حزب که من میشناسم!

پوهنيار بشير مومن



چهل وسه سال قبل از امروز در اول جنوری 1964 ، در اثر سعی وتلاش افراد وگروه های مستقل ترقی خواه که در سر هوای اعمار یک جامعه مرفه را داشتند ،کنگره خویش را دایر نموده وحزب را بنام حزب دموکراتیک خلق افغانستان پایه گذاری کردند، ولی از شرکت یکی از پر نفوذترین چهره های این حزب میر اکبر خیبر که در تشکل وانسجام آن نفش فوق العاده داشت به بهانه های عجیب وغریب از شرکت آن در گنگره جلوگیری نمودند.حزب اساسنامه وبر نامه خویش را تدوین نمود که شباهت مطلق به پروگرام های احزاب مارکسیت- لیننیست پیرو ترند اتحادشوروی داشت. به همین لحاظ پیروی از ایدیالوژی مارکسستی –لیننستی به مثابه تئوری دوران ساز در آن قید شده بود . مارکسیزم- لیننزم عبارت از مجموعهء از آموزش است که توشط کارل مارکس و انگلس تدوین شده بود وبعدها ولادیمیر ایلیچ لینن انرا در مطابقت با شرایط کشورش تکامل بخشید. تکامل تئوری مارکسیزم نوع شوروی از اساسات تغیر مارکسستی - لیننستی متاثر شده است. بدین معنی که انتقال قدرت انقلابی از طبقه پرولتاریا به حزب متمرکز ودارای انظباط آهنین به مثابه پیشرو پرولتاریا در اتحاد با دهاقین به عنوان متحد ین پرولتاریا تکامل می یابد. همچنان راه رشد غیر سرمایه داری وسمت گیری سوسیالستی هم تولید لینن شمرده میشود که در پروگرام حزب دموکراتیک خلق نیز همین راه قید گردیده بود. این حزب بر خلاف آنچه که امروز برخی رهبران ادعا میکنند، یک حزب سیاسی مارکسیت- لیننست ارمان گرا بود واعتقاد بی پایان به انتر ناسیونالیزم پرولتری وبخصوص به سویتزم داشت، حتی برخی مخلصین سویتزم را در کنار فلسفه، اقتصاد وسوسیالزم جز چهارم مارکسیزم می دانستند. لذا نمیشودآنرا کنون که «بازارش کسات شده» یک حزب دموکرات ویا لیبرال خواند. گفتنی است ، هر حزب و یا سازمان سیاسی که بر مبنای ایدیالوژی مارکسیزم- لیننزم بنا یافته باشد یک حزب ایدیالوژی گرا ویک حزب کمونست به حساب میآید. حزب دموکراتیک خلق افغانستان به زودی در میان روشنفکران ویا بهتر است که بگویم تحصیل کرده گان افغان نفوذ وسیع پیدا کرد. اما دیری نگذشته بود که به دو گروه عمده خلق وپرچم منشعب گردید. علل وعوامل آن را که تن چند از بنیاد گذاران حزب نوشته اند زیاتر به مزاق سیاسی خودشان برابر است تا واقعیت مسئله. در این میان نوشته های آقای عظیم شهبال «نوابی» قابل تاید بسیاری ها است. توقع میرود تا آن عده از اساس گذارن حزب که تا اکنون ننوشته اند از نوشته های که تا حال شده عبرت گرفته وحقایق را بنویسند.باید بدانیم که اگر ما شهامت اعتراف به گذشته های مان را نداریم ، حد اقل دیگران را مانع خروج از این حلقه تعبدی خود ساخته نشویم وبگذاریم تا راه تعقل ومدارا را در پیش گیرند. آنچه بطور کوتاه در این باب میتوان نوشت این است که روز گار نشان داد ، هردو طرف بدون کم وکاست ،حتی پارچه های دیگر این حزب اعتقاد بی پایان به اتحاد شوروی داشتند وآرمان همهء شان در نهایت سوسیالزم بود . منظور این است که از لحاظ اعتقادات در این حزب تفاوت وجود نداشت. دانسته ونادانسته همه سوسیالزم می خواستند که نمیشود این را عامل دانست بلکه عامل اصلی خود خواهی بی درمان وسادیستی رهبران وتفاوت سلیقه های شان بود واین تفاوت سلیقوی از شهری بودن واطرافی بودن شان ناشی میگردید که در انشعاب دیده میشود که شهری ها جانب پرچم را گرفتند واطرافیها طرف خلق را واین مسئله در انشعاب دوم اظهرمن الشمس است. با وجود آن این حزب لا اقل یگانه حزب بود که از منافع زحمتکشان دفاع میکرد واز عدالت داد میزد. از این رو به نظر میرسید که جبرانی است برای تمام بی عدالتی ها ی اجتماعی که در هر گوشه وکنار وطن وجود داشت. حقیقت این است که ورود به حزب اکثرا از طریق رفاقت های شخصی وخانواده گی صورت میگرفت. آمدن به حزب در آن زمان به این نمایشنامه میماند که « اول بخوان وبعد امضا کند» ، ولی ما اول امدیم وبعد امضا کردیم. به این معنی که اکثریت روی درجه احساسات وعواطف شان به حزب پیوستند نه آگاهی سیاسی ... .همه ما در پی شعار های مانند کار ، خانه ، نان وغیره بودیم وبعد ها کمی از ایدالوژی پیشرو عصر که چند نوشته کوچک وخشک مانند الفبای مبارزه تئوری انطباقی وچند اصطلاح که از حزب توده ایرن بود محدود میشد . این شعارها بشردوستانه بود وعطش احساسات وعواطف مان را تسکین میداد. قسمی که گفته شد این حزب انترناییونالست هم بود که در اعتقاد به اتحاد شوروی حتی ناسیونالیزم وانتر ناسیونالیزم نه تنها باهم مخالف نبودند بلکه لازم وملزوم یگدیگر بودند. ولی این یک امرا نکار ناپذیر است که این حزب در بیداری مردم وتجدید تربیت افراد نقش بی نهایت داشت.این حزب به ده ها وصدها انسان بی راه وگمراه را به درس وتعلیم رهنمون شد واز آنها انسانهای دلسوز وخدمتگار خلق ووطن ساخت .اکثریت اعضای این حزب در محلات مسکونی و کار خویش از اعتبار وحیثت خاص برخوردار بودند.این حزب در واقعیت یک نوع مکتب تربیوی بود وقتی جوانان داخل آن میشدند احساس یک نوع ارامش روحی میکردند وکسی را مجال آن نبود تا به وی به اصطلاح به چشم بد نگاه کند ویا توهین کند. خلاخه در کسب عضویت تصور میکردی که اینجا همه چیز است ، به اصطلاح عامه « زیر نظر شیر خدا بودی». حصول عضویت حزب مثل آن بود ، توگوئی داخل یک قلاع آهنین شدهء. در این مکتب فقط درس صداقت ، خدمت ووطن پرستی تدریس میشد. ولی سلسله مراتب این حزب مانند دیگر احزاب کمونست به مراسم مذهبی شباهت داشت. منشی عمومی مانند خلیفه اسلام تا مرگ منشی بود، با این تفاوت که در مذهب کارها آسمانی است ودر اینجا زمینی ...
گرچه در ظاهر این حزب از مذهب دوری میجوید ولی عمل کرده ها همان بود که بدون خلیفه ، پیشوا ورهبر هیچ چیز از جای نمی جنبد. اکثریت اعضا فقط مانند عسکر فرمان بردار تربیه شده بودند. برای اعضا رهبر بالاتر از منافع علیای کشور ومردم قرارداشت. اینها عاشقان بیچاره بودند که گاه به چپ وگاه براست هدایت میشدند. در این میان کلمه رفیق هم از اعتبار بالا برخوردربود وراستی فضای آن وقت مملو از صمیمیت وآگنده از یک همبستگی واحترام بود. اما بعضاً کلمه رفیق در حکم یک « دوکترای افتخاری » بود. روزی در یکی از جلسات ،یک رفیق سابقه دار جهت کنترول آمده بود ودر جریان جلسه کسی پرسید که پلنوم چه معی دارد رفیق کنترولر گفت من جواب میدهم : من کمی انگلسی بلد هستم وپولو در انگلسی هلوا را میگن ونوم جمع آن است ...
به هر حال در این حزب دموکراسی وجود نداشت وپیوسته مرکزیت مطلق بود فیصله رهبر مانند خلیفه وپیشوای مذهبی لایتغیر بود.بخاطر دارم که در سال 1354 آقای خلیل زمر که گفته میشد بعد از رهبری آن وقت یگانه فرد مستحق ومستعد است از حزب اخراج گردید در همین رابطه یکی از رهبران را پرسیدند که چرا چنین شد اودر جواب گفت که سی. ای.ا بود، خوب فیصله رهبری است ، دیگر به شما مربوط نیست ، چیزی که به شما مربوط نمیشود کوشش نکنید تا آنرا بدانید( بعدها معلوم گردید که آقای خلیل زمر مانند میر اکبر خیبردر سویتست بودنش ضعیف بود وزیاد تر ملی فکر میکرد). دیده میشود که این حزب اصلا چندان تفاوت با خانقاه ، تصوف ومسجد نداشت . با صرف نظر از این، در طول عمر این حزب که به دوگروه تقسیم شده بود ، در امتداد زمان افراد وگروه خورد وریزه دیگری هم از هر دوطرف جدا شده اند. این گروه ها پیوسته در تلاش آن بودند تا کنگره دایر گردد تا پرابلم های موجود حل گردد که منطقی هم بود. اما رهبران همیشه شرایط را بهانه قرارمیدادند. اگر صادقانه به اوضاع نظر کنیم دیده میشود که شرایط آن وقت آنقدر چه در دوره ظاهر شاه وچه در دوره داودشهید ( که در اغاز حزب در دولت شریک هم بود) نه تنها اختناق آور نبود بلکه مناسب هم بود، حتی میشد که بصورت مخفی هم دایر گردد. به این ترتیب کنگره نه بخاطر آمده نبودن شرایط دایر نگردید ، بلکه بخاطر از دست دادن موقف رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان دایر نشد، چون بیم آن میرفت اگر کنگره دایر گردد ، میر اکبر خیبر بدون چون وچرا به صفت منشی عمومی حزب انتخاب خواهد گردید( دیده شد که حتی در زمان حاکمیت رهبران سنتی هم کنگره دایر نگردید).با وصف آن دو فرکسیون خلق وپرچم بعد از ده سال تخریبات وتبلیغات زهر آگین وتمسخرآمیزعلیه یکد یگر که خلقی ها پرچمیها را بچه های سرک قیر ، رند بچه های کابل ، اشراف زاده وغیره یاد میکردند وبرخلاف پرچمیها خلقی ها را نصوار پک ، گردها وفئودال زاده ها مینامیدند، در کل لطمه بزرگ بر پیکر جنبش عدالت خواهی کشور بود، سر انجام « وحی » نازل شد وتحت نظر شخصیت های با نفوذ هردو فرکسیون در هم مدغم شدند ووحدت نامبارک صورت گرفت ، اما اینبار باز هم در مورد عضویت میر اکبر خیبر به دفتر سیاسی حزب چالهای انگلیسی رفتند. ولی او با بسیار برده باری وشکیبائی همهء آن نا ملایمات راتحمل کرد وهر گز در فکر فرکسیون دسیسه وتوطه نگردید. همین چهره درد سر آور که دارای افکار ملی بود بالاخره در حمل 1357 به قتل رسید وچند روز بعد آن تحول ثور شد که در اولین روزهای قدرت فرد دوم آقای خلیل زمر به زندان افگنده شد ومدت 9 سال را بدون سر نوشت در حاکمیت رفقای خویش بنام امریکائی در زندان بسر برد. آنچه مربوط میشود به حاکمیت این حزب ، در مورد آن از چپ ،از راست واز وسط به قدری کافی نوشته اند وحاجت بیان ندارد. سخن کوتاه اینکه در پایان سریال 7 ثور جوان ترین رهبر آن داکتر نجیب جسارت کرد وکنگره دوم را ، ( بدون شک که دارای کمبودهای هم بود) دایر نمود ونظر به اوضاع واحوال وطن تغیرات را در پروگرام واساسنامه حزب وارد کرد. به بیان دیگر آن حزب را ملی ساخت وبا اوضاع وفق داد . ولی متاسفانه عدهء تحت نام خیانت به مارکسیزم - لیننزم علیه آن قرار گرفتند . بازهمین افراد با بسیار پر روئی خود در روز روشن تعداد شان در کنار گلبدبن حکمتیار وای.اس .ای قرار گرفتند تعداد دیگر آن در پهلوی برهان الدین ربانی ،عده دیگردر کنار حزب وحدت وایران وغیره قرار گرفتند وتن چند بعد از چند «کشت ومات» تحت نظر جنرال حمید گل شورای هماهنگی را ساختند . بهتر است که این بزرگواران لونگی های سیاه وسفید به سر کرده وخود را نه رفیق بلکه ملا... شیخ ...، داملا ... حجت اسلام ... چلی... وغیره وغیره بنامند، آنهای که به ناحق دیگران را سی . ای . ا، ناسیونالیست و... میخوادند ، خود چیزی کردند که دیگران از آن بوی هم نمی بردند . مگر ای بزرگان! میشود خود را تعریف کنید که شما کی هستید ودر کجای تاریخ قرار دارید ؟ این حوادث برای هر افغان با وجدان بسیار دردناک وغیر قابل تحمل است، این حقیقت روزگار من است ، وقت آن است که هرچه حق است باید گفته شود. دیگر برایم در این گوشه غربت مهم نیست که دیگران در مورد من چه قضاوت میکنند، باید این سوال مطرح باشد که دیروز چه کرده اند. این سخن ها به هیچ وجه به این معنی نیست که قضاوت دیگران برایم مهم نیست، نه خیر چنین نیست من هم مثل هر کس دیگر متاثر از مشروطیت روزگار که در آن زنده گی میکنم هستم، ولی نمیتوانم از حقایق چشم پوشی نمایم.






لوستل شوی 299 ځله