عزیزی غزنوی

عزیزی غزنوی

 

 

 

 

 

 

{slideمخمس بر غزل حافظ}

بر قد سرو رسایت ثمری نیست که نیست
آب لعل لب تو در گهری نیست که نیست
نمک حسن تو در سیمبری نیست که نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
+++
همه کس از تۀ دل در طلب توست بلی
نیست از وصف دلآرای تو خالی محلی
هرکسی در طلب وصل تو دارد جدلی
ناظر روی تو صاحب نظرانند ولی
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
+++
نیست در دهر کسی تا شودم همدردی
پیهم از سینه کشم ناله و آه سردی
با من دلشده همدرد نباشد فردی
تا به دامن نه نشیند ز نسیمت گردی
سیل اشک از نظرم بر گذری نیست که نیست
+++
بوسه برعارض تو لالۀ حمرا نه زند
شانه بر سنبل گیسوی تو دلها نه زند
دست بر کاکلت اغیار نگارا نه زند
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نه زند
با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نیست
+++
ساغر چشم تو بر کاسۀ می موج فروش
باده از نرگس فتان تو آموخته جوش
هرکه او نیم نظر دید ترا رفت ز هوش
از خیال لب نوشین تو ای چشمۀ نوش
غرق آب عرق اکنون شکری نیست که نیست
+++
عقل در پیچ و خم کوی تو گمراه شود
کمر کوه ازین راحله چون کاه شود
زیرکی کو که ز رمز سخن آگاه شود
شیر در بادیۀ عشق تو روباه شود
آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست
+++
در دل بیخبران نیست رگ سوز و گداز
لایق اهل ادب نیست جز ارباب نیاز
مطربا پنجه کن از پردۀ دل نغمۀ ساز
مصلحت نیست که از پرده بیرون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
+++
ای که ابروی تو بر اهل نظر مسجود است
خاک نقش قدمت سودۀ مشک و عود است
با عزیزان روشت از چه ملال اندود است
بجز این نکته که حافظ  ز تو نا خوشنود است
در سرا پای وجودت هنری نیست که نیست
عزیزی  غزنوی
تورنتو کانادا

{/slide}


بایدم سیر کمال فطرت عالم کنم
شیشۀ دل را سخن پرداز جام جم کنم
خویش را از اختلاط ناکسان بیغم کنم
بعد ازین ازصحبت این دیو مردم رم کنم
غول چندی در بیابان پرورم آدم کنم
+++
با هنرور باید آغاز سخن کرد از هنر
با حکیم از حکمت آهنگ ادب سازیم سر
سفلگان را جز به زشتی نرم نتواند بشر
در مزاج بدرگان جز فحش کم دارد اثر
زخم سگ را بی لعاب سگ چسان مرهم کنم
+++
پاک نتوان شد نجس طبع از پلیدی های خو
گر به آب کوثرش صدبار داری شست و شو
بشنو اجزای سخن را با زکاوت مو به مو
چون خبیث افتاد طبع از طینت ناپاک او
خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم
+++
در دل بد فطرتان تاثیر کی دارد صلاح
طبع کژ بنیاد را هرگز نمی شاید صلاح
در نهاد تیره چندان ره نمی یابد صلاح
با فساد جوهر ذاتی چه پردازد صلاح
آدمیت کو اگر از خرس مویی کم کنم
+++
موج توفان رذایل از حصار و سد گذشت
بدرگان را بدرگی از انتهای حد گذشت
کار این تاریک مغزان از وحوش و دد گذشت
هرزه کاری ها درین دل مردگان از حد گذشت
بعد ازین آن به که گر کاری کنم ماتم کنم
+++
مطلع فیض کمال مطلقم در این چمن
می تراود از لبم دریای معنی در سخن
محو استغنای حسنم در میان اهل فن
صنعتی دارد خیال من که در یک دم زدن
عالمی را ذره سازم ذره را عالم کنم
+++
سینه ام از مخزن علم لدُن یک روزن است
لوح تصویر دوعالم در نگاهم روشن است
هردمم از خویش سوی مُلک هستی توسن است
حُکم تقدیر دگر در پردۀ کلک من است
هر لئیمی را که خواهم بی کرم حاتم کنم
+++
سایه چون از پرتو خورشید باطل می شود
سالک از سعی عمل همواره کامل می شود
کام دل از رهگذار صدق حاصل می شود
از صفا آئینه دار یک جهان دل می شود
سنگ خشتی را که من با نقش خود محرم کنم
+++
مست طرز پختگی هایم به هنگام کلام 
از بُن هر مو زبانی رویدم در هر مقام
می برد از دستگاه من جهانی نقد کام
بسکه در ساز کلامم فیض آگاهی ست عام
محرم انصاف گردد گر کسی را ذم کنم
+++
ای عزیز ازبس که گشتم بیخود و مدهوش شرم
درعرق پیچیده خود را می کشم بر دوش شرم
از شرر بر چهره می باید نهم رو پوش شرم
عبرت ایجاد ست بیدل تنگی آغوش شرم
بی گریبان نیستم هر چند مژگان خم کنم
عزیزی غزنوی

{slideفقر}

هر کجا فقر و جهل سایه فگند
مردم اکثر دروغ می گویند
رهبر و والی و رئیس و وزیر
تا به عسکر دروغ می گویند
مفتی و مولوی و واعظ شهر
سر منبر دروغ می گویند
کذب تنها نه حرفۀ فضلاست
خان و نوکر دروغ می گویند
اهل تقوی فزونتر از دگران
دو برابر دروغ می گویند
عالم شرع و طالب و قاضی
دلنشینتر دروغ می گویند
از سر صبح با ردا و چپن
تا به دیگر دروغ می گویند
هر چه گفتند لاف بود و دروغ
تا به محشر دروغ می گویند
بسکه گرم است روزگار دروغ
زن و شوهر دروغ می گویند
بر سر راه و کوچه و بازار
با کر و فر دروغ می گویند
جز عزیزان (خواب دیدۀ گنگ)
همه یکسر دروغ می گویند
20 سپتمبر 2019
تورنتو       کانادا
عزیزی  غزنوی

{/slide}

آدمی را گر نه بودستی زبان
مرغ و مور از فتنه بود اندر امان
در جهان هرگز نبود این اختناق
این همه آدمکشی ها و نفاق
از بم و توپ و اتم نامی نه بود
صلح و جنگ و پخته و خامی نه بود
نا سزا و فحش نشنودی کسی
می نه دزدیدی کسی از کس خسی
هر کسی در هر کجا آزاد زیست
بی هراس و سرخوش و دلشاد زیست
مرز در روی زمین پیدا نه بود
اختلافی بین آدم ها نه بود
هریکی قانع به حق خویش بود
نی کسی شاه و نه کس درویش بود
نی کسی فوج و سپاه آراستی
نی کسی بیش از ضرورت خواستی
نی کسی گفتی که من پیغمبرم
نایب خاص خدای اکبرم
نی بهشتی بود نی هم دوزخی
نی حساب محشر و نی برزخی
نی ز حور و کاخ و جوی شهد و شیر
قصه ها می رفت با  این بم و زیر
این کشاکش های پیدا و نهان
ریشه دارد در بُن نطق و زبان
هر فریب و فتنه و فسق و فساد
از زبان و منطق آدم بزاد
با زبان شورا و مجلس می کنند
چور و قتل و فتنه را حس می کنند
بانگ بردارد یکی و دیگران
همنوا گردند با او همزمان
با زبان آغاز هر خیر و شر است
با زبان این مؤمن و آن کافر است
از زبان این شد درست و آن غلط
تا نهایت بر شمارش زین نمط
از پی تنظیم هر سود و زیان
ساز هر برنامه باشد از زبان
صلح و جنگ و اختلاف و خیر و شر
جملگی باشد ز گفتار بشر
گر بُدی اولاد آدم بی زبان
تا ابد پاینده بودی این جهان
کاش این حیوان بی دُم گُنگ بود
بی زبان و منطق و بی بُنگ بود
با غرائز آشنا چون جانور
فارغ از عقل و شعور و درد سر
آنگهی دنیای ما بودی بهشت
هیچ کس افسانه و افسون نه رِشت
عزیزی   غزنوی
تورنتو    کانادا

بسیار تاب طرۀ طرار نازک است
چین شکنج زلف گهر بار نازک است
طبع ظریف دلبر عیار نازک است
از بس قماش دامن دلدار نازک است
دستم ز کار اگر نرود کار نازک است
+++
نتوان به هیچ حیله کسی آورد به چنگ
رمز چگونه بودن هستی به یک درنگ
پای خرد به رفتن این ورطه است لنگ
تا دم زنی چو آینه ‌گردانده است رنگ
این کارگاه جلوه چه مقدار نازک است
+++
ترسم که او ز درد دل من خبر شود
کوشم که مد آه من آهسته تر شود
شاید که کاوش نگهم کارگر شود
عرض وفا مباد وبال دگر شود
ای ناله عبرتی ‌که دل یار نازک است
+++
زاندم که اصل جوهر خود را شناختم
دار و ندار خود به رۀ عشق باختم
عمریست با چنین تب جانسوز ساختم
ای نازنین طبیب ز دردت‌ گداختم
پیش آ ‌که نالهٔ من بیمار نازک است
+++
عرض وجود خویش ندانم برم کجا
بیهوده است کوشش و اقبال نا رسا
نتوانم از تهاجم کثرت کشید پا
مشکل به نفی خود کنم اثبات مدعا
آیینه وهم و خاطر زنگار نازک است
+++
مرغ خرد توهم ابرام خویش باخت
چندین هزار نغمه به نیم نفس نواخت
تا آنکه آشیانۀ پرواز خود شناخت
اظهار ما ز حوصله آخر به‌ عجز ساخت
چندان‌که ناله خون شده منقار نازک است
+++
نظاره محو جلوۀ رنگین باغ شد
فکرم ز سیر سنجش بیجا فراغ شد
ذوقم جنون تپید که تا بیدماغ شد
اندیشه در معاملهٔ عشق داغ شد
آیینه اوست یا منم‌ اسرار نازک است
+++
سهل است ای عزیز ز محمل گذشتنم
هم می توان ز شوکت محفل گذشتنم
وز جان خویش نیز چو بسمل گذشتنم
بیدل نمی‌ توان ز سر دل ‌گذشتنم
این مشت خون ز آبله صد بار نازک است
عزیزی  غزنوی
تورنتو    کانادا


پدر ای نام تو ورد  دهنم
ناز پروردۀ دست تو منم
آنقدر حرمت تو دارم که
سر مویت به دوعالم نه دهم
می فشانم به سر رهگذرت
جان و دل کون و مکان جمله به هم
پدر ای راحت جان و دل من
خالق پیکر آب و گل من
+++
ای پدر از تو بسی خُرسندم
با تو از رگ رگ جان پیوندم
کی فراموش توانم هر گز
آنچه دادی تو به طفلی پندم
تا دم صبح قیامت به خدا
ای پدر از تو رضایت مندم
پدرم قبلۀ طاعات منی
تو بر آرندۀ حاجات منی
+++
ای پدر مهر عُلایی داری
با پسر خُلق خدایی داری
پا به پا دست به دستم رفتی
منصب راهنمایی داری
عاجزم زانچه تو داری گویم
بر سرم حق غِنائی داری
سر نه پیچم  ز خط فرمانت
آنچه دارم همگی قربانت
+++
پدر ای نور بصر مایۀ جان
از تو آموختم ایمان و امان
همۀ عمر عرق ریخته یی
تا برایم بخری جامه و نان
چه تعبها که تحمل کردی
تا کنی کودک نوزاد جوان
پدرا  زندگی  ام مرهونت
شاکرم از روش بیچونت

عزیزی    غزنوی
تورنتو    کانادا

شنیدم که فردوسی نام دار                      
به سی سال زحمت بسر برد کار
بیاراست شهنامۀ جاویدان                              
به محمود غزنه بداد ارمغان
چو محمود آنرا بخواند و بدید                      
دو سه بار آن را به دقت شنید
بفرمود شهنامه خود هیچ نیست                    
در آن رستم زال تنها یکیست
سرا پای آن قصۀ رستمی ست                 
مرا رستم اندر سپاهم بسی ست
چو فردوسی این نکته از وی شنید                
به خشم آمد و خاضعانه چخید
که ای شاه با تخت و بخت و سپاه                       
خدایت ز آفات دارد نگاه
ندانم ترا رستمانند چند                            
سپاه تو گیرم همه رستم اند
ولیکن من اینقدر دانسته ام                            
که ایزد چو رستم میان امم
نکرده ست خلق و ندارد دیگر                            
ز آغاز تا ختم نسل بشر
چو این گفت فردوسی خوش لقب                        
بجا کرد آنگاه رسم ادب
زمین بوسه داد و بپیمود راه
به حیرت فرو رفت محمود شاه
عزیزی   غزنوی
تورنتو   کانادا

 

 
سرو از چمن و غنچه ز گلزار ببردند
شاخ و ثمر و ریشۀ اشجار ببردند
دزدان مقدس به ترازوی شریعت
از کوه و کمر معدن و احجار ببردند
از مرده کفن کنده و بردند فراوان
از رهگذران کرته و پیزار ببردند
سیم و زر و اموال همه مردم ما را
پنهان و هویدا کم و بسیار ببردند
با نعرۀ تکبیر به هر جا که رسیدند
از پیکر مردم سر و دستار ببردند
این کوردلان از سر پستی و وقاحت
کلکین و در و پایۀ دیوار ببردند
آتش به شفاخانه و مکتب زده رفتند
از مدرسه ها تخته و پرکار ببردند
هر چیز که در میهن و در خانۀ من بود
این دد منشان یکسره یکبار ببردند
گوش و بینی و سینه بریدند فراوان
طفل از شکم مادر بیمار ببردند
با دهشت و بیداد گری ها و چپاول
خواب از مژۀ خفته و بیدار ببردند
کندند و بریدند و دریدند و شکستند
زان پس همه را اندک و بسیار ببردند
ارباب شریعت پسر و دختر زیبا
از خانه و از مکتب و بازار ببردند
با راکت و هاوان و بم این جند تبهکار
آرامش خلق از همه ادوار ببردند
از بسکه نمودند قبیحانه جنایت
رنگ از قلم و واژه ز گفتار ببردند
دیگر مطلب حرمت دیر و حرم از ما
این فرقه ز ما باور و پندار ببردند
 
عزیزی غزنوی
تورنتو    کانادا

 


سلام سلام زما هر ګل ته سلام
زما د هیواد غنچه او ګل ته سلام
د سنایی په حدیقه یي لیکم
زما د غزنی د آلو ګل ته سلام
د نورستان او د لغمان په مینه
زما د وردک د مڼو ګل ته سلام
ځم له کابله د پغمان په درو
د چاریکار ارغوان ګل ته سلام
بزګر اولس ته دي سلام وی زما
زما د بامیان کچالو ګل ته سلام
زما د فاریاب او د کندوز په باغو
د بدخشان د پسته گل ته سلام
له شبرغانه تر واخانه ز مونږ
د میمنی د پخته ګل ته سلام
مزل د میني په ګامو وهمه
زما د مزار د لاله ګل ته سلام
سلام سلام په جګو غرو د وطن
د ننګرهار د نارنج ګل ته سلام
د اباسین او د سپین غر په کچه
د پکتیا د چنار ګل ته سلام
ځم د زابل او د شینډنډ په پلو
د کندهار د انار ګل ته سلام
زمونږ د ګلابو او سنځلو ګلان
زما د هلمند د اینځر ګل ته سلام
د ارزګان او دایکندی او فراه
د ارغنداب د بادام ګل ته سلام
په هره خوا کي دي باغونه ولاړ
زما د هرات د انګور ګل ته سلام
سلام سلام زما هر ګل ته سلام
زما د غزنی د آلو ګل ته سلام
عزیزی        غزنوی
۲-۴-۲۰۱۹
تورنتو        کاناډا
 


واوره طالبه بی ایمان طالبه
ته یی نوکر د پاکستان طالبه
تا د لیلن ګور ته سجده وکړله
بیځایه خوښ یی مسلمان طالبه


ته خو عربو ته غلام یی که نه
په تا شرف لری حیوان طالبه
ته پلچکونه او مکتب ړنګوی
ته یی په علم بد ګمان طالبه
ته دی خپل وروڼه او خپلوان وژنی
ته یی په اصل کی شیطان طالبه
په تا شرمیږي بشری ټولنه
تا خو څوک نه بولي انسان طالبه
تا د انسان شدی څښلی نه دي
ته یی دښمن د هر انسان طالبه
ته په کلدارو باندي ځان خرڅوی
ای بي غیرته بي ایمان طالبه
ته د جنت او د غلمان په تمه
غولوی هسي خوسې ځان طالبه
اولس له تا ډیر نفرتونه لري
ورک به دی نوم شی او نشان طالبه
 
عزیزی    غزنوی
تورنتو     کانادا



باز افراشت لوا لشکر پهنای بهار
لاله زار است جهان از رخ  زیبای بهار
مژدۀ فرحت و شادابی و معراج امید
میدهد منظرۀ دلکش  خضرای بهار
هر طرف جوش گل و جنبش کبک است و هزار
بوی جان آیدم از نقش دلارای بهار
گره از زلف عروسان چمن باز کند
پنجۀ عقده کشا دست توانای بهار
دشت و کهسار شود رشک گلستان بهشت
از طفیل کرم ابر گهر زای بهار
گل امید کند عشوه ز هر برزن و کوی
چه گواراست در این لحظه تماشای بهار
بسکه جان و دلم از غارت پائیز بخست
روزگاریست که دارم سر سودای بهار
بار دیرینۀ اندوه خود آورد و سپرد
پیر و برنا همه یکبارگی در پای بهار
کُلفت زنگ محن را ز جهان خواهد شُست
قطره های دُرر آگین و خوشی زای بهار
سنگ بر شیشۀ پنداریی اغیار زند
موج خیز است ز حق ساغر صهبای بهار
ای عزیزان نه منم شیفتۀ فصل بهار
عالمی هست چو من واله و شیدای بهار
 
عزیزی غزنوی



گویید به نوروز که امسال بیاید
با خیل گل و لاله به دنبال بیاید
سر سبز و طربناک چو هر سال بیاید
تنگ است زمان گو که همین حال بیاید
تا باز شود عقده ز هرکار بیاید
گویید به نوروز که پُربار بیاید
+++
مردم ز زمستان و ز پائیز بخستند
آذین بهارانه و نوروز ببستند
صد قافلۀ یأس به امید شکستند
مشتاق فرح بخشی نوروز نشستند
نوروز و بهار هردو به یکبار بیاید
گویید به نوروز که گلزار بیاید
+++
بر خانه و کاشانۀ ویران بشتابد
گرد از رخ محزون یتیمان بزداید
از رنج و غم و نالۀ مخلوق بکاهد
هر گز ز شر و شور شریران نه هراسد
سرتا سر میهن شود اعمار بیاید
گویید به نوروز که بیخار بیاید
+++
نوروز گرامی تو درین مرز کهن آی
با خاطر آسوده به تیمار وطن آی
پاینده و روینده چو ادوار کهن آی
بیباک و طربناک سوی دشت و دمن آی
تا باز گل و لاله به کهسار بیاید
گویید به نوروز که سرشار بیاید
+++
نوروز رگ پر تپش زندگی ماست
میراث نیاکان، خط وارستگی ماست
نوروز پیام آور همبستگی ماست
نوروز نمایندۀ آزادگی ماست
نوروز و بهار و گل و ازهار بیاید
گویید که سرشارتر از پار بیاید
اول مارچ  2019
تورنتو      کانادا
عزیزی  غزنوی



سل رنګه ادا کوی په سترګو کې
سحر که سودا کوی په سترګوکې
د زړونو تالا کوی په سترګو کې
ګوره چې خندا کوی په سترګو کې
کار د مسیحا کوی په سترګو کې
+++
یو ځلی ته دې پلو ته را بسی
ځان به درنه ځار کړمه که زما بسی
هیله ده چې زما سره پخلا بسی
یو ته قهر بل ته مهر شابسی
دا کوی هم دا کوی په سترګو کې
+++
وارمې په زړګي باندې اوربل کوی
یاره سپیلنی می ستا کتل کوی
خوله دې لکه پونګه سپڼیدل کوی
مخ دی که وعدې د سبا تل کوی
ته راته بیګا کوی په سترګو کې
+++
نه دې شته له چا سره وفا ځکه
دومره بې پروایې محبوبا ځکه
کړې په هرمین باندې جفا ځکه
شوی په آشنایې کې نا آشنا ځکه
ځای د هر آشنا کوی په سترګو کې
+++
تل ستا د ښایست صفت به زه کوم
تا ته عزیزی د زړه خواله کوم
ستا مینان ډیردی زه به یي څه کوم
زه حمزه دعا درته په خوله کوم
ته راته ښکنځا کوی په سترګو کی

عزیزی    غزنوی

تورنتو    کانادا



مطرب بیا و زخمه بتار رباب کن
فارغ  مرا ز تاب و تب اضطراب کن
روشن روان ز فیض دم آفتاب کن
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
+++
بنیاد دهر نیست بجز کاسۀ حباب
دل بستگی خطاست به بنمایۀ سراب
نتوان نمود تکیه به تمکین خاک و آب
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام بادۀ گلگون خراب کن
+++
بگذشت عمر در تب و تاب گداز و درد
خم گشت قامت من و رخسار گشت زرد
چند از لهیب سینه برآریم آه سرد
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
+++
آنگه که روزگار تن از جان جدا کند
خاک مرا وسیلۀ باد هوا کند
زان پس بدست کوزه گرانم رها کند
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسۀ سر ما پر شراب کن
+++
جز خاک راه کوی خرابات نیستیم
هرگز به فکر کشف و کرامات نیستیم
یک ذره متکی به عبادات نیستیم
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام بادۀ صافی خطاب کن
+++
من فارغم ز زحمت تزویر زاهدا
دلق و ردا و صوف مبارک بود ترا
کردار خوب و بد همه دانسته ایم ما
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
11 فبروری   2019
عزیزی    غزنوی
تورنتو     کانادا



چهارسمت و دو سو راه رهروان بازست
فراز و شیب گذرگاه کاروان بازست
نگاه کن که رسدگاه این و آن بازست
تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازست
مبند چشم‌ که آغوش امتحان بازست
+++
چرا تأثر بود و نبود را خوردن
برای سلسلۀ آرزوی خود مردن
ز راه غصه جهانی ز خویش آزردن
درین طربکده حیف است ساز افسردن
گره مشو که زمین تا به آسمان بازست
+++
به اشک می نتوان گرد از گلستان رُفت
کسی ندیده کسی را که زیر باران خُفت
بهار جلوۀ خود را ز هیچ کس ننهُفت
کجا دمید سحر کز چمن جنون نشگٌفت
تبسمی که گریبان عاشقان بازست
+++
درآن محیط که جهل است سکۀ معمول
چسان توجه کس را بحق توان مبذول
چنین نبود و نباشد به هیچ جا معمول
به پیش خلق ز انداز عالم معقول
زبان ببند که افسار این خران بازست
+++
بکوش تا که توانی پی سلامت عمر
که باز لب نگزی از پی ندامت عمر
نمانده است و نماند بجا علامت عمر
به جاده‌های نفس فرصت اقامت عمر
همان تأمل شاگرد ریسمان بازست
+++
به مو شگافی این راز عالمی مائل
ولیک سعی و تلاش ایعزیز بی حاصل
گشودن گره از کار این و آن مشکل
به‌ کنه سود و زیان‌ کیست وارسد بیدل
متاع ها همه سربسته و دکان بازست

عزیزی    غزنوی
اول نومبر 2018
تورنتو       کانادا



شهر زندان کوچه زندان خانه زندان من است
ناله راحت رنج عشرت درد درمان من است
باغ خشک و راغ تنگ و آب حیوان زهرگون
می ندانم تا کجا آهنگ جولان من است
از چمن تا انجمن از کعبه تا باغ عدن
هر کجا گر پا گذارم بیت احزان من است
از هر دهن کاید صدا یا نالۀ درد آشنا
تصویر اندوه من و فریاد و افغان من است
در لرزه افتد کهکشان بیتاب گردد انس و جان
در سینه ام بنهفته به سوزی که در جان من است
دریای اکبر قطرۀ طوفان محشر ذرۀ
از اشک و آه حسرت در سینه پنهان من است
سر تا بپا گشتم شرر از من عزیزا کن حذر
ترسم بسوزاند ترا آتش بدامان من است
عزیزی    غزنوی
تورنتو    کانادا



زندگی موج تب و تاب روان و پیکر است
نغمۀ این ساز سوز اضطراب محشر است
فارغ اند از شوق و بیم خلد و دوزخ میکشان
بندگی با مزد کار زاهد تن پرور است
از کنار دل توان پیمودن راه  وصال
ذوق مشق خود سری ها یک قلم درد سر است
شیشۀ ما را غبار از کلفت زنگار نیست
ذره ام لیکن همیشه آفتابم در بر است
گاه خجلت وارد از حالم به حالی میکند
گاه از سیل سرشکم دیده دریا منظر است
این جواب آن غزل باشد که بیدل گفته است
تا نفس باقی است در دل رنگ کُلفت مضمر است
ای عزیز از من بجز سوز جگر فرسا مپرس
این شرر ما را به نورستان معنی رهبر است
 
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو       کانادا


 
 خفاشانی که تاب دیدن آفتاب را ندارند، وحشیانی  که از فرهنگ و تاریخ نفرت
 دارند، همجنسبازان مفعولی  که همیشه به زنا و لواطت مشغول اند، دزدانی که
 شب و روز در فکر چور و چپاول اموال مردم هستند، برده های که برای چند
 کلدار و دالر الله اکبر میگویند و آدم میکشند، وحشیانی که جز سر و بن
 شستن و نماز خواندن چیزی را نه میدانند، متاع هرزۀ که هرروز خود را ناموس
 خود را مادر و خواهر خود را به کلدار و دالر میفروشند، جنایت کارانی که
 در راه الله جنایت میکنند، با همکاری هم مانندان خویش: دولت، ناتو،
 پاکستان و سگانآدمگون ولگرد عرب این بار غزنی را چور کردند و به آتش
 کشیدند و جهنمی را که جنت نامیده اند کمایی کردند.
 این کور مغزان نه میدانند که غزنی خالق فرهنگ و تمدن است، غزنی بارها
 توسط اولی الامر های مسلمانی سوزانده و نابود شده است که نه تنها مسلمان
 بلکه سر دمداران اسلام بوده اند، از صحابۀ بیابان گرد پیمبر گرفته تا علا
 الدین غور، هلاکو، ملای لنگ، چنگیز، خلقی ها، مجاهدین وحشی و حالا هم تو
 طالب و داعش و همبستگان بی فرهنگ تان، همه مسلمانانی هستید  که دیگران را
 مسلمان نه میدانید، اما غزنی پس از هر بار ویرانی قد راست کرده و مانند
 تیر آتشین در چشم دشمن این سرزمین فرو رفته است.
 
 شما شاید به امر باداران تان بتوانید یک شهر را ویران کنید، بسوزانید،
 چور کنید، کشتار کنید هر چه دلتان بخواهد کنید اما نه میتوانید مردم آن
 شهر را نابود کنید و از بین ببرید، آرزوی اشغال این سر زمین پاک و تاریخی
 را شما و باداران تان با خدایان مرده و زندۀ رنگارنگ تان  به گور خواهید
 برد ولی سود بدست آمده از این وحشی گری های بی مانند شما همانا نفرت ابدی
 مردم از شما و همتباران شماست.
 فقیر احمد عزیزی غزنوی
 تورنتو کانادا



باز گرد ای عید حزن افزای اندوه آفرین
ما حزینان را چنین عید غمین در کار نیست
باز گرد ای عید  آنجایی که  از آن آمدی
هیچ چیزی پیش مایان چون تو نا هنجار نیست
فاقد کیف است بر ما انسجام هر سرور
عید ما خونین دلان چون سالهای پار نیست
نیست یک فردی که نبود دست او از خون حنا
نیست یک قلبی که از تیغ ستم افگار نیست
خنده از بدو نمو پیوند گریان خورده است
مشکل است ار دیدۀ یابی که آتشبار نیست
سرو اندامان نو پا ز آتش بم سوختند
پیر مردی یا زنی نبود که ماتمدار نیست
بوی امن و رنگ آسایش نه می آید به چشم
آنچه در گوش آیدم جز ناله های زار نیست
وای از دست بشر رویان شیطانی ضمیر
گرگ هم اینقدر وحشی خصلت و خونخوار نیست
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو             کانادا
 



عالم غیب به فرمود به خیاط بهشت
بهر هرکس ز هر آن جامه که او خواست برشت
زان یکی ساکن دیر است و یکی رهبر چشت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشت

پیش هرکس نه توان راز نهان کردن فاش
اندکی با خبر از حال نهان بودی کاش
اینقدر بایدت آموخت که در اخذ معاش
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

هر طرف پرتو حسن است چه بالا و چه پست
اینچه حسنیست که بازار نیکویان بشکست
ذرۀ کو که میان درطلب دوست نه بست
همه کس طالب یار است چه هشیار چه مست
همه جا خانۀ عشق است چه مسجد چه کنشت

گر هماهنگ منی یک قدم از خویش بر آ
فرش نقش قدم دوست دل و جان بنما
فارغم از اثر زحمت تزویر و ریا
سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناصحا قصه مخوان پیش من از فضل عمل
نیست در خوان کرم فرق سلیمان و نمل
بیمم از مرگ مده وز تعب روز اجل
نا امیدم مکن از سابقۀ لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است که زشت

نقد هستی به نگاه من رند است چو خس
جبهه و صوف و ریا این همه لعب است و هوس
طبع سرکش نه توان زیست به زندان قفس
نه من از پردهٔ تقوی بدر افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

ساغر مُل به کف آور که قریب است اجل
عمر بی هوده مکن صرف به طومار امل
ذرۀ سود نه بخشد به تو خروار عمل
برعمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل
تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت

سبحه و خرقه و دستار به یکسو بگذار
آی در حلقۀ رندان ز می مست و خمار
کاندرین بزم مهیاست می و ساقی و یار
باغ فردوس لطیف است و لیکن زنهار
تو غنیمت شمر این سایۀ بید و لب کشت

ای عزیزی چه نهی در رۀ مردم دامی
نیست در طاعت و تقوا اثری جز نامی
نه شد از دیر و حرم حاصلت آخر کامی
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو       کانادا
 


سرو از چمن و غنچه ز گلزار ببردند
شاخ و ثمر و ریشۀ اشجار ببردند
دزدان مقدس به ترازوی شریعت
از کوه و کمر معدن و احجار ببردند
از مرده کفن کنده و بردند فراوان
از رهگذران کرته و پیزار ببردند
سیم و زر و اموال همه مردم ما را
پنهان و هویدا کم و بسیار ببردند
با نعرۀ تکبیر به هر جا که رسیدند
از پیکر مردم سر و دستار ببردند
این کوردلان از سر پستی و وقاحت
کلکین و در و پایۀ دیوار ببردند
آتش به شفاخانه و مکتب زده رفتند
از مدرسه ها تخته و پرکار ببردند
هر چیز که در میهن و در خانۀ من بود
این دد منشان یکسره یکبار ببردند
گوش و بینی و سینه بریدند فراوان
طفل از شکم مادر بیمار ببردند
با دهشت و بیداد گری ها و چپاول
خواب از مژۀ خفته و بیدار ببردند
کندند و بریدند و دریدند و شکستند
زان پس همه را اندک و بسیار ببردند
ارباب شریعت پسر و دختر زیبا
از خانه و از مکتب و بازار ببردند
با راکت و هاوان و بم این جند تبهکار
آرامش خلق از همه ادوار ببردند
از بسکه نمودند قبیحانه جنایت
رنگ از قلم و واژه ز گفتار ببردند
دیگر مطلب حرمت دیر و حرم از ما
این فرقه ز ما باور و پندار ببردند

فقیر احمد عزیزی غزنوی

تورنوتو     کانادا



شکوفهٔ گل آلوست شهر سرشار است
بهشت روی زمین یا دکان عطار است
مسیر کوچه و باغ و کنار چشمه و جوی
به هر طرف نگری غنچه بیز و گلزار است
کَنند از بُن و بیرون باغ  اندازند
هر آنچه هرزه گیاه است یا خس و خار است
بهار آمد و جوش گل و شگوفه ببین
فضای غزنه چو باغ بهشت انگار است
ندیده یی تو بهاران غزنه را باری
که سنگفرش و بیابان و شهر گلبار است
فراز قُلهٔ کُهسار و دشت و باغ و دمن
شکوفهٔ گل آلو و عطر اشجار است
به سیر فصل گلِ آلو ای عزیز بر آ
که وقت عیش و تماشای آلو بازار است
فقیر احمد عزیزی غزنوی
10 اپریل 2018
تورنتو کانادا



پاس په سر د جهان غرونه ایښودل
له ختیزه تر لویدیزه ځغلېدل

را ایستل په غاښو ځیرمې د پولاد
پرهارونه د ناسور په ځان منل

پرې کول کاڼي په څوکو د باڼو
په ویښته درانده بارونه جګول

په لیمو کې ځایول د اور بڅرکي
د دوزخ په سرو لمبو کې سوځیدل

هومره نه دي راته ګران ای عزیزانو
چې ناکس ته ترلاس لاندې اوسیدل

فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو        کانادا


خیمه زد باز خالقانه بهار
با هیاهوی شادمانه بهار
مردگان را حیات می بخشد
از دم گرم مشفقانه بهار
می دمد جان تازه در عالم
باد میمون و جاویدانه بهار
عقده های جمود می شکند
تند و بی باک و کافرانه بهار
ارغوان زار و لاله زار کند
برزن و دشت و کوه و خانه بهار
محشر ایجاد کرده می آید
با غزل های عاشقانه بهار
زایش و رویش و نشاط آرد
گسترد فرش مخملانه بهار
می کند با نسیم خوشبویش
گیسوان عروس شانه بهار
با شکوه خدای گونه رسید
از کران تا به بیکرانه بهار
عالمی را دهد ز نو هستی
با نوا های دلبرانه بهار
دامن افشان رسید و دست انداز
پاک و زیبا و صادقانه بهار
نغمۀ زندگی همی خواند
با دف و چنگ و با چغانه بهار
ای عزیزان خجسته و میمون
باد همگام با زمانه بهار
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو    کانادا
 



نوروز ای اِلهَۀ دوران خوش آمدی
در باغ و راغ و شهر و بیابان خوش آمدی
با زایش و شگفتن و با رویش حیات
ای جان پاک حضرت جانان خوش آمدی
نیروی کردگار جهانی تو بیگمان
با رعد و برق و ژاله و باران خوش آمدی
ای هدیۀ مقدس و ای روز رستخیز
برتر ز هر عقیده و ایمان خوش آمدی
با حضرت بهار شکوهمند جاویدان
با گونه گونه مرغ غزلخوان خوش آمدی
زیبا شد از قدوم عزیز تو کوه و دشت
با موج گل به شانۀ توفان خوش آمدی
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو   کانادا
 



می تواند حریف ما گردد                
هر که  با خویش آشنا گردد
نیست ما را تعلق هستی                            
تا لجنزار ما جرا گردد
آورد سود جاویدانه بکف                     
آنکه فارغ ز ما سوا گردد
گر کمال ربوبیت داند                             
بنده هم می توان خدا گردد
باز گوی ثبوت موجودی ست            
غنچه را لب دمی که وا گردد
خامیی طبع ترس بار آرد                            
پختۀ طبع مقتدا گردد
ششجهت جلوه زار معشوقی است             
عاشقی کو که مبتلا گردد
شوق در دل اگر کند توفان                   
اشک در دیده رهکشا گردد
به دو گیتی فرو نه می آید                   
هر سری کز هوس جدا گردد
پاسخ آن غزل که بیدل گفت                     
دل اگر محو مدعا گردد
این غزل راعزیزی غزنی         
گفت باشد که اقتفا گردد
فقیر احمد عزیزی  غزنوی
تورنو       کانادا
 



ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
پیکر پر بال و پر و استخوان
مدح ترا بلبل گویا شده
یاد تو در حالت آشفتگی
نسخۀ بیمار تمنا شده
عاشق بیچارۀ شوریده حال
حسن ترا واله و شیدا شده
تودۀ توفندۀ آتش فشان
مایۀ مشاطۀ گلها شده
مست نگاه شرر ایجاد تو
همدم پیمانه و مینا شده
خیل عزیزان تو چون رایحه
محو هوای تو سرا پا شده
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو    کانادا


چین زلفت بسته خلقی  را به زنجیر ادا
سرو آزادت ندارد راه در ادراک ما
بر سر خاک در تو ره نمی یابد صبا
ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
بر رخت نظاره ها را لغزش از جوش صفا

سرور خوبان دهر استی ولی بیگانه خو
بسته یی صد ها هزاران دل به هر یک تار مو
عالمی محو طلسم نرگس جادوی تو
همچو آئینه هزارت چشم حیران رو به رو
همچو کاکُل یک جهان جمع پریشان در قفا

ای ز جوش گلبنت در زیب و فر باغ و ارم
بی محابا می گذاری بر حریر گل قدم
بر جبین چین بر سر چین می فزایی دمبدم
ابروی مشکینت از بار تغافل گشته خم
مانده زلف سرکشت ز اندیشۀ دلها دوتا

جعد مشکین تو ره آنسوی دلها میکشد
ناز و تمکین ترا خضر و مسیحا میکشد
سرو دلجویت سر از بُرج ثُریا میکشد
رنگ خالت سُرمه در چشم تماشا میکشد
گرد خطت میدهد آئینۀ دل را جلا

موج خیز از طاق ابروی تو ابحار نیاز
نو خط عنبر فشانت عالم ناز است و راز
ریزد از هر حلقۀ موی تو صد ها سوز و ساز
بسته بر بال اسیرت نامۀ پرواز ناز
خُفته در خو ن شهیدت جوش گلزار بقا

پاسدار خاطرت صد ها هزاران همچومن
خم شده در پای تو ای شوخ سرو و نسترن
بر شکسته سُنبلت بازار مُشک اندر خُتن
از نگاهت نشئه ها بالیده هرمژگان زدن
وز خرامت فتنه ها جوشیده از هرنقش پا

گرمی بازار حُسنت برده تاب از آفتاب
حُقۀ لعلت فزاید نشئه در موج شراب
روی و موی نازنینت کرده دلها را خراب
هرکجا ذوق تماشایت بر اندازد نقاب
کیست گردد یک مژه برهم زدن صبر آزما

قامت محشر نمایانت ز خویشم باز برد
فتنۀ چشمت دل از دستم به یک انداز برد
هوشم از سر نشئه ی کیفیت این ساز برد
آخر از خود رفتنم راهی به فهم ناز برد
سوختم چندانکه با خوی تو گشتم آشنا

از حریمت طایر اندیشه نتوان بگذرد
نی کسی را طاقت آن تا جمالت بنگرد
در وصالت خسته جان و دل عزیزی چون رسد
عمرها شد در هوایت بال عجزی میزند
        تا کجا پرواز گیرد بیدل از دست دعا
فقیر احمد عزیزی غزنوی

تورنتو      کانادا


 
بسته اندر گردنم زنجیر صد من زندگی
گه بکویم می کشاند گه به برزن زندگی
گه بچاهم افگند گاهم به گلخن زندگی
بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی
بر حریفان مرگ دشوار است بر من زندگی

خانه بر دوشم ندارم هیچ جایی آشیان
سوخت از رنج و غم غربت مرا جسم و روان
می تپم در خاک و در خون همچو بسمل هر زمان
با چنین دردی که باید زیست دور از دوستان
به که نپسندد قضا بر هیچ  دشمن زندگی

تا ز هستی مشق صحرای عدم آموختم
از سراب یک جهان امید یأس اندوختم
در دل توفان حسرت شعله ها افروختم
کاش در کنج عدم بی درد سر می سوختم
همچو شمعم کرد راه مرگ روشن زندگی

کشکشان ای غافل از سودای خامت می برد
کودک آسا جانب خود گام گامت می برد
تا گلو گیرت کند تا پای دامت می برد
گه به منظر می فریبد گه به بامت می برد
می کشد تا خانۀ گورت به هر فن زندگی

ای عزیز آموخت باید نکته ها از راز صبح
بوی خون می آید از عطر گل آغاز صبح
رحلت آهنگ است در گوش تفکر ساز صبح
شبنم انشأ بود بیدل خجلت پرواز صبح
بر کفن زد تا عرق کرد از دویدن زندگی
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا



شوخی به دست رایت محشر گرفته است
عالم تمام صورت اخگر گرفته است
کون و مکان صلابت مجمر گرفته است
مستان به کف ز مژه که خنجر گرفته است
ما را به مغز دل سر نیشتر گرفته است

از شش جهت تجلی انوارمی شود
ذات نقط احاطۀ پرکار می شود
وصل و حیات هردو به یکبار می شود
وقتی مرا که وعدۀ دیدار می شود
رضوان بدست کاسۀ کوثر گرفت است

دنبال راه راست روان را گزیده اند
با هیچ حیله تابع خفت نه میشوند
زافتادگی  به مسند عزت رسیده اند
بر زهد زاهدان جهان طعنه می زنند
بر کف کسی که بادۀ احمر گرفته است

دارم بدل خیال رخ دوست را مقیم
وارسته ام ز خویشتن و فکر شوق و بیم
کی دم زنم ز کر و فر جنت و نعیم
در دل نیاورم ز غم آتش جحیم
در نار عشق تا جگرم در گرفته است
از دیر و کعبه رسته به سرمد رسیده اند
جایی که عقل راه ندارد رسیده اند
در خلوت حضور به مسند رسیده اند
ای دل یقین بدان که به مقصد رسیده اند
دست کسی که حلقۀ این در گرفته است

خواهی اگر عزیز دل دوستا ن شوی
می بایدت بگوش دل و هوش بشنوی
دُری است از خزینۀ اسرار معنوی
هر نکتۀ که گفت مصفای غزنوی
گویا سبق ز خضر پیمبر گرفته است
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

 



زه په مینه کشې د دوو کونو سودا کړم
سر او ځان به ځار د ښکلیو په ادا کړم
ستا د در د غلامۍ کړۍ مې بس ده
چې مې غاړه یا مې غوږ په خوشنما کړم
تورباڼو دې رڼا ورځ را باندې شپه کړه
په ډیوه باندې ګمان لمر د صبا کړم
را نه لاړل دین دنیا دواړه له لاسه
ستا په مینه مې قسم که یې پروا کړم
هنګامه شوه د محشر ورځنې جوړه
چا اخته په دې نارو او په ژړا کړم
خندنی د کور او کلي او کوڅو شوم
آواره دی لکه باد په ورین صحرا کړم
لیونیان د زمانې را پورې خاندي
لیونۍ هسې غمونو د آشنا کړم
عزیزی یم په ډګر د عاشقی کشې
ساری نه لرم په ډاګه دا وینا کړم
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

 


پایۀ مستحکم معیار انسان است ادب
زینت گفتار و فعل هوشمندان  است ادب
بر ادب شالودۀ غیب و شهود عالم است
هر چه را بینی تو در پیدا و پنهان است ادب
بی ادب نتوان تمیز آدم و دواب کرد
مطلع برجستۀ مضمون انسان است ادب
در میان خلق می باید که آدم وار زیست
نقطۀ وصل کمال راه پویان است ادب
فاقد آداب را نتوان شمارید آدمی
کیش ما را یک قلم انجام و بنیان است ادب
از ادب باشد شکوه و عزت و جاه و  جلال
مدعا از حشمت دارا و خاقان است ادب
گر همه عمرت به طاعت بگذرد ابلیس وار
هیچ سودی نبودت چون اصل ارکان است ادب
خوانده ام لوح ازل را ای عزیزا ن تا ابد
هردو عالم پیکر و اندر میان جان است ادب
فقیر احمد عزیزی غزنوی

 


زندگی بخشید چندانم هوای سوختن
کز بُن هر مو طراود اشتهای سوختن
دود من هم دارد آهنگ رسای سوختن
کس چو شمع من نه بوده ست آشنای سوختن
گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن

هر کجا دیدم شرر پیرایۀ تن کرده ام
تار و پود استخوان خویش روغن کرده ام
شعله و قوغ دوعالم زیب دامن کرده ام
شمع آداب وفا عمری ست روشن کرده ام
تا نفس دارم سر تسلیم و پای سوختن

عالم هستی سرا پا یک قلم وحشت سراست
فرق موجود و عدم تنها همین چون و چراست
ذوق دلگرمی به این محبس نه میدانم که راست
زندگی چندان گوارا نیست اما عمرهاست
با طبایع گرمیی دارد هوای سوختن

پُر ز خون دختر تاک است ساغر باده چیست
امتیاز حق و باطل در خور ادراک کیست
بی هدف نتوان به زیر سایۀ اقبال زیست
لالۀ این گلستان چندان نشاط آماده نیست
کاسۀ داغی ست در دست گدای سوختن

اهل دل را میل راحت مایۀ شرمندگی ست
سوز و ساز این هردو راز سر به مُهر عاشقی ست
با گداز دل به سر بردن کمال پختگی ست
صبح شد چون شمعم اکنون داغ نقد زندگی ست
هر قدر سر داشتم کردم فدای سوختن

عشرتی دارم عزیزا با روان سوخته
کز بر شاهان نه دیده هیچ کس این دبدبه
اهل معنی داند این فرخندگی ها را همه
بیدل امشب چون شرار کاغذ آتش زده
چیده ام گلها ز باغ دلکشای سوختن
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو           کانادا

 

 



دارد اوصاف خدایی بی ریا آموزگار
می کند ما را همآهنگ خدا آموزگار
ما همه سرگشتۀ دوران جهل و حیرتیم
دستگیر ماست بیچون و چرا آموزگار
هر که او دارد تمنای نجات خویشتن
کشتی نوح است در این تنگنا آموزگار
می دهد از ماضی و مستقبل و حالت خبر
دارد از مصباح معنی جلوه ها آموزگار
از خدا دارد نشانی مهربان و مهر بخش
عالمی را رهنما و مقتدا آموزگار
هر گدای علم را از آستین فقر خویش
بخشد از علم لدُن گنجینه ها آموزگار
اوست آموزشگر عرفان و اخلاق و ادب
لایق حرمت بود چون پیشوا آموزگار
هیچ فرقی درمیان آدم و حیوان نه بود
گر نه بودی آدمی را رهنما آموزگار
سایۀ نور خدا خورشید عالمتاب علم
کیست می دانی  همیشه هر کجا آموزگار
رهبر است و یاور و مشفق تر است از صد پدر
مهربان چون مادر است و اولیا آموزگار
مبتلایان بلای جهل را همچون مسیح
نور دانش بخشد و فیض شفا آموزگار
هیچ کس در منزل مقصود نتواند رسید
گر نباشد خضر آسا رهکشا آموزگار
هر طرف رو آورد از فرط وجد و جوش شوق
خیزد از مردم غریو مرحبا آموزگار
کر و فر این جهان و پیشرفت علم و فن
جمله را باشد بنای ارتقأ آموزگار
کی توانستی کسی دانست فرق خوب و زشت
گر نه بودی نور بخش سینه ها آموزگار
آنچه می آید به چشمم در جهان پهنه ور
جملگی بیگانه اند و آشنا آموزگار
از تو دانستم طریق زیستن درعافیت
مر ترا از جان و دل گویم ثنا آموزگار
بایدم اندر حضورت نیمروز و صبح و شام
آیم و رسم ادب آرم بجا آموزگار
می کنم پا بوسی آموزگاران ای عزیز
زانکه دارد خصلت حاجتروا آموزگار
فقیر احمد عزیزی غزنوی
 تورنتو کانادا

 


ای کاش در جهان اثر از بغض و کین نه بود
یکدل ز رنج  و غصه و حسرت غمین نه بود
چیزی به نام خصم بشر در زمین نه بود
ای کاش در میان بشر جنگ دین نه بود
غوغا و فتنه بر سر دین این چنین نه بود

نشنیدمی ز هیچ کسی حرف او و من
بودی تمام خلق یکی همچو جان و تن
بی ترس و بیم زیست به هرجای مرد و زن
بود از برای ما کرۀ ارض یک وطن
این حد و مرز ها و یسار و یمین نه بود

چندین گروه معرکۀ چند صف نداشت
محو و شکست همدیگرش را هدف نداشت
بیهوده این چنین همه عزم تلف نداشت
این بهر آن سلاح خصومت بکف نداشت
آن برکشیده تیغ پی قتل این نه بود

تزویر و مکر و حیله نه بودی و مکر و آز
بهر شکار خلق نه کردی کسی نماز
مردم تمام بود  ز اخلاص سرفراز
بهر فریب و خدعه دکانی نه بود باز
داغ ریا ز طاعت حق بر جبین نه بود

افزونتر از شمار نفوس است رسم و کیش
هر فرقه زان گروه دیگر هست سینه ریش
جمعی ز پی روانه و یک فرد پیش پیش
یارب ترا ز حجت و آیت ز بهر خویش
بهتر ز شیخ هیچ کسی در زمین نه بود

خوش آنکه در زمانه نه بودی گدا و شاه
فردی به خاک ذلت و فردی به عز و جاه
این یک به کاخ و آن دیگر اندر میان چاه
ای کاش مردمان همه بودند در رفاه
بیچارۀ به کوخ و سرای گلین نه بود
عزیزی غزنوی    
 تورنتو کانادا


دشمن زشت و زمخت نوع انسان است فقر
تیشه اندر ریشه های نخل وجدان است فقر
مایۀ بی دانشی و جنگ و نیرنگ و نفاق
در میان جملۀ افراد و اوطان است فقر
سد علم و پیشرفت و مانع ایجاد صلح
رخنۀ جهل و اساس جرم و طغیان است فقر
خصم علم و دشمن خوشبختی نوع بشر
گر به چشم دل ببینی این و هم آن است فقر
تنگ دستی ها کند افراد فاضل را فضول
راست گویم لانۀ ابلیس دوران است فقر
این همه بی بند و باری ها و شور و اختناق
گر به اصل کار می بینی نمایان است فقر
از کجا داند تمیز کارهای خوب و زشت
علت گمراهی زنها و مردان است فقر
هیچ کس در منجلاب فقر و بد بختی مباد 
هر جنایت را نخستین سنگ بنیان است فقر
کجروی ها از اصول مردمی ها ای عزیز
نکتۀ آغاز فقر و تا به پایان است فقر
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

 ازل و ابد ادای اثری است از بقایت
رگ روح دم فروش طپش است در هوایت
که توان رسد به مدح صفت تو و ثنایت
همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت
من و خجلت سجودی که نه کرده ام برایت

همه عمر در هوای من و مای خود غنودم
ز شرار غفلت آخر به فلک رسید دودم
نه تنیده ام به فکری که چه هستم و چه بودم
نه به خاک در بسودم نه به سنگش آزمودم
به کجا برم سری را که نه کرده ام فدایت

چمن ریاض جنت به چه حیله ام فریبد
نه مرا هوای حور و هوس قصور زیبد
ز تو جز تو هیچ چیزی نه توان مرا شکیبد
طرب بهار امکان به چه حسرتم فریبد
به بر خیال دارم گل رنگی از قبایت

خم آبروی عجز من و آستان مولی
به چه کار آید ای دل بجز این دیگر تمنا
ز شکستگی ست راهی به حریم تو خدایا
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا
به فلک فرو نیاید سر کاسۀ گدایت

ز حریم دیر و کعبه همه کس تراست جویان
به تو عالمی ست مایل تویی از میانه پنهان
تو یی آنکه هردوعالم به جمال توست حیران
نتوان کشید دامن ز غبار مستمندان
بخرام و ناز ها کن سر ما و نقش پایت

عدم و وجود سازی ز ترنم دو حرف است
تویی اصل جاویدان و دو جهان تمام ظرف است
همه جزو کل عزیزا به حریم اصل طرف است
نفس هوس خیالان به هزار نغمه صرف است
سر درد سر ندارم من بیدل و دعایت
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

 

لالۀ آزادۀ دشت شقایق ها منم
زینت بازار و زیب خانه و صحرا منم
عالمی مجنون اخلاق من اند و حسن من
مادر شیرین و لیلی خواهر عذرا منم
دستگاه عالم خلقت ز من دارد فروغ
بانی ی خلقت من و معمار فردا ها منم
گر بود  آدم همه اولادۀ ابوالبشر
از ازل ام البشر جان جهان افزا منم
بی جمال من کمال هردو گیتی ناقص است
عظمت و فر و شکوه این و آن دنیا منم
من نیم آن استخوان پودۀ پهلوی چپ
با تو از فطرت یکی در صورت و معنی منم
ناقص عقلم تو میخوانی وگر نه بیگمان
همسر پیغمبر و دوشیزه اش زهرا منم
من مربی رسولان و نوابغ بوده ام
بانوی داود و موسی مریم و سارا منم
زن منم دختر منم خواهر منم در هر زمان
گر تو دانی یا ندانی مادر دنیا منم
پاسدار عصمت و ناموس و تمکین و حیا
گوهر بحر لطافت شاهد رعنا منم
از من آموزد نوابغ راه و رسم تربیت
رهبر علامه های خبره و دا نا منم
رایت فرزانگی همواره بردوش من است
همدم پیر و عزیز کودک و برنا منم
عزیزی غزنوی

من که ترک سریر شه کردم             
موی ژولیده را کُله کردم
سیر کوی تو گه گه کردم                  
تا به رخسار تو نگه کردم
عیش بر خویشتن تبه کردم

آنچه در عشق تو ببایستم                     
کردمی کردم و توانستم
جز تو از هرچه بود بگسستم                    
تا رۀ کوی تو بدانستم
بر رُخ از خون دیده ره کردم

پای بر هفت و پنج و چار زدم     
پشت دستی به شغل و کار زدم
سر به صحرا ز عشق یار زدم           
دست بر دل هزار بار زدم
خاک بر سر هزار ره کردم

مژه ات نقش تیغ قاتل داشت           
زنده یی در جهان یکی نگذاشت
چشمت از دهر تُخم دل برداشت      
کردگارت ز بهر فتنه نگاشت
نیک در کار تو نگه کردم

ای به حسن تو عقل ها مدهوش        
آفتابت غلام حلقه به گوش
من نا قابل شتاب فروش            
گنه آن کردم ای نگار که دوش
صفت روی تو به مه کردم

ای عزیز دل و روان افروز           
بیش ازینم بدین گناه مسوز
توبه را در نه بسته اند هنوز            
عذر دوشینه خواستم امروز
توبه کردم اگر گنه کردم
عزیزی غزنوی
8-6-1991
دهلی  هند

روز تا شب دروغ میگویند
باده را آب دوغ میگویند
چوب دروازه را به جرئت خاص
چوبۀ دار و یوغ میگویند
سیم و زنجیر را برای فریب
ریسمان یا که چوغ میگویند
گرکسی پرسد از درخت که چیست
فخر ها کرده توغ میگویند
رهروانند  در میانۀ شب
باز آن را فروغ میگویند
پارۀ سنگ سرخ را هرجا
با متانت چو قوغ میگویند
کودکی را که شیر مینوشد
نردبان بلوغ میگویند
ابتران اند بی ولید و ولد
سخن از زاغ و زوغ میگویند
هیچ کس همنشین ایشان نیست
لیک آن را شلوغ میگویند
بند از راه آب بردارند
پس از آن بندروغ میگویند
نا توان از تمیز خوب و بد اند
قصه ها از نبوغ میگویند

عزیزی غزنوی

18 اگست 2016
تورنتو کانادا

مخمس بر غزل فریدون توللی

با مکر و حیله کودن و کور و کرت کنند
در منجلاب ملعبه پا تا سرت کنند
بد بین علم  و مردم  دانشورت کنند
ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند

خوردم هزار زخم و شدم سینه ریش ریش
زین پس نه میتوان روم این راه را به پیش
حسرت کش صفای دلم  نادم و پریش
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو، ور نه خاک وطن بر سرت کنند

بشنو تو از تجارب مایان  حکایتی
تقدیر شد هر آنکه بکرده جنایتی
بالا تر است  از همه یک بی کفایتی
گیرم ز دست چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن که رنجه بصد کیفرت کنند
تیر جفا به سینۀ آزادگان بکفت
دیوار و در بگوش خود این ما جرا شنفت
اطراف خود ز گریۀ خونین بشست و رفت
گر وا کند حصار «قزل قلعه» لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند

یک لحظه همدم  تو  و یک لحظه درستیز
گاهی حبیب و گاه رقیب اند  کینه بیز
هر لحظه با ادای عجیبی به جست و خیز
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز
دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند

دیوانه چون به بزم مجانین معلم است
بازی به ساز و نغمۀ اغیار لازم است
پستی و رفعت از شف دستار ملهم
در آن وطن که قدرت بیگانه حاکم است
رو خار ره مشو که چو گل پرپرت کنند

هر سنگ خاره همسر گوهر شود عزیز
پست و بلند هر دو برابر شود عزیز
هر قلتبان منادی منبر شود عزیز
« نابرده رنج گنج میسر شود » عزیز
رو دیده باز کن که چه در کشورت کنند

بیدار شو به پهلوی اهل هنر مخسپ
زین بیش بی چپاول دینار و زر مخسپ
غارت نما و چور  ز هر رهگذر مخسپ
بازارغارت است تو نیز ای پسر مخسپ
گویی بزن که فارغ ازین چنبرت کنند

فرسوده ام سلامت اعضا به رنج عمر
بردم خساره زین همه سودا به رنج عمر
آموختم ندامت و حاشا به رنج عمر
من آزموده ام ره تقوا به رنج عمر
زین راه کج مرو که سیه اخترت کنند

غبن و دروغ و غدر و خیانت درایتی است
برلب میار گر  به ضمیرت شکایتی است
افسانۀ سعادت مردم روایتی است
(در چاپلوسی)1 ای دل غافل حکایتی است
گر یادگیری از همگان برترت کنند

مجرم  اگر ز پنجۀ  قانون رمید و رست
زاهد برای جرم و جنایت کمر ببست
بنما دلی که از تب این ماجرا نخست
مام وطن به دامن بیگانه خفته مست
دل بدگمان مکن که چه با مادرت کنند
عزیزی غزنوی
تورنتو  کانادا


این شعر را سالها قبل در رثای خود سروده ام، به منظور این که بر سر گورم بنویسند.

 

ای رهگذر برای خدا لحظۀ بایست
بنگر به پیش پای تو آرامگاه کیست
هرکس که هست عاقبت الامر یک دعا
امر است بر سر تو و بر هر که آدمیست
از بارگاه حضرت حق مغفرت طلب
در فکر آن مباش که این گورگورکیست
عالم درین سرا دو سه روزیست مهمان
آخر اگرمسیح بود نیز مردنیست
خلقی برای مردن خود زندگی کنند
غافل ازین که زندگی مردگان ز چیست
نام نیکو و فعل گزین و ضمیر پاک
با خود هر آنکه برد ازین دهر زندگیست
جسم کسی است خفته درین تنگنای گور
کاز شعرهای دلکش او عالمی غنیست
برج ادب به خاک فتاد از ورای چرخ
دیگردرین زمینه زمان شگفت نیست
همواره وصف خلق دلارای او کنند
هرکس که داشته است به او یکدو روز زیست
بنشین دمی و مرثیه برخوان و بعد رو
اینقدر مردگان همه از زنده جستنیست
در زندگی رثای خود ایدوست گفته ام
تا باور آیدت که عزیزی غزنویست
27-10-1992
عزیزی غزنوی
دهلی هند


(ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده)
پیکر پر بال و پر و استخوان
مدح ترا بلبل گویا شده
یاد تو در حالت آشفتگی
نسخۀ بیمار تمنا شده
عاشق بیچارۀ شوریده حال
حسن ترا واله و شیدا شده
تودۀ توفندۀ آتش فشان
مایۀ مشاطۀ گلها شده
مست نگاه شرر ایجاد تو
همدم پیمانه و مینا شده
خیل عزیزان تو چون رایحه
محو هوای تو سرا پا شده
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا


ای سر زمینی که صده ها و هزاره های دراز
مهد شرزه شیران جهان بوده یی
بر تو چه واقع شد
که اکنون مثل مار زخمی
در میدان افتیده یی
و زاغان سیاه و ابلق
از آنسوی مرز غربیی تو
چشم بر طعمه دوخته اند
و با نول مردار خویش
پیکرمقدس ترا
میخراشند
میکاوند و می بلعند
و از آنسوی سرحد شرقی تو
بوزینه خصالان
مکارانه و بیشرمانه
بر سرنوشت تو تجارت میکنند
و وحشیانه با خون فرزندانت
بازی میکنند
ای هموطن!
این وطن مادر من
مادر تو
و مادر همه است
نگذاریم دست هر بیگانۀ بد جنس و نا پاکی
به دامن مقدس آن تماس بگیرد
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

ای وطن ای وطن بهتر از صد چمن
خارخار تو رشک گل و نسترن
چوب خشک تو بهتر ز سرو چمن
من ترا دوست تردارم از جا ن وتن
ای دلارا وطن ای دلارا وطن
تو به من زنده یی و به تو زنده من

هرطرف خیل کبک دری درخرام
می سراید به هرگوشه بلبل مدام
تازه از باغ و راغ تو ما را مشام
ای وطن ای وطن ای وطن ای وطن
ای دلارا وطن ای دلارا وطن
تو به من زنده یی و به تو زنده من

پاسداران تو همچو شیران دلیر
در مصاف اجانب ستیزد چوتیر
می نه ترسند ازهیبت دار و گیر
بر تو جان می فشاند همه مرد و زن
ای دلارا وطن ای دلارا وطن
تو به من زنده یی و به تو زنده من

ای وطن ای وطن مرکزعلم و فن
شاهد انجمن در تو آرام من
هردم از وصف تو من بگویم سخن
تا که باشد مرا نقد جان در بدن
ای دلارا وطن ای دلارا وطن
تو به من زنده یی و به تو زنده من
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا


ای که پیهم نماز میخوانی
یک لغت را از آن نه میدانی
عمل و قول جوهر دین است
بی عمل قیل و قال ننگین است
ریش بنیاد آدمیت نیست
رفتن حج بجز تجارت نیست
سبحه رسم قماربازان است
زهد تزویر خصم ایمان است
میکنی سجده و رکوع و قیام
افگنی خلق را ز حیله به دام
غرض از کردن نمازو وضو
شستن عیبها بود از خو
سجده و قعده و رکوع و قیام
بی صفای دل است جمله حرام
سجدۀ کاز یقین بود عاری
به که آنرا به خاک نگزاری
زین چنین سجده ها نگر ابلیس
هیچ سودی نه برد جز تلبیس
طوطی آسا نموده یی از بر
سوره های کلام را یکسر
لیک معنیی یک دو آیۀ آن
هرگز از کس نه کرده یی پرسان
حافظ سوره های قرآنی
معنی آیۀ نه میدانی
ذرۀ ترس از خدایت نیست
وز رسول خدا حیایت نیست
راه تزویر کرده یی در پیش
به عبث شاد کرده یی دل خویش
توبه زین گونه طاعت و تقوی
توبه زین سود و زین چین سودا
تو و این طاعت پر از نیرنگ
من و لطف خدای و دامن و چنگ
مرمرا کردگار بی انباز
از چنین رسم و کیش دارد باز
این نه دین است عین بیدینی ست
با خدا و رسول بد بینی ست
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا


زه ماشوم یم ما ته ځای د زړه په سر راکوۍ
زده کړه ماته د ادب او د هنر راکوۍ

زه لا تنکی یم د تولنې د فطرت په بڼ کشې
د زړه په وینو مې پالنه د ثمر راکوۍ

څوک دوستان دی زمونږ څوک دښمنان دی زمونږ
ما ته د دوی د ښو او بدو نه خبر راکوۍ

نورمې کسې د سکندر او دارا نه خوښیږي
ما ته د نوی ژوندون درس په زیر او زور راکوۍ

د خپل هیواد د کنډوالو لوټی به زه ټولوم
ما ته چکر د کور اوکلي او ګودر راکوۍ

ما په څاپیړو په لغتو او په سوک مه وهۍ
ماته د مینې نوازش لکه پدر راکوی

ما ته د خلکو او هیواد د خپلواکۍ د پاره
توره تر ملا کړی او په لاس کشې مې سپر راکوۍ

ما ته ای ګرانوعزیزانو د پلرونو په دود
مزل په غرونو د پامیر او د خیبر راکوۍ



۱۷-۱۰-۱۹۹۷
نوی ډیلی

تشنه و لوچ و بینوایی بود
بر سر راه ساخته منزل
از خَس و خار و لوش بر سر گِل
بود از شانه قطع دستانش
زخمها داشت بر سر و جانش
گوش در کله اش پدید نه بود
چشم او را توان دید نه بود
هردو پایش بریده از زانو
نی ز بینی نشان بر رخ او
داد میزد که ای مسلمانان
پاسداران حرمت انسان
چشم دارید بنگرید مرا
عضوعضوم بریده اید چرا
یا من از آدمی نه زادستم
یا که از نسل دیو زادستم
یا غلط کرده کردگارمرا
کآفریده به شکل و رنگ شما
گیرم ار دیو زاد هم باشم
یا سزاوار هرستم باشم
تو که انسانی و ادب داری
ترس از انتقام رب داری
پس چرا زنده مثله ام کردی
حمله بر پوز و چَنه ام کردی
یا توانا تر از خدایی تو
یا که فرعون دورمایی تو
یا به فکرت خدای من کوراست
یا به توبیخ خلق معذوراست
گرچنین بوده است پندارت
کفرمحض است قول و کردارت
خالق ما بصیر و قهاراست
عادل و سختگیر و مختاراست
خوب میداند ایزد دانا
میکند آزمون ترا و مرا
میدهد یکدو روز میدانت
تا کجاهاست خیز و جولانت
ورنه ازعدل او به دوراست این
که نه گیرد قصاص مظلومین
چیست سودت ازین مسلمانی
به که اندر شمار گبرانی
گبرهم مثل تو زلیل نه شد
پست و بد فطرت و رذیل نه شد
تُف به اینگونه طاعت وتقوی
تُف به این ریش و فیش پُر ز ریا
کاشکی چون تو لکۀ ننگی
خفته میبود در دل سنگی
تا به ساتور می شکستندت
با جَبَل ریز ریز کردندت
لایق نام آدمی زادان
نیستی با تمام همکیشان
حیف نام بشر که بر تو نهند
از تو بر تر به اصل گاو و خر اند
زانکه ایشان بری ز خوب و بد اند
چونکه اندر شمار دیو و دد اند
نه از ایشان حساب میگیرند
نه چو تو درعذاب می میرند
نه چو تو اند فتنه گر ایشان
نه به کس میرسد ضرر ز ایشان
تو که انسانی و مسلمانی
مایۀ ریشخند شیطانی
وای ازان لحظۀ که شاه و گدا
شود استاده در حضور خدا
کردگار عزیز داد کند
داد بر حسب استناد کند

عزیزی غزنوی 
تورنتو کانادا


پدرای نام تو ورد دهنم ناز پروردۀ دست تومنم
آنقدرحرمت تودارم که
سرمویت به دوعالم نه دهم
می فشانم به سر رهگذرت
جان و دل کون و مکان جمله به هم
پدر ای راحت جان و دل من
خالق پیکر آب و گل من
+++
ای پدر از توبسی خُرسندم
با تو از رگ رگ جان پیوندم
کی فراموش توانم هرگز
آنچه دادی تو به طفلی پندم
تا دم صبح قیامت به خدا
ای پدر از تو رضایت مندم
پدرم قبلۀ طاعات منی
تو بر آرندۀ حاجات منی
+++
ای پدر مهرعُلایی داری
با پسرخُلق خدایی داری
پا به پا دست به دستم رفتی منصب راهنمایی داری
عاجزم زانچه تو داری گویم
بر سرم حق غِنایی داری
سرنه پیچم ز خط فرمانت
آنچه دارم همگی قربانت
+++
پدر ای نور بصر مایۀ جان
از تو آموختم ایمان و امان
همۀ عمرعرق ریخته یی
تا برایم بخری جامه و نان
چه تعبها که تحمل کردی
تا کنی طفلک نوزاد جوان
پدرا زندگی ام مرهونت
شاکرم از روش بیچونت

عزیزی غزنوی
تورتو کانادا


آنکه از جور تو یک سینه غم اندوخت منم
وانکه شبها به غم سینۀ خود سوخت منم
آنکه او خاطر یاران همه افسرد تویی
وانکه در بزم بتان شمع صفت سوخت منم
آنکه از رسم جفا طرح نو انگیخت تویی
وانکه از تار وفا زخم جگر دوخت منم
آنکه او ارزه کند ناز به عشاق تویی
وانکه سودای نیازت به سر اندوخت منم
آنکه او جلوه کنان سرو قد آراست تویی
وانکه از شوق رُخت جان و دل افروخت منم
آنکه دلهای عزیزان به دغا برد تویی
وانکه بیدل به تمنای تو بر سوخت منم



غزل

آنکه از مسجد و میخانه بریده است منم
وانکه جا در دل کهسار گزیده است منم
راحت از صفرۀ گردون همه را گشت نصیب
آنکه یک لحظۀ آرام نه دیده است منم
همه سرمست می عیش و سرور اند مدام
آنکه زهر از خم تقدیر چشیده است منم
آنکه از حسن و ادا محشری آراست تویی
وانکه درعشق تو با سینه خزیده است منم
بوی خوش از چمن دهر شمیدند همه
آنکه ازهیچ گلی بو نه شمیده است منم
آنکه بر شیون من مسخره ها کرد تویی
وانکه از ناله دل سنگ دریده است منم
می وصل تو به هر بیخود و هشیار رسید
آنکه یک عمر به هجر تو تپیده است منم
آنکه با از خود و بیگانه عزیز است تویی
وانکه الطاف تو یکبار نه دیده است منم



عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا


ای باد صبح گر گذری بر مزار بلخ
بر گو سلام ما تو به شهر و دیار بلخ
زانجا فضای قونیه را رهسپار شو
عرض مرا بگو به خداوند گار بلخ
کای عارف خجسته و مولای شرق وغرب
ای آیۀ حقیقت وعرفان نثار بلخ
مولا و پیر و مرشد عالم جلا ل الدین

وارسته مرد علم و معارف عیار بلخ
عالم تمام از تو طلبگار مدعاست

ای رهکشای خلق و خداوندگار بلخ
وصف رخ تو با دل خونین همی کنند
با سینۀ دریدۀ خود لاله زار بلخ
هر صبحگاه قرص نگارین آفتاب

چیند جهان بوسه ز هر برج و بار بلخ
ام البلاد و مهد ثقافات وعلم وعشق
یارب مباد کم جوی از اقتدار بلخ
صد ها هزار همچو شهید و ابوشکور
دارد به سینه ولولۀ افتخار بلخ
ای مولوی که مثنوی معنوی تو

روشن نموده عالم و روشن دوار بلخ
با یاد هرکلام تو در پهنۀ زمان

در سینه می تپد دل هر دوستدار بلخ
جان تازه می شود ز گل و گلشن مزار

بوی بهشت می وزد از سبزه زار بلخ
مرغوب و پرطراوت و مقبول طبع هاست

با آنکه نیست رونق پار و پرار بلخ
عمر دراز باید و اشجار خامه ام

تا وصف تو رقم کنم ای شهریار بلخ
ای ناله طرح قافله ایجاد کن اگر

خواهی شوی به جو هوا رهسپار بلخ
ما عاجزان گدای در خسروان نه ایم

ما را بس است بندگی شهسوار بلخ
یارب به حق عزعزیزان خود بده
دستی مرا به وصف شۀ تاجدار بلخ


عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا


کله چې یار په میو مسته بې پروا وي روان
زړونه د خلکو ډلې ډلې یې تر شا وي روان
جزبه د حسن ته یې ګوره چې له دیره راځي
ترشا د ده بتان له شوقه په نڅا وي روان
یو بیابان ګرده شو او بل دغره ټټر کړی سوری
د عشق اثر ده چی هر یو په بیله خوا وي روان
د ده د سختې زړه اثر زما ناري نه راوړي
د باد په لاس د وریځوغرونه په هوا وي روان
زه هر انار چې غوڅوم ورڅخه څاڅي وینې
زه هره لښته چې کرم زړه په ژړا وي روان
نشته بې یاره ز ما په ژوند کشې د ښکلاوو اثر
پر مخ د ښکلیو مې له ژبې نه وینا وې روان
مزل د مینې اوسپنیزه زړه او ینه غواړي
که نه عزیزه په هرګام کشې به دې ساوي روان


پاس په سرد جهان غرونه ایښودل
له ختیزه تر لویدیزه ځغلېدل
را ایستل په غاښو ځیرمې د پولاد پرهارونه د ناسور په ځان منل
پرې کول کاڼي په څوکو د باڼو
په ویښته درانده بارونه کش کول
په لیمو کشې ځایول د اور بڅرکي
د دوزخ په سرو لمبو کشې سوځیدل
هومره نه دي راته ګران ای عزیزانو
چې ناکس ته ترلاس لاندې اوسیدل


مبارک دې شه نېکمرغه نوی کال
شپه او ورځ دې په خوښیو شه سنبال

ګلزارونه په بلبلو ښایسته وي
په شنه دښته کشې ښه ښکاري زرغونټال

چه د پاسه د سپرلي باران اوریږي
او په ځمکه وي د واورو یخ شمال

سور پیزوان دي د چارګل د پاسه بریښي
تور اوربل باندې دې خوندکا سپین دستمال

هره شپه دې د اختر ورځ بختور وي
دا مې هیله ده له ربه ذوالجلال
د دنیا غمونه ټول به رانه هیرشي
که ښکاره کړي عزیزي ته خپل جمال


سل رنګه ادا کوی په سترګو کشې
سحر که سودا کوی په سترګوکشې
د زړونو تالا کوی په سترګو کشې
ګوره چې خندا کوی په سترګو کشې
کار د مسیحا کوی په سترګو کشې

یو ځلی ته دې پلو ته را بسی
ځان به درنه ځار کړمه که زما بسی
هیله ده چې زما سره پخلا بسی
یو ته قهر بل ته مهر شا بسی
دا کوی هم دا کوی په سترګو کشې

وارمې په زړګي باندې اوربل کوی
یاره سپیلنی می ستا کتل کوی
خوله دې لکه پانګه سپڼیدل کوی
مخ دی که وعدې د صبا تل کوی
ته راته بیګا کوی په سترګو کشې

نه دې شته له چا سره وفا ځکه
دومره بې پروایې محبوبا ځکه
کړې په هرمین باندې جفا ځکه
شوی په آشنایې کشې نا آشنا ځکه
ځای د هر آشنا کوی په سترګو کشې

تل ستا د ښایست صفت به زه کوم
تا ته عزیزي د زړه خواله کوم
ستا مینان ډیردی زه به یي څه کوم
زه حمزه دعا درته په خوله کوم
ته راته ښکنځا کوی په سترګو کشی
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

لوستل شوی 3379 ځله Last modified on سه‌شنبه, 23 میزان 1398 19:56
دې ته ورته نورې ليکنې « تواب ترابي صدیق ننګ »

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي