اقبال لاهوری شاعر بلند آوازۀ ادب فارسی ست، او با آن که زبان مادری اش هندی است در فارسی اشعار نابی دارد که در حلقات ادبی جایگاه بلندی را احراز کرده است، شعر و نثرش پخته، رسا و مطابق معیارهای پذیرفته شدۀ ادبی است اما محتوای بعضی از اشعارش قابل نقد و بررسی است! ازان میان این شعر او:
یاد ایامی که سیف روزگار
با توانا دستی ما بود یار
اقبال در این بیت بیاد ایامی افتیده و با افتخار آن را از خود دانسته توصیف می کند که شمشیر کشان عرب در کشورهای جوار و دور و نزدیک از کشته ها پشته ها ساختند و پدران و مادران ما و شما و همین اقبال را که برهمن بودند سر بریدند و خواهران و مادران شان را غنیمت گفته بردند و در بازارهای مکه و مدینه و شام فروختند، این شمشیر آختۀ عرب بود که در سرزمین های ما جوی های خون جاری کرد و از خون پدران و نیاکان ما آسیاب را به گردش آوردند و گندم را آرد کردند و لشکر غارتگر عرب را تغذیه کردند، نه شمشیر روزگار در دست ما بود و نه دست ما توانایی چنین وحشت را داشت، فرض کنیم که این شمشیر ننگین روزگار در دست توانای اقبال و اقبال ها بود مگر شمشیر چه افتخاری دارد که کسی به آن بنازد؟ شمشیر وسیلۀ کشتار است، کشتار مردم بیگناه توسط شمشیر به امر و هدایت هر کسی و هر خدایی که باشد جنایت است! و افتخار بر جنایت، جنایت نا بخشودنی ست.
تخم دین در کشت دلها کاشتیم
پرده از رخسار حق برداشتیم
در این بیت همان توحشت عرب ها را بخود نسبت می دهد و افتخار می کند که تخم دین را در کشت دلها کاشته است، حال آنکه این فخر فروشی را عرب ها باید بکنند نه اقبال و یاهیچ عجمی دیگری که به زور شمشیر عرب مسلمان شده است، تخم دین را عرب ها به زور شمشیر بر دیگران تحمیل نموده اند نه اینکه اقبال و امثال او در دل دیگران کاشته باشد، و پرده را هم بر روی حق انداختند نه این که برداشته باشند.
ناخن ما عقدهء دنیا گشاد
بخت این خاک از سجود ما گشاد
اقبال در این بیت کاملاً خطا رفته است، کدام عقدۀ دنیا را کلک ما کشوده است؟ واقعیت این است که همه عقده ها را در دنیا ما خلق کرده ایم، نه اینکه عقدۀ را کشوده باشیم و کدام بخت از سجود ما گشوده شده است؟ بخت با کار و تلاش کشوده میشود نه با سجده، و سجده زشت ترین و جاهلانه ترین کاریست که یک انسان در مقابل هر موجودی یا هر خدایی بجا می آرد، مردم غیر مسلمان حتی نه می دانند که سجده چیست اما عقده ها را با کار و کوشش بدون سجده کشوده اند.
از خم حق بادهء گلگون زدیم
بر کهن میخانه ها شبخون زدیم
اقبال در این بیت گزاف قبلی را تکرار کرده است، بادۀ گلگون را از خم بزعم خودشان حق و شبخون بر میخانه های کهن را عرب ها زده اند نه ما، ما همیشه برده های بیجان و گوش به فرمان عرب ها بوده ایم هستیم و خواهیم بود بدون اینکه حق و حقیقتی در میان باشد.
ای می دیرینه در مینای تو
شیشه آب از گرمی صهبای تو
از غرور و نخوت و کبر و منی
طعنه بر ناداری ما میزنی
اقبال در این دو بیت باز ادعاهای پوچ و میان تهی خود را به غرب ابراز می کند و می گوید که شما در دین کهن باقی مانده اید و تهمت های ناروا بر آنها می بندد که شما از غرور و نخوت و کبر و منی به ناداری ما طعنه می زنید، حال آنکه غربی ها می دیرینه یعنی دین کهنۀ خود را در واتیکان حبس کرده اند و هیچ گونه علایقی با دین ندارند و هیچ گاه هم به ناداری ما طعنه نه زده اند و نه می زنند بلکه تا آنجا که توان دارند در رفع ناداری ما کوشیده اند و می کوشند، همین اقبال و ملیونها تن امثال اقبال از فیض و همت و سخاوت انسانی غرب به مدارج عالی دانش رسیده اند، همین اقبال درغرب تحصیل کرده از همانجا دوکتورا گرفته توسط همانها به شهرت رسیده و باز انچنین پاس خدمت می دارد!
جام ما هم زیب محفل بوده است
سینهء ما صاحب دل بوده است
اقبال در این بیت نیز از همان غرور کاذب یاد آور شده که هیچگونه واقعیت عینی نداشته و ندارد، جام ما هم زیب محفل بوده است، کدام جام؟چگونه؟ زیب کدام محفل؟ فخر فروشی بی معنی، سینۀ ما صاحب دل بوده است، یعنی چه؟ مگر سینۀ دیگران بدون دل است؟
عصر نو از جلوه ها آراسته
از غبار پای ما بر خاسته
این بیت واقعاً مضحک است! جلوه های عصر نو از غبار پای ما برخاسته؟ چنین ادعای از زبان یک فیلسوف بسیار شرمناک است! کدام یک از جلوه های عصر نو از گرد پای ما برخاسته؟ کاش آقای اقبال چند تای ازان جلوه ها را بر می شمرد تا ما هم می دانستیم.
کشت حق سیراب گشت از خون ما
حق پرستان جهان ممنون ما
اقبال در این بیت تا جایی درست گفته، تاریخ شاهد است که در راه به اصطلاح حق، خونهای زیادی ریخته شده و هنوز هم می ریزد و این کشت حق سیراب نه شد و سیراب شدنی هم نیست! اما کشت حق چرا باید از خون سیراب شود؟ سیراب شدن کشت حق از خون ما چرا؟ مگر حق نه می تواند یا نه می توانست کشتش را با آبیاری سیراب کند نه به خونیاری؟ یا اصلاً نیازی به کشت و آب و خون نداشته باشد؟
عالم از ما صاحب تکبیر شد
از گلِ ما کعبه ها تعمیر شد
اقبال در این بیت همان یاوه هایی را که ملاها بر فراز منابر نشخوار می کنند به نظم آورده که هیچ مفهومی در آن وجود ندارد، عالم از ما صاحب تکبیر شد یعنی چه؟ عالم به اثر زحمت و کار و تلاش صاحب تکبیر یعنی بزرگی و عظمت شده نه از ما، ما چه کاری کرده ایم که عالم را به بزرگی رسانده باشیم؟ و خود ما تا هنوز آنقدر کوچک و خرد و حقیر و ذلیل استیم که از وجود خود شرم داریم، از گل ما کدام کعبه آباد شده؟ اگر شده مفاد آن کعبه های که از گل ما ساخته شده به بشریت چیست؟
حرف اقراء حق بما تعلیم کرد
رزق خویش از دست ما تقسیم کرد
اقبال در مصراع اول این بیت موضوعی را مطرح کرده که هیچ ربطی بما ندارد، نخست این که «اقراء» یعنی بخوان کلمه است نه حرف! جالب است که این علامۀ روزگار تاهنوز فرق بین حرف و کلمه را نه می داند، دوم اینکه کلمۀ اقراء اگر هم گفته شده باشد مشخص به پیغمبر گفته شده نه به ما زیرا ما هزاران سال قبل از این که کسی به ما تعلیم اقراء بدهد می خواندیم و می نوشتیم، قرار روایات درست و نادرستی که ملا ها بنام حدیث نوشته اند چنین آورده اند که جبریل صحیفۀ را در چیزی پیچیده به پیمبر داد و گفت اقراء و او جواب رد داد تا اینکه به اثر فشار های خشن مکرر توانست آنرا خواند، در مصراع دوم ادعای کاذبی را بیان می کند که بدور از واقعیت است، رزق خویش از دست ما تقسیم کرد کدام رزق؟ چگونه تقسیم؟ از زمانی که تاریخ بیاد دارد اکثریت مطلق جامعۀ بشری به اثر گرسنگی فقر و بیچارگی با مرگ دست و گریبان اند، تنها در افریقا بیست ملیون انسان بحال مرگ زندگی می کنند پس این چگونه تقسیم رزق و چگونه دست است که اقبال به آن می بالد؟ حال آنکه دست گدایی ما همیشه بسوی غرب دراز است.
گرچه رفت از دست ما تاج و نگین
ما گدایان را بچشم کم مبین
اقبال در این بیت تاج و نگینی را که دیگران به اثر کشتار و چور و چپاول وحشیانه بدان دست یافته بودند از افتخارات خود می داند و به آن می بالد و از دیگران توقع دارد که ما را بچشم کم مبین.
در نگاه تو زیان کاریم ما
کهنه پنداریم ما خواریم ما
اعتبار از لاالاه داریم ما
هر دو عالم را نگه داریم ما
اقبال در این دو بیت دیگران را گوشزد می کند که در نگاه شما اگر زیان کار و کهنه پندار و خوار استیم اما! از لا اله اعتبار داریم و هردو عالم را ما نگاه داشته ایم، خیلی مضحک است، پیش از ما در طی ملیون ها سال گذشته که سر و کلۀ ما و لا الاه هنوز پیدا نه شده بود، این عالم را چه کسی نگاه داشته بود؟ و در ملیونها سال آینده بعد از ما، این هردو عالم را چه کسی نگه می دارد؟ واقعیت مسلم این است که ما نه تنها زیان کار، کهنه پندار و خوار هستیم بلکه ننگ بشریت هم هستیم.
از غم امروز و فردا رسته ایم
با کسی عهد محبت بسته ایم
اقبال در این بیت ادعا دارد که ما از غم امروز و فردا رسته ایم، اگر این سخن او درست است پس این همه لاف و گزافی را که تا حالا گفته آمد برای چه بود؟
در دل حق سرِ مکنونیم ما
وارث موسی و هارونیم ما
مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز
برق ها دارد سحاب ما هنوز
ذات ما آیینهء ذات حق است
هستی مسلم ز آیات حق است
اقبال در سه بیت آخر فقط یاوه سرایی کرده است، در دل حق سر مکنون؟ وارث موسی و هارون دو شخص افسانوی که هر گز وجود خارجی نداشته اند چه ربطی به آنچه او تا حال گفته آمد میتواند داشته باشد؟ مهر و مه رو شن ز تاب ما هنوز، یعنی چه؟ برق ها دارد سحاب ما هنوز یعنی چه؟ مهر و ماه و برق و سحاب ملکیت شخصی کسی نیست، مخلوق خداست و برای کار معینی خلق شده اند روشنی و برق آنها به هیچ کسی وابستگی ندارد، ذات ما آیینۀ ذات حق است؟ مغلطه است، ذات همه کاینات آینۀ ذات حق است نه تنها ذات ما، ذات ما در برابر عظمت کاینات مثل یکدانه خردل در قعر اقیانوس است.
عزیزی غزنوی
تورنتو/کانادا
زبان دری یا فارسی ؟
میرعنایت الله سادات
مدتهاست که سلسلۀ از اظهارات ناشیانه پیرامون محل پیدایش و رشد زبان دری در رسانه های اجتماعی انعکاس میآبد.ازآنجائیکه توجه به زبان و فرهنگ ، همچنان محافظت هردوی آن جهت ارث گذاری برای نسل های آینده ، وظیفۀ هر انسان است. این قلم لازم می بیند تا مطالب ذیل را بخاطرروشن شدن واقعیت ها ، توأم با ارائۀ یک سلسله مستندات تقدیم نماید.
خوانندگان این نوشته ، حتما" ازطریق رسانه ها آگاهی یافته اند که بعضی بی خبران با بکاربرد نام " زبان دری " موافق نبوده وبکاربرد آنرا جزء از"توطئه"های رژیم شاهی دراواسط قرن بیستم میدانند. آنها ادعا مینمایند که فارسی نام زبان ما بوده ونمی بائیست نام کتب درسی ازفارسی به دری تغیر میکرد. همچنان ازاعضای لویه جرگۀ قانون اساسی سال 1964 انتقاد مینمایند که چرا اصطلاح زبان دری را در قانون اساسی افغانستان مندرج ساخته اند.این منتقدین استدلال مینمایند که قبل ازین تغیرات ، دولتهای افغانستان همیشه کلمۀ " فارسی" را بکار می گرفتند وهیچگاه اصطلاح " دری " را استعمال ننموده اند .
با بکاربرد چنین استدلال معلوم نیست که هدف آنها چیست ؟ آیا آنها ازتاریخ زبان خود بی خبرند ویا قصدا" با چنین دلایل ، به زیرساخت فرهنگ خود صدمه زده وازحقایق چشم پوشی مینمایند ؟.
هنوز سرودن شعردری درسرزمین فارس رایج نشده وشاعری در آن خطه ظهور نکرده بود که درزبان دری افغانستان طی نیمۀ اول قرن سوم هجری ، شعرای چون حنظلۀ بادغیسی ، عباسی مروزی وابوحفص صفدی با رسم الخط نوین زبان دری ظهورکردند. همچنان مادر شعر دری ( رابعۀ بلخی) درنیمۀ نخست سدۀ چهارم هجری (مطابق 943- 914 م) با اشعارجذابش دربلخ سربلند کرد.همین طور مقارن به آن عصروزمان ، می توان ازین شعرای بزرگ دری دربلخ نام برد:
- ناصرخسروکه دراخیر قرن چهارم وشروع قرن پنجم هجری می زیست.
- ابوشکوربلخی یکی از شعرای نامدارقرن چهارم هجری است.
- دقیقی بلخی شاعر معروف قرن چهارم هجری میباشد.
- عنصری بلخی که در اواخرقرن چهارم وشروع قرن پنجم زندگی داشت.
دردورۀ غزنویان " شهرغزنه که یک کانون ادب دری درآسیای وسطی بود ، شعرای چون عنصری ، فرخی ، سنائی ، مسعود سعد ، ابوالفرج وسید حسن غزنوی را درخود می پرورید ".(1)
تأثیر تمدن غزنه درپرورش ، اعتلا وتوسعۀ زبان دری بسیاربزرگ است. دردربارسلطان محمودغزنوی چهارصد ادیب وشاعری که مقام عالی آنها درشعروادب تثبیت شده بود. مورد تفقد سلطان قرارگرفته وبه منزلت خاص برگزیده شده بودند. برخی از آنها مانند بیهقی ، منوچهری وفردوسی ازدوردست ها به آنجا روی آورده بودند.
ازولایت هرات شعراء ونویسندگانی زیادی دربوستان ادب دری قامت افراشته اند که خواجه عبدالله انصاری (381 - 396 قمری) و مولانا عبدالرحمن جامی درقرن پنجم هجری ممثل آنها میباشد
اما شعرای نامداراین زبان (دری) درسرزمین فارس چند قرن بعد سربلند کرده اند. مانند خواجه حافظ شیرازی که درسالهای 727-792 هجری قمری و همچنان حضرت سعدی که یکی از سرآمدان زبان دری است ، در سالهای 691- 585 هجری قمری در آن خطه میزیستند.
محقق توانای کشور داکترحیدرژوبل درمورد پیدایش زبان دری مینگارد که زبان دری قرنها قبل از ظهوراسلام درافغانستان وجود داشت. سپس این زبان به غرب کشوریعنی ایران امروزی انتشار یافت. (2)
محل پیدایش زبان دری درمنطقۀ تخار ، واقع درشمال افغانستان بود.. ازهمین جهت این زبان ابتداء به نام " تخاری" و سپس " دوهری " یاد میشد. تا بالاخره اسم " دری " را بخود گرفت .
وقتی که زبان دری درسرزمین افغانستان وماوراالنهرترویج یافته بود ، هنوزدرایران نظم ونثرادب دری وجود نداشت.تا اینکه انتشارزبان دری در ایران نیزبه یک ضرورت واقعی مبدل شد. زیرا زبان مروج آن سرزمین ، یعنی زبان پهلوی نتوانست که بالاثرعربی سازی دورۀ اموی ها (661- 750 م) در برابر زبان پختۀ عربی مقاومت کند. بناء" همگام با ترویج اسلام از مکالمه و نوشته خارج گردید .
اما زبان دری بخاطرقابلیت کافی ترجمه از عربی به دری ، در جایگاهش باقی ماند. سرانجام درعصرطاهریان ( 205 -259 هه ) زبان دری با رسم الخط عربی آرایش یافت . واضح است که با ترویج اسلام ، زبان عربی برزبان دری اثر گذاشت و شمارزیادی ازاصطلاحات و لغات عربی در زبان دری بکار گرفته شد. اما به کارگیری کلمات عربی درراه تکامل زبان دری مانعی را بوجود نیآورد. برعکس " اقتباس وزن وقافیه از شعرعربی ، کمک کرد که اشعار دری نیز مانند زبان عربی موزون و مقفی باشد". (3)
احمد علی کهزاد درین ارتباط تذکر میدهد : " زبان دری بعد از طی دورۀ نضج وقوام ادبی خویش درچهارقرن اول هجری درافغانستان ، بطرف سرحدات غربی آن انتشاریافته وزبان پهلوی را به مناطق غربی عقب زد و جای آن را اشغال کرد. به اصطلاح ملک الشعرا بهار بعد از تسلط سلجوقی ها برعراقین (الف) این معنی قوت یافت. یعنی زبان دری کمال انبساط یافت " (4) این انبساط با تسلط طغرل سلجوقی بر بغداد(1062م) بیشترشد. زیرا وزیر فاضل اوعبدالملک کندری دفاترکشورفارس را از عربی به دری برگرداند (5).
متأسفانه با وجود تمام این حقایق ، گروههای معین میکوشند که اصطلاح " فارسی " را جانشین کلمۀ " دری" بسازند ویا پس از هزار جاروجنجال آنرا " فارسی دری" بنامند. درحالیکه این زبان طوریکه در بالا به آن اشاره شد ، ابتداء دریکی از ولایت های شمال افغانستان بنام تخاربوجود آمد . بناء" باید کلمۀ دری منطبق با اصل پیدایش آن بکارگرفته شود. اگرایرانی ها این اصل را رعایت نکرده و مطابق میل خود زبان دری را نامگذاری مینمایند ، کار خود شان است .اما هموطنان ما باید به این مسئله از دید فرهنگ ملی خویش برخورد نمایند. همانطوریکه درین مقال روی محل پیدایش ، تاریخ وکیفیت زبان دری تآکید شد ، اینک برداشت شعرای بزرگ بالوسیلۀ سروده های زیبای شان درمورد زبان زیبای دری پیشکش میگردد. تا جای هیچگونه ابهام وسوُ تفاهم درمورد بکاربرد " زبان دری " باقی نماند .
چوعندلیب فصاحت فروشد ای حافظ
توقدر او به سخن گفتن دری بشکن
" حافظ "
زشعردلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع وسخن گفتن دری داند
" حافظ "
هزاربلبل داستان سرای عاشق را
ببآید از توسخن گفتن دری آموخت
" سعدی"
قلم است این به دست سعدی دُر
یا هزار آستین دُر دری
" سعدی "
حضرت سعدی آنهایی را که به نظم دری کمتر علاقه میگیرند ، انتقاد مینماید :
چون در دو رستۀ دهانت
نظم سخن دری ندیدست
" سعدی "
کجا بیور(ب) از پهلوانی شمار
بود در زبان دری ده هزار
" فردوسی "
گزارنده (ج) را پیش بنشاندند
همه نامه بررودگی خواندند
بفرمود تا فارسی دری
بگفتند وکوتاه شد داوری
" فردوسی"
من آنم که درپای خوکان نریزم
مراین قیمتی دُر لفظ دری را
" ناصر خسرو"
به فرخنده فالی و نیک اختری
گشادم دَرگنج دُر دری
" عنصری"
شکرلله که ترا یافتم ای بحر سخا
از توصلت زمن اشعار با الفاظ دری
" سنائی "
از دو دیوانم به تازی و دری
یک هجا و فخش هرگز کس ندید
" انوری "
نظامی که نظم دری کار اوست
دری نظم کردن سزاوار اوست
" نظامی"
دل بدان یافتی از من که نیکو دانی خواند
مدحت خواجۀ آزاده به الفاظ دری
" فرخی "
پیوسته به الفاظ دری وصف توگویم
چون مدح خداوند به الفاظ حجازی
" جبلی"
گرچه مرا به شعرگویان جهان فخر آمدی
من در شعردری ، برروی شان نکشودمی
" قطران تبریزی"
دُر دری را ازقلم در رشتۀ جان کرده ام
پس باز بگشاده رهم برشاه وبالا ریخته
" خاقانی"
که شعردری شد زمن نامجو
از آن یافت شاعر و شعر آبرو
" ملک الشعرا بهار"
ملک الشعرا بهار متکی بر نقل قول یکی از روحانیون میسراید :
گفت پیغمبرکه دارند اهل فردوس برین
برزبان لفظ دری ، جای زبان مادری
بی گمان پس خازن فردوس ، فردوسی بود
که بوُد او بی شبهه ربع النوع گفتار دری
" ملک الشعرا بهار"
شاعران بر تو همی خوانند هردم آفرین
گه به الفاظ حجازی گه به الفاظ دری
" لامعی گرگانی"
بهانه هاست نماندن مرا و یک آن است
که است مردن من ، مردن زبان دری
" داکترمحمدی حمیدی شیرازی"
گرچه هندی درعذوبت (د) شکراست
طرزگفتار دری شیرین تر است
" اقبال لاهوری"
توضیحات :
الف - منظور از عراقین ، سرزمین آنوقت فارس میباشد که پس از تسلط اعراب ، منضم به عراق گردیده و به همین نام جزء قلمرواعراب شناخته شد.
ب - معنی بیور، عددی است معادل ده هزار
ج - گزارنده به معنی " پیام گزار" است
د - معنی عذوبت ، گوارا بودن (آب ، شراب وغیره ) است
موًخذات :
1- میرغلام محمد غبار" افغانستان در مسیر تاریخ " صفحۀ 14، مرکز نشراتی میوند، پیشاور (2001 م)
2- داکتر حیدرژوبل " تاریخ ادبیات افغانستان " مطبعۀ کابل ، سال 1336هه
3 - محمد محیط طباطبایی" دُر دری " صفحۀ 56 ، مجموعۀ مقالات ، مطبعۀ انتشارات کیهان ، تهران (1373م)
4 - احمد علی کهزاد " (1951م) " افغانستان و ایران " کنفرانس آقای کهزاد درموزۀ ایران باستان ، چاپخانۀ مظاهری ، تهران صفحۀ 33 - همچنان چاپ مطبعۀ دولتی کابل سال م1951
5 - میرغلام محمد غبار" افغانستان در مسیر تاریخ " صفحۀ 126 ، مرکز نشراتی میوند ، پیشاور- 2001 م