پوهندوی شیما غفوری

پوهندوی شیما غفوری

 

 



هرچه از وحدت فرا رفتیم  رسوا تر شدیم
خاک پای دشمنان و نوکرِ نوکر شدیم

تاجک و پشتون و ازبک بر سر هم کوفتیم
گوییا با زورگویی قوم والاتر شدیم

ما به تاریخ بلند قرن ها چسپیده ایم
چون حبابی در هوا بی ریشه و بی سر شدیم

پنجه های دست هر یک جای خود را حایز است
هر کدام از هم جدا گشته بی لشکر شدیم

بم گذاری ها در  مکتب خراب ما نمود
دین را آتش زده بی مکتب و منبر شدیم
 
بت تراشیدست هر قوم بهر تعظیم خودش
 بت پرستی پیشۀ ما شد بی جوهر شدیم

نام نیک  میهنم لیلام پول و جاه گشت
کی وطن آباد شد، بلکه همه چاکر شدیم

بهر نسل بعد سوگندات دهم ای هموطن
بهر وحدت کوشی، ورنه خاک ها بر سر شدیم
شیما «غفوری»
ماربورگ  ۱۲اکتوبر ۲۰۱۸


از هزاران درهزاران نطفه یک واحد منم
در میان صد هزارانِ دیگر یک هم تویی


دیگ ارث من ز اجدادِ بسی جوشیده است
قطره ای از چشمه ساران نیاکانم تویی


خون خالص، خون نا خالص همه جعل و فریب
آیت زیبای انسانی منم و هم تویی


ما همه زنجیر هستی را تجسم داده ایم
رنگ و شکل حلقه ها بی معنی اند، آدم تویی


نسل دیگر جوش دیگر دارد و ساز دیگر
نه ابد من زنده ام ، نهِ هم مدام الدم تویی


پوهندوی شیما غفوری
۱۸/۲/۱۳




در این سروده شما عاطفۀ یک دختر پانزده ساله را نسبت به مادرش احساس می نمائید. چه وقت های زیبای بود که اکثراً تشویش های فرزندان فقط رقابت های مکتب و مسابقه در دوست داشتن مادر و پدر بود. به یاد آن روز ها این احساسم را بار دیگر در پای مادر بزرگوارم که برایم همیشه بهترین زن دنیا بوده است، می ریزم.
مادرم ای منبع پیدایشم    
مهر پاکت عظمت وآسایشم
ای دمن مهر تو دنیای من
چشم پر از سحر تو مینای من
گوهر اشک تومرا جان بود
آۀ پراز سوز تو طوفان بود
آن شب تاری که برایم زخواب    
جست و بشد بهر منش دل کباب
شیر تنش رُوزیی این شیر خوار            
لطف و قرارش بنمودم قرار
بوسه ربودی زدو چشمان من            
خوش بنمودی دل و هم جان من
بوسه زرخسارۀ من می ربود            
راۀ خدا را به رخم  می گشود
روشنی داده به دل کوچکم            
آدمی آموخته سرو وصورتم
مادر من، مادر من،مادرم            
امر بفرما که بسوزم تنم
امر نماتا که شوم خاک راه                
بوسه ستانم زتو از زیر پا
باد معطرکه بِپیچم تنت                
تاکه زنم بوسه زپا تا سرت
شانه شوم بوسه به مویت زنم            
جادۀ ره در سر کویت شوم
گل شوم وحلقه ای برگردنت            
زیب دو گیسو و بلورین تنت
تا نفسی جسم مرا گشته یا ر            
 خادم و پا بوس تو خدمتگزار
کابل، واصل آباد، ۱۳۵۳ خ.


باید گریستن، ای طفل هموطن،
این چاپ ُدره ها بر اندام نازکت،
نقشِ جهالت است که بیداد میکند
        ***
باید گریستن ،ای دختر وطن
بر گوشها  صدایی  ازین تازیانه  ها
صد «رابعه» و «طاهره»   و«انجمن ها» *
از آن مغاک تلخ
و زگور قرن  ها، فریاد میکنند
تا زنده ای به گوش تو آواز میکنند.
ای شاهدخت ما،  باید گریستن
  در بند مرد جاهل نادان گریستن
        ***
بازار این وطن محبت نمی دهد
این امتعه به قیمت نفرت نمیخرد
اینجا ضمیرها زنفرت رُسته اند
در جویباردل
وافر، کینه بغض و قساوت شناورند
محکم ستاده باش
ای استوار قامتِ رعنای زندگی
        ***
ایمان تو رفیع تر ازاین لاشخوار هاست
کین قامت لطیف تو  بهتر ز کهنه هاست
زیرا خدای تو
از عشق آفرید جهان وزمانه را
این ُدره بازیها  ز نفرت مثال هاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* - رابعه  منظور از رابعه بلخی دختر کعب است: که بدست برادرش حارث در حمام رگهایش بریده شد وبتدریج عذاب کُش گردید.  هنگام مرگ  حدود 30 سال داشت. اولین قربانی علنی زن در راه  خواسته های برحق زنان  که خود تاریخ گردید.

- طاهره :
طاهره بزرگ  مشهور به چشم سیاه « قرت العين» زنیکه در راه آزادی زنان کشته شد و مرده اش را در چاهی انداختند و چاه ر ا پـُر از سنگ ساختند.  با وجودیکه آثار او را نابود کردند ولی چند پارچه شعریکه از او باقی مانده  است  در فصاحت وبلاغت کمتراز اشعار حافظ وعطارو مولانا نیست این خانم بزرگ در ادبیات یکی از  نادره  ها ی زبان دری محسوب میشود. هنگام مرگ فقط  36  سال داشت . نمونه شعر او:

خال بکنج لب یکی ، طرّۀ مشک فام دو
وای به حال مُرغ دل ، دانه یکی و دام دو

محتسب است و شیخ و من ، صُحبت عشق در میان
از چه کنم مجابشان ، پخته یکی و خام دو....

- نادیا انجمن دخت با کرامت و شاعر چیره دست کشور که در بسیار جوانی برای آزادی زنان آگاهانه از نقد جانش  دریغ نکرد  و قربانی خشونت مرد سالاری گردید. در هنگام مرگ این شاهدخت  فقط 25  سال داشت.
نیست شوقی  که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم....
روح شان شاد باد

به این سو و به آن سو، فرو فِتَد برگها
ببین که زیر پای تُست گهی بلند مقامها
کِی میرود، کِی میشود نشسته در مقام او
چه محشری به پا شود
چه سرخی غروب ها

چه شاخه ها بِشکند
چه پر فشان مرغکان  
چه شیشه ها پُر غبار
چه در شکست سنگها

چه ابر ها  قیرگون
چه ژاله ها سَر شکن
چه نور ها ناپدید
زدیده ای چراغ ها
******
ویا پی خزان ما
بهار آیدم زِ راه
که هر کِی در زمین گُلی
بشاند از ضمیرِ خود
نه یک، نه دو، هزار ها
و هر نهال بی ثمر
ز فرط عشق باغبان
شود رسا و سبزِ سبز
پُر از شگوفۀ طرب
وباغ عیش ما بهشت
زرنگ و بویی بار ها

از: پوهندوی شیما غفوری
ماربورگ 28.10.13

چشم به راه
پنج هزار قطرۀ خون
در دل تار زمان
روی بِنمود و ندا کرد به ما:
که من اینجا تهِ خاکم
تو کجا مینگری!
دل امید بِکـَن از قفس سینۀ خود
گوش قلبت به سَرِ سنگ بِنهِ
تو به زودی زدل سنگی او  
نالۀ زار مرا میشنوی
صخره از شیون من ناله کند
ریگ از غصۀ من آب شود
آب از سوز دلم دود سیه
به بر و شانۀ تو جامۀ ماتم دوزد
و تو آنگه به یکی تکمۀ یاقوتی آن
چهرۀ زرد مرا میبینی
و غم قلب مرا میچینی
ومن آنگه
 مژه بر مژه نِهَم
که دوچشمت به رَهَم نیست دگر.
ماربورگ، 21.09.12

کـم بیــفتـد اتـفـاقـی این چنـیـن
وقت وصل جان با جان آفرین
که به یک وقت ومکان دوجان رود
ازدو تـن آزاد  بر جـا نـا ن رود
آن یکی سرباز و دیگر جان به کف
 در دو راۀ مختــلف با یـک  هد ف
روح آن دو د ر  ر ۀ پرواز شد
قفــلها از هـر دو پیـکر باز شـد
در رۀ پرواز هـردو میگریست
یک زغم دیگر ز شادی بهشت
چون رسیدند در فضای عرش او
لـرزه بر انـدام شان شـد که نـگو
ذات حق پرسید هریک را زنا م
وز دلیـلِ مـرگ و آزادی ز دا م
آن یکی گفت: من مسلمان بوده ام
در جهــاد کـفــر جـان را داده ا م
با دلیری بسته کردم  در تنم
سِیر باروت را برای میـهنم
با الـلـه اکبـــر دادم انـفــجـــار
مکتب این ملحد ین و آن کفار
ذات حق پرسید آن دیـگر ز چون
ازچه دادی جان شیرینت به خون
گفت من بودم یکی حامی خلق
تا بـخواننــد کــودکان ما سبــق

تا بدیدم این برادر را به راه
فهـم کردم کو کنـد مارا تبـاه
چون به هرسو طفلکان پاک بود
وقت تفریح هر یکی بـیبـاک بود
چو نظر کردم به آن نو باوه گان
حَیفم آمد تا شوند بی روح و جان

رفتم و آغوش کردم این جوان
تا ستانم چـره و بـم را به جـان
آن جبار و آن رحیم اندیشه کرد
انتحاری را به یکسو گوشه کرد
خود کشی امریست نا بخشودنی
علــت و معـلول ندارد این شنـی
گـفـت دانـی نقــص کارت را کنــون
یا که روحت تا هنوز است در جنون
گفت: ای حق من تو را خادم بودم
مـــن پی حـق در رۀ تو گــم بـودم
ایـنـهمه از بــهر تــو من کـــرده ام
تا شوی راضی ز هر یک کرده ام
گفت حق: ای طفل نادان و غبی
از بــرای من چــرا این کرده ای
مـن برای بنـده هام جان داده ام
زنده را از بهر زیستن  زاده ام

تو بـجای مـن خـدایـی کرده ای
از حق خود پا درازی کرده ای
خود کُش و در ضمن قاتل گشته ای
قاتــل چنـد جـان بـسمـل گـشـتـه ای
گر شود  کوه ها  همه  ریگ روان
تخــت عـد لـم بسته گردد بی گـمان
آن دم آیند دستــها بر گردنت
نفس های مرده گیرند دامنت
بیگمان حـق را تــرازو میـکنـم
حق هر کس را به دستش مینهم


واقعۀ در لغمان در سال ۲۰۱۳ الهام بخش این شعر بود.

هرقطره اشکی را که به چشم تو دیده ام
چون قطرۀ ز دم به نگاهم رسیده است
هر آهی را که از لب ســردت شنــیده ام
بــــــــر قلب من چوتیغ بُرانی خلیده است
***
هر داغ سبزی را که به پشتت نهاده است
قمچین خشم شوهر مغرور و مــست تو
هرگز نمیتوان به سرشکم فـــرو بشست
تـــــــا این چنین به بند بود پاو دست تو
***
مویت که راز لیل سـیه در درون اوست
یا جـــــــــــــلوۀ  لطیف طلا را نهفته است
چون شاخه های سردو زمستانی درخت
بار سفید برف عظیم را گرفته است
***
 
بس شـعـله هــای رنج و الـــم در وجــــود تُـست
بس زخمه های جبر زمان را کشیده ای
از سوزجان و تن لب تو بَسته گشته است
آتش نهان صدای دلت را نگـــــفته ای
***
 
اما عزیزمن لب تــــــــــــو تا بـــــه کی چنین
خاموش و خشک و پر زهراس از صدای مرد
قلب اسیر تــــــــــــــو گل من تــابکی بـــــود
آزرده از جــــفـای زمان و جـــفای مــــــــــــــرد
***
 
بس شاعران  که حسن و جمالت ستوده اند
یـــــــــــا مـــــادر عزیز و کریمت بگـفته اند
اما بغیر حسن و کرامت به چـشـــــــــــــم تو
سوگند وعزم  و  جهد و شــهامت نهــــفته اند
***
 
بـــرخیز و راه بیُفت و بغلط و بخیز بـــــــــــــا ز
کین راه ما پُــر از دره و دشت و کوه و جوست
مشت جــبـون  ياء س  و  الم را مــــزن بـه دل
زیــــرا کـــه در نـهـــایـت راه شــمـع آرزوســت
****
شاید به هـــــر قدم که گذاری خطر بود
شـــاید کــه در میـــا نه ره  در روی بـــــدار
اما چه گفت مرد کـُهـنسـال باغـــــــبان
گــــر تخم گل خُبست ز طوفان غمی مدار
 
 
از پوهندوی شیما غفوری

یارب دلم ترا به کجا جستجو کند
درخیمه یا به قصرکسان گفتگو کند

از آتش زمان وجهان چشمه در گرفت
با  زهرآب  حادثه هر یک وضو کند

امروز آنچه شیخ زمان عرضه میکند
کَی منکر خدای به خلقش چو او کند

کار حرام را به حلال فتوه میدهد
خون عزیز دل تهِ  جام وسبو کند

قاموس*های رنگ بباید ز بهرآنک
مِداد وقت  قِصص ما موبه مو کند

کاخ بلند ظلم از آئینه و چراغ
بر نعش آرزوی یتیمان نمو کند

گر تیشه را دسته به جاغور  نباشد ش
نخل ام زپای خاک به افلاک رو کند

بس کن زغیر شکوه که بیداد از خوداست
هرکس گلیم خانۀ خود را رفو کند

گر عدل ورحم، کار وتواضع شود عیان
مرد است آنکه قبر مرا زیر و رو کند

شیما دلت زجور زمان داغ ها گرفت
این گنج تیره جلوۀ صد ماهرو کند

* دریای عظیم

ماربورگ 18.04.13


ازپوهندوی شیماغفوری
تقدیم به همسر عزیزم نور محمد غفوری که آخرین خواهرش را هم در دل خاک سپرد.

شبی در خواب بودی
و من آزرده از غمها
به شمشیر خیال خود
دریدم صفحۀ سنگین صدرت را
در آن دیدم یکی مشتی ز موم آتشین،
گلنار همچون لالۀ صحرا
به هر سو در تکان و کشمکش ،
چون مرغ بسمل مظهر غوغا.
به شمشیر خیال خود شگافیدم درونشرا
تماشا کردم و دیدم در آن داغ عزیزانت
که صد داغ عزیزان وشهیدانت
چو مرجان و عقیق سوخته پرتو فشانی داشت
ز حرمان های ناگفته و ز اندوه های ناسفته نشانی داشت
و من آنگه شدم آگه
ز رمز مهر بی پایان و عشق بی حد و حصرت
به آن  آوارگان  وادی   بی  آب  و  بی دانه
به آن سر گشتگان ملک بی یاور
به آن وحشتسرای یکه ی دوران
به آن درماند گان جنگ بی پایان
کــه مهرت  زان عـقیق سوخته پر نور میگـردد
که قـلبت ز آتـش جسم عزیزانـت
چو مـشـت موم  مـیـگـردد.
تـو تصویـری  ز صد هـا و هزاران سوگوارانی
که یکتای جهان بـر سر زمین ماتم قـلبت
به جای یأس تخم رزم میکارد
و صبر و بردباری را
به جای ناقراری و غضب
همواره می بارد.


یکی دخت مَهروبه وقت شباب
قد وبست بالا، لبش چون شراب

نمودی لبش باز که ای مادرم
غم بسیار در قلب کوچک برم

مرا همنشینان صلا میکنند
به بوس و کنار وهوس های چند

چوگویم کزین ها شرم آیدم
زنند خنده برمن که ننگ بایدم

بگویند کلان وجوانی دگر
نشاید که باشی به فکر پدر

که روشن به فکرت ، شدی هوشیار
چو آزاده  زادی، بکن این شعار:

که این دور دنیا دو سه روزی است
بکن هر چه خواهی که عمرت کمست

چو مادر شنید قصۀ دخترش
بلایش به سر زد  ز پا تا سرش

دُر  نغزو زیبا برایش بسفت
چو یک یار دانا برایش بگفت

که ای دختر من عزیز دلم
شنو درس دنیا ز صد منزلم

که آزادگی را حدی باشد ش
و هر کاری را سرحدی باشد ش

گر آزادگی را نباشد حدی
به بی بند و باری نباشد سدی


خردمند ی را بر رهت پیشه کن
تعقل به کارت، بس اندیشه کن

حباب کفی است هوا وهوس
که نادم بکوبد به سر چون مگس

مقامت شناس کین ترا بهتر است
زن هر کجائی سبک چون پراست

از آن پس، دلت را شنو ای عزیز
که عشق راست شاهان، غلام وکنیز

که عشق جان ودل را چراغان کند
چو  نوری شیشه را  فروزان کند

که عشق انجُم کهکشان آورد
که آزادگی ارمغان آورد

خدام تحفۀ عشق انعامت  کند
شراب محبت به جامت کند

چو اندرز مادر شنید دخترش
به پا شد، بِبوسید رخ مادرش

سپاس فراوان به تو مادرم
قوی کردی قلبم  بسا در برم  

برویم گشودی در و درچه ای
به سرچشمه ای عشق پنجِره ای

خوشا دختی را چون تو مادر بود
رفیقِ شفیق، یار و یاور بود


اهدا به زنان خاموش میهنم

آهی را گفتم که فریادی به  رنگ ساز شو
عقده را گفتم که همت کرده روزی  باز شو

آه گفتا: بهر تقریرم فنونی لازم است
عقده گفتا: شاه رشته در میان از من گم است

در روان دردمندان عـقده وآه خـفته اند
لیک با تار جبار بی زبانی بسته اند

آه از خود آگهی فریاد موزون میشود
عقده از کاویدن جانش جیحون میشود

شِکوَه درد بی صدا را معانی میکند
ناله بُعد عـقده ها رانشانی میکند

درد که احساس است، غوغا نیست،چو ن گویا نشد
عقده مکنون است، پیدا نیست، گر او وا نشد

ماربورگ – جرمنی


محبت هدیۀ والای یزدان
که بخشید از محبت بهر انسان

ولیکن دخت ما شانزه گلابش
هنوز نشگفته پرپر گشت و پا شان

چومرغ بینوای دشت لیلی
صدایش خفته شد از دُره باران

مسلمان زاد من خود شو مسلمان
که نوش جان کنی دالر فراوان

خداوند گر گناۀ تو ببخشد
نمی بخشد مگر زان نو جوانان؟

نه دست شان به خون رنگین زمانی
نه روح شان به قبض نفس شیطان

چه میشد گر نکاحی شان نمودی
رضایت را نکرده ست حکم، سبحان؟

هزاران وصلت جبری ببستی
یکی هم با صفای عشق و ایمان

سخاوت قطره شد، ته در زمین رفت
شقاوت بر ضعیفان کرده طوفان

ماربورگ 20.09.12


بتها چو سنگ بودند در وقت خلیل
درخانه به بند بودند بی جرم و دلیل
چند تا بت زیبا بود بهر همه کس
یک صاحب بتخانه، یک راه وسبیل
حالا همه بت گشته درخانۀ ما
بتخانۀ انسان است کاشانۀ ما
بت های وطن مرد اند، شایستۀ مهر
زنجیرشکن عصرند، چه موش وچه شیر
هریک زدگر بهترد ر حُب وطن
با غیرت و دانایند، والا چوسپهر
حالا همه بت گشته درخانۀ ما
غمخانۀ دوران است کاشانۀ ما
بت های نفس دار وبیجان و شهید
سبزوجگری رنگ و یا سرخ وسپید
از کشمکش گردون هم بوقلمون
حرب مدح وتصویرش پنهان وپدید
حالا همه بت گشته درخانۀ ما
در جنگ بتان مشغول کاشانۀ ما
کشتی شده چاک ودرز غرق است قریب
مهلت نبود ما را در چال و فریب
یکدسته شوئیم یکدم از بهر وطن
گرداب زپی دارد این خَمِ نشیب
تا نوری زدل خیزد در خانۀ ما
بستان شرف گردد کاشانۀ ما
بد اویین هاوزن- جرمنی 10.05.12


نَفس ها مردار شد
سیل پول آمد، جهید بر سوی ما پرتاب شد
جایی آباد، جایی ویران، جایی هم مرداب شد
سیل، برق آسا بیامد با شدت بیرون پرید
با خودش معنویت ما را ببرد
گویی تاریخ دیارم آب شد
هر طرف بتخانه ها رونق گرفت
رشته ها سست و بتان ارباب شد.
کی زخجلت رویی برما مانده است
آن غرور وافتخارم رفته است
چون مرا مادر وطن بی آب شد.

جرمنی/09.09.12


برخیزوبِپــَر پرندۀ خوش الحان
با آنکه شـِت وپـِت شده ای از باران
هرچند گـِل آلود زمان ومحلی
با عزم رهایی پروبالت افشان
در لـُوش وگِل کوچۀ تقدیر شدی
آزرده ای سنگ طفلکان نادان
در پیچ و خـَمش رحم کسی با تو نیست
پائین آتش ، دود  سیه دَور زمان
با قلب پر از عقده زند با تیرت
نامش بنهد آیۀ پاک قران
ای مادر من، خواهر ،ای دختر من
در بند هیولا شده ای داد وفغان
با علم سزد  بند و طنابت گَـُسِلی
با حربۀ د ین تیر جفا برگردان
گرپُرسشی درلفظ وزبانت باشد
حقا که دهی جواب آنرا آسان
ما "نی زن دنیا "شده ایم وای به ما
"نی مرد به آخرت" افسوس  وفغان
صد دست دعا بهر تو بالا گردد
آسوده بِخواب نجیبه ای پر حرمان

جرمنی  جولای 2012


درختی باز کرده بازوانش
به سوی آسمانها تا تو آیی
به حلقش قطره ای آبی بریزی
توان وسبزی ای قلبش فزایی

گل لاله ونرگس دسته، دسته
قدح برکف به نازودلربایی
یکایک انتظار رحمت تست
که ته آیی و سیرابش نمایی

من افسرده از آن سوی شیشه
برون جستم چو یک مرغ هوایی
دو دستم تابه عرش ذات اورفت
توای بارش ده از درد م رهایی

بِشـُو تصویردرد ملتم را
زاعماق دلم، آور صفایی
روان و جسم وروحم را ببخشا
تعادل چون جهان کبریایی

بد-اویین هاوزن 27.04.12


به دامانت وطن لاله بروید
ز داغ نو جوانانت بگوید
فراوان قصه و افسانۀ درد
ز مایوسانه نجواهای هر فرد
زغوغا آفرین آهنگ قطره
به هنگام اصابت با شن و صحرا و صخره

چه قطره، قطرۀ خونی ؟
چه خونی، خون محزونی ؟
چه وقتی، لحظۀ شومی ؟
به هنگام وداع از زندگی با زخم نا سوری
کِی گوید غیر لاله قصۀ پر درد مجنونی؟
کِی داندغیر او، راز دل افتاده در خونی؟

توای لاله که هر جا سر کشی در خاک این خانه
به کوهستان و صحراوچمن ها بی محابانه
تویی پیغمبر آن خفتگان گوشۀ نمناک
که خوانند با زبان تو، سرود صلح به همخانه

از پوهندوی شیما غفوری
وطند را!  بهارت باد خرم، گر چه میدانم
که امسال بازسختی های عالم پیش روداری

بهارآرزو
ای بهـار  آزرو تـــو کی فــــــرا خواهی رسـیـد
تا دل ســـرد زمیــــن خانـــه را گـــــرمی دهـی
تا رود پند ک به برگ وغنچه بر لبخند گل
قامـــت مادر وطــن را زیـنت شاهی دهـی

تــا نسیم الفتـــی دمساز راه مــــــا شــــود
تا بشویــد شـبـنـم عشـقی غبــار کـینـه را
تا شود پیدا به دل ها تارعفو و مرحمت
تا بدوزدچاک و درز پیکر چـون شانه را

ای بهار پر ملال یک بــر سِهُ یک صده رفت
کن نفاق ما عـدم ، ســوقی به سوی همرهی
تــا شویم آگـــه ز چــرخ روزگار و وقـت کــم
تا شوداین عمر با قی صرف صلح و با همی

ای بـهــــار آزرو تو کی فـرا خواهی رسـیـد
تــا دل سرد ســـــرای خانـــه را گـــرمی دهـی
تا رود پـنـد ک بـه برگ وغنچه بر لبخند گل
قامـت مــــادر وطــن را زیـنت شــاهی دهـی
ماربورگ ـ جرمنی

ازپوهندوی شیما غفوری

من از فمینست های نیستم، که بر ضد مرد ها باشم.اما در این سروده ام کوشیده ام تا گوشۀ از حقایق جامعه مارا بازگو کنم. با این سروده آرزویم منحیث یک هموطن از خوانندۀ گرامی این است، که بخاطررنجهای بیشمار زنان کشوریکروز در ماۀ مارچ در این مورد باندیشد که کدام پندار،گفتاروکردارایشان میتواند منتج به تباهی وکدام هم به صلاح جامعه مامنتج  شود.  

کاش که بتابد گهی خورشید صلح
قوتم افزون شود از دید صلح
صلحی که او مهر و صفا آورد
فـــرصــــت ایجـاد و بــقا آورد
تا وطنم گــشته شود خــــانه ام
نــظم وقرارش سر وسامانه ام
خاد م او دختـر با غـیرتش
تا شومش شوکتِ جان و تنش
جان بـفشانم پی عـمران او
نـم بـزدایم  زدوچشـمان او
خندۀ گل زیب لبانش کنم
از سر مهر تازه جوانش کنم
وه  اگرم مرد وطن ره دهد
سنگ مـوانع به ره  ام مفگند
گر  به زبان گویم زبان سوزد م
ورنه میان استخوان سوزدم
مرد وطن کرده وطن را تباه
فرقی نباشد به چه نام وچه راه
اوبکشاند رمه را هرطرف
نعره زند  بی هدف وبا هد ف
گاهی چی الوانیِ کتاب آورد
گاهی سیاهی  وحجاب آورد
باری یکی دوست،دگردشمنش
باری عد وش گشته، چو جان وتنش
گاهی یکی روسی رفیقش شود
بار ی ز امریکه نفر آورد
بین خود هم در زدن وکندن اند
با قلم و صحبت وتلواری چند
ایزد حـق کاشکه خمیرش کـند
آدم نـو تازه ضمیرش کنــد
تا بشناسد گُنه و مرز خویش
تبدیلی آرد به ره و طرزخویش

تا نگرد سوی زنان چون بشر
حق بدهـد تا که ببـندند کمر
واکند آن قفل و طـناب زنان
از  یـد  واز پا و زچشــم وزبان
تا زن افغـان بـــنماید بـــنــا
همـرۀ مردان وطن ملک ما


قالب تازه
کسی ز عـشق سرایـد، دیگری از میهن
آن یکی نـــــور سـتـایــد، دگـــرش ســبز چمن
وان دگـــــــر جنگ نکـــوهــش کند از عُــمـقِ روان
دیگری مــــرگ بر آ تش بـفـرســــتـد پـیــــــهـم
هر یکی با قلم و مویک وتنبور و صـدا
بـرکشد قـد بـالا
هـر کسی بـا هـنـرش
هـــــر یکی بـــا رقــــمـش
به بدی چهره ی زشتی بدهد
و نکـــــو یی  وفـــــر هــمـندی  را
عـَظـمـت و جــــاه و جـــلالی بـــدهــد.

مثل آن است که هر واقعه وحرف وعمل
بسته بندی شده در بندو بر قالب ها
قـالب خــوب و یــا قـــالـب بــــد!

و مــنِ مــــادر آزرده دلی
که ز هجران عزیز دل خویش
نــه در آتش ســـــــــــوزم
زانکه او ازتپش زندگی اش خرسند است
و نه در عُمق خوشی غرق شـوم
چونکه در هجر، یکی دلبند است.

من ندانم که کـــجا جــــور آیــد؟
غصه ی خـــــاطر من
قصه ی قلب هزاران  دگر
کــــه  چــون من در بنـــــد است.

سخن از عاقبت هجرت و بی پایی است
که همه  تخم سپند گشته و آواره شـدیـم
از پی یــار و مد دگار سراسیمه شــــدیم.
شکرحق چون خــلـف مـــا ز پی ریشه رود
دل خــود در کـف  نـامـوس  وطـنـدار نـهـد
خانۀ بخت خود آباد کند،
گـــر چــه صد منزل وابحار وبیابان بزند.

سخـــــن از عاطـفـه ی مــــادری اســــت
که عــزیــز دخـتـر مـــحـــــبـوبش را
به یکی ملک دگر
یا که در قاره آنسوی جــهان
به سر اسپ ســفـیـد بخـتـش
تاج پر نــور عـــروسی بـــزنـد
و به یک لحظه چومرغ صد بال
ا زته ی دستانش  پر بــزنـد.

و من اینک، منِ وامانده به جا
در کدام قالب افکار نویسم غم دل
قالب خوب و یا قالب بد؟
قــــالــب دیگــــری دردســــــتـم نـیـســت.

پس بجنبیدوبیارید به جا
حق هر قطرهّ آن چشمی به راه
طــــــرح یک قـــالب دیـگــــر بکــــنـیـد
خـــامـه را گاهی در این ره بــزنید
چـونکه انـدوه دل مـادر هـــــا
قالب تـــازه تـــری مـیـخـــواهــــــد
بهر اظهار غم خاطر او
رنگ و صـــــوت دگــری میبایــد.

فرانکفورت ـ جرمنی


«مادر» چه عزیز است و چه موجود عجیب است
فـریاد و فغان از سر دردش، چه مهیب اســــــــت

من از  پی یک چـاره به هـر گـوش و کناره
آشــفته شـــدم، هيچی ندیدم که طـبیب است
فرزانه حکیمی بنمـود راه و مـــرا گـُفت
جان پدر اینجاهمـه اش یار و حبیب اسـت
دیدم که چه راهی همه اش در خم و پیچ است
گـفتا برو اینجا اگرت صبر و شکیب است
بــر درگه اول چو زد م بـا سر انگـــشت
گفتم که مگر صاحب این خانه طبیب است؟
از آن طـرف درچه بلـند گـشـته صـدایی
فارسی سـخنش شـاد نمودم که صلـیب است
گـفـتا که همین درگـهء  پهلو بـنوازش
چون بر در دیگر شده، دیدم که غریب است
گفتا زپس درگه «ته څوک يې،ته څه غواړی؟»
گفتم که مگر خـــانهء عــطار و طبیــب است
گفتا نه!  برو بر در هـمسایهء دیــگــــر
شاید که ترا چارهء آن درد لهیب اســت
باصد عجــله باب سرایش چوزدم من
دیدم که یکی ازبک با خشم و مهیب است
امـا بـه محبت بـنمـودم در دیـــــگر
آن فــرد هزاره چه بسا شخص حسیب است

این سو پشه ای سوی دیگر ترکمن و ایماق
هنـــد و  و بلوچ  و عرب بالاو نشیب است

در آخر این کوچــه چو بیچاره نشستم
گفتم که خدایا مگرم این چه نصیب است
هر جا که روم چارهء درد وطنم نیست
هر نسخه مرا دفتری از چال و فریب است
آن عالم فـرزانه هـویـدا شد و گفتا
کین گوشهء جم جلوهء از رمز لبیب است
چشمت بگشا عبـرت از دورِ زمان گیر
هـر خانه درین کوچه یکی شوکت و زیب است
یاری و محبت نه به قد، چهره و لفظ است
«ما» گو به کلامت که «منم» همچو نعیب است
این نسخه تــرا مرهم هر مشکل و درد است
فــرمان الهی ، رۀ هــر فرد مصیب است
ماربورگ – جرمنی


دستی بــه قـلـم بـــرده که نـامش بنـویسم
قـلب قلمم لـرزید، پای قـلمم لـغـزید، رنگ قلمم خـشکید.
افسوس وصـد افـسوس به تاراجِ روانم.
*****
شـمـشیـر زدم بـر کـمرم تــا  ره گـشایم
از ظلمت جـهل سوی افـُق پر بگشایم
از دَور و بــرم سیـم اسـارت بـــــــزدایم
تیغم زمیان بشکست، دستم زعقب بربست، درهای امیدم بست.
از مکر زدند قـفل به بــازوی تـوانـم.
*****
از دیـــدۀ یـاس اشک تـمـــــنا بفشانـد م
تا سیل سرشک غرق کندفـرق من و تو
تـا مــزج خـورد نـالــۀ مــن بـــا ســخـــن تو
تــا شسته شــود روی حقیقـت ز سـیاهی
تــــا دامن خـــورشـیـد رســد لایـتـنــاهـی.
آوازی بمن پیوست، دستی بگرفتم دست،
مینای غمم بشکست
پس  واژۀ  آزادی بـشـد ورد زبــــــــــانـــــم
ماربورگ ـجرمنی،2010

ازپوهندوی شیما غفوری
جوانه های امید
خانه ام را سوختند
سفره ام آتش گرفت
جام آبم خشک شد
مرغکان بی پناه و دربدر
هر یکی سویی، به راهی پرگرفت.
کاغذ وخط وکتابم در گرفت
هر طرف را جای گل، یک فرش خاکستر گرفت

لیک از ویرانگی های وطن
از دل باروتی این خاک وشن
سبزه ها قد بر کشید
نلغه نلغه نو نهالان سر کشید
چوچه مرغ این چمن، یکباره بال و پرکشید.
ملتی را کی توان نابود کرد
تا دلش پیوستۀ یک ره بود
گرچه راهش سالها مسدودکرد
روز و شب در زایش چاره بود
چونکه در سعی وتلاش وهمدلی
در صفای عفو ورحم و باهمی
کوکب  اقبال و بخت وطالع اش
روشن ازخورهمچو مهپاره بود.
ماربورگ ـ جرمنی ـ2005


ای بهار آرزو تو کی فرا خواهی رسـیـد
تا دل سرد زمیــــن خانـــه را گرمی دهـی
تا رود پندک به برگ وغنچه بر لبخند گل
قامـت مادر وطــن را زیـنت شاهی دهـی

تا نسیم الفتـــی دمساز راه مـا شــــود
تا بشویــد شبنم عشقی غبــار کـینـه را
تا شود پیدا به دل ها تارعفو و مرحمت
تا بدوزد چاک و درز پیکر چون شانه را

ای بهار پر ملال یک بر سِهِ یک صده رفت
کن نفاق ما عـدم، سوقی به سوی همرهی
تا شویم آگه ز چــرخ روزگار و وقـت کم
تا شوداین عمر باقی صَرف صلح و با همی

ای بهار آزرو تو کی فرا خواهی رسـیـد
تا دل سرد سرای خانـــه را گرمی دهـی
تا رود پندک به برگ وغنچه بر لبخند گل
قامـت مادر وطــن را زیـنت شاهی دهـی

 

لوستل شوی 8591 ځله Last modified on دوشنبه, 30 میزان 1397 18:17
دې ته ورته نورې ليکنې « سید نسیم شاه جلالي سنګروال »

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي