مخمس بر غزل مصفا غزنوی

مخمس بر غزل مصفا غزنوی

شوخی به دست رایت محشر گرفته است
عالم تمام صورت اخگر گرفته است
کون و مکان صلابت مجمر گرفته است
مستان به کف ز مژه که خنجر گرفته است
ما را به مغز دل سر نیشتر گرفته است



از شش جهت تجلی انوارمی شود
ذات نقط احاطۀ پرکار می شود
وصل و حیات هردو به یکبار می شود
وقتی مرا که وعدۀ دیدار می شود
رضوان بدست کاسۀ کوثر گرفت است

دنبال راه راست روان را گزیده اند
با هیچ حیله تابع خفت نه میشوند
زافتادگی  به مسند عزت رسیده اند
بر زهد زاهدان جهان طعنه می زنند
بر کف کسی که بادۀ احمر گرفته است

دارم بدل خیال رخ دوست را مقیم
وارسته ام ز خویشتن و فکر شوق و بیم
کی دم زنم ز کر و فر جنت و نعیم
در دل نیاورم ز غم آتش جحیم
در نار عشق تا جگرم در گرفته است
از دیر و کعبه رسته به سرمد رسیده اند
جایی که عقل راه ندارد رسیده اند
در خلوت حضور به مسند رسیده اند
ای دل یقین بدان که به مقصد رسیده اند
دست کسی که حلقۀ این در گرفته است

خواهی اگر عزیز دل دوستا ن شوی
می بایدت بگوش دل و هوش بشنوی
دُری است از خزینۀ اسرار معنوی
هر نکتۀ که گفت مصفای غزنوی
گویا سبق ز خضر پیمبر گرفته است
عزیزی غزنوی
تورنتو کانادا

لوستل شوی 60 ځله
دې ته ورته نورې ليکنې « کابل وروستۍ شیبې »

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي