مخمس بر غزل بیدل

مخمس بر غزل بیدل


زندگی در شعله زار سوگ و ماتم رفته است
از رخ ګلزار ها آثار شبنم رفته است
از حضور ذهن ما یاد دو عالم رفته است
پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است
در فشار کوچه‌های گندم آدم رفته است

**
نیست در بنیاد هستی ذرۀ رنگ ثبات
زنده گردد گر یکی آن دیگری یابد وفات
کیست یابد از گزند آمد و رفتن نجات
ای به عبرت رفتگان عالم موت و حیات
بگذرید از آمد سوری‌ که ماتم رفته است
**
عالم از فرط هوس بردوش اخگر می کشند
فتنه ها از گردش چرخ ستمگر می کشند
زحمت بی هودگی ها را مکرر می کشد
خلق در خاک انتظار صبح محشر می ‌کشند
زندگی با مردگان در گور باهم رفته است
**
تا کجا باید کشیدن کوله بار سوز و درد
با تن زار و ضعیف و لاغر و رخسار زرد
زندگانی جاودانه هیچ کس اینجا نکرد
بعد چندی بر سر خود سایه‌ها خواهیم‌ کرد
در بن دیوار پیری اندکی خم رفته است
**
از ادب تا حسن خلق و از عنایت تا صفا
از رفاقت تا محبت وز نجابت تا حیا
از نزاکت تا تحمل وز صداقت تا سخا
از ترحم تا مدارا وز مروت تا وفا
هرچه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است
**
زندگانی بینوا مرگ است و مردن زندگیست
حاصل این وصلۀ ناجور حیرانم که چیست
چون توان در منجلاب زندگی و مرگ زیست
بعد مردن‌ کار با فضل است با اعمال نیست
هر که ‌زین خجلت سرا رفته ‌ست ‌بی‌غم رفته ‌است
**
ای عزیز آنجا که یاد آن جهان آرا شود
شور محشر در دل شوریدگان برپا شود
هر کرا بینی به وصف حسن او گویا شود
من‌ که باشم تا به ذکر حق زبانم وا شود
نام بیدل هم ز خجلت ‌بر لبم ‌کم رفته‌ است
عزیزی غزنوی
تورنتو/کانادا
۲۰ فبروری ۲۰۲۲

لوستل شوی 433 ځله
دې ته ورته نورې ليکنې « وطنفروش غزل »