بلقیس (مل) 


خضر فرخ کجاست ؟ آب حیوان تیره گشت و ما گریستیم
                           خون چکید از قلب شاخه های گل سرخ و ما گریستیم
در شب بدیدیم که در عمق موجها چی چیزها نهفته است
                           دست و پا  و دهن  بسته ایم و  به  درازا ما  گریستیم
سکوت مبهمی شب را ، صدای آبشار برهم میزد
                           در آن شب با غبار اندوه  به نابودی  ها  ما  گریستیم
در آستان خون و آتش و خاکستر داغ امشب
                           آیینه دار شب  بودند  پاسداران  روز  و ما  گریستیم
در چشمه ی رنگ چرا ما مسکن درد و آلام نباشیم
                           به ریختن قطره ،  قطره ی شمع وجود و ما گریستیم
هر یک به تنهایی ،هر ستاره ی صحرای آسمان
                           در شب به چراغ کم نور هر یک شان ، ما گریستیم
همه گان در سر زمین پُر حادثه و حوادث شب
                           به روز سیاه شب  ی   قیر گون همه ی ما گریستیم   
زدوده نشد «بلقیس » سایه ی شب در آغوش صبح برما
                           زنگ تقدیر  به صدا  در آمد و همیی  ما  گریستیم

                         بلقیس « مل »  2011 ، 6 ، 


سپاه گرسنه گان به پا خواهند شد
آنان از جمله گم شده گان اند
که اگر پیدای شان باشد باز هم گمشده اند
راهرو را گم و منزل را نیابند
نباید ره گم گشته ها را از آنان پرسید
رشته های غم و رنج با نوک سوزن
در صفحه زنده گانی آنان دوخته شده
و در مقابل نگاه های چرکین و
سایه عقده ها و لجاجت نهفته
و زهر ناکامی و ساغر رویاها همه ریخته
و لجام افسار همه گسسته
آواز از قلب ها خیزد اما آه ندارد که شنوا باشد
پس زنده گی اینچنین همیشه عریان است
جرقه های آتش در چشمان نمایان است
مثالی که خون وجود در کله ها پمپ شده
کی در فکر گدایان است
هیچکس از جوی حقیری که به مرداب میریزد
مروارید بدست نخواهد آورد
سرود ها همه سرود های نیستی و نا بودیست
سپاه گرسنه گان به پا خواهند شد
برای بدست آوردن   « نان  ، کتاب ، آزادی »
به پا خواهند شد برای در هم کوبیدن در های بسته
صدای هر قدم رعد آسا شده و
شهرها و کوچه ها وراه های عبور نا شده را پیموده
با شکم گرسنه و تن گران و
پا های از هم گسسته را بدوش کشیده و
سبوی شکسته را بر دوش
همنوعان :
بر ما نگاه نکنید که از چی نژاد و از چی نسب ایم
در سر زمین ما  « نان » در کام شیر است و
« کتاب » در زیر پای ستوران و
« آزادی » را باد ها برده و نابود شده
 وسرهر چشمه اژدهای خفته 
مرگ انسانها پیش از چهل ساله گی میرسد
این ترانه ورد زبان همه است
« که هیچکس از مرداب پلید جنگ جان سالم بدر نمیبرد »
پس چرا به این گرسنه گان و زاد گاه تان رحمی نمیکنید ؟
تا به کی این انسانهای فلک زده از دیدگاه دیگران زنده گی نمایند ؟
آیا انسان جایگاه بود و باش خود را بر دیگران میگذارد ؟
چرا این حق را بر دیگران واگذار میشوید ؟
که خانه شما را قسمت ، قسمت کرده
به خودی های شان تسلیم نمایند
آیا دستها و پا های تان به زنجیر سرمایه بسته شده ؟
بنگرید زاد گاه تان عریان گشته
در خمار کدام افیون غرق شده اید ؟
آیا لحظه ی هم حدس زده اید ؟
که همه باید سیر باشند و در امن
شما را سوگند به « پرورد گاری »
که همه را هست نموده
دستهای دو طرف را کوتاه سازید
به سر نوشت خود ، خود حاکم باشید
نگذارید که دیگران سر نوشت ساز شما باشند
آخر چرخ بر مدار حق بر خواهد گردید
آنگاه جواب شما ها چی خواهد بود و مکان شما در کجا
گرسنه گان به پا خواهند شد
تا زمانیکه در جهان یک سر زمین اسیر
و یک انسان اسیر باقی نماند
در آسمان یک ابر اتمی دیده نشود
                                         با ادای ادب و احترام  
                                           بلقیس  مل     29-4-2011
   


آیا من به تنهایی میتوانم با دیگران رزمید ؟
آیا میتوانم به قوت بازوانم در حضور اجتماع هنر نمایی نمایم ؟
آیا میتوانم اندوه ها را از بین بردارم و
رنگ غم و رنج را به خوشیها مبدل سا زم ؟
در میان گروهی از مردم
آیا میتوانم عشق و محبت و شادمانی را تقسیم نمایم ؟
آیا میتوانم در عقب پنجره های زندان ی
مخوف و تاریک و نمناک
در انتظار نشینم  و
جهان را به چشم دیگران بینم ؟
آیا میتوانم به دوران کودکی باز گردم و
در آغوش مادر پُر مهرم شیر به مکم    ؟
آیا میتوانم به خوابم و دیگر بر نه خیزم ؟
آیا میتوانم در هاله های
فلق اینجا و آنجا تغزل دوستی را سر دهم 
و از مناره های قطب بلند
در نور کمرنگ مهتاب
آب را ازآیینه تشخیص نمایم
تا به کیی به شکل یک اشباح ی
جنبنده و لغزنده باشم
در تنهایی بی انتها تنها باشم
وقتی گذشته ها را بخا طر میاورم
در یک زمان بیزمان میشوم
پس همه یی ما
چرا تکبیر خوان شب باشیم ؟
چرا ذهنیت ها را داغان سازیم ؟
چرا شیشه ی ناموس وطن را به سنگ زنیم ؟
چرا در درون خود با خود به جنگیم و
تصویر خود را در آیینه یی خود بینیم ؟
اگر میخواهیم کوه را بهتر تماشا نمایم
باید از آن فاصله گیریم
وقتی آسمان هیجانی میشود
غرش و صدا از آن بلند میگردد و
سیلی از باران و ژاله نثار زمین میکند
من در  منظومه یی عظیم تفکر غرقم
آیا میتوانم برفراز تپه بر آمده
فریاد زنم بر زمین خویش
که من عاشق تمام انسانها ام ؟
در سکون و سکوت مطلق
احساسات خفته بیدار میگردد
کسیکه اسطوره میسازد یک قربانی است
کسیکه واقعیت ها را بر ملا میسازد یک قهرمان است
پس همه یی ما میتوانیم در آیینه یی دنیا
خورشید را بسوی عدالت دعوت نمایم
تا که روز کشف گردد .
                                        بلقیس مل 2011-1- 29

منم دیار کهن هزار ، هزار سا لیان

نامم است افغان ستان

منم مادر

مادری که در سینه دارم

سوز نهان

گلایه دارم از گردش گردون

فراوان

بنالم از ویرانی گلستان

که زرین خوشه هایش به زمین ریخته

و در حال فنا شدن است

پس تو ای روزگار

جفا گر

بر ما چی ها بود که نکردی

و چی کسانی نبود که به بالا

نبردی

و بر اوج نا انسانیت ها

جا دادی

پس قصور من چیست ؟

که چنین شدم و چنان

اشکها خشکید و خنده ها

محو گشت

گر عاقلی با سنگ خارا مرا سر بشکن

باکم از سر نیست ، زان ترسم که سنگ نشکند

زنده گی انسان یک نفس است

یک نفس برای او بس است

اوضاع ی آشفته اعتمادم را

متزلزل ساخته

در همه جا زوال بینم

به زیر چکمه های زور آوران

تنم لرزان است

و بیمار

صبحگاهان نسیم ملایمی

بر تلخی روزگارم  به خندید

و گفت :

من در زیر چتر باران

حوادث

که این همه نیست جاودانی

دست به گوش نهاده ام

وسُرب فرو برده ام

که نشنوم  صدای

دُهل و سرنا را

امااین صدا   !

به سنگینی باد خزان

مشتی گشت و بر دهانم بکوفت

بر تباهیی عاطفه ی همه تبار ها

بدو گفتم :

ای نسیم روشنایی  !

گهی آمدندی و گهی رفتندی

اما

من از زمان تا زمان

پا بر جایم

و قایم المقام

صدایم به گوشها طنین انداز است

که ای وای

دستانم را نه بندید

و پا هایم را نشکنید

وچشمانم را کور و زبانم را لال مسازید

من هنوز زنده ام

ای وای بر شما ای دود مان

شهیدان و گلگون کفنان

که شاهد اید اما خموش

از جنایات

به پا ایستید

شمع را روشن نگهدارید

از دره به دره

و از کوه به کوه

از بیابان تا بیابان

من با شما همگامم

من تا هنوز زنده ام

و پا بر جا سر و دست و ام

پایم در تنم چسپیده است

امان که سر و تنم را به یکی

و دست و پایم را به دگری دهید

من عنکبوتم

آری ، آری  من عنکبوتم

می تنم من

رشته به رشته را

در هم پیچیده و از هر رشته

تار و پودی تنیده ام

می تنم و باز هم می تنم

که تاب  ، تاب رشته ها بیتاب نگردد

از آوان کهن جویباران من

صدای بر خاسته همیش

که این صدا به گوشهایم آشنایت

تو و من ما میشویم

من با تو و تو با من همنوا میشویم

من ، من وتو ، تو از هم جدا نیست

ببین گیاهان به پا خاسته

به دست دارند نیزه ها

گهی خون ریزند از بی پروایی

همه جا سراب است و جلوه نمایی

تباهیی که پایان ندارد

آیا خطوط سپیده ی افق پگاه خواهد دمید ؟

که این شب ظلمانی را بیرنگ سازد

از زرین کمان خورشید نوری خواهد جهید؟

این همه صحنه ها

بر همه گان روشن است

تماشاچیان این زمانه

میدانند که به بیراهه میروند

هیچگاه سر از تن و تن از سر

خون از خون و گوشت از ناخن

جدا شدنی نیست که نیست

این یک اعتماد است  و یک

باور

شحنه یی در کار نیست

پس بگذارید که در یک فضای

بشریت

زیست باهمی نمایم

 

بلقیس مل                                    جرمنی 12-9-2010

شیشه ی شب درز بر داشته

وسایه ی مرگ نظر انداخته

تو ای زن به کدام اندیشه ی نا یاب

خود اندیشه شده ای

و با چهره ی شکسته و خموش

همه را مجذوب نموده ای

پس تویی که سم تلخ زنده گی را

به میراث برده ای

درخت کالبد تو پُر غوغاست

تویی که در دلها شور و شر ریخته ای

تویی که به مقاصد جامعه ی مرد سالاری

و آن  تظلمی که بر تو سایه افگنده بود

آن اسارت را با صبوری

و نجابت ات در هم ریختی

عمری را با خشونت بسر بردی

که آن همه قسمت شمرده شده

راه سیاه را به سپیدی رسانیدی

من در تما شای تصویرتو

غبار خاکستری رنگ و شکنجه ی گنگ

را درروح و روانت حس نمودم و

مانند یک فرشته ی زخمی و لطیف

در چمنزار خیالاتم ظاهر گشتی

 

به تصورم که اشباح های سر گردان

با خنجر های خون آلود شان

راهیی جهنم اند

و تصاویر هفت گانه ی شیطان را

با خوش باوری ها در کنج و کنار مخروبه ها

با خود حمل می نمایند

و آنرا مایه ی افتخار شان میدانند

پس تو ای و امثال تو

از این سپیدار های بی ثمر و جهالت مطلق

چی توقع دارید ؟

آنان خون آشام اند و بیمار

و مهماندار غضب و خشونت

 

پس تو ای بی بی عایشه  دخترافغان

نباید در دیگ جوشان تاریخ

غلت زده و حل گردی

تو تنها نیستی هزارانی به مانند تو

در این نامرادی سوخته اند

پس من و تو ای زن یک عقابیم

در این پهنای جهان یک شهابیم

کسانی که روز و شب بر تو حرام کرده و

ترا در غم و اندوه نشانده و با خنجر

کالبدت را پاره پاره ساخته و

لگد مال نموده و بر پیکرت زخمی زده

ودست و پایت را بسته و ترا

در آغوش صحرای آتشینی پُر از خاک

رها نموده  .

هیچ دانی هر تظلمی را پایانیست و

بیرحمی در حال رسوا شدن است

پس تو آن صبوری و آن تحملی

که سوز وگزنده گی خشونت

از کف پا تا سرت خزیده اما

ترا از پا نه انداخته و به مقاومتت افزوده

پس پیراهن تنت برنگ سرخ نی

بل برنگ افق است

تو آیینه ی که دیگران در تو

تصویر خود بینند

تو فرشته نوری و وجود تمام عالمی

و مظهر عطوفت

 

دیگر تلخابه ی خشونت را نه چشند


لاله های سرخ
هامون کهنسال و قدیمی
در بر داشت لاله های مخملین
وسرخ
بسان الوان
که زیب وزینتش بود
اما دریغا
که در بین لاله های خودرو
دانه، دانه ګلهای بد نمود و
زشت جاګرفت
سرخ وزیبا را تنګ در بغل ګرفت
درزیر سایه های ګل های وحشې
با نمود ناتراش
دوست ویاور خار
همه لاله ها
به خشکیدن ګرفته
بسان بازوی شکسته
وپای شکسته ویا سربریده
جدا شده از هم قطارانش
دراطراف هامون کهنسال
یګان،یګان شاخه
از لاله هاې سرخ
تکه، تکه وتنها،تنها
شاخه،شاخه به روييدن ګرفته
اما دريغا
که نه رنګش به لاله های
سرخ ماند ونه قامتش
اما افسوس
که هامون کهنسال
نه باغبانې داشت و نه غمخواری
از برکت طبيعت زيبا
آبياری شده بود
زيبايی وزينتش همان
لاله های سرخ بود وبس

په سرو شونډو دې بازارد شكر مات كړ
تورو زلفو دې ناموس د عنبر مات كړ

چې د صبـــــــر په اهـــــن مې و تړلــــى
تا د زلفــو په حلقـــه هغه ور مات كړ

چې يې ستـــا د خط وقد ننـــــداره وكړه
صورتگرو مې پركارو مسطــر مات كړ

سحرگــــرو اوس د سحر دكان ونغښـت
دواړو سترگو دې د سحر هنـــر مات كړ

په دا دوه سواره د مخ،يانې ستا سترگې
تا مې درست د پارساييه لښكر مات كړ

په هوس هوس راځې شملې پرې ا يښې
گوره ! بيا دې د چا نوى سنگــــر مات كړ

چې ارزو لرم په زړه كې ستا د وروځــــــــو
دې ارزو مې په ځيگر كې خنجر مات كړ

تا وې نور به قول مات نه كړم سوگند دى
په سوگند سوگند دې لا څه بهتر مات كړ

په بارخو دې مار حلقه شو كه صهبا مې
ستا د تورو زلفو خولې وته سر مات كړ

ماتوه د خوشحــــــــال زړه بيا به ووايې
چې مې څه لره دا هســـې گوهر مات كړ

در اطرف گل
ناله کنان بلبی
عشق گل و بوی گل را
زمزمه ميکرد
از حسرت دوری در دلش
ناله مرد
از رخ اش نبود هويدا
غم جانگداز و نا پيدا
چنان غمی که باهم
در اصل بيگانه بودند
گل از جای دگر و
بلبل از جای دگر
پرنه بی مثال
اشکی سر داد از دل اش
آهی کشيد از قلب اش
گويی
از دل اش باخبرم
حالت اش زار بود و
دل اش نا قرار
با خود گفت بيا
ناچار با اين گل
همراه شوم
از حسرت بناليد
باز زمزمه عشق را سر داد
به خود اش زنده بودن را خبر داد
که نه مرده زنده است تا کنون
تا که عمر با قيست است جگر خون

گوينده بلقيس مل ۲۰۶ ، ۴

منم عقاب پر و بال شكسته
دور از آشیانم
به پایین غلتیده ام
یارای پریدن ندارم
پای را ست و بال چپم
از كار افتیده
دور و برم
پرنده گان در پرواز اند
از طایفه های بو قلمون
ناگهان نگاهم به پایین افتید
دیدم لاش خورك ها را
كه به دور هم جمع اند
در كنار جویبار
در جنگ و جدال یافته اند
كرمكی را
برای بلعیدن در تلاش اند
یك بر دگری حمله ور میشوند
ضربه میزند با نول پر شان
بسان خنجر كندی
نمی برد
اما ، اما
خون از كله و گردن شان
بسان الوان سرخ جار یست
اما در تلاش بلعیدن پا می فشارند
اما من
در تلاشم كه روم
كرمكی را قسمت نمایم
ا ما ، اما افسوس
كه بال و پرم شكسته
یارای پرواز ندارم
بر ایشان افسوس میخورم
كه چرا
نمیتوانم كمكی نمایم
آن لاشخورك ها را
از عذاب جدال ها
رهایی بخشم
تماشای من و جدال ادامه دارد



بلقیس مل

برای آنكه دایم خموش باشی پرده بر رخسارت كردند
همیش بنام سیاه سر گفته ترا پنهان و حصارت كردند
شماری زن ستیزان اند پیروز و عاجزه نامیدند ترا
شدی محروم ز انتخاب همسر زندانی ای خواستگارت كردند
باری هم خشونت ها
از خشونت های كه دیده ام
درد و رنج مانند كوه سیاهی
در نظرم جلوه گر ا ست
بار سنگین بر دوش دارم
اینهمه سیاهی به اعماق دلم راه یافته
آنقدر غمین ا ستم
كه با شنیدن كلمات ركیك و دشنام ها
لت و كوب و موی كندن ها
از خشونت های كه دیده ام
طوری تصور میكنم
كه سقف خانه ، سقف دنیا
سوراخ ، سوراخ شده
از آنجا نفرت و خشونت میبارد
هر باری كه لت و كوب میشوم
گویی سنگی از آ سمان جدا شده
ریزه هایش بر تاركم می ریزد
طعم خون سرم را می مكم
از خشونت های كه دیده ام
اقبال و خوشبختی از من فاصله دارد
همه ای آن در حال پرواز ا ست
دور میپرند و میروند
از نظرم نا پدید میشوند
از سر و سامان زنده گی من
به غیر از اشك ریختن
چیز دگری دیده نمیشود
آرامی روحی را نمی شنا سم
از خشونت های كه دیده ام
خود را غرق شده میپندارم
هر روزی كه از زنده گی ام میگذرد
برگی از عمرم می ریزد
وجودم نا توان میشود
بین من و خوشی های زنده گی
فاصله ها قد میكشد
قامتم خمیده میشود
زنده گی ام مرگبار ا ست
از خشونت های كه دیده ام
قبول این همه رنج ها ساده نیست
در پنجه ای بد بینی ها اسیرم
ضجه و ناله ام تنها نیست
موجودیت من و امثالم
از دگران جدا نیست
شماره ای ما
از هزاران بالا تر ا ست
ما را از پا درنخواهد آورد
از خشونت های كه دیده ام
به آینده امید وار ا ستیم
امید یك عتماد ا ست
یك باور ا ست و یك یقین ا ست
نه تصور ا ست و نه تخیل
امید مایه ای حیات ما ست
آن امید ، امید آزادیست
واژه ای آزادی پر بهره ا ست
این همه از زبان یك زن ا ست


بلقیس مل

در بیشه ای سر سبزی انواع پرنده گان در پرواز بودند
و از تمام مزایای آن بیشه بر خوردار بوده
و هرگاه خور شید طالع در افق آسمانش ظاهر میگردید
امید های تازه ای به ارمغان میاورد
فریاد گلهای خود رو
شگفتن شگوفه ها
زیبایی سبزه های لبریز از طراوت
نغمه ای آبشار ها
تابش خورشید هفت رنگ
نوای عندلیب ها
و شرشر آبهای جاری جویچه های باریك و د ست نخورده
در زیر پای درختان بلند قد كشیده ای سپیدار ها
و چهچه ای مرغكان خوش آواز از بالای شاخساران
اندیشه و عاطفه آزادی حس میگردید
و نوای صلح به گوش میرسید
واین همه و همه دل تاریك اندیش و وجدان مرده را روشن و بیدار میساخت
در گوشه و كنار این بیشه ای طبیعی و د ست نخورده
كه از تمام نعمات بر خوردار بود
تمام پرنده گان از آن مستفید بودند
قضا را تك ، تك كل مرغان بد نمود با چشمان موره مانند شان
از كرانه های دور حضور یافتند
و در پی بد ست آوردن طعمه هراسان و شتابزده از اینجا و آنجا
مانند بزغاله های چابك در تگاپو بوده و بودند
با موجودیت این گردن كلفتان
تولد شاخچه ای و شگفتن گلی بدان ماند
كه این بد جنسان ترانه ای بیهوده گی را سروده
و به مانند فنر را ست گردیده
به نابودی این بیشه و تباهی پرنده گان زیبا و قشنگ و خوشخوان
در خشم و حسادت میسوزند و از غضب میكفند
و از روی خصومت
صبح سپید را ، نسیم سحری و برگهای شبنم دار و غنچه های امید را
از عرصه ای زنده گی سینه ای روزگار
محو گردانند ، آنان گرسنه اند
گرسنه اند و بیك كرمك و دو كرمك قناعت نكرده
در پی طعمه ای والایی در تلاش اند
پرنده گان این بیشه وارثان حقیقی این جایگاه
با دیدن كل مرغان در هراس افتیده
با مقدم قدوم آنان به پناه برگهای درختان پنهان شده اند
از ترس آنكه مبادا طعمه ای آنان گردند
زمانی كه كل مرغان با بد ست آوردن طعمه های وافر و فراوان كه نصیب شان شده
از حرص و آز بال هایشان به لرزه افتیده
خود را آماده ای بلعیدن میسازند
اما بر خلاف سایر پرنده گان در حال انتظار اند
این بد قدمان نیستی و نابودی
از خوردن سیراب نگردیده
كجا ست كه باقی را بدیگران گذارند
با گردن های برهنه و بی پر و بال شان
بر سبیل مزاح به گردن یكدیگر پیچیده
و با شكم های برآمده و بقچه مانند شان مجال دفاع را نداشته
به هر طرف میلولند
و هر یك شان با بد ست آورد طعمه ای مباهات میورزند
و نعم طبیعی را حق مسلم خود میدانند
پرنده گان خرد و ریزه ای بیچاره از ترس آنكه
مبادا با ضربه ای نول آنان كه بسیار زننده و خونبار ا ست
از صحنه ای این بیشه خارج گردند
ویا اینكه نابود شوند
بر دیوار شكسته ای صبر خویش تكیه داده
منتظر اند و دایم در حال انتظار
متل معروف ا ست كه گویند صبر تلخ ا ست ولیكن بر شیرین دارد
وجود بی دفاع آنان از پرزه ساخته نشده
كه آنرا با تیل یا روغن چرب نمود تا به حركت آیند
گذ شت زمان لحظه های سنگین گرسنه گی و نیافتن طعمه
سكوت حزن آوری سایه افگنده
و خشم و نفرت شانرا دو چندان ساخته
رنج و یاس و نا امیدی وجود شانرا هر چه بیشتر ریزه و زره ساخته ا ست
سرا سر بیشه را وحشت و هراس در بر گرفته
آب جویچه ها به خشكیدن رسیده
گویی آسمان د شمن زمین شده
مدت ها ست
كه باران رحمت رویش را از زمین گردانیده
ودر آغوش ابر های غول پیكر جا گزین شده
تمام سرسبزی این جایگاه از بین رفته
و به یك علف زار زرد و خاك آلود و پژمرده مبدل گشته
برگ درختان بار سنگین شاخچه ها شده
برگ ، برگ از درختها جدا گردیده
بر روی زمین خشك و بی آب ریخته
تمام تنه ای درختان برهنه شده
برگ های زرد و خشك
به زیر پای كل مرغان شغ ، شغ كرده
وپرنده گان با شنیدن این صدا ها
به هراس دوباره افتیده
اما كل مرغان از این آواز نا بودی و ریزه ، ریزه شده ای برگها
و هر آنچه آوای نا بودی را دهد حذ میبرند
مرغكان خوش آواز دگر نمی خوانند
به خاطریكه آواز شان شنیده نمی شود
دیگر نمیپرند به خاطر یكه فضای پریدن برا یشان محدود شده
چغ ، چغ شان خفه شده
بخاطریكه مو جودیت شان بی مفهوم بوده
تنها و تنها زنده اند
قوی جثه هاطعمه را برایشان نمیگذارند
و نفس پر هیجان نیستی
این قاصدان را ستین بهار را به هراس افگنده
و چنگال بی رحم گرسنه گی گلو شانرا فشرده
و آخرین روشنایی زنده بودن را از آنان گرفته
و سرود نیستی را برایشان میسرایند
و این سیل بی دفاع ها را به پله های آخر زنده گی رهنمایی نموده
و جای سپیدی را سیاهی گرفته
و لاش این نیمه جان ها را به سوی نابودی میكشانند
و صدای چیغ ، چیغ مرغكان بینوا
به گوش گرگسان و گردن كلفتان نمیرسد
اگر طعمه نیابند از گوشت لذیز مرغكان خرد و ریزه نوش جان مینمایند
كل مرغان حالا بهتر از گذشته
نظر به تغیر فصل سال با فرا رسیدن بهاران
با ریزش پر های سال پار
پر های نو كشیده اند
و خود را زیبا جلوه میدهند
همچنان حرص و آز شان دو چندان گردیده
با پر های نو تغییر آرایش داده
و به تصور آنند كه والاتر از دیگران اند
آیا این یك حقیقت ا ست
آیا واقعیت دارد كه چنین با شد
آری این همان كل مرغان سال پار اند
كه با ریزش پر های فر سوده و رو ییدن پر های نو
به درنده گان وحشی مبدل شده اند خطرناكتر از گذشته

بلقیس مل

دلم شکوه مکن
وقتی کبوتر سپید بخت من به دور دست ها پرواز میکند
بیاد روزگاری می افتم
که میگفتم وطنی دارم
آ ری وطنی داشتم اما حالا بیوطنم
آیا یک رویا بود نام وطن , آنجایکه من زاده شده ام
شاید
آ ن رویا ها همچو بذر جاودانه در اعماق جان من نهفته است
میخواهم همان رویاها دو باره زنده شود
بیاد همان رویا زنده ام


و من صاحب وطن گردم
باشد جایگاه دایمی برای بود و باشم
که دیگر دست ستمگران نتواند آنرا دوباره از من گیرد
ای وای نابودی
ای وای خشونت
از کجا پیدا شدی
نازل به سر ما شدی
از آسمان ها
یا که از دشت ها و کوه ها
یا که از اعماق زمین از آتشفشان ها
از کجا پیدا شدی
که سایه ظلمت بسر ما فگندی
بدان که دستاوردی برای فروش نداری
احتیاجی برای خرید هم
ای ناصح بیدادگر
تا به کی دوای تلخ پند و اندرز را به گلوی مظلومان میریزی
من زیر چتر باران حواد ث
خادم بی مزدم
خوب بیاد دارم که
میگفتم وطنی دارم
آری وطنی داشتم اما حالا بیوطنم
وقتی دلم برایت تنگ میشود
قلب بلورین و شیشه دلم می شکند
آ وازه جدایی و دوریی تو
مانند صدای نا میمون زاغان در گوشم زمزمه میکند
احساس دوری و نزدیکی ترا ار دست داده ام
گذشته فراموشم نمیشود و آینده ها را تعیین کرده نمیتوانم
1



درکوزه دلم آرزو ها سرازیر میشود
جایکه قدرت پا میگذارد قانون هیچ است
براه میرفتم , میخواستم از خود جدا باشم به پیش رفتم اما
با خود یکجا بودم پس به خود گفتم هر چه رفتم
اما با تو بودم
به تماشای آ بشاری نشستم
دیدم که آ بها با یک شور و هلهله
بر تخته سنگ ها جریا نش را دوام میدهد
بخود گفتم
انسا ن بیچاره انتها آنرا میداند
چرا که هیولای وحشت سیل گدایان را به کام خود میبرد
گرسنه گان , پایمال شده ها و زیر دستان و مزدوران
شراب زهرنا ک زنده گی را مینوشند
و مانند آ بشار ها ها لخطه سر شان به تخته سنگ ها میخورد
و بر میخیزند
روزی بر جویبار نشستم , میخواستم حما سه او را شنوم
دیدم که آ ب از سرم گذ شت .



بلقیس مل

ای هیولای جنگ و نابودی ا نسان
چهره ات چقدر بد نما ست
تا به کي دامن ویرانی و کشتار را گسترده ای
در دنیای ا نسانان بی دفاع
که خاکش از خون شهیدان به سرخی گراییده
گليم ماتم چی وقت چیده خواهی شد ؟
بل وسیعتر شده میرود
ای هموطن میدانی ؟
با این سلاح های مدرن
با تمام تهدید های نا روا
این همه گلوله ها و پارچه های آ تشین
بر سینه کیها فرو میرود
بر پشت و سینه ای برادر من و تو
یا که بر پیشا نی خواهر و مادر من و تو
یا که بر دشت سینه اطفال معصوم و بیگناه من و تو
این معصومان گرسنه شکم که لقمه نانی نخورده
با پا های برهنه به امید آ ینده نا معلوم راهي درس و تعلیم اند
یا که برای بدست آ وردن نفقه ای فامیل پی کسب و پیشه اند
بکدام جرم و کدام گناه
طعمه ای راکت و بمب شده
که دوباره بر نمیگردند
ای شهید پاک
تو نه مرده ای
تا زمانیکه سلاح کشنده در جهان ا ست
تو زنده استی
ای طفلک امید بسته به دنیا
ای بیرق بسر و بخاک خفته
حالا از جمع یارانت رفته ای
خواهر و مادر تو داغ به دل دارند
و چشمه , چشمه می گیریند
ا ا ی خواهر ای مادر تا به کی مینالی
من اشک های ترا احساس میکنم
چون تو در قلب منی
به جای گریه فتح را آ رزو کن
آ فتاب در حال غروبش نوید افق روشن را میدهد
ای شهید پاک نهاد
زنی یا مردی یا که طفلی
تو نه مرده ای
تو در خاطره ها زنده ستی
تو از تبار شور بختی ها و سرخ کفن ها ستی
تو تنها نیستی
همه روزه مظلومان قربانی یخچا ل ها میشوند
کشتن گنجشک ها آ سان است
اما نجات جان شان مشکل
از دست دادن ساده ا ست
اما بدست آوردن کاریست بس دشوار
وقتی دست مادری در ماتم اولادش
به آ سما نها بلند میشود
میدانی عاقبت تو چی خواهی بود ؟
باید به اندیشی
ای آ نکه ابزار نا بودی انسا ن را بدست داری
شاید مشکلی داشته ای
برای حل مشکلت
باید طرز تفکرت را عوض نمایی
تولد و مرگ اجتنا ب نا پذیر است
پس چرا سخاوت را به ثروت فروخت
میدانی ؟
زمان برای هیچکس توقف نمیکند
نه بر میگردد و نه اضافه میشود
پس آ خر همه نسل آ دمیم

آ نکه به مرداب نهاده پا و پر شتاب نشاید نام آدم بر اوشود خطاب



بلقیس « مل »

جرمنی : 2008- 6-1

وقتی خورشید از لای شیشه ای
شکسته پنجره بدرون قلبم میتابد
رخشنده و تابناک
میابم جسم نا توانم را در مجمر آ فتا ب
چون دود سپید و سبک با ل
بر هوا شوم در حا ل پرواز
بر فراز جا یګاه روشنایی جهانتا ب
پندارم که در جای دیګر ام
به فاصله های دور
از جایګاه آ د میان پُرغرور
که بشکل نا مریی بجان یکدیګراند
خواب و خورش و آ سایش بر خویشتن خواهند
و دیګران را در عذوب ګذارند
در راه عشرت و ګامګاری به پیش اند
از بساط دوران ، زمان همی نالند
جامه سپیدانی که پا ک طینتی را جلوه دهند
خود در حریر و حُله لولند
عفت را در رسوایی و
رهایی را در ا سارت روا دارند
و خاک را سرمه ای چشم مردم سازند
در سرشت و اندیشه و خرد شان
آ تش کین و نفرت جوشد
و کردار شان شعله ور
از عشق دروغین بود
دوای تلخ را با رو پوش پوشانند
تا تلخی اش ‌ظاهر نګردد
لجاجت و تبه کاری از خصلت
این جفا پیشه ګان ا ست
همه ای این دودمان را دوام خود
و نصیب خویش دانند
با هر نګاه و هر دیدار سر شار از خشونت
بر یکدیګر نګرند
کجا شد سمند همدلی و دوستی
کجا شد آ ن سخاوت و پا کدامنی
همه جا رنګ است و رنګین کمان تخیلی
در دومان جها لت همه سیه ګشتند
بینوایان از ماتم دوران خسته ګشتند
نا کامی و نامرادی در رګ ، رګ
خسته دلان آ تش خشم بر افروخته
آ ه و ناله ای درویشان هاله کشد و
بر خرمن ناکسان آ تش افروزد
‌‌‌وقتی خورشید از لای شیشه ای
شکسته پنجره بدرون قلبم میتابد
با خود می اندیشم
در سر زمین بد بختی ها
آ یا از زن زنګی وتار
سپید دامن خوشبختی بدر خواهد آ مد ؟
روزنه ای برای امید فردا ها
ما که نهال ګُل در شوره زار نه نشانده ایم
که نا شګفته ګُل نقاب پژمرده ګی کشد
در قمار زنده ګی بباختیم حیا ت خویش
بجای آ ب و دانه بدادیم ممات خویش
جان سپردن در راه حق آ سان بود
ګر فتادن به پای دونان دشوار
بی فروغ شمع زیستن توان کرد
در چهل چراغ نا کسان بودن نتوان کرد
صبورم و از غم روزګار ریشه دارم
پایداری در این خراب آ باد بیهوده دارم
نیم صوفی ریا کار که ترسم ازعقوبت دار
خرقه ای فقرا به تن و ګفتار از رحلت دارم
وقتی خورشید از لای شیشه ای
شکسته پنجره بدرون قلبم میتابد
رخشنده و تا بناک
میابم جسم نا توانم را در مجمر آ فتاب
چون دود سپید و سبک با ل

بلقیس (مل) ۱۴-۱-۲۰۰۹

درسر زمین شکسته و پُر خروش
سبوی درست را بد ست ګیرند
و شکسته را بدوش کشند
از ابر های سوخته برنګ خون
بر همه ا نسا نان و زنده جانها
و بر همه اشیای آ نجا
افسون غم انګیز میبارد
وای بر سر زمین تا بوت های سبز
که همه روزه با شنده ګا ن این سر زمین
نعش مردمان بی د فاع
نقش بر زمین میګردند
شهر ها و دهکده ها
از شر آ دمکشا ن در اما ن نیستدند
دګر تما شای این همه صحنه های کشتار
و این همه وحشت و دهشت
چشم و دل هر بیننده را خدشه دار میسازد
وای بر سر زمین تا بوت های سبز
وای بر تو ای مادر ، ای زن فلسطینی
که فرزند ات را در جنګ نا فرجام
از دست داده ای
و بروی خاکهای منزل ویران شده ات
چادر سیاه پوشیده و د ست برویت
حیران نشسته ای
اشک ات خشکیده در تفکری که دیګران
در ما تم تو شریک نیستند
مګر چرا ؟
ما همه شریک درد های تو ایم
زخم هزاران شهیدغزه تا حال التیام نیافته
دامان مادران هنوز پُر خون است
ساکت مباشید
کسانی که رشته های ګل سرخ تانرا پر پر نموده
و مانند برګ های ‌پژ مرده تشنه
با جګر خا ک یکسان کرده
به بیداد ګران و قاتلان
با دشنه های پُرخون فرزندان تان
که با بیرحمی ساغر عمر شانرا به فنا سپرده
و بهار تانرا خزان ساخته
مجال ندهید که دګر چنین کنند و چنان
وای بر سر زمین تابوت های سبز
دیدید که زمین را عطش وحشی بسوخت
و سلیی مرګ با شما چی ها کرد
ګلان را در ګلستا ن بسوخت
دوستی و صمیمیت را به خاکستر مبدل سا خت
و دود سپید فاسفور از آ سمان بر زمین
دزدانه پا ګذ اشت و با شنده ګان غزه را
کور ساخت
و همه شهر را وحشتزا
پس تو بیحرکتی و خاموش
نشود که سنګ و جماد شده یی
میدانم دستانت خالیست
باور کن که همیش اینطور شدنی نیست
دګر آتش از میله های تفنګ نخواهد بود
هر آمدی رفتی بدنبا ل دارد
باید بدانی که ارمغان نفرت و خشونت
به باد تمسخر ګرفته شده
دګر سپیدار های تان بخون نخواهد افتید
نفرین و توهین بر جباران و آ د مکشان
قرن حاضر
وای بر سر زمین تابوت های سبز
فلسطین ، فلسطین ، فلسطین

بلقیس (مل) ۱۵-۱-۲۰۰۹

گرسنه گان سنگ خواهند گرفت
همه خسته دل و سرگردان
در این دنیای بیکران
ای بحر جاودان
که تو همیشه پا بر جا ایستاده ای
پس ترنمی بحش ساحلی را که تشنه لبا ن
در کنارت جا دارد
سیل باران حواد ث
بر پیکر گرسنه ها
صد ما تی رسا نیده
رهگذر مست نغمه خوان که دل میبرد
ا ین ترانه را میخواند
هیچکس از گرداب پلید جنگ جان سا لم بدر نبرده
پس ادای تعظیم به روح قدسی و ملکوتی شهیدان
تاریکی وظلمت حکم پاسدار مرگ را دارد
هیچکس فریاد گرسنه گان را نمیشنود
آ سمان بیرحم از بالا به پایین
نظاره ی محشر را میکند
فرق بین دیروز و امروز چیست ؟
که زخم ها وخیم شده میرود
ما که خود گمشده گانیم
راه گمگشته ها را از ما مپرس
ما همه سنگ بدست و گرسنه گانیم

بلقیس مل( 12-10- 2009

                      دیار باستان                                

منم دیار کهن هزار ، هزار سا لیان 

نامم است افغان ستان  

منم مادر  

مادری که در سینه دارم  

سوز نهان   

گلایه دارم از گردش گردون  

فراوان 

   بنالم از ویرانی گلستان  

که زرین خوشه هایش به زمین ریخته  

و در حال فنا شدن است 

پس تو ای روزگار 

جفا گر 

بر ما چی ها بود که نکردی 

و چی کسانی نبود که به بالا 

نبردی

و بر اوج نا انسانیت ها

جا دادی

پس قصور من چیست ؟

که چنین شدم و چنان 

اشکها خشکید و خنده ها

محو گشت

گر عاقلی با سنگ خارا مرا سر بشکن

باکم از سر نیست ، زان ترسم که سنگ نشکند

زنده گی انسان یک نفس است

یک نفس برای او بس است

اوضاع ی آشفته اعتمادم را

 متزلزل ساخته

 در همه جا زوال بینم

 به زیر چکمه های زور آوران 

 تنم لرزان است

 و بیمار

 صبحگاهان نسیم ملایمی

 بر تلخی روزگارم  به خندید

 و گفت :

من در زیر چتر باران

حوادث

که این همه نیست جاودانی

دست به گوش نهاده ام

وسُرب فرو برده ام

که نشنوم  صدای

دُهل و سرنا را

امااین صدا   !

به سنگینی باد خزان

مشتی گشت و بر دهانم بکوفت

بر تباهیی عاطفه ی همه تبار ها

بدو گفتم :

ای نسیم روشنایی  !

 گهی آمدندی و گهی رفتندی

 اما

من از زمان تا زمان

پا بر جایم

و قایم المقام

صدایم به گوشها طنین انداز است

که ای وای

دستانم را نه بندید

و پا هایم را نشکنید

وچشمانم را کور و زبانم را لال مسازید

من هنوز زنده ام

ای وای بر شما ای دود مان

شهیدان و گلگون کفنان

که شاهد اید اما خموش

از جنایات

به پا ایستید

شمع را روشن نگهدارید

از دره به دره

و از کوه به کوه

از بیابان تا بیابان

من با شما همگامم

من تا هنوز زنده ام

و پا بر جا سر و دست و ام

پایم در تنم چسپیده است

 امان که سر و تنم را به یکی   

و دست و پایم را به دگری دهید

من عنکبوتم

آری ، آری  من عنکبوتم

می تنم من

رشته به رشته را

در هم پیچیده و از هر رشته

تار و پودی تنیده ام

می تنم و باز هم می تنم

که تاب  ، تاب رشته ها بیتاب نگردد

از آوان کهن جویباران من

صدای بر خاسته همیش

که این صدا به گوشهایم آشنایت

تو و من ما میشویم

من با تو و تو با من همنوا میشویم

من ، من وتو ، تو از هم جدا نیست

ببین گیاهان به پا خاسته

به دست دارند نیزه ها

گهی خون ریزند از بی پروایی

همه جا سراب است و جلوه نمایی

تباهیی که پایان ندارد

آیا خطوط سپیده ی افق پگاه خواهد دمید ؟

که این شب ظلمانی را بیرنگ سازد

از زرین کمان خورشید نوری خواهد جهید؟

این همه صحنه ها

بر همه گان روشن است

تماشاچیان این زمانه 

میدانند که به بیراهه میروند

هیچگاه سر از تن و تن از سر

خون از خون و گوشت از ناخن

جدا شدنی نیست که نیست

این یک اعتماد است  و یک

باور

شحنه یی در کار نیست

پس بگذارید که در یک فضای

بشریت

زیست باهمی نمایم

        

                          بلقیس مل                                    جرمنی 12-9-2010

لوستل شوی 10304 ځله Last modified on جمعه, 30 سرطان 1396 15:18

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي