وطندار

وطندار


بنالم من برایت ای وطندار
کنم جانم فدایت ای وطندار
به گوشم می رسد هرصبح وشامی
صدای ناله هایت ای وطندار


شبِ تاریک گشت ازغصه وغم
تمامِ روزهایت ای وطندار
نَبودَت دوست آن دیروزه دولت
که حالا شد بلایت ای وطندار
چرا باور به حرفِ صلح کردی
کنون شد خارِ پایت ای وطندار
شده خَم از غم ودرد وجفاها
قدِ سروِ رسایت ای وطندار
شده ازلطفِ دولت سالهای
به زیرِ پای جایت ای وطندار
مَپِندار اینکه من آرامم این جا
شریکم در عِزایت ای وطندار
سنبله ۱۴۰۰ شهر لوند
سویدن

لوستل شوی 49 ځله
دې ته ورته نورې ليکنې « خزان زن »