که نه؟ مهرباني وکړئ د هغو د نامتو هاندلیکنو او نښیرونو(اثارو) په تړاو خپل مالومات را سره شریک کړئ.

دودیال: د لاتینې امریکې ادبیات، د لاتینې امریکې(مرکزي امریکا، جنوبي امریکا او کارائیب) هیوادو کې لیکل شویو ادبیاتو ته ویل کیږي. په تیره بیا؛ جادویی ریالیزم او رومانتیک ادب یې نړیوال نوم او محبوبیت لري. دغو ادبیاتو ته (مبارز او د ټینګار ادب) هم ویل شوی دی، چې د ژبې له پلوه د سیمه ییزو، اروپايي او افریقایي ادبیاتو یوه ګډوله، خو د منځپانګې او بڼې له پلوه بیخې ځانګړی مکتب دی. دا سیمه یو پیچلی تاریخ لري. د دوی کلاسیک ادب څخه وروسته د رومانتیزم مکتب هم د یادونې وړ دی، خو جادویي یا کوډګر ریالیزم یې نوم لري. د لاتینې امریکې رُمانتیک ادب ډېر ژر د نړۍ لری لری ګوټونه ته ورسېد او خپلواکي غوښتونکو، ازادخیالو، د طبیعت د ښکلا او هنري تجلا خوښوونکو دغه ادب ومانه او وستایه، خو تر دې هم د دوی افسانوي روایتونه د پام وړ دي چې د دغو خلکو او د دغو سیمو واقعی سرګذشتونه په خارق العاده او نه باور کیدونکو رنګونو بیانوي. دوی تخییُل(د رومانتیزم اصلی مایه) او واقعیت په عجیب ډول ګډ کړې دي. د دوی سیاسي او ټولنیزو غورځنګونو لکه د مکسیکو او کیوبا انقلابونو ته دغو ادبیاتو معنوي ځواک ورکړی دی او تل یې د استبداد او ښکېلاک په وړاندې دریځ نیولی دی. د دوی نامتو لیکوالان «پابلو نرودا، ایزابل النده، خورخه لویز بورخس، اکتاویو پاز، ماریو بارگاس یوسا، او گابریل گارسیا مارکز» دي. د دوی اثار د نړۍ په ډېرو ژبو ژباړل شوي دي. د لاتینې امریکا ادبي آثارو د ټولې نړۍ په ادب اغیزه لرلې وه. د دې لامل د دغو خلکو بډای کلتور، مبارزاتي خوی، ټولنیز جنب و جوش او ولولې، راز رازوالی او طبیعی رنګ دی.  د بیلګې په توګه دغه ټولې ځانګړنې د مکسیکو د نامتو لیکوال کابریل مارکز او کارلوس فونتس په آثارو کې له ورایه ښکاري.

د لاتینې امریکا ادبیات  له لرغونو وختونو تر نن ورځې پورې ډېرو بدلونو سره مخ شوي دي. ډېر پخوا د دوی ادب تر ډېره د لرغوني یونان  ادبیاتو سره ورته و چې په لاتین ژبه یې لیکل کول. د وخت په تېرېدو سره له کلاسیک رنګ څخه واوښتل او دا دی اوس یې د جادویی ریالیزم رومانتیکه بڼه غوره کړې ده چې نامتو استازي یې گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس او ماریو بارگاس یوسا دي. د لاتینې امریکا(مرکزی امریکا او جنوبی آمریکا) ادبیات له ښکلا او ژبنیو، فلسفي او تاریخي ښکلاوو، روایتونو او عجایبو ډک دي، لکه پراخ سمندر، د هنر د هر تږي تنده ماتوي. دغو هېوادو زیاترو له ستونزو ډک ژوند تېر کړی دی، نو ادبیات یې له خلایقتونو او د دوی د ژوند له واقعیتونو ډک دي.

 اوس د لاتینې امریکې ادبیات، د نړیوال ادب لویه برخه ده.  دغو ادبیاتو د پائولو کوئیلو له ساده، خو ژورې فلسفې نیولې د گابریل گارسیا مارکز تر کوډګر(جادويي) ریالیزم پورې لمن وغوړوله چې سل کاله یواځیتوب، کیمیاگر، د آرتیمو کروز مړینه، آئورا، دوبا د کلونو مینه یې بیلګې دي. سره له دې چې دوی د انګریز، اسپانیا او پرتګال د ښکېلاک دوره تېره کړه، خو ادب کې یې ملی غرور او د آزادې څپې په غورځنګو وې. د دوی مبارزه له ښکېلاک سره له شپاړسمې پیړۍ را پیل شوې وه، کله چې دوی د ښکېلاک ښکر ورمات کړل، په نولسمه میلادي پیړۍ کې د خپلواکي پالنې له غورځنګونو سره یو ځای(۱۸۱۰ تر  ۱۸۳۰م.) ادبیات هم بدل شول. له آسپانیا څخه آرژانتین، مکسیکو، چیلی، پیرو  او کولمبیا هم په سیاسي او هم په کلتوري برخو کې خپلواک شول ، خپل کلتوري هویت یې نور هم ټینګ او وځلاو. همدا وخت ملتپال رومانونه ولیکل شول او خپاره شول چې په خلکو کې یې ډېر محبوبیت وموند او د ولس شعور او فکر یې روښانه او سیاسي استقامت یې بیدار کړ. د کولمبیایي ګابریل ګارسیا ترڅنګ؛ د ارجنتاین د “دومینگو فاوستینو سارمینتو” د اثر یادونه کوو چې د تمدن او مرئیتوب ترمنځ یې کرښه وکښله. د نولسمې پېړۍ وروستیو کې رومان د دوی ژوند او هویت انځور کړ. له ارجنتاین پرته بولویا، برازیل او کیوبا هم همدا لار ووهله. “لوئیس بورخس” د لاتینې امریکې یو بل لوی لیکوال دی، چې د دغو هېوادو په اوسنیو لیکوالو ژور اغیز لري.

د لاتینې امریکې ادبیات شلمه پیړۍ کې د دوی له ملي پولو واووښتل او نړیوال شول. دا یواځې د جادویی ریالیزم له امله نه، بلکې دهغو د ادبی ښکلا او نوي ښکېلاک ضد منځپانګې له امله. جادویی ریالیزم له واقعیت څخه تېښته او یواځې تخییُل نه دی، بلکې د لاتینې امریکې د ربړول شویو ولسونو د عجیبو واقعاتو هېنداره او په دوی د زغمل شویو دردونو غبرګون دی. د دوی تېر تاریخ تر دغو داستانو هم عجیبې پېښې لري، چې په ۱۹۶۷م. کې یې سل کاله یوازیتوب د تاریخ، اسطورې، افسانې، سیاست، روایت او د معجزو یو هنرمندانه تلفیق دی.

مسعود: کومو لیکوالو، شاعرانو او رمان لیکونکو په ډنمارک او سویډن کې د رومانتیزم د ښونځي په پرمختیا او پراختیا کې رغنده رول لوبولئ؟ د دوی تر ټولو ګټور او اغېزمن نښیر(اثار) کوم دي.

دودیال: دنمارک د اروپا  سوېل ته د نورو اروپايي هیوادو په پرتله یو کوچنی هیواد دی، چې له دنمارکي ژبې پرته نورې ژبې لکه انګلیسي، جرمني هم پکې ویل کیږي، ډېر لرغونی لیک پکې په هېره شوی (ارني) ژبه موندل شوې وه، خو موږ دنمارکي ادب ټولو هغو پنځ او لیکل شویو نښیرونو ته وایو چې په دنمارکي ژبه وي. د دنمارک ادبیات لومړی ځل منځینو پېړیو کې را څرګند شول. منځنیو پېړیو او له هغه لږ وړاندې دنمارک کې په روني الفبې (چې لاتین سره یې توپیر درلود) د پاچایانو، زړورو جنګیالو او خاخامانو په ډبر لیکونو  لنډ بې قافیې شعرونه د دوی په وصف کې لیکل کېدل. همدا د دوی د ادبیاتو ډېر پخواني آثار دي. را وروسته بیا په نولسمه پیړۍ کې د دنمارک ادب ډیر پرمختګ وکړ، د ژبې قواعد یې تدوین شول چې د نولسمې پېړۍ د ادب یوه بیلګه یې د (هانس کریستیان آندرسن) کیسې او نکلونه دي چې تر ډېرو کلونو به لویانو او بوډاګانو خپلو لمسیانو ته ویل. دا لرغوني نکلونه دومره په زړه پورې وو، چې د نړۍ په (۱۶۰) ژبو وژباړل شول. هانس کریستیان آندرسن  د ۱۸۰۵م. کال د اپریل په میاشت کې د دنمارک د (ادئنسه)په ښار کې نړۍ ته سترګې پرانیستې وې. داسې ویل کیږي چې د آندرس نیکونه د دنمارک په اشرافی او پېژندل شویو کورنیو کې شمېرل کېدل، خو ځیني ادب څېړونکي دا نظر ردوي او وایي چې هانس منځنیو طبقو پورې اړه لرله، خو د دنمارک دهغه وخت پاچا له هانس سره د مینې له کبله د ده د تحصیل لګښتونه ورکول. ده د ځواني په عمر کې د ادب برخه کې خپل استعداد ثابت کړ. ژور تفکر، تخییلات او ادب سره یې مینه د دې لامل شوه چې د شعر ترڅنګ کیسې او تیاتر ته نندار لیکونه هم ولیکي. لیکنو کې یې هم شعر، هم رُمان او هم د دیو او پریانو عامیانه کیسې لیدل کیږي. په زړه پورې داستانونه او رمانونه یې دا دي: سمندري کوچنۍ پري، د مرغاوۍ بچۍ، د پاچا نوې جامې، زما ژوند، واورینه ملکه او اورلګیت پلورونکې نجلۍ.

د دنمارک د رومانتیزم لومړنیو آثارو کې د طبیعت، واورې. د سمندر د غاړو او مرغانو کیسې او ورسره مینه لیدل کیږي، دا د دنمارکي ادب یوه نښه ده. د دوی لیکوالو چې کومې پخوانۍ کیسې لیکلي، هغو کې د سمندر غاړه، د واورې منظرې، مرغاوۍ او د پریانو نکلونه حامخا شته.

له آندرسن وروسته بل نامتو دنمارکي لیکوال د دنمارک د اتلسمې او نولسمې دورې او د رُمانتیک ادبی پیر نامتو لیکوال(هانریک استیفن ۱۷۷۳-۱۸۴۵م.) د رومانتیک دور نامتو لیکوال دی چې د دنمارکي ادب ترڅنګ یې الماني رومانتیزم هم مطالعه کړ  او ویې لیدل چې آلماني لیکوالو له طبیعت، د بشر تاریخ اوتخییُلی اثارو سره لیوالتیا لرله. د دنمارک بل نامتو لیکوال( برناردسورین اینګمان (۱۷۷۹-۱۸۶۲م.) و. ورپسې د هانریک پونتیبدان نوم د یادونې وړ دي چې له کارل ګلروپ سره یې  د نوبل جایزه ګتلې وه.  کارل ګلروپ د رومانتیزم دورې نامتو دنمارکي لیکوال دی. آثار یې “موعوده زمکه” او “د مرګ ملکوت” دي. د دوی څو شعري ټولګې، څو نندرالیکونه او رومانونه شلمه پیړۍ کې نشر شوي دي.  له نیکه مرغه د دنمارک د ادبیاتو بیلګې داکتر صاحب بزګر پښټو ته ژباړلي چې (دعوت میدیا) ویبسایت کې یې لوستلای شو. دنمارک کې پښتو- دنمارکي ډکشنري او ماشومانو ته څو ژباړل شوې کیسې هم خپرې شوي دي چې ورسته بیا د دعوت میدیا ویبسایت آرشیف کې ساتل شوي دي. بزګر صاحب دنمارک کې پښتو ته د دنمارکي ادب بیلګې ژباړلي دي او د دنمارک د لیکوالو او افغانانو ته یې د دنمارک د ملي کلتور پېژندنه کې یې لوی کار کړی دی.

د ډنمارک د ادبیاتو ترڅنګ مو د سویډن د ادب په اړه هم پوښتنه کړې ده، په دې اړه به هم  یوڅو خبرې وکړو:

سویډن د ادبي آثارو ترڅنګ نور شتمن کلتور هم لري. د دوی جامې، ملي ترانې، ولسي سندرې، موسیقي، ګډا، خوراک او د واده دود-دستور ځانګړی دی، خو د ادبیاتو په اړه یې باید وویل شي چې: سویډني ادبیات په هر ژانر کې لیکل شوې دي، له لرغونو حماسي اشعارو څخه نیولې  تر اوسمهاله  ژانرونو پورې  چې د نړۍ په کچه غوره شوي اوچت آثار دي. له اوولسمې او اتلسمې پيړۍ مخکې  وختونو کې ادبیاتو په سویډن کې دومره وده نه وه کړې، او د لیکوالۍ میراث په عمده توګه د سندرو او نظمونو په شکل کې د عوامو ذهن کې محفوظ و چې په خلکو مجلسونو او جشنونو کې وړاندې کیده. وروسته د چاپ له صنعت څخه یو شمیر یې مکتوب شول لکه د بیلګې په توګه (اډا)، د سکاند ناویانو  د پخوانیو افسانو مجموعه وه، چې په شفاهي روایت کې وړاندې شوېوه. که څه هم «اډا» په آیسلندۍ ژبه لیکل شوې، مګر دا د شمالي ادبیاتو، په ځانګړي ډول ،سویډني ادبیاتو باندې یې ډیر تاثیر درلود او سویډنیانو ورسره مینه لرله چې د پخوانیو د یادګار په توګه د کتاب په بڼه هم نشر شوه. د دې آثارو په دوام؛  که له تاریخی پلوه وګورو، نو تر ټولو مشهور اثر د ګریټر کیسه ( Grettis Saga) نومیږي چې له اوسنۍ سویډني ژبې په لږ توپیر، په آیسلندۍ لهجه لیکل شوې، خو د سویډني ادبیاتو یوه مهمه برخه بلل کیږي. دا نښیر د یوه سویدني اتل (ګریټر) او د هغه د جګړو، ویاړنو او له ستونزو او غمجنو پېښو ډک سفر په اړه ده.

وروسته تر شپاړسمې پیړۍ، په مجموع کې؛ د رنسانس په دور کې، سویډني ادبیاتو ډېر ښه  پرمختګ وکړ. په دې وخت کې یو له نامتو لیکوالانو څخه لودویګ ليوینشټرن و، چې د یوناني سبک ته ورته تراژیدۍ  یې لیکلي دي.  د دې دور یو نښېر په ۱۵۴۱م. کال کې  سویډني باندې د بایبل(انجیل) ژباړه ده، چې دا ژباړه د ادبي سویډني ژبې د رامینځته کېدو کې مهمه وه. د بایبل ترجمې سویډني ژبې ته د ژبې د معیار سره مرسته وکړه او په مذهبي، تعلیمي او کلتوري ژوند کې یې مطالعې ته وده ورکړه. ترنولسمې پیړۍ لوی تحول نه لیدل کیږي، خو د نولسمې پیړۍ کلاسیکو ادبیاتو کې یو نامتو نوم د (اګسټ سترنبرګ) ایدولای شو. په تېره بیا نوموړي ډرامونه ولیکل. د هغه خلاقیت نه یواځې ډرامه، بلکې نور نثري نښیرونه، شعر او آه فلسفي مقالې وې.  سترنبرګ سویډني ادبیات نوی دور ته  واړول. یو له خورا مشهور کارونو څخه یې د(پلرونه او زامن) ډرامه وه، چې ۱۸۸۷م. کال یې ولیکله. دغه ډارم د ټولنیزو معیارونو وار په وار بدلون او د نسلو ترمنځ اړیکو باندې نیوکه کوي. ځوان کول پخواني کول ته درناوی نه کوي او په مجموع کې ټولنیزې اړیکې مخ په سستېدو دي. لیکوال ( سترنبرګ) ته  دا پېښه د دود(عنعناتو) او نوې دوران تر منځ د واټن نښه ښکاره شوه. دا  بدلونونه د سویډن دټولنې د ټولنیز بدلون په اړه وه.

د سویډن بل لیکوال (نلس لینډبورګ) و، چې د  “ګرایتا”    کیسه کې سې د سویډن د کروندګرو ژوند او د هغه وخت رومانوي او ټولنیز ستونزې طرحه کوي. لینډبورګ د سویډني ریالیزم یوه برخه وه، او د هغه کارونه د ملي ادبياتو د پرمختګ لپاره مهم و.

د سویډن د نولمسې پېړۍ د ښځینه لیکوالو په ډله کې اسټرېډ لینډګرین نوم لري. هغې تر ډېره پورې  د ماشومانو لپاره دادبیاتو برخه کې کار کړی  دی چې  سویډن ته یې نړیوال شهرت ورکړی دی د دې په نښیرونو کې د(پیپي) نو یادولای شو. پیپی، یو داسې کردار دی چې د آزادي او خود مختاري تجسیم کوي، او په چټکۍ سره د نړۍ په کچه د لوستونکو او مینه وال مومي. د هغې کتابونه په لسګونو ژبو ژباړل شوي دي.

همدارنګه، اسټرېډ لینډګرین د (کارلسن څوک دی چې په بام کې ژوند کوي) او (ماشومان او کارلسن) کیسې لیکلي دي. دا کتابونه نه یې د ماشومانو د ادبی ذوق د روزنی  او دوی ته د دوستۍ، عطوفت، مشرانوته درناوی، صداقت او مهربانۍ ښودلو درسونه ورکوي. لینډګرین د خپلو ټولنیزو فعالیتونو لپاره هم مشهوره وه. هغې د ماشومانو د حقونو او د حیواناتو د حقونو لپاره مبارزه کړې ده. د هغې دا مبازره یې ادبي کارونو کې هم څرګندېږي.

د سویډن ادبیات د شلمې پیړۍ په ترڅ کې د مدرنیزم او پُستمودرنیزم برید ته ورسیدل، چې د هینینګ منکیل او ستیګ لارسن په نښېرونو کې څرګند شو. دا لیکوالان په نړیواله ادبی پروسه کې مهم ځای نیسي. د هینینګ د کلاسیک ژوند برخلاف، معاصر وخت کې د ژوند دګڼه ګوڼې، د دوستی د اړیکې دسستېدو، د ژوند یوازېتوب او په معاصره ټولنه کې د بدلونونو په اړه فلسفي تفکر هم وړاندې کوي. هینینګ منکیل په اروپا او نورو هیوادونو کې لوی شهرت ترلاسه کړی، او د هغه کتابونه د سینما او تلویزیوني فلمو لپاره سوژه شول. ستیګ لارسن هم دوه زرم میلادي کال کې د  سویډن دیو فرهنګي شخصیت په توګه وپیژندل شو. هغه د ټولنیز عدالت او جنسیتی نامساواتو لپاره هم قلم چلولی دی. دا دوه موضوعات نه یواځې سویډن کې، بلکې نړۍ کی د بحث نوي موضوعات وو. سویډني نور معاصر لیکوالان، لکه فریډریک باکمن، کارین فوسوم او لیز بیورکمن، نړیوال شهرت لري. د فریدریک بکمن یو نښیر د (داوه په نوم یو سړی) د رومانتیزم یوه غوره بیلګه ده. بکمن په دغه رُمان کې یو وسواسي، یووزری، نهیلی او غمجن سړی انځوروي. کیسه وړاندې ځي او لیکي: هغه ته خپله میرمن ډېره ګرانه وي، خو ناڅاپي خپله میرمن له لاسه ورکړي. دې خواشیني د ده ژوند وربدل کړ، ډېرې هڅې یې وکړی چې خپله میرمن مومي، خو ونه شو، ان ځانوژنې ته چمتو شو. د بکمن دا نښیر یو رواني تحلیل او زموږ د عصرو د ستونزو له جملې یوه ټولنیزه ستونزه بیانوي. دا کتاب د نړۍ په دیرشو ژبو ژباړل شوی دی او په ۲۰۱۶م. کې یو فلم هم ورڅځه جوړ شوی دی.

د هانا لورګانې د ماریانافردیرکسن ناول دی. په دې ناول کې د مینې کیسه روانه ده. درې نسلونه پکې ژوند او رول لري: هانا د کورنۍ انا ده، یوهانا مور ده او آنا پېغله لور. آنا غواړي د خپلې مور او انا د تېر ژوند په اړه له دوی څخه کیسې واوري، خو انا(هانا) له خبرو لویدلې. آنا غواړي د تېر نسل تجارب او د نارینه وو عادات او نور مهم مسایل له انا څخه واوري، خو نور نو ناوخته ده، انا خبرې نشي کولای. ماریانافردریکسون په دی رومان کې دومره تلوسه موجوده ده، چې د لوستلو په پیل کولو سره لوستونکی هرڅه هیروي، غواړي داستان ټول په یوه سا ولولي.

یوناس یوناسون د (هغه سل کلن سړی چې له کړکۍ ووت، خو ورک شو) په نوم داستان لیکلی دی. د دې کتاب نوم لا جالب او حیرانوونکی دی. همدا عنوان په خپله لیکوال اړ باسي د دغه سل کلن سړي په کیسه ځان خبر کړي. یوناسون دا نښیر په شوخه او ځانګړې طبع لیکلی دی، لوستونکی حیرانوي. دا کتاب د صنعت او ښاري عصري ژوند عجایبات بیانوي چې ژوند یې بې مزې کړی دی. د دې کتاب اثر تر ډیره ذهن کې کیني او لوستونکی یې وروسته تر لوستلو هرځای پېښې ویني، ژور سوچ ته یې اړ باسي او چُرت یې له رُمان څخه نه وزګاریږی. د کترینا اینګلمن سوندبرګ (هغه بوډۍ چې ټول قوانین یې پښو لاندې کړل) نښیر هم د سویډن ادبیاتو کې نوم لري. آن دا چې د لوستونکو ذوق یې بدل کړ.

(ایټالیایی بوټان) د سویډن معاصرو ادبیاتو کې یو بل په زړه پورې کتاب دی. هم یې نوم او هم یې کیسه حیرانوونکې ده. دا کتاب هنینګ مانکل لیکلی دی. دکیسې اصلي کرکتر فردریک دی چې په یو ټاپو کې یواځې ژوند کوي. د دې سړي ژوند بالکل یوه معما ده. له دې آثارو او د دنمارک او سویډن له ادبیاتو پایله راوځي چې نه یواځې د اروپا لویو او نامتو هیوادو لکه آلمان، اسپانیا، ایتالیا او فرانسې نامتو نښیرونه لیکلي او لیکوالو یې د خپلې ټولنې او ولس لپاره لوی کلتوري خدمت کړی، بلکې د سویډن او دنمارک په شان نسبتاً کوچنیو او سړو سیمو کې پرتو هیوادو هم نړیوال ادب کې خپل دریځ ساتلی دی. د فرهنګ او ادب مینان او بشردوست انسانان د دوی پنځونو او خلاقانه نوښتونو او کتابونو ته د درناوي سر ټیټوي.

 مسعود: کومو رومانتيکانو په مجارستان او ايټاليا کې د رومانتيزم د ښونځي په وده او پرمختګ کې اړین رول لوبولی؟ د هغو تر ټولو نامتو او ارزښتمن نښیر(اثار) کوم دي؟ 

دودیال: فرهنګ، ادب، هنری او ادبی طبع، ښکلا خوښونه او ښکلا ستاینه  او هنري تخلیق چاپېریال او د ژوند جغرافیې او محیط پورې هم تړلی وي. مجارستان د طبیعت له پلوه یو ډېر ښکلی هیواد دی، افغانان یې زیاتره د هنګري په نوم پېژني. شنې غونډۍ، پراخه میدانونه، د دانیوب او بالاتون په شان د روانو اوبو سیندونو د دغه هېواد د اوسیدونکو په  شاعرانه استعداد اغیز کړی دی. مجارستان د اروپا په زړه کې پروت او د ښکلي قفقاز هوا ورباندی لګیږي. د هڅوب او کلتوري رنګارنګي له پلوه بډای هېواد دی. تاریخی ودانۍ او پرتمینې ماڼۍ یې نوم لري.  په ادب کې هم ځانګړی دی. د دوی  ژبه ټوله اروپا کې جلا پیجلتوب لري. دغه خلک د سلاوي، یهودي، عثماني او خپل اصیل مجاري دود- دستور سره آشنا دي. دغه رنګارنګي د دوی په ادب کې هم راغبرګه شوې ده. چلند یې رسمي ډوله او په ورین تندی دی. مشرانو ته درناوی کوي او همزولي یو بل سره صمیمیت او په کشرانو شفقت لري او مېلمه پال دي.د ښاري خلکو جامې اروپایي دي، خو کلیوالو سیمو کې اوس هم په ګلانو ښکلې شوې دودیزې جامې شته. دوی شعر، لرغونو کیسو، روایتونو او افسانو او خپلو کلاسیکو ادبیاتو لکه د “پتوفي شاندور” او “آدِي اِندره” له آثارو سره مینه لري. پخواني فولکلوریک نکلونه او کیسې ځوانان په شوق اوري او ورباندې ویاړي.

د ایتالیا لیکوال ډېر نامتو دي، د دوی آثار په انګلیسی ژبه او په یو شمېر نورو ژبو زښت زیات ژباړل شوي دي. تاسو د یو څو دغو لیکوالو نومونه او آثار پوښتلي دي، دلته به یې لنډ ولیکم. سره له دی چې زموږ بحث  د رمانتیک او معاصر ادب برخه کې دي، خو ایتالوي کلاسیک لیکوال (دانته) نوم په هیڅ صورت نشو هېرولای. هغه په ټولو حق لري، دهغه نامتو اثر(الهی کمیډي) و. نوموړی له ۱۲۶۵ تر ۱۳۲۱م. ژوند وکړ. له دغه کلاسیک لوی ادیب څخه وروسته نور ایتالوي مشهور لیکوالان دا دي:

  • اساندرو مانزوني چې نامتو رمان یې (نامزد) نومیږي، ایران کی په پارسي ژباړل شوی دی.
  • بل د یادونې وړ ایتالوي لیکوال جوسونه کاردیچي دی (۱۸۶۷-۱۹۳۶). ده په ۱۹۳۶م. کې د نوبل جایزه در لاسه کړه. نامتو کتابونه یې: د یو لیکوال په لټه،  څلورم هانری، د لوې قواعد او بربنډو ته جامې نومیږي. یو یې هم پښتو ته ندی ژباړل شوی.
  • ګراتزیا دلدا د خزانې(ګنج)و آنالنا، غربت، کوترې او باز او لیوچی پیراندلو د کتابونو په لیکلو مشهور او وستایل شو.
  • آلبرت تومرواویا(۱۹۰۷-۱۹۹۰م.) رمانتیک لیکوال و، نامتو رمانونه یې: دوه ښځې، بدچانسه سړی، ترتا هم ښکلی او زه کومه خبره نه لرم دي.
  • دکتور اومبرتو اکو  (۱۹۳۲-۲۰۱۶م.) نامتو فیلسوف او د ایتالیا د پیاوړي قلم لرونکی  رمان‌ لیکوال و. سره له دی چې خپله  Ph D  یې په فلسفه، ښکلا پېژندنه او الهیاتو کې د تورین او  میلان له پوهنتونو واخیسته او بیا یې فلورانس کې څو کاله تدریس وکړ، خو د ایتالیا ادب ته یې لوی خدمات کړی او زبر دست اثار ورڅخه پاې دي. د نوموړی داستانی آثار دا دي:  د یوه سور ګل نوم (چې څو فلمونه هم ورڅخه جوړشوي دي)، دپرون ورځې ټاپو، دوه مینان، دپراګ هدیره، د ملکې لوانا ډیوه، د فوکو هاونګ، بائودولینو، بمب او جنرال او زما صفر شمېره. ده له داستانی آثارو پرته، دېر ښکلی او مهم نور کتابونه هم لکیلی دی چې یواځې څلورو نومونه یې یادوو: په منځنیو پېړیو کی هنر او ښکلا پېژندنه، د ژبې فلسفه او او نښو پېژندنه، تلپاتې فاشیزم، د بشپړې ژبې په لټه کې او نور چې دلته یې لیکل ډېر وخت نیسی،
  • اینیاتسیو سیلونه (۱۹۰۰-۱۹۷۸م.) د ایتالیا دا نامتو ادیب او لیکوال د پسچینا په ښار کې نړۍ ته سترګې پرانیستې او وروسته بیا استرالیا ته ولاړ، هلته په ۱۹۷۸ م. مال ملبورن کې ومړ، ماشومتوب یې بیوزلي کې تېر کړ، پینځلس کلن و چې د زلزلې له امله یې مور، پلار او پینځه وروڼه له لاسه ورکړل، د ځواني په کلونو کې یې د ایتالیا د موسولینی له فاشیستي حاکمیت سره مبارزه پیل کړه او د ایتالیا د کمونیست ګوند غړی شو، خو وروسته بیا له دې ګوند څخه هم بېزاره شو، دا ځکه چې ډېر مقید اصول یې لرل، له همدې امله لومړی سویس ته او بیا استرلیا ته ولاړ. نامتو آثار یې دا دي: فونتامارا، ډوډۍ او شراب، د دیکتاتورانو مکتب (ښونځی)، د واورو بڅرکي، بیړنۍ تېښته او نور.
  • هیڅ امکان نه لري چې د ایتالیا د ادبیاتو په بحثونو کی د اوریانا فلاچی (۱۹۲۹-۲۰۰۶) نوم یاد نه کړو. هغه تر نورو ټولو معاصر لیکوال و، آثار یې ضعیف جنس، پنه لوپه جګړې ته ځي او تاریخ سره مرکه او نور دي.

مسعود: د جذباتي او احساساتي رومانتیزم او ټولنیز رومانتیزم ترمنځ توپیر څه دی؟ که دا راته روښانه کړئ چې د ټولنيزو رومانتيکانو لیدلوري او باورنه په کومو بنسټیزو اندونو ولاړ دي؟ 

دودیال: احساساتي یا جذباتي رومانتیزم او ټولنیز رمانتیزم نه یواځې توپیر لري، بلکې د ژمنتیا مسئله هم پکې مطرح کیږي. ډېره به ښه وي چې دا یواځې ادبیاتو کې په پام کې ونه نیسو، بلکې ټوله هنری دنیا کې یې نظر لاندې ولرو. دا ځکه چې یو شمیر هنري - ادبي آثار ممکن صرف د شخصي ذوق او فردي اشتیاق له مخې ایجاد شوي وي، خو یو شمېر نور لکه فلم او انځور ګري چې معمولاً یې ځانګړي کلتوري بنسټونه ټولنې ته چمتو کوي او د  بودجې او تر یو حده د رسمیتوب غوښتنه کوي، نو د دوی رسالت توپیر مومي.

احساساتي رمانتیزم پرته له کوم قید او شرط څخه د فردي آزادۍ له مخې د انسان(ادیب- هنرمند) د شخصي او فردي خیالاتو پربنسټ وي. په دې ډول ادبي پنځونو کې د ادبي یا کوم بل هنري نښیر پنځوونکی د خپلو عواطفو او احساساتو تجربه څرګندوي. د شخصي او فردي تجربې په ارزښتونو ولاړ وي. لکه د ادیب او شاعر ډوبېدل په طبیعت کې، خپلو خاطراتو ته رجعت او په عاطفي ډول خپل خاطرات او نوستالیژې یادول او خپله پنځونه کې یې انځورول. دا چې ورباندې ویاړي، افسوس ورباندې کوي، ورته خواږه یا ترخه دي، دا د ده شخصي او جذباتي دنیا او  د ده د ناخود اګاه ضمیر حکُم پورې اړه مومي. دلته د فرد دروني ذوق او شوق ته کتنه کیږي او آزادي ته زیات تمایل  موجود وي. دا بیلګې تر ډېره انځور ګرۍ کې لیدل کیږي. د پیکاسو مثال به ووایو. البته شعر، داستان، رومان... ټولو کې شته.

د ټولنیز رومانتیزم په اړه به خبره را لنډه کړو: رومانتیزم د استبداد، بیعدالتي، بیوزلي او نورو ټولنیزو ستونزو په وړاندی د مبارزې، د ملتپالنې شعور ته وده ورکولو، ملی ویاړونه ژوندي کولو، دولسونو بیداري او یو موټی کولو او د ټولنیز رسالت په غاړه اخیستو پازه ځانته وټاکله. د (بیوزلان) نښیر سر ترپایه تولنیز تعهد لري. نو په دې ډول هم د جولې او هم د منځپانګې او موخو له پلوه توپیر سره لري. د ټولنيزو رومانتيکانو لیدلوري او باورنه په لوړو انساني موخو او د انسان د کرامت، سولې او د انساني آزادي په آندونو استوار دي. د تولستوی او محمود درویش نښیرونه یې بیلګه ده. البته دلته مو یوه یوه بیلګه وویله، حال دا چې د رومانتیزم د مکتب تېرو دریو پېړیو راهیسې ټولو نښیرونو کې دا دوه ځانګړنې وینو، البته حتمي نه ده چې یوه وستایل شي، بله رد شي، بلکه د دواړو موجودیت څخه انکار هم نشو کولای.

مسعود: د رومانتيزم آر ايډياليزم ته نژدې دی، او رومانتيک هنر، ژوند او ټولنه د اند زېږدنه ګڼي. كه تاسو په دې اړه څه رڼا واچوئ؟

دودیال: بې له شکه چې د ادبي اوهنري آثارو رامنځته کېدلو کې تخییُل، ژور تفکُر، دپېښو او اشیاوو تمثیل او تشبه، د کلام باریکي او ښُکلا رعایتول، وزن او آهنګ او توصیف رول لري. په تېره بیا ادبي نښېرونه څه ساده، ورځنۍ او عامیانه خبرې نه دي. آن ولسي یا شفاهي ادب کې ژور آندونه او د عادي خبرو په پرتله رومانتیک آیدال پروت دی.

کله چې موږ د رمانتیزم (Romanticism) څخه خبرې کوو، نو د ظاهري ساده او د لید وړ ښکارندو او شیانو په پرتله، خیال، آند او د یوې ذهني انځور شوې نړۍ سره سروکار مومو. هنري او ادبي آند له ژورې آیدیا، احساس، عواطفو، کره مطالعې او هیجاناتو او ولولو څخه رامنځته او د ادیب نوښتګرانه تفکر کې پخیږي او لکه د ښکلي هار په شان د صیقل شویو او کلمه په کلمه تنظیم شویو او پسولل شویو کلماتو په بڼه یې اورو او لولو. په دې سره هستي لازیاته او په متبلوره بڼه انځور او پېژندل کیږي. د ادیب کلام کې له رموزاتو ډکه او غیر عادي نړۍ ښودل کیږي، چې دا د ادیب او لیکوال د نوښتګر او ښکلا خوښوونکي آند تمثیل او تخلیق وي. په تېره بیا رُمانتیک پنځوونکی لکه د صوفی په شان وروسته تر ډېر کړاو او ریاضت د کشف او شهود په معنوي قوت یو اثر پنځوي.

له همدې امله د رُمانتیزم د مکتب لارویان قلم را اوچتوي چې د خپل ژور آند په ځواک ویده او ښکېل ولسونه را ویښ او دوی د یوه ښکلي او آزاد ژوند خاوندان کړي. دا ایډیالیزم دی.

رُمانتیزم خلک هغسې توصیف او انځور نه کړل لکه څرنګه چې وو، بلکې هغسې یې انځورول چې باید اووسي! دا ډول (بایداوسېدل) د پوخ او سنجول شوي آند په برکت کېدای شي، چې ولسونه راویښ او د ادیب په نښیرونو کې آرماني ژوند ته لیوال شي. د  استاندال، حمید ماشوخېل، ویکتور هوګو، راحت زاخیلي، ببرک ارغند، امین افغانپور،شېلر، محبوب سنګر، پوشکین، لرمانتوف، ګوګول، سایل، بارق، مولانا سېلاب ساپي او نورو رمانتیک آثار همداسې دي. زموږ ملی ادب او د افغانی رُمانتیزم آثارو کې تاسو د امین افغانپور ( مُسکا) او (دخلکو د ارمان سپېلنی)، د لایق(لامبوزن)، د ارغند (اسپی که اصیل نبود) وګورئ. دا هریو د رومانتيزم  د آر ايډياليزم بیلګې، او د رومانتيک اند زېږنده دي.

مسعود: ژان ژاک روسو د اتلسمې پیړۍ فیلسوف، لیکوال، موسیقي جوړونکی او سیاسي تیوریسین وو. هغه د ډیرو کلونو راهیسې په پاریس کې ژوند کاوه، چې لنډې کیسې(ناولونو) یې د فرانسې د انقلاب مشران اغیزمن کړل. په اروپا کې دی یو له مهمو رومانتیکو اندیالو څخه دی. هغه وايي: " په پایله کې، عقل هغه لاره نیسي چې زړه یې حکم کوي." تاسو  د فلسفي اندونو په رڼا کې په دې اړه څه لید لرئ؟ 

دودیال: ژان ژاک روسو په ریښتیا چی دقیق تیوریسن او سمونپال فیلسوف و. د ده ( ټولنیز تړون) اثر تر اوسه اعتبار لري. د ده هنري ابداعات او تخیلقات د روزګار سرآمد و، په موسیقۍ کې یې لوی لاس درلود، ناول ته یې نوی روح ورکړ او خپل ټولنیز ارمانونه یې خلکو ته په ښه شان ورسول. ده د انسان عواطف او روزل شوي او تلطیف شوي عواطفو ته ډیر اهمیت ورکاو. عواطف یې د زړونو (حکم) باله، نوځکه یې خپل دغه نظر په دې ډول راخلاصه او دپایلې په توګه لیکلی دی :(... په پایله کې، عقل هغه لاره نیسي چې زړه یې حکم کوي.) دا له رواني او علمي پلوه ډیر کره حکم او پخه پایلینیونه ده. فلسفه هم د انسان روح ته درناوی قایل دی، عواطف او قلبي ممیزات اوچت ګڼي او د انسان عمل د تفکر، عاطفې، روحی قوت او معنوي تلاش، قلبي صدق او صفا زیږنده بولي. زموږ شرقي تصوف او عرفان کې هم دا ډول حکم شته.

مسعود: ستاسو په اند د پېژاندو او نامتو رومانتيکو لیکوالو، اندونه او لیدلوري په کومو فلسفي او ادبي بنسټونو ولاړ وو؟

دودیال: رومانتیک شاعران او لیکوال دیوې فلسفې معتقدان نه دي. بلکې د هرې فلسفی نظر لرونکي ادیبان، رُمانتیک ادبی آثار د یوه ادبی مکتب په توګه پيژني او دا چې رُمانتیزم یو ډله ییز ادبي خوځښت و، ټولو یو شانته ومانه. اما زیاتره پلویان یې له فلسفي پلوه د دیالکتیک ماتریالیزم څخه اغیزمن او د ټولنې د ټیټو او عامه اکثریت طبقاتو غږ یې اوچت کړی دی. دا د کلاسیکو ادبیاتو پر بنسټ یو نوې درول شوی مکتب  دی. په دې ټکي ټول همغږي دي.

رُمانتیزم یواځې عشقی شعر او د مینې رمانونه نه دي، بلکې د رمانتیزم لمن ډېره پراخه ده. سره له دی چې کلاسیک ادب پسې پیوست پیل شو، له هغه الهام اخلی خو په بشپړ ډول ورسره توپیر لري.  دا مکتب د صنعتي انقلاب د دوران یو غبرګون او نولسمه پېړۍ کې د ماشیني صنعت او منځنۍ طبًقې لاسته راوړنه ده.  لاسته راوړنه یې ځکه بولي چې نور نو اروپا  د اتلسمې پېړۍ په پای او دنولمسې نوې پیړۍ په شروع سره نشو کولای چې پخوانیو قیدونو، ضوابطو او چوکاټونو کې ایساره شي. له طبقاتي پلوه یې  فیودالیزم او فیوډال کلاسیزم ته وسپارل او خپله یې د روڼاندو نوی مکتب بیل او پیل کړ. دوی آزادي، تخییُل، طبیعت پالنه، ښکلا، احساسات او عواطف د نوي ادب او هنر اصلی جوهر وباله.  دوی د ټولنې ازادي او نیاو خپل آرمان وباله  او ویده خلک یې راویښ کړل.  دوی یو نوی اُفق پرانیست . نامتو مخکښان یې  استاندال، ویکتورهوگو، شاتوبریان( فرانسه کې)، "لردبایرون  او وردزورت" ( انگلستان کې) ، "گویته اوشیلر" ( آلمان کې)  او "پوشکین ، گوگول او لرمانتوف" (په روسیه کې) وو. د. ویکتورهوگو (بیوزلان) او د کرمول د نندارلیک لپاره لیکل شوی سریزه د دی ادبی مکتب اصلي پیل او د دی ادبی غورځنګ مانیفیست بللای شو.   له همدې ځایه د رومانتیزم د  بڼې او محتوایی ځانګړنو څخه برعلاوه؛ د ظلم، بیعدالتي او مرئیتوب  په وړاندې یوه د غوسې نعره او اعتراض و. ښارونو کې یې د کارګرو اوکلیو کې یې دبزګرو ملاتړ وکړ او د دوی زیار او زحمتونه یې وستایل. صنعتی پانګوال څخه یې د دوی مشروع حقوق وغوښتل او کارګر یې د ماشین پرزه نه، بلکې د عاطفې لرونکی ژوندی موجود او د ترحم وړ او د حق لرونکی معرفي کړ.

مسعود: وایي د رومانتیکانو له آرونو څخه یو دا دی چې ژوند ته په یو ډول عارفانه اکر (کشف او شهود) سره ګوري. تاسو د فلسفي افکارو په رڼا کې په دې اړه څه لید لرئ؟

دودیال: کشف او شهود دواړه ژور تصوفی او فلسفي اصطلاحات دي. کشف د اسلامی تصوف په نزد په شریعت تر پوهېدو او پابندي وروسته، طریقت او بیا د ریاضت پایله کې چې صوفي حقیقت ته رسیدلی وي ځان او جهان، خالق او د خلقت راز  کشف کولای شي، دا یو معرفت دی او الهي معرفت یواځې د شهود له لارې ممکن دی. هغه شهود چې هنر او ادبیاتو او په تېره رومانتیزم مطرح کړ، د یوې سوژې په ذریعه په سیده ډول سره د یو معرفت موندنه ده. رمانتیزم دغه ډول معرفت ته د رسیدو په خاطر منطقي او اغیزمنې لارې غوره کړي دي. شهود یعنی د یو واقعیت(object) سیده پېژندنه چې د یو بل عامل (sdbject) په واسطه ورته رسیدل ممکن دي. د هنر له ډګر ورهاخوا؛ په عرفان او تصوف کې د زړه حضور او د حق لیدل شهود دی.

په فلسفه کې ترټولو زیات توماس کواین په دې اړه بحث کړی دی. ت.ک.( Thomas Quine) وایی: منطقي شناخت او معرفت موندنه د استدلال له طریقه د وخت غوښتنه کوي، یعنې هغه څه چې له مقدماتو او لومړنیو ګامونو وروسته وررسیدای شو. اسلامي تصوف هم له معرفت مخکې څو پړاوونه ښودلي دي، چې مخکې مو په لنډ ډول یاد کړل. کواین په خپله فلسفه کې وایي چې له دغو مقدماتو به د استدلال له بیلابیلو پړاوونو وروسته یو استنتاج کیږي، همدا پړاوونه د وخت غوښتنه کوي، کومه چې مخکې یې یادونه وشوه. بودیزم کې هم ورته نظر شته.

فلسفه شهود دوه ډوله راښيي: حسي او فکري. کانت یواځې حسی شهود منلی و، چې بالاخره یې هغه هم زمان او مکان پورې مربوط کړی و. تجربه یې بل شرط بللی و. په دې ډول سره کانت فکري یا ذهني شهود نه مني، خو صوفیان فکري او ذهني شهود مني.

الماني رمانتیزم فکري شهود ته لار پرانیسته او طریقه یی ورته راوایسته، هغه تخییُل دی، فکر آزادول دي، په ایماژونو، ښکلیو کلماتو، تمثیل او ادبي بیان سره د فکري شهود تحقق موندل دي. دوی هنر د ابجکت لپاره سبجکت وګرځاو. دوی د هنر( ادب او نورو ژانرونو) نړۍ د حقیقي نړۍ د پېژندنې وسیله وګرځوله او غوښتل یی د ټولنی حقیقت پکې وښيي. دا حقیقت په ټولنه کې بیعدالتي، بندیزونه، ظلم او اختناق، په ښکلي او نازک طبیعت د صنعت یرغل او داسې نور حقیقتونه وو. د دوی په فکر د هنري ایدیالونو او بیلګو په واسطه عیني حقیقت لیدلای او ښودلای شو.

باید د تصوف او عرفان په هکله پورته مثال ورنه کړو، ځکه په تصوف او عرفان کې معرفت او ریښتیانی شناخت د ریاضت او څیلو، د پیر په متابعت، له ناپاکیو په پرهیز او د جسم او روح په پاک- ستره کولو ممکن کیدای شي، غیر له هغه نه. صوفیان د اصلي معرفت سرچینه یا د شهودي علم منبع له الله پاک سره مینه بولي. دا موضوع مولانا خپلو ډېرو ابیاتو کې او بیا غنی خان او حمزه شینواري او نورو بیان کړې ده. د رومانتیزم بنسټګرو په هنري انداز سره د شهود د مرتبې میسر کېدل غوښتل. دوی د انسان د جوهر درناوی او د عدالت ټینګښت، ازادي، د صنعت د شروشور څخه بېرته د طبیعت آرامې غیږې ته ستنېدل، عطوفت، شرافت او پت وستایه. په دې توګه رُمانیت په اتلسمه او نولسمه پېړۍ کې ژوند ته په یو ډول عارفانه اکر (کشف او شهود) سره کتل او خپلو آثارو کې یې د موندلو په لټه کې وو.

مسعود:  ستاسو په اند، ولې د ارسطو آثار په (١٧مه) پیړۍ کې د ټولو اندونو، بنسټونه ګڼل کیږي، خو رومانتيکه دوره ډیره د شکسپیر په لیدلوري ولاړه دي؟

دودیال: له دیارلسمې پیړۍ د پینځلسمې تر پای پورې اروپا په بشپړ ډول د کلیسا دخرافاتو تورې تیاره کې وه، ورو ورو ریسانس( دعلومو بیا دوباره احیا) ریښه وځغلوله او د اروپا د رڼایي دوره پیل شوه، ساینس او پوهه ورو ورو بیا را ژوندي شول. دا پایله د منورینو په لویه قرباني تر لاسه شوه چې ډیر پکې زیندۍ، یو شمېرو پکې د زهرو جام په سرواړاول، او ډېر نور پکې ګمنام ستۍ شول، مهمه دا چې د کلیسا اختناق او تور تم په رڼا او ازادۍ بدل شول. فکرونه وغوړېدل، نیاو خپل ځای وموند او د پرمختګ کاروان روان شو. رنسانس هم تقریباً ډېر کلونه مزل وکړ. په اوولسمه پیړۍ کې د ارستو اثار عمدتاً فلسفي اثار وو. هغه وخت یې فلسفه د یوې ونې په توګه ګڼله چې نورې ځانګی لکه ادب، طبابت، منطق، ریاضی، نجوم او نور یې ښاخونه وو. ارسطو، اپلاتون او نور فلاسفه؛ په تېره اتن کې پراخ علمي بحثونه کول، په ځانګړي طرز یې خپلو شاوخوا راټول شویو شاګرادانو ته اکاډیمیا کې پوهه ورزده کوله  د دوی بحث یواځې ادب نه و. دوی د ادب په تړاو ضمني خبرې کړې دي، خو فلسفي افکار او د نورو علمي څانګو په اړه یې د خپل وخت تر ټولو مهمه او ژوره پوهه لرله او دغو برخو کې یې شاګردان روزل، دا بحثونه یې فلسفي  بلل، خو شکسپیر تر ډېره ادیب او لیکوال و، شعرونه یې تر اوسه مینه وال لري. د ده نوم د رومانتیزم د بنسټګرو په کار کې یو نوم دی، د رمانتیزم برخه کې تر ده څو نومونه لازیات نامتو دي. هیڅ شک نشته چې شکسپیر لویه او نامتو څېره وه، نړۍ ورته درناوی لري، خو رومانتیزم یواځې د ده د خوښې مکتب نه و، نو ځکه دی شکسپیر د آثارو او اندونو او د ارستو د اندونو تر منځ توپیر دی. په شکسپیر به لږ وروسته نور هم تم شو.

مسعود: رومانتیسم د بدلونونو د پېر سره یو جوخت انقلابي غورځنګ وو، چې د هغه پېر له شعارونو، سیاسي او فلسفي اندونو سره یې اړه لرله، د بشري احساساتو د ازاد بیان او د ځانته ځانته حقونو ټینگار هم و. تاسو په دې اړه څه اند لرئ او ولې خلک له کلاسیک دورانه لیرې شول؟ 

دودیال: د رومانتیزم د پیل او هر اروپایي هېواد کې چې تاسو یې نوم اخیستی د رومانیت د تاریخ او پېژندنې لپاره به غوره وي، چې له انګلستان څخه یې پیل وکړو، بیا به یو څو نورو اروپایي هېوادو، په تېره فرانسه کې د هغه څرک وګورو:

نامتو انګلیسی انتروپولوجیست، ادوارد تایلور(۱۸۳۲–۱۹۱۷) د بشریت په ژوند کې د کلتور او ادب د رول په اړه کار وکړ او د کلتور وده یې د انسان روزنه کې مهمه وګنله. بل انګلیس څیړونکي ماتیوآرنولد(M. Arnold)( ۱۸۲۲-۱۸۸۸) وویل چې کلتور، کلتوري وده او تاثیرات یې د انسان پر پوهه او درک ژور اغیز لري. دوی دواړو د کلتوري ارزښتونو په ډله کې موسیقي او ادب وستایل، دا یې د تمدن برخه ګڼله. په پیل کې د دوی رومانتیکي علایق له فولکور او سیمه ییزې موسیقۍ څخه خړوب کېدل. دا د رومانتیزم لومړني زړي وو. د ټولنی د اشرافو په پرتله د دوی پام عوامو ته و. د رومانتیزم لومړنی خصوصیت لکه مخکې مو چې وویل له اشرافیت او سرواژي سره نه پخلاېینه وه. دوی د هغو ادبي او هنري آثارو مینه وال و چې ټولنیزه بېعدالتي یې غندلي وي او برابري یې موخه وي. دوی دواړو ویل چی کلتور اوکلتوري وده په ټولنه کې بی نظمي او انارشي اصلاح کوي، نظم راولي او د خلکو ترمنځ د درناوی احساس روزي. توماس هابز هم د دې نظر تائید کاوه او ژان ژاک روسو خو د ټولنیز تړون اثر په همدې ارزښتونو ښکلی کړ. دوی آن په اتازونی (امریکا) زړه وسوځاوه چې انګلیسی ښکېلاک نېولی او د هغه ځای بومي( ځایي) خلک یې له شپاړسمې پېړۍ را دې خوا مزدوران کړي دي. دوی د تمدن او نا متمدن چلند څېړنه وکړه. د دوی په فکر تمدنی ارزښتونه د رومانتیزم یو ارمان و. لږ وروسته لوییس او هانری مورګان هم د تمدن نظریې ته پرمختګ ورکړ او د تمدن نظریه ټوله اروپا کې خوره شوه. دوی د طبیعت ښکلا ستایله او په طبیعت کې یې ساده ښکلاوې او رنګارنګي د رومانتیزم لپاره الهام بلل او هغه موسیقي یې ستایله چی کارګرې طبقې جوړه کړې ده. وګړنیز هنر یې د طبیعت او ښکلا ریښتنی بیان او غیر مصنوعی هنر وباله.

د اتلسمې پېړۍ الماني ټولنه کې د پرګنو پټه نارضایتی په څپو وه، رومانیزم یی یوه نښه وه. ورسره یوځای دفرانسې انقلاب د رومانیزم خوځښت په یو هنری او ادبی غورځنګ بدل کړ. روسیه کې کارګري غورځنګ رومانتیزم خپل آیدیال کلتور وباله او د هغه وخت د تزاري بیعدالتي په وړاندې یې خپل عدالت غوښتونکي تمایلات رومانیزم کې څرګند کړل. په دې توګه د رومانیت وینه ټوله اروپا کې وځغلېده. په دې ډول سره خلک له کلاسیک دوران را ووتل. دبشریت یوه ځانګړنه ده چې له زړو شیانو چې ستومانه شي، بیا نو نوي خوښوي. کلاسیک او نیو کلاسیک دواړو د خلکو زړه وهلی و، نوځکه یې رمانتیزم ته ښه راغلاست ووایه. بل دا چې هنر په خپله تجدد او نوښت دی. هنر کې چې خلاقیت، نویوالی او تجدد نه وي ورستیږي. همدا دک او دلیل و چې اروپا او ټولې نړۍ د کلاسیک دور څخه نوي رومانیت مکتب ته مخ واړاوه. کلاسیک دور وچ کلک قوانین لرل، ادبیاتو، ادبي ژبې او نورو تخلیقي آثارو ته  یې لنډ- تنګ چوکاټ ټاکلی و، خو رومانتیزم دا ټول مات کړل، نو ځکه له کلاسیک دور سره جوت توپیر لري او کلاسیک وچ او دُګم چوکاټونه یې نور نشو زغملای.

مسعود: وایي د کلاسيزم او رومانتيزم توپیر په دې کې نغښتی وو چې کلاسيکانو يوازې د هنر د ښکلا اړخونه په خیالپالنه کې ليدل او جوتول، خو رومانتيکانو او رياليستانو رښتیاپالنه او حقیقت کې، ستاسو لید څه دی؟ 

دودیال: بیخي سمه ده. کلاسیک هنر او ادب تر ډېره زړو رواجو کې ګیر وو. موهوم او تکراري مسایل و، خو رمانتیزم حقیقت یو ځل بیا په هنری بڼه تمثیل او یو ځل بیا یې طبیعت په تخییُلی نویو پردازونو وستایه. له بلې خوا صنعتی انقلاب او نوي دور د ژوند ټولې برخې نوې کړې، په دې سره هوګو، روسو، هیګل او نورو په ادب، سیاست، ټولنپوهنه او فلسفه کې نویوالی راوست.

مسعود: د هغو سرلارو او هنرمندانو له ډلې چې د اتلسمې پیړۍ په پای کې د کلاسیکو آرونو او اصولو پر وړاندې ودرېدل، دوه تلپاتې شخصیتونه وو، ګویته او شیلر. مهرباني وکړئ د دوی د مخالفتونو د لید توګي او باورونو په اړه لنډ مالومات وړاندې کړئ.

دودیال: د المان  نیوکلاسیزم د دورې تیاتر او ډرام کې بیلابیل ذوقونه وو، دا نه یواځې د محتوا له پلوه بلکې آن د تیتر د ستیژ د ډیزاین او دیکور له پلوه هم سلایق متفرق وو. د برلین، وایمار، لایپزیک او نور تیاترونه مشهور وو. پر ۱۷۴۹م. کې د وایمار تیاتر د ګویته او شیلر د نندارلیکونو په ډارم تیاتر له لیدونکو ډک شول. دا وایمار کې د تیاتر د تاریخ پیل بلل کیږي، همدا وخت رومانتیزم هم پیل شو، سره له دې چې د رومانتیزم په وړاندې ذهنونه چندان جوړ هم نه و. بالاخره رومانتیزم وورسته تر نیوکلاسیک خپله لار پرانیسته او پر مخ ولاړ. د دې دوران او د وایمار د تیاتر دوه نوموتي لیکوالانو ( Johann Wolfgang von Goethe)  او ( Friedrich Schiller) وایمار کی ٔډېر پلویان لرل. له ۱۷۴۹ تر۱۸۰۵ دغو دووتنو د هنر دغه ډګر ته لوی خدمت وکړ. البته لا هم دغو کلونو کې له کلاسیزم سره هم د خلکو علاقه وه. ګویته هم د کلاسیزم او نیوکلاسزم څخه نوی رومانتیزم ته رااوښتی و. دا دوران او په مجموع کې د اتلسمې پیړۍ پای او د نولسمې پیړۍ پیل د نظریاتو د اختلاف کلونه وو. اما اختلاف د شخړې او تاوتریخوالي په مانا نه و لکه موږ یې چې پېژنو، بلکې اختلاف د تکامل او پرمختګ لامل شو، د نظرونو توپیر په دلایلو او براهینو اورېدل کېد، اختلاف د نوښتونو لامل شو. د ګویته او شیلر بحثونه او مخامخ کېدل هم دلته وشول. د دوی لومړی ځل مخامخ کېدل المانیانو ته ډېر مهم دي او دا ورځ نمانځي. دا هم طبیعي خبره ده چې ځینې وخت څه چې زیاتره وخت د هنرمندانو ترمنځ سیالي او رُخه هم وي. شهرت او لوړ نوم د هر چا خوښ وي، خو دا د دښمني په مانا نه و.

گویته او شیلر د المان دوه لوی ادبي اشخاص وو. دوی آلمان کې هغه وخت سره نږدې او یو بل سره بحثونو کې شریک شول چې  فریدریش شیلر خپله یوه ډارمه او نندارلیک د  گویته په مرسته  صحنه باندې وښوده. یوهان ولفگانگ فون گویته په  وایمار  کې د شیلر ترڅنګ د ځوانۍ د عمر کلونه تیر کړل، یو بل ته یې خپل تجارب وویل، د دوی دوستي له کشمکش ډکه وه، په تیره بیا ګویته له شیلر سره په دی  خاطر حسادت کاو چې د شیلر ادبي کار ډېرو خلکو خوښاو، نو ګویته داسې انګیرله چی د شیلر ډیر نامتو کېدل به د ده نوم تر اغیز لاندې راولي.  سره له دې هم یو بل ته یې درناوی درلود. المانیانو ته د دوی د دغو دوو تنو نامتو لیکوالو آشنایي لویه پېښه ښکاري. دا ځکه چې د دغې ورځې له برکته د دغو دوو تنو ترمنځ نږدې زرپاڼې لیکونه تبادله شول چې دا د الماني ژبې لویه تومنه شوه. اوس لیکوالان د دوی بحثونه د یوی تجربې په  توګه رایادوي، اختلاف یې بولي، خو دښمني یې نه ګڼي. دا د اتلسمې پیړۍ پای او د نولسمې پیړۍ د پیل کلونه وو. په ۱۹۹۴م. کې د (یانا) سیمه کې دواړه ( دطبیعي تاریخ ټولنه) کې سره یو ځای او مجلسونه یې وکړل. شیلر ګویته ته  وویل: د ژوندیو بوټو و ژویو هغه بیلګې چې په دغه ټولنه کې  خلکو ته وښودلی شوی ، ژوندۍ بیلګی نه وی، نو ځکه د ریښتني طبیعت ټولې ځانګړنې نشې ثابتولای. د دی بحث په پیل کې او د خبرو په دوام دواړه له نوموړي ټولنې څخه راووتل او په لاره کی یې هم خبرو ته دوام ورکړ او اخر ګویته د شیلر کور ته ورسره ولاړ. هلته ګویته د ونو- بوټو د بڼې بدلون شیلر ته وښود، شیلر غوږ نیولی و، خو په پای کې یواځې همدومره وویل چې دا ریښتیانۍ تجربه نه، بلکې صرف یو فکر او فرضیه وه، یعنې داسې یوه فرضیه چې لاهم عملا نده ثابته شوې. دغې خبرې ګویته خپه کړ. خو بیا یې هم د شیلر خپلواک فکري استدلال ته درناوی وکړ څه یې ونه ویل.

ګویته وایي چې د شیلر میرمن ډېرې خوارۍ وکړې چې د دوی ترمنځ دوستي کلکه پاتې شي. بل ځل بیا په ۱۷۹۴م. کې شیلر د یوې ادبي خپرونې (دی هورای)د مدیریت کولو قرارداد لاسلیک کړ. شیلر هیله لرله چې د جرمني د هغه وخت نامتو لیکوال لکه کانت، فیشته، کلوپشتوک، هردر، یاکوبی، باگزن، کورنر، راین هولد، ویلهلم فون هومبولت، آوگوست ویلهلم فون شلگل او تر ټولو مهم دا چې گویته دغې خپرونې سره همکار او لیکنې یې د خپرولو لپاره  ورڅخه ترلاسه او قلمي همکاران یې کړي. نو ځکه یې په درناوی سره ټولو لیکوالو او په دوی کې بیا ګویته ته د همکاری په نیامت له درناوی ډک لیک واستاو، ګویته ځواب ورکړ چې: زه ډاډ درکوم لیکنې به دراستوم. په دې توګه د دوی ترمنځ د لیکونو تبادلې دوام وموند چې دا لیکونه د المان د ادبي تاریخ یوه لویه شتمني شوه.  د دوی ترمنځ د دوستۍ او متقابل درناوی دغه دوره یوولس کاله شوه. د دوی ترمنځ (۹۹۹)لیکونه یو بل ته استول شوې دي. تر ټولو مهم څلورم لیک و، چې هغه کې یې یو بل ته یې ډېر حقایق څرګند کړي وو. دوی هم په پوره نزاکت، شکسته نفسي،  په صراحت او هم په غرور یو بل ته د نظر ورته والی او تفاوت او یو څه اختلافات څرګند کړل. دا ټول د مباحثاتو یوه تجربه شوه.  دا د افکارو د څرګندولو یوفرصت او دغه لیکونه د نظراتو یوه زیرمه وه. ګویته شیلر ته یو لیک کې ولیکل چې ستاسو ټول نظریات ما ته د لوست حیثیت لری. فلسفه هغه وخت بشپړیږی چې راز راز نظرونه سره مقایسه او پوښتنی او ځوابونه رد او بدل شي. د دوی ډېر تمرکز په طبیعت او د طبیعت په قوانینو، تکامل او د لازیاتو معلوماتو ترلاسه کولو باندې و. دوی دا ټول د طبیعت راز راز تجلیات بلل. یو بل لیک کی ګویته په احتیاط او ځیرکۍ سره د شیلر له تحلیل څخه سترګې پټې کړې او مهم یی ونه باله.

(دی هورن) خپرونه د ۱۷۹۵ د جون په ۲۷مه خپره شوه، دوهمه ګڼه یې د مارچ میاشت کې او وروسته تر هغه هره میاشت پرله پسې خپرېده او درې کاله یې دوام وکړ. خلکو هغه رانیوله او په شوق یی لوستله او ډېر ژر به کمیابه شوه، نو بیا به یوه  چې ولوستله  هغه بل دوست ته به یې لیږله.

داسې ښکاري چې ګویته په کره کتنه کې ډېر سختګیر و. آن دا چې  د تیاتر ډرامونو کې یې ځینې برخې حذف کولې، خو د شیلر کارونه ټول ستایل کیدل. شیلر له ۱۷۹۵ تر ۱۸۰۱م. د خپلو هنري کارونو بهیر کې ډېر نامتو شو، په لایپزیگ کې یې د ۱۸۰۱م. کال د سپتمبر په اتلسمه ښودل شوی نمایش کې ډېر لوی نوم ګټلی و، د  شیلر دا بریالیتوب د ګویته د حسادت لامل شو، خو بیا هم د خپل دغه دوست بریالیتوب ته خوشحاله و. 

د کلونو په تیریدو دواړه ناتوان او ناروغ شول، په داسې حال کې چې نور یې ادبي او هنري کارونه په وس نه و پوره خو یو د بل سره دوستانه  اړیکې یې ساتلې، یو د بل د روغتیا پوښتنه یې کوله. شیلر د۱۸۰۵م. کال د اپریل په اته ویشتمه ګویته د وروستۍ ځل لپاره ولیدلای شو، وروسته تر دې کتنې ګویته خپل کورته راستون شو، لږ وروسته شیلر په سخته ناروغۍ اخته شو، د اپریل په ۲۹مه یې حالت ډېر خراب شوی و. شیلر د همدې کال د می په نهمه له نړی سترګی پټې کړې همدا وخت ګویته هم  دومره ناروغ و چې هیچا جرات ونه کړ چې د شیلر د مړینې خبره ورته وکړي، دا ځکه چې ممکن د دې غمجن خبر په اورېدو د گویته حالت نور هم بدتر شي. د می په لسمه چې کله د شیلر له مړینې خبر شو، نو (تستلر) ته یی ولیکل: ما فکر کاوو چې زه به ژوند له لاسه ورکړم، خو خبر نه وم چی خپل یو ښه دوست مې له لاسه ورکړ. هغه زما نیم ځان و.  

پایله دا راوځې چې شیلر او ګویته ادبي مسایلو کې بحثونه کړي، ځینې وخت یو بل سره اختلاف کې و، خو  دواړه یو بل سره ډېر خواږه دوستان هم وو.

مسعود: له (١٨٣٠)زېږدیز کال څخه روسته، رومانټیکان په دوو ډلو وویشل شول، ځان ساتي او ازادپال « ویکتور هوگو او ویني » د ځان ساتو له ډلې څخه ول او «استاندال» د ازادپالو څخه. ستاسو په اند دوی ولې په دوو ډلو وویشل شول، لامل یې څه وو؟ 

دودیال: ویکتور هوګو د رومانتیزم بنسټیز اصول، له هغې جملې د ټولنې د اکثریت او بیوزلو د ژوند انځورول او د ټولنیز عدالت ډاډمن کولو ته لومړیتوب ورکړ. (بیوزلان) یې غوره بیلګه ده. د رومانتیک ادب اصلیت او ماهیت د لیکوال د دروني احساساتو بیانول دي.

ستاندال هم د رمانتیک دور او مکتب لاروی و، خو هغه د خپلو نښیرونو په بهیر کې د خپل هنر او بیان بڼې ته د ودې ورکولو اوځینو بدلونو او نوښتونو په هڅو کې و. دغه دوه توپیرونه د ځینو کره کتونکو په نزد د دې لامل شول چې هوګو ته محافظه کار او ستاندال ته آزادیپال ووایي، خو دا ادبي بحثونو په تېره د فرانسې د ادبیاتو تاریخ کې کومه ستونزه نه وه، شاید یو توپیر به وي او طبعاً چې د هر ادیب او هنرمند په پنځونه او د کار طرز کې توپیرونه موجود وي.

رومانتیزم کې مهمه دا ده چې د احساساتو د څرګندولو په ترڅ کې د هنر محتوا باید د هنرمند له تصور څخه راشي او له غیر طبیعي حالت ځان وساتي. که د تخلیق منځپانګه کې غیر واقعیت و، هغه به محافظه کار وبلل شي. د یوه مکتب له اساسي قواعدو سرغړاوی ازادیپالنه نه ده، بلکې شاید نورو مکتبونو سره علاقمندي او د اړوند لیکوال منفرد تلاش به وي. خلاق ادیب خپل اصیل کار(هنر) کمال ته رسوي، خو له نورو څخه تقلید ګناه ګڼل کېږي، دې ته نه محافظه کاري، نه ځان ساتیوالی او نه ازاد پالنه ویلای شو. فکر کوم دا بحث باید ډېر مطرح نه وي، بلکې هنریت ، نوښت، احساس او ښکلا او د ښکلا رامنځته کول او ستاینه باید مطرح وي. طبعاً د هر لیکوال کار او نښیر یو بل سره توپیر لري، خو په رومانتیزم کې   د (رومانیت اصليت) مهم دی، دا اصلیت هم د هوګو او هم د ستاندال نښېرونو کې وینو.

د دواړو نښیرونو کې د عوامو د ژوند انځور، ملی ارزښتونه پالل او عواطف ښکاري او له ذهني او اخلاقي پلوه له طبیعت سره نږدې اړیکې لري.  غوره ده چې رومانتيک ادب خپلو اوریدونکو او لوستونکو ته هغه څه ورکړي چې موخه یې د هنرمند د شخصي غږ په توګه احساس شي، دا احساس د دواړو(هوګو او ستاندال) نښیرونو کې شته. که د توپیرونو خبره وي، که د بیان د طرز او سوژې د غوره کولو خبره وي، که د وصف او خیال او یا د ایماژونو توپیر وي، که د موضوعاتو د غوره کولو توپیر وي، که د فردي احساس د توپیر خبره او نور کوچني تفاوتونه وي، دا باید د دې لامل نه شي چې موږ دوی ډلې ډلې وبولو. د هر ادیب د کار توپیر نباید په عین یو مکتب کی د (ډلو) جوړولو په نوم وبولو، خو توپیر یې بللای شو. د هر لیکوال کار، تخلیق، هنریت، دقت او نوښتونو کې توپیر طبیعي خبره ده.

مسعود: د رومانتیزم د لمړنیو بنسټیزو آرونو(له احساسه ډک خیالپالنه) يا هڅونکي خیالات، او د کلاسیکیزم د ښونځي ترمنځ توپیر یا ورته والی څه دی؟ د رومانتيزم ځانګړتياوې څه دي او د دې ښونځي بنسټیز آرونه څه دي؟

دودیال: د رومانتیزم سبک اروپا کې د اوولسمې پیړۍ وروستیو او د اتلسمې پېړۍ شروع کې ورو ورو را څرګند شو. مخکې تر دې د ادب فورم عمدتاً کلاسیک ادبیات وو.  کلاسیک دور ټول په ټاکل شویو قواعدو، اوزانو، منطق، استدلال، دلیل، تعقل او قیدونو پورې تړلی و. ازادي او تخییُل پکې کم و، خو رومانتیک هنر او ادب  ټول احساسات، عواطف، هیجانات، ازادي، بدلون، طبیعت سره مینه، د انسا فطرتي روانی مسایل څیړل او هغو ته ځواب ویل و. د رومانتیزم د رامنځته کېدو یو دلیل دا و چې انسان؛ په تېره هنرمند، شاعر او ادیب تل نوښت غواړي، بدلون ته هوسیږي، فطرت سره مینه لري، آرمانونه لري او خپل خیالات انځورونو او ایماژونو کې راکاږي، نو دغه هیلې کلاسیک دور نشوې پوره کولای، ځکه هنرمندانو او ادیبانو یو نوی مکتب پرانېست چی همدا رومانتیزم و. بل دلیل یې صنعتي انقلاب او د سرګردانه ژوند نوي حالات وو. صنعتي دوران انسان؛ په تېره کارګر د ماشین په یوه پرزه بدل کړ، عواطف یې ورووژل او آن ښکلي او نازک طبیعت او د طبیعت شتمنیو ته یې ګواښ پېښ کړ. دا ګواښ تر ټولو مخکې رومانیستانو درک او کشف کړ، دوی دا و انګیرله چې باید عواطف وتخنوي، ولولې وپاوري،احساس ژوندی وساتي او (انسان) بېرته د (طبیعت) غیږ ته ورولي، انسان په خپله د طبیعت جز دی. دوی د پرګنو فولکور خوښ کړ، ملي رسالت او وګړنیز اصالت یې وستایه، ملي هویت لرل او څرګندول یې بل هدف و. رومانتیزم هر اروپایي هیواد ته ملي هویت او خپل ملي فکر ورکړ.

د رومانتیستانو دا ارمانونه ډېر عالي او د بشر فطرت سره برابر و، نو ځکه کلاسیزم ورو ورو مخ په ځوړ او په هېرېدو شو. آن ډېرو محافظه کارو هم د کلاسیزم په ځای رومانتیزم خوښ کړ. اصلاّ د رومانتیزم کلمه همدا اوصاف او ځانګړنې رانغاړي، دا ځکه چې: دغه نوم او صفت د لاتینې کلمې له رومانتیکوس  Romanticus څخه اخیستل شوی چې دا هغو داستانو ته ویل کېده چې د اروپا د عوامو په ژبو له ډېر پخوا راپاتې ولسي کیسې وې. دا معمولاً پخوا په لاتین ژبه لیکل شوې وې او مشرانو ځوانانو ته د نکلونو په بڼه اورولې. دغه ډول عامیانه نکلونه کلاسیک سره جوړ نه وو، خو روماتیزم خوښول.

له ادبیاتو پرته اوولسمه او اتلسمه پېړۍ د فلسفي افکارو له پلوه هم نوې شوې وه، نور د رنسانس څخه مخکې دور او زړو ببولالو وخت تیر و، دا وخت د ژان ژاک روسو په شان فیلسوفانو (ټولنیز قرارداد) بیان کړ، د نوي دولت نظریه، هابز وړاندې کړه، هیګل او لاک هم نوې فلسفي مفاهیم رامنځته کړل، تایلور فابریکو او د ماشین ترڅنګ عاطفي انسان مطالعه کړ او اقتصاد او مدیریت کې یې نوي مفاهیم وارد کړل. دا هم د کلاسیک په پرتله رومانتیزم سره اړخ لګوي. ورسره ورسره د بورژوازي زړی د زرغونېدو په حال کې او فیوډالیزم نور وروست شوی و، دې طبقاتی او ټولنیز بدلون هم رمانتیزم ته زمینه برابره کړه. بشریت نوې نولسمې پېړۍ ته قدم کېښود، پس له دې به عقل د زړه مني، رومانتیست له صنعتی شوې ګڼه ګوڼې څخه ډکې تولنې څخه تېښته کوي او ارام له خپلو خیالونو او تصوراتو سره د طبیعت څنګ ته ورځي، نور نو بشریت غوښتل هغسې ژوند وکړي او داسې هنر و پنځوي لکه دوی یې چې غواړي، نه هغسې چې دوی ته په پټو سترګو ښودل شوی او وچ کلک تقلیدي میراث و. آزادي، شخصیت او کشف او شهود د دوی بوختیا شوه. نور نو نوی نسل د فرمان تابع نه، بلکې د خپل احساس او عواطفو د تلطیف مینه وال وو. دا ټول هغه توپیرونه دي چې کلاسیزم له رومانتیزم جلا کوي او هغه لاملونه وو چې رومانتزم مقبول واقع شو. پورته ویل شوي ارونه د رومانتیزم بنسټونه شول.

مسعود: تاسو د لیکوالو د تگلارو، بنسټیزو اندیزونو، ځانګړتیاوو او د هغو د پنځونکو نوموتو نښیرونو(اثارو) په رڼا کې د کلاسیک ښونځي سره، رومانتيک ښونځی څنګه پرتله کوئ؟ 

دودیال: په مجموع کې او په لنډ ډول د کلاسیک دور ادب او اثار یوه لنډه – تنګه اډانه کې، وچو قالبونو او دُګمو قواعدو کې ایسار و. کوم لیکوال او ادیب به چې دا رعایت نه کړل، هغه یې ادیب نه باله او نښیر یې د ادب تعریف کې نه راوست. دا مکتب د ډېر تکرار او له نوښتونو څخه د تشوالي له امله د ستوماني لامل شو. له بلې خوا د عالي آرمانو خواته یې ولسونه نه هڅول، د نوې او خپلواکې نړۍ او انساني ژوند خواته د تللو انګیزه او لارښوونه پکې نه وه. د صنعتي انقلابونو او د اقتصادي فعالیتونو او د بورژوازي د حرص او د پانګې ټولولو تلاشونو نور هم د ولسونو او ښکېلو خلکو ژوند تریخ کړ. دا وخت د نوښت، تفکر او نوې آیدیاوو په وقت او د احساس، عاطفې او ولولو په قوت د نوي ادب او ښکلو نښیرونو د رامنځته کولو اړتیا پېښه شوه، چې ښکلا وستایي او انسان د طبیعت د یو جز په توګه بېرته د طبیعت غیږ کې د سکون سا واخلي. د ازادۍ په خوند پوه شي او له مادیاتو پرته، خپله معنوي هستي هم ولري. همدا د رمانتیزم موخه وه او پخوانی کلاسیک چوکاټونه یې پرېښودل، نوې پنځونې یې له نویو ارزښتونو او معیارونو سره رامنځته کړل.

مسعود: وایي له (۱۸۴۰) زېږدیز کال را په دې خوا د رومانتیسم د ماڼۍ دېوالونه  ړنګ شول. ستاسو په اند د دې لامل څه وو؟

دودیال: ما داسې څه ندي لوستي او نه له داسې نښو او دلایلو سره مخ شوی یم چې ثابته کړي چې له ۱۸۴۰م. وروسته دې د رومانتیزم د ماڼۍ دیوالونه ړنګ شوي وي (؟!)، اما لکه هغسې چې کلاسیک ادب پسې وروسته رمانتیزم را میدان ته شو، نولسمه پېړۍ او بیا شلمه کې نور ادبی مکتبونه هست شول، لکه ریالیزم، دادایزم، پوپولیزم، سوریالیزم، اونانیزم، اکزینسیتیالیزم. د بیلګې په توګه اونانیمیزم د شلمې پېړۍ  په لومړۍ نیمایي کې د "ژول رومن و ژرژ اشتویر" له خوا جوړ او د دې ادبي  مکتب اصول له ساده استدلالاتو شروع کیږي. د دوی په فکر ټولنه د نبوغ لرونکو فردی ځواکونو په یوځای کېدو وده کوي او تکامل یې بشپړیږی.  د دغه ادبي مکتب د نښېرونو بیلګې د  "تولستوی" لیکنې او د "ویتمن"  اشعار او منظومې او "گوستاولوبون" او "دورگهایم" نظریات وو. دغو بېلابېلو مکتبونو یو پر بل اغېز درلود، یو بل یې بډای کړي دي او دا هریو زیاتره یو بل سره ګډ او عین وختونو کې هم دود وو. یوه ته هم د رامنځته کېدو او پای ته رسېدو ټاکلې نېټه او کال نشته. هغه وخت چې د شوروی اتحاد زیاترو لیکوالو د ریالیزم د مکتب پیروي کوله، ډېرو نورو هېوادو کې د ریالیزم ترڅنګ؛ نور مکتبونه وو. رومانتیزم څخه اوس هم څوک منکر نه دي، د نړۍ ګوټ ګوټ کې همدا اوس هم ډېر غوره رمانتیک آثار لیکل او خپریږي. د ګارسیامارکز نښېر وګورئ، دا خو له ۱۸۴۰م. ډېر وروسته او آن دی وروستیو کې خپور شوی او داسې نور مثالونه.  البته نویو ادبي مکتبونو رومانتیزم تر یو بریده سیوري لاندې راوست. باید دا هم هېره نه کړو چې د اوولسمې میلادي پیړۍ له وروستیو تر ۱۸۴۰م. لومړني رومانتیک آثار خپاره شول، چې د دې دوو پیړیو رومانتیستان د رمانتیزم مخکښان وو. دا چې د نولسمې پیړۍ له نیمایی وروسته د رومانتیزم تر څنګ نور مکتبونه را میدان ته شول، علت یې نوښت او نویوالی و. هنرمندان ټول نوښت خوښوي. هنر اصلاً نوښت او د نوښت یو بل نوم دی. دا لړۍ نه یواځې ادب، بلکه ټولو هنرونو کې روانه ده او شاید وروسته تر دې نور نوښتونه هم ووینو. نو داسې فکر نه کیږي چې له ۱۸۴۰ زېږدیز کال را په دې خوا دې د رومانتیسم د ماڼۍ دېوالونه  ړنګ شوي وي، خو دا یقیني ده چې نور مکتبونه رامنځته شول. د نورو ادبي مکتبونو ایجادېدل به د رومانتیزم د بیخې له منځه تګ او د رومانتیزم د ماڼۍ د یوالو ړنګېدل نه وي، بلکې د ادبیاتو په ښېراز بڼ کې د نویو ګلانو غوړېدل وي چې د رومانیزم په ګډون  هر یو یې خپل رنګ او بوی لري.

مسعود: په پایله کې به راشو د هېواد پخواني، منځني او اوسني ادبي بهیر ته. ښایي زما له پوښتنې سره همغږي ونه ایسې خو زه یې یو تریخ واقعیت گڼم.

په پښتو ادبیاتو کې د کلاسیک برخه یې لاپرېږده چې په رومانتیک ډگر کې ونشوای کولای ښکارنده پوړیو ته ورسي، سره له دې چې د یوې گوتې په شمېر لیکوالو، شاعرانو او کیسه لیکونکو لکه پوهاند سید بهاوالدین مجروح، پوهاند م. زیار، غنی خان، سلیمان لایق، استاد سعدالدین شپون، صدیق کاوون توفاني، نجیب منلی، ډاکتر لطیف بهاند، اسحق ننګیال خپلې هلې ځلې نه دي سپمولي  یا یې نښیرونه(اثار) کښلي او یا ژباړلې دي، چې د رمانتیزم بیلګې دي، لامل په څه کې دی او تاسو یې څنگه انگېرۍ؟

دودیال: زما انګېرنه داده چې پښتني ټولنه د خپل جغرافیایي، اقتصادي او عقیدوي اغیزو له امله نوښت په ډېر ځنډ مني، آن دا چې زیاتره د نوښت په وړاندې ټینګار کوي. هومره چې اروپا کې رومانتیک ډګر کې کښل شوي او ایجاد شوي آثار په مینه ومنل شول او هرکلی ورته وویل شول، دلته یواځې روڼاندو وستایل او هرکلی یې وکړ، ولس لا هم بېخبره دي، خدای وکړي په دې انګېرنه کی څوک راڅخه خپه نشي. نن به دا انګېرنه د منلو نه وي، خو سبا به ډېر خلک دا ومني.

نو ستاسو د دې پوښتنې په ځواب کې باید په ډېر احتیاط سره ووایو چې آن یو شمېر خلک مو لا اوس هم کلاسیک خوښوي(!)، لا هم د رومانتیزم وږمې ورته آشنا نه دي. افغانستان یو غرنی هیواد دی. ډېرې سیمې د جغرافیاوي موانعو او له ښاریتوب سره د ضعیفو اړیکو، د تعلیم د وروسته والي، عنعناتو او فتالیزم کې  د ښکېلتیا له امله د هغه څه لامل دی چې تاسو ورته اشاره کړې ده، خو دري ژبې ته ډېر رومانتیک اثار وژباړل شول او زموږ د دري ژبې لیکوالو ولوستل، ډېر شمیر پښتو لیکوالو هم ورو ورو لیوالتیا وښوده او پورتني شاعران او لیکوال چې تاسو یاد کړې، د رومانیت استازي شول. د بیلګې په توګه غني خان به ولولو.

 د رومانتبزم د پراختیا په زمانه کې له اروپایي ژبو ډېر اثار دري ته وژباړل شول او کوزه پښتیخا کې بیا ډېرو انګلیسي ادبیات ولوستل او پښتو کې یې هم اغیز ولیدل شول. بره پښتیخا کې هم له انګلیسي، روسي او فرانسوي ژبو آثار وژباړل شول.

د بیلګې په توګه د غني اشعار به ولولو چې په عقلانیت پسې توغ پورته شوی، تصوف دی، خو د صوفیانو د زړه او وجدان فلسفه یې د هغوی د ځای ناستي په توګه ادب کې وکاروله او همدغه رومانوي شاعران دي چې ادب یې له افادیته لرې کړ او تخییُل، طبیعت سره مینه، احساس او ښکلا یې د ادب لپاره خوښه کړه. په دې توګه شلمه پېړۍ کې پښتنو ځوانانو هم دغه ادبیات ولوستل او د یو نوي مکتب په رڼا کې یې شاعري پیل کړه  عبدالرحمن پژواک، فضل الحق شیدا، سید رسول رسا، پوهاند سید بهاوالدین مجروح، پوهاند م. زیار، غنی خان، سلیمان لایق، استاد سعدالدین شپون، صدیق کاوون توفاني، نجیب منلی، لطیف بهاند، اسحق ننګیال،  اشرف مفتون، او یو شمیر نور شاعران په دې کتار کې وو، خو د رومانیت کره خصوصیات په ځنډ دود او ومنل شول، یعنې پښتو کې رومانیت شته، منل شوی، خو په ځنډ او احتیاط سره. که د دغه سټایل ګڼ استازي شته خو دا به سمه نه وي چې یوازې د رومانویت د نړیوال مکتب د ځانګړتیاو په رڼا کې وڅیړل شی( دا ځانګړتیاوې مو مخکې بیان کړې او رومانتیزم مو پوره تشریح کړ)، بلکې رمانیت هم تر یو بریده پښتون شو. پښتو نویو ادبیاتو کې د پښټو د نوي شعر او ادب کې خپل ټاکلي نوښتونه، ځانګړتیاوې، ښکلا، احساس اوعاطفه شته. نو ځکه وایو چې له رومانتیزم سره په ټکر کې نه دي.  د غني خان، مجروح، لیوال، ننګیال، لایق، مفتون او کاوون په اشعارو او د افغانپور، غوث خیبری، شپون، مهدی شاه مهدی او یوڅو نورو په نثر کې دغه راز نوښتونه شته.

د غني آثار د شرابو ستاینه، د ښکلیو په زلفو کې خوبونه او د پازیبونو په شرنګا ویښېدل او چې نشه یې کړي وي نو بیا خو کاذب ارفعیت ورته وايي، ځان له جنته هم ښکلي ځای کې احساسوي.  تصوف یې هم دغسې. غني خان داسې مهال ښي او چپ پیژني چې د هند په نیمه وچه کې انګریزي ژبه واکمنه وه او د هغو رومانتیکو شاعرانو شعرونه ویل یو فیشن جوړ شوی و چې مایې مخکې یادونه وکړه لایق بیا د عنعناتو زنځیرونه مات کړي دي، لیوال حماسې او اسطورې د رومانیت په روح کی ولیکلې، ځوان کاوون د خواریکښو ستاینه وکړه، ننګیال عواطف وتخنول، افغانپور لنډو کیسو کې د مبارزې ولولې او آزادی غوښتلو غږ اوچت کړی دی. ژواک او پرهیز هم د ټولنیز عدالت غږ وکړ او د طبیعت ننداره یې نثر کې راوښودله. بله دا چې ځوان کول د زده کړو لپاره بهر هېوادو ته ولاړ، بهرنۍ ژبې یې ولوستې، نو وتوانیدل چې د رومانټسیزم ادبي رویې په ژوندانه کې هم تجربه کړي.، یعنې داسې نه ده چې پښتو ادبي اثار رومانیت سره بیخي پخلا نه دي. په دې توګه د دغه مکتب په نړیوال کېدو سره پښتو ادیبانو او لیکوالو ورته ښه راغلاست ووایه، خو لږ په محافظه کاری سره. دوی دغه ادبیات ولوستل، ویې ژباړل او په دې باور چې دا نوي څه دي باید پښتو ادب کې هم دود شي، چې څو لسیزې وروسته یې پورته یاد شوي لیکوال او شاعران د استازي په توګه پېژنو.

مسعود: حیرانونکې خبرې ته راغلو؛ پورته زیاتره یاد شوي لیکوال له مسلکي پلوه د ادب د څانګې فارغین نه دي، خو ډېر ښکلي نښیرونه(آثار) یې لیکلي دي. اوس وروستۍ پوښتنه مو دا ده چې آیا ادبي نښیرونه (آثار) یواځې د ادب د څانګې مسلکی لیکوال رامنځته کوي، که د نورو څانګو قلموال هم ادبي نښیرونه (اثار) رامنځته کولای شي؟

دودیال: تصادفاً دا نه یواځې افغانستان کې، بلکې زیاترو نورو هېوادو کې هم ډېر غوره اثار هغو لیکوالو پنځ کړي چې یا د طب فارغ و یا  د حقوقو، یا سیاسی فعال و یا یې کومه بله تخصصي څانګه لوستې وه، خو تر ټولو ښه آثار یې را پاتې دي، په تېره بیا د رومانتیزم لارویان حتمي د ادب د پوهنځیو او پوهنتونو فارغ نه وو. ذوق، استعداد، چاپېریال، شخصی مطالعې او هنر او ادب سره مینې دوی نامتو لیکوالان کړل. نه یواځې ادب، بلکه ځینی نورو څانګو لکه تاریخ لیکلو او انځورګری کې هم دا ډول بیلګې شته، دا کوم عیب نه دی. دکتور اکرم عثمان، پژواک، ټکور، ستانه میر زهیر، کاظم خان شیدا، حمید ماشوخېل یو هم دادبیاتو فارغ نه وو، کاروان عالی تحصیلات نه لرل، خو استاد آصف صمیم، شپون او یو څو نور بیا د ادب د څانګې فارغان وو، زیار صاحب بیا د ادبیاتو استاد دی، د دې ټولو د هنریت، لیکوالي او شعر، رُمانیت، ښکلا ستاینې او ښکلا پنځونې قوت یو شانته و. ممکن وروسته له دې هم ډېر داسې استعدادونه وځلیږي، چې په رسمي ډول به یې ادبیات نه وي لوستي، خو د خپل استعداد، ذوق، څېړنې، پلټنې او مطالعی له امله به وتلي لیکوالان شي. آن دا چې زموږ موسیقي کې ځلاند، ص. ناشناس صادق فطرت، حبیب شریف، ظاهر هویدا او یو څو نور اماتوران وو، خو ډېرې خوندورې سندرې یې راډیو کې ثبت او ضبط دي. البته له تخلیقي ادب پرته، تحقیقي ادب او د ادبیاتو تاریخ لیکلو کې رسمي زده کړې او تخصص مُهم دی.

د رومانتیزم بحث یو په زړه پورې بحث دی، مننه کوم چې په دې هکله مو یو څو خبرې وکړې. زه هیله لرم چې د ادب د څانګې نوي مینه وال او ځوانان رومانتیزم او ورسره نور ادبی مکتبونه په غور مطالعه کړي. پښتو ادب او ورسره موسیقي، انځورګري، تذهیب او میناتور هم کار ته اړتیا لري. د هنر ډګر پراخ دی. رومانتیزم دې ټولو کې څرګند دی. همدا اوس استاد مرتضی پردیس او ښاغلی ارباب د انځورګري برخه کې ممتاز دي. د موسیقی برخه کې هم یو څو ځوانان لرو چې د هنریت په رموز پوه دي، اما ډرام، تمثیل، فلم او نندارلیک کې څوک نه تر سترګو کیږي. دغو برخو کې مو دکتور واحد نظری، ممنون مقصودی، کامران، مرتضی بایقرا او نور لرل چې وروستیو پېښو د دوی هنري کارونه خنډ سره مخ کړل، خدای دې نه کوي چې هېر یې کړو.

***

په ادبي مینه او مننه: انجنیر عبدالقادر مسعود

 

 خدای بخښلی  استاد گل پاجا الفت  هغه  لوی  او وتلی ادب پوه،  فرهنگپال، اندیال،  نامتو پوهیال، خوږ ژبی او نوښتگر  شاعر، نومیالی هیواد پال، دیني عالم، پوخ  او هڅاند لیکوال، سیاست پوه، علمي نقاد او تکړه څیړونکی، نامتو رسنوال او ژباړونکی،  پر ټولو گران  او ټولو ته منلی ملي شخصیت،  او د علم  او ادب  رښتینی او ستر خدمتگار وو، چې په خپلو  اغیزناکو او گټورو منظومو او منثورو نښیرونو(آثارو) یې د ادب،  شعر او شاعرۍ  نړۍ  تل  غوړیدلې، روښانه  او ځلانده ساتلې ده.

«استاد گل پاچا الفت» د میرسید پاچا زوی او د سید فقیر پاچا لمسی دی، چې پر (۱۲۸۸) لمریز کال یا (۱۹۱۰) زېږدیز کال کې د «لغمان» ولایت د «قرغیو په ولسوالۍ» کې د «عزيز خان کڅ د منصور» په کلي کې په یوې علمي، روحاني او  درنې کورنۍ کې نړۍ ته سترګې غړولې دي.

د استاد الفت صاحب له علمي او ادبي گټورو نښیرونو(اثارو) څخه څرگندیږي چې دی د لوی او پیاوړي استعداد، وړتیا او ذکاوت خاوند شخصیت و‌و. ده خپلې علمي  زده کړې په خصوصي توګه په غیرې رسمي مدرسو کې پای ته رسولې دي، او د مروجو او متداوله علومو لکه: فقهي اصول، صرف، نحو، معاني، بدیع، بیان، عروض، منطق، حکمت، ریاضي، علم کلام، تفسیر، حدیث، فلسفه او داسې نور علوم یې د لغمان، ننګرهار او کابل په دیني مدرسو کې له مخکښو او نامتو استادانو څخه زده کړي او لوستلي دي او خپل بنسټیز مالومات یې په دې اړوند بشپړ کړی وو. د الفت صاحب مورنۍ ژبه پښتو وه، خو دري-پارسي  ژبه  يې هم په ښه توګه زده کړې وه. ده په دري ژبه هم ډېر لیکنې او مقالې کښلې دي او  داسې پارسي  اشعار يې ويل، چې په لوړو پارسي اشعارو کې حساب کېږي. سربېره پردې الفت صاحب  په ديني مدارسو کې عربي ژبه تردې حده زده کړې وه، چې مضامين يې پرې ليکل او دغه ژبه يې هم ښه زده  وه.

استادالفت صاحب دیو مخکښ، نوښتګر، ادبي، فرهنګي، ملي او مبارز شخصیت په توګه د خپل ژوند په اوږدو کې ډېر اغېزناک، ګټور او ارزښتمن منظوم او منثور نښیرونه(اثار)کښلې دي. ده په خپلو منظومو او منثورو نښیرونو(آثارو) کې فلسفي ، علمي او منطقي استدلال، سپیڅلې هیلې او آرمانونه د زړه غږ او ملي احساسات د خپل هېواد، خلکو، ټولنې او ټولنیزو اړیکو او مناسباتو په تړاو داسې لوی او خیالي اندونه او افکارو انځور او بیان کړې دي، چې زموږ هر هېوادوال د خپلو زړونو او آرمانونو مقاصد، موخه او اهداف په کې موندلای شي. د الفت صاحب د نښیرونو (آثارو) ځلا او ښکلا د پښتو ادب په ډګر کې د تل لپاره روښانه، ځلانده نه هېرېدونکي او نه ورکیدونکي دي.

ارواښاد استاد گل پاچا الفت پر (۱۳۵۶) لمریزکال د لیندۍ د میاشتی پر (۲۸) نیټه  د زړه د حملې له امله د عزیز خان په کڅ کلي کې، چې د ژوند په آخرو وختونو کې هلته  اوسیدو په حق ورسیدو، او د دوی په پلرنۍ مړستون او هدیره کې په  خورا درنو مراسمو خاورو ته  وسپارل شو.

دا هم د استاد ګل پاچا الفت اغېزناکې، مهمې، ګټورې او غوره ویناوې او خبرې:

- یوازې مینه ده چې له پاچاهانو خدمتګاران جوړوي.

- زموږ ډېر غمونه د خوښۍ په ډالۍ کې پټ دي.

- خینې وایي، خوښ خلک هغه دي چې غم نه لري، خو داسې نه ده، له هر چا سره د خوښۍ په اندازه غم دی.                      

- د ژوند خوشحالي هغه ګرانبیه او قېمتي مرغلره ده، چې یوازې د موخې او هدف په لمن کې موندل کېږي.                              

- د خپل کار سره مینه لرل د بري ستر راز دی.

- دانسان اصلي شتمني او ثروت کار او استعداد دی همدا دوه شیان دي چې انسان لوړ مقام ته رسوي.                   

- هڅه د انسان د بري لوی راز دی، دا د انسان د هڅو پایلې دي، چې غرونه سوري شول، سپېرې دښتې زرغونې شوې، پر دریابونو لارې جوړې شوې، په هوا مزل پیل شو او له ځمکې پټ شیان رابرسېره شول.                               

- موږ تر هغه وخته قوي او غښتلي یوو تر کومه چې پر ځان باور لرو. کله چې باور له لاسه ورکړو د سیالۍ په میدان کې مو پښې لړزه کوي او لوېږو.

- زه لوی او کوچیني خلک په دې پېژنم چې لوی خلک په راتلونکي او کوچیني خلک په تېر فکر کوي.                     

- په پلار او نیکه پسې مه ځئ  په حقیقت او رښتینولۍ پسې لاړ شئ.

- ناوړه او بې ځایه ټاکنه د انسان برخلیک له سوتونزو سره مخ کوي.

- حق ویل لوی عبادت دی.

- له خطرونو سره د جنګ پایله ژوند دی.

- انسان چې څومره حقیقت خوښوي هومره یې نه وایي!

- له ښه فکر نه، ښه اراده او تکل، له ښې ارادې او تکل نه، ښه عمل پیدا کېږي.

- هیلې لرل او د راتلونکې ژوند په اړه فکر کول دلویو او بریالیو کسانو کار دی.

- د غم او خپګان یوه دنده او وظیفه دا ده چې د خوشالۍ ذایقه او خوند روزي.

- ځیني وخت خپګان او غمونه د خوشالۍ د راتلو زیری راکوي.

- زموږ ‌ډېر غمونه د خوښۍ په ډولۍ کې پټ دي.

- په خلکو حکومت کول ګران نه، بلکې په هغو کې د لایقو او پوهو کسانو پېژندل ګران کار دی.                                

- ډېرې خبرې کوونکو او ډېر فکر کوونکو ته د کار خلک نه شو ویلی، ځکه تر ډېره یې خبرې او فکر عملي جنبه نه لري.

- غوره ښځه هغه ده چې خپل لیاقت په سینګار کې نه په کار کې وښیي.

- ژوند تحول او تکامل دی.

- د کمزورې  عقیدې خاوندان د اوبو هغه ځګ ته ورته دي چې ژر له منځه ځي.

-  پرته له اخلاقو ژوند د ناروغ ژوند دی چې له ډیرې شتمنۍ سره یې هم ژوند تریخ وي.

- د انسان په وجود کې دوه شیه ډېر عزیز معلومېږي، چې یوه ته زړه او بل ته دماغ وايي. له دماغ نه علم او فلسفه پیداشوه او له زړه نه شعر او ادب.

- موږ هغه وخته قوي او غښتلي یو تر کومه چې پر ځان باور لرو. کله چې باور له لاسه ورکړو د سیالۍ په میدان کې مو پښې لړزه کوي او لوېږو.

- د نورو هېوادونو پوهان د خپل ژوند ښه کولو لپاره له خپلې پوهې او عقل نه کار اخلي خو زموږ پوهان په فکر او تصوراتو کې ډوب دي.

- د یو هېواد د مشرانو او رهبرانو یوازې دا دنده نه ده چې د خلکو د ژوند ښه کولو لپاره هڅه او کوښښ وکړي، بلکې مشران د خلکو په زړونو کې مینه، هیلې او اسرې را ژوندۍ کړي.

- هغه مشران او رهبران چې له پیسو سره مینه کوي هیڅکله له خپل ملت سره مینه نه شي کولای.                           

- موږ باید د عقل او فکر خاوندانو ته احترام و کړو ځکه هغه مشعل او رڼا چې موږ ته لوړې ژورې راښیي هغه ددوی په لاس کې دي.

- چیرې چې د حق وینا نه کیږي هلته ذوق مري فکرونه له منځه ځي او نیکمرغي تښتې ته مخه کوي.                     

- چېرې چې عدالت او عدل نه وي، هلته ژوند لوی عذاب دی.

- عادي او ناپوه کسان د نورو په خبرو اند و فکر پسې ځي، خو هوښیار او د لوړ اندو فکر خاوندان بیا په خپل وجدان او ضمیر پسې.

-  تاسو باید تل حسابي واوسئ؛ هر وخت او هر چېرې مو له خپل ځانه حساب وغواړئ.

- عادي او نا پوه کسان د نورو په خبرو او فکر پسې ځي هوښیار او د لوړ اندو فکر خاوندان بیا په خپل وجدان او ضمیر پسې ځي.

- پر خلکو حکومت کول ګران نه، بلکې په هغو کې د لایقو او پوهو کسانو پېژندل ګران کار دی.                                

- د انسان لویه دنده دا ده چې د خپل ژوند ساتنه، پالنه او روزنه وکړي.

 - ځینې کسان پوهه لري، انسانیت نه لري! ځینې بیا انسانیت لري خو پوهه نه لري. تر ټولو غوره کسان هغه دي چې دواړه لري.

- په یاد ولرئ ښکلی لباس، غوره وینا شهرت او مقام د انسانیت معیار نه شي کېدای!

- په یاد ولر‌ئ چې تیز باران سېلابونه او تندر له ځان سره لري.

- هر څه چې اخلې وایې خله، خو د خوار او غریب آزار مه اخله!

- چېرته چې جدیت وي هلته پرمختګ ډېر تر سترګو کېږي.

- یوه وویل: زه له خپلې ښځې دومره وېرېږم چې هر څه وايي هغه کوم. بل وویل: زه بې ویلو هم د هغې په خوښه کار کوم. درېیم غږ کړ: زه هیڅکله بې له څه ډالۍ کورته نه شم تللی. څلورم وویل: ما له ډاره بیخي ښځه نه ده کړې.

***

په درنښت او ادبي مینه: انجنیر عبدالقادر مسعود

 

احمدشاه بابا زموږ د هیواد هغه نامتو، باتوُر، هوډمن، پتمن او مدبر شخصیت وو، چې په توُره او میړانه یې د لوی او سرلوړي افغانستان تاریخ روښانه او ځلانده ساتلی وو.

دی نه یوازې زموږ د هیواد یو زړه ور واکمن، ننگیالی، حق پالونکی او مېړنی پاچا وو، خو د کلک هوډ او ملي ارادې یو ستر او پیاوړی تاریخي شخصیت هم وو.  

ده په توُره، تدبیر او میړانه کې نه یوازې کلک عزم او لوړ همت درلود، بلکې د خپل اوچت قلم او څپاند استعداد او وړتیا له لارې یې د ادب او فرهنگ ډگر هم تود ساتلی وو. دی فرهنگپال او فرهنگیال شخصیت وو او د پښتو ادب په غیږ کې یو خوږ ژبی، ولسي، با احساسه او ملي شاعر هم وو.

«خدای بخښلی احمد شاه بابا» د زمان خان زوی د دولت خان لمسی او د سرمست خان کړوسی و‌و په خټه ابدالي سدوزی وو. دی پر (۱۱۳۵) هجري کال کې چې له (۱۷۲۲) زېږدېز کال سره سمون خوري، په هرات کې زېږېدلی دی، مشر ورور يې ذوالفقار خان نومېده چې یو ځواکمن، غښتلی بادرکه او با احساسه انسان وو او د  خپل پلار له مړینې څخه وروسته د هرات د حاکم په توگه یې دنده لرله.

دا یو څرگند حقیقت دی، مور د ژوند ستره هستي او لویه شتمني ده، چې په خپلو وږمو، وړانگو او شغلو یې په ټولنه کې تورې او تپې تیارې روښانه او رڼا کړېدي. مور د خپل  کور د کړۍ رڼا یي ده، لکه شمع په اور کې سوزي، تر سحره بلېږي خو د خپل کور خوا و شا ته رڼايي راولي.

د احمدشاه بابا مور زرغونه نومیدله په خټه الکوزی وه. د ده مور هغه درنه، پتمنه، سپېڅلې او زړه سوانده میرمن وه، چې دخپلې پوهې، لوړ سوچ، اند او فکر په وسیله یې له کوچینوالي څخه د احمدشاه بابا روزنې او پالنې ته ځانگړې پاملرنه درلوده او هم یې وروسته کله چې احمدشاه بابا د هیواد د مشر او واکمن په توگه وټاکل شو، په ډېرو سلطنتي چارو کې یې هغه ته غوره مشورې ورکولئ او مرسته به یې ورسره کوله.

کله چې د احمدشاه بابا پلار زمان خان له نړۍ څخه سترگې پټې کړئ، دی یو کلنۍ ته لانه وو رسیدلی.

احمدشاه بابا له خپل مشر ورور ذوالفقار خان سره له هراته کندهار ته راغی هغه وخت دی اته یا نه کلن وو. شاه حسين هوتکي له دې وېرې چي ابداليان به د ذوالفقارخان په مشرۍ د ده د واکمنۍ لپاره گواښ جوړ کړي، دی یې د خپل ورور سره یو ځای په تنکۍ ځوانۍ کې ونيول او په بندي خانه کې یې بندیان کړل. د بندیتوب نېټه یې په کندهار کې له (۱۷۳۱ ) زېږدیز کاله تر (۱۷۳۸) زېږدیز کاله پورې وه. احمدشاه بابا کابو شپږ کاله د شاه حسین هوتک په بندیخانه کې وو او د ځوانۍ د ودې او پر مختگ مهمه دوره یې هلته تېره کړه. د لیکوالو او څېړونکو د څېړنې پر لاسوند دا هغه دوره ده چې  احمدشاه بابا د خپل ادبي او فرهنگي استعداد، لوړتیا او پوهې له لارې تصوف او ادب ته پاملرنه کړیده.

نادر افشار پر( ۱۷۳۸) زېږدیز کال کې کندهار ونـﯦـوُ او احمدخان  یې له خپل ورور ذوالفقار خان سره یو ځای له زندانه خلاص او مازندران ته تبعید کړل. پر دغه مهال احمد خان شپاړس یا اوه لس کلن ځوان وو. ذوالفقار خان هلته مسموم او ووژل شو او احمد خان په مازنداران کې پاتې شو.

احمد خان (۲۰) کلن ځوان و‌و، چې د نادر افشار دربار ته ورسېد او نادر افشار هغه په خپل لښکر او پوځ کې د افسر په توگه وټاکه. دی هغه تکړه، فعال او با استعداده  نظامي افسر وُ ، چې د خپلې ځانگړې نظامي پوهې او زړه ورتیا په وسیله نادر افشار د ابدالي او اربکي پوځ مشري ور وسپارله، او وروسته يې د خپلو ساتندويانو د مشر په توګه وگماره.

احمد خان د نادر افشار هغه ځوان، میړنی، غښتلی او پیاوړی نظامي افسر وو، چې د هند په فتوحاتو کې له نادر سره ملگری او په دې برخه کې یې اغیزمنه دنده درلوده. دی هغه مدبر او هوډمن شخصیت وو،  چې د خپل ځانگړي استعداد او وړتیا له لارې یې د ادارې، جگړې او سیاست په برخه کې گټور ازماېښت ترلاسه کړي وو، او د سیاسي او ټولنیز ژوند د بېلابېلو ستونزو، کړاوونو، پېښو او حوادثو  پر مهال یې ترخې او خوږې خاطرې درلودې او له دغو حالاتو او خاطراتو نه يې ډیر څه زده کړي وو. د نادر افشار په دربار کې یې د بېلابېلو خلکو سره لیدنې شوې وئ او د پوځیانو په منځ کې د یو وتلي، پیاوړي او زړه سوانده  نظامي افسر په توگه د دوی په زړونو کې خپل ځانگړی ځای، پوړۍ او مقام درلود. ده د خپل پتمنو او درنو ولسونو سره ژوره مینه درلوده او پر خلکو ډیر گران وو  او وگړو ورته د زړه له کومې درنښت او درناوی کاوه. کله چې نادر افشار د ایران په خبوشان کې د خپلو ساتونکو له خوا ووژل شو، په دې مهال کې احمدخان ابدالي (۲۵) کلن تنکۍ ځوان وو، د خپلو عسکرو او د افغان ځواکونو د سرانو په مرسته  د نورو لښکریانو  له زور زیاتي او تېري څخه د نادر افشار کورنۍ او اولادونه یې له بې سترۍ او زیان او ضرر څخه وژغورل او وساتل، او دولتي خزانې او وسلې یې خوندي وساتلې.

د نادر افشار ميرمنې د احمدخان ابدالي د غیرتي او غوره چوپړ او خدمتونو په بدل کې ده ته د «کوه نور الماس او نور جواهرات»  ډالۍ کړل.

پدې مهال کې نور محمد خان علیزي د احمدخان سره يو ځای د خپلو عسکرو سره گډ د قندهار په لور وخوځيدل او هلته يې د ابداليو، ازبکو، تاجکو، بلوڅو، غلجيو او هزاره گانو د مشرانو او خانانو په گډون پر(۱۱۶۰ هجري ) کال د رجب مـﯦـاشت، چې د (۱۷۴۷) زېږدیز کال د اکتوبر له مـﯦـاشتې سره سمون خوري د (شير سرخ بابا په زیارت) کې جرگه جوړه کړه، او له مشرانو څخه یې وغوښتل چې د خپلواک افغانستان لپاره مشر وټاکي  او د ولس په مشوره، مرسته او خوښه په هیواد کې یو ملي واک ټینگ شي. جرگې نه ورځې دوام وکړ. خو پدې و نه توانيدل چې څوک د ملي مشر په توگه وټاکي ځکه هر خان او هر مشر غوښتل چې هغه د دې هيواد د لارښود ځای ونيسي، يوازې په جرگه کې ځوان احمد خان څه نه ويل او د پادشاهۍ خوبونه يې نه ليدل. پر نهمه ورځ د زياتو بحثونو څخه وروسته جرگې پرېکړه وکړه. «پير صابر شاه کابلي» چې یو روحاني او صوفي مشربه دروېش او بې پرې سړی وو د پرېکړې کوونکي په توگه وټاکي. هغه وو، چې نوموړي په دغه جرگه کې د احمدخان په تړاو د پام وړ خبرې او د ده ښېگڼې یې بیان کړې او د دوی له منځه پاڅېده له نږدې کروندې نه یې د غنمو وږي وشکول او د احمدشاه بابا په دستار کې یې ور وټومبل. لاسونه یې پورته کړل دعا یې وکړه او ویې ویل چې «احمدشاه» زموږ پاچا دی، سره له دې چې ځوان دی خو د تدبیر او مېړانې له مخې بابا دی. په جرگې کې ټولو ناستو کسانو د احمدشاه ټاکنه، په یوه خوله ومنله او احمد خان احمدشاه شو، بابا شو او د افغانستان پاچا شو. جرگه، گډونوالو په خپلو مبارکیو لا پرتمینه کړله.

کله چې احمد شاه بابا د پاجا په توگه انتخاب شو او د هيواد د مشرتابه مسئووليت یې تر لاسه کړ، دی په هیواد کې دننه په ټولو حالاتو او وضعیت ډیر ښه پوهیده او د گاونډي هیوادونو د نظامي او سیاسي  اکربکر ورته ډېر ښه څرگند وو.  همدا وجه وه چې ده ته د یو خپلواک دولت جوړولو شرایط مساعد وو. ده د خپل دولت د ټینگښت لپاره دوې مهمې مسلې ته ژوره پاملرنه وکړه:  له ټولو هیوادوالو څخه یې لومړنۍ پوښتنه دا وه چې قبيلوي اختلافات پرېږدي او د افغانستان د ځمکنۍ بشپړتيا د سياسي او ملي وحدت د ټینگښت لپاره سره يو موټي شي، د قباېلو مشرانو له خوا د احمد شاه بابا دغه غوښتنه ومنل شوه، همدا وجه وه چې د دوی د ملي يووالي، اتحاد او اتفاق په وسیله احمدشاه بابا له سترو بریاوُ او بریالیتوبونو سره مخامخ شو.  دویمه مسله د یو غښتلي او ځواکمن ملي پوځ جوړول وو. دې کار ته یې هم ژوره پاملرنه وکړه او یو غښتلی او منظم پوځ یې جوړ کړ. په هیواد کې د ننه یې د یو ټینگ سیاسي وحدت پر بنسټ یو غښتلې اداره جوړه او سولیز ژوند او امنیت یې ټینگ کړ نو بیایې په لښکر کښیو او فتوحاتو لاس پورې کړ. په دې کې شک نه شته چې د دغو پورتنیو خبرو پر بنسټ د یو متحد او خپلواک هیواد جوړول یو کلک، ټینگ او پولادي عزم، روښانه سوچ، اند او فکر او بشپړ تدبیر ته اړتیا وه، چې له نیکه مرغه دا ټولې ښېگڼې د احمدشاه بابا په وجود کې یو ځای شوي وو. احمدشاه بابا هغه دروند، د ټینگ هوډ او ملي ارادې شخصیت وو، چې د ولس په خوی و بوی، دود او دستور ښه پوهیده او دا هم ورته معلومه وه چې د ولس مشران د هیوادوالو په لارښوونه کې مهم اغیز لري. همدا وجه وه چې ده یوه مشورتي شورا جوړه کړه چې د ولس نامتو مشران د دې شورا غړي وو، او په ټولو مهمو سیاسي، نظامي او دولتي چارو کې  له دغو مشرانو سره یې سلا او مشوره کوله.

احمدشاه بابا هغه غښتلې او مدبر پاچا وو، چې په توُره او مېړانه یې پولې ساتلې او په ډېر حساس تاریخي اکربکر کې دی وتوانیدو چې یو ځواکمن او متحد حکومت جوړ کړي،  سیاسي او جغرافیوي پولې يې ورته وټاکلې او د افغانستان نوم يې پرې کېښود.

«استاد حبیب الله رفیع » زموږ د هیواد نامتو لیکوال او څېړونکي په خپله یوه لیکنه کې د احمدشاه بابا د فتوحاتو په تړاو داسې کښلي دي:

 (( ... د هیواد په ختيځ کې یې د هند نیمه وچه لاندې کړه او د ډيلي پر تخت کښیناست، ایران ته پر توغ او نغاړه ولاړ او د هغه هیواد ډېرې برخې یې لاندې کړې، د ماوراءالنهر زیاتې سیمې یې ونیولې او له هغو ټولو یرغلگرو نه یې غچ واخیست چې تر ده وړاندې دوې دوې نیمې پېړۍ یې افغانستان ترمنځ ویشلی او د هیواد خلک یې ځورولي وژلي  او د ازادۍ په جرم په خپلو پاکو وینو لنبولي وو...))

احمدشاه بابا په آسیا کې د مسلمانانو لپاره یوازینی ستر زعیم بلل کېده، له ده پرته له بل چا څخه د هندوانو د خطرونو د تمبولو هیله نه کېده دا د تاریخ هغه غم لړلې شیبې وې چې د هند مسلمانان د هندوانو له لاسه په خپلو وینو کې رغړیدل او ټولو د امید سترگې احمدشاه بابا ته راکږې وئ.

لنډه دا چې احمدشاه بابا هغه باتوُر، غښتلی، ځواکمن او پیاوړی ملي اتل وو، چې په خپله واکمنۍ کې یې (لس) پوځي سفرونه کړې دي او هيڅکله هم د جگړې د ډگر څخه ندی تښتيدلی چې ډيره مشهوره جگړه يې د پاني پټ جگړه ده.

په رښتیا سره چې احمدشا بابا د ننگ و غیرت په ډگر کې یو توریالی او زړه ور او د توُرې او عمل غښتلی او نامتو اتل وو. دی د ټینگ عزم، لوړ همت، سرښندنې، عدالت او انصاف، د هیواد پالنې او د یوالي او ملي وحدت سیمبول وو. اسلامي مقدساتو ته یې درناوی کاوه او همداسې د ډیرو عالي صفاتو او خصایلو خاوند شخصیت وو. دی نه یوازی په هیواد کې د ننه بلکې په  نوره  نړۍ کې هم  شهرت  لري.

د احمدشاه بابا د څو اړخیز شخصیت په تړاو په هیواد کې د ننه او بهر یو شمېر تاريخ ليکوونکو، پوهانو، څيړونکو او محقيقنو ګڼ شمېر کتابونه لیکلې دي ، چی هر يو يې پر خپل ځای ځانگری ارزښت لري. 

د هندوستان پېژندل شوي لیکوال او تاريخ ليکوونکي «داکتر گنداسنگ»  په خپل یوه لیکنه کې داسې  کښلي دي :

 ((... د ډېرو زيار گاللو په نتيجه کې د احمدشاه ابدالي تاريخ دومره د تاريخ د مينه والو پام ور اړولی چې د حقيقت په پلوشو کې د احمدشاه د شخصيت ټول بُعدونه، افغانيت، پتمني، زړه ورتيا، توره، علم، عدالت او . . . نور په سمه توگه ليدلای شي...))

او همداسې زموږ د هیواد نامتو او پیاوړی لیکوال او څېړونکي «ارواښاد غلام محمد غبار» په خپل یو تاریخي اثر (افغانستان در مسیر تاریخ) کې داسې لیکي:

(( .... احمدشاه  را  بواسط خدمات و اخلاق و تقوای شخصی او پدر میخواندند وغازی خطاب میکردند. زیرا احمدشاه تنها پادشاهی بود که در افغانستان تاج بر سر نمینهاد، دستار میبست و چپن و موزه میپوشید و در عوض تخت بر زمین مفروش می نشست. او مستقیما با مردم در تماس میشد، با تواضع و پیشاني گشاده سخن میزد، در حل و فصل قضایا انصاف را مدنظر میگرفت، و در عین حال از قوانینی که خود گذاشته بود، جدا پيروی مینمود. احمدشاه در طول سلطنت خود به عیاشی و تجمل نپرداخت و حریص نبود. او در هیچ جنگی از مقابل دشمن فرار نکرده بود،  و در برابر اهالي، کشور متواضع و ملایم بود. مثله (قطع اعضای انسانی) را در مجازات، و خشوع و خمیدن را در تشریفات، تحریم نمود. او خانواده و اقارب خود را از مداخله و اشتراک در امور دولت دور نگهداشت ... )).

د پورتنیو لیکوالو او څېړونکو د لیکنو پر لاسوند په رښتیا سره چې احمدشاه بابا څو اړخیزه شخصیت درلود. دی  یو نامتو، پیاوړی، ملي او غښتلی اتل، پاک او سپیڅلی انسان، دروند، مهربان، متدین  او رښتینی مسلمان، مینه ناک،  زړه سواندی، با وقاره، د لوی زغم او سپیڅلي احساس خاوند، بی کبره او خوا خوږی انسان وو. دی د تقوا او پرهیزگاری دروند شخصیت، د سړې سینې او لویې حوصلې خاوند وو.  ده د خپل هیواد او هیواد والو سره، د انسان او انساني کرامت سره سپیڅلې او ژوره مینه درلوده.

 احمدشاه بابا  نه  یوازې  په  توُره  او  میړانه  کې  یو کلک  عزم  او لوړ همت  درلود، بلکې د شعر او شاعرۍ بازار یې هم تود ساتلی وو.

 احمدشاه بابا زموږ د هیواد په غوړیدلي تاریخ کې او د ادب او فرهنگ په ډگر کې د توُرې او قلم  د خاوند په توگه پېژندل شوی او ستایل شوی دی.

ده نه یوازی د خپل  تورې عزت او حیثیت او د قلم  فضیلت  په  ډیر ځوانمردي، بهادري او میړانې تر پایه  پورې وساته خو د نورو لیکوالو، ادیبانو او شاعرانو علمي، ادبي او فرهنگي ډگر یې هم تود ځلانده او  ښېرازه  ساتلی وو.

د احمدشاه بابا  په اشعارو کې د تصوفي او اخلاقي  اړخ  څخه  را نیولی  تر عشقي، حماسي، ملي، ټولنیز، او د هیواد او هیواد والو سره د ژورې مینې  تر کچه پوری  د شعر په ساده او روانه ژبه ډیر ښکلي او په زړه پورې انځورونه نغښتې دي. د بېلگې په توگه د ده له دیوان څخه چې (۲۵۰۰) بیتونه لري.

 د بېلګې په توګه د احمدشاه بابا د شعرونو دا بیتونه گورو:

په اشنا به خبر نشم          څو خبر نه شم له ځاته

که د خپلې خودۍ تیر شم          خود به زه شمه مراته

معرفت به مې روزي شي          که فاني شم و فنا ته

دا د یار مینه خوږه ده          چې پریکړې سر د زیاته

***

او یا وايي:

زما په مخ که دا څه تېرېږي          بحر د زړه مې په مخ بهېږي

اوښکې له سترگو  مې په مخ روانی دي          که د زړه وینې دي چې  راچلېږي

***

او یا وايي:

علم گوره څرگنده لوی دریاب دی          بیا هم دی را بهېدلی په څو باب دی

دا د علم دریاب هر چېرې محیط دی          علم زده کړه چې د عمل لوړ جناب دی

***

او یا وايي:

شیرین عمر چې تیریږي دریغه دریغه          د اوبو په څېر بهیږي دریغه دریغه

ولې زړه په خبرنه دی له رفتنه          چې داهسې ژر تیریږي دریغه دریغه

ولې هسې سوې بې غمه زما دله          عمر باد غوندې چلیږي دریغه دریغه

دا یاران لکه گلونه د بهار دي           د خزان په تاو رژیږي دریغه دریغه

احمدشاه به څه هوس کا وخت د غم دی          د بېلتون نوبت رغیږي درېغه درېغه

***

او یا وايي:

ستا دعشق له وینو ډک سوه ځیگرونه          ستا په لاره کې بایلي زلمي سرونه

تاته راسمه زړگی زما فارغ سي         بې له تامې اندیښنې د زړه مارونه

که هرڅو مې د دنیا ملکونه ډیر سي         زما به هېر نه سي دا ستا ښکلي باغونه

د ډیلۍ تخت هېرومه چې رایاد کړم          زما د ښکلې پښتونخوا د غرو سرونه

***

او یا وايي:

پر ننگ مړ خو څه مړ نه دی          د بې ننــگه ژونـد جفــا ده

لاس بـه وانـه خلم لـه ننگه          که پر ننگ پاتــه دنيـا ده

***

او یا وایي:

چې برکړی مې خدای لاس په رقیبانو           ترو به زه د هند په لور په تماشه ځم

چې د هند د ملکو فتحه مې روزي سوه          نور ایران لره په توغ په نغاره ځم

پر راکړي داد دې خدای نه سي پښېمانه           ترنگین مې ایران لاندې شاهانه ځم

***

او یا وایي:

چې را یادې تورې زلفې سپین رخسار د خپل جانان سي          بې له یاره مې په مخ باندې د دوو سترگو باران سي

په لمبه باندې د عشق یې چې وینم زړه بریان سي          چې رایاد د یار لبان کړم باندې پروت یې سور پېزوان سي

زه بلبل غوندې د فکر په خوب دارنگه یم تللی          چې رخسار به د یار کله د لاله په دود خندان سي

زړه مې تږی د دیدن دی و دیدن ته آرزومند دی          که مې تږی زړه سېراب ستا په کوهي د زنخدان سي

دواړه لاس به له هوسه زه خپل سره کړم په نکریزو         که یو ځلې مې په لاس کښې ستا خوشبوی زلفې ریحان سي

دغه اور به په دوو سترگو زه قبول کړم که پرې سوزم          کشکې داغ مې دواړه شونډې په اور ستا د سره لبان سي

زه (احمد) به له دې هسې پټو گواهو چېرته تښتم          چې را باندې یې دوه وروځې څلور خاله گواهان سي.

***

او یا وايي:

د زړه فریاد مې له جدایۍ         اور مې ورک نه سي د اشنایۍ

چې پر وطن وي زړه څه قرار وي          یم بې طاقته په پردېسۍ

***

همداسې نور بیتونه...

احمدشاه بابا هغه نومیالی پاچا او بریالی فاتح وو، چې د علم، ادب شعر او شاعرۍ سره یې ژوره مینه او لېوالتیا درلوده او د خپل تورې او قلم له لارې یې د علماوو، ادیبانو او فرهنگیانو بانډارونه او مجلسونه تل تازه او ښېرازه ساتلي وو. ده په پښتو، دري-پارسي او عربي ژبو اشعار ویلي او آثار یې لیکلي دي. د ده دا درې اثره د زمانې له حوادثو او پېښو څخه خوندي پاتې شوې دي. نښیرونه (آثار) یې دا دي:

- د احمدشاه بابا د پښتو ژبې د اشعارو بشپړ دیوان.

 - علم گنج – دا نښیر (اثر) اته بابه لري. د دې کتاب د شرح یوه قلمي نسخه د کابل د اطلاعاتو او کلتور وزارت په خطي کتابتون کې شته.

 - د احمدشاه بابا عربي اشعار ـ او همداسې نور...

 د احمدشاه بابا د علمي او ادبي نښیرونو (آثارو) ارزونه او پلټنه ځانته جلا بحث او څېړنه غواړي.  په دې برخه کې د پورتنیو خبرو پر لاسوند بسنه کوم.

کله چې احمد شاه بابا له سفره کندهار ته  راغی، د ناروغۍ له امله پر (۱۷۷۳) زېږدیز کال کې  د درملنې لپاره مشهد ته ولاړو خو کله چې بېرته راستون شو، نو ډېر ضعيف شوی وو، په يوه مهمه جرگه کې یې د دولتي مشرانو په گډون «شهزاده تيمور» خپل وليعهد وټاکه. د جرگې غړو هم د احمد شاه بابا له لید سره همغږي وښوده. د څو ورځو په تېریدو سره د احمد شاه بابا ناروغي او درد زیات شو او د (توبې) د غره په لور چې هلته تازه، سړه او پاکه هوا وه  ولاړو. احمد شاه بابا د توبې په غره کې د جمعې په شپه د رجب د مياشتې په شلمه په (۵۰) کلنۍ کې په حق ورسېدو. د خرقې مبارکې تر څنگ په خورا درنو مراسمو خاورو ته وسپارل شو.  

اروا یې ښاده او ویاړلی یاد یې تلپاتې غواړم.

په ډير درنښت او مینه:  انجنیر عبدالقادرمسعود

***

 


په ١٩٥٥ م کال کې مې مور مړه شوه، نوي کلنه وه، وصيت يې کړی و چې جنازه به مې خپل پلرني وطن، ايټاليا ته وړئ!
مور مې په روم کې خاورو ته وسپارله. منی و، د ايټاليې هوا تر لندنه توده لګېده، فکر مې وکړ، توده هوا مې هډوکو ته ښه وه. څو ورځې په ايټاليې کې پاتې شوم، يوه ورځ مې امان الله خان په ذهن کې را وګرځېد، پوهېدم چې په روم کې اوسي، خو دقيق ادرس يې نه و رامالوم.
د افغانستان سفارت ته ورغلم، بانې يې کولې، نه پوهېږم چې ولې يې له پخواني پاچا سره زما ليدل نه خوښېدل. په سخته مې قانع کړل، ادرس يې راته وليکه.
کاغذ ته مې وکتل، پخوانی پاچا د ښار په تر ټولو غريبه برخه کې اوسېده.
يو سهار مې ټکسي ته لاس ورکړ، شل دقيقې وروسته د يوه پارک پر غاړه کښته شوم.
يوې ځوانې نجلۍ ته مې کاغذ ونيو، شمال لور ته يې ګوته ونيوله، مجبور وم، بايد په پارک کې تېر شوای وای.
پر ژېړ چمن ژېړې پاڼې پرتې وې. څو ماشومانو فوټبال کاوه، زاړه کسان پر اوږدو څوکيو لمر ته ناست ول. مخکې لاړم، سرې او ژېړې پاڼې مې د بوټو تر تليو لاندې کېدلې…يو ځای ودرېدم، بېرته مې شاته وکتل، يو څوک پر اوږده څوکۍ ناست و، اخبار يې وايه.
نږدې ورغلم، دا غټې سترګې شناخته راته واېسېدې. مخامخ ورته کېناستم. حساب مې وکړ، دوه شپېته کاله! نه وم غلط، امان الله خان به په دوه شپېته کلنۍ کې خامخا همداسې څېره درلوده. ور نيږدې شوم، پر سړي مې سيوری ورغی، شپو خولۍ يې له څوکۍ ور پورته کړه، کېناستم، په انګليسي مې وويل:
_هوا ښکلې ده!
غټې کڅوړنې سترګې يې را واړولې، موسک شو، لنډ ځواب يې راکړ!
_ډېره!
بېرته يې اخبار سترګو ته ونيو.
ور ومې کتل، د زاړه، خو پاک بالاپوښ ګروې ( تڼۍ ) يې تر غاړې پورې تړلې وې، له ليرې يې د مخ ګونځې دومره ژورې نه ښکارېدې.
ټپ شو، توپ پر اخبار او بيا د سړي پر اوږه ولګېد، يو ماشوم راغی، بخښنه يې وغوښته، سړي توپ ور واخيست، د ماشوم پر سر يې لاس تېر کړ، توپ يې ورته ونيو. ماشوم موسک شو، مننه يې وکړه.
سړي بېرته اخبار ته وکتل.
په انګليسي مې وويل:
_په ماشومتوب کې دې کومه لوبه خوښېدله؟!
سړي را وکتل، ويې خندل:
_د آس سورلۍ.
بېرته يې سر وځړېد.
يوه شېبه ناست و، بيا ورو ولاړ شو. ګام يې واخيست، په پښتو مې وويل:
_مېلمه يواځې پرېږدې!
نېغ يې راته وکتل، سترګې يې وځلېدې، په خوند يې وويل:
_افغان يې؟!
راغی، تر لاس يې کش کړم، ودرېدم، تر ډېرو يې په غېږ کې نيولی وم. نه يې پرېښودم.
ومې ويل:
_نه! پرنګی!
ويې ويل:
_ټوکې مه کوه! پرنګيان او داسې صافه پښتو! ډېر سره ليرې دي.
ومې ويل:
_ډېوېډ جونز يم، په ١٩١٩ کال کې ارګ ته درغلی وم، درې کسه وو، د چانسلر لېک مو درووړ، په کابل کې مو د خپلو څو نمايندګانو پاتې کېدا غوښته.
د سړي لاسونه مړه شول. تر څنګ مې کېناست، سر يې څو ځله يوې، بلې خواته وخوځاوه، يودم يې وخندل:
_اه! پرنګيانو! دلته هم نه يم درنه خلاص!
ومې ويل:
_خو اوس مې تقاعد اخيستی، له سياست سره کار نه لرم، ايټاليا ته مې د خپلې مور جنازه راوړه، ته مې په ذهن کې را وګرځېدې، ليدو ته دې راغلم.
امان الله خان ودرېد، تر لاس يې ونيولم، په موسکا کې يې وويل:
_راځه! کورته ځو، بيا ونه وايې چې يوه افغان بوډا په پردي وطن کې خپله مېلمه پالنه هېره کړې وه.
تر پارک ووتو، تنګه کوڅه راغله، امان الله خان په يوه زاړه کور کې اوسېده. پورته وختو، وړه کوټه وه، پر زړه، رنګ خوړل شوې غالۍ يو کټ، کوچينی مېز، دوې څوکۍ…ښکارېدلې. کېناستم، شاوخوا مې وکتل، وړه المارۍ له کتابونو ډکه وه، پورته د لرګي په چوکاټ کې کليمه نيول شوې وه، کټ ته نږدې، په تاقچه کې د جاينماز پر سر کوچينی قرآن شريف ايښی و.
امان الله خان د باندې ووت. زاړه وره چولې درلودې، غږ يې راته، يو چا ته يې وويل:
_څه مو پاخه دي؟!
ښځينه غږ راغی!
_لوبيا!
امان الله خان وويل:
_مېلمه لرم، قابلي پلو پوخ کړئ!
ښځينه غږ وويل:
_غوښه نه شته!
_يو څوک پسې ولېږئ!
دروازه خلاصه شوه، امان الله خان بېرته راغی، ويې ويل:
_کړکۍ ته کېنه، کوټه سړه ده.
څوکۍ مې وکښوله، د لمر وړانګې مې اوږو ته سيخې شوې. امان الله خان پر کټ کېناست، ويې خندل:
_اوس مې نو سم زړه ته ولوېده چې ډېوېډ جونز يې، فکر کوم چې يو ځل مو بيا هم سره ليدلي و.
ومې خندل:
_هو، زه او سفير دې په نيمه شپه کې در وغوښتو، ويل دې چې انګرېزان د افغانستان په شمال کې مداخله کوي، خلک يې مسلح کړي دي، سفير ته دې د هغه له خوا امضا کړی سند ورکړ، ورته ودې ويل چې په دوه اوياوو ساعتونو کې به له افغانستانه وځې. يوه اوونۍ وروسته دې زموږ انګرېز جاسوس اعدام کړ.
امان الله خان سړه ساه وايسته:
_اې پرنګيانو، حق مو و، وطن مو را غرق کړ.
ومې خندل:
_ته هم ګرم وې، ډېر تېز تلې.
راته ويې وکتل، څه يې ونه ويل:
_د کوټې دروازه وټکېده، امان الله خان ولاړ شو، بېرته له پتنوس سره راغی. دوه ګيلاسه يې له شنو چايو ډک کړل.
کړکۍ ته ودرېد، ويې ويل:
_هاغه ماشومان وينې؟!
ودرېدم. لاندې پاک، سوتره او صحتمند ماشومان روان ول، خندل يې، په ملاوو پسې يې د مکتب بکسې تړلې وې.
امان الله خان وويل:
_دا ماشومان پچې نه جارو کوي، په دوو اوزو پسې هم ټوله ورځ نه دي روان، لوږه نه پېژني، مکتب ته ځي، خاندي، تفريح لري، تلويزيون ته ګوري، غم نه ويني، د ټوپک ټک يې نه دی اورېدلی، روغ دي، له ژونده خوند اخلي….
غلی شو، ويې ويل:
_د هاغه دوکان تر مخ ناست بوډا زموږ ګاونډی دی، پنځه څلوېښت کاله يې په يوه فابريکه کې کار وکړ، اوس کرار ناست دی، د تقاعد پيسې ورته راځي…نه زوی ته احتياج دی، نه لمسو ته، تر مرګه به په ګېډه موړ او پر تن پټ وي.
هاغه بله ځوانه ښځه ډاکټره ده، اته ساعته کار کوي، خو څوارلس ساعته هوسا ژوند لري، کونډه ده، خو دومره پيسې پيدا کولای شي چې د خپلو اولادونو، درس، روغتيا، خوراک، تفريح… ته ورسېږي.
دا د روم تر ټولو غريبه سيمه ده، خو کورونه يې څلرويشت ساعته برق، ګاز او اوبه لري…کوڅې يې پخې دې، مکتب او روغتون نږدې دی، په دې ټوله غريبه سيمه کې به يو سوالګر هم ونه وينې.
غلی شو، بېرته پر خپل ځای کېناست، پياله يې ور پورته کړه، ويې ويل:
_سم وايې! زه تېز تلم، ځکه وخت کم و، ما وېل چې په خپل ژوند کې يو پرمختللی افغانستان ووينم. داسې وطن چې اوسېدونکې يې د دې خلکو په څېر ارام ژوند ولري، لوږه ونه پېژني، تعليم وکړي، د ځان او نورو په حقوقو پوه شي، ښه او بد ور مالوم وي، په کورونو کې د مورچو د جوړولو پر ځای، د کتابونو ځای جوړ کړي…نور يې په يوه او بل نوم غلط نه کړي ….
غلی شو، له پيالې يې سور وکړ، سوړ اسويلی يې وايست:
_ايټالياوان له دوهمې نړيوالی جګړې را ووتل، ټوله ايټاليا خاورې شوه، خو خلک يې پوه او تعليم يافته ول، په لسو کلونو کې يې بېرته ايټاليا، ايټاليا کړه، اوس موټرې او طيارې جوړوي، خو زما خلک بې سواده ول، ماغزه به مې ورسره وخوړل، په عادي خبره کې به يې قناعت نه کاوه.
غلی شو، يودم يې ترخه وخندل:
_يو وخت څو سپين ږيرې راغلل، دوی په کابل کې روان رېل ليدلی و، غوسه يې نه کنټرولېده، ويل يې چې ښار ته دې د اوسپنې ښامار راوستی، خوراک يې اور دی، شيطان يې چلوي.
ورسره ووتم، په رېل کې مې کېنول، دوره مې ورکړه، پوه مې کړل چې ريل د مساپرو او تجارتي اجناسو د انتقال له پاره تر ټولو ارزانه او ګټوره لاره ده…ورته ومې ويل چې دا رېل له اوسپني او لرګيو جوړ دی، د ډبرو په سکرو کار کوي، بنيادم يې چلوي…هر څه يې په خپلو سترګو وليدل، خو کله چې رېل ودرېد، بېرته يې هماغه پخوانی خبره را واخيسته، تور شيطان او د اوسپنې ښامار يې نه غوښت.
راډيو يې نه منله، ويل يې چې په مينځ کې يې واړه واړه شيطانان ناست دي…خلک له دينه باسي…تليفون کوپر ورته ښکارېده، ويل يې چې له دينه اوښتی يې، له شيطان سره غږېږې.
دې خلکو ان په پخه خښته او پوخ دېوال کې هم شيطان ليد…پوهېږې چې ولې؟! علت يې بېسوادي وه.
ما بايد دا ستونزه حل کړې وای، مکتبونه مې جوړ کړل، غوښتل مې چې دا خلک له تيارې را وباسم، په هرڅه يې پوه کړم…خو دوی مکتبونه هم نه غوښتل، د کوپر ځالې يې بللې….
ومې ويل:
_نو فکر نه کوې چې په داسې يوه ساده او بې سواده ټولنه کې ترکيې ته د نجونو لېږل ښه نه و؟!
امان الله خان پياله ور ډکه کړه، سړه ساه يې وايسته:
_په ټول وطن کې ښځينه ډاکټره نه وه، ښځې به په ډېرو عادي ناروغيو مړې کېدلې، فکر مې وکړ، په ټولو اسلامي هېوادونو کې ترکيه ښه راته وايسېده، تر عربو مخکې وه، ما بايد په خپل وطن کې ښځينه ډاکټرانې درلودای، سلامت پوهنتون، استادان، لابراتوارونه، کتابخانې… خو مې غريب افغانستان ته نه شوای راوړلی، چاره نه وه، نجوني او هلکان مې ترکيې ته ولېږل…د شرعې خلاف کار مې نه ګاڼه، ترکيه اسلامي هېواد دی، د نجونو ليليه، خوراک، څښاک، هر څه بېل ول.
ومې ويل:
_د چادري په اړه څه وايې؟! تا په کابل کې چادري منع کړه!
امان الله خان سر وخوځاوه:
_زه ديني عالم نه يم، خو اسلامي نړۍ مې ليدلې ده، مطالعه لرم، ما په يوه اسلامي هېواد کې هم دا ډول شنې رنګه چادريانې ونه ليدلې…زموږ د خلکو لوی مشکل دا دی چې دين او رواجونه يې سره ګډ کړي دي…
زه به د بند، فابريکې، برق، سړک، پل، پلچک، مکتب، پوهنتون… د جوړېدو په باره کې ورته غږېدم، ګټې به مې يې بيانولې، د دې شيانو په جوړولو کې به مې د خلکو همکاري غوښته….خو دوی به په هر څه کې ښځې را ګډولې…پوخ سړک او په موټر کې هوسا تګ ته يې پام نه و، ويل به يې چې نه، بيا به له روان موټره زموږ کورونه او د کورونو په مينځ کې زموږ ښځې ښکارېږې.
د مکتب او پوهنتون په ګټو به مې خوله ستړی شوه، خو په په اخير کې به يې راته وويل چې نجوني مو کوپر او فحشی ته مه باسه….
د روغتون فايدې به مې ور يادې کړې، ويل به يې چې ته عياشي غواړې، تورسرې به مو څنګه له کوره د باندې وځي؟!
خوارځواکه ماشومانو او ښځوته مې د تقويې دواوې ور ولېږلي، خو خلکو اور ور واچاوه، ويل يې چې پاچا د اسلامي امت د ډېرېدو مخالف دی، دا دوا زموږ ښځي را وچوي، اولاد نه شي پيدا کولای.
ما به د وطن د پرمختګ خبرې ورته کولې، خو دوی به خامخا پل، پلچک، دېوال، پوخ لښتی…د ښځو له نوم سره تاړه…وی، په دې کې خو زموږ ښځې راځي، خلک به يې مخ وويني، بې بندوباره به شي….دوی هر څه ته بد بينه ول، هر پرمختګ يې خامخا د ښځو د مخونو له لوڅوالي او عياشي سره تاړه
امان اله خان اوږدې خبرې وکړې، سترګې يې لندې وې ........
 یو وخت یې کور ته افغانان ورغلي وو غازي دیو کس بوټ بوی کړی وو ویل یې د وطن د خاورې بوي به حتمن ورسره وي.


در نبشته‌ی معروضات عاجزانه‌ی لودین دیدیم که او برای تأسیس حزب استقلال و تجدد تأکیدی فراوان داشت و شاه نیز نظر او را پذیرفته، دستور تأسیس این حزب را به‌عنوان نخستین حزب مدرن سیاسی و علنی كشور صادر نمود، هیأتی را نیز برای تدوین مرامنامه‌ی آن موظف ساخت، در ماه سنبله‌ی سال ١٣٠٧ ش با نشر این سند در روزنامه‌ی امان افغان، موجودیت حزب استقلال و تجدد رسماً اعلام گردید.

این مرامنامه‌ی مختصر را كه گویا به‌صورت تعجیلی تدوین یافته است؛ به‌عنوان سند مهمی از عهد امانی در تاریخ مبارزات سیاسی در كشور می‌توان یاد کرد[۱].


[↑] مرامنامۀ اساسیۀ فرقۀ استقلال و تجدد

١- فرقه‌ی استقلال و تجدد که، موافق قانون جمعیت‌ها تشکیل شده، یک جمعیت ملی و سیاسی است که مرکز آن در کابل می‌باشد.

٢- فرقه‌ی استقلال و تجدد که ملت افغان را به‌موقع ترقی و رفاه ارتقأ می‌دهد؛ امکان هر قسم استبداد را مسدود می‌سازد و با کمال قوه‌ی قلبیه و غایه‌ی سیاسیه قبول و اعلان می‌نماید که حفاظت استقلال مملکت حالاً و اتیاً (درآینده) از هرگونه تهلکه و تعرضات وظیفه‌ی عالیه‌ی ملیه و وطنیه‌ی هر فرد فرقه‌ی استقلال واجد است.

٣- فرقه، خرافاتی را که به‌اساس دین اسلام مطابقت ندارد، و در اثر اعتیادات جز و اعتقاد گرفته شده، از سیاست و اختلاطات متنوع سیاست تخلیص نموده، قوانین سیاسی، اجتماعی، اقتصادی ملت را تشکیل و احتیاجات عمومیه را به‌اساسی که به‌مدنیت عصر حاضر و علوم و فنون تجربه شده، اطمینان بخش تطبیق بشود، تأمین می‌نماید.

۴- فرقه تمام فعالیت و همت خود را برای آسایش و رفاهیت عامه و حاکمیت ملی افغان وقف می‌نماید و از نگاه قانون، مساوات مطلق را برای تمام افراد ملت قبول می‌کند، امتیازات هیچ عایله، هیچ صنف، هیچ جمعیت و هیچ فرد را نمی‌شناسد. دفع احجاف و مظالم، انسداد حق تلفی، رجحان لیاقت و اهلیت را وظیفه‌ی وجدانیه‌ی وطنیه‌ی خود می‌شمارد.

۵- فرقه رابطه‌ی قوی وحدت قلبیه، حسیه و فکریه را در هموطنان خود تزریق و تخلیق نموده، در تمام شعبات این اساس را در موقع اعتبار و مرعیت می‌آورد. تطبیق حاکمیت قوانین موضوعه را بالای هر فرد مملکت مفکوره‌ی قطعیه‌ی خود می‌شمارد.

٦- فرقه کوشش می‌کند که توجه‌ی عامه‌ی ملت را در سایه‌ی مساعی جدیانه‌ی خویش در راه ترقی و رفاه ملت طوری جلب نماید که ملت طبعاً فرقه را برغیر فرقه به‌موقع انتخاب وکلای شورای ملی ترجیح بدهد.

٧- تشکیل فرقه از مرکز آغاز و به‌سایر نقاط مهمه‌ی مملکت؛ حتی قریه‌ها و محله‌ها وسعت می‌یابد.

٨- اشخاصی که وارد فرقه‌ی استقلال و تجدد می‌شوند، سالانه مبلعی جزوی به خزانه‌ی فرقه جهت مصارف اداری اجتماعات ومراکز فرقه می‌پردازند.

٩- رئیس عمومی فرقه‌ی استقلال و تجدد و بانی فرقه‌ی مذکور اعلی‌حضرت غازی امان‌الله خان می‌باشد.

١٠- نظامنامه‌ی تشکیلات و وظایف و سایر امور مربوطه به فرقه و اجراآت مرام آن بعد از ملاحظه و صحه‌ی جمعیت مرکزی فرقه طبع و نشر می‌شود.

١١- این اساسات عمومی ابداً تبدیل شده نمی‌تواند.[٢]

ولي الله ملکزی 

لوړ ماسپښین دی او په کاسو کاسو باران وریږي. چا پلاستیکي بالاپوشونه اغوستي او ځینو برګې او تورې چترۍ په سرونو نیولې دي؛ خو بیا هم ښه ګڼه ګوڼه ده او خلک بې خاره قدم وهي. د مرمرې د سمندرګي له اروپايي ساحل څخه د آسیایي څنډې د دنګو ودانیو رنګارنګ ګروپونه تت تت ځلیږي او د سیګل ښایستوکې مرغۍ د مالګینو اوبو خاموشه څپې څاري. د اوو غونډیو په څوکو او لمنو کې پروت د ۱۶ ملیونه نفوسو په درلودلو سره، استانبول د اروپا لومړنې او د نړۍ پنځلسم لوی ښار دی. ۵,۷۱۲ کیلو متره مربع مساحت لري او د ترکیې د ټول نفوس ۱۹سلنه خلک همدلته اوسیږي. استانبول ۵۸ پوهنتونونه لري چې ۱۴ یې دولتي‌ او پاتې یې خصوصي او وقف دي. په دې ښار کې۳۶۷۰ جوماتونه، ۱۵۸ کلیسا ګانې او د یهودانو لپاره ۱۷ سنیګاګ (کنیسې) آبادې دي.

د دې ښار بنسټ له میلاد څخه اوه پيړۍ وړاندې د یونانیانو له خوا کيښودل شوی او بیا د کوروش کبیر د تاړاک په مهال سم دم کنډواله شویدی. په ۳۳۵ میلادی کال کې د بیزنطیني امپراتورۍ (ختیز روم) ستر ټولواک، قسطنطین د خپلې واکمنۍ پلازمینه اعلان کړ او د قسطنطینه نوم یې ورباندې کیښود چې د را روانو لسو پیړیو لپاره د رومیانو د راج او باج ټاټوبې وو. نوموړي د ایټالیا د واټیکان په مقابل کې، د ارتودکسو لپاره د آیا صوفیا مشهوره کلیسا جوړه کړه او چې ومړ نو په څنګ کې یې خښ کړل شو. کله چې سلطان محمد الفاتح په ۱۴۵۳م کې بیزنطيني واکمني تس نس کړه او د قسطنطنیې ښار یې ورڅخه ونیولو؛ نو د إسلام بول نوم یې ورله غوره کړ، بیا د هغه وارثانو ورباندې آستانه او وروسته د استانبول کیښود او دغه کلیسا یې په جامع جومات بدله کړه.

د عثماني سلطنت له راپرزیدو یو کال وروسته، یعنې په ۱۹۲۳م کال کې د مصطفی کمال اتاترک له خوا د ترکیې پلازمینه له استانبول څخه د انقرې ولایت ته ولیږدول شوه، ولې د دې ښار اقتصادي او کلتوري لمن د هرې ورځې په تیریدو سره لا زیاته پراخه او د سیاحت او توریزم په یو ستر مرکز باندې بدل شو. د همدې ډیسمبر په یولسم تاریخ، د کلتور او سیاحت وزرات وویل: سږ کال ۵۳ ملیونه سیالانیانو له ترکیې څخه لیدنه کړې، ۴۶ ملیارده ډالر یې مصرف کړی او د دې شمیرې نیم په نیمه تورستان استنبول ته راغلي دي. استانبول د ترکیې د ۸۱ ولایتونو څخه یو ولایت دی او ۳۹ ولسوالۍ لري. د دې ښار د نفوسو ۶۵ سلنه په اروپايي برخې کې او پاتې ۳۵ سلنه یې په آسیايي خوا کې اوسیږي چې دریو پلونو او د اوبو لاندې یو تونل سره نښلولي دي. د استانبول اوسنې ښاروال د جمهوریت پالو د ګوند مخکښ غړی، اکرم امام اُغلو دی.

د استانبول نوی نړیوال هوايي ډګر (IST) چې مساحت یې ۷۶ ملیون متر مربع ته رسي د نړۍ په کچه دوهم لوی میدان دی. په ۲۰۱۸م کې یې د لومړۍ برخې پرانیسته وشوه؛ د ۹۰ ملیونه مسافرو ظرفیت لري او په ۲۰۲۸م کې به یې څلورمه برخه کار هم بشپړ شي چې هرکال به د ۲۰۰ ملیونه مسافرو د تګ راتګ جوګه شي. دغه مهال به هره ورځ، ۳۵۰۰ الوتکې ۳۵۰ ډګرونو ته الوتنې کوي. د دې ډګر ټول لګښت ۲۶ ملیارده یورو ته رسیږي چې د ترکیې ترڅنګ بهرني پانګوال هم په کې غټه ونډه لري. همدا اوس څه باندې یولک تنه مسلکي او خدماتي پرسونل په کار بوخت دی او د ۴۰ زرو موټرو د درولو / پارکنګ وړتیا لري.

له بله پلوه،‌ ترکۍ ډرامې اوس له امریکا او جنوبي کوریا وروسته، په نړۍ کې دریم مقام لري چې مرکز یې همدا استانبول دی او هرکال په منځني ډول ۱۵۰ ټلویزیوني ډرامې جوړیږي. دلته جوړه شوې د ارطغرل ډرامه په ۲۵ ژبو ژباړل شوې او په ۷۱ هیوادونو کې څه باندې درې ملیارده خلکو کتلې ده. په استانبول کې د افغانستان ځینې پخواني جهادي مشران، د جمهوریت د مهال لوړ رتبه شخصیتونه او په اختلاس ککړ او تورن وکیلان د ځینو سیاسي محدودیتونو سره همدلته ژوند کوي. کله چې ما د آتاکوئ په سیمې کې د درویشانو د ذکر، رقص او هوکې د شنو لوګو په بنډار کې له یو ترکي ځوان څخه پوښتنه وکړه چې اروپايي ټولنه له ترکیې سره ولې ناغیړي کوي او د یوځای کیدو اجازه نه ورکوي؟ نو هغه پرته له ځنډه وویل: (افندم! ختیزه اروپا تر پرون پوری کمونسته، مفلسه او د وارسا د نظامي تړون برخه وه، خو ناټو نن پولینډ، چکوسلواکیا او مجارستان په غیږ کې نیولې او مونږ ته انې بانې کوي، زموږ ګناه دا ده چې موږ مسلمانان یو او هغوئ مسیحیان!).

د مصطفی کمال آتاتورک لخوا د شپږو پیړیوعثماني خلافت د ړنګولو وروسته، د معاصرې ترکیې له نیمې زیاته واکمني د پوځي جنرالانو او یا د هغوئ د وزر لاندې واکمنانو سره وه چې له سیاست سره د مذهب ګډول، غټ جرم وو. خو رجب طیب اردوګان چې په تنکۍ ځوانې کی یی د استانبول د بسونو او اورګاډو په سټیشنونو کې چای او سموسې خرڅولې، په ۱۹۹۴م کال کې د استانبول ښاروال وټاکل شو. د سیاسي اسلام پلویان یې خلیفه بولي، لویدیزه نړۍ یې دیکتاتور او کورني مخالفین ورته د سلطان لقب کاروي. مګر کوټلې خبره دا ده چې اردوګان له اتاتورک وروسته د ترکیې یوغښتلی او کریزماټیک سیاست وال دی. هغه وکولای شول ترکیه له ژور اقتصادي ناورین څخه راوباسي او د نړیوال مالي ګراف په شپاړلسم کتار کې یې ودروي. لس کاله وړاندی د ترکیې بهرني صادارات په کال کې ۲۳ ملیارده وو؛ مګر نن یی د صادراتو کچه له ۱۵۳ ملیاردو ډالرو څخه لوړه ده او د ملي پیداوار کچه یې یو ټریلیون او سل ملیاردو ډالرو ته رسي.

د استانبول مجلل قصرونه، نروچکې منارې، موزیمونه، تاریخي کلا ګانې، خانقاوې، میکدې، د نڅاګانو حجرې او ډول ډول خواړه د بیزنطیني او عثماني امپراتوریو د عروج او زوال د شاهکارونو سمبولونه دي. د قسطنطین کبیر د سترګو په یوې اشارې به له انساني ککریو څلي جوړیدل او د سليمان قانوني دربار به د کوه قاف له ښاپیرو مالامال او د شمالي افریقا غلامان او اینزې به لاس په نامه ولاړې وې. ښايي له همدې امله فرانسوی امپراتور، ناپلیون بوناپارت ډیر ملامت نه وي چې کله د تور سمندرګي او مرمرې د ساحل په غاړه یې اوتر اوتر یوه خوا بله خوا وکتل او بیا یې د خاطرو په خپل دفتر کې ولیکل: (که زه د ټولې نړۍ امپراتور وای، نو استانبول به حتما زما پلازمینه وه).

—-----------------------------------------------

یادونه: په مننې سره، ما په دې لنډې څیړنې کې د Reuters له آژانس، د Daily Sabah له ورځپاڼې، د الجزیرې ټلویزیون، Google او Wikipedia څخه استفاده کړیده. که لوستونکي وخت او علاقه لري، کولاې شي د ملکزي نورې لیکنې او څیړنې د هغه په فیسبوک او یوټیوب چینل کې ولولي او وګوري.

ادرس یې دا دی: Wali Malakzay

 

 

You don't have a pdf plugin, but you can download the pdf file.

ډ. روستارتره کی

دوکتور م . عثمان روستار تره کیپه فرانکفورت کې د ډیورند د کرښې د قضیې په اړه دغونډې په مناسبت

سریزه
 د موافقه لیک د حقوقي اړخ لنډ تاریخ :
د نړۍ د نقشې پر مخ د افغانستان د اوسنیو پولو د تثبیت څخه نږدې یوه پیړۍ تیریږي . د افغانستان د پولو په ټاکنه کې روسانو او انگریزانو د خپلی استعماری غرضونو د تحقق په خاطر په کافي اندازه لاس درلود.
که د ډیورند کرښه [ 1893 م کال ] د افغانستان د نورو پولو سره پرتله کړو دغه تریخ واقعیت په داګه څرګندیږي چه د کرښې په غزولو کې هیڅ ډول بشری ، جغرافیایی او حقوقي ملاحظات په نظر کې ندي نیول شوی.
په هره اندازه چه د ډیورند د موافقتنامی د لاسلیک د نیټې څخه لرې کیږو په همهغه معیار، د افغانستان د خپلواکۍ سیاسي او دیپلوماتیکه بڼه غښتلې کیږی او ورسره افغاني واکمنان د ډیورند د کرښې په وړاندې د احتجاج او اعتراض پیاوړتیا او سیاسي ظرفیت تر لاسه کوی:
په افغانستان کې د ډیورند د موافقه لیک د مطرح کیدو څخه 114 کاله تیریږی. پدغه موده کې 18 حکومتونو په کابل کې قدرت قبضه کړی دی.
د هغی جملی نه 4 لمړنیو حکومتونو د ګواښ او فشار لاندی د ډیورند کرښه منلې او 14 نورو حکومتونو د هغې په وړاندې په رسمی یا غیر رسمی توګه اعتراض او احتجاج ښودلی دی. ان تر دی چه د ډیورند قضیه د افغانستان په بهرنی سیاست کې ستر ځای موندلی دی .
د نړیوالو حقوقي تعاملاتو پر خلاف، انگریزانو د افغانستان خپلواکي، د افغاني لوری له خوا د ډیورند کرښې د منلو سره وتړله.
د کابل په موافقه لیک په 2 ماده کی چه په 1921 م کال کې د برتانوی هند او اماني حکومتونو تر منځ لاسلیک شو، راغلی دی :
« دواړو خواوو د هند او افغان پلو په هغه شان چه د راولپندۍ د 1919 م کال د اگست په 8 نیټه د موافقه لیک په 5 ماده کې څرګند شوی وو، مني .»
په قبایلی سیمو کې څو پیښې د دی لامل وګرځیدې چه په هند کې د انگریزی حکومت د نسکوریدو څخه وروسته او د پاکستان د جوړیدو څخه مخکی د لمړی وزیر شاه محمود خان حکومت د ډیورند موافقه لیک په یوه اړخیزه توګه باطل اعلان کړ . دغه پیښې پدې ډول وې :
ـ په پښتونخوآ کې د انګریزانو پر ضد د خان عبدالغفار خان په مشری آزادی غوښتونکی تحرکات .
ـ په « بنو » کې د یوې لویه جرګی جوړیدل چه په هغې کې د پښتونخوآ د یو مستقل دولت د جوړیدو په اړوند بند و بست وشو.
ـ په کابل حکومت باندی د قومونو د جرګی د استازو فشار چه پخوا په شان کابل ته راتلل .
شاه محمود خان د خپل حکومت دریځ په 1947 م کال د جولای په 31مه د برتانیې د بهرنیو چارو وزیر ته وړاندی کړ. دغه دریځ د حقوقو د موازینو سره کاملآ سمون درلود . پدی معنی چه « هر دولت د خپلو ګتو د تشخیص او ملاتړ قاضی ګنل کیږی. یو دولت کولای شی پخپل مسنولیت په یوه اړخیزه توګه بل لوري ته د یو یادداشت په استولو کې هغه تړون ملغا اعلان کړي چه ورڅخه تاوانی کیږی.» [1]
په 1947 م کال د پاکستان د رامنځته کیدو نه وروسته په هغه موافقه لیک کې چه د علی جناح [د پاکستان ولسمشر] او د افغانستان د استازی نجیب الله« توروایانا» تر منځ په کراچۍ کې لاسلیک شو ، د آزادو قبایلو سیمه له صوبه سرحد او بلوچستان څخه جلا وپیژندل شوه. د علی جناح د مړینې څخه وروسته، خواجه نظام الدین د پاکستان نوی ولسمشر د مخکینۍ موافقی څخه سرغړونه وکړه.
پرته د افغانی حکومتونونه د 7 دورې شورا هم د جولای په 1949 م کال د ډیورند د کرښی په ضد دریځ ونیو.
په هر حال! وروسته ددغه لنډ تاریخي پس منظر نه حقوقي بحث ته ننوزو. مخکې له دې نه باید دغه واقعیت په نظر کې ونیسو چې افغانستان هیڅ وخت د انګریز مستعمره( colonie )  هیواد نه وو بلکه تحت الحمایه هېوادprotectorat  ګنل کیده: [ 1 ]

موږ د دیورند موافقه لیک حقوقی باور هغه وخت په ګوته کولی شو، چه له یوی خوآ د نړیوالو تړونونو د تصویب عمومی پروسیجر[طرزالعمل] ته نظر واچوو ، او له بلی خوا د نړیوالو تړونونو د اعتبار حقوقی ارژښتونه له نظره و نه غورځوو. دواړه موږ ته د ډیورند د موافقه لیک د حقوقی ارزونې وسیله په لاس راکوي.
لمړی ـ د یوه بهرنی تړون د تصویب او نافذیدو پروسیجر پدی ډول دی : [2]
1 ـ تړون باید د دواړو هیوادونو د ذیصلاحو استازو له خواه لاسلیک شی . دغه صلاحیت د اساسی قانون له خواه متعاقدینو ته ورکول کیږي. نړیوال حقوق پوهان پدی باور دي چه په بین المللی حقوقی نظام کې د اساسی قوانینو ضوابط په کافي اندازه نفوذ لري. آن تر دې چه د یو هیواد د اساسي قانون د حکمونو ، نه مراعات د تړون د باطل کیدو لامل ګرځی .
اوس راځو دیته چه د موافقه لیک په اړه دغه شرط په ځای شویدی که نه ؟
الف ـ د ډیورند تړون د برتانوی هند د باندنیو د چارو د وزیر [ ډیورند ] او د افغانستان امیر [عبدالرحمن] تر منځ لاسلیک شو.
امیر مطلقه پادشاه وو او اصلآ د اساسي قانون سره آشنا نه وو. بنآ نوموړی د کوم اساسي قانون د حکمونو له مخی د افغانستان د خلکو استازیتوب او د تړون د لاسلیک کیدو صلاحیت نه در لود .
ب ـ دغه مطلقیت د افغانستان به د ننه کی مطرح وو. د هیواد بهرنی سیاست د انگریزانو له خوآ تر کنترول لاندی وو. له همدی کبله د دیورند د موافقه لیک په پروسیجر کی د امیر حقوقی او سیاسی باور د انگلستان د هند مستعمره د یو وزیر یعنی ډیورند سره په یوه کچه کې واقع و .
2 ـ نړیوال تړون باید د خلکو د استازو له خوآ په پارلمان کې تصویب شی .
داسی اسناد په لاس کې نلرو چه موافقه لیک د انگلستان د عوام مجلس له خوآ تصویب شوی وی.اماپه افغانستان کې هغه وخت پارلمان موجود نه وو . بر خلاف د موافقه لیک د نیټې نه مخکې لږ تر لږه د یوې نیمې پیړۍ په موده کې لویه جرګه موجوده وه. د تحت الحمایه افغانستان امیر جرئت ونکړ چه پدی موضوع باندی د لویې جرګې د استازو له مخالفت او مقابلی سره مخ شی .
بنآ د ډیورند د موافقه لیک د لاسلیک په ترڅ کې د یو عادی منل شوی تړون د دوهم پروسیجر څخه سرغړونه شوی ده.
3 ـ تړون باید د هیواد د عالی ترین مرجع یعنی د دولت د رئیس له خوآ ښکلی شی . دا یوازنی شرط دی چه په ځای شوی وو.
4 ـ تړون باید په رسمی جریده کې خپور او اعلام شی . دغه تجویز د تړون د انفاذ معنی ورکوي. په هغه وخت کې افغانستان دولتی منظم نظام نه درلود . بنآ دغه عملیه تر سره نه نشوه : عامه ولس د موافقتنامی د محتویاتو څخه بې خبره پاتې شو . وروسته مورخین پدی برخه کې چه آیا امیر، انگلیسې، دری متنونه او ورسره مل نقشه ټول لاسلیک کړي دي که نه، اتفاق نظر نلري. ځینی یې داسی نظر لري چه ګوندې امیر د موافقه لیک د دری متن سره مل نقشه باندی لاسلیک ندی کړی او د موافقه لیک په متن کی د دواړو هیوادونو تر منځ د پولی کلمې هم ندی ذکر شوی.
بنآ د ډیورند د موافقتنامی په لاسلیک کیدو سره د یو عادي تړون د تصویب د شکلیاتو څلورم شرط هم ندی په ځای شوی .
5 ـ موافقه لیک باید په اتفاق سره ، د دولتی اړخونو له خواّ په نړیوالو سازمانونو چه وروسته جوړ شول لکه جامعه ملل یا ملګري ملتونو د تړونونو په آرشیف کې ثبت شوی وای.دغه عملیه هم تر سره نشوه.
بناً د ډیورند موافقه لیک د 5 شکلیاتو او شرطونوڅخه چه یو نړیوال باوری تړون ورباندی بنا دی، یوازې یو فرعي شرط په ځای کړی او څلور بنسټیزو شکلیات یې له نظر څخه غورځولی دي.
د یونړیوال تړون اعتبار یوازې د حقوقی شکلیاتو رعایت سره تړلی ندی. نور شرطونه هم ورسره مل دی، چه په لاندې ډول ورته اشاره کیږي:
دوهم ـ د نړیوالو تړونونو د حقوقی باور بنسټيز اصول :
یو تړون د نورو حقوقی تولیداتو په څیر هغه وخت دوامداره حقوقی اغیزمنتوب درلودلای شي چه د اعتبار وړ وي.
1 ـ د تړون لاسلیک کوونکی باید اهلیت ولري یعنی د نړیوالو حقوقو لوبغاړي لکه دولتونه یا نړیوال موسسات وي.
2 ـ د تړون موضوع باید مشروع وی . مثلاً د ذروی وسلې صادرات، د یو تړون موضوع کیدای نشی.
۳ ـ متعاقدین باید آزاده اراده ولری. آزاده اراده د متعاقدین بی غل او غش رضااو نیت څرګندوی.
همدا اوس د مخکنینیو توضیحاتو په رڼا کی، د ډیورند موافقه لیک حقوقی اعتبار، تر څیړنې لاندی نیسو 1 ـ د تړون د لاسلیک کوونکی اهلیت: د ویانا د 1969 م کال د 6 مادی د کانوانسیون له مخې په نړیوالو حقوقو کې یوازی یو خپلواک دولت او یوه بین المللی موسسه د بین المللی حقونو د متصدی یا فاعل په توګه د نړیوال تړون د لاسلیک کولو اهلیت لری.
د بین المللی حقوقو ټول پوهان هم پدی نظر دی چه : « کله چه یو هیواد تحت الحمایه [پروتکتورات] وی، یوازی حامی دولت [پروتکتور] دبین المللی تړون د انعقاد حق او صلاحیت لری». [۳]
پدغه اړه باندې تاریخي مثالونه زیات دی. موږ د یو مثال په یادولو اکتفا کوو: کمبودیا په 1941 م کال کی د فرانسی تحت الحمایه وو. په همدغه کال کې فرانسې د حامی [پروتکتور] دولت په توګه د تایلند سره د کمبودیا د پولو د تعیین په مقصد یو تړون لاسلیک کړ.

د امیر عبدالرحمن په وخت کی افغانستان تحت الحمایه هیواد وو. د هیواد بهرنی امنیت او باندنی سیاست اداره،د انگریزانو په لاس کې وه. یوازی انگریزان د بین المللی تړون د انعقاد اهلیت او صلاحیت درلود. افغاني تحت الحمایه دولت دنړیوال تړون د انعقاد څخه بی برخې وو.
دغه واقعیت چه انگریزان او تزاری روس په 1873،1877او 1895 م کلو د افغانستان د شمالی پولو په تعیین کې رول درلودل[2]، دا ثابتوی چه هیواد په خپل بهرنی سیاست کې د انگریزانو تر استعماری تحکم لاندی او یو تحت الحمایه دولت وو. بناً د یو بین المللی تړون دلاسلیک کیدو حق نه درلود.
2 ـ د تړون مشروعیت : د ویانا 1969م کال کانوانسیون په خپل53 ماده کې لیکي :« هغه تړون باطل شمیرل کیږی چه د انعقاد په وخت کې د بین المللی حقوقو د عمومی موازینو سره په تضاد کې واقع وي.
دغه موازین په مجموعی توګه د نړیوالې ټولنې له خوا منل شوی او تر هغه وخته پوری اعتبار لری چه نوی حقوقی اصول د هغو ځای ونیسی .
د ډیورند د موافقه لیک موضوع د پولو تثبیت وو. بناً پدې اړه د تړون مشروعیت تر سوال لاندی نه راځی.
3 ـ د متعاقدین آزاده اراده : هغه لاملونه چه د متعاقدین په آزاده اراده باندی اغیز اچوی او د یو تړون د بطلان سبب ګرځی او د کورنیو حقوقو څخه بهرنیو حقوقو ته لار موندلی، پدی ډول دی: اشتباه [ غلطی ] ، غبن او خشونت.
نوموړی سببونه هر یو کولای شي چه د متقاعدین بشپړ رضانیت او خپلواکه اراده تر سوال لاندې راوړي او نهایتاً د تړون د بطلان لامل وګرځی .
د بطلان دری ګونه سببونه نه موږ یوازی په غبن او خشونت باندی چه زیاتره د ډیورند د کرښې په اړه مطرح کیږي رڼا اچوو :
الف . غبن په مختلفو ډولونو باندی مطرح کیدای شی. بډې او رشوت د هغی جملې څخه ګنل کیږی. د بډو ورکولو موخه د بدو ورکونکی په ګته د هغو خبرو اترو اړول دی چه د تړون د لاسلیک په بهیر کې کیږي.
د ویانا د 1969م کال کانوانسیون پخپل 50 ماده کې بدو د متعاقدین د آزادې ارادې د سلبولو لامل وباله چه په کلکه د تړون اصولیت تر سوال لاندی راوستی شی .
د دیورند په موافقه لیک کی د مستر ډیورند له خوآ افغانی لورې ته په بربنده توګه د مستمری تر نامه لاندی د بډو ورکولو اشاره شوې ده. موافقه لیک پخپله 7 ماده کې لیکی : « د هند دولت د هند په وړاندې د امیر حسن نیت ته هرکلی وایی او نوموړی ته اجازه ورکوي چه د خپلو اړتیاوو وسلی د هند د خاوری له لاری تر لاسه کړې » . 7 ماده زیاتوی : « بر سیره پر دی د دې په خاطر چه امیر د دی معاملې پر سر باندې خپله دوستانه دریځ څرګند کړ د هند دولت د امیر مستمری د 12 لک روپیی نه 18 لکوته زیات کړ.»
ب ـ اجبار او تشدد : که د یو دولت د استازی په وړاندې وی یا پخپله د دولت په سر باندی په قطعی ډول سره د یو تړون د اصولیت ریښی له بیخه باسی او باطلوي یې.
د ویانا کانوانسیون پخپل 51 ماده کې وایی: « یو تړون چه د یو دولت په استازی باندی د ګواښ او فشار په وسیله وتړل شی، هیڅ یوه حقوقی اغیز درلودلای نشی او بالکل باطل دی.» [۴]
په بین المللی حقوقو کې د پخوا زمانې راهیسی د یو دولت په سر باندې نظامی، سیاسي یا اقتصادي فشار، د یو تړون د انعقاد په مقصد، د تړون د بطلان د یو لامل په توګه پیژندل شوی او په لاتینې اصطلاح « لاکس لاتا »افاده شویدی.
د ویانا کانوانسیون پخپل 52 ماده کې نوموړی حقوقی حالت داسی مسجل کوي : « هغه تړون چه د ګواښ یا زور د استعمال پر بنسټ باندې تصویب شي او د هغو نړیوالو حقوقو د ضوابطو سره چه د ملګرو ملتونو په منشور کې منعکس شویدی، مخالفت ولری،باطل اعلانیږی. »
د تاریخ په اوږدو کې هغو تړونونه چه د زر او زور له لارې تصویب او ورپسی باطل اعلام شوي دي زیات لیدل کیږی. موږ دلته څو مواردو ته اشاره کوو:
ـ په 1905م کال کی جاپان « سیول» اشغال او کوریایی استازی دیته اړ کړ چه یو تحت الحمایگی تړون ته غاړه کیږدی. تړون سره له دی چه 40 کال تر اجرآ لاندی وو په 1945م کال کې وروسته د جاپان د ماتې څخه باطل اعلام شو. [۵]
ـ په 1939م کال د مارچ په 15 د چکسلواکیا ولسمشر « ها شا » او د هغه د باندنیو چارو وزیر، د هتلری آلمان تر فشار لاندی دیته اړ شو چه د یو تحت الحمایه تړون په چوکات کې، « بوهم » او «موراوی » آلمان ته وسپاري.
د آلمان د ماتی نه وروسته ، تحت الحمایگی تړون ملغا او نوموړی ایالتونه بیرته چکوسلواکیا ته وتړل شول.
د نورنبرګ نظامی محکمه په 1946 کال د اکتوبر په 1 نیټه کې د یو حکم په بنسټ باندې د نوموړي تړون د بطلان سره خپل موافقت څرګند کړ.
ـ په 1941م کال کې کمبودیا د فرانسی تحت الحمایه وو. په فرانسه باندی د جاپان له خوآ نظامی فشار، نوموړی هیواد دیته اړ کړ چه له تایلند سره د پولو د تثبیت په اړه یو تړون لاسلیک کړ . تړون د کمبودیا ځمکنی بشپړتیا سخت تاوانی کړی وو. د جاپان د ماتی نه وروسته فرانسې اعلام وکړ چه تړون د نظامی ګواښ تر فشار لاندی تړل شوی وو او د تحت الحمایگی نظام سره یو ځای ملغا اعلانیږی.
امیر عبدالرحمن د ډیورند د موافقه لیک د لاسلیک کولو په وخت کې د سختو نظامی یرغلیزو ګواښونو سره مخ وو: د برتانوی هند حکومت په بیړه د اورګاډي کرښه د چمن نه کندهار او د پښاور نه خیبر خواته غزول او په کوټه کې په عسکری مانور لاس پوری کړی وو.
که موږ د یو تړون د بطلان نورو فکتورونوته په پام کې هم ونه ساتو پر امیر باندی د افغانستان د نظامی اشغال فشار کفایت کوي چه د ډیورند د موافقه لیک مشروعیت تر سوال لاندی راوړي او ورباندی د بطلان خط وکاږی.
 

دریم ـ د یو تړون د نسبیتRelativité  اصل
د لاتین په حقوقی دود کې د یو تړون نسبیت په لاندی ډول څرګند شوی دی :
»Pacta tertis nec nocentnec prosunt »  یعنی  یو تړون د یو ثالث د پاره وجیبه او حق نه زیږوی  موږ پدغه مورد باندی باید په تفصیل وغږیږو ځکه چه د ډیورند موافقه لیک د تحت الحمایه افغانستان او حامی یا پروتکتور انگلستان تر منځ منعقد شوی وو، نه د افغانستان او پاکستان تر منځ . پاکستان د ډیورند د موافقه لیک د رامنځته کیدو په وخت کې اصلاً شته والی نه درلود.
Pratique چال چلنددولتونود اوJurisprudence internationale په نړیواله کچه کې قضایی رویه پدی متفق دی چه یو تړون چه د دواړو هیوادونوتر منځ لاسلیک کیږی په یو ثالث هیواد باندی حقوقی اغیز اچولی نشی. پدی مورد باندی مثالونه زیات دی :
الف . آلمان د 20 پیړی په سر کې د پولنډ د یوې سیمې په وړاندې چه « اوت سیلیزی» نومیده ځمکنی دعوآ درلوده. د بین المللی عدالت نړیوال دیوان [ب،ع،ن،د] په 1926 م کال د می په 25 نیټه پخپل 7 نمبر حکم کې تجویز وکړ چه :« یو تړون یوازې متعاقد دولت ته حق او مکلفیت ورکولی شي نه ثالث دولت ته » . د عدالت بین المللی دیوان[ ع،ب،د] نوموړی حکم تائید کړ.
ب ـ د [ع،ب،د] د الوتکی په یوه پیښه کې چه په 1955م کال د جولای په 27 کې واقع شوی او د بلغاریا او اسراییل تر منځ شخړی رامنځته کړی وو، داسی حکم وکړ چه د دیوان د اساسنامی 26 ماده د یو ثالث دولت په اړوند حقوقی اثر نلري.
په نړیواله کچه په مختلفو قضایاوو کې د حکمیت پریکړی د [ ب،ع،ن،د] او د [ع،ب،د] د تایید په استقامت صادر شویدی.
د تاریخ په بهیر کې د دولتونو په پراتیک چه د دیپلوماسۍ او اعلامیې د لاری افاده کیږي د تړونونو د نسبیت د پرنسیب د تآئید په دریځ کې قرار لري.
ج ـ جنرال دوگول د فرانسی پخوانی ولسمشر په 1945م کال د فبروری په 5 نیټه مخکې د « یالتا» د کانفرانس د جوړیدو څخه وویل :« فرانسه ځان د هغو تړونونو د اجرآ مکلف نه ګنی کوم چه یې د خبرو اترو په جریان کې ګدون نه درلود ». د همدغه دریځ په تآئید د« بن» د 1975م کال د اکتوبر په 14 اعلامیه کې راغلی وو: « فرانسه ، انگلستان، شمالی ایرلند او امریکا په ډاګه اعلاموي چه د دوی تر منځ تړل شوی تړونونه په یو ثالث دولت باندی حقوقی اثر اچولی نشی ».
بالاخره د ویانا کانفرانس د اعلامیی په 34 ماده کې ، د محتوآ څخه ډکه مخکنی حقوقی دود او دستور په لاندی عبارت کې مسجل شو: « یو تړون د ثالث دولتونو په اړه هیڅ حق او وجیبه تولیدولی نشی ».
د ټولو مخکنینیو توضیحاتو څخه څرګندیږی چه د ډیورند د موافقه لیک اصلی اړخونه تحت الحمایه افغانستان او حامی یا پروتکتور انگلستان شمیرل کیږی. له نیکه مرغه زموږ دوست هیواد پاکستان د ډیورند د استعماری توطیی د کړۍ څخه لری پاتی کیږی.
بناً موافقه لیک پاکستان دولت ته هیڅ حق یا وجیبه نه په برخه کوی
څلورم ـ د دولتونو د وراثت موضوع :
د ویانا د 1978م کال کانوانسیون په 15 ماده کې وایې:« په عادي او عمومي حالاتو کې کله چه یو دولت د بل دولت ځای ونیسي، وارث دولت د مخکنی دولت د حقونو او وجایبو د میراث مستحق ګنل کیږی.»
غټ سوال دادی چه آیا هغه دولت لکه پاکستان چه داستعماری دولت د منځه تګ نه وروسته ، نوی زیږول کیږی د هغه تړون چه د استعمار د واکمنۍ له خوآ منعقد شوی وو یو اړخ شمیرلی شو؟
دلته موضوع د لاندنیو موضوعاتو د طرح کیدو له کبله پیچلی کیږی :
ـ د نوی دولت د واکمنۍ حق[سوورنته] اعمال.
ـ د نورو هغو دولتونو ګتې ساتل چه د استعماری دولت سره د تړون په چوکات کې تړل شوی وو.
ـ د کثیر الاضلاع تړون په اړه د بین المللی ټولنې د ګتی ټامین .
« عمومی قاعده داده چه د ښکیلاک د واکمنۍ نه پاتی شوی نوی دولت د مخکنی دولت د معاهداتو په وړاندی د ثالث دولت حیثیت لری او د تړونونو د امتیازاتو او احیاناً د وجایبونه ګته پورته کولای نشی. په بل عبارت کله چه د یو تړون یو اړخ له صحنی څخه حذف کیږی تړون د خپل ملاتړ او پښتوانی څخه بی برخې او جنساً له منځه ځی.» [۶]
دلته د یو مثال په راوړلو اکتفآ کوو : [ ع،ب،د ] په 1997م کال د سپتامبر په 25 حکم کې د سلواکیا د نوی جوړ شوی دو لت په تاوان هغه تړون چه په 1977م کال د « دنیوب» د سیند د شاوخوآ ځمکی د ویش په سر باندی د چکوسلواکیا او هنگری تر منځ تړل شوی وو ملغاً اعلام کړ .
د مخکنینیوتوضیحاتو څخه داسی څرګندیږی چه د پاکستان دولت چه د ښکیلاکګر برتانوی هند د واکمنۍ د نسکوریدو څخه وروسته جوړ شو ، د ډیورند د تړون د مفاداتونه بې برخی پاتی کیږی.ان تر دی چه دډیورند د کرښې په سر باندی اغزن سیم غزول هم ، حقوقی قواعدو سلامتیا او بشپړتیا ته تاوان رسولی نشی.

پنځم ـ د یو تړون د اجرآ او تطبیق پروسیجر :

د دی په مقصد چه یو تړون عملی او تطبيقی بڼه غوره کړی مختلف پروسیجرونه موجود دی:
الف ـ د یو ثالث دولت ضمانت. مثلاً امریکا په 2001م کال کی د اسرائیل او مصر تر منځ د تړون د تطبیق ضمانت په غاړه واخیست.
ب ـ د څارنې بین المللی کمسیون هغه مورد دی چه په 1954م کال کې د « ژنو» د معاهدی په بنسټ باندی د لاووس د ناپیلتوب د موافقه لیک د اجرآ په مقصد جوړ شو .
ج ـ د موقوت بین المللی کانفرانس تدویر . چه د ویانا د 1985م کال د مارچ 22 د کانوانسیون له خوآ تجویز شوی دی.
د ـ د تحقیق کمسیون چه د تړون د اړخونو نه جوړ شوی وي او د معاهدی د احکامو د سرغړونې نه راپور تنظیم او نهایتاً [ع، ب، د] ته وړاندی کړي.
د ډیورند د موافقه لیک د اجرآ په اړه هیڅ یو ضمانت نه وو ټاکل شوی. بر خلاف د قراینونه څرګندیږی چه موافقه لیک دهمهغه لمړیو ورځو څخه تر اوسه پوری په عمل کې وجود نلری. پدی معنی چه :
الف ـ ولسونه د ډیورند د کرښی په دواړو خواوو کې بې د پاسپورټ د شکلیاتونه تګ او راتګ کوی.
ب ـ آزادو قبایل په بشپړه توګه د پاکستان په سیاسی او حقوقی نظام کې ندی جذب شوی. دوی اکثراً فوج ته عسکر او حکومت ته مالیه نه ورکوي او خپل ملی هویت یې ساتلی دی .
ج ـ د تاریخ په اوږدو او په ځانګړی توګه د مقاومت او جهاد په وخت کې د لر او بر ولسونو تر منځ جذباتی او عاطفی اړیکی د دی لامل شوې چه د ډیورند کرښه « عملاً » د منځه لاړه شی .

نتیجه
الف ـ د حقوقو د « تیوری» له نظره د ډیورند موافقه لیک د توجیه وړ بنه نلری. په « عمل» کې هم د نوموړی موافقه لیک اجرایی شته والی تر سوال لاندی دی.
ب ـ د ډیورند کرښه ګده کرښه ده . پاکستان پرته د افغانستان د موافقی نه حق نلری چه د کرښې په جوړښت چه په زیاتو سیمو کې ندی تثبیت شوی پخپل سر بدلون راوړی او یا د اغزن سیم په غزولو یا مین په ایښودلو د هغه استقامت وټاکی. دغه کار د افغانستان په خاوره باندې ښکاره تیری ګڼلی شو.
ج ـ په اوس وخت کې افغانستان د یوه تمثیلی، ملي، مرکزي حکومت د درلودلو څخه بی برخې دی. اوسنی افغاني حکومت چه د بهرنیانو له خوآ ساتل کیږی د هیڅ یوې ملي مسآلې او په ځانګړې توګه د ډیورند د موافقه لیک په موضوع باندی د هیچا سره د معاملی د یو اړخ په توګه دریځ نیولی نشی .
د ـ اوس وخت افغانستان د نړیوال انتلاف تر ساتنې لاندی دی او د باندنی خپلواک، ملی سیاست څخه بی برخې ګنل کیږي. بناً باید ځینی افغانی توطیه ګرو کړیو د ډیورند د موافقه لیک څخه د افغانستان په تاوان او د پردیو په ګته د یوه سیاسی افزار په توګه ناوړه ګته پورته نکړي .
ه ـ د افغانستان او پاکستان تر منځ د نژدیوالی علایق په کافی اندازه موجود دی. باید دواړه هیوادونه په سیمه کې د متقابلې دوستۍ مثال اوسی . د ډیورند کرښه چه عملآ له منځه تللی باید د دواړو هیوادونو تر منځ د لا زیاتی همکارۍ او دوستۍ لاره پرانیزي او د جلاوالی لامل ونپیژندل شی.
و ـ افغانستان د پاکستان سره د ډیورند د کرَښی په سر باندی، د خپل اختلاف د واقع بینانه او منصفانه حل د پاره باید یوازی او یوازی سیاسی سوله ایزو لارو چارو په تمه اوسی . اوس مهال د موضوع د مطرح کولو وخت ندی. « پای »

فرانسه 01 ـ 02 ـ 07
دوکتور م، ع ، روستار تره کی

اخځونه :
[۱].بین المللی عامه حقوق . پاریس. 2002م کال. 211ـ212 مخ . Patrick Daillier [ 1]
[۲] د مستعمره هیوادکورنۍ او بهرنۍ اداره مستقیماً د ښکیلاکگر قوت په لاس کی ده.
تحت الحمایه هیواد کورنۍ چارې خپله اداره کوی. اما بهرنۍ امنیتي چارې او د بهرنی سیاست واک د استعماری قوت له خوآ تر سره کیږی.
. نړیوال عامه حقوق. پاریس. 2002م کال. 193 مخPatrick Daillier[2]
نړیوال عامه حقوق .پاریس. 2002م کال . 191 مخ .M Martin [1]
[۳] د پولو په اړه د انگریزانو او روسانو له خوآ په مختلفو نیټو یو شمیر هیآتونه ټاکل شوی وو. لمړی هیآت د دواړو هیوادونو د بهرنیو چارو د وزیرانو په کچه [لارد کرینویل او پرنس گورچکوف] څخه جوړ شوی وو. او یو بل پلاوی د انگلیسی او روسی استازو « چارلس پت او کاپیتان کامروف» نومیدل.
[۴]2002م کال. 193 مخ عامه حقوق. بین المللی Patrick Daillier
[۵]کوریا او جاپان . پاریس. 1910م کال536 ـ 553 مخV . P erinjaquet
[۶]نړیوالی اړیکی. پاریس .1992 م 470 مخMoreau Defarge


سید عبید الله نادر
              
زه په خــپل ذات کــښي دا جوهر لــــرمه
چې له دردمــــن زړونــــو، خـــبر لرمـــه
له هـــــر چــا ځــــکه، تل ځــــاریږمه زه
چې له دنـــیا څـــــخه، ســــــفر لــــــــرمه
زنده دلانــــــــــو ته، په خـــــــــپله ویــــنا
داســـــي طلـــــــسم، او اثر لـــــــرمــــــه
چې هر دردمن می ، له ویــنا اخلي فیض
زه په خـــپل زړه کښي، دا ګــوهـــر لرمه
د آشــــنایانـــــو، او دردمــــنو زړو کښي
کــــله نا کـــــله، زه ګــــــذر لـــــرمــــــه
چې هر چــــا زړه رانه ناهــــــیلي نه شي
په خــــپل ویـــنا باندی، نـــــــظـر لـــرمه
چې د هـــــــمت په ســــیارو ګـــرځي تل
زه داســــي خـــیال، داســـــي وَزَر لـرمه

وخت زر او که سراب دی
چا ویل وخت د زر په شان دی
هر شیبه یې یو امکان دی
وخت چې تېر شي نه ستنېږي
د پوهانو دا ګومان دی
ما هم خوند د وخت اخیستی
سړی خوښ وي، خو پښېمان دی
د وخت خوند لکه شراب دی
مستوي سړی چې ځوان دی
کله ښه په نشه ډوب شوې
سترګې خلاص کړې بل دوران دی
لکه خوب او خیال تېریږي
چا ویل ژوند د ګل په شان دی
سوزوي ټولې شیبې ستا
کله ډوب وخت ستا په ځان دی
د افسوس په کنج کې ناست یې
نستلجې د تېر ارمان دی
هیڅ پو نه شوم چې وخت څه دی
وچ دریاب د بیابان دی

عبدالملک پرهیز
په توره چې ځلاند دی هغه نوم نوم د افغان دی
سنګر یې عدالت دی په دې لار تېر له خپل ځان دی
نه بند په کومې ژبې نه د قوم نوم د افغان دی
دا نوم د هغه چا دی چې خاوند د پاک وجدان دی
بې ننګ وي بې غیرت وي چې دښمن ته وطن پرېږدي
وطن چې تار او مار شي دا دښمن سره پیمان دی
خوشحال ته دا د ننګ او د همت لوی امتحان دی
د مینې صداقت او د تقوا لارښود رحمان دی
له تورې بېله نه ده خو په مینه عدل کېږي
هم سوله هم جګړه د هر افغان نوم او نښان دی
تاجک، که هزاره او که ازبک او که پښتون
جوهر د ټولو یو دی دا جوهر د یو انسان دی
څپې که مو د ژبې سره بېلې دي نوڅه شي
دریاب د ژبو یو په هر محل په هر مکان دی
خپل نه دی چې څوک ځان باسي له دغه سمندره
اغیار او بیګانه په دې چمن او ګلستان دی
د خاورې پاسوالي په وینو نه به وفا کېږي
د خاورې بې وفا دښمن د خاورې د انسان دی
ظلم لار د افغان نه ده، نه ظالم ته چوپیدل
سر د حق نه به قربان کړي دا یې ننګ دا ایمان دی
درز مه اچوئ بند کړئ د تعصب تورې خبرې
د کرکې او نفرت خلاف مفهوم د لوی افغان دی
تعصب او کرکه نشته په هر ځای چې میخانه ده
چې کرکه خپروي دغه جوهر د لوی شیطان دی
یووالی مو قوت دی غلیمان په دې پوهیږي
که یو شو تر قدم لاندې مو ځمکه او زمان دی
راځئ نوم د افغان د ښه اخلاقو د انسان کړو
سمبول د آزادۍ ددې وطن د هر انسان دی
د واک او د ثروت تندې ړندې کړې ورته سترګې
فکرونه یې شخصي دي ټول وطن ترینه قربان دی
تاریخ له تاسې نه پوښتني چې قوم ټبر مو څه دی
تاریخ به قضاوت کړي څوک انسان او څوک حیوان دی
تر څو زړو کې د حق او د انصاف ډیوې وي بلې
ژوندی به تل افغان وي جاویدان افغانستان دی

 

سید عبید الله نادر  

که هر څومـره می، په شعر کښي رواني ده

خــو هماغـــومــــــره پرته پرې معــاني ده

نصــیحت او د پـــــندونو مجــــموعـــــه ده

د تعلـــــیم او تربــــیې، پری ارزانــــــي ده

خامخـــا به مـاتي ګـــــوډې هم په کښي وي

خـــو پــــــیغام یې اخــــلاقي او انســاني ده

نکته رســــو ته، عبرت ټـــکي په کښي دي

د کمـــال پرې تر یو حـــده، پریـــــماني ده

نزاکــــــت او د آدابــــــو په کښی درس دی

محبــــت فــضا یې، ټـــــوله نـــــــورانی ده

له هر اړخـــــه یې تـــشریح ده ډیره ګرانه

ځکه دا قصـــــــه اوږده او طــــــــولاني ده

خاوندان د زړه ترې اخـــــلي حکـــــــمتونه

د تعلـــــیم بــڼه یې ټـــــــوله جـــــــهاني ده

انتــــــباه او بیـــــــدارۍ دي ژانـــــــــرونه

تصـــوف کښي هم ،په خــپل حد، حیراني ده

د فـــاني د نــــــیا د زده کــــړو یو کـتاب دی

حقیــقت کښـــي په بل رنګ نکــــــته داني ده

د فــــنا خـــبر دارۍ دی، په هـــر ګــام کښي

د روزګار د چـــوپې خـــولې، ترجـــماني ده

په ګلــشن کښــــی د دنــــیا می په ټــول عمر

د بلبل په څـــیر، دګل نغــــــــمه خــــواني ده

د روزګــــار له صحـــیفو، او له کــــــــــتابه

یــو یـو درس دی، د عــبرت نکته خواني ده

په وړو باندی ټــــــینګار دی ، د پـــــوهــنې

له مشـــــــرانو شــفــقت، مهــــــــربـــاني ده

له تعلــــــیمه مـحــرومـیت د اولادونــــــــــو

دي ملت ســــره جــــفا ده، نا ځــــــــواني ده

بی تعلــیـمه چې اولاد د وطــــــــن نه شـــي

همــدې ټــکي ته می ډیـــره پریـــــــشاني ده

چې می تل له کـــوم شي ســر دی، ټــکولی

نالوســــــتی ده ، هــــغه جــهل او نـاداني ده

د یـــو ملک د تــــــــرقي کمـــال له پـــــاره

ضـــرورت هـــم، د ایـــثار او قربـــانــي ده

د حســـد او د کېـــــنې څـــــخه نــــفرت دی

غندل شوي په کښي هـــرځای ځان ځاني ده

چې پیغام د انسانـــــیت، هر چــاته ورکـــړم

خاورې کړې می، په دې لارکښي ځواني ده

 

دی هغه نوموتی او پیاوړی فیلسوف، تکړه شاعر او ادیب، پېژندل شوی لیکوال، دیپلومات او سیاست پوه وو، چې د فبروري میاشتې په (۱۲)مه، پر (۱۹۲۸)زېږدیز کال د کونړ ولایت، د «اسمار» په ولسوالۍ د «شینکوړک» په کلي کې په یوې روحاني کورنۍ کې دې نړۍ ته سترګې غړولې دي. نوموړی د لوی عالم، شاعر او ادیب سید شمس الدین مجروح زوی وو، چې لومړنۍ زده کړې یې په کنړ کې د «شینکوړک» د کلي په جومات کې پیل او سر ته رسولې دي. له څو مودې وروسته د خپل پلار سره کابل ته ولاړو او د (۱۳) کلنۍ په عمر یې د استقلال په لېسه کې په څلورم ټولگي کې خپلې زده کړې ته دوام ورکړ. پر(۱۹۵۰) زېږي کال یې د استقلال په لیسه کې خپلې زده کړې تر سره کړې او د لوړو زده کړو لپاره فرانسې ته ولاړ. ده خپلې لوړې زده کړې د (۱۹۵۲)ز کال تر (۱۹۵۸) ز کال پورې د پاريس په «سوربن» او بيا د «مونټ پليه» په پوهنتون کې د ساپوهنې (روحياتو) او فلسفې په څانگه کې د لیسانس او ماستری تر درجې پورې پای ته ورسولې او دوكتورا يې وروسته په المان كې د هيگل په فلسفه كې ترلاسه كړه. په همدې دوره کې وتوانېدو، چې د «الماني ا و انگړېزي» ژبو ادبيات په «غربي المان او انگلستان» کې سرته ورسوي. هغه نه يوازې د پښتو او فارسې ژبو شاعر وو، بلكې په فرانسوي، جرمني او انگليسي ژبو يې هم خبري كولى شوی. کله چې سید بهاؤالدین مجروح پر (۱۹۵۸)ز کال کې خپل هېواد ته راستون شو نو په همدغه کال د کابل پوهنتون د ادبياتو د پوهنځي ښوونکی او د فلسفې ښوونه او تدریس یې پیل کړ. وروسته بيا د پوهنتون د رييس په توګه وګمارل شو. پوهاند مجروح خپل ټول ژوند د پوهې په چوپړ او خدمت کې تېر کړ. دی د خپل عصر هغه نوښتګر او لوی عالم شخصیت وو، چې په شرقي عرفان او حکمت او غربي فلسفې او معاصرو علومو په زده کړو کې د ځانګړي استعداد او وړتیا خاوند وو. هغه په هېواد کې د ننه او بهر په نورو رسمي دندو  کې هم پاتې شوی دی. دی په جرمني کې د افغانستان فرهنګي اتشه شو او همالته يې د هگل په فلسفه كې د دوكتورا درجه واخيسته او له هغه وروسته په كابل پوهنتون كې يې د فلسفې درسونو ته دوام وركاوه. همداسې یې په کاپيسا ولايت کې د والي په توګه دندې تر سره کړې دي. دی د ژوند په وروستيو کلونو کې پاکستان ته ولاړو او په پېښور ښار کې مهاجر شو او پر (۱۳۵۹) لمریز کال کې «د افغان رسنیو مرکز»، چې یو فرهنګي دفتر وو په پېښور کې یې د دغې دفتر بنسټ کېښود او هلته یې خپلو علمي، ادبي، فرهنګي او ملي کارونو او  فعالیتونو ته دوام ورکړ. استاد پوهاند ډکټور سيد بهاؤالدين مجروح ته د فرانسې، سويس، انگلستان، امريکا او د نړۍ ډېرو لويو پوهنتونونو او اکادميکو مرکزونو د استادۍ وړانديزونه وکړل، خو مجروح صاحب يو هم ونه مانه او خپل ژوند ته یې په پېښور کې دوام ورکړ.

استاد پوهاند ډاکتر سيد بهاؤالدين مجروح د خپل ژوند په اوږدو کې ګټور، مهم او ارزښتناک نښیرونه(اثار) کښلي او هم یې ژباړلې دي او په لسګونو علمي، سیاسي، فلسفي او ادبي مقالې او رسالې یې د افغانستان په مطبوعاتو کې چاپ شوې دي. د ده مهم او ګټور نښیرونه(اثار) دا دي: «ځانځاني ښامار- په شعر- پښتو ، اول او دویم دفتر»، «اژدهای خودي شپږ ټوکه نثر دري»، «د جبر او اختیار دیالکتیک»، «نا اشنا سندرې»، «اجتماعي احساس الفرد ادلر په نظر کې- روانشناسۍ کې د ماسترۍ تیزېس»، «د ځان تربیه زموږ په روانشناسۍ کې»، «دشمن را بشناسید»، «صوفي او نوې دنیا»، «زردشت ووییل داسې»، «پیام صوفي بت شکن به بت پرستانې قرن ۲۰»، «بودا چنین ګفت»، «سید جمال الدین و برخورد شرق و غرب» او «منازل السایرین یا صد میدان حکیم سنایي».

کله چې  استاد پوهاند مجروح په پېښور کې کډوال وو او خپل فرهنگي کارونه يې مخ ته بېول نو په دې وخت کې د سخت دريځو مجاهدينو او د پاکستان د څارگرې ادارې «آی اس آی» تر لید او نظر لاندې وو. د ده فرهنگي کارونه چې د کډوالو مهاجرو په منځ کې د يوې ملي روحيې پیاوړتیا وه، د پاکستان د استخباراتي کړيو په وړاندې يو لوی گواښ وو، چې هغوی هېڅکله نه غوښتل په پېښور کې مېشت افغانان د ملي روحيې او هېوادپالنې له ارزښتونو برخمن شي. په دې ترڅ کې هغوی د نورو جهادي تروريستي کړيو سره يو ځای د سيد بهاؤالدين مجروح په وړاندې پلان جوړ کړ او د فبرورۍ میاشتې په(۱۱)مه، پر(۱۹۸۸)ز کال د جمعې په شپه کله چې دی په پېښور کې له خپل دفتر نه راووات د وسله والو لخوا وويشتل شو او هماغلته ځای پر ځای په شهادت ورسېد.

دلته تاسو ته د استاد پوهاند ډوکټور سید بهاؤالدین مجروح  ژورې خبرې او وجیزې وړاندې کوم:

- که انسان خپل روح ونه پېژني، نو هغه به د بل هر څه له پېژندلو بې ‌برخې وي.

 انسان که د خپل درون، حقیقت او وجودي ارزښت ته متوجه نشي، نو د بهرني نړۍ د درک او پېژندلو توان به هم ونه لري.

- ازادي یواځې هغه څوک درک کولای شي، چې بندي شوی وي.

 واقعي ازادي هغه څوک حس کولای شي، چې د استبداد، ظلم او جبر تجربه یې کړې وي.

- تر ټولو لوی زندان، د انسان خپل ځان ته جوړ شوی زندان دی.

 انسان ډېر ځله د خپلو محدودو افکارو، وېرې، او تقلیدي باورونو بندیوان وي.

- د روښانه فکر خاوندان تل د هغو خلکو له خوا وژل شوي، چې د هغوی د فکر له روښنایۍ څخه وېرېدلي دي.

 د تاریخ په اوږدو کې آزاد فکر کوونکي او روڼاندي د مستبدینو، ظالمانو او د جهل د پیروانو له خوا وژل شوي دي.

- که ته غواړې یو ملت تباه کړې، نو فکر مه پرېږده چې خپل حقیقت وپېژني.

 کله چې یو ملت له خپل تاریخي، فرهنګي او فکري هویت څخه بې‌خبره پاتې شي، نو استثمار او غلامۍ ته چمتو کېږي.

- حقیقي بغاوت هغه دی، چې له انسان دننه پیل شي.

 واقعي بدلون او پاڅون د انسان له درون څخه پیلېږي، او که څوک غواړي د ظلم پر وړاندې ودریږي، باید له خپل فکره یې پیل کړي.

- د جهل توره د استبداد پیاوړی ځواک دی.

 استبداد تل د ناپوهۍ له لارې دوام مومي، او جابر واکمنان هڅه کوي، چې خلک ناپوه وساتي، څو د هغوی پر ضد ونه دریږي.

- حقیقي فلسفه، د انسان د خلاصون او ازادۍ فلسفه ده.

 فلسفه باید د انسان د فکري او عملي ازادۍ لپاره وکارول شي، نه د هغه د بندي کولو لپاره.

- زه له هغو خلکو ډارېږم، چې د حقیقت دعوه کوي، خو د فکر دروازې تړلې ساتي.

 هغه خلک چې ځانونه د مطلق حقیقت مالکین ګڼي، خو بحث، منطق او آزاد تفکر نه مني، تر ټولو خطرناک دي.

- انسان هغه وخت آزادېږي، چې له خپل ځان سره صادق شي.

 که یو فرد د خپلو فکرونو، احساساتو او نیتونو په وړاندې رښتینی وي، نو حقیقي ازادي به احساس کړي.

***

په درنښت او ادبي مینه: انجنیر عبدالقادرمسعود

 

 هغه د اسلام د زرین پېر یو ستر  طبیب، ریاضي پوه، ستورپوه، فزیک او کیمیا  پوه، جغرافیا پوه، موسیقي پوه، شاعر، منطق پوه، متفکر، حکیم او  لیکوال وو.  ابو علي سینا د  اسلامي پېر تر ټولو اغېزناک فیلسوف بلل کیږي. نوموړی د نړۍ یو له نوموتو فیلسوفانو او ساینس پوهانو څخه دی چې د فلسفې او طب په برخو کې د خپلو نښیرونو(اثارو ) له امله په ځانګړې توګه د پام وړ دی. هغه د څلورم هجري قمري کال په نیمایي کې پر (۳۷۰) هجري قمري یا (۹۸۰) میلادي کال کې په «آفشنه» کې زېږېدلی، پلار یې عبدالله د بلخ وو. ابن سینا په خپل لاس لیکلي ژوند لیک کې کښلي: « پلار مې عبدالله د بلخ و او په دیواني دنده پسې بخارا ته راغی او دلته یې زما له مور ستارې سره واده وکړ.»  ابن سینا هغه مسلمان فیلسوف دی، چې د ارسطو له فلسفې څخه اغیزمن شوی وو. نوموړي په بېلابېلو برخو کې کابو (۴۵۰)کتابونه ليکلي، چې ډېری يې د طب او فلسفې په اړه دي. ابوعلي سينا په ټولو علومو او په ځانګړې توګه طب کې د پام وړ مهارت درلود، له همدې امله هغه د طبي علومو پلار بلل کېده. د هغه تر ټولو له نامتو او  مهمو نښیرونو (اثارو)څخه په طب کې د «قانون کتاب» او د شفا(درملنې) کتاب دی، چې د منځنیو پېړیو په پوهنتونونو کې یو معیاري طبي متن شو او د (1650)ز کال تر وروستیو پورې کارول کیدل. د ابن سینا په نښیرونو(اثارو) کې د فلسفې او طب سربیره، د ستورپوهنې، کیمیا، جغرافیه او جیولوژي، ارواپوهنې، اسلامي الهیات، منطق، ریاضي، فزیک او شاعرۍ په تړاو هم ډېرې مهمې لیکنې او ګټور موضوعات او مفاهیم هم شتون لري. په اسلامي فلسفه يې ژور اغېز پرېښی دی.

«ابو علي سینا» پر (۴۲۸)هجري قمري یا (۱۰۳۷)میلادي کال کې مړ شو او د «همدان» په ښار (اوسني ایران) کې خاورو ته وسپارل شو.

 

دا هم د ابو علي سینا بلخي ګټورې، اغېزناکې او مهمې ویناوې او خبرې:

 

- څوک چې د بدل اخیستو په اندو فکر کې وي، تل یې زخم تازه وي.

- هغه دښمن چې په رښتیا سره کینه کوي، تر هغه دوست ښه دی چې په ریا سره مینه کوي.

- که د یوې تېروتنې  لپاره زر دلیله ووایې، په واقعیت کې دې زر تېروتنې کړې دي.

- بخښنه د ځواک په اکر او حالت کې د زړه ورتیا نښه ده.

- هر څه چې لږ وي، درمل او دوا وي، چې برابر وي، خواړه وي او چې ډېر شي، زهر شي، حتی مینه!                    

- د ښه ملګري نښه دا ده چې پر نیمګړتیاوو پرده وغوړوي تاته نصیحت وکړي او راز دې وساتي.

- د تجربې او آزماېښت ارزښت له پوهې لوړ دی.

- که پوهېدلی وای چې د مرګ په سزا یو محکوم کس، د مجازاتو پر وخت کې څومره ژوند ته د بیا راستنیدو هیله لري، نو بیا به تاسو د هغو ورځو په قدر او ارزښت پوهېدلی وای چې په غم او خواشینۍ یې تېروئ.                         

- چې سپورت کوي درمل ته اړتیا نه لري.

- د انسان روغتیا، ته بل هېڅه دومره تاوان نه پېښوي، لکه په ګېډه کې سرپرسر شوي خواړه.

- په پوهه او فلسفه کې تعصب لکه د بل هر تعصب غوندې د خاموالي نښه ده چې تل د رښتيا په زیان تمامېږي.                      

-  د خپل نفس ښوونکی او استاد او د خپل وجدان زده کوونکی او شاګرد اوسه.

- یو شی چې په زیاته کچه وموندل شي، بیه یې کمېږي. خو علم چې زیات شي، بیه یې هم زیاتېږي.                  

- په علم او پوهه کې کینه د بلې هرې کینې په ډول د خامۍ نښه ده، چې تل د حقیقت په زیان تمامېږي.           

- ډېرې هیلې او آرزوګانې د انسان ذهن نا آراموي.

- وروسته له ډېرې مودې وپوهېدم، چې په هر څه پوهېدل لازم نه دي!

- بې آزماېښت او بې تجربې ډاکټر د مرګ مرستیال دی!

- آزماېښت او تجربه تر علم لوړه ده.

- تر ټولو نېکمرغه هغه څوک دی چې په عمل کې سخاوت ولري او په خبرو کې رښتینی وي.

- هغه څه چې پوهه څرګندوي هغه حقیقت دی.

- له ټولنې سره یو رنګ کېدل څومره سخت وي، کله چې ټولنه په خپله زر رنګه وي!

- له داسې ټبر سره مو کار دی،  چې اندو فکر کوي خدای تعالی له دوی پرته بل هېچا ته لارښوونه نده کړئ.                             

***

په درنښت او ادبي مینه: انجنیر عبدالقادر مسعود

میر مسجدی خان کوهستانی یکی از قهرمانان ملی افغانستان هنگام جنگ اول افغان - انگلیس (۱۸۳۹ - ۱۸۴۲ میلادی) است که با یاران همرزمش کمر قوای انگلیس را در مناطق کوهستان شکست. وی در سال ۱۸۴۱ میلادی یکی از مبارزان ملی و یک رهبر برجستهٔ آزادی خواهانِ افغان و مخالف مداخلهٔ‌ انگلیس ها و نصب شاه شجاع به عنوان امیر افغانستان بود. وی تا زمان مرگش (۲۷ نومبر ۱۸۴۱) همچون یک کوه استوار مقابل قوای اشغالگر ایستاد و شمال کابل را از شر تجاوزگران مصئون نگهداشت. هموطنان را قتل نکرد و با اجنبی ها علیه منافع ملی، پروتوکول و یا قراردای نبست.

روحش شاد و بهشت برین مکانش باد

د افغان - انگریز د لومړی جگړی (۱۸۳۹ - ۱۸۴۱) یو ریښتینی ملی اتل، میر مسجدی خان کوهستانی دی چی له خپلو زړورو ملگرو سره یی په کوهستان کښی د پرنگی لشکر ملا ماته کړه. هغه په ۱۸۴۱ میلادی کال کی د افغانستان د نورو ملی مبارزینو او آزادی غوښتونکو په څیر د پرنگی له خوا د افغانستان د امیر په توگه د شاه شجاع د نصبولوسره د مخالفینو یو وتلی ملی مشر وه. میرمسجدی خان د یو لوړ غره په شان د انگریزی ښکیلاکگر ځواک په مخ کی ودریده او د کابل شمال یی دانگریزانو له تاړاکه وساته. څرنگه چی مکناټن و نه توانیده د جگړی په ډگر کی میر مسجدی خان او افغان ځواکونو ته ماته ورکړی نو د انگریزانو مشهور جاسوس موهن لال، میر مسجدی خان په زهرو مسموم کړ او د ۱۸۴۱ کال د نومبر په ۲۷ نیټه یی له نړی سترگی پټی کړی.

وروسته انگریزی ځواک یو تاریخی ماته وخوړه چی په پایله کښی یواځی انگریزی ډاکټر برایډن ته اجازه ورکړل ښوه چی ځان نیم ځانه جلال آباد کی انگریزی قواوو ته ورسوی او ددی شرمونکی ماتی خبر وروړی. دا تاریخی ویاړ د ملی مبارزینو لکه میر مسجدی خان،‌ امین الله خان لوگری، وزیر محمد اکبرخان، محمد شاه خان لغمانی، سردار سلطان احمد خان، عبدالله خان اڅکزی، محمد شاه خان غلجایی، سردار شمس الدین خان، نائب نواب محمد زمان خان،‌ محمد شاه خان بابکرخیل او نورو مشرانو د مبارزی او وینو په بیه لاس ته راغلی وه.

دغو ملی مشرانو او مبارزینو نه د کابل د خلکو وینی توی کړی او نه یی د خپل هیواد په ضد پردیو سره پروټوکولونه یا ټړونونه وکړل، او نه یی د خلکو ځمکی غصب او نه یی ملی شتمنی او کاڼونه چور او لوټ کړل.

ارواح دی ښاده او فردوس جنت دی ځای وی.

معلومات بیشتر

میر غلام محمد غبار در کتاب "افغانستان در مسیر تاریخ" در باره وی چنین می نگارد:

"سید میر مسجدی خان مشهور در قلعه خویش در جلگاه بحیث مرکز مجاهدین باقی ماند. در این قلعه جنگی ۵۰ نفر مرد مبارز اقامت داشت. انگلیس‌ها که تشنه خون میر مسجدی خان بودند و چندین هزار کلدار قیمت سر او را گذاشته بودند، بطور ناگهانی و مخفی در۳ اکتوبر سپاهی قوی به این قلعه کشیدند و محاصره کردند. میر مسجدی خان با افراد خود در عقب تیرکش‌ ها و برج‌ های قلعه قرار گرفتند و جنگ آغاز شد. هیچ گُله‌ ئی از این مجاهدین خطا نمی‌کرد. اما توپخانه دشمن قابل دفاع نبود و توانست که دیواری از قلعه را بشکافد. پس سپاه انگلیس بالای این شکاف بزرگ ریختند. میر مسجدی خان و رفقایش با سیلاوه‌ های ثقیل دهنه شکاف را سد کردند. دیگر آتش توپ و تفنگ از کار فرو ماند وجنگ تن به تن آغاز شد. دسته‌های دشمن یکی پی دیگری در دهنه شکاف می‌رسیدند و می‌جنگیدند. میرمسجدی خان زخم سختی از سر نیزه دشمن برداشته و در دهنه شکاف مثل شیر زخمی و خون‌ چکان شمشیر می‌زد. سپاه انگلیس که چنین مقاومتی از یک عده چند نفری دید جرئت پیشروی را از دست داد، زیرا ضیق شکاف مجال هجوم دسته‌جمعی نمی داد. اینست که دسته‌ های مهاجم به عقب کشیدند و میر مسجدی با رفقای خود از قلعه خارج شدند و به استقامت نجراب حرکت کردند. همین دلیری میر مسجدی خان بود که موضوع ترانه‌های حماسی کوهستان گردید. این ترانه‌ها بعد از بیشتر از صد سال هنوز در زبان مردمان این سرزمین ساری و جاری است. میر مسجدی خان بعد از چند روز که زخمش بسته گردید با یک عده مبارزین از نجراب به گلبهار برگشت و بیرقِ جهاد بر افراشت."

انعکاس شجاعت و دلیری میرمسجدی خان و دیگر مبارزین ملی را در داستان ها و اشعار فلکلوریک و حماسی مردم میتوان به وضوح مشاهده کرد.

محمد غلام غلامی که شاهد رزم حماسی میرمسجدی خان بود، در اثر منظومش به نام "جنگنامه" شهامت و استواری میر مسجدی خان و یارانش را به تفصیل ذکر نموده است. وقتی لشکر چند هزارنفری انگلیس قلعهٔ میرمسجدی خان را به محاصره درآورد، او به پسران و رزم‌ آورانش ندا سر داد:

بگفت آنزمان مسجدی که این سران

دلیران و شیران و جنگ‌آوران

ببایید همه پایداری کنیم

نباید که بی‌اعتباری کنیم

گریزید ریزید خوی از چین

زشرم آبروی خود اندر زمین

چنین گفت آن مسجدی با سران

که ای کامگاران نام‌ آوران

نباشد کسی در جهان جاودان

چنین است امر خدای جهان

هر آنکو زمادر بزائیده است

به آخر سرش خاک سائیده است

بود آنکه نامی به چنگ آوریم

شگفتی به خلق فرنگ آوریم

بباشید همه در جنگ پایدار

که این نام ماند زما یادگار

وزان بعد میر مسجدی کامگار

ابا نیز محمد شه نامدار

در آنجا که بود شان همیشه قرار

سکونت به نزدیکی چاریکار

بگفتند که جایگه بهر جنگ

نباشد سزاوار خیل فرنگ

نباشیم ز این پس در این جایگاه

که گردد همی کار بر ما تباه

بباشد یکی قلعه از بهر جنگ

بکوشیم چندی به خیل فرنگ

یک قلعه از مسجدی نامدار

همی بود در جلگه خضری کران

پسندیدند آخر همه سرکشان

و از آن بعد آن مردم نامجو

سوی جلگه خضری بکردند رو

همی رفت آن مسجدی نامدار

بهمراه پسر با برادر چهارشنبه

سرودهٔ حماسی و فلکلوریک "بیا بچیم انگور بخو" تا امروز در بین مردم مشهور است:

محمد جان خان، مرد میدان است

ایــوب خـــان، شیر غُـــران است

میـربچــه خان، رس رسان است

آزادی، فــخــــــر افـغـــــان است

راپت کل، لات کـــــــــلان است

بـیــا بچـیــم، انـگـــــــور بخــــــو

مکناتن انگلیس که از تلاش میرمسجدی خان برای اتحاد وسیع مبارزان سخت هراسان بود، رابرت سیل یکی از جنرالان ارشدش را به قیادت تیمورشاه (پسر شاه شجاع) برای سرکوب قیام ملی کوهستان فرستاد.

میرغلام محمد غبار در مورد مبارزات میرمسجدی خان چنین می‌نویسد:

"مردم کوهستان به رهبری مجاهد مشهور میرمسجدی خان و مردم نجراو بقیادت سلطان محمد خان برخاستند و به این صورت تمام قلعه‌های این ولایت شکل استحکامات جنگی اختیار نمود."

قیام دلیرانه مردم کوهستان و نجراب که در راس آن میرمسجدی خان غازی، محمد شاه خان غازی و میر درویش خان (برادر میر مسجدی خان) قرار داشتند در ماه نومبر ۱۸۴۰ میلادی به اوج خود رسیده و اثرات آن تا کابل رسید.

انگلیس‌ها که در میدان نبرد نتوانستند میر مسجدی خان را از پا درآورند، طبق معمول به توطئه‌ و خدعه متوصل شده و بواسطهٔ موهن لال (جاسوس مشهور انگلیس که بالاخره توسط افغان ها به قتل رسید) با پرداخت ده‌ هزار روپیه به یکی از خدمتگاران میرمسجدی خان به نام محمدالله، میرمسجدی خان را زهر داده و وی را مسموم نمودند که در اثر‌آن میر مسجدی خان به تاریخ ۲۷ نومبر۱۸۴۱ جان به جان آفرین تسلیم کرد.

پیکرِ مطهرِ میر مسجدی خان در جوار مزار پدرش، خواجه اسحق صاحب، در قریهٔ ده قاضی، در پروان به خاک سپرده شد.

جنگ اول افغان – انگلیس (۱۸۳۹ - ۱۸۴۲میلادی) شکست مفتضحی را در تاریخ تارج و غارت های انگلیس رقم زد. در این کارزار با انگلیس ها وعدهٔ داده شد که می توانند قرارگاه خویش را با وسایل و لوازم خویش ترک نموده و به قوای آنها حمله ای صورت نخواهد گرفت ولی انگلیس ها خلاف مفاد فیصله نامه وقت گذری و وقت تلفی می نمودند تا قوای تازه نفس انگلیس که به صوب آنها ارسال شده بود به آنها برسد و مبارزین افغان را از دو طرف مورد حمله قرار داده تار و مار نمایند.

زمانیکه مبارزین ملی به این دسیسه پی بردند به لشکر انگلیس ها یورش برده از لشکر هفده‌ هزار نفری‌ انگلیس تنها برای داکتر برایدن اجازه داده شد تا نیمه جان خود را تا جلال آباد رسانده و خبر شکست لشکریان متجاوز را به قوای انگلیس برساند .

این افتخار تاریخی در اثر خود گذری، جانفشانی و رهبری مدبرانه مبارزین ملی چون میرمسجدی‌ خان و سایر سران جنبش آزادی خواهی مانند امين‌ الله خان لوگری، وزیر محمد اکبر خان، محمدشاه خان لغمانی، سردار سلطان احمدخان، عبدالله‌ خان اچکزی، محمد شاه خان غلجایی، سردار شمس‌ الدين خان، نايب نواب محمد زمان خان، محمدشاه خان بابکرخیل و دیگران به قیمت خون هزاران فرزند صدیق و وطندوست بدست آمده است.

این سران ملی نه جوی های خون را در کابل جاری ساختند و نه با هیچ اجنبی پروتوکولی علیه مردم خویش امضا نمودند و نه قراردادی خلاف منافع ملی بستند.

نه زمین های مردم را غصب و نه معادن وطن را تاراج نمودند بلکه این جانفشانی شان در راه خدا و آزادی وطن بود و در مقابل از هموطنان خود مزد و اجری تقاضا ننمودند.

برماست که از این ابر مردان تاریخ بیاموزیم و کارنامه های آنان را سرمشق قرار دهیم.

روح میر مسجدی خان و تمام ابرمردان تاریخ افغانستان که دستان شان به خون هموطنان رنگین نبوده و با دشمن میهن هیچ سازش و قراردادی ننموده بودند، شاد و بهشت مکان باد.

کوپی از فایل وزین محترم دکتور اوریا.

ناصر اوریا * ۲۴ جنوری ۲۰۱۸ - تکزاس

نوموړی د۱۳۳۴لیږد لمریز کال دمرغومی په ۱۱ (۱۹۵۵ م کال دجنوري لومړۍ» 
نیټه دکونړونوو لایت دنرنګ دولسوالۍ دلمټک په کلي کې زیږیدلی دی. دپلار نوم 
يی محمد سیفور ؤ. دپلار له اړخه دمزدورخان او دمور له اړخه دکیجانخان چې 
دواړه ورونه او دمحمدافضل خان زامن او دمحمد اکرم خا ن دزوي محمد عمر خان     
لمسي وو لمسی دی .
وروسته له دې چې دنرنګ دلیسې له دولسم ټولګي څخه په بري ووت دپولیسو 
اکادمی ، او دسیاسي او ټولنیزو علوموپه انستیتیوت کې يي لوړې او مسلکي زده 
کړې کړي او دملګرو ملتونو دسازمان دUNDCP دڅانګې په بیلو بیلو کورسونو ، 
نړیوالو سیمنارونو او ورکشاپونو کې يی ګډون کړی دی. دهلمند ولایت دکجکي 
دبریښنا دبند دساتونکي ټولي دبلوک مشراو دهمدغه ټولي دکفیل هلمند ولایت دامنیه 
قومندانۍ دمخدره توکو دمدیریت دغړي دهمدغه مدیریت دمرستیال اومدیر  
دنیمروز ولایت دڅارندوې قوماندان دننګرهارولایت دڅارندوې دسیاسی چاروآمر 
دکورنیو چارو وزارت دجنايی جرمونود کشف رئیس داړتونونو (زندانونو)او 
څارځایونو(نظارت خونو) دساتنی رئیس دنیشه ايي توکو او قاچاقي مالونو دکشف 
کنترول اومخنیوي ادارې د رئیس په توګه يي بیلې بیلې ټولنیزي دندې پر مخ بیولي 
او اوس په ناروې کې سياسي کډوال دی. هلته هم دهیواد اوهیوادوالو دپاره شعر 
وايي شعر لیکي او یواځې دوطن په نوم دهیلو او آرمانونو ډک ژوندتیروي
دنوموړی چاپي اثار عبار ت دي له

۱ هیلي هاندونه او آرمانونه
۲ هیلي آرمانونه اومنزلونه
۳ پرهرونه تصویـــــرونه
۴ دزمانې غږ دخلکو غږ
۵ یــــــــــــــــــــــــــــُون
۶ بدلون    
۷ زنـــــــــــدانــي نــاره
۸ ســــــــــــره کـــوڅــه
۹ شـــــــړیـــدلــې لــمـن او مــرئــیـان
۱۰ زبیرګې   
او همداډول ځانګړي شعرونه مسلکي او ټولنیزي مقالې یی دهیواد په بیلو بیلو 
رسنیو او انټرنیټ په مټ چاپ او خپاره شوي او دادی (زبـــیـرګـــــــې) چې 
دنوموړي دژوند یادوُنه ناخوالې او په هیواد داوږدو تپل شوو جګړو د غمیزي 
انځورونه تاریخي ویاړنې ، ټولینیزي نیمګړتیاوې په راتلونکي دنوموړي ټینګ باور 
دهیواد او هیوادوالو سره ژوره مینه ،ملي یووالی، سیاسي بیداري،دبشپړې 
خپلواکۍاو ترقۍ په لورهڅوونکي هیلي انځوروي له مارګالی اوجیلمه تر آمو اوله 
بولان اوتاترې نه تر پامیر او بدخشانه پورې دګران هیواد افغانستان د خپلواکۍ او
ځمکنۍ بشپړتیا په هیله وړاندې کوي

دا کومه هېښنده خبره نه ده چې، د پوهې او فرهنگ بلې ځوانې درنې سټې ډاکتر محب اله زغم ولې زموږ د پوهنځي پښتو څانگې له استاد پوهاند دکتور احمد شاه سره په دغه لنډنوم (زغم) کې را روسته شريک شوی؛ځکه له تېرې نژدې نيمې پېړۍ، ټيک د حفيظ الله امين له خوا د(اخ دگ) گوند له ادرسه د يوې خپلسرې ((پټ تړونې پرمايښتی)) کودتا راهيسې ارامۍ او هوسايۍ له افغان ټاټوبي نوره کډه کړې ده؛

چوپه خوله ولس لا څه چې پخپله د گوندي مشرتابه او ډېري ليکو په گډون بې زغمه بل کوم بلونچ (بديل) چاته نه دی پاتې شوی. هرگوره، له جوليز پلوه د(غم و زغم) ورتوالی مانيز تړاو هم پر زړه راوروي ، په نورو ټکو، دا غم دی چې زغم ته مو اړباسي، که نه، د ستر خوشال خبره، يابه ککرۍ خورو يابه کامرانېږو!

داچې زموږ ارواښاد استاد لا هغه مهال(زغم) راخپل کړی وو چې ټاټوبي مو د روسته پاتې او بدمرغو هېوادو د نوملړ په سر سر کې ټيکاو نه درلود.

کله مو چې پر ۱۳۶۱ لمريز کال د څانگې د وتلي زدياند يا زدکړيال په توگه په کادرکې ومانه او له ماسره درسي مرستيال شو، د پلار له مړينې سره يې د کورنيو ستونزو او ورسره ورسره د ځوانې کونډې مور د دې سترې مېړانې کيسه راته کړې وه :

[ يوخوا ورته د کور اور پاملونه ترغاړې وه او بلخوا د ټوټه ځمکې کرکيله، او دايې هم پر ما او کشرانو نه لورېده، د زدکړې پرځای مو راباندې خپل مټ يو څه سپک کاندې. هسې خو په پوله پټي کې مو له پلار سره تر اوبخور، لو ولور... پوره همکاره او بلده وه، خو يېوه يې، نه زده وه او نه يې ورته اړتيا درلوده. سره له دې يې دغه درانه کارته هم ملا وتړله او بې لارښونې يې زده کړه او له توغه يې ووتلای شوه].

د ده خپله لمړنۍ ځانگړې ربړه ستونزه داوه چې مېرمن يې له هماغه واده راهيسې سمه سهي روغه نه وه او دی ورسره هم رنځېده. زما مېرمنې (د الماني

څانگې استادې) چې د ختځ برلين پوهنتون دوبنيو سېمينارونو ته تلله، دارو درمل يې ورته راوړل؛ ان په پردېسۍ کې يې چې له اکسفورډه دا پخپله يا زه پر چوټۍ راتللو، هغه ټاکلي درمل مو ورته راوړل.

څو کاله وړاندې چې زه په يوه لس ورځني پانه کې له خپلې برنامې سره سم پوهنځي او بيا څانگې ته د پښتو پښويې وييپوهنې او ليکلارې له بيا غځېدلو چاپ شوو کتابونو سره لکچرته ورغلم، د لاسروغبړ په ترڅ کې يې پوه شوم چې تش لاسونه نه، بلکې درست ځان يې وچ هډوکي گرځېدلی دی. راروسته خبرشوم چې د پوهنتون له خوا هند ته د درملنې لپاره استول شوی، نو له رغېدا يې يو څه ډاډه شوم...

دا چې اکربکر يې تربې درمله ناروغۍ (نري رنځه) رسېدلې وو، مټې يې د رسنيو له لارې د مړينې له گوزارش سره يوځای خبر شوم. خدای شته، موږ(مېرمن و مېړه) دواړه يې د وير پر ټغر کېنولو!

د پوهاند دکتور احمد شاه زغم اروادې ښاده وي

ويرژلې کورنۍ ، شاگردانو او نورو خواخوږو ته يې اجرو زغم غواړو!

پوهاند زيار او پوهندويه سکينه زيار

اکسفورډ، انگليستان

# # #

يادښت: موږ سم له لاسه د هغه اروښاد پرياد پر همدې لنډه کوټلې ليکنه بس راوړو، مينوال کولای شي، د خبريال له خوا له پښتوڅخه دا لاندې پارسي ژباړه هم ترکتنې تېره کاندې:

پوهاند دکتور احمد شاه زغم،

استاد پوهنځی زبان و ادبیات پوهنتون کابل که به بیماری سرطان مبتلا شده بود دیروز یکشنبه در سن ۶۶ سالگی دار فانی را وداع گفت و امروز به خاک سپرده شد.

دوکتور اجمل ښکلی ، رئیس دیپارتمنت پشتو در پوهنځی زبان و ادبیات پوهنتون کابل مرگ دکتور احمد شاه زغم را ضایعه بزرگ دانسته ، افزود:

"در زمینۀ ادبیات عرفانی و در زمینۀ نویسندگی آثار زیادی از او منتشر شده است، ایشان در مقطع فوق لیسانس استاد مهمی بودند، دیپارتمنت ما به دلیل فوت ایشان ناقص شد، خداوند بهشت را نصیبش کند. "

پوهاند زغم در ولسوالی پغمان ولایت کابل به دنیا آمد و در سال ۱۳۶۱ از دیپارتمنت پشتوی پوهنځی زبان و ادبیات پوهنتون کابل فارغ شد و به عنوان استاد در این دیپارتمنت آغاز به کار کرد.

احمد شاه زغم ۴۰ سال در دیپارتمنت پشتوی پوهنځی زبان و ادبیات پوهنتون کابل، تدریس کرد.

محبوب شاه محبوب، استاد سابق پوهنتون کابل و نویسنده می گوید که احمد شاه زغم علاوه بر ادبیات و تصوف، در نظریههای زبان شناسی معاصر نیز استاد بود.

آقای محبوب به رادیو آزادی گفت که استاد زغم در زمینههای مختلف تدریس میکرد و مینوشت:

"دوکتور احمد شاه زغم، استاد پوهنتون زبان و ادبیات کابل، یکی از با تجربه ترین استادان بود. روان شاد پوهاند صاحب نه تنها در تصوف و عرفان آگاه بود، بلکه در نظریۀ ادبیات و نظریههای بینالمللی ادبیات نیز صاحب نظر بود. استاد زغم در شعر عرفانی و اندیشۀ عرفانی زبان پشتو تحقیق کرده بود."

تألیف معاصر، ادبیات عرفانی و تصوفی پشتو، ادبیات فلکوری پشتو، بخش زیبایی شعر، چهاربیتی( لنډۍ!) پشتو، مروری بر شعر پشتوی افغانستان در دهۀ ۱۹۶ و آیا رحمان بابا شاعری صوفی و عرفانی بود؟ آثاری اند که از استاد زغم چاپ شده است.

دانشجویان دیپارتمنت ادبیات پشتوی پوهنتون کابل و شاگردان استاد احمد شاه زغم میگویند ، با وجود اینکه در چند سال اخیر از مرض صعبالعلاج سرطان رنج میبرد، اما با کمال عشق و اشتیاق به موقع به تدریس ادامه داد.

شاه محمد بشیر و شفیعالله نعیمی، دو تن از دانشجویان دورۀ دوکتورای دیپارتمنت پشتوی پوهنځی ادبیات پوهنتون کابل گفتند:

"استاد ما نه تنها برای ما، بلکه برای زبان و ادبیات پشتو نیز ضایعۀ بزرگی است. استاد شاگردان زیادی از جمله من را سالها در پوهنتون کابل تربیت کرد.

با اینکه از بیماری رنج میبرد، اما همچنان عاشق کارش بود و به دانشجویان درس میداد."

"او در دورۀ لسانس و ماستری من استاد بود، رویۀ استاد با شاگردانش بسیار خوب بود، کمبود او تا مدتها در پوهنتون کابل محسوس خواهد بود. او در سال های آخر عمر از بیماری سختی رنج می برد، اما با وجود همۀ این دردها و مشکلات همیشه در صنف درسی حاضر می شد."

همچنان نویسندگان و همکاران و شاگردان داکتر احمدشاه زغم در رسانههای اجتماعی در سوگ او نوشتند و مرگ وی را ضایعۀ بزرگ برای ادبیات پشتو خواندند.

میرعبدالواحد سادات 

در ادامه گرامیداشت از پدران  معنوی ما ، امروز به بهانه شصتمین سالروز خاموشی شمع زندگانی  یکی از تاجداران سلطان قلوب مردم دانا ، از شادروان براتعلی تاچ ، تبجیل میداریم که همچنان یکی از :

پدران حقوق مدرن و معاصر أفغانستان  و بانی حقوق تجارت  در کشور ما می باشد .

مبرهن است که بدون شناخت از مبارزه تاریخی علم و جهل و عدم آشنایی با تاریخ جدل سنت و مدرنیته که بعد از شمس النهار مطرح میگردد و بویژه نهضت های مشروطه خواهی اول ، دوم ، سوم و جنبش دیموکراتیک کشور ک با دهه مشروطیت تداوم میآبد . نسل جوان أفغانستان هیچگاهی نمیتواند  ، از مفاهیم جاودان آزادی ، ترقی و عدالت پاسداری نماید و بخاطر تحدید قدرت استبدادی مدافع حاکمیت قانون باشد .

زنده یاد براتعلی تاچ متولد دره زیبای ترکمن و سرخ پارسا  ( سال 1910 م ) است ، که در نهضت امانی شامل مدرسه "صداقت " شهر کابل گردید و در أواخر این دوره ترقی و تعالی أفغانستان در جمع یکصد تن دانش آموزان از طرف شاه امان اله برای کسب تحصیلات عالی به کشور ترکیه اعزام گردید . تاچ جوان و پر استعداد در رشته حقوق و علوم سیاسی به سطح عالی تحصیل نمود و بنابر علاقمندی شخصی به تحقیقات در بخش اقتصاد همت گماشت و مدتی در بانک شهر استانبول تجربه کاری کسب نمود .

در بازگشت بوطن ، تاچ فقید در ردیف نسل اول استادان فاکولته حقوق و با تحصیلات عالی در حقوق مدرن و معاصر ، ( زنده یاد قدیر تره کی ، روانشاد ابراهیم عالمشاهی و اکبر پامیر فقید )، جای استادان ترکی را احرازنمودند . همین بزرگان علم حقوق و استادان ورجاوند و دانشمند ما ، راه اختلاط نظام نظام حقوقی اسلام و حقوق مدرن را که أساس آن در اولین قانون اساسی و ایجاد قوانین در کشور پیریزی گردیده بود ، تداوم دادند . تاچ فقید درین راستا ، مقررات حقوقی ساختن تجارت و کواپراتیف ها را مطرح و اولین اصولنامه محاکمات تجارتی را تسوید نمود . این استاد بلند مرتبت و مبتکر حقوق ، افزون بر کار در موسسات دولتی ، توجه زیاد به راه و ایجاد زمینه های توسعه اقتصادی محلات مبذول و بخاطر دستیآبی به این اهداف " شرکت تجارتی هزاره جات " را اساسگذاری نمود .

  تاچ نو جوان که با چهره منفور استبداد آشنا بود ، در دوره مدرسه و حال و هوای مسلط نهضت امانی متوجه تغیرات عظیم ماحول خود میگردد و در زمان تحصیل و کشور در حال انکشاف و شگوفایی ترکیه ، براه نجات أفغانستان از عقب ماندگی دهشتبار قرون ، از طریق دیموکراسی ، حاکمیت مردم ، وحدت واقعی ملی و برقراری عدالت باورمند میگردد .

این شخصیت سترگ ملی و علمی أفغانستان برای تحقق آرمان ترقی و تجدد ، در أحوال تغیرات بزرگ جهانی که زمامداران وقت مجبور به اعلام دیموکراسی وآزادی ( از بالا و دربار ) گردیدند . ترقیخواهان با راه اندازی تشکل های سیاسی و اشتراک در دوره هفتم پارلمان ، در میدان سیاست فعالانه حضور یافتند . درین أحوال شور انگیز ، تاچ فقید در جمع از همفکران آزادیخواه ( زنده یاد فرهنگ ، شادروان فتح محمد خان فرقه مشر ، زنده یاد محمد آصف آهنگ ، فقید نور الحق هیرمند ، زنده یاد عبدالحی عزیز و ... برهبری شخصیت کبیر ملی و مترقی شادروان غبار ، حزب وطن را ایجاد نمودند .

متاسفانه دستگاه حاکمه سلطنت تحمل حضور گسترده مردم را در میدان سیاست و اشتراک بهترین نمایندگان  منتخب شانرا در پارلمان تحمل نتوانستند و با شیوه اسلاف راه سرکوب و استبداد را تکرار نمودند .

بدینترتیب جنبش مشروطیت سوم  و دوره هفتم شورا که خوب درخشید ، توسط خود صدراعظم وقت که علاقمند لقب « پدر دیموکراسی  » بود و البته با فشار اعضای قدرتمند شورای سلطنت سرکوب و منادیان و آزادیخواهان راهی زندان گردیدند .

مشروطه خواهان که بجز دیموکراسی ، حاکمیت قانون ، ترقی و عدالت هدف نداشتند ، مجبور گردیدند که بدون حکم قانون و فیصله محکمه برای سالیان متوالی پای در زنجیر ، رنج زندان را متحمل  و خانواده های شان از حقوق کار و تحصیل محروم گردند .

درین جمع این شور و شر پسندان ، تاچ فقید بعد از دهسال حبس رها گردید و متاسفانه فقط دوسال بعد بطور مرموزی وفات یافت .

خوشبختانه  دو فرزند برومند  این آزادیخواه سترگ ، محترم استاد شاه نور تاچ  و محترم همایون تاچ  حیات داشته و با تحصیلات عالی به فعالیت های فرهنگی خویش ادامه می دهند ، جناب همایون تاچ از مبارزان سابقه دار و روشنگر متعهد ، میراث دار معنویت بزرگ پدر  و بحیث یک فرهنگی فرهیخته ، افزون بر سایر فعالیت های سیاسی و اجتماعی ، مسولیت مجله وزین محبت را که در شهر لندن نشر میگردد ، عهده دار می باشد .

روان حقوقدان بلند مرتبت و آزادیخواه بزرگ تاچ فقید شاد ، یادش گرامی و همیشه

با حرمت

یاداشت :

دوستانیکه میخواهند ، در مورد تاچ فقید بیشتر معلومات کسب نمایند ، به ماخذ آتی مراجعه خواهند فرمود ، که در آماده ساختن این یاداشت ،فیض برده شده است:

- غبار - افغانستان در مسیر تاریخ - جلد دوم ( صفحات ۲۴۴ - ۲۵۴)

- پوهنیار - سید مسعود - ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان ( صفحه ۱۶۷ )

- کبیری - امان اله - عقابان خونین و راز های اندوهگین ( صفحه ۳۱۴ )

- دانشنامه آریانا - مهدیزاده کابلی

مالي

خبرتیاوې او اعلانونه

 

بنام خداوند حق و عدالت 

هم مسلکان عزیزو دوستان و علاقمندان  گرانقدر،  

شورای رهبری انجمن حقوقدانان افغان در اروپا با کمال افتخار ، اجلاس نوبتی خویش را بروز شنبه  دهم دسامبر سال جاری که روز جهانی حقوق بشر نیز میباشد، در کشور شاهی هالند تدویر مینماید.      

به تاسی از روال و تجربه نیک سال های گذشته،  دربرنامه امسال سوال چگونگی برقراری حاکمیت قانون ‌مرتبط به فراخوان انجمن و پیام گردهمایی کوپن هاگن در رابطه به نیاز مبرم افغانستان در جدل تاریخی مشروعه و مشروطه  ( انفاذ قانون اساسی و استمرار قوانین ) و راه اندازی نهضت سراسری وسیع بخاطر آن با ارایه مقالات علمی - مسلکی مورد مباحثه قرار می‌گیرد

نور ولولئ:%s

دریغا میبرد أمواج ایام

بزرگان را زما آرام آرام

شورای رهبرى انجمن حقوقدانان افغان در اروپا در حالیکه به مناسبت وفات المناک استاد بلند مرتبت جناب پوهاند دوکتور محمد قاسم فاضلى ، شخصيت بزرگ علمى - حقوقى بين المللى ، و از خادمان صادق و سابقه دارافغانستان سوگوار می باشد ، مراتب عمیق تاثر ، تسلیت و غمشریکی خود را به خانواده گرامی مرحومی ومنجمله به  استاد اسبق فاکولته حقوق و علوم سیاسی پوهنتون کابل جناب استاد اسد فاضلی ، مخترمه عالیه جان  «لامه له » و محترمه ناهید جان فاضلی تقدیم و برایشان در تحمل این غم بزرگ شکیبایی آرزو میبرد .

نور ولولئ:%s

 

انجمن حقوقدانان افغان در اروپا

به سلسله نشرات انجمن حقوقدانان افغان در اروپا در این هفته کتاب جدید تحت عنوان « بحث قانون اساسی و حاکمیت قانون( جدل  تاریخی مشروعه و مشروطه ، مقابله با بحران حقوقی و  فقدان مشروعیت ) به شکل دیجیتال  نشر و در خدمت علاقمندان  قرار گرفته است .

نور ولولئ:%s


په ژوندونې یې چې موږ ونکړو قدر
پس له مرگ به یې بیا څه ژاړو په قبر
درنو هېوادوالو ! :

نور ولولئ:%s

برحسب پلان قبلى قرار بود تا بتاريخ يازدهم دسامبر  سال جاری كنفرانس  علمی سالانه  انجمن حقوقدانان افغان در اروپا و همچنان جلسه نوبتى انجمن  در كشور شاهى هالند تدوير يآبد . 

اما  با کمال تاًسف ، بنابر گسترش مجدد وايروس كرونا ، مجال جمع شدن  حضورى همسلكان و دوستان گرامى از كشور هاى مختلف ممكن نميباشد . 

نور ولولئ:%s