کور ::
   
 
 

                        آیا میتوان در افغانستان امنیت را برقرار ساخت ؟

 

ميرعنايت الله سادات

 


 2006December 

قریب به سه دهه میشود که مسئله ای " بی امنیتی" به مثابه ای یک درد کًشنده ، پیکر ناتوان جامعه ای ما را میلرزاند.
علت در کجاست ؟ و راه علاج چیست ؟ این درد برای همه ای افغانها یکسان و یک درد مشترک است ؟ و یا هنوزهم برخی از کوتاه نظران ، معضله ای ناامنی را تنها مشکل دولت بر سراقتدار میدانند ؟
     سوالات بالا که به گمان غالب در ذهن هر افغان وطندوست مطرح میباشد ، نگارنده ای این مضمون را نیز واداشته است تا در حدود  توان روی آنها گفتگو نموده ، علل پیدایش این درد کشنده را بررسی  وطروق تداوی آنرا مطرح سازد. درین مورد نظریات مختلف و حتی متضاد ارائه میشود . چه خوب است که از لابلای این همه نظریات ، مردم ما عوامل اصلی این درد کًشنده را بشناسند و یکجا همه باهم بخاطر تداوی آن اقدام نمایند.
     شماری از دست اندرکاران عرصه ای سیاست افغانستان درین ارتباط بر نارسایی های دولت و عامل داخلی تاکید مینمایند و برخی دیگرعامل خارجی را مسبب ناامنی میدانند. در پهلوی این دو طرزدید قضاوتهای گروهی هم وجود دارد. هر گروه ، علت ناامنی را در سیمای گروه دیگر میابد. آن گروههای که درین سالها مدتی زمام امور را بدست داشتند ، ریشه ای ناامنی را دردوره ای حاکمیت سلف خود جستجو میکنند. همینطورگروه سلف شان ادعا مینماید که همه ای کارها رو به راه میبود اگرقدرت شان سقوط نمی کرد.
     درست است که تاریخ تسلسلی از حوادث بوده ونطفه ای پیدایش یک حادثه شاید دردوره ای قبل ازحاکمیت  یک رژیم هسته گذاری شده باشد ، ولی مهار کردن تمام حادثات ناگواررسالتی است که در هر دوره بدوش زمامداران مسلط و حاکم همان دوره قرار دارد. لذا کرسی نشینان و حاکمان موجود هم نمی توانند ازین رسالت شان طفره بروند. هیچکس نمی تواند برف بام خودرا در بام دیگران بی اندازد. برف در تمام بامها یکسان میبارد و هرکی بامش بزرگتر است وظیفه اش هم درروبیدن برف بیشترمیباشد.
     بروز ناامنی ها در افغانستان تنهاعامل داخلی نداشته و اثر گذاریهای عوامل خارجی در هر مرحله ، اظهرمن الشمس است .بناء" بهتراست تا عوامل بحران به دو دسته ای داخلی و خارجی شناسایی شوند. در بخش عوامل خارجی میتوان این عوامل را برجسته ساخت :

 

1 _ خصلت جیوستراتیژیک افغانستان :
درمورد خصلت خاص  جیوپولیتیک و جیواستراتژیک افغانستان آثار و تالیفاتی زیادی به نشر رسیده و تقریبا" همه به این باور اند که همین خصلت در سمت دهی مسیر تاریخ و چگونگی حوادث اجتماعی و سیاسی آن تأثیرمهم داشته و حتی اغلب اوقات تعین کننده نیز بوده است. در زمانه های که  کشور ما خراسان نامیده میشد ، این سرزمین چندین بار در نقش گذرگاه مهاجمین از جانب غارتگران پامال شد.
      حملات مهاجمین ، عبور با امن کاروانهای تجارتی را در مسیر راه ابریشم به خطر مواجه ساخت که بالاثر آن  نقش افغانستان منحیث " نقطه ای تلاقی تجارت آسیا"برهم خورد. این وضع که عمدتا" بخاطر خصلت جیوسترتیژیک سرزمین ما برآن تحمیل میشد، سبب گردید که کشور ما در میدان رقابت استلاگران کشانیده شود. پس از انقلاب صنعتی و پیداشدن سر و کله ای استعمار در نیم قاره ای هند ، سلطه جویی های بریتانیا و رقابت آن بااستعمار روسیه ای تزاری بارها  ساختار دولتی ، اقتصاد و فرهنگ این سرزمین را تخریب و آنرا در گرداب تضاد های داخلی و قومی قرار داده است .
امیر شیرعلی خان میخواست که کشورش دررابطه به هردو قدرت بی طرف بماند اما وایسرای هند لارد لیتن این خواست اورا رد نموده و در جواب امیر نوشت : " اگر شرایط انگلیس پذیرفته نشود ، در آنصورت مستقیما" با روسها مفاهمه نموده و افغانستان به امثال دانه ای گندم میان دو سنگ آسیاب نابود خواهد شد." امیردر جواب این تهدید گفت : " افغانستان دانه ای گندم نه بلکه شاهین ترازو است که اگر به یک پله میلان کند ، پله ای دیگر را به هوا میپراند." پلان های ستراتیژیک هردو قدرت بمقابل افغانستان  تابع مناسبات آنها در سطح اروپا نیز بود . به این معنی که هر وقت مناسبات این دوقوای استعماری با فرانسه و یا جرمنی تیره میشد ، زودتر روی تعین ساحه ای نفوذ شان درین گوشه ای آسیا به موافقه میرسیدند. تا از تصادم میان همدیگر شان جلوگیری کرده باشند. این توافقات موقف های ناخواسته را برعهده ای مردم ما میگذاشت. از آن جمله یکی هم  حالت انزوای افغانستان بود که در عهد امیر عبدالرحمن خان بر مردم آن تحمیل شد.
     در جریان جنگ جهانی دوم بخاطر همسرحد بودن افغانستان با اتحاد شوروی آنوقت وهند برتانوی ، علاقه ای المانها به کشور ما فزونی یافت. آنها متمایل بودند تا از طریق افغانستان نفوذ شانرا در جنوب علیه انگلیسها و در شمال به خاطر حمایت مخالفین اتحاد شوروی آن زمان در آسیای میانه گسترش دهند. هنوز تطبیق مرحله ای اول این پلان بسر نرسیده بود که المان هتلری در برابر
 " متحدین" شکست خورد.
     با اختتام جنگ جهانی دوم ، همبستگی متحدین نیز ادامه نیافت وجهان ما سر از نو به انقطاب گرائید. در کنفرانس" یالتا" رهبران نظام های سرمایداری و سوسیالیستی ، جهان را زیر نام " منافع  حیاتی" خود به "ساحات نفوذ" منقسم نمودند. این انقسام مرز های تحمیلی را در بین انسانهای دارای تاریخ و فرهنگ مشترک بوجود آورد. به این ترتیب همسایه های ایران و پاکستان به ساحه ای نفوذ غرب و افغانستان از روی ناچاری در رابطه ای تنگاتنگ با اتحاد شوروی سابق قرارگرفت.
اتخاذ موقف های اجباری که دولتمردان ما همیشه به آن رنگ و رخ " اختیاری" و مردمی داده اند ، فی الواقع چیزی دیگری نیست به غیراز" سرنوشت مقدر" که مبتنی بر خصلت جیوپولیتیک افغانستان و در نتیجه ای  فشارقدرتهای بیرونی بر آن تحمیل میشود.
     هرگاهی که قدرتهای حاکم بر جهان، تلاش کرده اند تا " ساحه ای نفوذ" خودرا در یکی از گوشه های جهان توسعه بدهند و یا در داخل ساحه نفوذ جانب مقابل پنهانی دست به تخریب کاری بزنند، فورا" تشنجات سیاسی و یا برخورد های گرم ، آرامش مردمان ساکن همان ساحه را برهم زده است که مثال بارز چنین وضع ، افغانستان در سه دهه ای گذشته میباشد. 

2 _ میراث استعمار و منازعه روی خط دیورند :
در پایان جنگ دوم افغان و انگلیس ، قدرتهای استعماری روسیه و انگلیس در مورد موقف افغانستان بموافقه رسیدند که به اساس آن در این سرزمین  یک دولت حایل در تحت حمایت دولت بریتانیا بمیان آمد. امیر عبدالرحمن خان ، اداره ای مرکزی افغانستان را مطابق مجوزات جیواستراتیژیک دو قدرت شمال و جنوب بدست گرفت. او فیصله ای هردو قدرت را پیرامون تعین سرحدات کنونی افغانستان  حمایت کرد وطوریکه از کتاب خاطرات او معلوم است وی درین  زمینه از هردو قدرت اظهار امتنان نموده است.
درین راستا سرحد شرقی و جنوبی(از واخان تا سرحد ایران)بتاریخ 13 نوامبر 1893 میان او و فرستاده ای انگلیس سرمارتیمر دیورند در کابل امضأ شد. برطبق این معاهده ، امیر از قلمرو های افغانستان واقع صوات ، باجور ، چترال ، وزیرستان و چمن منصرف شد تا به کمک انگلیسها در بخش متبافی کشورش فرمان براند. وی در مورد تاریخ مشترک مردم آن مناطق با مردم اینطرف خط دیورند و محاط شدن افغانستان به خشکه ، نخواست تشویشی در دل داشته باشد. درحالیکه امیر دوست محمد خان در دوره ای اول زمامداری اش وهمینطور امیرشیرعلی خان به این نکته توجه داشته و به شدت خواهان استرداد پیشاور بودند ولی این خواست آنها با عکس العمل خصمانه ای انگلیس ها روبرو شد. خصومت انگلیسها با بیرون رفت شان از نیم قاره ای هند هم پایان نیافت و بنأ بر خصلت استعماری شان بازهم نخواستند که حقوق غصب شده ای افغانهای آنطرف خط تحمیلی دیورند را به آنها مسترد نمایند. برعکس به خاطر پلانهای دور نمائی شان ، ریفرندوم نمایشی و جعلی را سازمان دادند.آنها احساسات مذهبی مسلمانان و هندوهارا تحریک نموده و در اوج احساسات مذهبی دو طرف ، نیم قاره ای هند را اینطور تقسیم نمودند: "بریک صندوق رأی گیری قران مجید و بر صندوق دیگر رأی گیری کتاب مذهبی هندوها را گذاشتند. هرکسی که رأی میداد برایش گفته میشد ، کدام را قبول داری ؟ چون پشتونها مسلمان هستند ضرور رأی خودرا به قران میدادند. با این هم فی صد چهل و نه پشتون هیچ رأی نداد. به این بهانه ای نمایشی پشتونهای آن حصه را در پاکستان کشیدند. و ازین پشتونها هیچ پرسیده نشد که آیا آزادی میخواهند؟ "  سلطنت افغانستان در برابر این اقدامات سکوت اختیار کرد تا آنکه پاکستان تشکیل شد. بعد ازآن ، بطور نمایشی و بخاطر تسکین منورین داخل افغانستان و فروکش ساختن اعتراضات در آنسوی خط دیورند ، به پذیرش پاکستان در سازمان ملل متحد رأی منفی دلد.
     در دوره ای هفتم شورای ملی افغانستان  یعنی وقتیکه شماری ازنمایندگان واقعی مردم به شورا راه یافتند ، سرنوشت بلوچها و پشتونها مورد مباحثه قرارگرفت . شورا بتاریخ 29 جولای 1949 معاهده ای دیورند را فسخ شده اعلان کرد. این وقتی است که جنگ سرد آغاز شده و کشورهای منطقه باید مواضع خودرا در هماهنگی با تقسیم مجدد جهان (میان اتحاد شوروی و امریکا) تعین میکردند. چون کشور پاکستان بالاثر توطئه ای انگلیسها فی الواقع علیه افغانها و جنبش های ضد استعماری هند ایجاد شده بود ، لذا نمی توانست بدون یک حامی نیرومند در منطقه باقی بماند. انگلیسها حمایت پاکستان را به ایالات متحده ای امریکا که آماده ای پرساختن خلای قدرت در منطقه بود، سپاریدند. این وقتی است که "سرحدات جنگ سرد" به دو طرف افغانستان محاط به خشکه کشیده شد و سلطنت افغانستان بدون یار و یاورباقی ماند.
      اوضاع جاری  درمنطقه ، نه تنها مورد توجه منورین افغان  قرار گرفت ، بلکه بحث های را در داخل خانواده سلطنت نیز بوجود آورد. سردار محمد داؤد بخاطر بیرون رفت ازحالت  بن وبست موجود در صدد آن  برآمد تا از یکطرف رقبای خودرا در داخل سلطنت تضعیف کند و از جانب دیگرپایه های دولت را از نگاه اقتصادی و نظامی مستحکم سازد.
     او بر طبق خواست تاریخی افغانها در برابرادغام بلوچها و پشتونها در محدوده کشورجدید البنیاد پاکستان اعتراض کرد. این  اعتراض که به مسئله ای" پشتونستان" شهرت یافت ، طرح  آن در هماهنگی باپلانهای استراتیژیک اتحاد شوروی سابق قرارگرفت که بخاطر استقبال ازاین سیاست ، خروشچف و بولگانین بتاریخ 15 دسامبر 1955  وارد کابل شدند. پس از آن کمکهای نظامی و اقتصادی آنکشور به افغانستان ادامه یافت. همینطورپاکستان در سال 1955 شامل پکت بغداد شد که در سال 1959 پکت سینتو جانشین آن گردید. در همین سال  میان پاکستان و ایالات متحده امریکا قرارداد امنیتی عقد شد و قدرت محاربوی پاکستان از نظر سلاح و مهمات بالا رفت .
     دفاع از آزادی پشتونها و بلوچها باآنکه منحیث یک خواست سیکولر با منافع ملی مردمان هردو طرف خط دیورند انطباق داشت ولی با تأسف که بنا بر دلایل متعدد ، این دفاع در لفظ باقی ماند و نتوانست که به یک جنبش نیرومند  و آزادیبخش مبدل شود. زیرا پنجابی ها ، دین اسلام را درین ارتباط منحیث وسیله ای سیاسی قرارداده و احساسات گرم مسلمانان بلوچ وپشتون را باشعار" اخوت اسلامی" سرد میساختند. همینطور یک بخشی از سران قبایل ازین وضع به نفع شخصی شان استفاده کرده ، به اخذ امتیازتجارت سلاح و مواد مخدرقناعت کردند. خانواده ای سلطنتی هم با قضیه ای آزادی پشتونها و بلوچها برخورد لفظی نموده و نمی خواست که بخاطر حمایت آنها ، خصومت پنجابی ها را بر علیه حاکمیت خانواده ای خود کمایی کنند. لذا تمام حمایت و همبستگی آنها صرفا" در محدوده ای چانه زدن و گرفتن امتیاز از همسایه ای رقیب خلاصه میشد.  ولی دولت پاکستان میدانست که مردم افغانستان به داعیه آزادی پشتونهاو بلوچها قلبا" علاقمند اند . لذا بخاطرخفه ساختن این علایق اقدامات تعرضی را علیه افغانها و کشور شان براه انداخت که نه تنها تا هنوز در وطن ما ادامه دارد ، بلکه همه روزه ابعاد گسترده کسپ میکند. روابط پاکستان بمقابل افغانستان به غیر از چند ماه اول حاکمیت تنظیمها در سال 1992 و پنجسال تسلط طالبان ، از زمان پیدایش آن تا امروز هیچگاه حسنه نبوده است.
     برخی از کارشناسان امریکائی و شماری از افغانها که اختلاف پاکستان را با افغانستان را در همان فضای قدیمی و بدون درنظرداشت نیات واهداف کنونی پاکستان می نگرند ، بسیار به سادگی می اندیشند که اگر خط دیورند منحیث سرحد دوکشور به رسمیت شناخته شود ، معضله حل خواهد  شد. اینها متوجه نمی شوند که در زمان حکومت ضیاالحق و با استفاده از فضای همآنوقت (جنگ سرد) ، پاکستان لانه ای بنیاد گراها و تند روان ازاطراف و اکناف جهان شد و برای بنیادگراها ، مرزها مهم نیست . آنها ظاهرا" به امت مسلمان می اندیشند و برسمیت شناختن دیورند هیچ تأثیری در فروکش کردن عملیات  تروریستی آنها ندارد. تروریستها بخاطر دیورند خودرا به آتش نمی کشند ، بلکه میخواهند افغانستان را دوباره به یک پایگاه بنیاد گراها مبدل سازند و پاکستان هم به این خواست آنها لبیک میگوید . زیرا آتش به خانه ای همسایه می افتد و وقتی افغانستان بار دیگر در میان شعله های این آتش قراربگیرد، مانند زمان حکمروائی تنظیم ها ، عرصه برای دامن زدن به اختلافات در میان افغانها و در نتیجه ، زمینه برای پیشروی های پاکستان در وطن ما مجددا" بوجود میاید. با ظهور مجدد چنین زمینه ، حرص پاکستان از محدوده ای دیورند هم فراتر رفته ، شناخت و یا عدم شناخت آن هیچ تغیری در اهداف استراتیژیک پاکستان بوجود نخواهد آورد . موازی با این اندیشه و نگرانی باید به موضوع وضاحت داد که حل مسئله ای دیورند ، صلاحیتی منحصر به ملت افغانستان بوده ، هرنوع داوری و یا پیش داوری درین زمینه موجب مباحثات جنجال بر انگیز و سؤتفاهمات گردیده ، راه حل را نمی گشاید.
    از مدتها به این طرف ،  پاکستان میخواهد که در افغانستان عمق استراتیژیک داشته باشد وبخاطر نیل به این هدف تلاش دارد تا اقتصاد و سیاست  داخلی را کنترول کرده و روابط خارجی کشور مارا محدود بسازد. مقامات پاکستانی از نفوذ هند در افغانستان حرفهای در میان آورده و بهانه تراشی مینمایند. در حالیکه کشور هند در افغانستان کدام قطعه ای نظامی نداشته و نزدیک به نوارمرزی با پاکستان کدام پروژه اقتصادی از جانب آنها سرمایگذاری نشده است . بناء" از نظر اصول همسایگی و تعامل بین المللی هیچگونه تخطی بمیان نیامده است که قابل انتقاد و یا مباحثه باشد. هدف مقامات پاکستانی از ابراز همچوبهانه ها ، صرفا" جلو گیری از روابط حسنه ای افغانستان با هند میباشد.  یعنی با طرح این خواهشات ، پاکستان عملا" میخواهد که دراستقامت دهی روابط خارجی افغانستان امر و نهی نموده و یک موقف " تحت الحمایه" را بر مردم ما تحمیل کند که افغانها نمونه ای آنرا در زمان تسلط طالبان با گوشت و پوست خود احساس کردند.

3 _ تأثیرات جنگ سرد :
با ختم جنگ جهانی دوم ، سیستم چند قطبی قدرت در جهان ازهم پاشید و تنها دو قطب شرق و غرب به سردمداری اتحاد شوروی سابق و ایالات متحده ای امریکا بوجود آمد. اختلاف آیدولوژیک (سوسیالیزم و سرمایداری) مضمون و محتوی صف آرائی هردو ابرقدرت را تشکیل داد . این صف آرائی ها در قاره ای اروپا و امریکا محدود نمانده ، بلکه بالوسیله ای ایجاد  پکت های نظامی  به کوشه و اکناف جهان کشیده شد. سیاست بلوک بندی جدید تما م" جهان سوم " منجمله افغانستان بیطرف را ، بار دیگر معروض رقابتهای شرق و غرب ساخت و خطرات امنیتی را متوجه  کشور مانمود. موقعیت جغرافیائی افغانستان (هم سرحد بودن آن با اتحاد شوروی) اجازه نمیداد که این کشور به سیاست های بلوک بندی امریکا در منطقه ملحق شود. امریکا هم بدون همچو یک الحاق حاضر به تادیه ای کمک نظامی به افغانستان بیطرف نبود. امتناع امریکا از دادن سلاح به افغانستان (دردهه ای پنجاه قرن گذشته)، انگیزه ای اصلی چرخش افغانستان به جانب اتحاد شوروی شد .
     به این ترتیب سرزمین  ما ، یک بار دیگر به حیث منطقه ای  حایل  در میان ساحات نفوذ دو ابر قدرت رقیب قرار گرفت  
پس از الحاق پاکستان به پیمان های نظامی منطقه ، افغانستان هم  به اتحاد شوروی سابق روی آورد. پس از کودتای 17 جولای1973 که در کابل منجر به سقوط سلطنت شد ، تبلیغات پاکستان و حامیان غربی آن ، زنگهای خطر را به صدا در آورده و شبهه کمونیزم را در حال گردش از کابل بسوب قبایل آنطرف سرحد دیدند. با عنوان کردن این خطر ، پاکستان از حالت دفاعی بیرون شده و شمشیراسلام را علیه افغانستان و قبایل آزادیخواه پشتون و بلوچ از نیام بیرون آورد. به اتهام قتل شیرپاو( وزیر داخله ای ایالت شمالغرب) شماری از رهبران پشتون و بلوچ  زندانی شدند و تعدادی هم به افغانستان پناه بردند . همینطور پس از 27 اپریل1978 خرابکاریهای پنهان ، علنی شد و کمپ های تربیه نظامی مخالفین دولت ، تجهیز و سوق و اداره ای آنها در پوشش " جهاد " رونق بی سابقه یافت . پس از ورود قوای اتحاد شوروی سابق به افغانستان ، کشورما به داغ ترین کانون تشنج  وآزمونگاه  مهم جنگ سرد احراز موقعیت کرد. تندروان داوطلب ازکشور های  اسلامی بخاطر جنگیدن با اردوی افغانستان و قوای  و اتحاد شوروی  وارد پاکستان شدند.  راه  دادن بنیادگراهای  داوطلب در صفوف مجاهدین و نادیده گرفتن اتلاف حقوق بشراز جانب آنها ، بنیادگرایان مذکور را به فعال مایشاء مبدل ساخت .همین اشتباهات موجب شد که افغانستان به تخته خیزترویستان حتی پس از پایان جنگ سرد مبدل شود. معامله ای غیر اصولی با بنیاد گرا های داوطلب موجب شد که تمام حمایت ها به گفته ای تحلیل گران انگلیسی زبان به یک بلوبک ( پس کشک ) تبدیل شده وبنیاد گرا ها با آموزش های جدید و روحیه ای بلند ، جهان غرب را هدف حملات تروریستی قرار بدهند.
     آن داوطلبان الجزایری که از طریق کانال های استخبارات نظامی پاکستان به افغانستان گسیل شده ومدتی در کنارتنظیمهای محبوب پاکستان و عربستان سعودی در افغانستان جنگیده اند ، پس از بازگشت به وطن شان به لقب افتخارآمیز" الافغانی" یاد میشوند.
" الافغانی"ها در بی ثبات سازی اوضاع الجزایر و مقابل ساختن تمدنها آنقدر جلو رفتند که پس ازسی سال صلح وآرامش در آنکشور ، دولت  فرانسه مداخلات نظامی خودرا از سر گرفته و بر مسلمانان جنوب فرانسه قیودات غیر عادلانه ای فرهنگی را وضع کرد. در مصر نیز پس از عودت بنیادگراها به خانه های شان ، به اختلاف میان تمدنها دامن زده شد که سؤقصد ها بمقابل جهان گردان غربی از دست پخت های همین گروه میباشد. مصرشناسان خارجی آینده ای مصررا وخیم خوانده و بر اساس تحلیل های آنها چنان معلوم میشود که زمامداران کنونی آنکشور بالای یک ذخیره گاه مواد انفجاری نشسته اند. وضع عربستان سعودی هم بهتراز هردو کشوریاد شده نیست. وهابی های جنگیده در افغانستان ، رژیم اهل سعود را دست نشانده ای غرب دانسته و متحدان امریکا را واجب القتل میدانند.
     بعد از فروریزی اتحاد شوروی ، جنگ سرد هم پایان یافت ولی نقش پاکستان منحیث میزبان بنیاد گراهای خارجی و جولانگاه  تندروان داخلی پایان نیافت. میان سالهای 1989- 2001 غرب از افغانستان تشویش نداشت و سرنوشت آنرا به اسلام آباد سپارید. تا وقتی که تروریست های آموزش یافته در پاکستان ، منافع غرب بخصوص ایالات متحده ای امریکا را مورد تعرض قرار نداده بودند ، غربی ها نمیخواستند کوچکترین تأملی بر اوضاع رقت بار جاری افغانستان نمایند. آنها معتقد بودند که آنچه پاکستان از طریق جنگهای تنظیمی و در وجود طالبان بدست میاورند ، با منافع ایشان وفق داشته و مسیرانتقال نفت و گاز را از آسیای میانه مطمئن میسازد.
     پاکستان پس ازخرابکاریهای طولانی اکنون قادر شده بود که اهداف استراتیژک خودرا یکی پی دیگر در افغانستان بدست آورد.استخبارات نظامی پاکستان توانست که ساختار دولتی افغانستان را از ریشه منهدم ساخته ، اورگانهای امنیتی ، پولیس و ارودوی ملی افغانستان را منحل نماید. با انحلال اردو ، سلاح و مهمات آن بدست تنظمها قرارگرفت تا قویتر باهم جنگیده و شهرها بخصوص شهر کابل را به آتش بکشند. به آتش کشیدن کابل غیر ارادی و تصادفی نبوده بلکه جزء از استراتیژی طویل المدت پاکستان و متحدین آن بود. دگروال یوسف (معاون آنوقت ای.اس.ای.) باستایش اررئیس خود جنرال اختر عبدالرحمن مینگارد: "جنرال اخترعقیده ای بدون تزلزل داشت که کابل باید آتش بگیرد تا جنرال بتواند نماز پیروزی خودرا در یکی از مساجد کابل اداء نماید". جنرال اختربروز17 ماه اگست 1988 دریک سانحه ای هوایی یکجا با ضیاالحق ازبین رفت ، اما کابل مطابق  پلان قبلی اسلام آباد ؛ چهارسال بعد یعنی پس از اپریل 1992 سوختانده شد.
     اگر تأثیرات جنگ سرد را بر سرنوشت مردم افغانستان بطور مؤجز بیان کنیم ، بصراحت در میابیم که این جنگ حتی پس از ختم آن هم موجب ویرانی ها و بی امنیتی ها در وطن ما شد و مردم آزاده ای مارا با عوامل جنگ و بی ثباتی دست به گریبان ساخت ، اما پاکستان را قوی تر از گذشته به یک دشمن اصلاح ناپذیر افغانستان مبدل ساخت. امروزکار به جایی کشیده است که پنجابی ها و عمال آنها زیر نام ایجاد کنفدریشن با افغانستان ، خیال خام ادغام افغانستان را در سر میپرورانند. به خاطر عملی ساختن همچو خیالات ، آنها تروریزم را به وطن ما صادر مینمایند و عامل عمده ای نا آمنی ها در وطن ما همین " قلم صادراتی" آنها است.

4 _ برخورد تمدنها ، تروریسم و جنگ علیه آن :
 اصطکاک تمدنها در قالب تروریسم و جنگ علیه آن ، عناوینی اند که تقریبا" همه روزه از جانب رسانه های جهان اشاعه می یابند.   با توجه مختصربه نوشته های عنوان شده ، این نتیجه به دست میاید که کشور ما آماج همین برخورد ها بوده و در محور اصطکاکات ناشی از آن قرار دارد. لذا  بی جا نخواهد بود اگر تأثیر مستقیم این روند بر وضع امنیت افغانستان به بررسی گرفته شود.
 الف : برخورد تمدنها : برخورد تمدنها یک تیوری پولیمیک ( مجادله آمیز) است که در آن هویت دینی و کلتوری مردم بحیث منشأ اساسی تضاد در جهان بعد ازجنگ سرد تعریف شده است. پس از حادثه ای یازدهم سپتمبردر امریکا ، این تیوری تقریبا" همیشه در رسانه های بین المللی تکرار میشود.اصطلاح برخورد تمدنها برای بار اول از جانب " برنارد لوئیس" طی مقاله ای بنام " ریشه های اعصاب خرابی مسلمانها " بسال 1990 مطرح شد. سپس بسال 1993 مقاله دیگری در مجله " مسایل بین المللی" از قلم ساموئل هنتینگ تون زیر عنوان" برخورد تمدنها " به نشر رسید. وی همین موضوع را بعدا" انکشاف داده و پیرامون آن بسال 1996 تیسز دکتورای خودرا نوشت. درین اثر او مطرح شده است که دوره ای برخورد آیدولوژی ها پایان یافته و حالا یک دوره ای است که در آن تضاد از طریق کلتور و مذهب دنبال میشود. برخورد تمدنها برسیاست جهانی سایه انداخته و شگاف میان تمدنها ، فی الواقع خطوط دفاعی در جنگها را معین میسازد .هنتگ تون به ارتباط آینده ای تمدن غرب  در تحت تأثیر آقایون" ارنورد تاینبی" و"اوسوالد شپنگل" قرارگرفته و پیشگویی میکند  که تمدن غرب سقوط خواهد کرد. درین راستا او مردمان آسیای شرقی و مسلمانان جهان را منحیث رقبای مدنیت غرب به محاسبه میگیرد.
     نظریات هنتگ تون مورد انتقاد زیاد قرارگرفته است و کاوشگران متعدد نظریه ای اورا به بررسی گرفته اند ، از جمله یک محقق افغان بخاطربر ملا ساختن نکات نادرست او دلایل ذیل را پیشکش مینماید: " کم بهأ دادن ، تمثیل نادرست وتصنیف "دنیای مسلمان" به حیث یک فرهنگ واحد و مردم واحد اسلامی ، موجب تعبیر نادرست و سؤ تفاهم از یکنیم ملیارد انسان است. درحالیکه فرق های کلتوری ، لسانی ، ملی و حتی فرقهای مذاهب این ها، برجسته تر از فرق های ملت ها و مردم قاره ای اروپا میباشد. همچنان علامه گذاشتن بر اسلام و ایجاد کردن " تصویر نیمرخ" از " دنیای اسلام" منحیث مخالف غرب ، بی تحمل ، بی حوصله ، تروریست و دارای سطح پائین فرهنگ در واقع یک قرینه سازی و پیشگویی هولناکی است که بالاثرتلقین درهمان جهت بمیان آورده میشود. این تلقینات ، ضدیت و تبعیض غیر مسلمانها را بمقابل مسلمانها تشویق کرده وبه همین منوال نفرت و ضدیت مسلمانهای سراسر جهان را بمقابل غرب ایجاد کرده است. همینطور مسلمانهای مقیم در غرب را بر آن وامیدارد تا خودرا بیگانه از جامعه ای غربی احساس کنند. کسانی که به این مفکوره پابند اند ، خودرا به حیث " ما " و مسلمانها را به حیث " آنها " وانمود میکنند. آنها فکر میکنند که دو جهان است ، یکی " دنیای متمدن " که در آن ، " آنها"  زندگی میکنند و دیگر غیر متمدن که در آن مسلمانها زندگی مینمایند".
 ب   : تروریسم و جنگ علیه آن : طوریکه در رابطه به تأثیرات جنگ سرد تذکر رفت ، افغانستان قبلا" به تخته ای خیز و ساحه تمرینات بنیادگراهای داوطلب و تروریستان محلی مبدل شده بود. بناء" پس از حملات تروریستی یازدهم سپتمبر2001  در امریکا  ، بصورت طبعی به جزء از پروگرام مبارزه علیه تروریسم احراز موقعیت کرد . اما آقای علی احمد جلالی وزیر داخله ای پیشین افغانستان معتقد است که: " از ابتداء دو مشی مغایر ازهم ، مداخله ای بین المللی را در افغانستان رهنمایی کرد. از یکطرف این کشور بحیث یک جبهه ای مهم جنگ جهانی علیه ترور معرفی شد و از جانب دیگر کوشش بعمل آمد که " نقش پای" این مداخله " خفیف" باشد. مشی " نقش خفیف پای" موجب شد که اعمار مجدد از هر نقطه ای نظر فلج گردد ..." درین ارتباط رئیس جمهورافغانستان آقای حامد کرزی خواستار جدیت بیشتر جهان شده و اعلام نمود که " افغانستان امروز قربانی تروریسمی است که از خارج به این کشوروارد می شود . این دشمن بشریت بدون شک به مبارزه ای گسترده و جدی جهانی نیاز دارد و من خوشحالم که این مبارزه درافغانستان دنبال میشود". استخبارات امریکائی و ناتومعتقد اند که از جمله ای پنج مرکزرهبری عملیات طالبان ، سه مرکز آن در داخل خاک پاکستان موقعیت دارد.   ژورنالیست پاکستانی احمد رشید  که از حال و احوال افغانستان اگاهی خوب دارد ، علت مهار نشدن ترورها را در افغانستان اینطور ارزیابی میکند :" پس از حمله ای  ائتلاف ، طالبانی که کشور را ترک گفته و به پاکستان برگشتند  درآنجا مورد تعقیب قرار نگرفتند. آنها در آنجا تشبثات خودرا گشوده و مصروف کار شدند. تنها گروه القاعده مورد توجه ائتلاف قرار داشت و امریکا تلاش کرد تا از طریق حکومت پاکستان این سازمان ž