مخمس بر غزل حافظ

مخمس بر غزل حافظ


فقیر احمد عزیزی غزنوی

عالم غیب به فرمود به خیاط بهشت
بهر هرکس ز هر آن جامه که او خواست برشت
زان یکی ساکن دیر است و یکی رهبر چشت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشت



پیش هرکس نه توان راز نهان کردن فاش
اندکی با خبر از حال نهان بودی کاش
اینقدر بایدت آموخت که در اخذ معاش
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

هر طرف پرتو حسن است چه بالا و چه پست
اینچه حسنیست که بازار نیکویان بشکست
ذرۀ کو که میان درطلب دوست نه بست
همه کس طالب یار است چه هشیار چه مست
همه جا خانۀ عشق است چه مسجد چه کنشت

گر هماهنگ منی یک قدم از خویش بر آ
فرش نقش قدم دوست دل و جان بنما
فارغم از اثر زحمت تزویر و ریا
سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناصحا قصه مخوان پیش من از فضل عمل
نیست در خوان کرم فرق سلیمان و نمل
بیمم از مرگ مده وز تعب روز اجل
نا امیدم مکن از سابقۀ لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است که زشت

نقد هستی به نگاه من رند است چو خس
جبهه و صوف و ریا این همه لعب است و هوس
طبع سرکش نه توان زیست به زندان قفس
نه من از پردهٔ تقوی بدر افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

ساغر مُل به کف آور که قریب است اجل
عمر بی هوده مکن صرف به طومار امل
ذرۀ سود نه بخشد به تو خروار عمل
برعمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل
تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت

سبحه و خرقه و دستار به یکسو بگذار
آی در حلقۀ رندان ز می مست و خمار
کاندرین بزم مهیاست می و ساقی و یار
باغ فردوس لطیف است و لیکن زنهار
تو غنیمت شمر این سایۀ بید و لب کشت

ای عزیزی چه نهی در رۀ مردم دامی
نیست در طاعت و تقوا اثری جز نامی
نه شد از دیر و حرم حاصلت آخر کامی
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو       کانادا

لوستل شوی 321 ځله

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي