فضل الله زرکوب


گله کردی که چرا هیچ به ما سر نزنی
آستینی به سلامی، سخنی بر نزنی
بی تو دلسرد و خموش است سراپردۀ ما
از چه دیری است که بر حلقۀ این در نزنی
بر زدم ، سر زدم و در زدم اما دربان
گفت با قهر که قیچی کنمت پر نزنی
خون دل آب وضوکردم و چندین رمضان
دیدمت مستی و یک پلک شناور نزنی
من بر آنم که کسی بسته کمر فاصله را
سخن تلخ چو تلخ است چه بهتر نزنی
نوشدارو اگرت نیست میازار به نیش
زخم من کهنه است ــ بسیارــ که نشتر نزنی
آنکه آتش زدیم با مژه برهم زدنی
رفت و من نیز به بیدار که دیگر نزنی
ای دل سادۀ خوشباور من معبر سیل
نیست منزلگه و هشدار که چادر نزنی

در سوگ سعادتملوک تابش و همنسلانش....
در سوگ این برگ......
پاییزان
در سوگ بی پناهی درختها
و سرگردانی بی نقطۀ جویباران
وقتی برگها ی رانده شده از خلوت گرم خود
به دور خویش
می پیچند  
به یاد کدامین لحظه می افتی؟
آه!
ای تندیسهای نسل سونامی آوارگی
سنگ پیل اوگن کدامین صیاد کور
بالهای نورستۀ ظریف خانگیان را
نشانه گرفت؟
و تو.....
که چشمان تشنه ات
آخرین نیزۀ آفتاب را
به مبارزه می طلبید
و
پلکهای شب زنده دارت
تولد یلدایی ترین افق را
در بستر رمان آرمانهای ملکوتی
می سرود
و تو.....
ای شط پرشتاب نجابت
که نجوای پویش زلالت
غرور هریرود را
تا انتهای آمو
به مدد بر می خاست.
و سبزی؛ داستانی بود
پلوش دستان پر طراوتت را
و تو....   
ای که سپیده بی دستخطت
یارای عبور از روزنه ای را نداشت
و شبهای مهتابی
إلاهۀ زیبایی
با انگشتان ظریفش
تن تنهایت را نوازش می کرد
اینک در سرزمین سکوت
از آن گوشۀ دنج آرام
تنهایی دستهای لرزان همنسلانت را
در رصدخانۀ پیر سمرقند
فریاد کن
شاید او برخواند
که کدامین گردنه
در پیچاپیچ این کوهپایه های غربت
کاروان آبستن فریاد بی آواز ما را
خواهد بلعید
مهرماه 1389 خورشیدی
فضل الله زرکوب


حاشـــا مکـــن پذیـــــــرش مهمانی مرا
بنگــــــر به سر دویــــدن قربــــانی مرا
این دل تمام عمــــــر به یاد تو می تپیــد
زین بیشــــــتر مخواه پریشـــــــانی مرا
من دلخوشم به خاک نشــینی به درگهت
از من مگـــــــیر تخـــــت سلیمانی مرا
چشمی کشیــده سبز تر از جوشش بهار  
بر قلـــــــــــۀ صلیـــــب، مسلمانی مرا
اینها بهـــــــانه بود که بر مسندش برند
یوســــف نداشت غربــــت زندانی مرا
گوهرفـــروش، مویه نمی کرد این قدر
می جســــت اگـر دلایــــل ارزانی مرا
دارد جبیــــن پر عرق من همیشه سبز
فصـــــل سیــــاه ســــرد زمستانی مرا
محتـــــاج ابر و باد نمی شد بهـار اگر
می دیـــــــد خواب دیــــدۀ بارانی مرا
بگشــای ای إلاهـــۀ خورشید  روزنی
کوتاه تر کن این شـــــــب ظلمانی مرا
یارب ز داغ سجـــدۀ مردم فریب شیخ
پــاکیـــــــزه دار دامـــــــن پیشانی مرا
حافـــــظ به رسم هدیــه دهد قند پارسی
گر بشـــــــنود نــــوای غزلخوانی مرا
فضل الله زرکوب
آخرین ویرایش: ساعت یک صبح 30 خرداد 1389


ای کاهنان معبد آمونیان شرق
ای والیان مطلق اقلیمهای زرق
ــ رویای انجماد خدایان خویش راــ
این چند روزه نیز
تفسیر های سبز بهارستان را
مثل گذشته با قرائت وارونه سردهید
پیش از شما فراعنۀ دیگر نیز
در تپه های خاکی بن بست نیلها
چون کودکان کودن بی شلوار
آیینه های مرمری آفتاب را
با پنجه های خویش، گل اندود کرده اند
اینک این
یوزارسیف های پر از گرگ خورده را
از چاه غدر دست به خنجر از پشت
خطی سپید تا افق نور می کشد
این برده های جمجمه در زنجیر
وین سینه های سوخته دل در تکفیر
با پیکران  پیل و زگردن خورشید
از عهد سنگوارۀ مقهور خویشتن
تا عصر انفجار تفرعنها
کابوس اشک و کوس دورنگیها را
در بامداد آبی فردامان
تعبیر می کنند
ای آیه های سبز اهورایی
ازدنج این مغاره دگر سر برآورید
آری! ازین مغاره اگرسر برآورید
"هفت آسمان" زمَرُّد انگشتر شمااست
بیست وهشتم تیرماه 1388
فضل الله زرکوب

به شاعرانه ترین لحظه ها
بیا که این دل شیدای داغدیده، تو را
صدا زند ز سر شام تا سپیده، تو را
چگونه چشم خیال از رخ تو بر دارد
مصور تو که در خواب هم ندیده تو را
خدای لطف و ملاحت به کارگاه خیال
به آب و رنگ کدامین قلم کشیده تو را؟
به هر چه می نگرم در تو غیرمعجزه نیست
گه فراغت خود شاید آفریده تو را  
ز روح خود به کدامین فرشتۀ عاشق
به شاعرانه ترین لحظه ها دمیده تو را
گر اشتباه نگویم چنین که پنهانی
برای خویش، خداوند؛ برگزیده تو را
تبسمی کن و بشکن قفس ببین که چسان
ببر کشد دل تنگم به سر دویده تو را
تو را به آن که تو را آفرید، در بگشای
که هر چه خون به جگر داشتم چکیده تو را
مرو مرو که صدا می زنند رگ رگ من
ـ اگر چه قامت موزون من خمیده ـ تو را
فضل الله زرکوب
بازبینی نهایی: یکشنبه هجدهم مهرماه 1389

باشیم اگر برای هم آغوشی از بهار!!!!
با اهــل خـانه چند به نیـــــرنگ وحیـــــله ایم؟؟؟
بر پــــای خویش تیشـــــه و بر چشــــم، میـله ایم
ای قـــــوم: تــا بکـــــی به ســـــرو روی یکـدگر
مشت زبـــــان و مذهـــــب و سمــــت و قبیله ایم
بر دیگـــران جهان وطنــــــی کوچک است و ما
بر پشــــت میـــــله هــــــای زی و زاد، شیله ایم
در یک مــــدار بسته روانیـــــم و خـــوش، مگر
ما اُشتــــُر خــــراس و یا کــــرم پیلــــــــــه ایم؟
باشـــــیم اگـــــــر برای هــــم آغـــوشی از بهار
ریحــــانه هــای بــــــاغ خصـــــــــال جمیله ایم
دســــت دعا قــــرین کـــــدام استجــــــابت است
وقــــتی که متصـــــف به صـفــــــات رذیلـه ایم
همســــــایه را گنــــاه چــه آنجــــــــا که دزد را
خود رهنــــــما و شمــــــع و چــراغ و فتیـله ایم
خــــوش کــــرده ایم دل به قــــبا و کــــــلاه غیر
بر بـــــام خویشــــــتن دگــــــران را وســیله ایم
یک حـــــرف عامیــــانه: گر اینـگونه می رویم
شیـــــخ و مــــرید، لایــــــق کنـــــج طــویله ایم
فضل الله زرکوب
نزدیکترین باز دید: دوشنبه بیست و دوم شهریورماه
1389 خورشیدی ساعت یک صبح


حاشا مکن پذیرش مهمانی مرا
بنگر به سر دویدن قربانی مرا
این دل تمام عمر به یاد تو می تپید
زین بیشتر مخواه پریشانی مرا
من دلخوشم به خاک نشینی به درگهت
از من مگیر تخت سلیمانی مرا
چشمی کشیده سبز تر از جوشش بهار  
بر قلۀ صلیب، مسلمانی مرا
اینها بهانه بود که بر مسندش برند
یوسف نداشت غربت زندانی مرا
گوهرفروش، مویه نمی کرد این قدر
می جست اگر دلایل ارزانی مرا
دارد جبین پر عرق من همیشه سبز
فصل سیاه سرد زمستانی مرا
محتاج ابر و باد نمی شد بهار اگر
می دید خواب دیدۀ بارانی مرا
بگشای ای إلاهۀ خورشید  روزنی
کوتاه تر کن این شب ظلمانی مرا
یارب ز داغ سجدۀ مردم فریب شیخ
پاکیزه دار دامن پیشانی مرا
حافظ به رسم هدیه دهد قند پارسی
گر بشنود نوای غزلخوانی مرا
فضل الله زرکوب
آخرین ویرایش: ساعت یک صبح 30 خرداد 1389

لوستل شوی 10931 ځله Last modified on پنجشنبه, 22 سرطان 1391 22:32
دې ته ورته نورې ليکنې « آرين سردار سردار »

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي