وطن مه هيروه

مير عبدالواحد سادات





کلمات وخشورانه ايکه منحيث عنوان زينت بخش اين نبشته است، موجز، پرمغز،رسا وبې بديل ميباشد که حکايه از احوال اسفبار وطن و حالت حزن انګيزي ابرمردي را مينمايد که با حسرت و ؛ګداز با (( معشوق )) خويش که آنرا چنين توصيف مينمود


آي خاک پاک واي وطن خوش زمين من


معشوق من، حبيب من ود لنشين من


بالاجبار وداع ميګويد .


اين عاشق دلباخته وطن که با انديشه و عمل خويش ثابت ساحت که در رديف وطن دوستان بزرګ قرار دارد، مجبور بود براي بار ثاني ((معشوق)) خود را ترک نمايد، زيرا حيله هاي تاريخ و تلاطم آمواج روزګار و ((ورق ګرداني وضع روزګار)) که بقول حضرت ابوالمعانې بيدل ((انقلاب رنګهاست)) رنګ سياه را بروي مجموع تلاش هاي انسانی حدود ربع قرن که بر مبناي انديشه هاي تجدد و نوګرايي، نهضت مشروطيت و استقلال خواهی را که منجر به استرداد استقلال و تاسيس دولت ملې و نهضت اماني ګرديد و افغانستان را در شاهراه رشد و ترقي قرار داد، و با آشوب سقاوي خواستند تا از افغانستان مستقل وفرزندان منور آن انتقام بګيرند .


البته در اين شکست تاريخي نه تنها توطۀ ودسيسه بيروني استعمارګران وعمال داخلي شان مطرح بود بلکه رهبران و شرکت کنندګان نهضت نيز سهم داشتند. چنانچه مدتها قبل يکي از پيشقرولان نهضت ، شادروان عبدالرحمن لودين که از نا بساماني ها آزرده خاطر ګرديده و در کاشانه پدري در محله لوديان شهرقندهار عزلت ګزين شده بود، داهيانه به ياران خويش پيش بينې مينمود که


(( من با اين دولت که سبب اعمال ناجايز يکدسته مغرض، نادان محکوم به فنا است ، مدتي به سبب تعهداتي که در حزب داشتم، همکاري کردم و اين مطلب را بګوش شاه و يارانش رسانيدم، چون نشنيدند، کابل را ترک ګفتم ... ولي با شما که امروز با شاه و درباريانش رابطه داريد از طرف من به او بګوييد که :


که اګر اين مکتب است و اين ملا


کار طفلان خراب ميبينم


عنقريب اين رژيم از پا ميافتد وواژګون ميشود و آنګهي، نه تو، نه من ، ني فخررازي )) (به نقل از صفحه ١٨٠ کتاب : جنبش مشروطيت در افغانستان ـ تاليف مرحم علامه حبيبي ) .


عبدالرحـمن لودين (کبريت) از رهبران جسور و از پيشګامان انديشه و عمل جنبش آزاديخواهانه افغانستان است که سرانجام ((بجرم)) ضديت با استعمار انګليس ، راستي وصداقت در داخل ارګ به دستور وحضور جنرال نادرخان ناجونمردانه شهيد ګرديد وبه حماسه جاودان مبدل شد که روحش شاد بد .


و بدين تر تيب با پهن ګرديدن چتر سياه نقاق و آشوب در کشور لاجرم بايد باني سراج الاخبار دوم و نهضت مشروطه دوم، پدر ژورناليزم و تجدد افغاني ، علامه محمود طرزي، مامن، زادګاه و سرزمين آبايي و اجدادي خويش را براي بار دوم ترک ميکرد .


اين فرزند برومند افغانستان در عنفوان جواني نيز درد جانکاه غربت را چشيده و بقول حکيم ناصر خسرو ((ګژدم غربت)) جګرس را آزرده ساخته بود.در آن نوبت او(( بجرم)) وطندوستي پدر و قرارداشتن امجد در صف طرفداران و هواخواهان محمدايوب خان قهرمان حماسه ميوند که مورد حصم وخشم برادر رضايي استعمار، امير عبدالرحمان خان قرار ګرفته بود، يکجا با فاميل از کشور تبعيد ګرديدند.در آن دوران آن امير مستبدبحساب دلخوسي انګريږ ها و تصفيه رقبا هر جا که آزاديخواه و دشمن استعمار را مييفت، ميګرفت و سربه نيست ميکرد ويا به سياه چال مي انداخت، اين همان با صطلاح ضيآ الملت والدين است که برزرګترين عالم دين وشخصيت ضد استعمار انګليس، ملامشک عالم را تحقيرآ ملاموش عالم ميګفت تا دل دوستان خود را شاد ساخته باشد، در دوره همين امير خود کامه است که نيمي از پيکره افغانستان در شمال وجنوب به بهانه حفظ و تحکيم قدرت مرکزي جداکرديد ( آګاهان ميدانند کهتراژدي موجود افغانستان و بخاک وخون کشيده شدن کشور از همان خط استعماري ديورند که با امضاي امير عبدالرحمان خان((مزين)) ميباشد وامروز چون اژدهاي کهن هستي و موچوديت وطن مارا در معرض سوال قرارداده است). والقصه که غلام محمد طرزي با فاميل راهي ديار غربت ګرديد و چون نخواست در زير سايه بيرق انګليس در هند بريتانوي زندګي نمايد، بعد از مسافرت در بغداد و شام در ترکيه اقامت ګزيد .


محمود طرزي که در آن هنګام شانزده سال داشت، در سير و سفر آبديده ګرديد و اندوخته بزرګ علمي ومعنوي بدست آورد. شايد بهترين دستآورد دوران غربت ديدار هفت ماهه او با علامه سيد جمال الدين افغاني باشد که با ايشان در استانبول محشور ګرديد و به قول علامه حبيبي: (( از دم مسيحايي آن مرد ګرانمايه شور و بيداري او افزون ګرديد . ))


علامه محمود طرزي که سرآمد نوګرايان روزګار خود بود بحق در رديف کساني قرار ميګيرد که در مدت کوتاه مصدر خدمات بزرګ براي وطن ګرديده است .


علامه طرزي ببرکت استعداد عظيمي که داشت توانيست احوال و روح ؟مان را بدرستي درک نمايد و با آميزش انديشه هاي نوګريي ،خيرخواهي، استقلال خواهي، و آزادي جنبش وسيع فکري، اجتماعي و سياسي را براه بيآندازد. موصوف در سراج الاخبار مفهوم ((نو)) وطندوستي را ارايه کرد: ((وطن شجر است، ملت ثمر، وطن چشم است، ملت نظر ، وطن مزرعه است، ملت محصول آن،وطن خزينه است،ملت نقود آن ...)) و سر انجام اين کوهي از شرف و آګاهي بايد بالاجبار راهي ديار غربت ميګرديد. پيلتي که اورا از قندهار به هرات انتقال ميداد، روايت کرده است: ((در آن روز علامه طرزي سخت ناراحت بود و اشک ميريخت و با خود اين بيت را زمزمه ميکرد )) :


داستا په مينه په شپو شپو زه کړيدلي يم


اوس دي پريږدمه چي انګريز درته غندلي يم


شاد روان طرزي قبل از ترک زادګاهش ميګفت: ((ماله خپل استاذ، ملامحمد اکرم قندهاري څخه زدهکړي ؤ چي وطن مه هيروه ! ))


علامه طرزي بعد از چند ماه توقف در ايران به ترکيه رفت و در آنج ازچيزيکه ميترسيد، يعني مرګ در غربت به سراغش آمد و ګويي برايش الهام شده بود که ميګفت :


درغربت اګرمرګ بګيرد بدن من


آيا کي کند قبرو کي دوزد کفن من


تابوت مرا بر سرکوهي بګذاريد !


تا باد وزد برسر آن از وطن من


هيات، افسوس وصد افسوس! که باز هم در وطن عزيز ما سياهي، جهل، آشوب وبربريت حاکم است و کشور در پرتګاه سقوط قرار دارد، و... اما فرض ما اينست که هممانند اسلاف و پدران فکري ومعنوي خويش چون طرزي ها به وطن خود وفادار باشيم و خود را شريک تراژيدي خونبار وطن دانسته ونعش آغشته بخون وطن را فراموش نکنيم :


وطنه ستا په کندوالو مي سوګند


د شهيدانو په مزارو مي سوګند


چي به يي خاورو سره خاوري کړم


ما پيژاندلي دښمنان د وطن


پاي



لوستل شوی 227 ځله

خپل نظر وليکئ

ټولې کړکۍ چې د ستوري (*)نښه لري ډکول يې ضروري دي