Print this page
مخمس بر غزل بیدل

مخمس بر غزل بیدل


باید به در خانۀ دلدار بگریم
سر در قدم یار نهم زار بگریم
بیهوده چه در کوچه و بازار بگریم
تا چند به هر مرده و بیمار بگریم
وقت است بخود گریم و بسیار بگریم


+++
تاراج شود کر و فر سوسن و سنبل
مضمون پس پای بود ساغر پرمُل
چندان نه بود فرصت جوش چمن و گل
زین باغ گذشتند حریفان به تغافل
تا من به تماشای گل و خار بگریم
+++
عمری ست اثر کرده بمن جور نکویان
آواره شدم از سر غربت ز عزیزان
در پای دلم نیش زده خار مغیلان
بر بیکسی یم رحم نکردند رفیقان
فریاد به پیش که من زار بگریم
+++
حاصل نشود کام من از زهد ریایی
گویم لعب و لهو و کنم یا وه سرایی
دور از بر یارم به همین هرزه درایی
دل آب نشد یک عرق از درد جدایی
یارب من بیشرم چه مقدار بگریم
+++
پیوسته مرا ضجه و آلام قماش است
امید من از زندگی نیرنگ فلاش است
پنهان نتوان آنچه در این غمکده فاش است
شمع ستم ایجاد نیَم اینچه معاش است
کز خواب به داغ افتم و بیدار بگریم
+++
اسباب خودی مایۀ سرنامۀ دوری ست
بیتاب وصالم همه جا نام صبوری ست
ادراک همین مطلب موهوم ضروری ست
ای غفلت بیدرد چه هنگامۀ کوری ست
او در بر و من در غم دیدار بگریم
+++
در سینه ام از درد طلب ذوق دعا نیست
دل را ز تغافل اثر صدق و صفا نیست
بر چهره ام از رسم ادب رنگ حیا نیست
چون شمع به چشمم نمی از شرم وفا نیست
تا در غم وا کردن زنار بگریم
+++
آهنگ فنا نغمۀ پاکوب وداع است
خلقی به فغان از دم مطلوب وداع است
فریاد جرس مطلب مکتوب وداع است
ای محمل فرصت دم آشوب وداع است
آهسته که سر در قدم یار بگریم
+++
تا کی ضرر خود به بد و نیک رساندن
داغ سیۀ خویش به هرچیز نشاندن
در قید تکبر چقدر دیر بماندن
تا کی چو شرر سر به هوا اشک فشاندن
چون شیشه دمی چند نگونسار بگریم
+++
عمرم به عبث رفت و جوانی به غرامت
گل میکند از سوز دلم شور قیامت
خم شد قد من از اثر بار ملامت
شاید قدحی پرکنم از اشک ندامت
می نیست در این میکده بگذار بگریم
+++
عمری ست شده مایل عشق تو دل من
کار دگرم نیست بجز سوختن تن
تا کی غم جانسوز فراق تو کشیدن
نا سور جگر چند کشد رنج چکیدن
بر سنگ زنم شیشه و یکبار بگریم
+++
زاندم که عزیزا شده ام با تو مقابل
توفان سرشکم تپش موجم و ساحل
کس نیست شریک غم من جز دل بسمل
هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل
این چاره که فرمود که ناچار بگریم
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

لوستل شوی 121 ځله