غرزی لایق

نگاشته‌ی سوم 

 چه آموزه‌ها و عبرت‌ها از فروپاشی غم‌‌انگیز سه «جمهوریت» در چهل‌سال اخیر گه‌شماری افغانستان دردمند و زخمی می‌توان بیرون کشید؟ آیا نهاد جمهوریت با سراپای پیوست‌های سرشتی خویش با روان و چشم‌داشت جامعه‌ی دهاتی و روحانی‌مشرب افغانی بی‌گانه و ناهم‌خوان است؟ آیا «جمهوریت‌ها» در تن‌پوش دموکراتیک و یا اسلامی بی‌تقصیر و بی‌آزار بوده اند و یا انبوه توده‌های افغانستان نه‌فهم و ناشکر و باغی بودند؟ کجای دولت‌داری‌های چهاردهه‌ی پسین که با دف و نی مردم‌سالاری و برپایی حق‌های شهروندی به رزم‌گاه سیاست‌های افغانستان راه یافته اند، می‌لنگد؟ غم‌نامه‌ی فروپاشی‌های پی‌در‌پی ناگزیر می‌سازد تا «جمهوری‌های» سه‌گانه و کنش، منش و بینش «جمهوری‌خواهان» کهنه و نو را از زیر ریزبین سخت‌گیر راستینه‌گی‌‌های زادگاه تابوزده و بیابانی خود بگذرانیم و با جاسازی دانه‌های پازل حادثه‌ها در جاهای مناسب شان تصویر بی‌غش ترسیم کنیم.

 

 آزموده‌گی‌های دهه‌های پسین می‌آموزانند که رواج و کاربرد نادرست و شتاب‌زده‌ی گویه‌ها و مقوله‌ها در بیان و تفسیر پدیده‌های زنده‌گی اجتماعی که بیش‌ترینه در بند جزم و دُگم «حزبیت»‌ اسیر بوده اند، یک نسل کامل مکتب‌خوانده‌ها را در شناخت راستینه‌گی‌های همبودگاه افغانی چنان ایدیولوژی‌زده و خرافاتی بار آورده است که هر آیینه در نام‌گذاری اشیأ به نام‌های خود شان کوتاه می‌آورند و در بیان «حقیقت» ذات خود شان ستیهنده، لجوج و خیره‌سر اند. کارگیری واورنه‌‌ و ابزاری مقوله‌های دانش جامعه‌شناسی به هدف پوشاندن لغزش و نه‌فهمی خویش و غریدن و لمیدن بالای «حقیقت خود» همان کژدیسه‌هایی اند که در ردیف سازه‌های فروریزی‌ها، «گسست‌ها» و «واگذاری‌ها» قدراست ایستاده اند.

 

 در شمار کژاندیشی‌ها و کژپردازی‌های ساری در میان آموزش‌یافته‌ها‌ی پراگنده، کینه‌ورز و بی‌دورنمای چکیده از دامان «جمهوریت‌ها» بیش‌ترینه با پندارها و‌برآیندهای ساده‌شده، رویه‌نگر، شهرزده و حزبی پدیده‌های پیراگیر افغانی برمی‌خوریم که به هیچ‌صورت گره‌گشا و سودمند نه‌بوده، گره تازه بالای پیچیده‌گی‌های جاری می‌افزاید. این‌ها با چسپیدن به آرایه‌ها و نمایه‌ها در کالبدشگافی فروپاشی‌ها، «گسست‌ها» و «واگذاری‌ها»، درون‌مایه‌ها و پرسمان‌های ریشه‌دار در پیوند با خیزش‌ها و پاخیزی‌های سراسری-افغانی دهه‌های پسین را از چنبره‌ی دید و کنکاش به دور می‌رانند و مضمون را فدای شکل می‌کنند. از همین‌جا واکاوی‌ها، فرنودها و فرموده‌ها پیرامون هستار همبودگاه افغانی می‌لنگند و فردادها و برآیندها از جوهر دانشی و راستی بی‌بهره می‌گردند.

 

 سرگذشت عبرت‌انگیز «جمهوری‌ها» در کُل نشان داد که «جمهوری‌خواهی»، اندیشه‌ی «جمهوریت» و پیوست‌های پرآوازه‌ی آن هنوز در بطن جامعه‌ی سنتی، تابوزده و عشیره‌مشرب افغانی فاقد نشست‌گاه بایسته بوده و همبود اصلی کشور، یعنی اکثریت مطلق روستانشین هنوز به مشروعیت سنتی و دینی حاکمیت در افغانستان باورمند است. آن‌چه در فرجام با جمهوریت نخستین، جمهوریت میانگین و جمهوریت پسین رخ داد، «گسست» نه، بلکه تلاش بازگشت جبری به همان نکته‌یی از راستینه‌گی‌های جامعه‌ی افغانی بود که در پی‌آمد کودتای نظامی سردار محمد داؤد خان، سپس کودتای خونین نظامی ثور ۱۳۵۷ خورشیدی که به هجوم واحدهای لشکر سرخ انجامید و «جمهوریت» پسین که ره‌آورد روراست یورش نیروهای نظامی ناتو و امریکا بود، از مسیر سرشتی تکامل و تغییر به بی‌راهه کشانده شده و مشروعیت سنتی قدرت صدمه دیده بود. در حقیقت، «گسست» و یا «واگذاری‌ِِ» که ته‌مانده‌های درمانده‌ی «جمهوریت» پسین و داونده‌های خیال‌پرداز «جمهوری‌خواهی» بالای آن پافشاری می‌کنند در همان «گسستی» قابل ردیابی و تفسیر است که در پی‌آمد کودتای نظامی سردار محمد داؤد خان توالی و تداوم مشروعیت قدرت به شکل هنرور(میکانیکی) برهم زده شد و تکامل خردورز جامعه‌ی خوابیده و بدوی افغانستان با مهمیز خشونت و پردازهای بلند‌پروازانه‌ی ماتریالیستی‌ و ایده‌آلیستی، به ویژه به یاری هجوم لشکرهای بی‌رحم و بی‌آزرم بی‌گانه کوبیده شد.

 

هستار دو‌ «جمهوریت» پسین، یعنی جمهوری دموکراتیک افغانستان و جمهوری اسلامی افغانستان در بسته‌گی تنگ با اشغال خارجی معنی و مفهوم می‌یافت که هر دو سبب زایش مقاومت در برابر اشغال و جهاد می‌گردیده است. هر دو «جمهوریت» با برچسپ الحاد و کفر و زدنقه و حاکمیت دست‌نشانده خال‌کوبی گردیده و سبب تنفر همه‌گانی قرار گرفتند. «جهادی‌ها» و تالب‌ها در پرتو فتوای دینی و انگیزش سهش‌های ملی و آزادی‌بخش به بسیج و سمت‌دهی مردم پرداختند. بی‌گمان، نقش و جای‌گاه دست‌درازی‌های بیرونی، به ویژه از سوی هم‌سایه‌های چون پاکستان و ایران را در این پروسه‌ها نه‌می‌توان انکار کرد.

 

ادامه دارد

 غرزی لایق

 نگاشته‌ی دوم 

 چرا «جمهوریت» پسین و عمل‌کردهای آن سبب انزجار و بی‌زاری می‌گردند؟ گاهی بازمانده‌ها و یتیم‌بچه‌های «جمهوریت» پسین به سوی کسانی نوک زهری خنجر دو دمه‌ی کینه و ستیزه را نشانه گرفته و واویلا برپا می‌کنند که چرا از «جمهوریت» پسین متنفر اند. چی چیزها در کنش و منش و بینش «جمهوریت» پسین و گرداننده‌‌ها و برگزیده‌های آن مایه‌ی نقد و نفرین است؟ آیا به راستی آنانی‌که به روی پلید فساد، فحشا، دزیدی، غارت، چپاول، تقلب و دروغ بیست‌ساله‌ی «جمهوریت» پسین گِل می‌مالند تالب شده‌اند؟ چرا جلو نقد و رسواسازی جنایت‌ها و بی‌ستری‌های «جمهوریت» پسین را با برچسپ کذایی تالب و تالب‌شدن در گلوها خفه می‌کنند؟ کدام میراث ارزنده و وطن‌خواهانه‌ی «جمهوریت» پسین از قید خامه پنهان مانده است که به آن نه‌پرداخته و از آن به نیکویی یاد نه‌کرده باشند؟ پرسش‌های بالا و ده‌ها پرسش دیگر از همین درازا و پهنا اجازه می‌دهند تا سیر «جنبش» جمهوریت‌خواهی را در نمونه‌ی «جمهوریت» پسین از زیر ریزبین بی‌رحم نقد و موشگافی گذشتاند و دماغ خفته‌ی آنانی را سوزن زد که از زنده‌گی و تاریخ به برآیندهای واهی و افغان‌دشمنانه دست یافته‌ اند.

 

 «جمهوریت» پسین از هیچ‌نگاه با جمهوریت‌های نخستین و میانگین قابل سنجه و سنجش نیست. با آن‌که این «جمهوریت» در پیآمد خشونت و اشغال روشن ناتو و ایالات متحده رنگ یافت، به چنان پول‌ها و سخاوت‌های «جهان آزاد» دست یافت که در تأریخ افغانستان سابقه و‌همانند نه‌داشته است. سهم‌داران «جمهوریت» پسین با بی‌اعتنایی و بی‌خردی «چانسی» را که به بهای گزاف برای مردم بلاپرورده‌ی افغانستان به میان آمده بود حیف و نابود کردند. از این زاویه «جمهوریت» پسین سزاوار نکوهش و سرزنش است.

 

هر گاه «جمهوریت» پسین زیر پرچم سیاه اشغال ناتو و ایالات متحده فرصت‌ها و سرازیرشدن دریای یارانه‌های پرسخاوت مالی پول‌پردازان ثروت‌مند جهان به افغانستان را هدر داده و «اقتصاد چور»، فساد گسترده، خودسری، فحشا، غصب دارایی‌های فردی و دولتی، سرقت داشته‌های طبیعی و میراث‌های تأریخی و فرهنگی و باغی‌گری لجام‌گسیخته را رونق بخشید، از سوی دیگر تمام پیش‌زمینه‌ها برای ناتوان‌سازی حاکمیت مرکزی، فرار از مرکز، ایجاد جزیره‌های قدرت، ناامنی سراسری، عربده‌های فدرالی‌خواهی تا تجزیه‌ی افغانستان را فراهم آورد. دزدی، آدم‌ربایی، باج‌گیری، رشوه‌ستانی و اشکال گونه‌گون ولگردی و خودسری را وارد روزمره‌گی‌های کشور نمود و یک نسل بی‌بندوبار، معتاد و فاقد دورنما را برای همبودگاه افغانی ارزانی داشت. یکی از زشت‌ترین پدیده‌هایی که در کارنامه‌ی ننگین «جمهوریت» پسین درج شده است پیش‌آمد ببرمنشانه با تمام مفاهیم و مقوله‌هایی بود که به جمهوریت معنی و هویت می‌بخشیدند. گویه‌های چون انتخابات، رأی مردم، آزادی‌های مدنی، حق‌های شهروندی، سالاریت مردم، پارلمان، قضا و‌ آموزش‌گاه و دانش‌گاه و سری از ارزش‌هایی را بدنام و سیاه ساخت که چبود و هستار جمهوریت را با آن‌ها می‌آرایند. «جمهوریت» پسین از موهبت این بلندگویه‌های والا و ناب تا استخوان تهی گردیده و در آزمایش‌های نخستین تمام نهاد های مردم‌سالاری را در دیده‌گان مردم بی‌اعتبار و پرعیب جلوه دادند.

 

آن‌چه از فهرست پرپهنای لغزش‌ها و کاستی‌های «جمهوریت» پسین در بالا به صورت کوتاه برچیدیم‌ به مردم و نخبه‌های افغانستان اجازه می‌دهد تا از شنیدن نام جمهوریت و گردان گویه‌های سالاریت و رأی مردم تهوع کنند. کرده‌گی‌های ناشایست و ناروای «جمهوریت» پسین مایه‌های نخستین امید به یک آینده‌ی مرفه و انسانی را در دماغ‌ها خشکاند.

 

 در ادبیات سیاسی برهه‌ی کوتاه پس از زوال «جمهوریت» پسین، به ویژه در زرادخانه‌ی واژگانی گویه‌ها و مقوله‌های سیاسی پیوسته سقوط «جمهوریت‌ها» را با مفهوم تازه‌وارد و ناسوده و ناسفته‌ی «گسست» می‌آرایند و می‌انگارند که افغانستان برای چندمین‌بار از مسیر «سنت‌زدایی» به کج‌راه سوق گردیده و «سنت‌گرایی» در آوند پاخیزی‌ها و یورش‌های دینی-سنتی عشیره‌های بدوی و حاشیه‌نشین قد راست نموده و دست‌مایه‌های «جمهوریت‌ها» و آغازگری‌های مدنی با بی‌رحمی نابود شده و هر بار همه چیز دوباره از سرگرفته می‌شده است. تازه‌ترین شناسه‌ی که در گنجینه‌ی مفاهیم «جمهوریت» پسین به آن چنگ انداخته اند، گویه‌ی «واگذاری» است که بار معنی‌شناختی آن برای فروپاشی «جمهوریت» پسین خیلی سبک و خیلی بی‌مسمی جلوه می‌کند. این‌ها در کلیت خویش همان حلقه‌ی گم‌شده در زنجیره‌ی شناسایی واقعیت‌های سرسخت همبودگاه افغانی است که «چپ» و «راست»، «جمهوریت دموکراتیک» و «جمهوریت اسلامی» در انحنای آن به کژدیسه‌گی و گم‌راهی آغشته شده و آرایه‌های نفیس وارداتی را به جای درون‌مایه‌های خشن و ریشه‌دار درونی به عاریت گرفته اند.

 

ادامه دارد

 

غرزی لایق 

 نگاشته‌ی نخست 

 گفتمان «جمهوریت» و تمام پیوست‌هایی که این گویه‌ی دانش جامعه‌شناسی را کمابیش پرمعنا می‌ساخته و پیش از هر سازه‌ی دیگر با بلندواژه‌های «سالاریت شهروندی»، «رأی» و «اراده‌ی» مردم به هدف گزینش سامانه‌ی قدرت دولتی رونمایی می‌گردیده است، پس از سقوط ناگهانی جمهوری اسلامی افغانستان در ۱۵ اگست سال ۲۰۲۱ میلادی، به ویژه در چنبره‌ی نخبه‌های جمهوریت پسین، از سوز و‌ گداز بیش‌تر برخوردار بوده است. ماگمای چشم‌داشت‌ها و پندارها در حول‌وحوش «جمهوریت» و «جمهوریت‌خواهی» که در تن‌پوش ده‌ها همایش و گرایش و نمایش چون قارچ از سرزمین‌های بیگانه در حال رویش بوده است وامی‌دارد تا به پرسش‌هایی پرداخته شود که چرا خمیره‌ی «جمهوریت» طی تمام دوران پس از راه‌یابی آن در همبودگاه قبیله‌سالار ما به جای «اراده‌ی مردم» فدای میل و غرض حزب، «ایدیالوژی» و نخبه‌ می‌گردیده است؟ چرا «مدرنیته» پیوسته و پیهم قربانی «سنت» و «تفسیر» کیش و آیین می‌شده؟ چرا گذار ناگزیر جامعه‌ی افغانی از «سنت‌گرایی» به «سنت‌زدایی» چنین دردآور، خونین، سوزنده و حتی ناشدنی است؟ هم‌پا با چراهای ردیف‌شده، می‌باید همان سازه‌های درونی را نیز کالبدشگافی نمود که به مثابه‌ی خودرو بنیادین دگرگونی‌ها در جامعه‌ی سنگواره‌یی و دربسته‌ی افغانی، جدا از پادرمیانی خارجی و چشم‌داشت‌های هم‌جواران آزمند، در برابر زایمان نوگرایی و سنت‌شکنی قدراست ایستاده اند. آیا ایده‌آل «جمهوریت» در آوند آن‌چه به شناسه‌ی معنی‌شناختی آن ضرب می‌زنند، بایسته و شایسته‌ی عشیره‌زده‌گی و سنت‌محوری افغانی است؟

 

زایش نوزاد «جمهوریت» که در نیمه‌شب ۲۶ سرطان سال ۱۳۵۲ خورشیدی، پس از براندازی قهری سلطنت به وسیله‌ی کودتای عسکری سردار محمد داؤد خان وارد واژه‌نامه‌ی سیاسی کشور گردید، بوم‌گاه خوابیده و سنتی افغانی را دست‌خوش چالش‌ها و زمین‌لرزه‌های ویران‌گر و پیش‌گویی‌ناشده‌ی اجتماعی-اقتصادی، سیاسی-نظامی، قومی-تباری، زبانی-فرهنگی،سمتی-محلی، دینی-سنتی و حتی جنسیتی نمود. بی‌گمان، آرمان‌گرایی «جمهوریتی» و وردهای برپایی جمهوریت و برچیدن سیطره‌ی نظم خودکامه‌ی شاهی در افغانستان، آشکار و‌ پنهان، زیر بار یورش دگرگونی‌های جهانی، به ویژه پس از پایان جنگ دوم جهانی، میان طیف کوچک نوخاسته‌های شهرنشین همان برهه با ذوق‌زده‌گی گردان می‌شده و جو حلقه‌های پراگنده‌ی مکتب‌خوانده‌های شهری را با پندارهای نامأنوس بیگانه و ادبیات غریبه، تا «مارکس‌باوری روسی» از یک جانب و تندگرایی اخوانی‌گری «دیوبندی» و «الازهر» از سوی دیگر، آگنده و لبریز می‌ساخته است.

 

«جمهوریتِ» سردار محمد داؤد خان که به یاری برچه و باروت به دنیا آمد، نخستین رزمایش قهری افسران و قشر شهرنشین بود که استنادهای سنتی حاکمیت‌ها پس از پی‌ریزی امپراتوری احمدشاه درانی در جولای سال ۱۷۴۷ میلادی را هدف قرار داد و مشروعیت حکم دینی «پادشاه سایه‌ی خدا» در زمین را باطل ساخت. با آن‌که سردار محمد داؤد خان از بطن خانواده‌ی سلطنتی برخاسته بود، به زودی پس از کودتای عسکری، واقعیت «جمهوریتِ» وی به میان‌گاه سوزان صف‌آرایی و تیغ‌کشی بین رده‌ی نورسته‌ی «سنت‌ستیزان» و لشکر پرپهنه و کهنه‌کار «سنت‌گرایان» مبدل گردیده و نخستین جرقه‌های آتش‌ «سوگ افغان» در تنور حادثه‌ها فروزان گردید. «جمهوریتِ» آغازین با تمام کش‌وقوس‌های ریخته از بافتار دهاتی و روان بیابانی زادگاه افغانی «سالاریت شهروندی» و «رأی مردم» را دور زده، خودکامه‌گی و تک‌تازی رهبر و پیشوا را شدنی‌تر ساخته و در اپریل سال ۱۹۷۸ میلادی با فرجام خونین و عبرت‌انگیز و قتل سردار محمد داؤد خان و اعضای خانواده‌اش پایان‌نامه‌ی یک «فصل ناتمام» دیگر را نوشتنی ساخت.

 

«جمهوری دموکراتیک افغانستان» پس از اجرای یک قیام عسکری ستیزه‌جو به میان آمد و حزب دموکراتیک خلق افغانستان(ح.د.خ.ا.) با زیر پا نمودن خشن «سالاریت شهروندی» و «رأی مردم» سنگ‌بنای «جمهوریت» تک‌حزبی سربازخانه‌یی خویش را به مدد کودتای نظامی گذاشت. درگیری آغازشده میان «سنت‌گرایی» و «سنت‌زدایی» در بطن «جمهوری» سردار محمد داؤد خان هنوز به پخته‌گی نه‌رسیده بود که ح.د.خ.ا. به پیاده‌سازی رویای «جامعه‌ی بدون طبقه»(به هر کس به اندازه‌ی کارش و به هر کس به اندازه‌ی نیازش) کمر بست و نهاد «جمهوریت» و پیوست‌های رایج و ارزش‌های روزآمد آن را در گردان گویه‌ها و‌ آموزه‌های «لنینیستی» و برپایی الگوی «دیکتاتوری پرولتاریا» در پنجه‌ی حاکمیت خشن تک‌حزبی و قشله‌گرا اسیر نمود. جای «اراده» و «رأی مردم» با «شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان» و در آمیزه‌ی تنگ رهبران حزبی و افسران کودتاچی پُر گردید و نورمحمد تره‌کی، حفیظ‌الله امین در تسلسل خونین و کودتایی و ببرک کارمل در پی‌آمد اشغال افغانستان توسط نیروهای نظامی اتحاد شوروی سابق مقام صدر هیأت رئیسه‌ی شورای انقلابی را یکی پی دیگر تصرف نمودند.

 

گذار ح. د. خ. ا. به «جمهوری» داکتر نجیب‌الله که در آوند بیرون‌شدن نیروهای عسکری اتحاد شوروی از افغانستان ناگزیری می‌یافت، در ردای سیاست «مصالحه‌ی ملی»، یگانه «جمهوریتی» بود که بدون خشونت و خون‌ریزی دوام حاکمیت ح.د.خ.ا. را از یک رهبر به رهبر دیگر چاره‌سازی نمود. برهه‌ی «جمهوریت» داکتر نجیب‌الله را، با آن‌که دیگر دیر شده بود، می‌توان مرحله‌ی عقب‌گرد آرام حکومت‌داری از ایده‌آل‌های «مارکس‌باوری روسی» و «سنت‌زدایی» سوسیالیستی ح. د. خ. ا. به استنادهای سنتی و روحانی جامعه‌ی افغانی نام گذاشت. بی‌گمان، طی این مرحله پذیرش نخستین قانون اساسی و انتخاب رییس جمهور پس از کودتای نظامی ۷ ثور سال ۱۳۵۷ خورشیدی از مسیر لویه‌جرگه پیاده گردید و پارلمان کشور دوباره فعال شد. این دگرگونی‌ها، البته، خواسته و یا ناخواسته در پیوند تنگ و روراست با برنامه‌ی برگشت «آبرومند» یگان‌های عسکری ارتش سرخ در چوکات سیاست «بازسازی» و «تفکر نوین» رهبر تازه‌دم حزب کمونیست اتحاد شوروی میخاییل سرگییویچ گرباچف از افغانستان اجرایی می‌گردیدند. حکومت‌داری «جهادی» که پس از سپردن آرام و بی‌عیب قدرت دولتی از «حزب وطن» به «شورای جهادی» در ۸ ثور سال ۱۳۷۱ خورشیدی پا به میدان گذاشت و دو چهره‌ی ناکام و خطاکار چون پروفیسور صبغت‌الله مجددی و پروفیسور برهان‌الدین ربانی را در فهرست زمام‌داران افغانستان سنجاق نمود، در پی‌آمد جنگ‌ها و‌کشتارهای میان‌تنظیمی، از هر دو جوهرِ «سنت‌گرایی» و «سنت‌زدایی» تا استخوان تهی بوده و چنان در مرداب سود کوچک قومی-تنظیمی خویش تا گلو غرق بود که حتی ایده‌آل‌های آغازین اخوانی‌گری و برگشت به روزگار صدر اسلام را نیز به طاق نسیان گذاشت. برهه‌ی کوتاه حاکمیت تنظیم‌های «جهادی» را نه‌می‌توان در فهرست «جمهوریت» و یا «امارت» و یا‌ «خلافت» و یا «سلطنت» رده‌بندی نمود. این برهه را می‌توان بدون اندک‌ترین دودلی اوج «سوگ افغان» نام گذاشت. آن‌چه به «جمهوریت» پس از سال ۲۰۰۱ میلادی که به برکت هجوم نیروهای عسکری ناتو و‌ ایالات متحده‌ی امریکا بر فراز خرابه‌های «امارت» نخستین تالبان با خشونت و‌ سپس با پیش‌کشیدن طومار «بن نخست» بالای کشور زورباری گردید، تنگ گره می‌خورده است، افغانستان بار دیگر به آزمایش‌گاه لیبرال-دموکراسی وارداتی غرب در بند نسخه‌ی «اقتصاد چور» مبدل شد و طی بیست سال حیات نامیمون و نامأنوس «جمهوریت»، در فرجام، در ۱۵ اگست سال ۲۰۲۱ میلادی، چنان‌که موعظه می‌کنند، «گسست» و یا «برگشت» نوبتی در سرنوشت سرزمین بلادیده‌ی ما رقم خورد. «جمهوریت» پسین که با سخاوت پول‌پردازان غربی روی‌پا ایستاد، با پاپوش‌های بی‌گانه، همان جاده را پیمود که جمهوری دموکراتیک افغانستان به آن مبتلا بوده و تاوان آن را تا امروز مردم بلاپرورده‌ی کشور با خون فرزندان شان می‌پردازند.

 

ادامه دارد

 

غرزی لایق 

د پاکستان په پلازمینه کې د ۲۰۲۵ میلادي کال د اگست پر ۲۶مه او ۲۷مه د «جمهوريت» د نوي تښتېدلي نسل او د پخواني آزمویل شويو «جهادي» او «مقاومتي» لوټمارانو او د هغوی د بچیانو جرگه په رسنیو کې د راز راز نیوکو او غبرگونونو سره مخامخ شوې ده. ځینو دغه «نوښت» ته د یو مدني حرکت جامه ورواغوستې او بلې ډلې ورباندې د جهالت او شاته‌تگ ټاپه لگولې. هان ښاغلي خلیلزاد هم د دې راتلونکي نندارې سره خپله کرکه او خپگان نه دی پټ کړی.

 

 ولې دغه غونډه، چې لا یې د گډونوالو بشپړ نوم‌لړ، سرټکي، د اجنډا فصلونه او مادې نه دي په گوته شوي، د حساسیتونو او ترخو نیوکو سره بدرگه کېږي؟ دا ناسته د ویانا د «مجاهدینو» او د دوشنبې په ښار کې د «هرات امنیتي» له پرله پسې ناستو سره څه توپیرونه او تضادونه لري؟ آیا په پاکستان کې نوموړې ناسته په رښتیا دومره د پام وړ ده چې افغاني بهرمیشتو «متفکرینو» او هان د امارت د ځینو چارواکو د ښو او بدو غبرگونونو پلمه گرځېدلی ده؟

 

هېڅوک نشي کولای چې د افغانانو د ناستې او د افغانستان پر برخه‌لیک باندې د هغوی د خبرواترو او بحثونو سره مخالفت او یا کرکه وکړي. د افغانستان بچیان دا حق لري چې د خپل هېواد د سرنوشت په هکله د نړۍ په هره گوښه کې سره راټول شي او د خپلو لیدلوريو، نوښتونو او دریځونو د ویلو او استدلال په موخه غونډې او سیمینارونه جوړ کړي. داسې غونډې د دې ښکارندوی دي چې په افغانستان کې د ننه او یا بهر کې د افغاني هیواد په هکله د تفکر او مسئولیت ډېوه بله ده او افغانان د خپل هیواد، د هغه د تاریخ او راتلونکې سره مینه او خواخوږي لري.

 

 خو نوموړي غونده چې د هغې بشپړه اجنډا لا نه ده جوته شوې، د هغې د ځای ټاکنه، یعنې پاکستان، د هغې د بسیاینې زېرمه او د افغانستان له پاره په دغه پېچلي مرحله کې د پاکستان د دولتي او یا غیر دولتي ادارو نیت او شوق د بدگمانۍ او د افغانانو د برحقو پوښتنو او ترخو نیوکو سبب گرځي. ولې پاکستان؟ داسې ناستې به په تاجیکستان او یا ایران او یا ازبیکستان او قزاقستان او عربي اماراتو او سعودي عربستان او حتی اسراییلو کې د نیوکو او شکونو سبب نه وای گرځېدلې، خو د پاکستان ټاکنه په اوس مهال کې هر افغان ته د شک او بدگمانۍ او هان انزجار دلیل گرځېدلی شي. دا له دې کبله چې د افغانستان او پاکستان تاریخ د پاکستان د جوړېدو سره جوخت د پاکستان په قصور د خونړیو حوادثو، دسایسو او دښمنیو څخه ډک تاریخ دی. پاکستان د خپل جوړېدو څخه بیا تر نن پورې د یو مضبوط او پیاوړي افغانستان په څېره کې خپل زوال او بربادي ویني. پاکستان د افغانستان د پنځوس‌کلنې خونړۍ جگړې او افغان‌وژنې او د حکومتونو د نسکورېدو اصلي لامل او محرک وو او دی. د پاکستان او د هغې د نظامي واک‌دارانو د کرغېړنو او ضد افغاني نیتونو نوم‌لړ د دې لیکنې د حوصلې نه پورته دی، خو د پاکستان انتخاب د دغې غونډې له پاره همدا اوس د هغې د ځان‌وژنې او د هغې د گډونوالو له پاره ستره تباهي او مختوري گڼلی شو. دغه «نوښت» به د دې غونډې د ځوانو ښاغليو او آغليو له پاره چې په خپل سیاسي ژوند او تکل کې لومړني ګامونه پورته کوي د یوې لویې ماتې او سرکوزۍ عامل شي.

 

بی له شکه، موږ د یو محصور هیواد په حیث باید له گاونديو هیوادونو سره هرومرو د گاونډیتوب ښه اړیکي او چارې سمبال کړو او د هغوی سره په سیاسي، اقتصادي او دیپلوماتیکو ډگرونو کې د افغانستان د ذاتي گټو پر بنا د ورورۍ او برابرۍ لاس وغزوو. خو د افغانستان د گاوندیانو سره په اړیکو کې پاکستان یوه زهرجنه کړۍ ده چې باید ورسره د ډېر دقت او احتیاط څخه کار واخیستل شي. د افغانستان په اړه د پاکستان د واکمنو کړیو پر هر یو «نوښت» او اقدام باید په شک او بي‌اعتمادۍ وکتل شي. د افغانستان او پاکستان په اړیکو کې تېر تاریخ دا په ډاگه کوي چې پاکستان یوازې د افغانستان بربادي غواړي. د افغانانو په نامه هره هغه جرگه، ننداره او غونډه چې د افغانستان په اړه د پاکستان د دولت تر سیوري او کنترول لاندې رابلل کېږي، افغاني ضد ماهیت او مضمون لري.

 

په دغه مشکوکه لړۍ کې دغه مساله هم رامینځ‌ته کېږي چې د افغانستان اسلامي امارت تر ننه، د نړېدلي فاسد «جمهوریت» د یتیمانو او د «جهادی مقاومت» د غلو او قطاع‌الطریقانو له خوا د پاکستان، پنجاب او آی. اس. آی زېږنده، غلام او استازی نومول کېږي او د «جمهوریت» پرزېدل او د امارت بیا زېږېدل د پاکستان د نظامي کړیو کار بلل کېږي. نو دغه «ځوان» آغلي او ښاغلي چې د «جمهوریت» او‌ تش‌په‌نامه «مقاومت» په استازیتوب پر تالبانو باندې د پاکستان د غلامۍ تور لگوي په خپله څنگه او په کوم استدلال او منطق پاکستان ته ورروان دي چې د افغانستان «آزادي» د پاکستان د نظامي افسرانونو څخه بډا کړي؟

 

 دغه ډله، په پوهه او یا ناپوهۍ کې، په ځوانه ځوانۍ هغه لاره او تگلاره تعقیبوي چې حضرت صبغت الله مجددی، پرفیسور برهان الدین ربانی، انجنیر گلبدین حکمتیار، احمدشاه مسعود او نورو «جهادي» مشرانو او ډلو ټپلو یې د سردار محمد داوود خان د جمهوریت د بدنامولو او نسکورولو لپاره د پاکستان په بلنه او سپارښتنه په دغسې سیمینارونو او غونډو اراده کړې وه. دا غونډه به د پاکستان په اراده هرومرو راغونډه شي، خو د هغه په ترڅ کې حتی وړاندې‌شوي مثبت افغاني فکرونه به هم پاکستاني بڼه ولري او د افغانانو د خندا او ملنډو عامل به وگرځي.

 

« اگر این مکتب و این ملا بود، حال طفلان خراب می‌بینم »!

 

هالند

 

 د ۲۰۲۵ میلادي کال د اگست ۲۰مه نېټه

 

 

عبدالصمد ازهر

از ۲۸ اسد تا ۲۴ اسد 

هر روز، هر ماه و هر سال در درازای سده ها و اعصار شاهد رویدادهای گوناگون تلخ و شیرین برای طبیعت و ابنای بشر بوده و این روال معمول در تاریخ جهان است. اما درگستره دلچسپی های ما این ماه اگست عیسایی و ماه اسد خورشیدی سرگذشت های در خور توجه دارند. 

باز ستانی استقلال افغانستان در ۱۹ اگست ۱۹۱۹ به زعامت سالار استقلال، آزادی، قانونیت و عدالت، شاه امان الله غازی؛

استقلال نیم قاره هند و تشکیل دولت مصنوعی پاکستان،این غده سرطانی ضد اسلامیت، ضد انسایت و مهد پرورش و مدیریت ترور و دهشت افگنی در منطقه و جهان در سال ۱۹۴۷؛

و بعد از انصراف از بر شمردن رویدادهای دیگر، می رسیم به پیروزی دوباره طالبان در نبرد بیست ساله در برابر امریکا و ناتو در ۱۵ اگست ۲۰۲۱. گرچه آخرین فرد نظامی امریکا در ۳۱ اگست میدان هوایی کابل را ترک کرد، اما این در ۱۵ اگست (۲۴ اسد ۱۴۰۰خ) بود که طالبان بر ارگ، این نماد دولت و قدرت، مسلط شدند.

 

اینک این روز ۱۵ اگست، هم در پاکستان و هم در افغانستان به مثابه روزهای ملی یا روزهای استقلال تجلیل می شوند. آیا این یک تصادف تاریخی است یا گاهرویداد مدیریت شده؟

 

در تمام جریان مذاکرات امریکا و طالبان در دوحه و در رویدادها و انکشافات قبل و بعد از پیروزی طالبان، ما شاهد حضور آشکار، فعال و مؤثر دولت پاکستان و بالخصوص نظامیان و استخبارت مربوط به آن بوده ایم. ما شاهد آن هم بوده ایم که مرکچیان یا گروه مذاکراتی طالبان وقتاً فوقتاً به نام مشورت با رهبری خویش، سری به دارالخلافه می زدند و با بسته یی از رهنمودها برمی گشتند. گاهی پلان شده مدتی در پاکستان وقت گمی می کردند و در بازگشت به دوحه نیز همان می کردند. بی جهت نیست که زلمی خلیلزاد بنا به همکاری های پاکستان، در رأس عمران خان، پیوسته در پشتیبانی از او قرار دارد و محتملاً ناجی خان از رفتن به زیر پایه دار نیز می باشد.

 

ممکن است این یک امر تصادفی باشد که روز رهایی افغانسان از اشغال امریکا توسط طالبان، مصادف باشد با تاریخ تشکل یا ابداع کشوری به نام پاکستان. اما تصور بنده با شناخت از نقشه ها و پلان های دراز مدت آی اس آی،‌ اینست که آی اس آی که خود را حامی و در عین حال کل اختیار و قیم آینده افغانستان در زیر حاکمیت طالبان می دانست، می خواست روز ملی امارت طالبان و روز ملی پاکستان در یک تاریخ و حتا یک جا تجلیل شود. این را برای پاکستان مایه افتخار تاریخی می دانست و در عین حال، روادار نبود طالبان تاریخ جداگانه و مستقلی برای تفاخر و تجلیل داشته باشند. بناءً کوشیده خواهند بود رویدادها را چنان مدیریت کنند که درست در همین روز اختیار ارگ به دست طالبان بیفتد.

 

اما بیایید ببینیم آیا استقلال و آزادی یکی اند یا تفاوت دارند و آیا محض خروج نیروهای اشغالگر، استقلال کامل و آزادی کامل را به ارمغان دارد؟؟

استقلال از سلطه ی غیر، مفاهیم بزرگ و نهایت ارزشمندی را در بر دارد که استقلال سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ملت شمول و همچنان امنیت همه جانبه، عناصر عمده ی آن را تشکیل می دهند و از طریق آزادی های قانونمند مسجل در قانون اساسی و قوانین متمم آن تکمیل و تضمین می گردد. امنیت نیز تنها به معنای نبود جنگ و جلو گیری از جرایم نیست، امنیت جسمی و روانی، حرمت گزاری به حیثیت و وقار افراد، عدم مداخله در امور شخصی و سلیقه ای آنها و امثال آن، مکمل هایی اند برای امنیت، آزادی های فردی و اجتماعی و سربلندی و غرور شخصی و همگانی جامعه.

در حالی که پایان اشغال بیست ساله، پایان خون ریزی و تباهی جانی و مالی، پایان تهدید تجزیه و پایان حاکمیت فساد سالاران بدون شک مورد تایید قاطبه ی وطندوستان می باشد و تلاش های انکشاف اقتصادی حاکمیت نیز ستایش برانگیز اند، جداً معتقدم که وظایف تاخیر ناپذیر ذیل در برابر حاکمیت موجود و جامعه افغانی قرار دارند:

 

اهتمام عاجل و پیگیر به بخش بزرگ و با اهمیت آزادی های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی؛

 قانونی ساختن جامعه؛

 ختم استبداد و فرمانروایی فردی و گروهی فاقد مشروعیت از طریق تایید ملی؛

 الغای انواع تبعیض ها بالأخص تبعیض جنسیتی و دشمنی با زن بر بنیاد تفکر نهایت تاریک چند رهبر برخاسته از تاریک ترین بخش منعزل قبیله؛

پایان دادن به خصومت علیه مدرنیته و برامدن از لاک تفکر مدرسه ای استخباراتی فضل الرحمانی؛

سپردن مسوولیت کاری به تحصیل یافته ها و متخصصان اهل دانش و دارای توانایی مدیریتی در هر رشته، و پایان دادن به توظیف ها بر پایه تقسیم غنیمت جنگی؛

باز کردن بدون درنگ درهای مکتب های متوسطه ولیسه و تمام رشته های تحصیلی در پوهنتون ها و آموزشگاه های عالی بر روی دختران و زنان؛

و رفع تمام قیود و محدودیت های غیر انسانی و ماورای اسلامی بر زنان.

 

شنیدن سخنان سخنگوی طالبان آقای ذبیح الله مجاهد در یک مصاحبه به مناسبت چهار ساله گی این حاکمیت، در برابر این پرسش که چه وقت درهای مکاتب و دانشگاه ها به رخ دختران باز می شود، خیلی جالب بود. او همان حرف های همیشه گی خود را تکرار کرده گفت ما به این ضرورت واقف استیم و روی این مسئله به صورت جدی کار می کنیم که راه شرعی برای آن بیابیم. (عین کلمات از او نیست ولی مفهومش همین است، ا.)

من در برابر این منطق به حیرت رفتم. وقتی آقای مجاهد ضرورت تحصیل دختران را تایید می کند معنایش اسلامی بودن آن است و پالیدن مجوز شرعی برای آن، نفی می گردد. تمام بهانه جویی های چهار ساله، قبلاً از سوی صدها نویسنده و مبصر (از جمله در مقاله های متعدد از این قلم) رد شده و برای مطرح کننده گان این بهانه ها خجلت بار آورده اند. آخرین بهانه شان تسلط عنعنه های روستایی بود که منظور از آن همان گونه که در بالا یادآور شده ام، تسلط عقاید چند رهبر برخاسته از تاریک ترین بخش منعزل قبیله بوده خواهد بود. در رده بندی این بهانه ها، اینک جستجو برای مجوز شرعی نیز علاوه گردید. دلم بر این بیچاره گی می سوزد که در طول چهار سال، این مولوی ها، شیخ الحدیث ها و بالاترها نه در قرآن خدا و نه در احادیث نبوی چنین مطلبی را یافته نتوانسته اند.

شاید عکس ادعا درست تر باشد که در طول چهار سال تلاش کرده خواهند بود مجوزی برای تحریم دایمی آن بیابند، ورنه چه صراحتی بالاتر از « اقرأ باسم ربك الذی خلق»، «طلب العلم فريضة علی کل مسلم (و مسلمة)»، «اطلبوا العلم و لو کان بالصین» و امثال آن را پالیده می روند.

 

تا این جا، سخن در توضیح مولفه های استقلال و آزادی بود. حال می رویم دریابیم کی ها این مؤلفه ها را بر کرسی نشاندند و کی ها عکس آن عمل کردند؟!

بازستانی استقلال افغانستان از تحت الحمایه گی تحمیلی بریتانیا در ۲۸ اسد ۱۲۹۸خ، یک رویداد بی نظیر در تاریخ کشور ما بود. این دستاورد به رهبری خردمند و تحول طلب شاه امان الله غازی، نه تنها به این دلیل که نخستین کشوری بود که استقلالش را از بریتانیای کبیر، امپراتوریی که در قلمرو آن آفتاب غروب نمی کرد، به دست آورد، بل به این دلیل هم بی همتا بود که در همان ۱۰۶ سال قبل، بلا درنگ به سوی بنای اکمال همه جانبه عناصر متشکله استقلال شتافت و گام های استوار در جهت تامین تحولات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی برداشته شد. برده گی و همچنان تبعیض در حق زنان لغو گردید، پول افغانی به چلش افتاد، آزادی ها و نور تابان معارف برای زنان و مردان درخشیدن گرفت، مطبوعات با شکل و محتوای تازه پا گرفت. متأثر از سراج الاخبار، ده ها روزنامه، هفته نامه، ماهنامه در مرکز و ولایات کشور پخشیدن گرفت که دران جمله امان افغان و ارشادالنسوان روشنگران ممتاز بودند. ایجاد موسسه های قانون گذاری، تدوین قانون اساسی و قوانین متمم، اساس گذاری قوای سه گانه دولت برای نخستین بار و جولان شتابان به سوی معرفی دگرگونی های صنعتی،  عمرانی، خدماتی و ترانسپورتی در کشور و گذار به سوی دموکراسی و زنده گی مدرن صورت گرفت. فهرست اصلاحات و دگرگونی های انقلابی دوره امانی دراز است و به منظور دوری گزینی از اطاله کلام و تکرار آنچه از سوی مؤیدان آن شاه ترقی خواه بارها منتشر شده است، از پرداختن به آن منصرف می شوم. ضرب شستی که امان الله غازی بر حیثیت و صولت بریتانیای کبیر وارد کرده بود، آن قدرت را همچون مار زخمی در تکاپوی انتقام انداخت و سوگمندانه توانست سلاح زنگ زده را صیقل دهد و به مدد جیره خوارانی مثل ملای لنگ، مجددی ها، گیلانی ها، و دیگران، با استفاده از ساده گی و بی دانشی مردم، دزد جنایتکاری معروف به بچه سقاو را جانشین آن شاه دانشمند و مترقی گرداند. جامعه افغانی به شمول ساده لوحان روستایی، به زودی طعم زهرآگین کِرده های خادم دین رسول الله را چشیدند و پس از یک دوره سیاه نُه ماهه، همان پیران کهنه کار که بچه سقا را پشتیبانی و ملقب به خادم دین رسول الله کرده بودند، به دستور همان فرمانده(انگلیس)، از وی رو گشتانده از محمد نادرخان پشتیبانی کردند. مردم عادی و غیر سیاسی افغانستان از همان زمان تا کنون عشق آن شاه منور را تا کنون نسل بالنسل با خود حمل می کنند.

در زمره رهبران بعدی افغانستان، محمد داوود شخصیتی بود وطنخواه و ترقی پسند. آرزومند بود پا بر جای پای امان الله غازی نهد. او با آموزش از تجربه تلخ اشتباهات دوره امانی، در مدت ده سال تصدی مقام صدارت، با تآنی و سنجیده گی به سوی همان اصلاحات امانی پیش رفت. وی علاوتاً نظام شاهی را به جمهوری مبدل و برنامه مترقی را در خطاب به مردم اعلام نمود. افسوس که فشار های امریکا از مجرای سازمان های استخباراتی کشورهای پاکستان و ایران، آی اس آی و ساواک، با راه اندازی توطئه های پی در پی، او را وادار به تغییر ۱۸۰ درجه ای در سیاست عنعنویش کرد، امری که او را به سوی سقوط برد. تفاوت بزرگ وی با شاه امان الله در این بود که وی دور از توده ها و خودمحور بود و مانند شاه غازی در لباس وطنی و ناشناخته به محله های مردمی، سماوارها و بازارها سر نمی زد تا از حقایق اوضاع باخبر باشد.

 

حزب دموکراتیک خلق، با داشتن برنامه دموکراسی ملی، صفحه نوینی را در روشنگری و تحول جامعه گشود. اما دو جناح از هم منشعب شده ی معروف به خلق و پرچم، سوگمندانه در جستجوی حمایت مقتدر بیرونی، به مسابقه ی سرخ گرایی رفتند. رغم متفاوت شدن برنامه ی این دو شاخه روی دموکراسی خلقی و دموکراسی ملی، هردو به جای آنکه خود را عضو جنبش های رهایی بخش جهانی بدانند، با نادیده گرفتن افکار عامه و خواست های عاجل جامعه و وجایب یک حزب چپ ملیگرا، تلاش می کردند در زیر چتر جنبش کمونیستی، در رأس اتحاد جماهیر شوروی، از حمایت نیرومندتر برخوردار باشند. نتیجه ی این عاقبت نیندیشی رهبران منجر به آن شد که از قاطبه مردم فاصله گیرند و بر ناصیه هر دو جناح تاپه کمونیستی زده شود.

 

پیروزی قیام خونین نظامی ۷ ثور، به ابتکار و فرماندهی حفیظ الله امین، که برای همه غافلگیر کننده بود،باعث قدرت گیری جناح خلق و سرکوبی رقیب آن جناح پرچم، گردید. حکومت خلقی با اعلان پی در پی فرمان های ماورای انقلابی، اعلان دکتاتوری پرولتاریا در کشوری که هنوز وجود نداشت، و نمایش قدرت از طریق بستن، کشتن، توهین و تحقیر هر آنکه با وی نبود، ولو بی طرف و بی غرض، به شمول داتنشمندان، استادان، روحانیان، ملاکان، محصلان، دهقانان، کارگران و پیشه وران، خود را در جامعه تجرید کرد. حاکمیت امینی از حمایت بی دریغ اتحاد شوروی برخوردار بود و این امر دست او را برای ارتکاب جنایات بیشتر و شنیع تر باز می گذاشت.. بدبختانه ۲۰ ماه حاکمیت امینی تمام ملت را به جز خونتای امینی، به دشمنی با نظام کشاند و به دشمنان قسم خورده ی کشور ما نیز امکانات مداخله های وسیع را فر اهم کرد. تغییر نظام امینی نیز به علت همراهی آن با قشون شوروی، نه تنها از نارضایتی ها نکاست بل به دلیل ماندنی شدن نیروهای نظامی شوروی، جهاد در مقابل اشغال کفر نیز سوژه روز شد. مخالفان نظام در زیر شعار جهاد، علم اسلام سیاسی افراطی را برافراشتند و با هرچه نشانی از تمدن و روشنایی بود به دشمنی برخاستند.

 

با آنکه تغییرات ژرف ماهوی در نظام دولت داری در زیر رهبری دکتور نجیب الله به وجود آمد، حزب وطن از حاکمیت تک حزبی دست کشید و جایش را به جمعگرایی داده برای کامیابی سیاست مصالحه ملی تلاش زیاد صورت گرفت. اما رهبران تنظیم های هفتگانه در پاکستان و هشتگانه در ایران که جیب ها و حساب های بانکی شان مالامال از پول های سرازیز شده از منابع آشکار و پنهان شرق و غرب گردیده و با پول و انواع اسلحه که در دسترس شان قرار می گرفت رهبری و حیثیت بلند تنظیمی شان تضمین می گردید، رغم خروج نیروهای شوروی و دعوت بر ای شتراک در اداره کشور، نه خود از مرکب خودخواهی به زیر می آمدند و نه از سوی باداران شان اجازه می یافتند.

 

رغم جنگ های تباه کن در این دوره، تغییرات بسیار بزرگ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و خدماتی در جامعه به وجود آمد که با تأسف با سقوط حکومت دکتور نجیب الله در تبانی بخش مشخصی از رهبری حزبی و نظامی دولت با استخبارات روسی، پاکستانی، ایرانی و حتا امریکایی در همکاری با شورای نظار، همه به صفر ضرب خورد و آرمان رهبران نظامی پاکستان برای سوختن کابل در طی جنگ های میان تنظیمی، به تحقق گرایید.

 

دشمن توانست باز هم با به کارگیری همان سلاح آزموده شده علیه شاه امان الله، اعتلا به سوی روشنایی ها را به سقوط در پرتگاه تاریکی مبدل کند. مکتب، کتاب، تلویزیون، فیلم، موسیقی و زن تکفیر شدند و همه باشنده گان کابل به نام همکاران کافران نیز کافر شناخته شده، تاراج سر و مال و ناموس شان مجاز دانسته شد.

 

دکتور اشرف غنی خیلی مایل بود کارهای شاه غازی را دنبال کند. او تمام قصرها و ساختمان های ساخته شده در عصر امانی را که از سوی جاتشینان بچه سقا و پیروان ملا عبدالله لنگ تخریب گردیده بودند از نو ساخت و دوست داشت مرکز حکومت داری را به ساحه دارالامان انتقال دهد. اما او به دلایل متعدد نمی توانست حیثت و یا محبوبیت شاه امان الله را داشته باشد. اولتر از همه او با قوای اشغالگر به کشور بازگشته بود، او در زیر فرمان امریکا بود، ریاست جمهوریش تقسیم شده و نیمه صلاحیت را نیز نمی توانست به کار برد. دانش و فهم داشت و فورمول های کتابی چه باید کرد را می دانست ولی فقدان جرئت، مدیریت و فرمان دهی (قومانده) متآسفانه او را رغم آرزومندی های نیک، به یک شخصیت ناکام مبدل کرد.

 

 قضاوت ما در مورد طالبان، در این تله و ترازویی که تا این جا به پیش بردیم، چگونه است؟

ما قبلاً نقاط مثبت و دستاوردهای قابل تایید شان را یاد و وظایف تاخیر ناپذیر قابل اجرای فوری را در پیش روی شان گذاشتیم. امیدوارم عقل، دانش و تحرک، بر جهل، انجماد و عنعنه های فرسوده روستایی قبیله ای غلبه کند و آن فهرست پیشنهادها را با حسن نظر، پیگیرانه تطبیق و تعقیب کنند.

بنا بر همین کاستی ها، نمی توان طالبان را برای مقایسه و تله و ترازو حتا مطرح هم کرد. چه، مبادی، عقاید، دانش، تفکر، خاستگاه اجتماعی و فرهنگی ایشان با آن شخصیت های ذکر شده، کاملاً متفاوت بوده بازده اجتماعی شان هم رنگ و بوی متضاد دارد. (۱)

 

این جاست که ۲۸ اسد از ۲۴ اسد متباین می گردد.

 

خوشحالیم که طالبان کم از کم ۲۸ اسد را به مثابه روز ملی، رخصتی عمومی اعلان کردند.

 

شکوهمند باد ۲۸ اسد، روز استرداد استقلال افغانستان!

 

افتخار ابدی باد بر نام و کارنامه های شاه امان الله غازی!

---------

(۱)همه توجه و اکثریت قاطع فرمان های رهبری، برضد زنان و به دور ریش، پیرهن و تنبان و برقع می چرخند.

  

زلمی نصرت

دنمارک 

روشنفکران چکچکی همانند داکتر طاسی‌اند؛ که خودش سر بی‌مو، اما نسخه برای زلف یار می‌نویسد! 

وقتی فرار کردند و به اروپا و امریکا و استرلیا خزیدند، فکر کردند که وطن بی‌صاحب شد و مردم در انتظار دوباره آنها اند. 

نخیر! اگر اینا می‌بودند، باز هم چوکی وزارت و سفارت را مثل نان خشک و گوشت قربانی تقسیم می‌کردند و از نام قوم ، سمت و زبان یک دیگر خود را مثل بز شاخ می‌زدند و کلاویز می شدند. 

اولین کسانی که قانون و تحلیف را زیر پا، لت و کوب و گوشمالی کردند، همین «چیزفهم‌های چکچکی» بودند، که امروز در بیرون از «دموکراسی، جمهوریت و شایسته‌سالاری » و از حقوق این قوم و آن قوم، این سمت و آن سمت و زبان و مذهب و عدالت زر می‌زنند!

در خارج چوکی نیست، اما شهوت چوکی از سر شان پائین نمی شود.

 

یکی انجمن دهکده تاسیس می کند، یکی شورای نجات کوچه و دیگری «انجمن قلم‌به‌دستان بی‌قلم ».

مسابقه راه انداخته‌اند: «که چطور و چگونه دوکانک بسازند!»

در وطن بر سر چوکی جنگ داشتند، در خارج بر سر نام انجمن.

در وطن چوکی خور بودند، در غرب "انجمن خور".

 

روشنفکران چکچکی مثل چای بی‌شکر اند؛ تلخ، بی روح و بی‌مزه!

ده نفر اگر دور هم بنشینند، یازده رقم حزب می‌سازند. مثل وای‌فای‌اند، همه جا هستند اما هیچ کس پسورد شان را پیدا نمی کند.

 

حرف‌های‌شان مثل دوای تاریخ‌تیر شده است؛ در الماری قشنگ معلوم می‌شود، ولی مصرفش کشنده است.

هر روز برای ملل متحد، برای زلینسکی و سقوط طالبان نسخه مینویسند، چنان با آب و تاب که اگر نباشند، زمین از گردش میماند.

 

درحالیکه، جهان در جایش ولاگه خود شانرا هم بلرزاند.

 

اگر اختیار داشته باشند جنگ اوکراین و غزه را با یک شعار و یک پست فیسبوکی حل و ختم می‌کنند؛ همان‌طور که ترامپ با یک تویت دنیا را به لرزه می اندازد.

 

تالبات را هر روز " سقوط یافته" اعلان می کنند، اما در همان غرب دو نفر شان حاضر نیستند در یک مسجد نماز بخوانند؛ مثل انترنت کند، وصل نمی‌شوند اما حرارت دستگاه را بالا می‌برند.

 

بعضی های شان مثل رادیوی بی انتن فقط خش‌خش دارند و هیچ خبری در کار نیست‌.

 

اگر کنار دریا که هم باشند، باز هم بر سر تقسیم یک بوتل آب دعوا راه می‌اندازند.

 

غیرت و «مقایمت» شان هم بهه، بهه. از غرب مردم را به قیام علیه دولت تحریک و دعوت می کنند.

 

مجاهدین و جبهه مقاومت هم روی‌شان سیاه، رسوایی سر رسوایی.

 

از یک‌سو پاکستان را دشنام می‌دهند و تالبان را دست نشانده پاکستان.

 

اما از سوی دیگر دروازه‌ های استخبارات همان پاکستان را می‌کوبند و التماس می کنند که کلید ارگ را برایشان بدهد.

 

لعنت بر شیطان

 

 غرزی لایق

در حاشیه‌ی بزرگداشت از صدوششمین‌ساله‌گی‌ بازگرداندن استقلال کشور.

 

غرزی لایق

 

 استقلال افغانستان: آری! چرا؟

————————————-

پس‌گیری استقلال کشور صدوشش‌ساله شد. جستار استقلال افغانستان و برپایی جشن بزرگ‌داشت از این مهم نیز طی سال‌های سیطره‌ی «جمهوریت» پسین در ردیف ده‌ها مقوله‌ی دیگرِ دانش جامعه‌شناسی، آماج یورش دیدمان‌گونه‌های لاهوتی قرارگرفته و با ریزشِ ادبیاتِ ولنگار و چرکین، به هدف زایش دودلی در مخیله‌ها و لکه‌دارسازی تأریخ افغان‌ها، راهی موج‌های رسانه‌های همه‌گانی می‌گردیده است. بی‌گمان، بحث استقلال هم‌چون زنجیره‌ی از گویه‌های علم‌های بشری تابو و توتم نه‌بوده، پرداختن به کالبدشگافی فن‌شناسانه‌ و حسابی این مقوله فهم ما از چهاردیواریی را به رسایی می‌رساند که مفهوم استقلال را در همان چنبره می‌گنجانند.

 

چرا وجدان همبودِ مکتب‌خوانده‌ها و نورسته‌های ما پیوسته با تولید و عرضه‌ی پندارهای ناروا و زشت پیرامون هویت میهنی و فهرست نشانه‌ها و برازنده‌گی‌های وطنی ما به دست شب‌خون سپرده می‌شود؟ چرا شیوع چنین بدگمانی‌ها از ذهن خطاکار چند بی‌وطن، هر دم رسانه‌ها را زوربار می‌سازد؟ چرا این اندیشه‌ی کاذب را در مخیله‌ها می‌پرورانند که گویا ارزش‌های روحانی و سرفرازی‌های تأریخی ما جعل و خودساخته اند؟ کی‌ها در برابر استقلال افغانستان و بزرگ‌داشت از فداکاری‌های پدران ما شمشیر دودمه از نیام برون آورده و داشته‌های تأریخی-فرهنگی ما را از ما می‌دزدند؟

 

 در گنجينه‌ى مفاهيمى كه زادگاه ما و سرگذشت پر‌خم‌وپيچ آن را پرمعنى می‌سازد، مقوله‌ى "استقلال" از جای‌گاه ويژه و برازنده برخوردار است. در گويه‌ى "استقلال" بلورينه‌گى هويت‌‌ِ افغانستان، مَنِيَتِ افغانى و يگانه‌گى و هم‌زيستى تيره‌ها و تبار‌هاى باشنده‌ى اين سرزمينِ بهشتى بازتابِ گسترده يافته، شكوه و جلال برگزارى جشن‌ها و پای‌کوبی‌ها به هر افغان و هر خانواده بسنده‌گی، سربلندى و خوشنودى ارزانی می‌کند. جشن يادبود از روز واپس‌گيرى استقلال كشور، عالی‌ترين نمودگاهِ همبسته‌گى قوم‌ها و قبيله‌ها و تجلى‌گاه راستينِ پيوند و نژاده‌گى ما با میهن افغانیست. پنداره‌ى "استقلال" در زرادخانه‌ی گويه‌هاى وطنى و فهرستِ واژه‌ها و مفاهيمِ ميهن‌پرستانه، افغان‌ها را نيروى بودن، ايستادن و به‌پيش‌راندن بخشيده و در قطارِ قبيله‌ى انسان به غرور و سرفرازى می‌‌رساند. ما حق داريم به استقلال خويش بباليم و در برابر خون‌هاى ريخته و سر‌هاى بربادرفته‌ى نياكان خويش به خاطر برگشتاندن استقلال كشور به زانو بنشينيم و اين دهشِ پيشينيان را گرامى داريم و پاس‌دارى كنيم.

 

 بابِ «استقلال» در ردیفِ معنویت و چه‌بود همبود چندقومی افغانی‌ ما همان بندیست که هر باشنده‌ی این سرزمین اهورایی را، جدا از تبار و زبان و محل و دین، در آوندِ یگانه‌ی شهروند افغانستان تنگ گره می‌زند و شورِ ازآنشِ(مالکیت) این زمین در باور وطن‌داران را چندچندان می‌سازد. هرگاه، به قول داکتر عبدالکریم لاهیجی، بپذیریم که «…ملت مجموعه‌ی افرادی است که در یک سرزمین و به تعبیر حقوق بین‌الملل در یک کشور زنده‌گی می‌کنند و بر اساس گذشته‌ی تأریخی و خاطره‌ی جمعی مشترک، سرنوشت امروز شان را رقم می‌زنند و میل و اراده به زنده‌گی با یک‌دیگر دارند»، پس مقوله‌ی «استقلال» در کنار ده‌ها گویه و ارزش میهنی دیگر بیان‌گر روراستِ «گذشته‌ی تأریخی و خاطره‌ی جمعی مشترکِ» باشنده‌گان افغانستان به شمار می‌آید که «سرنوشت امروز» شان را «رقم» زده و «میل و اراده به زنده‌گی با یک‌دیگر» را در آگاهانه‌گی هر وطن‌دار به مهمیزِ شدت و حدت می‌بندد. هیچ پنداشته‌ایم که نژاده‌گی افغانی‌ ما، جدا از شناسه‌های قوم و زبان و محل و دین و طبقه و جنس و شهری و روستایی هر باشنده‌ی این مرزوبوم بسته به سری از داشته‌های روحانی و نشآنه‌های فضیلتی-تأریخیِ می‌باشد که عشیره‌ی آدم را به بسنده‌گی و منیت و تفاخر می‌رساند؟ استقلال کشور یکی از همین داشته‌ها و نشانه‌هاست که مردم زادگاه ما را در یک کل واحد با هم ریشته است.

 

 بازجستِ استقلال کشور از این سبب نیز ارجمند است که استرداد آن در پیآمد هم‌بسته‌گی تمام باشنده‌گان زادگاه ما بدون جداسازی به پشتون و غیرپشتون میسر گردیده و سهم و قربانی برابر همه قوم‌ها و تیره‌ها را در مبارزه علیه اشغال‌گران برتانوی خبررسانی می‌کند. مردم افغانستان چه در جبهه و چه در پشت جبهه چون تن واحد از خاک، شرف و غرور دیار باستانی ما دفاع نمودند. استقلال کشور نمادِ برجسته‌ی یگانه‌گی قوم‌ها، عشیره‌ها و ایل‌های ساکن این سرزمین و تبارز عالی هم‌زیستی برادرانه و حس والای وطن‌داری می‌باشد. از همین‌جا، بیانِ دودلی و خوارشمردن جنگ استقلال و واپس‌گیری استقلال افغانستان به معنی یورش بالای وحدت مردم و هم‌زیستی قوم‌ها و قبیله‌های باشنده‌ی این کشور است.

 

چنان‌که زمانِ پرآشوبِ گذشته نشان داد، کسانی استقلال افغانستان و داشته‌های ارزنده‌ی تأریخی-فرهنگی دیار ما را در تیرکش کینه و تنفر خویش قرار می‌دهند که از موهوبه‌ی ستره‌ی پیوند خونی-فرزندی با سرزمین آبایی ما محروم بوده و در تنور سوزان رشک و حقارتِ دیرینه می‌سوزند و می‌تپند تا سرفرازی‌های مردم و قربانی‌های افغان‌ها را برای تسکین سوزش‌های کهتری خویش بی‌رنگ و بی‌اعتبار سازند. کاستی‌های آگهی‌رسانی‌های همه‌گانی، نارسایی‌ها و خودسری‌ها در رشتار‌های پرورشی و آموزشی کشور و ناتوانی برنامه‌های دانشی و‌پژوهشی «جمهوریت» شر و فساد زمینه می‌ساخته اند که چهره‌های بدنام، عوام‌فریب، حسود و کینه‌جو بر دماغ بخشی از نورسته‌های کشور اثرگذاشته و به یاری زاییدن و همه‌گانی‌سازی ترفندها و حیله‌ها کار جداکردن سره از ناسره را ناممکن سازند.

 

بی‌گمان، موجِ بدنام‌سازی استقلال کشور و تمسخر بالای یادبود از روز پیروزی نیاکان ما بالای اردوی تازنده و اشغالگر انگلیس بخشی از برنامه‌های افغان‌ستیز شبکه‌های خراب‌کار انگلیسی و رشتارهای خبرچینی این کشور نیز است که تشنه‌گی انتقام از افغان‌ها، هنوز پس از صدوشش‌سال شکست ننگین نیاکان شان در دماغ‌ نوباوه‌های شان ته‌نشین نه‌گردیده است.

 

 صدوشش‌سال پس از غلبه بر استعمار انگلیس نشان داد که افغانستان تا امروز از تیرکش انتقام این عجوزه‌ی کین‌کش رهایی نه‌یافته و پیوسته در جال دسیسه‌ها و فریب‌های این اهریمن کهن‌سال گیرمانده است. هر صدای ضد استقلال افغانستان از هر حنجره‌یی که بیرون جهد، بیگانه، مخبرانه و انگلیسی‌مآبانه بوده، ناسورِ چرکینِ شکستِ عبرت‌ناک برتانیا در سرزمین ما را ترجمانی می‌کند.

 

استقلال افغانستان، همانی که در سال ۱۹۱۹م. در پیآمد زانوزدن سپاه تجاوزگران انگلیسی در پیش‌گاه قدم‌های نیاکان آزاده‌ی ما به دست‌آمده است، پدیده‌ی جاودانی و غیر قابل انکار است. پیروزی افغان‌ها در جنگ سوم افغان-انگلیس و استرداد استقلال کشور ثبت برگه‌های بایگانی گه‌شماری بشریت است و در این فصل‌وباب کوهی از گواهی‌ها، پژوهش‌ها و نگاشته‌های دانش‌مندان و کاوش‌گران بیرونی و درونی قابل دست‌رسی می‌باشد. اگاتون، فیلسوف پیشین یونان باستان گفته بود که: «حتی خدا گذشته را تغییر داده نه‌می‌تواند». سرگرم‌شدن در راه مسخ تأریخ و پرداختن به حذف راستینه‌گی‌های سرگذشت پرعبرت این خطه‌ی نام‌آور که مأموریتِ پیاده‌کردن آن بر دوشِ چهره‌های مظنون و گماشته‌های رشتارهای خبرچینی بیگانه گذاشته شده است، به مثابه‌ی سخیف‌ترین و پلیدترین شکلِ جعل در تأریخ افغانستان شمرده شده و سزاوار نکوهش و نفرین است. کم‌بهادادن و یا بی‌بهاشمردن قربانی‌های پدران و پیشینیان ما در راه نگه‌داری و سلامتی جغرافیای امروز افغانستان نمایان‌گر بی‌چون‌وچرای ستیزه با هستار این خطه‌ی حادثه‌ها و عبرت‌هاست. و پاشاندن تخم بدگمانی در دماغ نوررسته‌های ما، ترویج کژاندیشی و وارونه‌پردازی در باب تأریخ‌ و فرهنگ و روحانیت خاست‌گاه افغان‌ها کار دزدان و غارت‌گران معنویت جامعه‌ی ماست.

——————

زلمی نصرت

دنمارک 

دعوت یک تعداد از" سیاسیون" افغان و "فعالان زن" به پاکستان؛ نگرانی بی‌مورد یا واقعیت سیاسی؟

 اخیراً خبرهایی مبنی بر دعوت شماری از سیاسیون دست دوم افغان و فعالان زن از دوران جمهوریت نگون بخت بنآ بر دعوت انستیتوت ثبات ستراتیژیک جنوب آسیا پاکستان به پاکستان منتشر شده است.

این موضوع واکنش‌ها و نگرانی‌هایی را در میان افکار عمومی، سیاسیون افغان و جامعه مدنی برانگیخته است.

 اما پرسش اساسی این است که آیا چنین نشست‌ها و دعوت‌ها واقعاً می‌تواند بر روند تحولات افغانستان تأثیرگذار باشد یا نه؟ 

 نخست باید توجه داشت که به احتمال زیاد این دعوت‌ توسط مراجع تصمیم‌گیرنده آن کشور صورت نگرفته و از این رو، وزن سیاسی چنین نشست‌هایی با چنین ادم ها بسیار ناچیز بوده و اهمیت راهبردی چندانی ندارد. 

 تجربه چهار سال گذشته نشان داده است که برگذاری چنین نشست‌ها و سمینار های مشابه در کشورهای اروپایی، از جمله در اتریش و ناروی و ترکیه به‌ویژه با حضور کسانی که خود را «مقاومت دوم و مربوط به اتحاد شمال» می‌نامند و تا حدی حامیان خود را هم دارند، هیچ گونه دستاورد قابل توجهی  برای افغانستان  به همراه نداشت٬ صورت گرفته، که صرفاً در سطح رسانه‌ای مطرح شدند و نتوانستند به ایجاد یک جریان سیاسی مؤثر و بزرگ منجر شوند و یا بر روند حوادث جاری در افغانستان تأثیرگذار باشد و یا حمایت جامعه جهانی را به دست بیاورند.

 

 نکته دیگر این است که چهره‌های دعوت‌شده نه پایگاه مردمی دارند و نه توانایی رهبری یک جریان سیاسی فراگیر را.

 

 بسیاری از آنان به‌عنوان چهره‌های معامله‌گر فاسد، قاچاقچي مواد مخدر و بدنام شناخته می‌ شوند و امروز حتی در میان بازماندگان همان جمهوریت نیز جایگاهی ندارند.

 

 پاکستان نیز به خوبی آگاه است که این افراد دست دوم دیگر ظرفیت تأثیرگذاری بر آینده افغانستان را ندارند.

منتها برای ایجاد یک نوع تحریکات و نا آرامی های روانی میتواند منحیث ابزاری بکار گرفته شوند.

 از سوی دیگر، حضور این چهره‌ها بیش از آنکه باعث همگرایی یا ایجاد چشم‌اندازی تازه شود،  جالب است که قبل از نشست موجب افزایش شکاف‌ها و اختلافات در میان حلقات فاسد پیشین جمهوریت شده است تا تاثیر گذاری بالای تالبان و جامعه سیاسی و مدنی افغانستان.

 

 نکته قابل تأمل این است که این دعوت‌ها پرده از ماهیت کسانی نیز برداشت که در پشت داکتر اشرف غنی و جمهوریت پنهان بودند و در دوران جمهوریت با ژست‌های ضدپاکستانی خود را مطرح می‌کردند.

 با توجه به آنچه گفته شد، می‌توان نتیجه گرفت که نگرانی‌های موجود در پی دعوت شماری از چهره‌های سابق جمهوریت به پاکستان چندان موجه نیست. این افراد نه از پایگاه اجتماعی برخوردارند و نه توان نقش‌آفرینی در معادلات آینده افغانستان را دارند. بنابراین، بزرگ‌نمایی چنین نشست‌هایی تنها موجب اتلاف وخت میشود و بس.

T

 

غرزی لایق 

 د افغانستان د اسلامي امارت عمر څلورو کالو ته وغزېد. د امارت د زېږېدو پر مهال اټکلونه دا وو چې تالبان به د قدرت پر گډۍ تر یو کال ډېر دوام ونه ‌کړي. خو د دوی واکمني تر څلورو کلو اوږده شوه او د روانو کورنيو او بهرنيو پېښو او انکشافاتو نه داسې ښکاري چې په راتلونکي نږدې کلونو کې به اسلامي امارت لا ځای ‌ناستی ونه ‌لري.

 

څلور کلنه موده دا امکان ورکوي چې د امارت په ښو او بدو باندې نظر واچوو او د دغې واکمنۍ په باب د نیوکو او گوتې‌نیونو په ترڅ کې د افغانستان د اوس او راتلونکې په هکله خپلې هیلې او ناهیلۍ څرگندې کړو.

 

په بهر کې د کذایي جمهوریت د تښتېدليو او فاسدو کړیو او بیا د «مقاومت» او فدرالیزم او د تجزیې تر خیرنې جنډې لاندې د راټول‌شويو مفسدو «سیاسیونو» له کرکې نه ډکو دریځونو او واهي او وطن‌دښمنو خپرونو او شننو نه وراېخوا، اسلامي امارت د افغانستان د نیمې پېړۍ د کورنيو خونړیو جگړو، بهرني اشغال او د هیواد سلامتیا او ځمکنۍ بشپړتیا ته د پلان‌شويو گواښونو په پرتله بیا هم د سیمې او نړۍ د روانې پیچلي اوضاع په تالاب کې د هیواد سلامتیا، امن او ودې ته ژمن او برلاس پاتې شوی دی.

 

د افغانستان سلامتیا هغه د کاڼې کرښه بلل کېږي چې د هیواد د ملي گټو په سرلوحه کې ولاړه ده. د نیمې پېړۍ په جګړو کې اصلي گواښ او زیان همدغه د هیواد سلامتیا او ځمکنۍ بشپړتیا ته متوجه و. که د افغانستان د تجزیې کرغیړن غږ لا په ۱۳۷۱ کال کې د شمال د اقلیتونو د وسله والو ډلو له مرۍ نه د مزار شریف په ښار کې پورته شو او په پایله کې د وطن گوند او د ډاکتر نجیب‌الله واکمني نسکوره شوه، خو د کذایي جمهوریت په ورستۍ ټول‌ټاکنه کې د تجزیې نیت او اراده هان د دوهم تألیف په مضحکه ننداره کې د کابل په زړه، یعنی ارگ ته نږدې د سپیدار په ماڼۍ کې ځان ښکاره کړ. اسلامي امارت کم تر کمه دغه گواښ ته د پای ټکی کېښود. نن د هغو افغان‌دښمنو څېرو او جوړښتونو اعمال چې د هیواد نه بهر رمباړې وهي او وطن په «افغان او غیرافغان» او یا «پښتون او غیرپښتون» ویشي او د پښتنو پر ضد یې د «فارسي ژبې د هژموني» تر جنډې لاندې د افغانستان تجزیې ته ملا تړلي ده، د پورتنۍ ساده‌شوې موندنې یوه روښانه بېلگه شمېرل کېږي.

 

 سره له دې چې اسلامي امارت په خپله څلورکلنه واکمني کې د خپل کورني مشروعیت، د ښځې د کار او زده‌کړې او په وطن کې د مدني حقونو په ډگرونو کې کومې محسوسې او بنیادي لاسته‌راوړنې نه لري، خو د اسلامي امارت تر چتر لاندې په افغانستان کې هغه اصلي تضادونه او ناخوالې سر راپورته کوي چې تر ننه پورې د خبرواترو، څېړنو او شننو له دایرې څخه گوښي پاتې شوي دي. طبقاتي، قومي، محلي، مذهبي او حتی جنسیتي تضاودونه او په تېره بیا د «ملي ستم» تر سیوري لاندې ډنډورې چې شاوخوا نیمه پېړۍ په افغاني ښاري قشر او مکتبي کړیو کې د افغانستان د بنیادي او اصلي تضادونو په حیث په نښه شوې وې او د هغې په پلمه پرديو بهرنيو افکارو او مکتبونو ته د نفوذ لاره هوارېده، له یوه سره باطلې او د افغاني ټولنې له واقعیتونو سره یې تضاد ثابت شو.

 

د ۲۰۲۱ میلادي کال د اگست په ۱۵مه نېټه د اسلامي امارت بریا او بیا د هغه څلورکلنې واکمنۍ په ډاگه وښودله چې افغاني ټولنه په خپل پېچلي برخلیک او کثیرالقومي جوړښت د کلي او ښار تر مینځ د تفکر او د باورونو او لیدلوريو تر مینځ د توپیر او تضاد په کړۍ کې بنده ده. دا توپیر او سیالي په افغانستان کې د لومړنیو مډرنو ښارونو له جوړېدو، بیا تر نن پورې، د ټولنیزو او سیاسي اوښتونونو او په تېره بیا د بهرنيو یرغلگرو پر ضد د جهاد او آزادي‌بخښونکې مبارزې په بهیر کې، پټ او یا ښکاره، بربنډېده او تېریدونکې او مؤقتي ځانگړتیا او کرکتر یې درلود. لا زموږ د نسل له ذهن څخه دا نیوکې او پیغورونه نه دي پاک شوي چې زموږ کلیوالو خپلوانو به ښاري ژوند ته د بدعت، الحاد، او بې‌‌دینۍ په سترگه کتل او پر بی‌حجابو، جامو، سرلوڅو، ښځینه مکتبونو، مجلو او اخبارونو، سینما، رادیو، تلویزیون او د ښځې او نارینه گډ تعلیم او کار او د ښاري ژوند په نورو ارزښتونو باندې یې د کفر او دهریت ټاپې لگولې. د اماني نهضت د پرځېدو اساسي علت د ښاري ژوند سره د کلي په مقاومت او بغاوت کې تعریفولای شو.

 

اسلامي امارت په خپل ماهیت کې د افغانستان د کلي بغاوت او له ښاري ژوند او ښاري ارزښتونو او سلیقو سره د کلي، شریعت او سنت محاسبه ده. دا کلی دی چې پر افغانستان باندې مسلط شوی او خپل روان او سلیقه یې په ښار باندې تحمیل کړې ده. کلی په افغانستان کې په طبقاتي، قومي، مذهبي، محلي او جنسیتي ځانگړتیاوو نه شو ویشلی. کلی په شغنان، پریان، ورسج او ځدرانو کې یو خوی او بوی لري. د هزاره‌وو، ازبېکو او ترکمنو کلی کټ‌مټ د شرنې، مچلغو، مټاخان، وازې‌خوا، زرمت او رود احمدزایی د کلي په شان د ښاري ژوند او ثقافت سره یو ډول دریځ لري. په اوسني افغانستان کې د څلورکلنې سراسري سولې او ثبات اصلي عامل پر حاکمیت باندې د کلي په بلامنازع تسلط کې د لیدو وړ دی.

 

د ښځو له حقونو سره دښمني، په کار، ښوونه، پوهنه، اقتصاد، سیاست، ورزش او په مدني ژوند کې د ښځو له فعالې ونډې سره کینه او د ښاري ارزښتونو او ښېگنو سره خصومت بی له شکه چې د اسلام د مبین دین له اساساتو سره هیڅ هم‌غږي او ورته‌والی نه لري. خو افغاني کلیوالي ژوند او ثقافت او ارزښتونه چې د افغانستان د مطلق اکثریت شعور او وجدان جوړوي دغو انساني او منل‌شويو طبیعي حقونو ته د کفري او پرديو ارزښتونو په څېر گوري او ترې کرکه کوي. د ښځې دریځ او ځای د اسلامي امارت په فلسفه او تگلاره کې نه اسلامي، بلکې کلیوالي تعریف او تفسیر کېږي چې په ډاگه د افغانستان د کلي روان او هیله څرگندوي.

 

 دا د پوهانو او مسلکي کادرونو وظیفه ده چې د کلي او ښار مسألې ته په ژوره توگه پاملرنه وکړي او د کلي او د ښار تر مینځ توپیرونو او اختلافونو ته د لمن‌وهلو پر ځای د هغوی مشترکات او ورته‌والي په نښه کړي او د کلي او ښار تر مینځ د پېړیو واټن په کمولو او له‌مینځه‌وړلو کې نوې نسخې او لارښوونې وړاندې کړي. د قومي او ژبني بې‌گټې او ناروا بحثونو او شخړو پر ځای ارزي چې د خپل وخت او توان پانگونه د افغاني ټولنې دغې ستونزې ته وقف کړو!

 

هالند د ۲۰۲۵ میلادي کال د اگست د میاشتې ۱۳مه نېټه

زیاتې مقالې …