مخمس بر غزل بیدل

مخمس بر غزل بیدل

 
بایدم سیر کمال فطرت عالم کنم
شیشۀ دل را سخن پرداز جام جم کنم
خویش را از اختلاط ناکسان بیغم کنم
بعد ازین ازصحبت این دیو مردم رم کنم

غول چندی در بیابان پرورم آدم کنم
+++
با هنرور باید آغاز سخن کرد از هنر
با حکیم از حکمت آهنگ ادب سازیم سر
سفلگان را جز به زشتی نرم نتواند بشر
در مزاج بدرگان جز فحش کم دارد اثر
زخم سگ را بی لعاب سگ چسان مرهم کنم
+++
پاک نتوان شد نجس طبع از پلیدی های خو
گر به آب کوثرش صدبار داری شست و شو
بشنو اجزای سخن را با زکاوت مو به مو
چون خبیث افتاد طبع از طینت ناپاک او
خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم
+++
در دل بد فطرتان تاثیر کی دارد صلاح
طبع کژ بنیاد را هرگز نمی شاید صلاح
در نهاد تیره چندان ره نمی یابد صلاح
با فساد جوهر ذاتی چه پردازد صلاح
آدمیت کو اگر از خرس مویی کم کنم
+++
موج توفان رذایل از حصار و سد گذشت
بدرگان را بدرگی از انتهای حد گذشت
کار این تاریک مغزان از وحوش و دد گذشت
هرزه کاری ها درین دل مردگان از حد گذشت
بعد ازین آن به که گر کاری کنم ماتم کنم
+++
مطلع فیض کمال مطلقم در این چمن
می تراود از لبم دریای معنی در سخن
محو استغنای حسنم در میان اهل فن
صنعتی دارد خیال من که در یک دم زدن
عالمی را ذره سازم ذره را عالم کنم
+++
سینه ام از مخزن علم لدُن یک روزن است
لوح تصویر دوعالم در نگاهم روشن است
هردمم از خویش سوی مُلک هستی توسن است
حُکم تقدیر دگر در پردۀ کلک من است
هر لئیمی را که خواهم بی کرم حاتم کنم
+++
سایه چون از پرتو خورشید باطل می شود
سالک از سعی عمل همواره کامل می شود
کام دل از رهگذار صدق حاصل می شود
از صفا آئینه دار یک جهان دل می شود
سنگ خشتی را که من با نقش خود محرم کنم
+++
مست طرز پختگی هایم به هنگام کلام 
از بُن هر مو زبانی رویدم در هر مقام
می برد از دستگاه من جهانی نقد کام
بسکه در ساز کلامم فیض آگاهی ست عام
محرم انصاف گردد گر کسی را ذم کنم
+++
ای عزیز ازبس که گشتم بیخود و مدهوش شرم
درعرق پیچیده خود را می کشم بر دوش شرم
از شرر بر چهره می باید نهم رو پوش شرم
عبرت ایجاد ست بیدل تنگی آغوش شرم
بی گریبان نیستم هر چند مژگان خم کنم
عزیزی غزنوی
لوستل شوی 188 ځله

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي