مخمس بر غزل حافظ

مخمس بر غزل حافظ

 
بر قد سرو رسایت ثمری نیست که نیست
آب لعل لب تو در گهری نیست که نیست
نمک حسن تو در سیمبری نیست که نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

+++
همه کس از تۀ دل در طلب توست بلی
نیست از وصف دلآرای تو خالی محلی
هرکسی در طلب وصل تو دارد جدلی
ناظر روی تو صاحب نظرانند ولی
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
+++
نیست در دهر کسی تا شودم همدردی
پیهم از سینه کشم ناله و آه سردی
با من دلشده همدرد نباشد فردی
تا به دامن نه نشیند ز نسیمت گردی
سیل اشک از نظرم بر گذری نیست که نیست
+++
بوسه برعارض تو لالۀ حمرا نه زند
شانه بر سنبل گیسوی تو دلها نه زند
دست بر کاکلت اغیار نگارا نه زند
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نه زند
با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نیست
+++
ساغر چشم تو بر کاسۀ می موج فروش
باده از نرگس فتان تو آموخته جوش
هرکه او نیم نظر دید ترا رفت ز هوش
از خیال لب نوشین تو ای چشمۀ نوش
غرق آب عرق اکنون شکری نیست که نیست
+++
عقل در پیچ و خم کوی تو گمراه شود
کمر کوه ازین راحله چون کاه شود
زیرکی کو که ز رمز سخن آگاه شود
شیر در بادیۀ عشق تو روباه شود
آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست
+++
در دل بیخبران نیست رگ سوز و گداز
لایق اهل ادب نیست جز ارباب نیاز
مطربا پنجه کن از پردۀ دل نغمۀ ساز
مصلحت نیست که از پرده بیرون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
+++
ای که ابروی تو بر اهل نظر مسجود است
خاک نقش قدمت سودۀ مشک و عود است
با عزیزان روشت از چه ملال اندود است
بجز این نکته که حافظ  ز تو نا خوشنود است
در سرا پای وجودت هنری نیست که نیست
عزیزی  غزنوی
تورنتو کانادا
لوستل شوی 232 ځله

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي