نقدی بر شعر اقبال

نقدی بر شعر اقبال

عزیزی غزنوی

بسیاری از اشعار و مضامین ظاهرن جذاب و گیرا به نظر می آیند اما اگر محتوای آن را در نظر بگیریم و در متن آن دقیق شویم آنگاه می دانیم که فقط ظاهر خوشایند دارد و آنچه در متن آن است هیچ گونه همسویی با حقیقت ندارد.


اقبال لاهوری شاعر بلند آوازۀ ادب فارسی ست، او با آن که زبان مادری اش هندی است در فارسی اشعار نابی دارد که در حلقات ادبی جایگاه بلندی را احراز کرده است، شعر و نثرش پخته، رسا و مطابق معیارهای پذیرفته شدۀ ادبی است اما محتوای بعضی از اشعارش قابل نقد و بررسی است! ازان میان این شعر او:
یاد ایامی که سیف روزگار
با توانا دستی ما بود یار
اقبال در این بیت بیاد ایامی افتیده و با افتخار آن را از خود دانسته توصیف می کند که شمشیر کشان عرب در کشورهای جوار و دور و نزدیک از کشته ها پشته ها ساختند و پدران و مادران ما و شما و همین اقبال را که برهمن بودند سر بریدند و خواهران و مادران شان را غنیمت گفته بردند و در بازارهای مکه و مدینه و شام فروختند، این شمشیر آختۀ عرب بود که در سرزمین های ما جوی های خون جاری کرد و از خون پدران و نیاکان ما آسیاب را به گردش آوردند و گندم را آرد کردند و لشکر غارتگر عرب را تغذیه کردند، نه شمشیر روزگار در دست ما بود و نه دست ما توانایی چنین وحشت را داشت، فرض کنیم که این شمشیر ننگین روزگار در دست توانای اقبال و اقبال ها بود مگر شمشیر چه افتخاری دارد که کسی به آن بنازد؟ شمشیر وسیلۀ کشتار است، کشتار مردم بیگناه توسط شمشیر به امر و هدایت هر کسی و هر خدایی که باشد جنایت است! و افتخار بر جنایت، جنایت نا بخشودنی ست.
تخم دین در کشت دلها کاشتیم
پرده از رخسار حق برداشتیم
در این بیت همان توحشت عرب ها را بخود نسبت می دهد و افتخار می کند که تخم دین را در کشت دلها کاشته است، حال آنکه این فخر فروشی را عرب ها باید بکنند نه اقبال و یاهیچ عجمی دیگری که به زور شمشیر عرب مسلمان شده است، تخم دین را عرب ها به زور شمشیر بر دیگران تحمیل نموده اند نه اینکه اقبال و امثال او در دل دیگران کاشته باشد، و پرده را هم بر روی حق انداختند نه این که برداشته باشند.
ناخن ما عقدهء دنیا گشاد
بخت این خاک از سجود ما گشاد
اقبال در این بیت کاملاً خطا رفته است، کدام عقدۀ دنیا را کلک ما کشوده است؟ واقعیت این است که همه عقده ها را در دنیا ما خلق کرده ایم، نه اینکه عقدۀ را کشوده باشیم و کدام بخت از سجود ما گشوده شده است؟ بخت با کار و تلاش کشوده میشود نه با سجده، و سجده زشت ترین و جاهلانه ترین کاریست که یک انسان در مقابل هر موجودی یا هر خدایی بجا می آرد، مردم غیر مسلمان حتی نه می دانند که سجده چیست اما عقده ها را با کار و کوشش بدون سجده کشوده اند.
از خم حق بادهء گلگون زدیم
بر کهن میخانه ها شبخون زدیم
اقبال در این بیت گزاف قبلی را تکرار کرده است، بادۀ گلگون را از خم بزعم خودشان حق و شبخون بر میخانه های کهن را عرب ها زده اند نه ما، ما همیشه برده های بیجان و گوش به فرمان عرب ها بوده ایم هستیم و خواهیم بود بدون اینکه حق و حقیقتی در میان باشد.
ای می دیرینه در مینای تو
شیشه آب از گرمی صهبای تو
از غرور و نخوت و کبر و منی
طعنه بر ناداری ما میزنی
اقبال در این دو بیت باز ادعاهای پوچ و میان تهی خود را به غرب ابراز می کند و می گوید که شما در دین کهن باقی مانده اید و تهمت های ناروا بر آنها می بندد که شما از غرور و نخوت و کبر و منی به ناداری ما طعنه می زنید، حال آنکه غربی ها می دیرینه یعنی دین کهنۀ خود را در واتیکان حبس کرده اند و هیچ گونه علایقی با دین ندارند و هیچ گاه هم به ناداری ما طعنه نه زده اند و نه می زنند بلکه تا آنجا که توان دارند در رفع ناداری ما کوشیده اند و می کوشند، همین اقبال و ملیونها تن امثال اقبال از فیض و همت و سخاوت انسانی غرب به مدارج عالی دانش رسیده اند، همین اقبال درغرب تحصیل کرده از همانجا دوکتورا گرفته توسط همانها به شهرت رسیده و باز انچنین پاس خدمت می دارد!
جام ما هم زیب محفل بوده است
سینهء ما صاحب دل بوده است
اقبال در این بیت نیز از همان غرور کاذب یاد آور شده که هیچگونه واقعیت عینی نداشته و ندارد، جام ما هم زیب محفل بوده است، کدام جام؟چگونه؟ زیب کدام محفل؟ فخر فروشی بی معنی، سینۀ ما صاحب دل بوده است، یعنی چه؟ مگر سینۀ دیگران بدون دل است؟
عصر نو از جلوه ها آراسته
از غبار پای ما بر خاسته
این بیت واقعاً مضحک است! جلوه های عصر نو از غبار پای ما برخاسته؟ چنین ادعای از زبان یک فیلسوف بسیار شرمناک است! کدام یک از جلوه های عصر نو از گرد پای ما برخاسته؟ کاش آقای اقبال چند تای ازان جلوه ها را بر می شمرد تا ما هم می دانستیم.
کشت حق سیراب گشت از خون ما
حق پرستان جهان ممنون ما
اقبال در این بیت تا جایی درست گفته، تاریخ شاهد است که در راه به اصطلاح حق، خونهای زیادی ریخته شده و هنوز هم می ریزد و این کشت حق سیراب نه شد و سیراب شدنی هم نیست! اما کشت حق چرا باید از خون سیراب شود؟ سیراب شدن کشت حق از خون ما چرا؟ مگر حق نه می تواند یا نه می توانست کشتش را با آبیاری سیراب کند نه به خونیاری؟ یا اصلاً نیازی به کشت و آب و خون نداشته باشد؟
عالم از ما صاحب تکبیر شد
از گلِ ما کعبه ها تعمیر شد
اقبال در این بیت همان یاوه هایی را که ملاها بر فراز منابر نشخوار می کنند به نظم آورده که هیچ مفهومی در آن وجود ندارد، عالم از ما صاحب تکبیر شد یعنی چه؟ عالم به اثر زحمت و کار و تلاش صاحب تکبیر یعنی بزرگی و عظمت شده نه از ما، ما چه کاری کرده ایم که عالم را به بزرگی رسانده باشیم؟ و خود ما تا هنوز آنقدر کوچک و خرد و حقیر و ذلیل استیم که از وجود خود شرم داریم، از گل ما کدام کعبه آباد شده؟ اگر شده مفاد آن کعبه های که از گل ما ساخته شده به بشریت چیست؟
حرف اقراء حق بما تعلیم کرد
رزق خویش از دست ما تقسیم کرد
اقبال در مصراع اول این بیت موضوعی را مطرح کرده که هیچ ربطی بما ندارد، نخست این که «اقراء» یعنی بخوان کلمه است نه حرف! جالب است که این علامۀ روزگار تاهنوز فرق بین حرف و کلمه را نه می داند، دوم اینکه کلمۀ اقراء اگر هم گفته شده باشد مشخص به پیغمبر گفته شده نه به ما زیرا ما هزاران سال قبل از این که کسی به ما تعلیم اقراء بدهد می خواندیم و می نوشتیم، قرار روایات درست و نادرستی که ملا ها بنام حدیث نوشته اند چنین آورده اند که جبریل صحیفۀ را در چیزی پیچیده به پیمبر داد و گفت اقراء و او جواب رد داد تا اینکه به اثر فشار های خشن مکرر توانست آنرا خواند، در مصراع دوم ادعای کاذبی را بیان می کند که بدور از واقعیت است، رزق خویش از دست ما تقسیم کرد کدام رزق؟ چگونه تقسیم؟ از زمانی که تاریخ بیاد دارد اکثریت مطلق جامعۀ بشری به اثر گرسنگی فقر و بیچارگی با مرگ دست و گریبان اند، تنها در افریقا بیست ملیون انسان بحال مرگ زندگی می کنند پس این چگونه تقسیم رزق و چگونه دست است که اقبال به آن می بالد؟ حال آنکه دست گدایی ما همیشه بسوی غرب دراز است.
گرچه رفت از دست ما تاج و نگین
ما گدایان را بچشم کم مبین
اقبال در این بیت تاج و نگینی را که دیگران به اثر کشتار و چور و چپاول وحشیانه بدان دست یافته بودند از افتخارات خود می داند و به آن می بالد و از دیگران توقع دارد که ما را بچشم کم مبین.
در نگاه تو زیان کاریم ما
کهنه پنداریم ما خواریم ما
اعتبار از لاالاه داریم ما
هر دو عالم را نگه داریم ما
اقبال در این دو بیت دیگران را گوشزد می کند که در نگاه شما اگر زیان کار و کهنه پندار و خوار استیم اما! از لا اله اعتبار داریم و هردو عالم را ما نگاه داشته ایم، خیلی مضحک است، پیش از ما در طی ملیون ها سال گذشته که سر و کلۀ ما و لا الاه هنوز پیدا نه شده بود، این عالم را چه کسی نگاه داشته بود؟ و در ملیونها سال آینده بعد از ما، این هردو عالم را چه کسی نگه می دارد؟ واقعیت مسلم این است که ما نه تنها زیان کار، کهنه پندار و خوار هستیم بلکه ننگ بشریت هم هستیم.
از غم امروز و فردا رسته ایم
با کسی عهد محبت بسته ایم
اقبال در این بیت ادعا دارد که ما از غم امروز و فردا رسته ایم، اگر این سخن او درست است پس این همه لاف و گزافی را که تا حالا گفته آمد برای چه بود؟
در دل حق سرِ مکنونیم ما
وارث موسی و هارونیم ما
مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز
برق ها دارد سحاب ما هنوز
ذات ما آیینهء ذات حق است
هستی مسلم ز آیات حق است
اقبال در سه بیت آخر فقط یاوه سرایی کرده است، در دل حق سر مکنون؟ وارث موسی و هارون دو شخص افسانوی که هر گز وجود خارجی نداشته اند چه ربطی به آنچه او تا حال گفته آمد میتواند داشته باشد؟ مهر و مه رو شن ز تاب ما هنوز، یعنی چه؟ برق ها دارد سحاب ما هنوز یعنی چه؟ مهر و ماه و برق و سحاب ملکیت شخصی کسی نیست، مخلوق خداست و برای کار معینی خلق شده اند روشنی و برق آنها به هیچ کسی وابستگی ندارد، ذات ما آیینۀ ذات حق است؟ مغلطه است، ذات همه کاینات آینۀ ذات حق است نه تنها ذات ما، ذات ما در برابر عظمت کاینات مثل یکدانه خردل در قعر اقیانوس است.
عزیزی غزنوی
تورنتو/کانادا

لوستل شوی 734 ځله
دې ته ورته نورې ليکنې « د فونیم نظریاتي مثلث