نور محمد غفوری

  • خلاصه

هویت یکی از مفاهیم بنیادین علوم اجتماعی و روانشناسی است که به فهم فرد از خود و جایگاهش در جامعه مربوط می‌شود. هویت نه تنها شامل ویژگی‌های فردی است، بلکه به تعلقات اجتماعی، فرهنگی، زبانی و ملی نیز مرتبط است. این مقاله با مرور ادبیات علمی هویت، انواع هویت و عوامل اصلی شکل‌دهنده آن را بررسی می‌کند و به نقش ترکیبی هویت شخصی، اجتماعی و فرهنگی در توسعهٔ فرد و جامعه می‌پردازد. یافته‌ها نشان می‌دهد که هویت نه یک مقولهٔ ثابت، بلکه فرآیندی پویا و چندلایه است که تحت تأثیر عوامل زیستی، فرهنگی، تاریخی، اجتماعی و انتخاب‌های فردی شکل می‌گیرد.

  • مقدمه

هویت یکی از پایه‌های شناخت انسان و روابط اجتماعی است. پژوهشگران علوم اجتماعی، روانشناسی و فلسفه هویت را به‌عنوان ترکیبی از تجربه، باور، فرهنگ و تعلقات اجتماعی تعریف کرده‌اند. فهم هویت، علاوه بر اینکه به فرد کمک می‌کند جایگاه خود را در جامعه درک کند، زمینهٔ تعاملات اجتماعی و پذیرش تفاوت‌ها را نیز فراهم می‌آورد. در دنیای معاصر، هویت مفهومی پویا است و تحت تأثیر فرآیندهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و همچنین انتخاب‌های فردی شکل می‌گیرد. هدف این مقاله بررسی علمی هویت، انواع آن و فاکتورهای تعیین‌کننده آن است.

  • تعریف هویت

 هویت، مفهومی است که به چگونگی درک فرد یا گروه از خود و جایگاه خود در جهان اشاره دارد. این ادراک نه تنها شامل ویژگی‌های شخصیتی و باورهای فردی است، بلکه رابطهٔ او با دیگران، جامعه و فرهنگ نیز در آن نقش دارد. هویت تعیین می‌کند که فرد خود را چگونه می‌بیند، چه ارزش‌ها و باورهایی را پذیرفته و چه جایگاهی در میان دیگر اعضای جامعه یا گروه‌های اجتماعی برای خود قائل است. به عبارت دیگر، هویت پلی است میان «خودِ درونی» و «جهان بیرونی»، که از طریق آن فرد می‌تواند جایگاه، نقش و مسئولیت‌های خود را در جامعه و فرهنگ خود شناسایی کند و با دیگران تعامل مؤثر و معناداری داشته باشد.

هویت به معنای ادراک فرد یا گروه از خود و جایگاهش در جهان است. این مفهوم شامل عناصر زیر است:

۱. هویت شخصی (Personal Identity)

هویت شخصی به ویژگی‌های منحصر به فرد هر فرد اشاره دارد که او را از دیگران متمایز می‌کند. این ویژگی‌ها شامل باورها، ارزش‌ها، مهارت‌ها، گرایش‌های شخصیتی و تجربیات زندگی فرد است. هویت شخصی شکل‌دهندهٔ رفتار، تصمیم‌گیری و شیوهٔ نگاه فرد به جهان است و به او امکان می‌دهد خود را به‌عنوان یک موجود مستقل و مسئول بشناسد. این هویت با خودآگاهی، بازتاب‌های فردی و انتخاب‌های آگاهانه تقویت می‌شود و در طول زندگی ممکن است تغییر کند یا توسعه یابد.

 ۲. هویت اجتماعی (Social Identity)

هویت اجتماعی مربوط به تعلق فرد به گروه‌ها، دسته‌بندی‌ها یا نهادهای اجتماعی است که او در آن‌ها عضویت دارد یا خود را بخشی از آن‌ها می‌داند. این گروه‌ها می‌توانند شامل خانواده، دوستان، جامعه محلی، گروه‌های مذهبی یا حتی شبکه‌های اجتماعی باشند. هویت اجتماعی نقش مهمی در شکل‌دهی رفتارها، هنجارها و تعاملات فرد با دیگران ایفا می‌کند و به او کمک می‌کند جایگاه خود را در جامعه تشخیص دهد. این نوع هویت همچنین زمینهٔ همبستگی، احساس تعلق و مسئولیت اجتماعی را فراهم می‌کند.

 ۳. هویت فرهنگی و زبانی (Cultural/Linguistic Identity)

هویت فرهنگی و زبانی شامل ارتباط فرد با فرهنگ، سنت‌ها، زبان، هنر، آداب و رسوم و تاریخ جمعی جامعه‌ای است که به آن تعلق دارد. این هویت به فرد کمک می‌کند تا گذشتهٔ فرهنگی خود را بشناسد، ارزش‌های مشترک را درک کند و هویت خود را در بستر فرهنگی خود تعریف کند. زبان به‌عنوان مهم‌ترین عامل انتقال فرهنگ، نقش حیاتی در شکل‌دهی این هویت دارد و ارتباط فرد با جامعه و نسل‌های گذشته و آینده را ممکن می‌سازد.

 ۴. هویت ملی (National Identity)

هویت ملی به تعلق فرد به کشور و ملت خود اشاره دارد و شامل درک مشترک از حقوق، مسئولیت‌ها، تاریخ و ارزش‌های ملی است. این نوع هویت، حس تعلق و وفاداری به کشور را تقویت می‌کند و افراد را قادر می‌سازد در چارچوب قوانین، فرهنگ و منافع ملی با یکدیگر تعامل کنند. هویت ملی علاوه بر ایجاد همبستگی و انسجام اجتماعی، زمینهٔ مشارکت فعال در زندگی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه را نیز فراهم می‌کند.

  1. 4. انواع هویت

 مطالعات علمی نشان می‌دهند که هویت به صورت چندلایه و همزمان عمل می‌کند. انواع هویت عبارت اند از:

۱. هویت فردی (Personal Identity)

هویت فردی شامل ویژگی‌ها، باورها، ارزش‌ها و تجربه‌های شخصی است که فرد خود آن‌ها را شکل می‌دهد و تجربه می‌کند. این هویت به فرد کمک می‌کند خود را به‌عنوان یک موجود مستقل و منحصر به فرد بشناسد و بر اساس انتخاب‌ها و تصمیم‌هایش مسیر زندگی خود را طراحی کند. هویت فردی انعکاسی از خودآگاهی، علایق شخصی، مهارت‌ها و توانایی‌های فرد است و ممکن است در طول زندگی تغییر کند و تکامل یابد.

 ۲. هویت گروهی (Group or Social Identity)

هویت گروهی به احساس تعلق فرد به گروه‌ها و جمع‌های اجتماعی، مذهبی، قومی یا فرهنگی اشاره دارد. این تعلق به فرد کمک می‌کند جایگاه خود را در جامعه بشناسد و روابطش با دیگران را سازمان‌دهی کند. هویت گروهی همچنین زمینهٔ همبستگی، همکاری و ایجاد حس مسئولیت نسبت به گروه را فراهم می‌کند. این نوع هویت می‌تواند موجب تقویت انسجام اجتماعی شود، اما گاهی نیز محدودیت‌هایی برای انتخاب‌های فردی ایجاد می‌کند.

 ۳. هویت فرهنگی (Cultural Identity)

هویت فرهنگی بازتاب پیوند فرد با ارزش‌ها، باورها، رسوم، زبان و سنت‌های یک جامعه فرهنگی است. این هویت به فرد کمک می‌کند تاریخ، هنر و ارزش‌های جمعی جامعهٔ خود را بشناسد و آن‌ها را درک کند. زبان و فرهنگ نقش کلیدی در انتقال هویت فرهنگی دارند و به فرد امکان می‌دهند که خود را به نسل‌های گذشته و آینده مرتبط بداند. هویت فرهنگی، علاوه بر ایجاد تعلق جمعی، زمینهٔ فهم و احترام به تفاوت‌های فرهنگی دیگران را نیز فراهم می‌کند.

 ۴. هویت دیجیتال یا آنلاین (Digital/Online Identity)

هویت دیجیتال یا آنلاین به خودآگاهی و نحوهٔ نمایش فرد در فضای مجازی اشاره دارد. در عصر فناوری اطلاعات، این نوع هویت اهمیت زیادی یافته است زیرا تعاملات، روابط اجتماعی و حتی اعتبار حرفه‌ای افراد بخش بزرگی از طریق فضای آنلاین شکل می‌گیرد. هویت دیجیتال می‌تواند متفاوت از هویت واقعی باشد و انعکاسی از انتخاب‌های فرد در نمایش خود، محتواهای منتشرشده و شبکه‌های اجتماعی است.

 ۵. هویت تاریخی یا ملی (Historical/National Identity)

هویت تاریخی یا ملی شامل پیوند فرد با گذشته، میراث تاریخی و تجربهٔ مشترک ملی یا فرهنگی است. این نوع هویت حس تعلق به ملت، تاریخ، فرهنگ و ارزش‌های جمعی را ایجاد می‌کند و به فرد کمک می‌کند جایگاه خود را در تاریخ و جامعه درک کند. هویت ملی زمینهٔ همبستگی اجتماعی، مشارکت فعال در امور جمعی و حفظ حافظهٔ فرهنگی را فراهم می‌کند.

جمع‌بندی دربارهٔ انواع هویت

مطالعات نشان می‌دهند که هویت هر فرد چندلایه و در هم آمیخته است و انواع مختلف آن- فردی، گروهی، فرهنگی، دیجیتال و تاریخی/ملی- در تعامل با یکدیگر معنا پیدا می‌کنند. این دیدگاه چندبعدی هویت، امکان درک بهتر پیچیدگی‌های شخصیت انسان و نحوهٔ تعامل او با جامعه و فرهنگ‌های مختلف را فراهم می‌آورد.

  1. 5. عوامل تعیین‌کننده هویت

هویت تحت تأثیر عوامل متعددی شکل می‌گیرد. مهم‌ترین این عوامل عبارت‌اند از:

۱.  ویژگی‌های جسمانی و وراثتی

این عوامل شامل خصوصیات جسمی، جنسیت، استعدادها و توانایی‌های ذاتی فرد هستند. این مشخصه‌ها می‌توانند تأثیر قابل‌توجهی بر نحوهٔ ادراک فرد از خود و تعامل او با محیط داشته باشند. برای مثال، توانایی‌های جسمی یا ذهنی، ویژگی‌های ظاهری و جنسیت می‌توانند فرصت‌ها و محدودیت‌های اجتماعی فرد را تعیین کنند و در شکل‌دهی هویت اولیه او نقش داشته باشند.

۲.  خانواده و محیط اولیه

خانواده و محیطی که فرد در آن رشد می‌کند، نخستین منبع یادگیری هنجارها، ارزش‌ها و رفتارهای اجتماعی است. خانواده نه تنها سبک زندگی و باورهای فرد را شکل می‌دهد، بلکه حس تعلق، امنیت و نقش اجتماعی او را نیز تعریف می‌کند. محیط اولیه شامل همسایگان، دوستان کودک، مکتب و جامعه محلی نیز است که بر شکل‌دهی رفتارها و نگرش‌های او اثر می‌گذارند.

۳.  فرهنگ و زبان

فرهنگ و زبان عامل کلیدی در تقویت هویت شخص و گروه هستند. زبان ابزار اصلی انتقال ارزش‌ها، باورها و سنت‌های فرهنگی است و ارتباط فرد با دیگر اعضای جامعه فرهنگی را ممکن می‌سازد. هنر، موسیقی، رسوم، جشن‌ها و تاریخ جمعی نیز هویت فرهنگی را تقویت کرده و حس تعلق به یک جامعه و میراث مشترک را در فرد ایجاد می‌کنند.

۴.  تجارب اجتماعی و اقتصادی

تجارب زندگی اجتماعی و اقتصادی شامل آموزش، مکتب، دوستان، محیط کار، شبکه‌های اجتماعی و تعامل با دیگران است که تعین هویت را تحت تاثیر قرار می دهد. این تجربه‌ها نه تنها مهارت‌ها و دانش فرد را شکل می‌دهند، بلکه بر هویت اجتماعی، نگرش‌ها و انتخاب‌های فرد نیز تأثیر می‌گذارند. شرایط اقتصادی نیز می‌تواند فرصت‌ها و محدودیت‌هایی برای تجربهٔ هویت فردی و اجتماعی ایجاد کند.

 ۵. تاریخ و حافظهٔ جمعی

پیوند فرد با تاریخ خانوادگی، قومی یا ملی و آگاهی از گذشتهٔ جمعی نقش مهمی در هویت دارد. شناخت تاریخ، وقایع ملی، سنت‌ها و تجربه‌های گذشتگان حس تعلق و اصالت را تقویت می‌کند و به فرد کمک می‌کند جایگاه خود را در یک بستر تاریخی و جمعی درک کند. حافظهٔ جمعی همچنین می‌تواند احساس هویت گروهی و ملی را تقویت نماید.

 ۶.  انتخاب و کنش فردی

در کنار همهٔ عوامل پیشین، آزادی انتخاب و کنش فردی نقش کلیدی در شکل‌دهی هویت مدرن دارد. فرد با تصمیم‌گیری آگاهانه، تجربه‌های شخصی و انتخاب سبک زندگی می‌تواند هویت خود را بازسازی و تقویت کند. این بعد نشان می‌دهد که هویت تنها محصول محیط و ارث ژنتیکی نیست، بلکه یک فرآیند پویا و فعال است که فرد در آن نقش محوری دارد.

  1. 6. هویت و پویایی آن

هویت یک مقولهٔ ثابت نیست بلکه سیّال، متحول، پویا و چندلایه است. پژوهش‌های معاصر نشان می‌دهند که هویت: تابع فکتور های زیرین است:

  • همیشه در تعامل با محیط و دیگران تغییر می‌کند.

هویت یک مفهوم ثابت و ایستا نیست؛ بلکه در طول زندگی و در تعامل مداوم با محیط اجتماعی، فرهنگ، خانواده و افراد مختلف شکل می‌گیرد و تغییر می‌کند. انسان با هر تجربهٔ جدید، رابطهٔ تازه یا نقش اجتماعی متفاوت، درک تازه‌ای از خود پیدا می‌کند. این رابطهٔ پیوسته میان فرد و محیط سبب می‌شود که هویت یک فرآیند پویا باشد، نه یک ساختار تغییرناپذیر.

  • با تجربه‌های جدید، مهاجرت، آموزش و فناوری اطلاعات دستخوش تحول می‌شود.

وقتی فرد با موقعیت‌های تازه روبه‌رو می‌شود- مثلاً رفتن به مکان‌های جدید، مهاجرت، کسب دانش تازه یا تجربهٔ تحولات شخصی- درکِ که از خود دارد تغییر می‌کند. آموزش، آگاهی‌های جدید فراهم می‌کند؛ مهاجرت باعث مواجهه با فرهنگ‌های متفاوت می‌شود؛ و فناوری اطلاعات هویت دیجیتال و شیوهٔ بیان فرد را دگرگون می‌سازد. این عوامل می‌توانند ارزش‌ها، باورها و حتی نقش‌های اجتماعی فرد را بازتعریف کنند.

  • ترکیبی از عناصر فردی، گروهی و فرهنگی است که همزمان عمل می‌کنند.

هویت تنها از یک منبع شکل نمی‌گیرد. ویژگی‌های فردی (باورها، شخصیت)، عضویت‌های اجتماعی (قومیت، مذهب، طبقه اجتماعی) و عناصر فرهنگی (زبان، هنر، سنت‌ها) هم‌زمان و در کنار هم در ساختن هویت نقش دارند. این عناصر بر یکدیگر اثر می‌گذارند و در یک تعامل پیچیده، تصویر نهایی فرد از «خود» را می‌سازند. به همین دلیل هویت چندبعدی، لایه‌لایه و یک ساختار درهم‌آمیخته است.

 دیدگاه‌های مدرن هویت‌شناسی بر این نکته تأکید می‌کنند که هویت یک پدیدهٔ پویا، عامل اجتماعی و قابل تغییر است؛ نه یک ماهیت ثابت و از پیش تعیین‌شده. این رویکرد معتقد است که انسان آزاد است هویت خود را بازسازی کند و با انتخاب‌ها، تجربه‌ها و اندیشه‌های جدید، معنای تازه‌ای برای زندگی و نقش اجتماعی خود بیافریند. دیدگاه مدرن بر این نکته تأکید دارد که هویت یک چیز ثابت ازلی نیست که تا ابد تغیر نکند. برعکس هویت قابل انتخاب، بازسازی و قابل تطبیق با شرایط نوین است.

  1. 7. نتیجه‌گیری

هویت، فراتر از نام، نسب یا قومیت، ترکیبی از تجربه‌های فردی، تعلقات اجتماعی، فرهنگ، زبان و انتخاب‌های شخصی است. انواع هویت شامل هویت فردی، اجتماعی، فرهنگی و ملی است و هر یک نقش متفاوتی در توسعهٔ شخصیت و تعاملات اجتماعی ایفا می‌کنند. عوامل تعیین‌کننده هویت گسترده و چندبعدی هستند و شامل ژنتیک، خانواده، فرهنگ، تجربه‌های اجتماعی، تاریخ و انتخاب‌های فردی می‌شوند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که هویت یک فرآیند پویا و چندلایه است که همواره در تعامل با محیط و تجربه‌های فردی شکل می‌گیرد. شناخت علمی و دقیق هویت به افراد و جوامع کمک می‌کند تا تعاملات اجتماعی سالم‌تری داشته باشند و ضمن حفظ تفاوت‌ها، زمینهٔ همزیستی مسالمت‌آمیز را فراهم کنند.

 04.12.2025

  

 

نوموړی د لرغوني یونان او لوېدیځې نړۍ یو له لویو فیلسوفانو، مهمو عالمانو او متفکرینو څخه دی، چې اندونو او انګیرونو یې په مسیحي او نورو مذهبي او دیني خبرې اغېز پرېښی دی. د فلسفې په ټول تاریخ کې له اپلاطون او کانت پرته شاید هیڅوک د هغه د اندو فکر ژوروالی او پراخوالی ونه لري. هغه د لرغوني یونان په پېر کې د لومړي اروپایي بیولوژیست په توګه هم پیژندل شوی دی.

ارسطو له میلاد نه «۳۸۴» کاله مخکې د مقدونیې د «سټاګیرا» په ښار کې چې د اتن شمال ته په (۳۰۰)کیلومترۍ کې پروت دی  زیږیدلی دی. د هغه پلار د مقدونیې د پاچا ملګری او طبیب وو. ارسطو په ځوانۍ کې کله چې (۱۸)کلن وو د اپلاطون د اکاډیمي په نوم د هغه په فلسفي ښوونځي کې د زده کړې لپاره آتن ته لاړ. ارسطو د اپلاتون تر ټولو نوموتی او غوره زده کوونکی وو، خو په ځينو موضوعاتو په تېره بيا د هنر او ښکلا پېژندنې په برخو کې يې له هغه سره د لید او نظر اختلاف درلود. اپلاتون د خپلو زده کوونکو په منځ کې ارسطو ته ځانګړې پاملرنه او مینه ورکوله او هغه یې تر ټولو هوښیار او تکړه زده کوونکی ګڼو. او د هغه لخوا، ارسطو په اکاډمۍ کې د حکمت مجسمه بلل کیده. ارسطو شل کاله له اپلاطون سره د هغه په اکاډمۍ کې  د هڅاند او فعال غړي په توګه برخه درلوده. د اپلاطون له مړینې وروسته، هغه اکاډیمي پریښوده او کوچني آسیا ته لاړ، چیرې چې هغه د یوې شتمنې او اغېزمنې کورنۍ له لور سره واده وکړ. له ارسطو څخه څو کتابونه پاتې دي، چې یو یې د «بوطیقا» یا د «شعر هنر» کتاب دی، چې د شعر او شاعرۍ په اړه لیکل شوی دی. دا کتاب هم منځپانګه لري؛ او هم د شعر د جوړښت او بڼې په اړه لارښوونې لري. ارسطو خپلې لیکنې د فزیک، میتافزیک، شعر، بیولوژي، د منطق، د بیان علم، سیاست، حکومت او اخلاقو په ګډون په بېلابېلو برخو او څانګو کې کښلې دي. د ارسطو له نښیرونو(اثارو) څخه مهم او ګټور نښیرونه(اثار) دا دي:«غاطیقوریاس یانې مقولات»، «انولوطیقا یانې تحلیل چې دوې رسالې لري، د قیاس او برهان په باب کې»، «طوپیقا: د جدل په تړاو. د دې رسالې مجموعې ته په قدیم کې ارګانون ویل کېده»، «ریطوریقا، د خطاطۍ د فن په باب»، «بوطیقا، د شعري صنعت په باب» او «ما بعد الطبیعه». همداسې یې نور ډېر موضوعات او مسایل د طبیعاتو او اخلاقو په تړاو کښلې دي. وروسته له ډېره وخته د مقدونیې پاچا «فیلیپ»، ارسطو ته بلنه ورکړه چې خپل زوی سکندر ته زده کړه، لوست او درس ورکړي. همدا کار یې وکړ. خو له څو مودې وروسته بېرته آتن ته راستون شو او هلته یې د «لیسه» په نوم د حکمت مکتب پرانیست. د سکندر له مړینې وروسته ارستو ونه کړائ شو چې په آتن کې پاتې شي نو «شالیس» ته یې مهاجرت وکړ او هلته په (۶۳) کلنۍ کې مړ شو.

دلته د ارسطو ګڼ شمېر مهمې او ګټورې خبرې او ویناوې تاسو ته وړاندې کوم:

- څوک چې له یو څه شي وېریږي له هغه څخه تښتي، خو څوک چې له خدایه وېریږي هغه ته پناه وړي.

- ښځه او مینه د یو بل لپاره اړین دي.

 - انسان باید خپله نېکمرغي او یا بد مرغي په پوره مېړانه ومني او د نورو په خوشالیو همدومره خوشاله شي، لکه په خپله خوښۍ چې خوشالېږي.

- د مال او پیسو په ګټلو کې منځلاري کوه، رښتیني دوستان ومونده، د خیال پالنه کوه او ذهن ته پراختیا ورکړه.

- خپلې غوښتنې د دوه ځواکمنو دېوالونو، لکه : تکل او اراده، پوهې او عقل ترمنځ بندې کړئ.

- خوشالي د لوړو صفتونو او عادتونو په روزنه او پالنه کې ده.

- مېړني د بدمرغۍ او سوکالۍ په دواړو شېبو کې ځان نه هېروي.

- د مېړنو او ځوانمردو کسانو، کړه وړه او راشه درشه د بدمرغۍ او نیکمرغۍ په وخت کې یو ډول دي.

 - ارستو د اپلاتون  فلسفه تر کره کتنې لاندې راوستله، ورته وویل شول، چې ولې دې د خپل ښوونکي درناوی له پامه وِغورځاوه؟ هغه ځواب ورکړ: «ښوونکی راته ګران دی، خو حقیقت او رښتیا راته تر هغه هم ډېر ګران دی»

- له ظالمانو سره اړیکې مه ساتئ، کېدای شي د قیامت په ورځ د هغوی د جرم او ګناه پوښتنه له تاسې څخه وشي.

- یو دروغ زر رښتیا ورانوي.

- ښکلا تر ټولو ښه لارښوونه ده چې د ښځې پر ټنډه لیکل شوې.

- د اصیلو کسانو کړه وړه او راشه درشه، د نېکمرغۍ او بد مرغۍ په وخت کې یو ډول وي.

- اخلاقي عمل ازادي او انتخاب ته اړتیا لري.

- د ښو او غوره خلکو اغېز تر ټولو هغه وخت احساسېږي چې زموږ په منځ کې نه وي.

- یوازې د هوښیاري او فضیلت پېژندنه بس نه ده، باید هغه ترلاسه او عمل پرې وکړو.

- د ملګرتیا د بقا لپاره باید د یو بل فضیلت او ارزښت وپېژنئ او یو بل ته د درنښت او درناوي په سترګه وګورئ.

- د زده کړو رېښې ترخې، خو مېوې یې خوږې وي.

- ټول انسانان د پوهې لپاره طبیعي هیله لري.

- هیڅوک د ملګرو پرته ژوند کولو ته چمتو نه دی، حتا که هغه ټوله نړۍ ولري.

- څوک چې د خلکو سره مینه لري، له ځان سره یې مینه کړې ده.

- حقیقت باید د آزماېښت او تجربې او مشاهدې له لارې وپیژندل شي.

- آزماېښت او تجربه داسې میوه ده چې له ورستیدو څخه  د مخه نه شوکول کېږي.

- حقیقت د خزانې په څیر دی، څومره چې ښکاره شي، هومره یې پلویان هم زیات وي، او دروغ د اور د پټې لمبې په څیر دی، چې کله راښکاره شي، نو د اور د لمبو او تباهۍ لامل کیږي.

- زړورتیا د عزت او کرامت تر څنګ د ذهن ترټولو لویه ځانګړتیا ده! ځکه چې د زړورتیا پرته تاسو په دې نړۍ کې هیڅ څه نشئ کولئ.

- هغه څوک چې پر خپلو هیلو او خواهشاتو بریالی کېږي د هغه چا په پرتله ډیر زړور دی چې پر خپلو دښمنانو برلاسۍکېږي ځکه چې پر نفس بریالیتوب خورا ګران دی.

 ـ ښه اخلاق یوازې امن، سوکالي او سلامتي نه راوړي، بلکې په زړونو کې ځای هم جوړوي.

- د خیر او اصلاح له مخې نیوکه رغوونکې ده، خو د حسد، کرکې او کینې له مخې ورانوونکې ده.

- ځان پېژندنه د پوهې او عقل سرچینه ده.

- ناپوه او احمق سړی ماته خپل دک و دلیل وایي او هوښیار سړی ما قانع کوي.

- په کوم څه شي چې نه پوهېږې هغه مه وایه، څه ته چې اړتیا نه لرې، هغه مه لټوه او کومه لار چې درته مالومه نه وي، پر هغې مه ځه!

- د زده کړې او تعلیم ریښې ترخې دي خو میوه یې خوږه ده.

- اندو فکر ته وده ورکړه او ذهن ته پراختیا ورکړه.

- هوښیار سړی په هر هغه څه چې پوهېږي نه یې  وايي او هرڅه چې وایي پرې پوهیږي.

- زده کړې د خوښۍ په وخت کې د زینت و زیور په څیر دي او د بدې ورځې، دړد او مصیبت په وخت کې د سرپناه په څیر دي.

- موږ د رڼا د لیدلو لپاره  په تیارو شیبو کې باید پاملرنه وکړو.

-  دوه شیان غمونه له منځه وړي: یو له ملګرو سره ناسته پاسته او بل له پوهانو او عالمانو سره خبرې.

- له نیوکې او انتقاد څخه د مخنیوي لپاره یوازې یوه لاره شتون لري: هیڅ کار مه کوه؛ څه مه وایه؛ او هیڅ څوک مه کیږه!

***

په درنښت او ادبي مینه: انجنیر عبدالقادر مسعود

 

نور محمد غفوری

بخش سوم و چهارم 

۶. چالش‌ها و راهکارهای تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان، همانند هر جامعهٔ در حال گذار، فرایندی پیچیده، تدریجی و چندبعدی است. این تحول نه‌تنها با موانع ساختاری و تاریخی مواجه است، بلکه از چالش‌های فکری، فرهنگی و نهادی نیز تأثیر می‌پذیرد. شناخت دقیق این چالش‌ها و ارائهٔ راهکارهای واقع‌گرایانه برای غلبه بر آنها، گام نخست در مسیر نوسازی فرهنگ سیاسی و نهادینه‌سازی ثبات سیاسی در کشور است.

الف) چالش‌های اساسی

ذهنیت قومی و مذهبی:
تداوم وابستگی‌های قومی و مذهبی، یکی از مهم‌ترین موانع شکل‌گیری فرهنگ سیاسی ملی است. در جامعه‌ای که وفاداری به قوم و یک مذهب خاص بر وفاداری به ملت و قانون برتری دارد، امکان شکل‌گیری اعتماد متقابل و مشارکت سیاسی گسترده کاهش می‌یابد. سیاست قومی موجب می‌شود مشروعیت قدرت از وابستگی‌های هویتی ناشی شود، نه از رأی مردم و رضایت عمومی.

نبود آموزش سیاسی و آگاهی مدنی:
سطح پایین سواد سیاسی و فقدان آموزش‌های مدنی، مانع اصلی مشارکت آگاهانهٔ شهروندان در امور عمومی است. بسیاری از مردم از حقوق، مسئولیت‌ها و سازوکارهای نظام سیاسی آگاهی کافی ندارند، در نتیجه در برابر سوءاستفادهٔ نخبگان و تبلیغات گروهی آسیب‌پذیر می‌مانند.

ضعف نهادهای دموکراتیک و مدنی:
نهادهای سیاسی در افغانستان غالباً شکننده، شخصی‌محور و وابسته به روابط قدرت هستند. احزاب سیاسی ضعیف، جامعهٔ مدنی محدود، و رسانه‌های وابسته باعث شده‌اند که مشارکت سیاسی شهروندان از مسیرهای نهادمند تحقق نیابد و بیشتر به اشکال مقطعی و واکنشی بروز کند.

تسلط فرهنگ پدرسالار و انفعال اجتماعی:
در فرهنگ سنتی افغانستان، ساختار خانواده، دین و جامعه بر اساس سلسله‌مراتب قدرت شکل گرفته است. این ساختار پدرسالارانه به بازتولید ذهنیت اطاعت‌پذیر در سیاست منجر می‌شود و روحیهٔ پرسشگری، انتقاد و مشارکت را تضعیف می‌کند.

بی‌اعتمادی عمومی و تجربه‌های تلخ سیاسی:
دهه‌ها جنگ، بی‌ثباتی، فساد و ناکامی رهبران سیاسی، موجب کاهش شدید اعتماد مردم به حکومت و نهادهای رسمی شده است. بدون بازسازی این اعتماد، هیچ تحول پایداری در فرهنگ سیاسی امکان‌پذیر نیست.

ب) راهکارهای تحول

آموزش و پرورش سیاسی از سطوح ابتدایی:
آموزش مفاهیم حقوق شهروندی، قانون‌گرایی، مدارا، و مسئولیت اجتماعی در نظام آموزشی کشور باید نهادینه گردد. مدارس، مکاتب و پوهنتون‌ها می‌توانند نقش محوری در پرورش نسلی آگاه، منتقد و مشارکت‌جو ایفا کنند.

تقویت نهادهای دموکراتیک و جامعهٔ مدنی:
توسعهٔ احزاب سیاسی، رسانه‌های مستقل، شوراهای محلی و سازمان‌های مردم‌نهاد می‌تواند زمینهٔ مشارکت مؤثر و نهادینهٔ شهروندان را فراهم سازد. جامعهٔ مدنی فعال، بهترین بستر برای ترویج فرهنگ مسئولیت‌پذیری و نظارت بر قدرت است.

اصلاح ساختار سیاسی و شفافیت حکومتی:
شفافیت در تصمیم‌گیری، مبارزه با فساد، و توزیع عادلانهٔ منابع، پایه‌های اعتماد عمومی را تقویت می‌کند. نظام سیاسی باید به‌گونه‌ای بازسازی شود که مردم نقش خویش را در ادارهٔ امور کشور ملموس و مؤثر احساس کنند.

ترویج گفتمان ملی و ارزش‌های وحدت‌گرا:
نخبگان سیاسی، فرهنگی و دینی باید از طریق رسانه‌ها، آموزش و گفت‌وگوهای اجتماعی، ارزش‌هایی چون وحدت ملی، احترام متقابل، عدالت و مشارکت را جایگزین گفتمان‌های قوم‌محور و تبعیض‌آمیز سازند.

توانمندسازی زنان و جوانان در عرصهٔ سیاسی:
مشارکت زنان و جوانان در تصمیم‌گیری‌های سیاسی می‌تواند فرهنگ سنتی و انحصاری سیاست را به فرهنگ مشارکتی و پویا تبدیل کند. این دو قشر بیشترین ظرفیت را برای نوسازی اجتماعی و فکری دارند.

الگوسازی از رهبران مسئول و قانون‌مدار:
تغییر فرهنگ سیاسی نیازمند رهبرانی است که در گفتار و کردار، ارزش‌های صداقت، عدالت، قانون‌گرایی و خدمت عمومی را به نمایش بگذارند. رفتار نخبگان سیاسی می‌تواند الهام‌بخش تحول در نگرش مردم باشد.

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان فرایندی تدریجی و چندنسلی است که به ترکیب آگاهی، نهادسازی و ارادهٔ سیاسی نیاز دارد. هرچند موانع فراوان‌اند، اما با برنامه‌ریزی منسجم، آموزش همگانی، تقویت اعتماد ملی و مشارکت شهروندان، می‌توان افغانستان را از فرهنگ سیاسی تابع و سنتی به‌سوی فرهنگی مشارکتی، مدنی و قانون‌مدار سوق داد. چنین تحولی، زیربنای واقعی وحدت ملی و ثبات پایدار خواهد بود.


 ۷. ویژگی‌های فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان

فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان باید بر پایهٔ ارزش‌ها و اصولی شکل گیرد که هم‌زمان بتوانند میان اقوام، مذاهب و گروه‌های اجتماعی احساس همبستگی ملی را ایجاد کنند و بنیان‌های ثبات و توسعهٔ سیاسی را تقویت نمایند. در چنین فرهنگی، شهروندی فعال، قانون‌مداری، عدالت، مدارا، شفافیت، اعتماد متقابل و مسئولیت‌پذیری سیاسی از اصول اساسی به‌شمار می‌روند.

فرهنگ سیاسی مطلوب، تفاوت‌ها را نه منبع تفرقه، بلکه عامل غنا و تکامل اجتماعی و ملی می‌داند. در این چارچوب، قدرت سیاسی به‌عنوان امانت جمعی تلقی می‌شود، نه ابزار سلطهٔ فردی، قومی یا گروهی. سیاست در خدمت مردم و رفاه عمومی معنا می‌یابد، نه در خدمت منافع محدود و شخصی.

شکل‌گیری چنین فرهنگی نیازمند آموزش آگاهانهٔ سیاسی، رشد نهادهای دموکراتیک، تقویت جامعهٔ مدنی، مشارکت واقعی زنان و جوانان، و ارتقای سطح سواد مدنی و سیاسی در جامعه است. تحقق این ارزش‌ها می‌تواند افغانستان را از چرخهٔ تکراری بحران‌های سیاسی، بی‌اعتمادی و گسست اجتماعی رهایی بخشد و زمینه‌ساز وحدت ملی، اعتماد عمومی و ثبات پایدار گردد.

فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان باید بر پایهٔ چهار ستون اصلی استوار باشد: آگاهی، عدالت، قانون‌مداری و اعتماد متقابل. در چنین فرهنگی، سیاست نه ابزار قدرت‌طلبی، بلکه وسیله‌ای برای خدمت به جامعه است.

ویژگی‌های این فرهنگ را می‌توان در چند محور اساسی خلاصه کرد:

ملی و فراگیر بودن:
همهٔ اقوام، مذاهب و گروه‌های اجتماعی خود را در نظام سیاسی کشور سهیم بدانند و احساس کنند که در تصمیم‌گیری‌ها و منافع ملی جایگاه دارند.
مشارکتی بودن:
شهروندان در تصمیم‌گیری‌های سیاسی، برنامه‌ریزی‌های توسعه‌ای و نظارت بر عملکرد حکومت نقش واقعی و مؤثر داشته باشند.
قانون‌مداری و عدالت‌محوری:
هیچ‌کس فراتر از قانون نباشد و توزیع عدالت، معیار اصلی مشروعیت قدرت سیاسی باشد.
گفت‌وگو و مدارا:
اختلاف نظرها و تضاد منافع از طریق گفت‌وگو، تفاهم و منطق حل شود، نه از مسیر خشونت، حذف یا تقابل.
شفافیت و پاسخ‌گویی:
حکومت از نقد و نظارت نهراسد، و شهروندان نیز با روحیهٔ مسئولیت‌پذیری، پرسشگری و مطالبه‌گری آگاهانه رفتار کنند.
در چنین فرهنگی، هویت‌های قومی و محلی جای خود را به هویت ملی و شهروندی می‌دهند. احساس تعلق و مالکیت نسبت به سرنوشت کشور در میان تمام شهروندان تقویت می‌شود و اعتماد متقابل میان مردم و حکومت به‌عنوان سرمایهٔ اجتماعی پایدار استوار می‌گردد.

در نهایت، فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان فرهنگی است که در آن قدرت به خدمت عدالت و وحدت درمی‌آید، و سیاست به عرصهٔ خدمت‌گزاری، نه سلطه‌گری، تبدیل می‌شود. تنها با تحقق چنین فرهنگی است که می‌توان مسیر ملت‌سازی، ثبات پایدار و توسعهٔ همه‌جانبه را در کشور هموار کرد.

 ۸. تأثیر فرهنگ سیاسی مطلوب بر وحدت و ثبات ملی

فرهنگ سیاسی مطلوب، یکی از زیربناهای وحدت ملی و ثبات پایدار در افغانستان است. جامعه‌ای که ارزش‌هایی چون مدارا، مشارکت، قانون‌مداری، عدالت و اعتماد متقابل در آن نهادینه شود، از درون به‌سوی همگرایی، تفاهم و همکاری ملی حرکت می‌کند. در چنین فضایی، شکاف‌های قومی، مذهبی و زبانی جای خود را به احساس تعلق مشترک به یک ملت واحد می‌دهد و رقابت‌های مخرب بر سر قدرت به رقابت‌های سالم بر محور برنامه، قانون و خدمت عمومی تبدیل می‌گردد.

فرهنگ سیاسی مطلوب با تقویت روحیهٔ شهروندی، احساس مسئولیت و تعلق ملی را در میان مردم افزایش می‌دهد. شهروندان دیگر خود را پیرو قوم یا منطقهٔ خاص نمی‌دانند، بلکه خود را عضوی از جامعه‌ای می‌بینند که سرنوشت همه در آن به‌هم پیوسته است. این تحول در نگرش، پایه‌های مشروعیت سیاسی و ثبات نظام را استوار می‌سازد و فاصلهٔ میان حکومت و مردم را کاهش می‌دهد.

از سوی دیگر، نهادینه‌شدن فرهنگ سیاسی مشارکتی، زمینهٔ کاهش خشونت سیاسی، استبداد و انحصار قدرت را فراهم می‌سازد. در این بستر، تصمیم‌گیری‌ها بر اساس منافع عمومی و مصالح ملی صورت می‌گیرد، نه منافع گروهی و شخصی. نهادهای دولتی مشروعیت اجتماعی می‌یابند، اعتماد عمومی افزایش می‌یابد، و مسیر برای توسعهٔ پایدار و نظم سیاسی باثبات هموار می‌گردد.

تأثیرات فرهنگ سیاسی مطلوب را می‌توان در سه عرصهٔ عمده چنین خلاصه کرد:

1.    در عرصهٔ وحدت ملی:

هنگامی‌که مردم به‌جای «من» از «ما» سخن بگویند، تعصب جای خود را به تفاهم و احترام متقابل می‌دهد. اعتماد میان اقوام و مذاهب افزایش می‌یابد و وحدت ملی از سطح شعار فراتر رفته، به احساس واقعی تعلق به وطن مشترک تبدیل می‌شود.

2.    در عرصهٔ ثبات سیاسی:

زمانی‌که رقابت‌های سیاسی بر اساس برنامه، شایستگی و قانون شکل گیرد، نه بر پایهٔ قومیت و روابط شخصی، نظام سیاسی از استحکام و تداوم برخوردار می‌شود. رهبران پاسخ‌گو خواهند بود، مردم اعتماد خود را حفظ می‌کنند، و تغییر در قدرت دیگر به معنای بی‌ثباتی نخواهد بود.

3.    در عرصهٔ امنیت و همبستگی اجتماعی:

با تقویت فرهنگ مشارکت، شهروندان خود را در سرنوشت نظام سیاسی شریک می‌دانند و از آن حمایت می‌کنند. احساس عدالت و مشارکت، زمینهٔ افراط‌گرایی، بی‌اعتمادی و خشونت را از میان می‌برد و همزیستی مسالمت‌آمیز را تقویت می‌کند.

در چنین فرهنگی، تعصب به تفاهم، رقابت به همکاری، و بی‌اعتمادی به هم‌پذیری تبدیل می‌شود. هویت‌های خرد قومی و محلی جای خود را به هویت کلان ملی می‌دهند؛ قدرت به‌صورت عادلانه و مسئولانه تقسیم می‌گردد؛ و اقلیت‌ها و اکثریت‌ها بر اساس اندیشه، برنامه و شایستگی تعریف می‌شوند، نه بر محور قوم، زبان یا مذهب. تصمیم‌ها نه از سر مصلحت فردی، بلکه بر مبنای منافع جمعی و آیندهٔ کشور اتخاذ می‌شوند.

چنین فرهنگی می‌تواند به افغانستان ثبات سیاسی، مشروعیت ملی، عدالت اجتماعی و رفاه پایدار ببخشد. در یک جمله می‌توان گفت:

فرهنگ سیاسی مطلوب، فرهنگی است که در آن وحدت از آگاهی می‌جوشد، اعتماد از عدالت می‌زاید، و ثبات از درون جامعه می‌روید، نه آن‌که از بیرون تحمیل شود.

اگر این فرهنگ در افغانستان نهادینه گردد، دیگر تغییر نظام‌ها و حکومت‌ها تهدیدی برای ثبات نخواهد بود، زیرا فرهنگ سیاسی مردم خود، ضامن پایداری نظام‌ها خواهد شد.

به تعبیر کوتاه و بنیادین:

تحول فرهنگ سیاسی به صوب مثبت مدنی و شهروندی، موتور محرک وحدت و ثبات ملی افغانستان است.

 ۹. نتیجه‌گیری 

تحول مثبت فرهنگ سیاسی در افغانستان نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی تاریخی و حیاتی است. تجربهٔ بیش از یک سده کشاکش‌های سیاسی و بحران‌های قدرت نشان داده است که تا زمانی که فرهنگ سیاسی جامعه بر پایهٔ آگاهی، قانون‌مداری و اعتماد ملی شکل نگیرد، هیچ نظام سیاسی پایداری و دوام نخواهد آورد.

فرهنگ سیاسی، روح حاکم بر رفتار جمعی و رابطهٔ مردم با قدرت است. اگر این روح بر سنت‌های بسته، تعصبات قومی و ذهنیت تابع استوار باشد، نتیجه‌اش استبداد، بی‌اعتمادی و تفرقه است؛ اما اگر بر محور آگاهی، مشارکت، عدالت و گفت‌وگو سامان یابد، جامعه را به سوی ثبات، همبستگی و توسعه رهنمون می‌سازد.

در افغانستان، گذار از فرهنگ سیاسی سنتی و انفعالی به فرهنگ سیاسی مشارکتی و مدنی، کلید طلایی برای وحدت ملی، ثبات پایدار و توسعهٔ سیاسی است. این تحول زمانی تحقق می‌یابد که آموزش سیاسی، نهادهای دموکراتیک، رسانه‌های مسئول و نظام آموزشی کشور به‌صورت هماهنگ، ارزش‌های مدارا، قانون‌گرایی و مسئولیت شهروندی را نهادینه کنند.

فرهنگ سیاسی مطلوب، فرهنگی است که در آن قدرت امانت مردم است، سیاست وسیلهٔ خدمت است، و شهروندان صاحبان واقعی حاکمیت‌اند. چنین فرهنگی جامعه را از چرخهٔ مکرر خشونت و رقابت‌های قومی می‌رهاند و پایه‌های مشروعیت سیاسی و اعتماد اجتماعی را استوار می‌سازد.

در نهایت، از زاویهٔ دید معین، می‌توان گفت که تحول فرهنگ سیاسی، زیربنای همهٔ تحولات دیگر در افغانستان است؛ بدون آن، اصلاحات ساختاری ناپایدار می‌مانند، اما با آن، راه برای صلح پایدار، عدالت اجتماعی و توسعهٔ ملی هموار می‌شود. به بیانی روشن‌تر:

فرهنگ سیاسی آگاه، مداراگر و مسئول‌محور، نه‌تنها شرط ثبات، بلکه اساس ملت‌سازی در افغانستان است.

۱۰. پیام پایانی

فرهنگ سیاسی، زیربنای رفتار شهروندان در برابر قدرت و مشارکت آنان در نظام سیاسی است و نقش تعیین‌کننده‌ای در ثبات و توسعهٔ کشور دارد. تجربهٔ تاریخی افغانستان نشان می‌دهد که فقدان فرهنگ سیاسی مشارکتی و مدنی، موجب تداوم بحران‌های قدرت، فساد، رقابت‌های قومی و بی‌اعتمادی اجتماعی شده است. این پژوهش نشان می‌دهد که تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان نه تنها ضرورتی نظری، بلکه پیش‌شرط ثبات، وحدت ملی و توسعهٔ پایدار است.

فرهنگ سیاسی مطلوب، بر پایهٔ آگاهی، عدالت، قانون‌مداری، مدارا، شفافیت و مسئولیت‌پذیری شکل می‌گیرد و شکاف‌های قومی و مذهبی را به همگرایی و همکاری ملی تبدیل می‌کند. در چنین فرهنگی، سیاست وسیله‌ای برای خدمت به جامعه است، قدرت امانت مردم است و شهروندان نقش فعال و مؤثر در تصمیم‌گیری‌ها دارند. نهادینه شدن این ارزش‌ها موجب تقویت مشروعیت حکومت، کاهش خشونت و رقابت‌های مخرب، و ارتقای اعتماد متقابل میان دولت و مردم می‌شود.

در نهایت، تحول فرهنگ سیاسی، موتور اصلی حرکت افغانستان به سوی وحدت ملی، ثبات سیاسی و توسعهٔ همزیستی مسالمت‌آمیز است و بدون آن، هیچ اصلاح ساختاری، نهادی یا اقتصادی نمی‌تواند پایدار بماند.

(پایان)

نور محمد غفوری

27.10.2025

نور محمد غفوری

(بخش دوم) 

 ۴. وضعیت کنونی کلتور سیاسی در افغانستان

در پرتو دیدگاه آلموند و وربا، فرهنگ سیاسی افغانستان هنوز عمدتاً در مرحلهٔ «محدود و تابع» قرار دارد. به این معنا که اکثریت شهروندان آگاهی نظام‌مند از ساختارهای سیاسی، حقوق شهروندی و کارکرد نهادهای حکومتی ندارند و نقش خویش را بیشتر در اطاعت از قدرت، تبعیت از نخبگان، یا وابستگی‌های قومی و سنتی می‌بینند تا در مشارکت فعال در تصمیم‌گیری‌های سیاسی. این وضعیت بازتابی از تاریخ طولانی نظام‌های اقتدارگرا، ضعف آموزش مدنی، گسست میان دولت و جامعه، و تداوم ذهنیت‌های قومی و سنتی در عرصهٔ سیاست است.

گذار از این مرحله به‌سوی فرهنگ سیاسی مشارکتی و مدنی، تنها از رهگذر آموزش سیاسی، تقویت نهادهای دموکراتیک، گسترش گفت‌وگوی ملی، و ترویج ارزش‌های مدارا، قانون‌گرایی و مسئولیت‌پذیری ممکن است. از همین‌رو، تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان نه صرفاً یک ضرورت نظری، بلکه نیازی حیاتی برای تحقق وحدت ملی و ثبات پایدار به‌شمار می‌رود.

همان‌گونه که اشاره شد، افغانستان هنوز در مرحلهٔ گذار از فرهنگ سیاسی سنتی و قوم‌محور به‌سوی فرهنگ ملی و مدرن قرار دارد. در جامعهٔ کنونی ما، سه نوع فرهنگ سیاسی به‌صورت هم‌زمان و درهم‌تنیده مشاهده می‌شود:

الف) کلتور سنتی و قوم‌محور

در این نوع فرهنگ، وفاداری به هویت‌های خُرد قومی، قبیله‌ای و خانوادگی بر وفاداری به هویت ملی و ارزش‌های قانونی برتری دارد. قدرت سیاسی در ذهن بسیاری از افراد، میراثی و شخصی تلقی می‌شود، نه امانتی از سوی مردم. مشروعیت قدرت از وابستگی‌های قومی، زبانی یا مذهبی سرچشمه می‌گیرد، نه از رأی و رضایت عمومی. در چنین چارچوبی، سیاست به میدان رقابت‌های قومی و منافع گروهی بدل می‌شود و همکاری‌های ملی جای خود را به رقابت‌های محدود و انحصارگرایانه می‌دهد.

ب) کلتور تابع و انفعالی

در کنار فرهنگ سنتی، نوعی فرهنگ تابع یا موضوعی (Subject Culture) نیز در جامعه وجود دارد. در این فرهنگ، شهروندان خود را تابع قدرت و تصمیم نخبگان سیاسی می‌دانند، نه شریک در آن. مردم یا از سیاست کناره‌گیری می‌کنند، یا با بی‌اعتمادی و ناامیدی به آن می‌نگرند. این ذهنیت، نتیجهٔ ده‌ها سال استبداد، ناامنی، فساد و عدم مشارکت واقعی در تصمیم‌گیری‌های ملی است. پیامد چنین فرهنگی، تضعیف روحیهٔ مسئولیت‌پذیری، کاهش احساس مالکیت ملی و گسترش نوعی بی‌تفاوتی سیاسی است.

ج) کلتور ابزاری و فرصت‌طلبانه

در دهه‌های اخیر، به‌ویژه پس از تحولات سیاسی و جنگ‌های داخلی، نوعی فرهنگ سیاسی ابزاری و فرصت‌طلبانه نیز در افغانستان شکل گرفته است. در این فرهنگ، ارزش‌ها و شعارهای ملی تنها زمانی مطرح می‌شوند که در خدمت منافع شخصی، گروهی یا قومی باشند. بسیاری از رهبران سیاسی از مفاهیمی چون «وحدت»، «عدالت» و «اسلام» بهره‌برداری تبلیغاتی می‌کنند، اما در عمل رفتاری مغایر با همان ارزش‌ها دارند. این دوگانگی میان گفتار و کردار، به بی‌اعتمادی عمومی، ضعف مشروعیت سیاسی و کاهش انسجام ملی انجامیده است.

نتیجهٔ ترکیب این سه وضعیت، پیدایش فرهنگی دوگانه و ناپایدار است؛ فرهنگی که نه کاملاً سنتی مانده و نه به‌درستی مدرن شده است. جامعهٔ افغانستان در گفتار از «ملت»، «قانون» و «عدالت» سخن می‌گوید، اما در عمل، تصمیم‌ها اغلب بر محور «قوم»، «قدرت» و «منفعت» گرفته می‌شود. در چنین شرایطی، اصلاح فرهنگ سیاسی و عبور از ذهنیت‌های قومی و تابعانه، شرط بنیادین برای تحقق ملت‌سازی، وحدت ملی و ثبات پایدار در کشور به‌شمار می‌رود.

 ۵. چرا تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان ضروری است؟

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان ضرورتی اجتناب‌ناپذیر و حیاتی است؛ زیرا جامعهٔ کشور هنوز با پیامدهای تاریخی جنگ‌ها، حاکمیت ساختارهای اقتدارگرا، سلطهٔ روابط قومی و ضعف نهادهای دولتی و مدنی مواجه است. در چنین فضایی، نگرش‌ها و رفتارهای سیاسی عمدتاً بر محور وابستگی‌های قومی، منطقه‌ای و مذهبی شکل گرفته‌اند و بسیاری از شهروندان نقش فعال و مسئولانهٔ خود را در روندهای سیاسی نمی‌شناسند. این وضعیت موجب شده است که مشارکت سیاسی به جای آن‌که مبتنی بر آگاهی، رقابت سالم و منافع ملی باشد، اغلب رنگ و بوی تبعیض، انحصار و منافع شخصی به خود گیرد.

فقدان فرهنگ سیاسی مشارکتی، زمینه‌ساز رقابت‌های ناسالم، گسترش فساد، سلب اعتماد عمومی و توسل به خشونت در حل اختلاف‌ها شده است. در نتیجه، رابطهٔ میان دولت و ملت شکننده باقی مانده و ساختارهای سیاسی نتوانسته‌اند مشروعیت و پایداری لازم را به‌دست آورند.

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان از این‌رو ضروری است که می‌تواند با ارتقای آگاهی سیاسی، ترویج ارزش‌های مدارا، قانون‌مداری، اعتماد متقابل و مسئولیت‌پذیری اجتماعی، زمینهٔ بازسازی اعتماد عمومی و تقویت مشروعیت نهادهای حکومتی را فراهم سازد. هنگامی که شهروندان نسبت به نظام سیاسی احساس تعلق و مسئولیت کنند، مشارکت فعال آنان در تصمیم‌گیری‌ها افزایش یافته و مسیر دستیابی به وحدت ملی، ثبات پایدار و توسعهٔ همه‌جانبه هموار می‌شود.

ضرورت این تحول را می‌توان از چند منظر تحلیلی و بنیادی توضیح داد:

  1. از منظر تاریخی:

تجربهٔ طولانی جنگ‌ها، استبداد، انحصار قدرت و فروپاشی‌های سیاسی نشان داده است که نبود فرهنگ سیاسی مدنی، عامل اصلی بازتولید بحران‌های قدرت در افغانستان بوده است. هرگاه فرهنگ سیاسی بر اطاعت کورکورانه، قوم‌گرایی و منافع فردی استوار بوده، کشور دچار تفرقه و ناپایداری شده است.

  1. از منظر اجتماعی و فرهنگی:

جامعهٔ افغانستان هنوز در گذار از هویت‌های سنتی به هویت ملی قرار دارد. بدون اصلاح نگرش‌ها و ارزش‌های فرهنگی نسبت به قدرت، قانون و مشارکت، هیچ اصلاح سیاسی نمی‌تواند ریشه‌دار و پایدار شود.

  1. از منظر سیاسی و نهادی:

هیچ نظام سیاسی نمی‌تواند بدون پشتوانهٔ فرهنگی و باور عمومی دوام آورد. اگر شهروندان به عدالت، شفافیت و پاسخ‌گویی نهادهای حکومتی باور نداشته باشند، حتی بهترین قوانین نیز بی‌اثر می‌مانند.

  1. از منظر توسعه و ثبات

توسعهٔ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در گرو ایجاد فرهنگ اعتماد، مشارکت و همکاری میان مردم و حکومت است. فرهنگ سیاسی سالم، پایهٔ مشروعیت و عامل پیوند میان مردم و ساختار قدرت است.

در نهایت، می‌توان گفت که تحول فرهنگ سیاسی پیش‌شرط هرگونه اصلاح، ثبات و ملت‌سازی در افغانستان است. بدون تغییر در طرز فکر، احساس و رفتار سیاسی شهروندان، هیچ برنامهٔ اصلاحی و هیچ ساختار دموکراتیکی دوام نخواهد یافت. از همین‌رو، بازسازی فرهنگ سیاسی باید در اولویت برنامه‌های ملی و راهبردی کشور قرار گیرد تا زمینهٔ عبور از چرخهٔ بحران‌ها و ورود به مرحلهٔ ثبات و همزیستی پایدار فراهم شود.

(باقی دارد)

نور محمد غفوری

(بخش اول) 

۱.خلاصه

 این مقالهٔ علمی ـ تحلیلی و رهنمودی به‌منظور اشتراک در ششمین کنفرانس علمی و سیاسی مجمع دانشمندان و متخصصان افغانستان تهیه گردیده است؛ کنفرانسی که با هدف استماع طرح‌ها و نظریات اندیشمندان کشور، تحت عنوان
«ایجاد وحدت نظر در جهت تدوین یک طرح ملی و همه‌جانبه برای استقرار ثبات دایمی در کشور»
به تاریخ یک‌شنبه، ۲۶ اکتوبر ۲۰۲۵، از طریق برنامهٔ زوم برگزار شد.

با توجه به این‌که برای هر ارائه‌کننده در این کنفرانس ـ همانند پنج کنفرانس پیشین ـ تنها پانزده دقیقه وقت تعیین گردیده بود، قرائت کامل مقاله با همهٔ جزئیات آن میسر نشد. در آن نشست، صرفاً خلاصه و نکات کلیدی مقاله ارائه گردید و به حاضران وعده داده شد که متن تفصیلی آن به‌صورت تحریری در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد. اکنون، در وفای به همان وعده، نسخهٔ کامل و پژوهش‌محور مقاله تقدیم خوانندگان و پژوهشگران گرامی می‌شود.

در آغاز مقاله، در قالب یک مقدمه، چراییِ انتخاب عنوان و اهمیت موضوع تبیین شده است. سپس، مفهوم و تعریف «کلتور سیاسی» و انواع آن بر پایهٔ دیدگاه‌های علمی بررسی می‌گردد. در ادامه، وضعیت کنونی فرهنگ سیاسی در افغانستان با نگاهی تحلیلی و انتقادی ارزیابی می‌شود. بخش پنجم مقاله به ضرورت تحول فرهنگ سیاسی اختصاص یافته و در بخش ششم، چالش‌ها و راهکارهای تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان مورد بحث قرار گرفته است. پس از آن، ویژگی‌ها و شاخص‌های فرهنگ سیاسی مطلوب برای کشور تشریح می‌گردد.

در بخش هشتم، تأثیر تحقق فرهنگ سیاسی مطلوب بر وحدت و ثبات ملی افغانستان به‌صورت علمی و مستدل بررسی شده و در پایان، مقاله با نتیجه‌گیری و چکیدهٔ تحلیلی به فرجام می‌رسد؛ پیامی که مخاطبان فرهیخته را به بازاندیشی در بنیان‌های فکری و رفتاری سیاست ملی فرا‌می‌خواند و تحول فرهنگ سیاسی را کلید طلایی وحدت و ثبات پایدار افغانستان می‌داند.

   ۲. مقدمه

تحول فرهنگ سیاسی از بنیادی‌ترین عوامل نهادینه‌سازی ثبات و توسعهٔ سیاسی در جوامع معاصر به‌شمار می‌رود. در افغانستان، کشوری که تاریخ سیاسی آن با تکرار بحران‌های قدرت، گسست‌های اجتماعی و ضعف نهادهای مدنی همراه بوده است، بازسازی فرهنگ سیاسی به ضرورتی ملی بدل شده است. فرهنگ سیاسی به‌منزلهٔ مجموعه‌ای از نگرش‌ها، ارزش‌ها و رفتارهای جمعی در قبال قدرت و مشارکت سیاسی، نقشی تعیین‌کننده در شکل‌دهی نوع رابطهٔ مردم با حکومت دارد. ازاین‌رو، هرگونه تحول در این حوزه می‌تواند مسیر گذار جامعه از وضعیت بحرانی به‌سوی ثبات و همگرایی ملی را هموار سازد.

عنوان «تحول فرهنگ سیاسی؛ کلید طلایی وحدت و ثبات ملی در افغانستان» را از آن‌رو برگزیدم که بتواند پلی میان دانش سیاسی، نیاز ملی و عمل‌گرایی باشد؛ موضوعی که از منظر علمی، نو و میان‌رشته‌ای است؛ از دیدگاه ملی، پاسخی به یکی از نیازهای اساسی جامعه محسوب می‌شود؛ و از بُعد عملی، قابلیت اجرایی و سیاست‌گذاری دارد.

این عنوان صرفاً ترکیبی از واژه‌های زیبا و جذاب نیست، بلکه بر مبنای نظریه‌های علمیِ علم سیاست استوار است. تجربه‌های جهانی و دیدگاه‌های اندیشمندانی چون آلموند و وربا در نظریهٔ «فرهنگ سیاسی مدنی» نشان می‌دهد که دوام ثبات سیاسی تنها زمانی ممکن است که فرهنگ سیاسی جامعه از حالت سنتی و انفعالی به سطحی مشارکتی و قانون‌مدار ارتقا یابد. این اصل نظری در بافت افغانستان، پاسخی علمی به نیازهای واقعی کشور برای تحقق وحدت، اعتماد و نظم اجتماعی به‌شمار می‌رود.

بااین‌حال، تحقق چنین تحولی بدون عمل‌گرایی و برنامه‌ریزی واقع‌گرایانه امکان‌پذیر نیست. عمل‌گرایی در این عرصه به معنای ترجمهٔ مفاهیم نظری به برنامه‌های آموزشی، فرهنگی و نهادی است تا ارزش‌های مشارکت، مدارا و مسئولیت‌پذیری سیاسی در رفتار نخبگان و در ساختارهای حکومتی و اجتماعی تجلی یابد. از این منظر، «تحول فرهنگ سیاسی» پلی میان دانش سیاسی، نیاز ملی و عمل‌گرایی به‌شمار می‌رود و می‌تواند به‌راستی کلید طلایی وحدت و ثبات پایدار در افغانستان باشد.

 ۳. کلتور سیاسی؛ ابعاد و انواع آن

کلتور سیاسی یا فرهنگ سیاسی، مجموعه‌ای از باورها، ارزش‌ها، نگرش‌ها و رفتارهای مردم در قبال نظام سیاسی، نهادهای حکومتی و نقش آنان در سرنوشت کشور است. این مفهوم نشان می‌دهد که افراد چگونه سیاست را می‌فهمند، چگونه در آن مشارکت می‌کنند و از حکومت چه انتظاراتی دارند. به‌بیان دیگر، فرهنگ سیاسی روح حاکم بر اندیشه و رفتار سیاسی یک ملت است و تعیین می‌کند که رابطهٔ میان دولت و مردم بر چه مبنایی شکل می‌گیرد.

گابریل آلموند (Gabriel Almond) و سیدنی وربا (Sidney Verba)، از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان علوم سیاسی در قرن بیستم، فرهنگ سیاسی را «مجموعه‌ای از گرایش‌ها، باورها و ارزش‌های فردی و جمعی نسبت به نظام سیاسی و نقش فرد در آن» تعریف کرده‌اند. از دید آنان، تداوم نظام سیاسی و میزان مشروعیت آن تا حد زیادی وابسته به نوع فرهنگی است که در جامعه در ارتباط با سیاست شکل گرفته است.

الف) ابعاد فرهنگ سیاسی

فرهنگ سیاسی از سه بُعد اساسی تشکیل می‌شود:

  1. بُعد شناختی: آگاهی شهروندان از نهادهای حکومتی، قوانین، حقوق و وظایف شهروندی.
  2. بُعد عاطفی: احساس اعتماد، تعلق و وفاداری نسبت به نظام سیاسی و رهبران آن.
  3. بُعد ارزشی یا داوری: قضاوت مردم دربارهٔ درستی یا نادرستی سیاست‌ها، تصمیم‌ها و عملکرد حکومت.

زمانی که این سه بُعد بر پایهٔ آگاهی، اعتماد و عدالت استوار گردد، فرهنگ سیاسی مشارکتی و دموکراتیک پدید می‌آید؛ فرهنگی که در آن شهروندان خود را مسئول سرنوشت کشور می‌دانند و سیاست را ابزاری برای خدمت به جامعه، نه وسیله‌ای برای قدرت‌طلبی و منافع شخصی، تلقی می‌کنند.

ب) انواع فرهنگ سیاسی

دانشمندان علوم سیاسی سه نوع عمده از فرهنگ سیاسی را در جوامع شناسایی کرده‌اند:

  1. فرهنگ سیاسی محدود یا محلی (Parochial):
    در این نوع فرهنگ، آگاهی سیاسی و مشارکت مردم اندک است. افراد بیشتر به روابط قومی، محلی یا سنتی توجه دارند و از ساختار رسمی قدرت و سیاست ملی فاصله می‌گیرند.
  2. فرهنگ سیاسی تابع یا موضوعی (Subject):
    در این حالت، مردم نسبت به نهادهای سیاسی و حکومت آگاهی دارند، اما نقش خود را صرفاً در اطاعت از قدرت و پذیرش تصمیمات حکومت می‌بینند. مشارکت فعال وجود ندارد، ولی نوعی نظم و تبعیت از قانون مشاهده می‌شود.
  3. فرهنگ سیاسی مشارکتی (Participant):
    در این نوع فرهنگ، شهروندان آگاه، مسئول و فعال‌اند؛ خود را بخشی از نظام سیاسی می‌دانند و از راه‌های قانونی و مدنی برای اثرگذاری بر تصمیمات عمومی استفاده می‌کنند.

به باور آلموند و وربا، ترکیب متوازن این سه نوع، به شکل‌گیری فرهنگ سیاسی مدنی (Civic Culture) یا شهروندی می‌انجامد؛ فرهنگی که در آن آگاهی، اعتماد، قانون‌گرایی و مشارکت هم‌زمان حضور دارند. چنین فرهنگی زیربنای ثبات سیاسی، مشروعیت حکومت و گسترش دموکراسی در جوامع به‌شمار می‌رود.

در بستر افغانستان، گذار از فرهنگ سیاسی تبعی و محلی به سوی فرهنگ مشارکتی، یکی از شرط‌های اساسی برای استقرار وحدت ملی، ثبات پایدار و اعتماد متقابل میان مردم و حکومت محسوب می‌شود. تحقق این گذار، مستلزم سرمایه‌گذاری در آموزش سیاسی، تقویت نهادهای مدنی، و ایجاد فضای باز سیاسی برای رشد گفت‌وگوی ملی است.

(باقی دارد)

:د ده اصلي نوم «اریستوکلس» دی، د یونان یو نوموتی او ستر فیلسوف، ریاضي پوه او شاعر وو. د هغه اندونه او  افکار د نړۍ د فیلسوفانو په منځ کې ځانګړی ځای لري. د زېږېدنې د نېټې په اړه ېې دقيق مالومات نه شته خو څېړونکي وايي چې هغه تر ميلاد « 427یا۴۲۹» کاله مخکې، د يونان په اوسني پاېتخت ( آتن) او یا هم ېو بل ښار ( آېجاینه) کې زېږېدلی دی. او په (۷۴) کلنۍ کې مړ شوی دی.

اپلاطون له خپل ښوونکي سقراط او زده کوونکي ارسطو سره یو ځای درې ستر یوناني فیلسوفان دي چې د فلسفي او اخلاقي مسایلو بنسټ ایښودونکي دي. اپلاطون یو لرغونی یوناني فیلسوف او د نړۍ د لومړي عصري پوهنتون،چې د «اکاډیمي» په نامه یادېږي بنسټ ایښودونکی دی. په دغه اکادیمۍ کې اپلاتون تر مرګه پورې د ریاضیاتو او فلسفې ښوونه او تدریس کاوه. اپلاتون د اخلاقو، سیاست، ریاضیاتو، میتافزیک، منطق، جمالیات او ښکلا پېژندنې، علم پیژندنې، فلسفې، شعر او هنر په برخو کې ارزښتناک او ګټور متنونه او کتابونه لیکلي دي. د اپلاتون له مهمو او غوره اثارو څخه د «جمهور» او « میلمستیا » کتابونه ډېر نامتو دي. اپلاطون د فلسفې تر څنګ په ریاضي، منطق او اخلاقي اصولو کې هم کار کړی او خپل اندونه او لید توګي یې وړاندې کړې دي.

دا هم د اپلاتون ګڼ شمېر ګټورې، مهمې او اغیزناکې خبرې او ویناوې:

- که پیسې ولرې انسانان به دې وپېژني، که پیسې ونه لرې نو انسانان به وپېژنې.

- د انسان ارزښت په درې شیانو کې دی: علم، محبت او ازادي.

- ادب د لویو او سترو انسانانو تر ټولو ښکلې پایله ده.

- هغوی چې غواړي ښه ژوند وکړي باید حقیقت ته نږدې شي، ځکه چې د حقیقت موندلو وروسته، دوی د نړۍ له غمونو او اندېښنو څخه ځان ژغوري.

- د انسان چلند له دریو اصلي سرچینو څخه څرګندېږي: هیله، عاطفه او پوهه.

- د هر شي ساتونکي چې څومره زیات وي هغومره خوندي وي، خو د راز ساتونکي چې څومره زیات وي هغومره په خطر کې وي.

- دندې سر ته رسول ویښ وجدان، پوهه او آګاه زړه او باطني مینه غواړي.

- تر ټولو ښه ژوند هغه دی چې په کوچنیو شیانو قناعت وکړئ او راضي ویئ.

- یوازې نیاو(عدالت) او انصاف دی چې کولای شي خوشبختي رامنځته کړي.

- د ځمکې پر مخ او لاندې ټول معدنيات د یو فضیلت او لویوالي په اندازه ارزښت نه لري.

- هغه کسان چې په ژمنو وفا کوي، هغه تر ټولو ځواکمن او غښتلي خلک دي.

- نړۍ ته نه راتلل له ناپوهي څخه غوره ده، ځکه ناپوهي د ټولو بدبختیو مور ده.

- عام خلک شتمن خلک خوښوي، او خاص او ځانګړي خلک عالمان او پوهان خوښوي.

- هر څوک چې د نورو د نیکمرغۍ غوښتونکی وي، لرې نه ده چې خپله به یې نیکمرغي په برخه شي.

- زما په اند، یوازینۍ موضوع چې د انسان مغز باید اندېښمن کړي د هغه د ماشومانو راتلونکی دی او هغه باید په دې اندو فکر وي چې د خپلو ماشومانو د خوشحاله کولو لپاره څه وکړي.

- حکومت د یو فرد په څېر دی، او دنده یې د اخلاقي فضایلو په دایره کې د خلکو روزل دي، د یو چا د نیکمرغي څخه د ټولنې نیکمرغي ډېره غوره ده.

- ټولنیزه نیکمرغي په ځانګړې نیکمرغۍ باندې لوړه او اوچته ده.

- د آزادۍ ډیروالی به حتمن د مریتوب او غلامۍ د زیاتوالي لامل شي، که په فرد کې وي یا په حکومت کې.

 - موسیقي په روح کې د غږ د ننوتلو وسیله ده، د هغهٔ د فضیلتونو د روزنې لپاره.

- موسیقي د بشري ژوند د دوام لپاره اړینه ده.

- هوښیاري په دې کې ده چې خپله خوله بنده وساتې ځکه تر څو پورې چې د ماهي خوله بنده وي نو هغه د ښکاري ښکار نه کېږي.

- هوښیار خلک خبرې کوي ځکه چې دوی د ویلو لپاره یو څه لري. ناپوهان او احمقان خبرې کوي ځکه چې دوی باید یو څه ووایي.

- پوهه او عقل د خدای تر ټولو لوی نعمت دی، وروسته له پوهې او عقل څخه خاکساري او د خپل روح او ځان برابري ده، که دغه دوه نعمته له ځواکمنتوب او شجاعت سره یو ځای شي، چې څلورم نعمت دی نو دریم نعمت یانې نیاو(عدالت) ترې جوړیږي.

- نړۍ د هوښیارانو په مرګ او د ناپوهانو او جاهلانو په ژوند اوښکې تویوي.

- هوښيار خلک تر ټولو پیاوړي او ځواکمن دي.

- تل د ښوونو، لوستلو او زده کړو په اندو فکر کې اوسه او د پوهې او علم څارل ته لومړیتوب ورکوه.

- لومړۍ او غوره بریا په خپل ځان برلاسي ده.

- بدنیته هغه انسان دی چې د خلکو کمزوري او عیبونه ښکاروي او نېکي یې پټه ساتي.

- هغه شی چې په لاس نه درځي ارمان یې مه کوه.

- د ښځې لاس د اوسپنې نه هم غښتلی او قوي دی.

- په نړۍ کې، د انسان د خوښۍ یوازینۍ سرچینه مینه ده.

- مینه یوازینۍ ناروغي ده چې ناروغ ترې خوند اخلي.

- د مينې په لمسولو سره هر څوک شاعر کېږي.

- دا مینه ده چې د خلکو په منځ کې سوله رامنځته کوي.

- هر انسان پوهه، عقل او شعور لري، خو له پوهې، عقل او شعوره کار اخیستل، هر څوک نه شي کولای.

- زده کړې باید د ماشومتوب له دورې پیل او د ژوند په هر پېر او دوره کې دوام ولري.

- هیچ څوک له زده کړو بې‌ وسه او محتاج نه دی، لکه څنګه چې له خوړو او ساه ایستلو بې‌ وسه او محتاج نه دی.

- په قضاوت کې باید له درې  شیانو لرې واوسئ: هوس، کرکه، کینه او ځواک.

- تر ټولو بده دا ده، چې یو څوک د خپل ځان ستاینه کوي.

- بې عمله عالم د هغه ړانده په څېر دی چې څراغ یې لاس کې وي خو لار پرې نه ویني.

- هغه کسان چې په ژمنو وفا کوي، هغه تر ټولو ځواکمن او غښتلي خلک دي.

- موږ د زده کړې او تعلیم له لارې کولی شو د ولس ویده صلاحیتونه راویښ کړو.

- ویسا (اعتبار) هغه ګرانبیه او قیمتي جوهر دی چې د  بې پروايي او غفلت په یوه کاڼي ماتېږي او له منځه ځي.

- څوک چې د نورو لپاره خیر او نېکمرغي غواړي، په پای کې به خپله نېکمرغي هم تر لاسه کړي.

- یوازې نیاو (عدالت)کولی شي خوښي راولي.

- هیڅکله هغه څوک مه نهیلې کوئ چې په دوامداره توګه پرمختګ کوي، مهمه نده چې دوی څومره ورو حرکت کوي.

- بې صبري، انسان له هر ډول کړاو څخه نه خوشی کوي. بلکې، دا د یو کس د ویجاړولو لپاره یو نوی درد رامینځته کوي.

 - هغه څوک چې له موږ سره همغږي وي موږ ته آرامتیا راکوي او هغه څوک چې زموږ سره همغږي نه وي موږ ته پوهه راکوي.

- د ځمکې په سر ټول سره زر د یوه فضیلت په اندازه ارزښت نه لري.

- له یوناني فیلسوف اپلاتون څخه چا پوښتنه وکړه: هغه څه ډول خبره ده، چې که رښتیا او صحیح هم وي ویل یې ښه نه دي؟ وې ویل: د خپل ځان ستاینه او تعریف.

- هغه څوک چې د شتمنۍ د ترلاسه کولو په لټه کې وي، هغه وخت نه لري چې علم ترلاسه کړي.

- پوهان ناپوهان پېژني، ځکه یو وخت ناپوهان وو اما نا پوهان دوی نه پېژني، ځکه هیڅ وخت پوهان نه وو.

- د ځمکې په سر او لاندې ټول سره زر د یوې اخلاقي ښېګڼې ارزښت نه لري.

- ځان تر ښه ملګري ځار کړئ.

- هغه چې د نورو ښېګڼه غواړي، خپله به یې هم لاس ته راوړي.

- تر ټولو ځواکمن خلک هغه دي، چې په خپله غصه برلاسي شي.

- نیکمرغي هغه چا ته غېږ پرانیزي، چې د نورو د نیکمرغۍ لپاره هڅې کوي، هر څوک چې د نورو لپاره د نیکمرغۍ په لټه کې دي، هرومرو خپله به هم نیکمرغي ترلاسه کوي.

- یوازېنۍ ناروغي چې ناروغ خوند ترې اخلي مینه ده.

- بې مینې ژوند نه کېږي.

- مینه داسې بلا ده چې ټول یې غواړي.

- مینه او میینېدل له هر چا نه شاعر جوړوي.

- په نړۍ کې، د انسان د خوښۍ یوازینۍ سرچینه مینه ده.

- مینه مه هېروئ او بې ارزښته یې مه ګڼئ.

- د انسان د سوکالۍ زړی په مینه کې دی.

- هنر د رښتینې نړۍ تر څنګ د ایډیالي نړۍ جوړول دي.

- د انسان په اروا کې د موسیقۍ وزن و نغمه لوی اغېز لري او که سم وکارول شي د ښکلا مانا ورپېژندلای شي.

 - بشر په ژوندانه کې موسیقۍ ته اړتیا لري. موسیقي د انسان د څېړنې، ځېرتیا، پوهې، حس، لیدلو، ارزونې او په پای کې د مینې ځواک پیاوړی کوي. تاسې یوه شډله اروا زما لاس ته راکړئ، زه به د موسیقۍ په مرسته شډلتوب و تیاره ترې لرې کړم او بېرته به یو پوه او مېړنی سړی دروسپارم.

- د هر کار پیل، د هغې ترټولو مهمه برخه ده.

- همدا چې یو سړی له خپل برید نه واوړي او هغه ځای ته ورسېږي چې دی یې وړ نه وي، اخلاق یې ورانېږي.

***

په درنښت او ادبي مینه: انجنیر عبدالقادر مسعود

 

 نوموړی د لرغوني یونان ستر فیلسوف او عالم او د غربي فلسفې له بنسټ ایښودونکو څخه وو، چې له میلاده "۴۶۹" کاله وړاندې د «آتن» په ښار د "ايلوپيک" په کوڅه کې دې نړۍ ته سترګې غړولې دي.

پلار یې «سوفرونکوس» نومېده، مجسمه جوړونکی وو او له ډبرو به یې بُتان جوړول. سقراط هم دپلار نه تر لومړني زده کړو وروسته تیږې توږلې او بُتان به یې ترې جوړول.

مور یې «فیناریټي» نومېده، ډېره پوهه او عالمه ښځه وه. ویل کېږي چې، مور یې په وړکتون (کودکستان)کې د نورو خلکو ماشومان روزل او پالل خو ورسره، ورسره یې د خپل زوی سقراط ښه پالنه هم وکړه.

سقراط د مکتب او ښوونځی له وختونو ژور اندونه او فکرونه کول او له انساني چاپېریال نه پورته یې اندو فکر تر کایناتو رسېدلای وو. نوموړی د عقل، پوهې او حکمت ښوونکی بلل کیږي.

سقراط د ځانګړې پوهې، بیان، منطق، سمو او اغیز لرونکو خبرو د فلسفې پلار ګڼل کیږي. د سقراط فلسفه پر انصاف، مینه، نېکۍ او ځان پېژندنه ولاړه وه، هغه پدې اند وو چې د نړۍ ټولې بدۍ له ناپوهۍ او جهالت څخه مینځته راځي، ځکه یې د بدۍ پر وړاندې نېکي د خپلې فلسفې د بنسټ په توګه وړاندې کړې ده. له سقراط څخه هیڅ متن یا کتاب نه دی پاتې، او د هغه خبرې، زده کړې او تعلیمات د هغه دوو مهمو زده کوونکو «افلاطون» او «ګزینفون» نړۍ ته وروپېژندل.

د سقراط خبرې ډېرې ګټورې، مهمې، اغیزناکې او  د کاڼو کرښې دي، چې یو څو یې ستاسو لوستونکو مخې ته ږدم.

- سقراط باور درلود چې پوهه ترټولو لوی ځواک دی چې موږ یې لرو. هغهٔ د حقیقت موندلو هڅه وکړه او تل به یې ویل: "زه یوازې پوهیږم چې زه هیڅ نه پوهیږم."

- که غواړې چې هستي او وجود وپېژنې نو ځان وپېژنه.

- د خلکو د رازونو، نه لوڅول، د کرامت او شرافت نښه ده.

- خپل مور او پلار سره هغسې چلند وکړه چې څرنګه یې له خپلو اولادونو څخه هیله لرې.

- په نړۍ کې یوازینی خیر او ښه والی، پېژندنه او علم دی؛ او یوازینی بدي او بدمرغي ناپوهي او جهالت دی.

- په ژوند کې داسې شېبې مخ ته راځي، چې یوازې په زړورتیا به ورسره مخامخ کېږې.

- تاسو کولی شئ هر ارمان او ارزو ولرئ چې تاسو یې غواړئ، خو تمه مه کوئ چې دا ټولې به ترسره شي.

- تر څو چې یو سړی ژوندی وي؛ د هغه لپاره دا ستونزمنه ده چې په دې ټکي پوه شي؛ څوک باید مړ شي ترڅو تلپاتې  شي.

- پاکه او سپیڅلې  پوهه په ناپاکو زړونو کې نه ځایېږي.

- هوښیار او عاقل سړی کم غږېږي او ډېر اوري.

- که انسان بدي پېژاندلای بدي به یې نه کوله.

- د غوسې پر مهال زغم او صبر ډېر سخت، خو ډېر ارزښتناک کار دی.

- د غوسې غوره درملنه چوپتیا او خاموشي ده.

- د پوه او عقلمن انسان پېژندنه د قهر او غوسې په وخت کې څرګندېږي.

- په وخت خبرې کول او په وخت چوپتیا او خاموشي، د پوهې او عقل نښه ده.

- د اندو فکر آزادي یو اړین څيز دی.

- حقیقت او واقعیت د ذهن لخوا رامینځته کیږي موږ کولی شو د خپل ذهن په بدلولو سره واقعیت بدل کړو.

- هلته چې حقیقت نه وي، هر څه بدو زشت او بې ارزښته دي.

- په شر او فساد کې چې کوم خوند دی، ورته مه خوشحالېږئ او په دې یوازې اندو فکر وکړئ چې خوند نه پاتې کېږي او هغه څه چې پاتې کېږي شر او فساد دی.

- د نېکي ښوونکي هغه کسان نه دي چې د نېکۍ ښوونه او تدریس کوي، بلکې هغه کسان دي چې په خپله نېک دي.

- انسان تل د نېکمرغۍ او خوشالۍ په لټه کې دی.

- د یوې بریا خوند د سلو ماتو او ناکامیو په خوند ارزي.

 - په یوه هېواد کې ظلم، استبداد، زیاتوالی او افراطیت هغه وخت رامنځ ته کیږي چې تر اندازې زیاته آزادي ولري.

- بېوسه او غریب هغه نه دی چې پېسې نه لري، بېوسه او غریب هغه دی چې هیلې نه لري.

- ستاسو تر زړه هيڅوک هم، تاسو ته ډېر نږدې او رښتینی نه دی، له هغه چا لرې واوسئ چې ستاسو زړه يې نه غواړي.

- د اخلاقو لومړني فضیلتونه دا دي: پوهه او حکمت، زړورتیا، منځلاري، انصاف او د خدای(ج) بنده ګي.

- له مور او پلار سره هغسې چلند وکړئ چې له خپلو اولادونو یې تمه لرئ.

- ادب او علم خپل شعار وګرځوه، چې د زمانې غوره اهل شې او له نېکو خلکو سره یو ځای شې.

- هوښیار خلک له هرڅه او هرچا څخه زده کوي، منځني خلک له خپلو آزماېښتونو او تجربو څخه زده کوي، ناپوه او احمق خلک د مخه په ټولو ځوابونو پوهیږي.

- په هر کار کې د پایلې په اړه اندو فکر کول د ژغورنې لامل ګرځي.

- سیاست یو هنر دی، چې د هغه لپاره د خدايي استعداد او وړتيا ترڅنګ پراخ لوست او مطالعې ته اړتیا ده.

- له دښمن سره هم باید سپارښتنه او مشوره وشي تر څو د دښمني کچه یې په ډاګه شي.

- د نفس د تزکیې ټولې لارې چارې له پوهې او علم څخه تېرېږي.

- پرځای خبرې کول او پر ځای چوپتیا او خاموشي د پوهې نښه ده.

- په سترګو لیدل مهم نه دي په پوهې او عقل لیدل مهم دي.

- له مړینې او مرګ څخه تیښته ستونزمنه نه ده، له بدۍ څخه تیښته ستونزمنه ده، ځکه چې بد له مرګ څخه ګړندۍ کیږي.

- تر ټولو خوږ مرګ د هغو کسانو دی چې لوی کارونه یې سرته رسولي وي او د دوی لوې هیلې او ارمانونه پوره شوي وي.

- خلک هر یو هیله او ارمان لري؛ يو پيسې غواړي، يو ښايست غواړي او بل ویاړ او عزت غواړي، خو زما په اند ښه ملګري له دې ټولو ښه دي.

- یوازې یو خېر شتون لري چې هغه پوهه ده او یوازې یو شر شتون لري چې هغه ناپوهي او ناداني ده.

- ژوند لنډ او فاني دی خو هنر اوږد او تلپاتې دی.

- بې آزماېښه او بې تجربې ژوند د ژوند کولو ارزښت نلري.

- ښکلا د لږ وخت ظلم دی.

- ښکلا پرته له عزت، سپیڅلتیا او فضیلت څخه لکه یو ښایسته ګل دی، خو بې بویه او بې عطره.

- هغه دولت هېڅکله پر ځای نه پاتې کېږي چې چاته سزا پکې واورول شي، خو ور نه کړل شي.

- پر مجرمانو باندې باید غصه او قهر ونه کړو، بلکې باید هغوی ته وښیو چې څنګه د تیر وخت عملونه تکرار نه کړي.

- هغه ژوند چې نه څیړل کیږي د ژوند کولو ارزښت نلري.

- فلسفه له کتاب څخه نه، له ژوند څخه سر چینه اخلي.

- له مرګه مه وېرېږئ، ځکه چې تریخوالی یې په همدې وېره کې دی.

- له مرګه هېڅ وېره نشته، ځکه دا یو ارام خوب دی چې په کې د ګډوډۍ خیال او تصور نشته.

- د یو هېواد چلولو لپاره داسې چا ته اړتیا ده، چې د سیاست له رمزونو سره بلد وي او د هېواد بېړۍ د وخت له توپاني سیند څخه خوندي راوباسي.

- ډارېدونکي خلک دیوالونه او دړې او دروازې خپل دښمن ګڼي او له هر شي او هر چا څخه وېره لري.

 - واده وکړئ، که ستاسو ښځه ښه وي تاسو به خوشحاله شئ که بده وي تاسو به یو فیلسوف شئ.

- د یو چا د شخصیت پر ځای  د هغه له بدن سره مینه کول د څارویو کار دی.

- د ژوند درد او مصیبت په غم کې نه، په رسوایۍ او بدنامۍ کې دی.

-  د یوه ملت د له منځه وړلو لومړی ګام، د هغه د حافظې پاکول دي.

-  علم او ادب خپل شعار وګرځوه، چې د زمانې غوره اهل او له نېکانو سره یو ځای شې.

-  کله چې له تا سره خبرې وشي، لومړی غوږ شه، بیا اندو فکر وکړه او ورپسې پریکړه وکړه.

- د ټولو دښمنانو نه زیات باید خپل تر ټولو نږدې دښمن ته چې ژبه ده، پام وکړې.

- بشپړ انسان هغه دی چې دښمنان یې له هغه څخه په امان کې وي، نه دا چې ملګري او دوستان یې ترې وډار شي.

- نېکمرغه انسان هغه څوک دی چې هر ناسم او ناوړه کار ترسره کړي، نوې تجربه او آزمایښت ترې زده کړي.

- لومړی خپل اهلیت ثابت کړه بیا د ډاډ او اعتماد هیله ولره.

- تکل او اراده لرونکي کسان غوسې او دښمنۍ ته لار نه ورکوي.

- د هر کار د پایلې په اړه اند و فکر کول، نېکمرغي ده.

- د یوې بریا خواږه په پرتله د سلو ماتو ترخه، ارزښت لري.

- هیڅ ځواک تل پوره او ثابت نه پاتې کېږي.

- د خوښۍ راز د نورو زیاتو شیانو په لټه کې نه دی بلکې دا د لږو شیانو نه خوند اخیستل دي.

- تاسو باید پوه شئ چې خوښي د تمې په لوړولو سره نه ترلاسه کیږي، خو خوښي باید د محدودې خوښۍ سره د قناعت له لارې ترلاسه شي.

- د غوسې دوا چوپتیا ده.

- لومړنۍ پاملرنه او دقت، له وروستۍ پښېمانۍ څخه مخنیوی کوي.

- کوم کور کې چې ښه کتابونه نه وي، داسې کور په حقیقت کې د کور ویلو وړ نه دی، دا خو د ژوندیو مړو هدیره او مړستون دی». دی وايي:

فیلسوف ایمرسن وايي: «ښه کتاب، بې‌سارې دوست ته ورته دی، چې تل پر ښې لارې د تگ سپارښتنه او مشوره درکوي».

کارلایل فکر کوي: «د گټورو کتابونه یوه ټولگه د نن زمانې یو ښه پوهنتون ته ورته دی».

- ټولنه هغه وخت پوه او حکمت تر لاسه کوي چې کتابونه پکې زیات وي.

- کله چې تاسو په ژوند کې لوړ شئ، ستاسو ملګري پوهیږي چې تاسو څوک یاست. خو کله چې ته په ژوند کې راښکته شې په ځمکه وغورځې هغه وخت ته پوهېږې چې ستا ملګري څوک ول.

- خپله ټوله مینه په یو ځل خپل دوست او ملګري ته مه ښکاره کوئ؛ ځکه چې کله هغه لږ بدلون وویني، هغه اندو  فکر کوي چې تاسو یې دښمن یاست.

***

په ادبي مینه او درنښت: انجنیر عبدالقادر مسعود

 

نور محمد غفوری

 در مقالهٔ پیشین تحت عنوان «اساسنامهٔ حزب چیست و چه چیز را در خود می‌گنجاند» یادآور شدم که اساسنامهٔ حزب در کنار مرام‌نامه، یکی از مهم‌ترین اسناد حزبی به شمار می‌آید. همان‌گونه که هیچ حزب معاصری بدون مرام‌نامه موجودیت نمی‌یابد، بدون اساسنامه نیز امکان فعالیت مشروع و پایدار ندارد.

اساسنامه به‌مثابهٔ یک سند حقوقی معتبر، نقش «قانون اساسی حزب» را ایفا می‌کند. این سند اهداف، ساختار تشکیلاتی، حقوق و مکلفیت‌های اعضا، شیوهٔ انتخاب رهبری و سایر قواعد درون‌حزبی را روشن می‌سازد. همچنین علت و هدف ایجاد حزب، روابط میان ارگان‌های رهبری و اعضا، و مناسبات درونی حزب را توضیح داده و تمامی حقوق و وظایف اساسی را مشخص می‌نماید. بدیهی است که پذیرش مرام‌نامه و اساسنامه از سوی اعضا شرط اصلی عضویت در حزب است.

در بسیاری از کشورهای دموکراتیک، هیچ حزبی بدون داشتن اساسنامه نزد وزارت عدلیه یا کمیسیون انتخابات به ثبت نمی‌رسد. موجودیت اساسنامه‌ای با محتوای دموکراتیک و منطبق با قوانین نافذهٔ کشور، شرط اصلی برای رسمیت‌یافتن احزاب است. اساسنامه‌ای که معیارها و ارزش‌های دموکراتیک را نقض کند، از سوی مراجع قانونی پذیرفته نشده و جواز فعالیت حزبی دریافت نمی‌کند. بنابراین، اساسنامه نه‌تنها یک الزام حقوقی برای ثبت احزاب است، بلکه نشان‌دهندهٔ پایبندی آن‌ها به قانون اساسی، قانون احزاب و سایر قوانین مروج کشور نیز محسوب می‌شود.

هر حزب برای آن‌که بداند «چرا» به وجود آمده و «به کجا» می‌خواهد برود، نیازمند یک سند مرجع است. اساسنامه این نقش را ایفا کرده و اهداف کلان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حزب را تعریف می‌کند. ارزش‌ها و اصولی چون دموکراسی، عدالت اجتماعی، آزادی‌های مدنی یا برابری حقوق شهروندان نیز در آن ثبت می‌شود تا معیار سنجش رفتار و سیاست‌های حزب باشند.

یکی از مهم‌ترین کارکردهای اساسنامه، طراحی ساختار درونی حزب است: از کنگرهٔ عمومی به‌عنوان عالی‌ترین مرجع تصمیم‌گیری تا شوراهای مرکزی، کمیته‌های اجرایی و دفاتر محلی. اساسنامه حدود صلاحیت‌ها و روابط میان این نهادها را تعیین می‌کند و مانع تمرکز قدرت در دست افراد معدود می‌شود. بدین‌ترتیب، مشارکت اعضا گسترده‌تر و مشروعیت تصمیمات قوی‌تر می‌گردد.

دموکراسی واقعی از درون احزاب آغاز می‌شود. اساسنامه قواعدی را برای انتخابات آزاد و منظم رهبری، حق رأی اعضا، گردش نخبگان و مشارکت زنان و جوانان وضع می‌کند. این سازوکارها مانع استبداد داخلی شده و امکان نظارت اعضا بر رهبران را فراهم می‌سازد. حزبی که در تعاملات داخلی خویش نورم‌های دموکراتیک را رعایت نکند، نمی‌تواند انتظار داشته باشد که دموکراسی را در سطح جامعه تحقق بخشد.

حزب نه‌تنها در درون، بلکه در تعامل با جامعه و دولت نیز نیازمند چارچوب روشن است. اساسنامه نحوهٔ همکاری یا رقابت حزب با سایر احزاب، نهادهای مدنی و ساختارهای حکومتی را مشخص می‌سازد. در نتیجه، فعالیت‌های سیاسی حزب در مسیر قانونی و مدنی باقی می‌ماند و از گرایش به خشونت یا اقدامات غیرقانونی جلوگیری می‌کند.

برای جلوگیری از فساد و بی‌نظمی، اساسنامه مکانیسم‌های نظارتی و حساب‌دهی را تعریف می‌کند. انتشار گزارش‌های مالی، بررسی عملکرد ارگان‌های رهبری و رسیدگی به شکایات اعضا از جمله ابزارهایی است که در اساسنامه پیش‌بینی می‌شود. این امر اعتماد اعضا و مردم را به حزب افزایش می‌دهد و شفافیت فعالیت‌ها را تضمین می‌کند.

احزاب سیاسی همانند هر سازمان دیگری می‌توانند در معرض بحران، اختلاف یا حتی انحلال قرار گیرند. اساسنامه با پیش‌بینی شرایط تعدیل، انحلال یا ادغام حزب، راهکارهای قانونی و منظم برای چنین وضعیت‌هایی ارائه می‌دهد و مانع فروپاشی بی‌نظم می‌شود.

اساسنامه بیش از یک سند حقوقی ساده است؛ این متن به‌مثابه «نقشهٔ راه» حزب عمل کرده و بقا، مشروعیت، دموکراسی، شفافیت و انسجام آن را تضمین می‌کند. بدون اساسنامه، حزب به مجموعه‌ای بی‌سامان و شکننده بدل خواهد شد که نه توانایی جلب اعتماد مردم را دارد و نه امکان ایفای نقش مؤثر در نظام سیاسی. به همین دلیل، اساسنامه را باید «قانون زندگی حزبی» دانست که فعالیت روزمره و چشم‌انداز آیندهٔ حزب بر آن استوار است.

30.09.2025

هر حزب سیاسی برای سازماندهی، فعالیت، شفافیت و تبیین اهداف خود دارای اسنادی مشخص است. اساسنامهٔ حزب در پهلوی مرام حزبی یکی از مهمترین اسناد حزب محسوب می گردد. اساسنامه آن سند رسمی و حقوقی حزب است که در آن ساختار، فعالیت‌ها، اصول و چگونگی وظایف یک حزب سیاسی تعیین می‌گردد. این سند حیثیت «قانون اساسی» حزب را دارد و همه اعضای حزب باید آن را بپذیرند و از آن پیروی کنند. به عبارت دیگر، اساسنامه سندی حزبی است که نشان می‌دهد یک حزب سیاسی چگونه ساخته می‌شود، چگونه کار می‌کند و چه اصول و وظایفی دارد.

در اساسنامهٔ حزب (و هر سازمان دیگر) اهداف، ساختار، حقوق و مکلفیت‌های اعضا، چگونگی انتخاب رهبری و سایر اصول تشکیلاتی درج می‌شود. در اساسنامه توضیح می‌گردد که حزب چرا ایجاد شده و چه هدف‌هایی دارد، ساختار تشکیلاتی آن چه نوع بوده، حقوق و مسئولیت‌هایی اعضای آن چه، رهبران و ارگان های رهبری آن چگونه انتخاب و تعین می‌شود و کارهای داخلی حزب بر اساس کدام اصول پیش می‌رود. هر حزب و سازمان سیاسی- اجتماعی می‌تواند محتویات اساسنامه را به ذوق خود تصنیف نماید، اما هر اساسنامه باید بخش ها و مواد ذیل در خود داشته باشند.

 بخش‌های مهم اساسنامهٔ حزب عبارت اند از:

  1. نام، نشان و شعار حزب که توضیح می‌دهد که حزب تحت چه نام رسمی فعالیت می‌کند، نشان (لوگو) حزب به‌عنوان علامت و هویت بصری آن را روشن می سازد، شعار حزب نیز که خلاصه‌ای از اهداف و روحیهٔ آن است، در این بخش ذکر می‌شود. اهمیت این بخش در آن است که حزب با همین نام و علامت در همه جا شناخته می‌شود و در اوراق رسمی، تبلیغات انتخاباتی و فعالیت‌های سیاسی از آن استفاده می‌گردد.
  2. اهداف و مقاصد حزب: در این بخش از اهداف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حزب یادآوری می‌شود که می‌توانند شامل مواردی مانند: تأمین عدالت اجتماعی، گسترش دموکراسی، تحقق برابری حقوقی شهروندان، دفاع از حقوق بشر و حقوق زنان، رشد و توسعهٔ اقتصادی، ارتقای سطح تعلیم و تربیه، صحت عامه و تحکیم وحدت ملی و غیره باشند.

قابل تذکر است که در مرامنامه که سند فکری و ایدیولوژیک حزب است، معمولاً اهداف کلان، آرمانها و دیدگاه ایدئولوژیک حزب به تفصیل لازمی ذکر می گردد. اما در اساسنامه که سند تشکیلاتی و حقوقی است و بیشتر به ساختار، تشکیلات، ارکان، وظایف، حقوق و مکلفیت‌های اعضا و طرز کار حزب می‌پردازد؛ در بسیاری از احزاب دنیا یک بخش کوتاه از اهداف عمده و عمومی هم درج می‌شود. دلیلش این است که اساسنامه یک سند حقوقی و رسمی است و باید چارچوب کلی حزب را معرفی کند. اگر در آن هیچ اشاره‌ای به اهداف نشود، ممکن است از نظر حقوقی و ثبتی ناقص پنداشته شود. ولی باید متوجه بود که اگر اهداف را به تفصیل در هر دو سند (مرامنامه و اساسنامه) آورده شود، این کار تکرار غیرحرفوی و دوپلیکاسیون غیرضروری می‌ باشد. از نظر علم سیاست و مدیریت احزاب باید چنین تفکیک وجود داشته باشد.

  1. ایدئولوژی و اصول حزب: اساسنامه باید به‌روشنی بیان نماید که حزب بر کدام بنیاد فکری یا ایدئولوژیک استوار است. این بنیاد می‌تواند مذهبی، لیبرال، سوسیالیستی، ملی‌گرایانه، کمونیستی و غیره باشد و یا ترکیبی از چند رویکرد و راه و روش فلسفی باشد. اصول حزب به‌عنوان ارزش‌های ثابت و تغییرناپذیر، راهنمای عمل اعضا و رهبران در تمام فعالیت‌ها محسوب می‌شوند. این بخش چارچوب فکری حزب را از دیگر احزاب متمایز می‌سازد و سبب می‌شود که مردم بدانند که حزب از چه دیدگاه جهان‌بینی و سیاسی پیروی می‌کند.

باید ذکر شود که منظور از «ارزش های ثابت و تغییرناپذیر» همان اصول حزب است که به‌عنوان ارزش‌های بنیادین در نظر گرفته می‌شوند که با گذشت زمان، تغییر شرایط اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی دستخوش تغییر نمی‌گردند. اینها اصول همیشگی هستند و جایگاهشان در مرام‌نامه یا باورهای حزب پایدار بوده و قابل دگرگونی یا بازنگری بر اساس موقعیت‌های مؤقت یا فشارهای بیرونی نیستند. به زبان ساده می توان گفت که این اصول مانند ستون یا پایه‌های یک ساختمان در نظر گرفته می‌شوند که همیشه پابرجا می‌مانند و تغییر شرایط روزمره یا تاکتیک‌های سیاسی آن‌ها را عوض نمی‌کند.

ستون اساسی حزب تابع آن جهانبینی و طرزدید فلسفی است که از آن پیروی می کند. به همین علت ستون‌های اساسی یک حزب از دیگر متفاوت می باشد.  مثلا ستون های اساسی عمده یا ارزش های ثابت و بنیادین احزاب سوسیال دموکراتیک را در همه کشورها میتوان ذیلاً ذکر کرد:

  • عدالت اجتماعی (یعنی کاهش نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی و حمایت از اقشار ضعیف و گروه های فقیر جامعه)؛
  • آزادی و دموکراسی (یعنی احترام به آزادی‌های فردی و سیاسی، و ادارهٔ جامعه بر اساس رأی مردم)؛
  • همبستگی اجتماعی و (برابری فرصت‌ها) (یعنی پشتیبانی از همکاری جمعی، حمایت از حقوق کارگران و وسعت تأمینات اجتماعی)؛
  • ایجاد دولت رفاه ( که تأمین کنندهٔ‌ خدمات عمومی و رفع ضرورت های اولیهٔ زندگی همه مردم باشد؛ مانند تهیهٔ منازل برای همه، رسیدگی به امور خوراک و پوشاک برای همه، سواد وآموزش، خدمات صحی و بیمه‌های کار و امور اجتماعی برای همه)؛
  • کرامت انسانی و حقوق بشری (یعنی احترام به شأن انسان‌ و مبارزه با انواع تبعیض‌ها)
  • پذیرش اقتصاد بازار همراه با مداخله و نظارت و تنظیم‌گری دولت برای جلوگیری از بی‌عدالتی.

شعار مختصر احزاب سوسیال دموکرات را میتوان آزادی، عدالت و همبستگی نامید؛ زیرا که همین سه ستون اصلی سوسیال‌دموکراسی‌اند.

بخاطر این‌که نوشته به درازا نکشد، از توضیحات اضافی و ذکر نمونه‌های احزاب دارای جهان بینی‌ها و ترند های دیگر صرف‌نظر می شود. 

  1. شرایط عضویت: در این بخش اساسنامه ذکر می شود که چه کسانی می‌توانند عضو حزب شوند، شرایط سِنی، تابعیت، و همچنین حقوق و مکلفیت‌های اعضا را مشخص و معین می سازد. در شرایط عضویت حزبی صراحت می یابد که داوطلب عضویت حزب باید مرامنامه و اساسنامهٔ حزب را پذیرفته، در عمل از آن پیروی نموده و در فعالیت‌های حزبی سهم فعال بگیرد. همچنان سِن پذیرش در حزب را معین نموده و وضاحت می دهد که آیا هر عضو حق‌العضویت می پردازد؟ همچنان واضح می گردد که نوع درخواستی چطور (شفاهی و یا تحریری) بوده و صلاحیت پذیرش به عضویت حزبی را کی داشته، از کدام سلسلهٔ مراتب گذشته و کدام ارگان در مورد تصمیم نهایی را می گیرد. همچنین تعین می گردد که اعضا از حقوق برابر در فعالیت‌های حزبی برخوردار اند، از جمله حق رأی، حق انتخاب‌کردن و انتخاب‌شدن.
  2. تشکیلات و ساختار حزبی: در بخش تشکیلات و ساختار حزبی اساسنامهٔ یک حزب معمولاً مسائلی گنجانیده می‌شود که نحوهٔ اداره، تصمیم‌گیری و سلسلهٔ‌مراتب قدرت در حزب را مشخص می کند. به‌طور دقیق، مهم‌ترین موارد عبارتند از:
  • سازمان‌های داخلی و ارکان حزب؛ معرفی ارکان کلیدی حزبی مانند کنگره یا مجمع عمومی، شورای مرکزی، کمیته‌ها، منشی عمومی و یا رئیس و غیره.
  • شرح وظایف و اختیارات هر ارگان و تعیین زمان دوره‌های مسئولیت و شیوهٔ انتخاب یا انتصاب اعضای هر ارگان.
  • سلسله‌مراتب و تقسیم وظایف: تشریح تشکیل و ساختار هرم سازمانی حزب.
  • تعریف و تشریح روابط میان واحدهای محلی، منطقه‌ای و مرکزی. و
  • مشخص کردن مرجع نهایی در تصمیم‌گیری‌های مهم.
    • نحوهٔ تصمیم‌گیری:
  • فرآیند و مراحل مختلف تصویب سیاست‌ها و برنامه‌ها و چگونگی تصمیم‌گیری حزب برای تعیین سیاست‌ها و برنامه‌های عملیاتی مشخص می‌شود. یعنی اینکه چه مرجعی در حزب حق دارد در چه مواردی تصمیم بگیرد، چه مراحلی طی می‌شود، و چه اکثریتی برای تصویب لازم است.
  • هدف این است که تصویب سیاست‌ها شفاف، قانونی و منظم و نوع انعکاس ارادهٔ اعضا در آن معین می‌گردد، تا همه بدانند که چگونه برنامه‌ها رسمیت پیدا می‌کنند.
  •  شیوهٔ انتخاب رهبران (از طریق انتخابات یا انتصاب) و مسئولیت‌های آنان، قواعد رای‌گیری و اکثریت لازم برای تصویب تصمیمات شرح می‌شود
  • مقررات دربارهٔ تغییر اساسنامه یا برنامهٔ حزب توضیح می گردد که در صورت نیاز به تغییر یا تعدیل اساسنامه، روند و پروسهٔ آن چگونه خواهد بود؟
  • منابع مالی:

 در بخش منابع مالی اساسنامهٔ حزب منابع درآمد، نحوهٔ مدیریت و شفافیت مالی حزب مشخص و تعین می‌گردد که معمولا موارد آتی را در بر می‌گیرد:

    • اندازهٔ حق العضویت اعضا و نحوهٔ پرداخت آن تعین می‌شود
    • کمک‌های مالی داوطلبانهٔ افراد حقیقی یا حقوقی در چارچوب قوانین کشور توضیحات داده می شود.
    • در بارهٔ تحویل‌گیری، محافظت و مصرف کمک‌های قانونی مالی دولتی صراحت داده می‌شود.
    • درآمد حاصل از فعالیت‌های مجاز حزب (فروش نشریات، سمینار، کارگاه و غیره) و توزیع عاید و حق العضویت ها در بین سازمان‌های محلات و مرکز تعین می نماید.
    • حسابداری و شفافیت در نحوهٔ عواید، نگهداری و مصرف پول‌ها و ثبت صریح هر آمد و رفت پول مطابق قانون صورت میگیرد. پول حزب نباید در جیب اشخاص و یا در حساب بانکی شخصی رهبر و یا حلقهٔ رهبری نگهداری شود.
    • تعین طرز و صلاحیت برداشت پول از حساب بانکی در اساسنامه درج می شود، افراد صلاحیتدار اصولاً و قانوناً تعین می گردد و در طرزالعمل امور مالی (که بعداً تصویب می گردد) به جزیات وضاحت می یابد.
    • الزام به ارائه گزارش مالی به اعضا و نهادهای نظارتی در اساسنامه قانونی و حتمی می گردد.
    • نوع پرداخت حقوق و دستمزد اعضای رسمی و کارمندان حرفوی ذکر می‌گردد.
    • شفافیت در مصارف برگزاری جلسات، کنگره‌ها، آموزش و تبلیغات و غیره باید تثبیت باشد.
    • سرمایه‌گذاری در پروژه‌ها یا برنامه‌های حزب باید در چارچوب اهداف و اصول حزب صورت بگیرد.
    • ممنوعیت دریافت کمک‌های غیرقانونی یا مغایر با اصول حزب و محدودیت‌ها برای جلوگیری از وابستگی سیاسی یا اقتصادی به افراد یا نهادهای خاص در اساسنامه ذکر می گردد.
    • تعیین مرجع تصویب بودجه سالانه یا پلان مالی و روش نظارت و رسیدگی به تخلفات احتمالی مالی پیش بینی می‌گردد

 به زبان ساده و صریح می توان گفت که بخش منابع مالی اساسنامه مشخص می‌کند که حزب چطور پول درمی‌آورد، چگونه خرج می‌کند، چه کسی مسئول کنترول آن است و چگونه شفافیت مالی رعایت می‌شود.

  • شرایط انحلال حزب
    در اساسنامه باید شرایط انحلال حزب و انجام پروسهٔ قانونی انحلال درج گردد.

در اخیر می‌توان گفت که اساسنامه، قانون اساسی داخلی حزب است که مشخص می‌کند چه کسی، چه وظیفه‌ای دارد، چگونه تصمیم می‌گیرد، و چگونه به اهداف حزب پایبند می‌ماند. اساسنامه‌ها از نگاه اهداف، تشکیلات، شرایط عضویت، شیوهٔ تصمیم‌گیری و منابع مالی تفاوت می‌کنند. این تفاوت‌ها معمولاً ریشه در ایدیولوژی و نوع فرهنگ سیاسی حزب دارند.

نور محمد غفوری

25.09.2025

 

 

 

میرعبدالواحد سادات 

تتبع ‌نگارش از میر عبدالواحد سادات  

تعریف

دیموکراسی یکی از بحث برانگیزیرین مفاهیم در تاریخ اندیشه سیاسی است که هیچگاه نظر واحد به ارتباط آن وجود نداشته است . 

دیموکراسی یا مردم‌سالاری نظامی است که قدرت سیاسی در آن از مردم سرچشمه می‌گیرد. در معنای حداقلی، دموکراسی یعنی انتخابات آزاد و رقابتی 

اما در معنای حداکثری، علاوه بر انتخابات، آزادی‌های مدنی ، حقوق شهروندی و حقوق بشر نیز جزء جدایی‌ناپذیر آن است  ، در مقابل، دیکتاتوری یعنی نظامی که مردم در آن هیچ نقش واقعی در قدرت سیاسی ندارند.

 

تاریخچه

 

ریشه واژه دموکراسی به قرن پنجم پیش از میلاد  و در آتن برمی‌گردد. ابتدا تنها اقلیتی ممتاز حق مشارکت داشتند. اما در قرن‌های نوزدهم و بیستم، با جنبش‌های مدنی و مردمی حق رأی،  در دموکراسی  ها به تدریج همگانی گردید . 

 

انواع دموکراسی

دیمکراسی مستقیم: 

مشارکت بی‌واسطه مردم در تصمیم‌گیری.

دیموکراسی نمایندگی: انتخاب نمایندگان برای اداره امور

دیموکراسی لیبرال یا چندحزبی: 

همراه با تضمین آزادی‌ها (مانند اروپا و آمریکا).

دیموکراسی تک‌حزبی یا شبه‌دموکراسی: 

ساختاری محدود یا صوری (مانند چین یا برخی کشورهای در حال توسعه) 

 

نظام‌های سیاسی مبتنی بر دیموکراسی 

 

دموکراسی‌های مدرن معمولاً در چهار شکل تجربه گردیده اند : 

 

 - ۱ریاستی

۲- نیمه‌ریاستی

۳- پارلمانی

۴- نیمه‌پارلمانی 

تفاوت آن‌ها در میزان توزیع قدرت میان رئیس‌جمهور و پارلمان  بیان میگردد .

 

مشروعیت و چالش‌ها

 

دموکراسی امروز در سطح جهانی مشروع‌ترین نظام سیاسی شناخته می‌شود. با این حال، طبق شاخص‌های جهانی، تا سال (۲۰۲۲  م ) کمتر از نیمی از مردم دنیا در نظام‌های دموکراتیک زندگی می‌کردند. این نشان می‌دهد که دموکراسی همچنان نظامی آسیب‌پذیر است.

 

دیدگاه فیلسوفان  و متفکران در مورد دیموکراسی 

افلاطون: 

دموکراسی را حکومت توده نادان می‌دانست.

ارسطو: 

دیموکراسی را حکومت فقرا تلقی می‌کرد که تعادل سیاسی ندارند.

ماکیاولی: 

دیموکراسی  را در کنار دیگر اشکال حکومت خوب  و اما مستعد انحطاط میدانست 

مونتسکیو: 

معتقد بود در جمهوری‌ها حسادت و رقابت کمتر به خشونت می‌انجامد.

 

کارل مارکس: 

دموکراسی لیبرال  را پوششی برای سلطه بورژوازی میدانست که بدون عدالت اقتصادی معنایی ندارد.

کارل پوپر: 

ارزش دموکراسی در امکان برکناری مسالمت‌آمیز حاکمان بد است . 

او  دیموکراسی را بهترین نظام موجود می‌دانست.

گرامشی: دموکراسی لیبرال ابزاری برای هژمونی فرهنگی است، اما می‌تواند به دموکراسی مشارکتی و رهایی‌بخش تبدیل شود.

 

چامسکی: دموکراسی‌های معاصر تحت نفوذ شرکت‌ها و رسانه‌ها هستند، اما هنوز بهترین بستر برای مبارزه مدنی‌اند.

 

تجربه  دیموکراسی در افغانستان

 

دموکراسی در افغانستان مسیری پر فراز و نشیب داشته است:

نخستین تجربه رفتن به دیموکراسی با مشروطه‌خواهان و انفاذ اولین قانون اساسی و ایجاد نخستین دولت ملی در افغانستان  (۱۹۰۹–۱۹۱۹ م ) شروع میگردد . 

جنبش مشروطیت سوم و دوره هفتم شورا ، تجربه درخشان دیموکراسی در افغانستان است که همچون دولت مستعجل بزودی افول مینماید و حامیان دیموکراسی سرکوب میگردند . 

دهه دموکراسی و یا دهه مشروطیت  (۱۹۶۴–۱۹۷۳ م ) ، انفاذ قانون اساسی ( ۱۳۴۳ خورشیدی ) ، ایجاد پارلمان ، آزادی احزاب و مطبوعات ، نقطه اوج  این دوره است که با کودتای (۲۶) سرطان (۱۳۵۲ خورشیدی ) دروازه آن بسته میگردد . 

از (۱۹۷۳ وتا ۱۹۹۲ م ) افغانستان نظامهای جمهوری و جمهوری دیموکراتیک را در وجود قوانین اساسی اندوره ، تجربه مینماید . 

پس از دوره انارشیم تنظیمی و استبداد اول طالبان ( ۱۹۹۲ - ۲۰۰۱ م ) ، افغانستان برای دو دهه دیموکراسی طراز امریکایی و غربی را تجربه مینماید که متاسفانه با وجود انفاذ قانون اساسی ، بخاطر فساد گسترده و حضور فساد کاران دشمن دیموکراسی ، به کلیپتوکراسی منتج میگردد . 

چهار سال اخیر ‌حاکمیت طالبان در افغانستان استبداد خشن مذهبی و شخص محور ، بد ترین دوره دشمنی با حقوق و ازادی مردم و بویژه زنان و دختران است .

منحیث جمع بندی صحبت باید گفت که : 

دموکراسی در نظر و تیوری نظامی  است ، برای تحقق اراده مردم و تضمین حقوق و آزادی‌ شهروندان 

که فیلسوفان و اندیشمندان علوم سیاسی هر یک  به سپک و سیاق خود ، آن را نقد یا دفاع کرده‌اند. 

البته در سه دهه اخیر و با اوجگیری راست افراطی در دیموکراسی های لیبرال و شکست افاده نیولیرالیزیم ، با بحرانات درون سیستمی سرمایداری و اوجگیری ملیتاریسم ، دیموکراسی معاصر غرب با چالش های بزرگ  مواجه می باشد .

تجربه  بیشتر از صد سال افغانستان نشان می‌دهد که بدون  حاکمیت قانون ، نهادهای پایدار و متعهد به تطبیق قانون ، بستر فرهنگی مساعد ، رشد اجتماعی و اقتصادی صحبت از دموکراسی  ، همیشه یک سراب فریبنده  می باشد . 

 

با حرمت

 

زیاتې مقالې …