مرګ ما را مجبور به زنده ګی میسازد

مرګ ما را مجبور به زنده ګی میسازد


مګر میتوان از مرګ ګریزکرد؟ قرنها با مردم زنده ګی کردن چی سود خواهد داشت؟
پنج فیلوسوف اندیشه های شانرا در مورد مرګ بیان میکنند.
از نشریه فلسفه
نوشته ، سیمون ګوسمن
مترجم ، ذ. آسمایی
Soren Kierkegaard ( 1813 - 1855)
طرز فکر قرنها زیستن ، ترسناک است


بنا برګفته سورن کرکخارد ، از وظایف خیلی مهم ما انسانها یکی هم اینست که پاسخګوی اعمال خود باشیم. ما دوباره درچهارچوبی که هستیم ، برنمیګردیم که چګونه باید زنده ګی کنیم. اګر کدام کارساده یی را که از ما تقاضا شده ویا بنابراسان بودن ان ، انجام دهیم ، مسوولیت انرا خود به عهده نمیګیریم. چنین مسوولیت به ازادی رابطه دارد. البته متفکر دانمارکی بیجهت نه دیده که نحستین نماینده های جنبش فلسفی اګزستنسیالیزم ، اساسا بر ازادی انسان تمرکز داشتند. اګر خود مسوولیت عمل خود را بګیریم ، سوال به وجود می آید که ما کی استیم؟
سورن کرکخارد کسی است که میګوید ، مسوولیت بر مبنای زمان ګرفته میشود. تصور کنید که شما تصمیم دارید مدت زیاد زنده بمانید و فقط میوه های بیولوژیک نوش جان میکنید. اګر چنان شود که روزی همین نوع بیولوژیک میسر نه باشد ، چی خواهید کرد؟ در چنین حالت هنوز هم پشت نوع بیولوژیک میګردید و یا مطابق به شرایط عمل میکنید؟ بنا بر ګفته کرکخارد ، انسان مسوولیت پذیر در چنین شرایط پشت بیولوژیک نمی ګردد.
در روشنی چنین مسوولیت پذیری ، طرز فکر و تجربه دلچسپی وجود دارد که پرسیده شود ، معنی این جاودانګی چیست. آیا این چیزیست که شما میخواهید؟ کیرکخارد دلایل زیاد در طرفداری و یا به ضد جاودانګی نمی اورد ، درحالیکه این جاودانه بودن از زنده ګی ما مستقل است. او جهت ذهنی جاودانګی را تحقیق میکند که برایش چی معنی دارد. شاید معنی ان نظر به ایدیالها و اهداف ما تغییر کند و یا هم شاید چیزهای دیګری به وقوع بپیوندد. اګر من قرنها زنده باشم ، در عمل ادامه و پیشبرد ان مشکلتر خواهد بود. طرز فکر قرنها زنده ګی کردن را کرکخارد وحشتناک میخواند ، مګر ما میتوانیم در مورد مرګ هم به مثابه یک انګیزه بیاندیشیم. من میتوانم بګویم ، به ګونه یی که زنده ګی من شکل ګرفته ، آیا بر ضد قرنها زنده ګی کردن است؟ این یک رهنمود خوب برای زنده ګی همراه با پذیرش مداوم مسوولیت است.
Martin Heidegger ( 1889-1978)
جاودانه زیستن ، فردیت ما را میرباید
مارتین هایدیګر در اثر معروفش ، هستی و زمان ، میګوید که ، پایان زنده ګی نقش بزرګی را در تفکر ما بازی میکند. فیلوسوف جرمنی تمایل به عنعنه فلسفی را مورد انتقاد قرار داد تا انچه که وجود دارد ، مورد توجه قرار ګیرد ، نه اینکه پشت معنی موجودات را بګیریم. البته که این چیزی نیست که شما با یک قدم زدن بیرون از خانه انرا بیاموزید ، بلکه این حالتیست که اتفاقات دران رخ میدهد.
مساله خیلی انتزاعیست ، اما اګر به زنده ګی خود ما صدق کند ، قابل فهم است. اګر تصور کنیم که زنده ګی ما قرنها ادامه دارد ، در حقیقت چنین وانمود میکنیم که وجود ما چیزیست که همیشه وجود دارد ، نه اینکه در یک زمان معین هست شده است. به هرحال ، موضوع چنین نیست ، بلکه همه یی ما میدانم که روزی خواهیم مرد. طرزفکر قرنها زنده ګی کردن از حقیقتی چشم پوشی کردن است که ، زنده ګی ما به پایانی که به ان میچسپد ، مشخص میشود. اګر ما مرګ را در زیر چشم خود بیبینیم ، میتوانیم که یک زنده ګی با شکوهی داشته باشیم ، زنده ګی ایکه فقط خود ما در ان هستیم.
زنده ګی با شکوه انست که مسوولیت به دوش خود ادم باشد و همراه با مرګ است ، زیرا مرګ زنده ګی ما را فردی میسازد. ما میتوانیم که جامعه را تعقیب کنیم ، اما همیشه باید که مرګ خود را نیز زیر چشم خود داشته باشیم. هرزنده ګی از خود تعریفی دارد و این حقیقتیست که ما را فرد ساخته و ممکن میسازد که زنده ګی شکوهمندی را رهبری کنیم ، زنده ګی که از خود ماست و در ان خودما عمل میکنیم و به دیګران اجازه مداخله را در ان نمیدهیم. قرنها زنده ګی کردن فردیت ما را به یغما میبرد.
Simone de Beauvoir ( 1908-1986 )
مرګ به زنده ګی اولیت و فوریت میبخشد
او در رومان خود به نام ، همه میمیرند ، قصه ای یک مرد ی را نام ریموند فوسکا که نمیمیرد ، نوشته میکند. فوسکا در قرن سوم ، در شهر کارمونا در اندالوسیا ، به دنیا امده بود. او در یک لحظه معین پادشاه شهر شد و تلاش میکرد که سعادت و ثروت را به مردم بارآورد. برای تحقق این امر اومیخواهد که اکسیر جاودانه ګی بنوشد.
کسی که به او این نوشابه را مینوشاند ، به او هشدار میدهد که ، من میترسم که نمیری ، مګر قرنها زنده ګی کردن خیلی دراز و دشوار است. جاودانه زیستن در اولین نظر نتایج مثبت دارد و فوسکا از ان به نفع کارمونا استفاده میکند تا بزرګش سازد. در جریان این سالها همه یی رفقا و دوستان و اعضای خانواده فوسکا ، داعی اجل را لبیک میګوید. فوسکا را خوشش می اید که باز هم ازادی بیشتر به کارمونا ایجاد کند ، مګر با ګذشت زمان متوجه میشود که کار پروژه اش ممکن نیست. کارمونا همه یی ثروت ، سعادت و خوشبختی را دارد ، اما از جهان جدا ست ، با دیګر شهر ها رقابت را آغاز میکند ، مګر ګرفتار جنګ وحشتناک میشود.
جاودانه زیستن ، فوسکا را متوجه میسازد که او میتواند انچه بخواهد ، انجام دهد ، مګرفقط باید ازادی دروغین را عرضه کند. از سببی که او زیاد زنده ګی میکند ، مهم نیست که به انچه متعهد است ، انجام دهد. او میتواند که کارش را از سر بیاغازد. زنده ګی اولیتهایش را از دست میدهد.
زنده ګی جاودانه فوسکا واضحا در تضاد با نوع طرزفکر اګزستنسیالیستی که خانم سیمونه تجویز میکند ، قرار دارد. اګزستنسیالیستها را ملامت میکنند که در تعهدات پابند نیستند ، به این معنی که هرچی خواهی بکن و کیست که محدودیتهای خود را برشما تحمیل میکند. به هر حال ، در این ازادی تعهدی وجود ندارد و ان مشخصه زنده ګی انسانهاست. آزادی زنده ګی ادم را مفهوم میبخشد و شما را به ماحول تان مخلوط میکند. در جهان ، چنین ازادی را ما به پیش میبریم و مفهوم زنده ګی خود را به جهان ارایه میکنیم.
Nick Bostrom ( 1973)
از نظر فنی ، باید بالای مرګ قرار بګیریم
فیلوسوف سویدنی ، نیک بوستروم یک نام بزرګ در ترانسهیومانیزم است. ( ترانسهیومانیزم یک جنبش جدید فلسفی بین المللیست . این جنبش دردفاع از شکل دهی وضع انسانها با استفاده از انکشاف و هم تکنولوژی دست داشته ، به خاطر بلند بردن سطح ذهنی و فیزیولوژیک انسانها قرار دارد. مترجم )
او پیشنهاد میکند که ، ما از طریق انکشاف تکنولوژی میتوانیم انسوی نواقص انسانها ګام ګذاریم ، البته این مساله بیشتر از تخنیک ، زنده ګی مارا آسان میسازد. یک عینک در حقیقت میتواند چشم انسان را کمک کند که بهتر ببیند ، اما انچه ضرور به انسانیت است ، نمیتواند تغییرش دهد. مګر ترانسهیومانیزم ، به ګونه مثال ، در جستجوی چیزیست که شخصیت ادمی را تغییر دهد ، توجه کنید که با کمپیوتر میتوان خواستهای زنده ګی خود را توسعه داد. بوستروم فکر میکند که به یک راه دیګر تفکر ضرورت است. او در یکی از مقاله های خود در سال ۲۰۰۵ این مساله را وضاحت داد که بیشتر خواننده ها فکر میکردند فلسفه نی ، بلکه افسانه است. او یک پادشاهی را که ، توسط اژدها احاطه شده ، به تصویر کشید که هرشب ده هزار نفر را تقاضا داشت. همه یی جامعه تلاش دارد تا این کار در حدود امکان موثر به پیش برده شود. روحانیون دلایلی زیادی داشتند که ، چرا بودن اژدها اینجا بهتر است و چرا اژدها اینجا حق دارد که غذا بخورد و چاره خوبی برای ازدحام جمیعت باشد. آنهاییکه تلاش میکردند تا اژدها را عقب براند ، میګفتند که اینها دیوانه اند و متوقف شان ساختند. اګر کسی در کدام لحظه معین اسلحه یی به خاطر سرکوبی اژدها میداشت ، فرمانروایان در موردش مشکوک میشدند. البته در بودجه دولت برای تهیه اسلحه هم چیزی وجود نداشت ، زیرا پول باید برای ساختمان راه آهن به مصرف میرسید تا قربانیان را به وخت معین به اژدها برسانند. بالاخره به ازار و اذیت اژدها همه خوش میشوند ، مګر پادشاه فکر میکند که ، چرا ما این کار را سالها قبل نه کردیم؟
اژدها استعاره یی برای مرک است. بوستروم علاقه نداشت که در مورد دیګر مولفین فکر کند و انرا به مثابه ترس میدانست که بر اژدها از ګوشه چشم نګاه نه کند. ما باید از فکر کردن در مورد مرګ که ګویا به زنده ګی مربوط است ، متوقف سازیم ، درست بعد از ان میتوانیم که بر مرګ غلبه کنیم.
Jean Francois Lyotard ( 1924 - 1998 )
پایان جهان اساسیتر از مرګ ماست.
مقاله یی تحت عنوان ، تفکر بدون جسم ممکن است؟ که جان فرانسیوس انرا در سال ۱۹۸۸ نوشته بود ، درمورد زنده بودن همیشه ګی نبود ، بلکه در مورد بشریت بود. چهارونیم میلیارد سال ازافتاب میګذرد. لیوتارد میګوید که ، تمام ګفتګوها در فلسفه رنګش را باخته است. او میګوید که ، همه چیز به پایان رسیده و فلسفه هم برای هیچ نبوده است. او فلاسفه را ملامت میکند که طرز فکر شان به هم امیخته و توجه لازم را به آن معطوف نداشته است. ما به مثابه یک جسم زنده به جهان ماحول خود رابطه داریم. پایان جهان یک مساله اساسی تر نسبت به مرګ ماست ، زیرا طرز فکر ما در کتابها و مغز مردم ماحول ما ګنجانیده شده ، ما جسم را به مثابه سخت افزارکمپیوتر درنظرمیګیریم که فکر ما نرم افزار انرا تشکیل میدهد. لیوتارد علاوه میکند که ، زبان ما حیثیت توضیح ذهن ما را دارد. درحقیقت همین ذهن و جسم ما با هم می امیزند و زمینه فلسفیدن را مساعد میسازد. ما میخواهیم که افتاب ما و دنیای فکر مارا نابود نه سازد ، بعد ما باید سخت افزار خود را طوری طراحی کنیم که در برابر ان مقاومت کند. اینجاست که ګزینه یی سر از استین برمی اورد. بنا بر ګفته لیوتارد ، دنیای اندیشه یک جهان است ، به ګونه مثال ، اګر ما در مورد چیزی فکر میکنیم ، به یک بینیشی ویک ایده یی نزدیک میشویم. این ایدیه که به آن نزدیک شده ایم ، در حقیقت دریچه یی را به سوی جهان کشوده ایم. راه و روش دیګر برای بیان این مساله درست مانند دیدن به سوی افق است. به عبارت دیګر ، از انجاییکه ما شناخته ایم ، افکارمیتواند به ګونه جدا از بدن وجود داشته باشد ، پرسش قابل اهمیت نیست. اګر ما بخواهیم که قرنها زنده ګی کنیم ، باید به خاطر داشت که افکار ما نمیتواند ازجسم زنده ما جدا باشد. حقیقت اینست که ، فکر ما از جسم ما سرچشمه میګیرد.
پایان
.

لوستل شوی 158 ځله

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي