Download falastin.var

مسیح سادات

نسل‌ کشی علیه فلسطینی‌ ها در هشتم اکتوبر (2023م) آغاز نشده است و به نوار غزه محدود نمی‌ شود. برای اینکه به ‌درستی به رنج صد ساله فلسطینی‌ ها بپردازیم، نیاز است که این کشتار جمعی جاری در غزه را در زمینه تاریخی آن مطالعه نماییم.

مسیح سادات

از زمانی که آنچه آخرینِ «توافقات آتش‌ بس» خوانده می‌شود و در دهم اکتوبر سال پار نافذ شد و فعالان فلسطین ادعا کردند:

«نسل‌ کشی اکنون تمام شده است!»

اسرائیل به‌ طور متوسط هر روز پنج تن از ساکنان غزه را کشته است و این قلمرو را دست‌کم (455) بار بمباران کرده است.

در سال (2023م)، پیش از حادثهٔ هفتم اکتوبر، اسرائیل کرانهٔ باختری اشغالی را بمباران می‌کرد و بیش از (200) فلسطینی را در آن‌جا به قتل رساند — و آن را مرگ‌بارترین سال ثبت‌شده برای فلسطینی‌ها در کرانهٔ باختری ساخت.

برخلاف آن‌چه بسیاری از فعالان طرفدار فلسطین در سطح جهانی باور دارند، نسل‌کشی فلسطینی‌ها در هشتم اکتوبر (2023م) آغاز نشده است — و همچنین با هیچ‌ یک از آن‌ چه آتش‌بس‌های صوری خوانده شده و در دو سال گذشته توسط ستمگران ارائه شده، پایان نخواهد یافت. در جریانِ این آتش‌بس‌های ظاهری ده‌ها هزار نوزاد، کودک، بزرگ‌سال به فجیع‌ترین شکل‌ها قتل‌عام شده‌اند.

حقیقت این است که کشتار جاری در نوار غزه (بخشی نسبتاً کوچک از فلسطین تاریخی و بخشی نسبتاً کوچک از تاریخ فلسطین) تمام نسل‌کشی نیست، بلکه «فقط» یک باب — هرچند خونین‌ترین و خشونت‌بارترین باب — از یک پروژهٔ استعماریِ چندقرنهٔ نسل‌کشی است.

پروژه‌ای که (500) سال پیش توسط مسیحیان پروتستان بازاریابی شد، (150) سال است که توسط یهودیان صهیونیست تجلی یافته و دهه‌ هاست که توسط مسلمانانی که روند نرمال‌سازی را پیش برده‌اند حفظ شده است.

گرچه لازم است که ریشه‌ های مسیحیِ صهیونیسم را بشناسیم و برجسته کنیم، این مقاله بر تبارز این پروژه در قرن نوزدهم توسط صهیونیست‌های یهودی تمرکز خواهد کرد. (برای درک بهترِ صهیونیسم مسیحی — چه در گذشته و چه امروز — پیشنهاد می‌کنم آثارِ تاریخ‌نگار اسرائیلی ایلان پپه (Ilan Pappe) و دیگران را مطالعه فرماید.)

نتانیاهو (Netanyahu) و بن‌گویر (Ben Gvir) نماد های مشکل‌اند، نه خودِ مشکل

امروز یک تصورِ نادرست گسترده، در سرتاسر طیف سیاسی، وجود دارد که مشکل اصلی در «درگیریِ به‌اصطلاح اسرائیل و فلسطین» عبارت است از نتانیاهو (Netanyahu) و «وزیران افراطی» او است.

این تحلیل ساده است، تحلیلی که برای سیاست‌ مداران جهان که شجاعت، اراده یا هوشِ روبه‌رو شدن با مشکل در ریشه‌ها را ندارند، مناسب و راحت است.

نسل‌کشی صهیونیستی علیه فلسطینی‌ها پیش از نتانیاهو (Netanyahu) آغاز شده است — که در پایان او خود یک نشانه از مشکل است و نه خودِ مشکل.

همیشه برایم جای شگفتی است که چگونه از یک‌ طرف صهیونیست‌ ها دوست دارند از این‌ که اسرائیل «تنها دموکراسی در شرق المیانه» است، به خود ببالند، و در عین حال از طرف دیگر انکار کنند که نتانیاهو (Netanyahu)، بن‌گویر(Ben Gvir) و سموتریچ (Smotrich) — که همگی رهبران انتخاب‌ شده‌اند — نمایندهٔ جامعهٔ اسرائیل به‌ شمار می‌آیند.

این رویکرد بیش از پیش مسئولیت را از دوشِ بقیهٔ طیف سیاسی اسرائیل، از جمله آن‌ چه «چپ» و «مرکز» صهیونیست خوانده می‌شود، برمی‌دارد؛ همان جریان‌هایی که در نهایت مسئول گناهان اصلی پروژهٔ صهیونیستی بوده‌اند، از جمله نکبه (”Nakba”) در (1948-1947م) و نکسه (”Naksa”) در (1967م).

در اول مارچ (1899م)، عالم عثمانی و شهردارِ بیت‌المقدس، یوسف ضیا الخالدی (Yusuf Diya al-Khalidi)، نامه‌ای هفت‌ صفحه‌ای به تئودور هرتزل (Theodor Herzl) — چهرهٔ صهیونیسم سیاسی مدرن — نوشت. در آن نامه، او هرتزل (Herzl) را برای استعداد هایش ستود و با رنج یهودیان در اروپا همدردی ابراز کرد، اما هشدار داد که فلسطین از پیش مسکونی است و جزءِ لاینفکِ امپراتوری عثمانی به‌شمار می‌رود.

در پاسخِ سریعِ هرتزل (Herzl)، و با همان غرورِ معمول استعماری اروپایی، این نگرانی‌ها را رد کرد و به‌جای آن استدلال نمود:

که صهیونیست‌ ها با سرمایه و هوشِ خود به «نفع» تمامی فلسطین خواهد گردید.

فقط چهار سال پیش از آن، هرتزل (Herzl) در دفترچهٔ خاطرات خود دربارۀ استعمار یهودیان در فلسطین چنین نوشت:

“ما کوشش خواهیم کرد که جمعیت بی‌ پول را به‌ طورِ پنهانی از آن سوی مرز منتقل کنیم، با فراهم‌ سازیِ شغل برای آن‌ ها در کشورهای ترانزیت، در حالی که از دادنِ شغل به آن‌ ها در سرزمین خودمان خودداری می‌ کنیم و مالکان املاک به طرفِ ما بر خواهند گشت. همزمان مصادره و هم بیرون‌ کردنِ فقرا باید به‌ طورِ محتاطانه و با تدبیر انجام شود.”

هرتزل (Herzl) و رهبران اولیهٔ پروژهٔ صهیونیستی به‌ خوبی می‌ دانستند که جاه‌ طلبی‌ های آن‌ ها برای فلسطین به‌ معنای پاک‌ سازیِ جمعیتیِ ساکنان بومی خواهد بود. اما همان‌ گونه که امروز نیز دیده می‌ شود، این جاه‌ طلبی‌ ها مکتوم و با ظاهر خوش بوده است.

دفتر چه‌ یاد داشتِ صهیونیست‌ های اولیه نشان می‌ دهد که چگونه فلسطینیان بومی به «مهاجرانِ» (settlers) جدید (که هنوز از اهداف واقعی آن‌ ها آگاه نبودند) در چندین مورد کمک کردند.

تاریخ‌ نگار اسرائیلی ایلان پپه (Ilan Pappe) در کتابش «ده غلط مشهور دربارهٔ اسرائیل» می‌نویسد:

“در حالی که فلسطینی‌ ها به مهاجران (settlers) اولیه پناه و کار عرضه کردند و در کارِ کردنِ شانه‌ به‌ شانه با آن‌ ها تحت هر مالکیتی اعتراضی نداشتند، ایدئولوگ‌ های صهیونیستی در مورد نیاز به کنار زدن فلسطینی‌ ها از بازارِ کارِ کشور و نیز تحریمِ آن دسته از مهاجرانِ (settlers) که هنوز فلسطینی‌ها را به‌کار می‌گرفتند یا در کنارِ آن‌ ها کار می‌ کردند، بسیار روشن بودند. این ایدهٔ «عِوودا عبریّت» (”avoda ivrit”) (کار عبری) بود که اساساً به معنیِ نیاز به پایان دادن به «عِوودا عراوت» (”avoda aravit”) (کار عرب) بود.”

مهاجرانی (settlers) که از اولینِ آن‌ چه «علیوت» (”aliyot”) خوانده می‌ شود (امواج مهاجرت صهیونیستی به فلسطین) در (1882م) بودند، عمدتاً دانش‌آموزانی بودند که دانشِ چندانی از کشاورزی نداشتند. طنزِ تلخ در این‌که چگونه فلسطینیان بومی این مهاجران جوان را از گرسنگی با آموختنِ روش‌ های بهره‌ برداری از زمین نجات دادند، قابلِ اغراق نیست.

اما حتی در آن زمان، صهیونیست‌ها، چه رهبران و چه عوام، جمعیت بومی را «بیگانه»، «متجاوز» و «مانع» می‌ دیدند.

اولین صدر اعظمِ اسرائیل، داوید بن‌ گوریون (David Ben Gurion)، کارگران و کشاورزان فلسطینی را «بِیت میخوش» (”beit mikhush”) (یعنی «کانونِ آفت‌زدهٔ») توصیف میکرد. او نیروی کار عرب را یک «مرض» می‌پنداشت.

در سال (1937م)، او چنین اظهار داشت:

“انتقالِ اجباریِ اعراب از دره‌ های, دولتِ یهودیِ پیشنهادی,  می‌تواند به ما چیزی بدهد که حتی در روزهای معبد اول و دوم هم نداشتیم…”

همچنین در (1937م)، بن‌ گوریون به مجمعِ صهیونیست‌ها گفت:

“در بسیاری از بخش‌ های کشور، بدون انتقالِ فلاّحینِ عرب، اسکان ممکن نخواهد بود.”

صهیونیسمِ «لیبرال» هنوز هم صهیونیسم است!

این‌ که صهیونیست‌ها در سال (1948م) تمام سرزمین تاریخی فلسطین را غصب نکردند، دلیلی بر سخاوت استعمارگران یا اثبات ادعای عادلانه آنان از طریق «تقسیم» منصفانهٔ سرزمین نیست؛ بلکه توافقی با اردن مانع از آن شد که صهیونیست‌ها از نهر تا دریا ، به‌ طور کامل کنترل سرزمین را در دست بگیرند

اما از نظرِ نخبگانِ صهیونیستی، این فرصتی بود از دست رفته و یک خطا. خود بن‌ گوریون (Ben Gurion) آن را “bechiya ledorot” نامیده بود: یک پشیمانیِ ابدی.

در این چشم‌انداز، جنگِ شش‌ روزه (”The Six Day War”) («نکسه») در (1967م) یک جنگِ بدون گزینه (”war of no choice”) نبود که در آن اسرائیل مجبور به استعمارِ ۲۰٪ باقی‌ماندهٔ سرزمین‌های فلسطینی شد, بلکه این یک امرِ ازپیش‌ برنامه‌ ریزی‌شده و تداومِ سالِ (1948م) بود.

تاریخ‌نگارانِ اسرائیلی نشان داده‌اند که تصاحبِ کامل فلسطین در واقع چندین‌بار پس از (1948م) تلاش شده بود، پیش از آن‌که سرانجام در (1967م) موفق شوند.

درست است که صهیونیست‌هایی چون زئِو یابوتینسکی (Ze’ev Jabotinsky) در قرن بیستم یا ایتامار بن‌ گویر (Itamar Ben-Gvir) در قرن بیست‌ویکم رویکردی «افراطی‌تر» دارند، ذهنیتِ استعماری و اهدافِ نسل‌کشی با آن‌چه از جانبِ صهیونیست‌های موسوم به چپ یا «میانه‌رو» ارائه می‌شود تفاوتی ندارد، خواه هرتزل (Herzl) و بن‌ گوریون (Ben Gurion) باشند یا رابين (Rabin) و هرتزوگ (Herzog) امروز.

به‌ اصطلاح «افراطی‌ها» دست‌کم دربارهٔ اهداف و دیدگاه‌ هایشان صادق بوده‌ اند و هستند. در مقابل، صهیونیست‌های به‌ اصطلاح «لیبرال» ـ که در حقیقت یک تناقض‌ نما هستند ـ از این منظر خطرناک‌ ترند.

این وضعیت تا حدی با واقعیت سیاسی ایالات متحده قابل مقایسه است, جایی که ترامپ (Trump) آشکارا به حمایت خود از کشتار جمعی اسرائیل می‌بالد، در حالی که اوباما (Obama)، بایدن (Biden) و هریس (Harris) سیاست‌های نسل‌کشانهٔ خود را در لفافه و با زبان نرم پنهان می‌کنند.

عادی‌سازی دیدگاه‌های نسل‌کشی

هیچ‌ یک از این‌ ها به این معنا نیست که در طول دهه‌ ها، در زندگی و ذهنیت یهودیانِ اسرائیلی تغییری رخ نداده است. امروز ضدیت با فلسطینی ها و دیدگاه‌های نسل‌کشی در عرصهٔ عمومیِ اسرائیل بسیار عادی‌تر از (30) سال پیش شده است. در حالی که طی دو سال گذشتهٔ خشونت نسل‌کشانه در غزه، صداها و روایت‌های فلسطینی به‌ طور کامل در رسانه‌های اسرائیلی غایب یا سرکوب شده‌ اند، اما همیشه چنین نبوده است.

در جریان یکی از جنگ‌های متعدد اسرائیل علیه غزه، یعنی «عملیات سرب گداخته» (“Operation Cast Lead”) در سال (2009م)، طبیب فلسطینی به نام عزالدین ابولعایش (Izzeldin Abuelaish) ـ که سه دختر و برادر زاده‌اش تازه در بمباران آپارتمانش توسط اسرائیل کشته شده بودند ، با خبرنگار اسرائیلی شبکهٔ ۱۰ (Channel 10)، شلومی الدار (Shlomi Eldar)، که او را شخصاً می‌شناخت، تماس گرفت, آن هم در حالی که خبرنگار به‌ صورت زنده روی آنتن تلویزیون بود. ابو لعایش (Abuelaish) وحشت آن لحظات را به زبان عبری برای خبرنگار توصیف کرد، در حالی که افکار عمومی اسرائیل به‌ طور زنده تماشا می‌کردند: «هیچ‌ کس نمی‌تواند به ما برسد، اوه شلومی (Shlomi). خدایا، خدایا». خبرنگار نتوانست تماس را قطع کند.

جنگ دو روز بعد پایان یافت. سال گذشته، وقتی از نخست‌وزیر پیشین، ایهود اولمرت (Ehud Olmert)، پرسیده شد که آیا این صحنه بر تصمیم او برای پایان دادن به جنگ تأثیر گذاشته است یا نه، پاسخ داد که چنین نبوده، اما این صحنه «تأثیری عمیق» بر او گذاشته است.

شلومی الدار (Shlomi Eldar)، همان خبرنگاری که پزشک فلسطینی با او تماس گرفته بود، در سال (2023م) گفت که وقوع چنین رویدادی امروز در اسرائیل «کاملاً غیرممکن» است.

چشم‌انداز رسانه‌ای امروزِ اسرائیل به‌طور چشمگیری وخیم‌ تر شده است. در سال (2023م)، شبکهٔ جنجالی و نسبتاً جدید «کانال ۱۴» (Channel 14) ـ که عملاً تریبون تبلیغاتی نتانیاهو (Netanyahu) است ـ محبوبیتش افزایش یافته و اکنون با بازیگران بزرگ رسانه‌ای رقابت می‌کند. در کانال ۱۴ (Channel 14)، خبرنگاران و مفسران در ساعات پربیننده آشکارا خواستار نسل‌کشی فلسطینی‌ها می‌شوند. یک نظرسنجی در سال (2025م) نشان داد که ۴ نفر از هر ۱۰ اسرائیلی، کانال ۱۴ (Channel 14) را منبع اصلی محتوای خبری خود یا «منبعی مشروع برای خبر» می‌دانند.

در سال (2016م)، زمانی که در اسرائیل زندگی می‌کردم، با روزنامه‌نگاران یهودیِ ضدصهیونیست در یک سازمان رسانه‌ای کوچک همکاری می‌کردم. هدف این نهاد، بازتاب روایت‌ها و صداهای فلسطینی به زبان عبری بود تا یهودیانِ اسرائیلی از شرایط غیرانسانی فلسطینی‌ها آگاه شوند. پس از چندین تلاش برای تعطیل کردن ما از سوی بخش‌های مختلف جامعه، این اتفاق سرانجام چند سال پیش رخ داد. اندک رسانه‌های اسرائیلی که امروز هنوز بر رنج و وضعیت فلسطینی‌ها نور می‌تابانند، از همه‌سو تحت فشار قرار دارند.

در این خلأ، نژادپرستی ضد فلسطینی به‌شدت تشدید شده و خشونت علیه غیر یهودیان هرچه بیشتر عادی می‌شود.

بی‌تردید کشتار کنونی از نظر مقیاس و سرعت ویرانی و قتل بی‌سابقه است، اما محو خشونت‌بار فلسطینی‌ها و گسترش برتری یهودی از رود تا دریا همواره هدف جنبش صهیونیستی بوده است. از این منظر، بن‌ گوریون (Ben Gurion) و بن‌ گویر (Ben Gvir) چیزی جز دو روی یک سکه نیستند.

 

این مقاله نسخهٔ ترجمه، ویرایش‌شدهٔ سخنرانیِ من به زبان انگلیسی در پنلِ «محاصرهٔ خاموش» (”Silent Siege”) در ۱۴ نوامبر در پوهنتون فاتح سلطان محمد واکفِ استانبول (Istanbul’s Fatih Sultan Mehmet Vakif University) است.

مسیح سادات روزنامه‌نگارِ آزاد از دانمارک است و دارای کارشناسی ارشد در رشتهٔ عبری, مطالعاتِ شرق المیانه و اسرائیل از پوهنتون کپنهاگ است. پژوهش‌های او پیرامون رسانه، فرهنگ و اقلیت‌های میزرحیم (”Mizrahim”) (یهودهای شرقی) بوده و در یافا (Yafa) با رسانه‌های یهودیِ ضدصهیونیست کار کرده است. اکنون او بر فعالیت‌های حمایت از فلسطین با تمرکزِ آکادمیک کار می‌کند.

 


مرکه: ولي الله ملکزی

موږ ولې هره ستونزه د ټوپک شپېلۍ ته په نښه کوو؟ د پرولتاري انقلاب او ستر اسلامي امت شعارونه څرنګه د قوم او ژبې په کوچني خُم کې رنګ شول؟ د افغان او افغانیت له کلمو سره دا حساسیت له کومه راغی؟ آیا د ګوندونو جوړول د ستونزې حل دی؟ آیا له مقاومت خېلو سره همغږي لرئ؟ آیا ولس به بیا د جمهوریت په فراریانو باور وکړي؟ دا هغه پوښتنې دي چې ما تیره ورځ د دفاع د پخواني سرپرست وزیر او نومیالي شنونکي،‌ شاه محمود میاخېل سره د یوې ځانګړې مرکې په ترڅ کې مطرح کړېدي. 
ښاغلی میاخېل: د نړۍ په ګڼ شمېر هېوادونو کې کودتاګانې کېږي او حکومتونه ړنګیږي. خو په افغانستان کې هره کودتا او بدلون له ټوپک سره تړل شوی او د حکومتونو ترڅنګ پوره نظام او سیستم ورسره له منځه ځي؛ ستا په فکر ولی داسې کېږي؟ 
تر کومه ځایه چې زه مطالعه لرم، د ظاهر شاه له دورې رادېخو ولیدل شول هرچا چې واک نیولی دوئ یوازې د قدرت د نیولو لپاره پلان درلود، هغه په سیاسي لحاظ باندې وو او که په نظامي؛ خو د حکومتولۍ لپاره نه وو. نو ځکه دا تسلسل په افغانستان کې د سیستم د ناکامۍ باعث شو، خلک په حکومتونو شکمن او په وړاندې یې پاڅونونه رامنځ ته شول. د حکومت تعریف همدا دی چې عام ولس باید په تصمیم نیولو او احتساب کې برخه وال وي. خو دلته د خلکو مشارکت ورک شو، یوې ډلې یا یو شخص واک ونیو او نور یې نفې کړل. د حذف او انحصاري سیاست له وجې، ولس ناراضه شو، بهرنیو مداخلو ته لاره هواره شوه، د سیمې او نړۍ استخباراتو لاسونه را اوږده کړل؛ یوه خبیثه کړۍ جوړه شوه او نظام بیا بیا سقوط شو.
پوښتنه: په افغانستان کې د خلق او پرچم ګوندونو، د هجرت او جهاد په مهال د غازیانو تنظیمونو او د ناسیونالزم لارویانو؛ چا د پرولتاري انقلاب او وطن وطن شعار زمزمه کول او چا به د ستر امت او حتی خلافت د جوړېدو خوبونه لیدل. دا راته ووایه چې د دغو اړخونو دا فکري ساحه ولی دومره راتنګه شوه چې کيڼ لاسي د قوم ګیرايئ په دائرې کې راغونډ شول او د اسلامي امت خبره لومړی په ملت او اوس په ملیتونو باندې وویشل شوه، لامل به یې څه وي؟
کله چې جنګونه اوږدیږي نو دښمنۍ، سیالۍ او عُقدې رامنځ ته کیږي او څوک چې محروم پاتې کیږي هغوئ هڅه کوي واک ترګوتو کړي کنه نو د شکایت لمن رانیسي. موږ د جمهوریت په دورې کې ولیدل چې موړ غریب، دواک دننه او د باندې خلکو، حتی بهرنیانو ټولو ګیلې درلودلې. په پایله کې یوه ملي اندېښنه او د رواني نارغۍ یوه څپه رامنځ ته شوه. اوس څوک ملت نه مني، څوک افغانستان نه مني او څوک له افغانیت څخه منکریږي او داسې انګېري چې ښايي ستونزه به یې حل شي؛ حال دا چې مشکل نور هم اضافه کېږي. هغه څوک چې ملي ګټي په خپلو شخصي او سکتارستي محور کې ګوري، دوئ هم په یوې رواني ناروغۍ اخته شویدي. خو وخت او تاریخ ګواهي ورکوي چې د افغانانو ملي ګټې، یوازې په یو مشروع ملي نظام کې خوندي کیږي. 
میاخېل صېب؛ د نیویارک ځوان مسلمان ښاروال، زَهْران مَمْداني تاریخ ولیکلو. نوموړي تېره اونۍ په جار سره وویل چې زه په یوګنډا کې زېږېدلی یم او په دغه هویت ویاړم. خو زموږ ځینې هېوادوال چې د افغانستان په جغرافیې کې له پېړیو پېړیو راهیسې کوڅه په کوڅه اوسیږي، عقیده، وینه، کلتور، دردونه او ویاړونه یې شریک دي؛ د افغان له کلمې سره حساسیت لري او ځانونه په جلا جلا نومونو یادوي. دا واټن ولی راپېدا او څنګه پراخه شو؟
دغه یوه لپه افراد چې ځانونونه په نورو نومونو یادوي، حتی په خپلو قومونو کې هم ځای نه لري؛ دوئ ډېر محدود کسان دي چې ښايی له څو سوو یا زرو تنو زیات نه وي. افغانستان خو پرېږده، د خپلو خلکو استازولي هم نه شي کولای. دغه ډول وګړي اصلا بله اجنډا نه لري؛ زما په آند دا هم د رواني ناروغۍ ادامه ده چې په منفي شیانو لنګر اچوي او د ځان او دغه رنګ داعیې لپاره مارکیټ لټوي. د افغان او افغانیت خبره ادبي بحث نه دی بلکې یوه سیاسي مسئله ده. کله چې د ملکونو د جوړښت بهیر پېل شو، نو دغه هویت افغانستان ته ورکړل شو او ومنل شو. هرڅوک چې د هرې ژبې او قوم وي دلته اوسیږي، هغه افغان دی. افغانستان نه تجزیه کېدونکی دی؛ په دې پنځو لسیزو کې هر ډول لاسوهنې، یرغلونه او هجرتونه وشول خو افغانستان ثابت پاتې شو. که افغانستان ویشل کېږي نو د دې سیمې ټوله جغرافیه به بدلیږي او د سیمې هیوادونه هېڅکله دېته تیار نه دي. 
د جمهوریت په وروستیو کې د عدلیې د وزارت د چوکاټ دننه، ۱۰۷سیاسي ګوندونو خپل نومونه ثبت کړل. مګر دغه احزاب د درمل په ځای درد او مصیبت وو. تاسو ولی د خپل جمهوري غوښتونکي ګوند جوړول ضروري وګڼل او اغېز به یې څومره وي؟
اول خو دا چې د افغانستان ستونزه تخنیکي نه ده، بلکې سیاسي ده او سیاسي ګوندونو ته اړتیا ده. سیستمونه او مذاهب په افرادو کې نه څېړل کېږي. مثلا که یو کس بدکاره وي، هېڅ څوک نه شي ویلای چې اسلام خراب دی. ځینې اصول او ارزښتونه دي چې د اسلام او موډرنې حکومتولې له مخې سیاسي ګوندونه ته اړتیا لیدل کېږي؛ ځکه ګوندونه یې کولای شي او په انفرادي ډول ناممکن دي. د بېلګې په توګه، د طالبانو تحریک پخپله یو حزب دی، اوس هغه څوک مطرح دي چې ګوند لري، بې ګونده خلک ګوښي او له صحنې د باندې دي. ځینې ښي اړخ ته لاړل او څه کیڼ ته، نتیجه دا شوه چې ملي ګوندونو رشد ونه کړ. زموږ خوځښت یو ملي حرکت دی، په جمهوري ارزښتونو ولاړ دی او دلته د نفې، حذف او انحصار لپاره هېڅ ځای نه شته. 
پوښتنه: له افغانستان څخه د باندې، په لسګونو سیاسي، کلتوري او مذهبي بنسټونه جوړ شوي چې یو له دغو ډلو څخه د ملي مقاومت په نوم ډله ده او په وسله والې مبارزې ټينګار کوي. آیا ستاسو ترمنځ د همغږۍ او ارتباط کوم تارونه غزېدلي که څنګه؟
ځواب: د طالبانو په ګډون، د هېواد هېڅ سیاسي او مدني حرکت او جګړه ماره ډله د ټولو خلکو استازولي نه شي کولای، ځکه دوئ یو ته هم ملت خپله رایه نه ده ورکړې. البته، په پېل کې مو له یادې مقاومتي ډلې سره رابطه وه مګر اوس نه شته. موږ په جنګ عقیده نه لرو او تشدد د حل لاره نه بولو. د څنګ ته کولو او میم زرما ټوله زما سیاست نه پخوا نتیجه ورکړی او نه به یې په راتلونکې کې ورکړي. څرنګه چې د نظامي او جګړه مارو ډلو اجنډا او روایت ملي نه دی، نو موږ ورسره اړیکه هم نه لرو. بله بنسټیره خبره دا ده چې دوئ به دا جنګ چېرته کوې؟ بیا به ایران او پاکستان ته ځې او هلته به اډې جوړوې؟ د هغوئ ټوپک به پخپلو اوږو ږدې؟ دا خو د حل لاره نه شوه؛ له جنګ وروسته به یې تګلاره څه وي؟ بیا غواړي قدرت په زور ونیسې؟ ټول ګورو چې د زور له لارې، کله یوه ډله د واک په ګدۍ کښېني او کله بله. نه حالات سمېږي او نه د جنګ لمبې سړېږي. که سیاست مثبتې پایلې نه لري، نو د جنګ ناوړې پایلې هم زموږ د سترګو په وړاندې دي. طالبان او ټول غورځنګونه او بنسټونه دې پخپل تفکر او پالیسیو کې بدلون راولي او باید ومني چې افغانستان د ټولو ګډ وطن دی؛ هر وګړي برابر حق لري او رول یې باید خوندي وي. 
پوښتنه: د تېر جمهوري نظام لوړ رتبه غړي اکثره په اختلاس او فسادونو تورن دي،‌ آیا دوئ به د ولس په متن کې بیا ځای ومومي او په دوئ به څوک باور وکړي؟
زه د افرادو اړوند څه ویل نه غواړم چې څوک به څه رول ولوبوي؟ خو که خبره د سیستم، اصولو او حقوقو وي نو ښکاره ده چې زموږ ځیرکه او با دیانته ولس د ښه او بد انتخاب پخپله کولای شي. 
وروستۍ پوښتنه: له نن څخه پنځوس کاله وروسته به تاریخ څه ولیکي چې شاه محمود میاخېل څوک دی؟
فکر کوم بهتره به وي د دې پوښتنې ځواب، تاریخ ته پرېږدم چې خپل بې پرې قضاوت وکړي.
—-------------------------------
یادونه: که لوستونکي وخت او علاقه لري، کولاې شي د ملکزي نورې لیکنې، مرکې او څیړنې د هغه په فیسبوک او یوټیوب چینل کې ولولي او وګوري. 
ادرس یې دا دی: Wali Malakzay

انجنیر زلمی نصرت
دنمارک

پس از فروپاشی بلوک شرق و پیمان نظامی وارسا، نظام بین‌الملل عملاً وارد مرحلهٔ تک ‌قطبی شد و ایالات متحدهٔ آمریکا به یگانه قدرت مسلط جهانی تبدیل گردید.

 از آن زمان تا امروز، این آمریکا است که چارچوب‌ های اصلی جنگ و صلح، امنیت جهانی، اقتصاد بین‌الملل و حتا مشروعیت سیاسی دولت ‌ها را تعیین می ‌کند٬ نه چین، نه روسیه، نه ایران، نه کوریای شمالی و نه حتا ناتو توان یا ارادهٔ لازم را برای به‌ چالش‌ کشیدن این هژمونی به‌گونهٔ مؤثر نداشته‌اند؛ زیرا ناتو خود ابزاری در خدمت منافع راهبردی ایالات متحده آمریکا است، نه یک قطب مستقل.

 در سال ‌های اخیر، ادعای «چند قطبی‌ شدن جهان» به ‌گونهٔ گسترده در ادبیات سیاسی  عمدتآ توسط نیروهای چپ مطرح شده است و معمولاً از کشورهایی چون چین، روسیه، هند و ایران به‌ عنوان قطب‌ های نوظهور یاد می ‌شود.با این حال، این ادعا بیش ‌تر جنبهٔ تبلیغاتی دارد تا واقعیت عینی.
 اگر از نتایج وقوع حوادث  در یو گوسلاویا٬ لیبیا٬ جنگ اوکراین و حوادث شرق میانه٬ عراق٬ أفغانستان و سوریه بگزریم٬ نمونهٔ تازه بحران ونزوئلا به ‌روشنی نشان داد که این کشورها، با وجود حمایت‌های سیاسی، نظامی و تبلیغاتی، میان هم  قادر نیستند موازنهٔ قدرت جهانی را به زیان آمریکا تغییر دهند.

 اعزام زیر دریایی‌ های روسیه به سواحل ونزوئلا و امضای قرار داد های امنیتی و استراتژیک نیز نتوانست از سقوط عملی نفوذ  ایالات متحده جلوگیری کند.

 از سوی دیگر، کشورهایی که به‌ عنوان قطب‌ های بدیل معرفی می ‌شوند، فاقد انسجام ساختاری، ایدئولوژیک و ارزشی لازم برای شکل ‌دهی یک قدرت ثالث قابل‌اعتماد هستند.
 روسیه و ایران به ‌عنوان نظام‌ های اقتدارگرا با مشروعیت محدود داخلی و بین‌ المللی، و چین به ‌عنوان کشوری که میان سوسیالیسم سیاسی و اقتصاد سرمایه ‌داری در وضعیت تناقض و سردرگمی قرار دارد، نه تنها الگوی جذاب جهانی ارائه نمی ‌کنند، بلکه در سطح باورها و ارزش‌ها نیز قادر به ایجاد همگرایی پایدار در برابر آمریکا و ناتو نیستند. 

در چنین شرایطی، سخن گفتن از شکل‌گیری یک نظام چند قطبی واقعی بیش ‌تر نوعی لاف سیاسی است تا تحلیل مبتنی بر واقعیت.

 حتا سازمان ملل متحد، که باید نماد ارادهٔ جمعی جامعهٔ جهانی باشد، در عمل از چارچوب منافع و خطوط قرمز آمریکا فراتر نمی ‌تواند برود؛ چه رسد به مجموعه ‌ای از کشورهایی که خود با بحران‌های داخلی، تضادهای ساختاری و وابستگی ‌های اقتصادی روبه ‌رو هستند.

 با این همه، می ‌توان گفت که جهان نه کاملاً در وضعیت تثبیت ‌شدهٔ تک‌ قطبی باقی مانده و نه به مرحلهٔ واقعی چند قطبی رسیده است. 

آنچه امروز مشاهده می ‌شود، مرحله ‌ای از گذار ناقص و نا متوازن است؛ گذاری که در آن آمریکا همچنان قدرت تعیین ‌کنندهٔ اصلی است و سایر بازیگران، علی ‌رغم افزایش نسبی توان اقتصادی یا نظامی، هنوز به سطح یک قطب مستقل و بازدارنده نرسیده‌ اند. 

از این ‌رو، تا زمانی که یک بدیل منسجم، مشروع و قدرتمند در ابعاد نظامی، اقتصادی، ارزشی و نهادی شکل نگیرد، نظم جهانی همچنان در مدار هژمونی آمریکا باقی خواهد ماند.

عبدالملک پرهیز
د نننۍ نړیوال سیاست چاپېریال د تېرو څو کلونو د پېښو له امله په ژوره توګه بدلون کړی دی. افغانستان، لیبیا، عراق، او د وینزویلا وروستۍ پېښې که څه هم جلا جلا ښکاري، خو په حقیقت کې ټول د یوې لویې سیمې د بدلېدونکي نړیوال نظم برخې دي. موږ اوس هغه نړۍ وینو چې په کې نړیوال قانون او د دولتونو خپلواکي د ستر ځواک په وړاندې کمزورې شوې، او د مشروعیت پر ځای ځواک د پریکړې معیار ګرځېدلی. د افغانستان تجربې موږ ته دا وښودله چې بهرني ځواکونه کولی شي حکومتونه نسکور کړي، خو ملتونه اداره کولی نه شي، او پایله یې ډېر کله اوږده بې‌ثباتي، جګړې او اقتصادي ګډوډي وي. لیبیا هم دا درس راکوي چې د مشر لرې کول د دولت د ثبات تضمین نه دی او کومه تشه چې رامینځته کېږي وسله ‌والو ډلو او کورنیو جګړو ته لاره هواروي. که د وینزویلا د ولسمشر په نیول کې موږ د همدې خطرناکې پالیسي نوې نښې وینو. یو بهرنی ځواک  په مستقیمه توګه د یو ملت برخلیک د خپلو ګټو پر بنسټ بدلول غواړي. دا کار په لنډ مهال کې او ان د یو ساعت په واټن کې تر سره شو خو د اوږد مهاله امنیت او ثبات هیڅ تضمین نشته.
په دې سیاسي چوکاټ کې د سترو قدرتونو محاسبه یو مهم اړخ دی. که امریکا د بل هېواد د ولسمشر نیول د ویاړ په ژبه اعلانوي، نو دا یوازې د هغه هېواد پر سیاست اغېز نه لري، بلکې نړیوالو قدرتونو ته دا پیغام ورکوي چې قواعد ماتېدلی شي، د ځواک د تر وړاندې هیڅ قانون او قاعده ارزښت نه لري، یوازې ځواک مهم دی اواهمیت لري.
زبرځواکونه دا پیغام په ځیرتیا تر لاسه کوي. او د خپلو نفوذ د سیمې د پراخولو هڅې به ګړندۍ کړي او خپل سیاسي او پوځي فشار به زیات کړي، چې دا کار د ستر ځواکونو تر مینځ د مخامختیا خطر زیات کړي. او د ځواک متقابل منطق د یو ممکنه ناڅاپي جګړې خطر زیاتوي، او یوه کوچنۍ پېښه د لویې شخړې اور بلولی شي.
په دې بدلېدونکي نړۍ کې کوچني او نیمه ‌پیاوړي هېوادونه به تر ټولو زیات زیانمن شي. ځکه ډېری دغه هیوادونه نه یوازې په نیابتي جګړو کې ښکېل شوي، بلکې داخلي وېش، اقتصادي کمزوري او د ولسي مشروعیت نشتوالی یې د بهرني لاس‌وهنې دروازه پراخه کړي دي. 
افغانستان د دې نړۍ یوه ژوندۍ بیلګه ده؛ هېڅ بهرنی ځواک د افغان ولس د خیر لپاره نه دی جنګېدلی او نه جنګېږي، هر یو  یوازې د خپل نفوذ لپاره راغلي او راځي، چې پایله یې  افغانستان ته له اوږد مهاله بې‌ثباتي پرته بل څه نه و. 
پاکستان یو له هغه ګاونډي هیوادو څخه دی چې په تېره نیمه پېړۍ کې یې د افغانستان د بې ثباته کولو دپاره ځان د سترو قدرتونو د لاس آله ګرځولی ؤ او افغانستان ته یې د اور او ویجاړۍ راوړله او لا هم هڅه کوي د افغانستان دپاره سیمه ایزه او نړیواله فضا خړه کړي.
خو داسې ښکاري چې د خپل شیطانت په لومه کې را ایسار شوی او د یو کړکېچن موقعیت تر وړاندې ولاړ دی: داخلي سیاسي بې‌ثباتي، سیمه ‌ییز فشارونه، د ستر قدرتونو له خوا اقتصادي او سیاسي فشارونه، دا هېواد په یوه سخت فشار کې اچولی..
د کمزورو هیوادونو لپاره اصلي پیغام دا دی چې که داخلي مشروعیت، منطقوي همکاري او اقتصادي او سیاسی انډول رامینځته نه کړي، نو دغه هیوادونه به د نورو قدرتونو د جګړو د نندارې ډګراو ولسونه به ددوی د ناسمو سیاستونو قرباني شي.
رسنۍ او د مالوماتو د خپرېدو چاپېریال هم د دې وضعیت په ټینګښت کې رول لري، ځکه جګړه مخکې له دې چې په ډګر کې پیل شي، په ذهنونو او مالوماتي فضا کې رامینځ ته کېږي. 
جعلي خبرونه، مبالغه، ویاړیزې ویناوې او د احساساتو پر اساس پریکړې ولسونه قطبي کوي او د قانون مشروعیت له مینځه وړي او پر ځای یې ځواک ته مشروعیت ورکوي، چې دا پخپل وار د جګړې دپاره برابره او دوامداره فضا رامینځته کوي.
لنډه دا چې نړۍ د داسې پړاو پر لور روانه ده چې پکې قانون کمزوری او ځواک غالب دی. کمزوري هیوادونه، په ځانګړي هغه هیوادونه کې له کورنۍ ترینګړتیاو سره لاس او ګریوان دي، په لومړۍ کرښه کې دي. که داخلي مشروعیت، اقتصادي پیاوړتیا، امنیتي تفاهم او هوښیار بهرنی سیاست رامینځته نه کړي، نو دوی به د نورو د جګړو قرباني شي، خو که راویښ، یوموټی او هوښیار شي، نو ان په دې خطرناکه نړیوال چاپېریال کې هم کولی شي د خپل برخلیک د خوندي کولو او د ثبات د رامینځته کولو فرصت ولري.
په پای کې، نننۍ نړۍ موږ ته دا ښکاره پیغام راکوي چې کله ځواک د قانون ځای ونیسي، جګړه یوازې د وخت او موقعیت پوښتنه وي، او هغه ملتونه چې خپل داخلي ثبات، مشروعیت او هوښیاري له لاسه نه ورکوي، یوازې دوی کولی شي په داسې نړۍ کې له قرباني کېدو څخه ځان وژغوري او د لوبغاړي رول ترلاسه کړي.


میرعبدالواحد سادات
عصر شکست ارزش‌ها
و عروج اژدهای  شرور 
تحلیل حقوقی–فلسفی افول حاکمیت قانون در نظم جهانی معاصر
نظام بین‌الملل معاصر در سه دهه اخیر شاهد روندی فزاینده از تضعیف قواعد حقوقی، نهادهای چندجانبه و ارزش‌های هنجاری بوده است ، روندی که به‌ویژه پس از « پایان جنگ سرد » و با تشدید یک‌جانبه‌گرایی قدرت‌های بزرگ، شتاب گرفته است. 
این مقاله با بهره‌گیری از نظریه :
واقع‌گرایی سیاسی (توسیدیدس (Thucydides)، تاریخ‌نگار یونانیِ  (حدود ۴۶۰ ق.م) و فلسفه سیاسی توماس هابز 
این استدلال  را مطرح می‌کند که جهان از وضعیت موسوم به :
«قانون جنگل» یعنی غلبه قدرت در چارچوب حداقلی از قواعد
به مرحله‌ای خطرناک‌تر، یعنی :
«جنگلِ بدون قانون» وارد شده است .
وضعیتی که در آن حتی تعهد صوری به حقوق بین‌الملل نیز فرو می‌ریزد که حوادث خونبار در اوکراین و غزه مصداق آن است . 
این نوشته  در مثال تجاوز دیروز بر ونزوئلا نشان می‌دهد که چگونه نقض حاکمیت دولت‌ها، منع توسل به زور و اصول بنیادین حقوق بشر، مشروعیت نظم حقوقی جهانی را با بحران  و خطر سقوط مواجه ساخته و پرسش «افول تمدن غرب» را به‌عنوان یک مسئله نظری و اخلاقی مطرح می‌سازد.
بحران نظم حقوقی جهانی
تحولات نظام بین‌الملل پس از جنگ سرد، به‌جای تثبیت حاکمیت قانون جهانی، به فرسایش تدریجی آن انجامیده است. توسل فزاینده به زور، بی‌اعتنایی به نهادهای بین‌المللی، استانداردهای دوگانه در حقوق بشر و تضعیف اصل مسئولیت بین‌المللی دولت‌ها، نشانه‌های بارز این بحران‌اند. پرسش محوری این مقاله آن است که آیا جهان معاصر در حال بازگشت به نوعی : 
«وضعیت طبیعی» هابزی در مقیاس بین‌المللی است؟
از نظم وستفالی تا «قانون جنگل»:
نظام دولت–ملت که پس از صلح وستفالی (۱۶۴۸ م)شکل گرفت، بنیاد حقوقی تنظیم روابط بین‌المللی را بر اصل حاکمیت دولت‌ها استوار ساخت. پس از جنگ‌های جهانی و با تأسیس  جامعه ملل و سازمان ملل متحد، منشور ملل متحد، اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های بین‌المللی، امید آن می‌رفت که جهان از منطق «قدرت صرف» به منطق «حقوق و قواعد مشترک» گذر کند.
بااین‌حال، در دوره پس از جنگ سرد، هرچند قدرت نقش مسلط یافت، اما هنوز قواعدی حداقلی وجود داشت. این وضعیت را می‌توان «قانون جنگل» نامید: غلبه قوی‌تر و اما در چهارچوبی حداقلی از قواعد پذیرفته‌شده . 
شکست اخلاقی قدرت و پرسش افول تمدن غرب
رفتار و گفتار رهبران پوپولیست و یک‌جانبه‌گرا—به‌ویژه در ایالات متحده آمریکا—نشان‌دهنده نوعی شکست اخلاقی در رأس قدرت جهانی است. 
زبان زور، قلدرمنشی، پوپولیسم و بی‌اعتنایی به مسئولیت اخلاقی (Moral Obligation) نه‌تنها نظم حقوقی، بلکه اعتبار اخلاقی تمدن غرب را نیز با پرسش مواجه می‌سازد.
از آن‌جا که آمریکا خود را پرچم‌دار نظم لیبرال و ادامه‌دهنده میراث تمدن غرب می‌داند، عدول آن از هنجارهای حقوقی و اخلاقی، پرسش «افول تمدن غرب» را از یک شعار سیاسی به یک مسئله نظری جدی بدل می‌کند.
بازگشت به جهان هابزی: 
عروج لویاتان ( اژدهار شرور ) در عرصه بین‌المللی
توماس هابز در کتاب لویاتان خود ، وضعیت طبیعی را عرصه :
«جنگ همه علیه همه» 
توصیف می‌کند ، جایی که:
●    قوی‌تر صاحب حق مطلق است
●    و عدالت و انصاف بی‌معنا می‌شوند
●    قانون در غیاب اقتدار الزام‌آور فرو می‌پاشد.
در نظام بین‌الملل کنونی، با تضعیف اقتدار حقوقی سازمان ملل و نهادهای چندجانبه، شاهد بازتولید همین وضعیت در سطح جهانی هستیم. 
در این وضعیت قدرت مسلط خود به «لویاتان» بدل می‌شود که نه حافظ نظم، بلکه تعیین‌کننده خودسرانه قواعد خاص خودش 
از «قانون جنگل» به «جنگلِ بدون قانون»
مرحله کنونی، فراتر از «قانون جنگل» است. 
در «جنگلِ بدون قانون»:
●    قواعد حقوق بین‌الملل به‌صورت گزینشی اعمال می‌شوند
●    اصل التزام به قانون به‌عنوان یک ارزش مشترک فرو می‌ریزد
●    حقوق بین‌الملل از نظامی الزام‌آور به ابزاری سیاسی تنزل می‌یابد.
این وضعیت، مصداق کامل «جهان هابزی» (Hobbesian World) در روابط بین‌الملل است.
ونزوئلا مصداق واقعی « جهان هابزی »
حادثه بازداشت رئیس‌جمهور منتخب ونزوئلا و همسرش توسط نیروهای خارجی و انتقال آنان از کشور، نمونه‌ای عینی از فروپاشی هنجارهای حقوقی است. 
این اقدام:
●    نقض اصل حاکمیت دولت‌ها (State Sovereignty)
●    نقض اصل منع توسل به زور (UN Charter, Art. 2(4))
●    مصداق  ربایش و گروگان گیری دولتی (State Abduction)
●    و بازداشت خودسرانه فرامرزی (Extrajudicial / Transnational Arbitrary Detention)
محسوب می‌شود و می‌تواند مسئولیت بین‌المللی دولتِ امریکا را مطابق با مواد کمیسیون :
حقوق بین‌الملل (International Law Commission) و سند مهم سال (۲۰۰۱ م) مربوط به مسئولیت بین‌المللی دولت‌ها برای اعمال متخلفانه بین‌المللی 
(Articles on Responsibility of States for Internationally Wrongful Acts – ARSIWA)
تعریف نماید . 
انگیزه‌های ژئواکونومیک و ژئوپلیتیک 
عامل اصلی این تحاوز
بررسی این حادثه بدون توجه به زمینه ژئواکونومیک و ژئوپلیتیک قابل توضیح و درک نیست:
●    تضعیف نفوذ چین و روسیه در بازار انرژی و سیاست آمریکای لاتین
●    تغییر موازنه قدرت منطقه‌ای به نفع واشنگتن
●    ارسال پیام  و هشدار به رقبا در نظام بین‌الملل چندقطبی در حال ظهور.
●    تسلط بر بزرگترین ذخایر نفتی جهان 
ونزوئلا بخاطر همین ذخایر خود در معرض تجاوز استعماری و امپریالیستی بزرگترین امپراطوری جهان و « زنگی مست » قرار گرفته است . 
( من در دور اول اقای ترامپ و زمانیکه بعد از استعمال مادر بمب ها در ولایت ننگرهار و با تبختر از نابودی افغانستان وطی یک هفته سخن گفت ، به تاسی از کلام حضرت مولانا : 
تیغ دادن در کف زنگی مست 

 فتنه آرد در کف بد گوهران 
ایشان را « زنگی مست » خطاب کردم  که در اعمال شان مصداق دارد ) 
نتیجه‌گیری
نظام بین‌الملل معاصر در حال تجربه یک گذار قهقرایی است: از نظمی ناقص اما قاعده‌مند، به وضعیتی که در آن زور جایگزین قانون شده است.
«جنگلِ بدون قانون» نه‌تنها حقوق بین‌الملل، بلکه دستاوردهای مدنیت معاصر را تهدید می‌کند. در چنین جهانی، سکوت نخبگان، جامعه مدنی و اربابان اندیشه،   توجیه اعمال شرارت بار ، اژدهای شریر است که بشریت و تمدن جهان را آماج قرار داده است . 
بازاندیشی در نقش اخلاق، قانون و مسئولیت در سیاست جهانی، بیش از هر زمان دیگر نیاز مبرم تاریخی  است . 
با حرمت

زلمی نصرت

بدترین و بهترین، درست و نادرست، مفاهیمی نسبی ‌اند نه مطلق؛ همان‌ گونه که حقیقت را نمی‌ توان در انحصار یک دیدگاه یا یک اظهار نظر دانست.

یکی از چهره ‌های کلیدی «ائتلاف هم ‌صدایی‌ ها» توافق ‌نامهٔ دوحه را یکی از بدترین توافقات تاریخ معاصر افغانستان ارزیابی کرده است؛ آن ‌هم پس از چهار سال.

این در حالی‌ است که همین فرد، در زمانی که روند توافقات دوحه باید زیر نظر او پیش می ‌رفت، نقش مستقیم و تعیین ‌کننده داشت.

این جناب گویا فراموش کرده است که زمینه ‌ساز چنین توافقات «بدتر» چه کسانی بودند؛ از جمله همان کسی که مسئول اصلی امضای توافقات استراتژیک و امنیتی با آمریکا بود و عملاً زمین و فضای افغانستان را زیر پای آمریکا قلبه کرد.

علاوه بر این، از دید من بدترین و پست ‌ترین توافق در تاریخ معاصر افغانستان، توافقات بن بود؛ توافقی که به بهای اشغال و چور افغانستان تمام شد.

تمام این وضعیت، نتیجهٔ اعمال کسانی بود که دالر هاي آمریکایی آن‌ها را کر و کور، شل و شت ساخته بود.

حتا بسیاری از آگاهان آمریکایی بعدها اذعان کردند که تزریق شتاب ‌زدهٔ دالر به افغانستان، سبب شکست پروژهٔ بازسازی و دموکراسی آمریکا شد و در نهایت، زمینهٔ شکست ناتو و خود آمریکا را در افغانستان فراهم کرد.

بدترین و سیاه‌ ترین برگ‌های تاریخ معاصر افغانستان را فراریان فاسد جمهوریت، دزدان و جنگ‌سالاران آن، با فرار ننگین ‌شان ثبت تاریخ کردند و رقم زدند؛ همان ‌هایی که می ‌خواستند دموکراسی را فقط به نمایش بگذارند.

طالبان شاید با هر کسی پشت میز مذاکره بنشینند، اما با کسی که امضاکنندهٔ توافقات استراتژیک ـ امنیتی با آمریکا بوده است، هرگز؛ مگر این‌ که معجزه ‌ای دیگر رخ دهد که من دیگر به آن باور ندارم.

مهم ‌تر از همه این ‌که:

اگر طالبان به فتح خود افتخار می‌کنند و مدعی‌اند که آمریکا و ناتو را شکست داده‌اند، به باور من در این صورت هیچ منطقی وجود ندارد که با چنین «هم‌صدایی»هایی که نه بین‌القومی‌اند و نه در قالب واقعی بین‌الافغانی می ‌گنجند باب مذاکره را باز کنند.

یکی از ده ‌ها دلیلی که دولت وقت در جریان توافقات دوحه عملاً به حاشیه رانده شد، همین مسئله بود؛ زیرا دولت، دست‌ نشانده تلقی می‌شد و خود امضا کنندهٔ معاهدهٔ استراتژیک ـ امنیتی با آمریکا بود.

به همین ترتیب، یکی از ده‌ها دلیلی که جناب حامد کرزی کشور را ترک نکرد، نپذیرفتن مسئولیت مستقیم امضای چنین توافقاتی بود؛ همان کسی که حتا صبغت‌الله خان را در لویه ‌جرگه فرمایشی زمانی که از او خواست توافقات استراتژیک ـ امنیتی با آمریکا را امضا کند ، به ‌صراحت «دوپیسه» کرد که حتا تف هایش هم باد شد.

 

زیاتې مقالې …