|
Thursday, 25 February 2010 11:23 |
|

شده عمری که مریض و بیمار افتاده ای در مرضی نفاقِ قوم و تبار افتاده ای هر یکی داروی بی نسخه دادند بتو بدست ان طبیبان نا بکار افتاده ای دردت بی درمان شده هیچ نمیدانم ولی بی علاج و نا توان بی قرار افتاده ای همه در جنگ اند از برای مطلب خویش بدست ان دشمنی ستم کار افتاده ای کسی را در غم تو هیچ نیست اندیشه از نظر مردمی دنیا بی شمار افتاده ای کی توانم دید این روز و احوالی ترا بی طبیب و بی دوا در ین دیار افتاده ای از خدا خواهم زود باز یابی خویش را در کشا کشی یک مشت غدار افتاده ای در غمی ویرانی تو سوختیم ما همیش از گل و شگوفهء فصل بهار افتاده ای من ندارم چارهء جز فریاد دل ارم بیرون چو بدست دشمنء مست ومکار افتاده ای می نویسم من در غمت تا که بشنود خدا شد دیری از نظرش دور بسیار افتاده ای بیان ارزو دارد همیش شاداب بیند ترا ور بمیرم تو بپرسی چرا؟ بمزار افتاده ای محمد شفیع بیان فبروی ۲۰۱۰
دلم می خواهد پرواز کنم
اما نمیتوانم
چون پر وبالم را شکسته اند
مگر دلم می خواهد
به انجا بروم
به ان صخره ها
به ان دره ها
به ان دشت وبیابانها
زیر سایه درختان
کنار ابشاران
پهلوی چشمه ساران
لب ان جویباران
دلم بسیار تنگ است
دلم برایش می تپد
می خواهم انجا بروم
اما .......!
اما ..نمیتوانم
چون مرا نشانه گرفته اند
اشیانم را اتش زده اند
همه را ویران کردند
دگر چیزی باقی نمانده است
باز هم دلم می خواهد
دلم میخواهد انجا بروم
اما ...! .. انها
ان تفنگ داران
ان صیادان
ان ستم کاران
باز مرا نشانه میگیرند
مبادا صید ان دستان ناپاک شوم
اما ...دلم می خواهد انجا بروم
مگر نمیتوانم
اه ...نمیتوانم
مایوسانه هر طرف مینگرم
چون پرنده ء پرو بال شکسته
درگوشه قفس طلائي خود را می یابم
اه و حرمان میکنم
از بی خانگی خود رنج میبرم
خون عروقم بغلیان امد
همچو طوفان زقلبم
صدای ملکوتی بدر امد
فریاد زدم و گفتم .!. ای خدا ..!
ای خدا
اشیانم را اباد کن
مرا زین قفس طلائی ازاد کن
دست ظلم بشکن
تیر و کمانش بر بکن
ما را ز غربت سرا ازاد کن
اری ...اری ..
میخواهم انجا روم
ای خدا .....!
نجاتم ده نجاتم
بیان
چه ظالم بلائی را انسان کردی ؟
ز ظلمش هیچګهی پرسان کردی ؟
زمین و زمان و کون و مکان را
بدست ظلم انسان ویران کردی؟
ای خدا اشیانم را ویران کردی
در قفس طلائي مرا زندان کردی
ان صیادان ظالم و ستم کاران را
همه رهبر ساختی و فرمان کردی
بیان
۲۹ اکتوبر ۲۰۰۴
یاد ایام چون اندم بدنیا امدیم و زاد ګشتیم ز بطن مادری متولد نوزاد ګشتیم همه خرسند بودند روزی تولد ما پدر و مادری را چو دل شاد ګشتیم بشد خوشی چندان روزی مولد همچون قصه شرین و فرهاد ګشتیم بسر امد چند سالی عمری ما را راه رفتن را همچو سبک باد ګشتیم رسید زمان درس و مکتب و تعلیم در پی بکس مکتب وقلم ودوات ګشتیم بیاموختم زالف تا به یای درس معلم زین درس و تعلیم معلم با سواد ګشتیم چو ن مدرسه بپایان رسید و ما را رسید جوانی ما، خوش وشاداب ګشتیم زمان چون سایه دنبال تعقیب میکرد بهر یافتن کاری مرد با حساب ګشتیم برفتیم در پی ان شغل و پیشه خویش عسکر بودم و موظف سرحدات ګشتیم اینجا و انجا و دران عواشی مرز ها در نګهبانی وطن مقدس و پاک ګشتیم چون سپاهیان سر سپرده با قلب پاک از پی وطیفه خویش بی باک ګشتیم شد عمری بدین سان سپری و ګذشت بحفظ وطن ودر پي دشمن صفاک ګشتیم بیامد روزی عاقبت برسر مردمی ما که حیرت زده و بی تب و تاب ګشتیم نداشتم فکر ان روز را حتی به خیال که به ویروس جنګ نفاق مصاب ګشتیم چنان وحشت و جنګ فروزان ګردید به اتش جنګ سوختیم و برباد ګشتیم نماند ارام خلق خدا ز مصیبت جنګ در سوز و ساز ان ناله و فریاد ګشتیم برفتند هر یکی ز پی دګر بدیاران دګر ما همګی چون ستاره افلاک ګشتیم عاقبت روز ګار تلخ به جدایی کشاند بهرسو تشنه لبان از پي سراب ګشتیم منزلت که در خانه خویش داشتیم بغربت همچون خس و خاشاک ګشتیم وای از این جدایی و شب های هجران زفراق جانانه بسی ذله و عذاب ګشتیم ز خدا خواهم بدیدار عزیزان نایل ایم به امید وصل و دیدارش دل شاد ګشتیم پس ان افسانه های خوش روز پاری دلم جولان می زند وه که بیتاب ګشتیم (بیان) عاشق ان تصویر زیبا تو است میشود روزی که در غمت تراب ګشتیم محمد شفیع (بیان ) ۱۳/۰۱/۲۰۱۰
سوګوار وپریشانم در غربت وتنهایی ای غم رهایم کن از من چه می خواهی عشقی تو مرا سوزد در بستر بیماری سوزم چو هندوی در قاموس ترسایی کردم سفری دنیا تا خوب شودم عقبا امید بران هم نیست ترسم ز رسوایی دل چو بیمار شد هر دم به غمی یار شد من در غم تو جانان تو دانی نمیدانی من کافری عشق تو دیوانه به جانانه تو غافل ازعشقی من از کرده پشیمانی اخر زتو من دارم سوال که بکدام دینی ترسا نباشد مثلت شاید که مسلمانی محمد شفیع ( بیان ) ۲۴/ ۰۱ / ۲۰۱۰
ای وطن چرا تو بدین سان شدی
دست الوده ء دست خصیصان شدی
هر چند به نکوهی ترا یاد می کنم
میدانم که چقدر غمګین و پریشان شدی
ز فرزندان دلبند ت یکی ترا نیست
با اولاد نا اهل دست و ګریبان شدی
من که مدام به غمی تو می سوزم
انقدری که تو سوختی و سوزان شدی
تو با هندوکش و ان کوه پامیر بلندت
عاقبت طعمه حرص و از غلامان شدی
تو که ولد اولاد صالح خویش بودی
تو چرا ولی ، ان زاده شیطان شدی
تو که افتخار تمدن مهد اریا بودی
این افتخار چه شد؟که بخود حیران شدی
تو که همدوش با این جهان زیستی
صد سال عقب ماندی و پسمان شدی
میدانم این کار عدو مار استین تو است
زین سبب جایګهء تخت غلامان شدی
کی توانم دید ترا دګر چنین زار و زبون
تو صبور بودی و حالا رحمان شدی
از خدا خواهم روزی دو باره بینمت
مرفع و اباد که چون ګلستان شدی
هر چه اباد بینمت این مراد دل منست
خواهمت روزی که با سر وسامان شدی
بینمت وطن خوش و خندان بینمت
بینمت غنچه ګل که خندان شدی
محمد شفیع ( بیان ) ۲۰۰۹
من مست وخراب ان پیمانه دوشم
ساقی مهرو می رقصیددربر دوشم
انقدرپیمانه زپیمانه زساقی ګرفتم
هنوزهم عاقل و فرزانه و با هوشم
چند پیمانه خورم تا بدمست شوم
در فکر بد مستی خود می کوشم
ان رند خراباتی جامی پیاپی میداد
من مست رندانه همه را می نوشم
امد صدا خوب مست مستانش کن
ساقی بداد پیمانه خواند در ګوشم
مرا پیمانه ومی مست نسازد هرګز
من عاشقی ان ساقی ګل پوشم
من مست نشوم زمی نوشی خود
من مست روی بتِ پیمانه فروشم
این راز نداند ساقی و رندان میخانه
جز من دل دانیم این لبان خاموشم
با هیچ کس نتوان راز دل گفت بیان
که چرا ساکن بتخانه و می نوشم
محمد شفیع بیان
۰۷ — ۱۲--۲۰۰۹
می شنوم ان صدا را هان میشنوم صدا را زدور های دور می اید زدلی نا صبور می باید زویرانه های جنګ و وحشت در دلی شب های کور می اید می شنوم ان صدا را صدای زدلی سوزان است صدای درد وهجران است صدای درخموشی ولرزان است از دلی خاک توده ها از میان ګرد وغبار ها از پی شکسته دیوار ها می شنوم ان صدا را هان ! می شنوم ان صدارا چوبود شب تاریک وتار برفتم از پی ان ناله زار این کیست وکجایست وبرای که می نالد کجاست این صدا که می سوزد دلی ما کجاست ؟ که من می شنوم این صدا را از این سو بدان سو دویدم با انکه از وحشت می ترسیدم دنبال ان صدا می ګردیدم ان صدا ! می شنوم ان صدارا که می ګفت و می نالید عقدهء را زدل می ترکید با رباعی های عامیانه با تغزل های شرین مادرانه در خموشی شب خون الود می سراءید اری.! می شنوم ان صدا را اینسو وانسو هیچ ندیدم زشکسته دیواری بالا پریدم اه چه عجاءیبی بدیدم اری ..بدیدم و شنیدم ان صدا را شنیدم ان صدای مادری پیرزال کنار خفته در خونی چو پسر زال شاعرانه می سراید واز می پرسد ای فرزندم کی ترا کرد بدین حال دیدم وشنیدم ان صدا را من که از خود رفتهء بودم از لرزه حول نمی اسودم در پهلوی ان جا ګشودم با ریختن اشک زدل غمی زدودم ګفتم ای مادر عزیزم اهسته از او پرسیدم این کیست وکجایست چنین جوابم را شنیدم بګفتا مر او بود فرزند ی یګانه بود می هم عاقل و فرزانه داشتیم این یک کلبه غریبانه چنین برباد شد خانه وهم جانانه اری .! اری.! می شنوم این صدا را همی نالید وزار میګفت ز راکت امدن بسیار میګفت زوحشت و اعمال استکبار میګفت زحادثهء این شب تار میګفت بیامد راکت دراین ویرانه ما بخاک وغم کشاند کاشانه ما ګرفت جان عزیز ویګانه ما اینست قصهء رنج وافسانه ما باچشم خونبار همی نالید مادر بر جوانی چو شاخ شمشاد پسر کی توانم کرد بی تو زنده ګانی زندګی در کار نیست مرګم چه بهتر شنیدم ان صدا را اری..! شنیدم که میګفت ای خدا خانه ظلم ویران کن قبول دعای نیم شب غریبان کن شنیدم این صدا را اری ..این صدا را ان صدای بی مدوا را شنیدم ان صدا را این قصه شهر سوګواران است زی حادثه دراین شهر فراوان است افسانه های خونین وطنداران است شمهء از ان رنج های بیکران است هان .!شنیدم این صدا را.! اری ..این صدا ....! این صدای صدای مادریست این صدا مادری سوګواران است محمد شفیع ( بیان ) ۱۳/۰۱/۲۰۱۰
یارب این وطن ما را خانه غم خانه کردی مصیبت همه دنیا را باین وطن روانه کردی بسوختی خانه و هم کاشانه ء مردم ما ز غم ها شمع ساختی و ما را پروانه کردی ز جا هر اتشی ز میل تفنګ بیرون ګشت به قلب و سینه مردم این وطن نشانه کردی وطن و مردم ما در اتش جنګ همی سوزد چنین عنوان بدادی و قصه و افسانه کردی ز درد و الام جنګ مردم هیچ رهائی نیافتند به حوادث طبیعت هم ما را بیچاره کردی کسی در زمین لرزه و کسی در طوفان اب به غم های سر به سر مبتلا و اواره کردی بدادند جان شرینش کودک و پیر جوان ما کسیرا که خو د خلق کردی وانتحاره کردی صد بلای دیګری سری ما نازلانه کردی بیان استدعا مغفرت و عجز بر درګاه تو کند ګر عفوه تقصیر این بندګانت مهربانه کردی بیان ۱۳ / ۱ / ۲۰۱۰
|