نجات

نجات



نویسنده : انوپا لال
مترجم : ذبیح الله آسمایی

هنګامیکه مونا زنګ دروازه اپارتمان کاکا سوشیل را فشار داد ، دید که ناندو برایش لبخند میزند. او درحالیکه دو خریطه کلان پلاستیکی پر از سبزی را داخل خانه میکرد ، ګفت :
«سلام خوارک»
مونا ګفت :


«چطور استین ، ناندو!»
ناندو ایستاده شد و مانند سربازان سلام داده ، ګفت :
«بسیار خوب هستم.»
وختیکه دروازه را برای مونا باز کرد ، با کاکا سوشیل یکجا هردو با دهن بسته میخندیدند. مونا ګفت :
«کاکا ، مه امی ناندو را بسیار دوست دارم.»
کاکا فکرکرده جواب داد :
«بلی ناندو ، با انکه  خانواده بهادر بعضا بالایش نا مهربان اس ، مګر او خنده روی اس.»
درین وخت هری سنګ اضافه کرد :
«مونا بچیم ، انها برایش نان نمیته ؛ لباس مناسب نداره و از صبح تا شام مثل یک برده کار میکنه. پسر او را چندین بار دیده ام که  ناندو را لت و کوب کده  ، ازارش داده و رفتار بد کتش کده.»
با شنیدن ای ګپها ، مونا تکان خورده ګفت :
«هری کاکا ، چرا اورا مانع نه شدی؟»
«چرا نی دخترم ، مه کوشش کدم. پدرش حتی با والدنش ده ای مورد ګپ زد ؛ مګم هیچ نتیجه نداد.»
مونا اظهار داشت :
«چرا ناندو از پیش ای مردم دوباره به خانواده خود نمیره؟»
هری سنګ ګفت :
«خانم بهالاز  در منزل سوم یک زن را میګفت که پدر ناندو زا اقای بهالاز پیسه قرض کده ، از او خاطر ناندو را ګذاشته  که اینجه کار کنه و قرض او ادا شوه.»
مونا با پیشانی ترشی ګفت:
«ای خو دلیل شده نمیتانه.»
کاکا سوشیل ګفت :
«تو راس میګی بچیم ، ما هم امیتور فکر میکنیم. مګم خانواده بهالاز ایتور فکر نمیکنه.»
به هر حال مونا برای یکی دو هفته به خاطر امتحانها و سیر علمی به طرف راجستان رفت و نتوانست با کاکا سوشیل ببیند ؛ مګر و ختیکه  از سفر برګشت  ، به مادر خود ګفت :
«مادر ، مه باید امروز بروم و کاکا را ببینم. برای او یک دستمال ګردن از جیپور اوردیم.»
درین وخت پشک مونا که سپوفی نام داشت امد و به پاهای مونا خود را میمالید. مونا مادرش را ګفت که سپوفی نیز میخواهد انجا برود. مادرش در پاسخ ګفت :
«پیشین هردوی تانرا انجا میبرم. شما با کاکا باشین و مه از دوکانها خرچ خانه را میخرم.»
وختیکه مونا زنګ دروازه کاکا سوشیل را فشار داد ، هری سنګ دروازه را باز کرد ، مګر در پشت سر او ناندو پنهان شده بود. هری سنګ زود دروازه را بسته کرده  ګفت :
«بفرمایین ، دخترم ، پدر از دیدنت خیلی خوش خات شد.»
ناندو بالای مونا صدا کرد :
«سلام ، خواهر !»
بعد از انکه مونا و سپوفی احترام کاکا سوشیل را به جا کردند و دستمال ګردن را به او داد ، پرسید :
«کاکا ، ناندو ده اینجه چی میکنه؟»
«ناندو خانواده بهالاز را ترک ګفته. تو میفامی که ارویند پسر بهالاز بعضا باعث ازار او میشد. دیروز او جراات کرد که به خانم بهالاز شکایت کند ؛ مګر هیچ فایده نه کد و باز هم ارویند برایش اخطار داده . حالی او ترسیده و اونجه نمیره. فقط اقای بهالاز یګانه کسی اس که رفتار بد نمیکنه ؛ مګر ا ینجه تشریف نداره. او با تومیتا و داماد من دیروز به کلکته رفته .»
مونا ګفت :
«ناندوی بیچاره ، او هنوز هم خوش معلوم میشه.»
کاکا خندید و ګفت :
«غذای خوب ، یک کمی خواب و مهربانی او را کمک میکنه تا مشکلاته فراموش کنه ؛ مګرباید یک کاری بکنیم.»
مونا پرسید :
«کاکا ، چرا به پدرش نامه روان نمیکنیم که بیایه و او را خانه خود ببره؟ شاید راه دیګه وجود داشته باشه  که قرض خانواده بهالاز پرداخته شوه.»
کاکا ګفت :
«مه هم ده ای مورد فکر میکنم.»
کاکا ناندو را صدا کرد که بیاید. ناندو در حالیکه  سپوفی را در بغل خود ګرفته بود ، داخل اتاق شد و کاکا از ا و پرسید :
«ناندو ، نام پدر تو چیس و ادرس او ده کجا اس؟»
ناندو جواب داد :
«مه میتانم که آدرس خوده برایت بګویم ؛ مګر وختبکه مه  خورد بودم ، پدرم فوت کد. مه ره مادرم کلان کده. از قریه ګریختم ، زیرا نمیخواستم که ده زمین کار کنم. بلی ، وختیکه پیسه زیاد پیدا کدم ، برای مادرم یک ساری خوب میخرم و باز به قریه میروم.»
مونا از او پرسید که :
«تو خو ګفتی که ده زمین کا ر نمیکنی ، پس چطور به قریه میری؟»
ناندو با اطمینان پاسخ داد :
«خواهر ، مه یک دوکان بایسکل سازی را باز میکنم. ده قریه ما بسیار بایسکلها اس ؛ مګر بایسکل ساز نیس.»
کاکا ګفت :
«یک فکر بسیار خوب اس ؛ مګر نه ګفتی که از خانواده شما کی از بهالاز پیسه قرض کده؟»
ناندو در حالیکه متعجب شده بود ، اظهار کرد :
«هیچکس پیسه نګرفته ، ده ایستادګاه بس بارکشی میکدم. اقای بهالاز برایم ګفت که اګه کتی مه کار کنی پیسه خوب برایت میتم. مه هم قبول کدم و به خانه او امدم. ده ګذشته او را ندیده بودم.»
دراین و خت چشمهای ناندو از اشک پر شد و به ګپهایش ادامه داد :
«یک سال میشه که ده خانه او کارمیکنم ، بلی اقا ؛ مګم تا حالی هیچ برایم پیسه نداده.»
مونا به ارامی برایش ګفت :
«ناندو ګریه نکو ، ما تورا نګاه میکنیم ، چطور کاکا ؟»
کاکا ګفت :
«بلی ما نګاهش میکنیم.»
وباز به ناندو ګفت که برای مونا  شربت لیمو درست کند. وختیکه ناندو از اتاق بیرون شد ، مونا رویش را به طرف کاکا کرده ګفت :
«ای خانم بهالاز دروغ میګفت!»
قبل از انکه کاکا پاسخ دهد ، در بیرون از اپارتمان صدای جارو جنجالی به ګوش رسید و ناندو فریاد میزد که :
«مه همراه تو نمیرم ، نمیرم ........»
کاکا با پاهای لرزان از جایش برخاست ؛ درحالیکه مونا به طرف دروازه دوید. در انجا ارویند میخواست که ناندو را به طرف خانه کش کند. او را با یک دست محکم ګرفته بود و با دست دیګر او را لت و کوب میکرد. وختیکه مونا او را دید ، بالایش فریاد کشید :
«ایلایش بتی ، احمق!»
وباز به مشت برشکم ارویند کوبید. ارویند تخته به پشت افتید و سپوفی که شیر را لیسیده بود ، دهنش با شیر الوده معلوم میشد  نیز بالای ارویند حمله کرد. ارویند چیغ زد و ترسید.
مونا نفسی به زور کشید و ګفت :
«ترسو!»
اودست ناندو را ګرفت و دوباره اورا به خانه کاکا سوشیل اورد. کاکا نزدیک دروازه ایستاده بود. دراین وخت ناندو ګفت :
«آقا ، مه فقط دروازه را باز کردم تا ببینم که اګر هری کاکا بیاید ، و ختیکه .......»
کاکا سوشیل اظهار کرد :
«ناندو کاملا درست اس.»
او به طرف خانم بهالاز دید که با پسرش یکجا سرو کله اش نمایان ګشت. کاکا برایش ګفت :
«خواهر جان ، تمام قصه را ناندو برایم کرده . مه درمورد معاش ناندو با شوهرت ګپ میزنم. مه عقیده دارم که تو معاش یکساله ناندو را قرضدار استی. تو و پسرت به ای طفلک برخورد شرم اور میکنین. لطفا ګپه بفامین. سر از ای روز من مسوولیت ناندو را دارم.»
به ای ترتیب خانم بهالاز خاموشانه و ارام دوباره به خانه خود برګشت و پسر چاق و چله اش را نیز به خودبرد. ناندو و مونا کاکا را کمک کردو او را دوباره برچوکی خود نشاند. دراین وخت مونا ، ناندو را ګفت :
«چطور استی؟ امیدوار استم که ای چاقک تورا اوګار نه کده باشه.»
مګر ناندو که طرف مونا و کاکا میدید ، در چشمانش محبت دیده میشد. او مانند عسکرها سلام زد و ګفت :
«خواهر ، مه خو ب استم ، مه بسیار خوب استم.»
پایان

لوستل شوی 49 ځله
دې ته ورته نورې ليکنې « د اڅک دپلار نکلونه