مخمس بر غزل بیدل

مخمس بر غزل بیدل

فقیر احمد عزیزی غزنوی
زندگی بخشید چندانم هوای سوختن
کز بُن هر مو طراود اشتهای سوختن
دود من هم دارد آهنگ رسای سوختن
کس چو شمع من نه بوده ست آشنای سوختن
گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن



هر کجا دیدم شرر پیرایۀ تن کرده ام
تار و پود استخوان خویش روغن کرده ام
شعله و قوغ دوعالم زیب دامن کرده ام
شمع آداب وفا عمری ست روشن کرده ام
تا نفس دارم سر تسلیم و پای سوختن

عالم هستی سرا پا یک قلم وحشت سراست
فرق موجود و عدم تنها همین چون و چراست
ذوق دلگرمی به این محبس نه میدانم که راست
زندگی چندان گوارا نیست اما عمرهاست
با طبایع گرمیی دارد هوای سوختن

پُر ز خون دختر تاک است ساغر باده چیست
امتیاز حق و باطل در خور ادراک کیست
بی هدف نتوان به زیر سایۀ اقبال زیست
لالۀ این گلستان چندان نشاط آماده نیست
کاسۀ داغی ست در دست گدای سوختن

اهل دل را میل راحت مایۀ شرمندگی ست
سوز و ساز این هردو راز سر به مُهر عاشقی ست
با گداز دل به سر بردن کمال پختگی ست
صبح شد چون شمعم اکنون داغ نقد زندگی ست
هر قدر سر داشتم کردم فدای سوختن

عشرتی دارم عزیزا با روان سوخته
کز بر شاهان نه دیده هیچ کس این دبدبه
اهل معنی داند این فرخندگی ها را همه
بیدل امشب چون شرار کاغذ آتش زده
چیده ام گلها ز باغ دلکشای سوختن
فقیر احمد عزیزی غزنوی
تورنتو           کانادا

لوستل شوی 119 ځله
دې ته ورته نورې ليکنې « مظهر نور خدا راغللم »

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي