محمد شفیع ( بیان )

محمد شفیع ( بیان )

 


مـن غــنچــه خــندانم مـن دُخــت بهــارانم
یک گل به گـیسویم یک ســـبد بـــدامــــانم
رخـسارم عنابی است چهره ام گلابی است
رنگم زلاله باشـد نرگـس است دو چشمانم
رنگ وبوی گل پیچـیده درسـرا پائی مـن
ایـن راز نهــفـته اســت در سـرخی لـبانـم
دردامـن من صحرا در صورت من گلـهـا
در باغ ایـن گلـشــن چـو کـبک خـرامانـم
زیــن اســمـــان آبـی بــاران هــمی بــارد
بـر تـن حـریری مـن مـیـریـزد ز زلـفـانم
شـاداب و طـربنـاکم مـن بیـخــود بیـبـاکـم
تـرسـم ز سـرما نیســت من دخت بهارانم
مـن لالـــه آزادم در دامـان ایـن صـحــرا
از زخم عـدو داغـیسـت بر قلب پریـشـانم
آزاد چـو زاد گـشـتم از بـنـد آزاد گــشــتم
ای خـلـق جهـان بـشـنو ایـن ناله و افـغـانم
درمُلـک دیـاری مـا در بنـد کـشـند زن را
زنجـیرشـکـنم آخـــرازعــــــدو مـتـرسـانـم
مـن بلــبــل آزادم در بُـســتان ایـن گلــشـن
برشـاخـساری گل شــوریده غـزل خـوانـم
چـو سـرو در این بسـتان قـامت بلــند دارم
با دیـد بلند خـود ایـن خــطه را نگـهـبـانـم
چـو دوشـیـزه بهـارانم در کـوه کـمرجـایـم
از سکوی بلندی خویش عطـرگل بیافشانم
من مـژده نـوروزی آورده ام بـا خـویـشتن
گـــویم مبـارک بـــاد برهـــمه دوســــتانـم
بیان
مارچ۲۰۱۱


باز گـروهی داد از صلح و صـفا میزند
سنگ دگریست که به قـصد جـفا میزند
دیروز جنگ سـالارجـنگ جُـو بوده اند
امروز فـریاد صلح را از نو ببالا میزند
اوکه دستانش آغشته است بخون ملت
هنوزهم در خون مردم غوطه ها میزند
حال که چهره اش ازنقاب گـشته برون
بهربقای خویش بازهم دست وپا میزند
خون مردم را می مکند همچوآب حیات
دست بهمدستی طالب باین مُدعـا میزند
ملت مظلوم رنج ها دیداند ازجنگ مُدام
این باردره وقمچین با دُهل سُرنا میزند
داد و فریاد مردم را خفه سازند اندرگلو
کسی را با تیرکسی را باز دُره ها میزند
این شورا صلح نه ،بل بهر تمدید جنگ
باز تُند رو و تُند خُـو با یک صدا میزند
همه باهم اند اما از روی تظاهر مختلف
بازبرچشم مردم خاک را به اغـوا میزند
درچُـور وچپاول همه دست بالائی دارند
روز روشن سرمه را ازچشم دنیا میزند
دار وندار وطن را همه به غنیمت بُردند
انچه باقیست انرا با ساغـر ومینا میزند
ازپرده برون شد چهره اش برامد زنقاب
پیش چشم مردم دست بچورویغما میزند
وطن ما بدست مشت قماربازافتیده است
روبنا شد گِرو زیربنا را " دَوبالا "میزند
بیان
دسمبر ۲۰۱۰


خانه ویرانم آزارم مده آزارم مده
دل پریشانم آزارم مده آزارم مده
من غریبی شهر جدایی ها
من رفیق شام تنهائی ها
من یکی گم کرده رهی
از دیار مهربانی ها
ازارم مده آزارم مده
ره ی من دور و دراز است
پر نشیب و پر فراز است
دل من در سوز و ساز است
قصه جان گداز است
کو حریم شنوائی ها
آزارم مده آزارم مده
از شقایق تا به آسمان ها
تا فرازی کهکشان ها
دل ابری این جهان
گریه کند بیکران
در غم و بی صدائی ها
آزارم مده آزارم مده
آسمان بحال ماها ببارد
دانه اشک بر زمین بکارد
چنان درد هجران دارم بر دل
که گلوی ابر زبغض ناله بر آرد
به مُلک و دیار جدائی ها
آزارم مده ! آزارم مده
خانه ویرانم آزارم مده
دل پریشانم آزارم مده
آزارم مده آزارم مده
بیان
جنوری ۲۰۱۱


ای ناله و فریاد
که از سینه ام بیرون می شوی
و درد نهان من و ان
منبع توست
می خواهم در ترکیب کلماتم
ترا بنویسم
نمیدانم کدامین واژه را برات انتخاب کنم
و با قلم کم رنگ روزگار
ترا نقش صفحهِ اوراق تاریخ نمایم
و در زمین شور زار دلها بکارمت
تا قد بکشی و ناله شوی
نمیدانم ...!..
نمیدانم تو که نظمی یا نثر ...! ؟
نمیدانم که قصیده ئی یا غزل..! ؟
نمیدانم مثل شعر سپیدی
یا آن نوای عامیانه
اما تو هستی
که از دل هزاران تن برخاسته ئی
میخواهم با دل تنگ ودست بلندم
این صدا ها را روی هم بگذارم
و ان نوای دل های  بشکسته را
که لبان خموش من و تو
وچشمان سخن گوی مان
که نمایانگر رنج و مصیبت است
حرف بحرف  روی هم کرده
با مخلوطی از آه و درد تهی دستان
در کوره گاه داغ استبداد پخته سازم
و ترا در قالب شعر بریزم
تا همچو تیغ بران ثیقل شوی
با جلایش وبرنده .
که از جلال وبرقش
هر طاغوتی را لرزه بر اندام افتد
وسینه انرا بشگافد
و مُرکب نا متجانس حق و باطل را
از هم جدا سازد
میخواهم این صدا را اهنگ سازم
که از طنین سرودش
مردم با مارش عظیم
نعره حق سر دهند
و درفش ازادی را در قله های شامخ
پیروزی در اهتزاز اورد
و فریاد شود
فریاد من تو
فریاد ما و شما
و فریاد همگان
فریاد شود  فریاد شود
فریاد ازادی
بیان
۲۲ نوامبر ۲۰۱


نه سُـرود و نه سـازم نه آهنگ و صـدایم
من یک گــرد غــبارِ خــاک رهِ شــــما یم
نه شـاعـرم نه ادیب نه نظم نسق میدانم
من یک درد دیــــــدهِ از ین بام و ســرایم
من ســـوز درد و غــمی مـردمِ خــــویـش
با زبـان پـارهِ قلـمِ خــــویـش می ســرایم
نه آبـم و نه خاکـم و نه هــوا و نه آتـشم
فقـط یک قـطـره اشکی از چشــم شــمایم
نه من معـشـوقـم و نه عاشـق روی بتـی
من دلـباخـتهِ  کاشــــانه صـدقُ و صـفایم
نه بـر نه بـحـرم و نه طــوفـان دلِ صـحـرا
من یک گـم شـدهِ طـوفان شـــهر آشــنایـم
مادر عــزیز اسـت میهـن عـزیز تـر از آن
من غـربت نـشـینِ ز مآمن خـویـش جـدایم
گلـوی قلـم خشـکید همچـــــون گلـوی من
بیان نتـوان کــرد مـن کی ام و در کـــجایم

بیان


چه شـقاوت چه بغـاوت در این سـراسـت دیدی

چه هـلاکـت چـه فـلاکــت ،که رو براسـت دیدی

چه فـرهـنــگ ها چـه درنـگ هـا چـه ستـم ها

چه عدالت چه جهالت چه نیرنگ هاسـت دیدی

چه جـفا ها چه گـزند ها چه آسیب های بزرگ

هـمه نازل شـــده بر کــــشـوری ماســت دیدی

چه توپ هـا چه تفـنگ ها چه بم ها انتحـارها

هـمه بـهــر ویـرانی دِه و شـهــر ماسـت دیدی

چه سـرها چه تنـه هـا که فـتادنـد به کـوچه ها

این هـمه بی سـرو پاها ،هـموطن ماست دیدی

چـه دروغ هـا چـه اغــماز ها چــه نا ســـزا ها

چـه قــیافـه هـا چه دیـوها  حُکام ماســت دیدی

چه تکفیرها چه تکبیرها ونعرهِ های عام فریب

این عـوام فریبان را یکبام و دوهواسـت دیدی

چه خـیانت چه جنایت وه چه فـسق و فـسـادها

به هـر گـوشــه و کـناری دیـاری ماســت دیدی

چه عمارت چه تجارت چه خـون خـواری ملـت

هـمه خـون خـوار ها در کـشـور ماسـت دیدی

چه قـوانیـن چه فـرامـین چه رشـوه سـتانی ها

این داد وسـتد به هر دفـتر دیـوان ماسـت دیدی

چه خواب ها چـه خیال ها چه امـید های مردم

همه ارزو ها شد زیر خاک بگـور هاسـت دیدی

چـه آرمان هـا چـه آرزوهـا بـدل ها مانده رفـت

چه قـتل ها چه مرگ مـیرهـای نارواسـت دیدی

چه پیـران چه جـوانانٍ که بخاک وخون خـفتـند

این خفته گان خاک،همه هـموطن ماسـت دیدی

چه عـروسها چه دامـادان چه عاشـقان گُمنامی

نشان خـون شـان حـنا بر دســت و پاسـت دیدی

چه لحـظه هـا چه خـاطـرات  که بـر ما گـذشـت

بهـر سـو شیـئـون ناله  پیــر و برناسـت  دیـدی

چه مـردمانی که خـون شـان بنا حـق بـریخـتـند

هـمه ترو خـشک ما فـدای طوفان هـاسـت دیدی

چه کـشـته هـا کـه پر شـده  پشـته هـا ز قـبرها

چه توغهای خـون الـود پـرمـزار هـاسـت دیـدی

چـه دیـدن هـا چــه تجارب و چه سرگذشت تلخ

ز آن عـبرت نگـرفـته هـنوز مـردم ماسـت دیدی

چه عـجــائب چـه مــصائب در روز گـــار دیدیم

جـنګ وحـشت هـنوز هـم دامنگیرماسـت دیدی

چه اندیـشـه ها چـه انسان ها هیچ نمی اموزیم

هـمه این تاریـخ در جـغـرافـیای ماســـت دیـدی

بیان

۲۵ / ۱۱ / ۲۰۱۰


شده عمری که مریض و بیمار افتاده ای

در مرضی نفاقِ قوم و تبار افتاده ای

هر یکی داروی بی نسخه دادند بتو

بدست ان طبیبان نا بکار افتاده ای

دردت بی درمان شده هیچ نمیدانم ولی

بی علاج و نا توان بی قرار افتاده ای

همه در جنگ اند از برای مطلب خویش

بدست ان دشمنی ستم کار افتاده ای

کسی را در غم تو هیچ نیست اندیشه

از نظر مردمی دنیا بی شمار افتاده ای

کی توانم دید این روز و احوالی ترا

بی طبیب و بی دوا در ین دیار افتاده ای

از خدا خواهم زود باز یابی خویش را

در کشا کشی یک مشت غدار افتاده ای

در غمی ویرانی تو سوختیم ما همیش

از گل و شگوفهء فصل بهار افتاده ای

من ندارم چارهء جز فریاد دل ارم بیرون

چو بدست دشمنء مست ومکار افتاده ای

می نویسم من در غمت تا که بشنود خدا

شد دیری از نظرش دور بسیار افتاده ای

بیان ارزو دارد همیش شاداب بیند ترا

ور بمیرم تو بپرسی چرا؟ بمزار افتاده ای

محمد شفیع بیان

فبروی ۲۰۱۰

 

دلم می خواهد پرواز کنم

اما نمیتوانم

چون پر وبالم را شکسته اند

مگر دلم می خواهد

به انجا بروم

به ان صخره ها

به ان دره ها

به ان دشت وبیابانها

زیر سایه درختان

کنار ابشاران

پهلوی چشمه ساران

لب ان جویباران

دلم بسیار تنگ است

دلم برایش می تپد

می خواهم انجا بروم

اما .......!

اما ..نمیتوانم

چون مرا نشانه گرفته اند

اشیانم را اتش زده اند

همه را ویران کردند

دگر چیزی باقی نمانده است

باز هم دلم می خواهد

دلم میخواهد انجا بروم

اما ...! .. انها

ان تفنگ داران

ان صیادان

ان ستم کاران

باز مرا نشانه میگیرند

مبادا صید ان دستان ناپاک شوم

اما ...دلم می خواهد انجا بروم

مگر نمیتوانم

اه ...نمیتوانم

مایوسانه هر طرف مینگرم

چون پرنده ء پرو بال شکسته

درگوشه قفس طلائي خود را می یابم

اه و حرمان میکنم

از بی خانگی خود رنج میبرم

خون عروقم بغلیان امد

همچو طوفان زقلبم

صدای ملکوتی بدر امد

فریاد زدم و گفتم .!. ای خدا ..!

ای خدا

اشیانم را اباد کن

مرا زین قفس طلائی ازاد کن

دست ظلم بشکن

تیر و کمانش بر بکن

ما را ز غربت سرا ازاد کن

اری ...اری ..

میخواهم انجا روم

ای خدا .....!

نجاتم ده نجاتم

بیان

 

چه ظالم بلائی را انسان کردی ؟

ز ظلمش هیچګهی پرسان کردی ؟

زمین و زمان و کون و مکان را

بدست ظلم انسان ویران کردی؟

ای خدا اشیانم را ویران کردی

در قفس طلائي مرا زندان کردی

ان صیادان ظالم و ستم کاران را

همه رهبر ساختی و فرمان کردی

بیان

۲۹ اکتوبر ۲۰۰۴

یاد ایام
چون اندم بدنیا امدیم و زاد ګشتیم
ز بطن مادری متولد نوزاد ګشتیم
همه خرسند بودند روزی تولد ما
پدر و مادری را چو دل شاد ګشتیم
بشد خوشی چندان روزی مولد
همچون قصه شرین و فرهاد ګشتیم
بسر امد چند سالی عمری ما را
راه رفتن را همچو سبک باد ګشتیم
رسید زمان درس و مکتب و تعلیم
در پی بکس مکتب وقلم ودوات ګشتیم
بیاموختم زالف تا به یای درس معلم
زین درس و تعلیم معلم با سواد ګشتیم
چو ن مدرسه بپایان رسید و ما را
رسید جوانی ما، خوش وشاداب ګشتیم
زمان چون سایه دنبال تعقیب میکرد
بهر یافتن کاری مرد با حساب ګشتیم
برفتیم در پی ان شغل و پیشه خویش
عسکر بودم و موظف سرحدات ګشتیم
اینجا و انجا و دران عواشی مرز ها
در نګهبانی وطن مقدس و پاک ګشتیم
چون سپاهیان سر سپرده با قلب پاک
از پی وطیفه خویش بی باک ګشتیم
شد عمری بدین سان سپری و ګذشت
بحفظ وطن ودر پي دشمن صفاک ګشتیم
بیامد روزی عاقبت برسر مردمی ما
که حیرت زده و بی تب و تاب ګشتیم
نداشتم فکر ان روز را حتی به خیال
که به ویروس جنګ نفاق مصاب ګشتیم
چنان وحشت و جنګ فروزان ګردید
به اتش جنګ سوختیم و برباد ګشتیم
نماند ارام خلق خدا ز مصیبت جنګ
در سوز و ساز ان ناله و فریاد ګشتیم
برفتند هر یکی ز پی دګر بدیاران دګر
ما همګی چون ستاره افلاک ګشتیم
عاقبت روز ګار تلخ به جدایی کشاند
بهرسو تشنه لبان از پي سراب ګشتیم
منزلت که در خانه خویش داشتیم
بغربت همچون خس و خاشاک ګشتیم
وای از این جدایی و شب های هجران
زفراق جانانه بسی ذله و عذاب ګشتیم
ز خدا خواهم بدیدار عزیزان نایل ایم
به امید وصل و دیدارش دل شاد ګشتیم
پس ان افسانه های خوش روز پاری
دلم جولان می زند وه که بیتاب ګشتیم
(بیان) عاشق ان تصویر زیبا تو است
میشود روزی که در غمت تراب ګشتیم
محمد شفیع (بیان )
۱۳/۰۱/۲۰۱۰

سوګوار وپریشانم در غربت وتنهایی
ای غم رهایم کن از من چه می خواهی
عشقی تو مرا سوزد در بستر بیماری
سوزم چو هندوی در قاموس ترسایی
کردم سفری دنیا تا خوب شودم عقبا
امید بران هم نیست ترسم ز رسوایی
دل چو بیمار شد هر دم به غمی یار شد
من در غم تو جانان تو دانی نمیدانی
من کافری عشق تو دیوانه به جانانه
تو غافل ازعشقی من از کرده پشیمانی
اخر زتو من دارم سوال که بکدام دینی
ترسا نباشد مثلت شاید که مسلمانی
محمد شفیع ( بیان ) ۲۴/ ۰۱ / ۲۰۱۰

ای وطن چرا تو بدین سان شدی

دست الوده ء دست خصیصان شدی

هر چند به نکوهی ترا یاد می کنم

میدانم که چقدر غمګین و پریشان شدی

ز فرزندان دلبند ت یکی ترا نیست

با اولاد نا اهل دست و ګریبان شدی

من که مدام به غمی تو می سوزم

انقدری که تو سوختی و سوزان شدی

تو با هندوکش و ان کوه پامیر بلندت

عاقبت طعمه حرص و از غلامان شدی

تو که ولد اولاد صالح خویش بودی

تو چرا ولی ، ان زاده شیطان شدی

تو که افتخار تمدن مهد اریا بودی

این افتخار چه شد؟که بخود حیران شدی

تو که همدوش با این جهان زیستی

صد سال عقب ماندی و پسمان شدی

میدانم این کار عدو مار استین تو است

زین سبب جایګهء تخت غلامان شدی

کی توانم دید ترا دګر چنین زار و زبون

تو صبور بودی و حالا رحمان شدی

از خدا خواهم روزی دو باره بینمت

مرفع و اباد که چون ګلستان شدی

هر چه اباد بینمت این مراد دل منست

خواهمت روزی که با سر وسامان شدی

بینمت وطن خوش و خندان بینمت

بینمت غنچه ګل که خندان شدی

محمد شفیع ( بیان ) ۲۰۰۹

 

من مست وخراب ان پیمانه دوشم

ساقی مهرو می رقصیددربر دوشم

انقدرپیمانه زپیمانه زساقی ګرفتم

هنوزهم عاقل و فرزانه و با هوشم

چند پیمانه خورم تا بدمست شوم

در فکر بد مستی خود می کوشم

ان رند خراباتی جامی پیاپی میداد

من مست رندانه همه را می نوشم

امد صدا خوب مست مستانش کن

ساقی بداد پیمانه خواند در ګوشم

مرا پیمانه ومی مست نسازد هرګز

من عاشقی ان ساقی ګل پوشم

من مست نشوم زمی نوشی خود

من مست روی بتِ پیمانه فروشم

این راز نداند ساقی و رندان میخانه

جز من دل دانیم این لبان خاموشم

با هیچ کس نتوان راز دل گفت بیان

که چرا ساکن بتخانه و می نوشم

محمد شفیع بیان

۰۷ — ۱۲--۲۰۰۹

می شنوم ان صدا را
هان میشنوم صدا را
زدور های دور می اید
زدلی نا صبور می باید
زویرانه های جنګ و وحشت
در دلی شب های کور می اید
می شنوم ان صدا را
صدای زدلی سوزان است
صدای درد وهجران است
صدای درخموشی ولرزان است
از دلی خاک توده ها
از میان ګرد وغبار ها
از پی شکسته دیوار ها
می شنوم ان صدا را
هان ! می شنوم ان صدارا
چوبود شب تاریک وتار
برفتم از پی ان ناله زار
این کیست وکجایست وبرای که می نالد
کجاست این صدا که می سوزد دلی ما
کجاست ؟ که من می شنوم این صدا را
از این سو بدان سو دویدم
با انکه از وحشت می ترسیدم
دنبال ان صدا می ګردیدم
ان صدا ! می شنوم ان صدارا
که می ګفت و می نالید
عقدهء را زدل می ترکید
با رباعی های عامیانه
با تغزل های شرین مادرانه
در خموشی شب خون الود می سراءید
اری.! می شنوم ان صدا را
اینسو وانسو هیچ ندیدم
زشکسته دیواری بالا پریدم
اه چه عجاءیبی بدیدم
اری ..بدیدم و شنیدم ان صدا را
شنیدم ان صدای مادری پیرزال
کنار خفته در خونی چو پسر زال
شاعرانه می سراید واز می پرسد
ای فرزندم کی ترا کرد بدین حال
دیدم وشنیدم ان صدا را
من که از خود رفتهء بودم
از لرزه حول نمی اسودم
در پهلوی ان جا ګشودم
با ریختن اشک زدل غمی زدودم
ګفتم ای مادر عزیزم
اهسته از او پرسیدم
این کیست وکجایست
چنین جوابم را شنیدم
بګفتا مر او بود فرزند ی یګانه
بود می هم عاقل و فرزانه
داشتیم این یک کلبه غریبانه
چنین برباد شد خانه وهم جانانه
اری .! اری.! می شنوم این صدا را
همی نالید وزار میګفت
ز راکت امدن بسیار میګفت
زوحشت و اعمال استکبار میګفت
زحادثهء این شب تار میګفت
بیامد راکت دراین ویرانه ما
بخاک وغم کشاند کاشانه ما
ګرفت جان عزیز ویګانه ما
اینست قصهء رنج وافسانه ما
باچشم خونبار همی نالید مادر
بر جوانی چو شاخ شمشاد پسر
کی توانم کرد بی تو زنده ګانی
زندګی در کار نیست مرګم چه بهتر
شنیدم ان صدا را
اری..! شنیدم که میګفت
ای خدا خانه ظلم ویران کن
قبول دعای نیم شب غریبان کن
شنیدم این صدا را
اری ..این صدا را
ان صدای بی مدوا را
شنیدم ان صدا را
این قصه شهر سوګواران است
زی حادثه دراین شهر فراوان است
افسانه های خونین وطنداران است
شمهء از ان رنج های بیکران است
هان .!شنیدم این صدا را.!
اری ..این صدا ....!
این صدای صدای مادریست
این صدا مادری سوګواران است
محمد شفیع ( بیان )
۱۳/۰۱/۲۰۱۰

یارب این وطن ما را خانه غم خانه کردی
مصیبت همه دنیا را باین وطن روانه کردی
بسوختی خانه و هم کاشانه ء مردم ما
ز غم ها شمع ساختی و ما را پروانه کردی
ز جا هر اتشی ز میل تفنګ بیرون ګشت
به قلب و سینه مردم این وطن نشانه کردی
وطن و مردم ما در اتش جنګ همی سوزد
چنین عنوان بدادی و قصه و افسانه کردی
ز درد و الام جنګ مردم هیچ رهائی نیافتند
به حوادث طبیعت هم ما را بیچاره کردی
کسی در زمین لرزه و کسی در طوفان اب
به غم های سر به سر مبتلا و اواره کردی
بدادند جان شرینش کودک و پیر جوان ما
کسیرا که خو د خلق کردی وانتحاره کردی
صد بلای دیګری سری ما نازلانه کردی
بیان استدعا مغفرت و عجز بر درګاه تو کند
ګر عفوه تقصیر این بندګانت مهربانه کردی
بیان
۱۳ / ۱ / ۲۰۱۰

 

لوستل شوی 8416 ځله Last modified on پنجشنبه, 29 سرطان 1396 15:12

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي