پس از کوتای نامیمون ثور١٣۵٧، بخصوص بعد از تجاوز اتحادشوروی سابق برافغانستان، بتدریج نقاب ازچهرۀ برخی ازروشنفکرنمایان تحصیل کردۀ افغان برافتاد وبرای اولین بار از قلم یک نیمچه فرهنگی ایماقی درماه سنبله ١٣۵٩ در روزنامۀ انیس درکابل مطلبی به چاپ رسیدکه مضمونش چنین بود:«آنهایی که ازآنسوی کوه های سلیمان به کابل هجوم آورده اند،باید کابل را ترک کنند و برگردند به جاهای اصلی خود!»( مطلب از روی حافظه نگارنده است) این اشاره هوشداری بود به افراد منسوب به اقوام پشتون که لااقل از ٢۵٠ سال قبل به پای تخت کشور آمده وسکونت اختیار کرده بودند. با اینکه این اشاره در حلقه های فرهنگی پشتون تبار با احتیاط مورد تبصره وانتقاد قرار میگرفت، اما از آنجایی که چنین نظری بدون اشارۀ مقامات حزبی-دولتی نمیتوانست در یک روزنامه دولتی مطرح گردد،از جانب حلقات روشنفکرپشتون بنابر حساسیت فضای سیاسی که هرمخالفی را بنام امینیست تاپه میزدند وراهی زندان مخوف پلچرخی میکردند، بدون عکس العمل وبدون پاسخ ماند، ولی هیچگاهی اندیشمندان پشتون تبار آنرا فراموش نکردند. در ادامۀ این حرکت، در پوهنتون کابل کتابی از جانب یکی ازاستادان پوهنحی علوم اجتماعی یعنی پوهاندصدیقی زیرنام "قبیله سالاری"چاپ وبرای شاگردان ومحصلان علوم بشری تدریس میشد که درآن اقوام پشتون مورد توهین وتحقیر وتمسخر قرار گرفته بود ودرسایر نشرات پوهنتون بررجال نامی وتاریخی پشتونها تاخت وتازوهتک حرمت صورت میگرفت.
دانشمندافغانى کانديدای اکادميسين صدیق روهى دريک نوشته عالمانه ووطن خواهانه خويش در موردروش نادرست وضدملى تدريس برخى ازاستادان پوهنتون کابل واز جمله پوهاندصديقى نوشته است که: « من روزى درحضورچندتن ديگربه يک پرچمى کلان(ظ: رئيس اکادمى علوم افغانستان) گفتم : شماچگونه اجازه ميدهيدکه درپوهنتون کابل، چنين کتابى تدريس شودکه هيچ ارزش علمى ندارد وفقط بدين خاطرتدريس ميشود که درآن به پشتونها تمسخرشده ، بگونه مثال، پوهاندجلال الدين صديقى مينويسدکه:« پشتونها مردم قبيلوى هستند وقبايل ننگ وناموس رانمى شناسند٠» البته واقعيت برخلاف آن است٠ براى پشتونها بالاتر ازحفظ ناموس ديگرچيزى باارزشتر نيست واين حقيقتي است آشکار ويا اين ادعاکه پشتونها ننگ وناموس نميشناسند آياکدام ارزش علمى دارد؟ .... »(١)
مؤلف کتاب دویم سقاوی، ازقول استادروهى اشاره ميکند: «دردورۀ حکومت پرچمى ها برچسپ هاى سبک وبي مايه ئى عليه پشتونها درکتابها ونشرات ديگر آغازگرديد. ديگرشخصيتها را که جايش بگذار، حتى احمدشاه بابا و وزيراکبرخان هم تحقيرميشدند وآنهم به اين سبب که آنها پشتون بودند. احمدشاه بابا را با چنگيزخان مقايسه ميکردند و وزيراکبرخان را فرستاده انگليسها خواندند٠پشتونهارا اشغالگران وغاصبان خراسان شمردند٠» (٢) به نظرمیرسد که این بخش کار، یکی از شیوه های تفرقه افگنانۀ شورویها در میان مردم شریف افغانستان بود تا از این طریق دشمنی قومی را احیا کرده باشند.
در دورۀ حکومت برهان الدین ربانی نیزاز سوی برخی استادان در پوهنحی های حقوق وانجنیری عین شیوه بکار گرفته میشد وپشتون زدایی جزیی از برنامه های درسی برخی از استادان تاجیک تبار در پوهنحی حقوق وانجنیری وغیره بود.
مؤلف کتاب "دویم سقاوی" درجاى ديگرازکتاب خويش درمورد روش تدريس ضدملى يک استاد ديگرتاريخ درفاکولته حقوق وعلوم سياسى پوهنتون کابل مينويسد: « دردانشکدۀ حقوق وعلوم سياسى دانشگاه کابل يک وقتى ، تدريس مضمون « تاريخ معاصرافغانستان» به دوش شهردارکابل درادارۀ ربانى بود٠ اين شخص نه کدام تخصصى در رشته تاريخ داشت ونه آموزشى منظم٠ فقط به دانشگاه به خاطر تفنن وخودنمائى وهمان اهداف واغراض سياسى خويش ميرفت٠ او درنود دقيقه ساعت درسى ، ٣٠ دقيقه آنرا به ستايش «دولت اسلامى» خود،٣٠ دقيقه را در نکوهش احمدشاه بابا،غازى امان اﷲ واميرعبدالرحمن خان و ٣٠دقيقۀ ديگر رادراجراى لکچرنوت جديدوموضوعات ديگر ميگذراند٠ درمورد احمدشاه باباهمان نظر را داشت که هندوهاى متعصب دارند و ميگفت: اوحقوق ديگرمليتهاى اين سرزمين را درنظر نگرفتند، نام اين خطه را افغانستان نهادند٠علاوتاً بعضى زمين هاى زراعتى مردم سمت شمال رابه اعضاى قبيله خويش توزيع کردند .» ( ٣)
يک تن ديگر از استادان تاريخ درفاکولته انجنيرى ، بطورآشکارا نوت لکچرخود رامتوجه اهانت به احمدشاه باباو ديگرچهره هاى نيکنام تاريخ معاصر افغانستان ساخته بود، ودرامتحان هاى خود به شاگردان چنين سوال ميداد : «چرا احمدشاه ازتاجکها باج ميگرفت وازپشتونها نى ؟ ويامى پرسيد که، در موردفقر فرهنگى ، عقبگرائى خصلت قبيله اى دوران حاکميت احمدشاه معلومات ارائه نمائيد! يا، لشکرکشى ها وتهاجمات احمدشاه عليه کشورهمسايه ، برای کشورماچقدر زيان آوربود؟ وهمينگونه پرسشهاى ديگر.» (٤)
در طی سالهای دهۀ اخیر مسالۀ تغییر نام کشور به عنوان "خراسان" از سوی برخی از بیماران سیاسی، یا سیاستبازان گماشته شده ومورد حمایت کشورهای بیگانه، مطرح گردید و در نشرات برون مرزی ، بخصوص در هفته نامه امید وماهنامه کاروان و سایت های انترنتی هوادارجمعیت اسلامی ، بازتاب وسیع یافت که با عکس العمل شدید و تردیدهای عالمانه حلقات ملیگرای افغانی روبروشد، زیرا حلقات ملیگرا به نیات شوم وپلید هواداران تغییرنام کشور که درنهایت هدف شان تجزیه ونابودی افغانستان عزیز است،پی بردند وبنابرین با شهامت وبا استدلال علمی ومنطقی اهداف این گروه مزدور را در هرجا وهر مکانی افشا ساختند.
پس از سقوط رژیم طالبان در افغانستان در امتداد تلاش برای تغییر نام کشور، به پیشواز تدوین وتصویب قانون اساسی جدید کشوردرسال ٢٠٠٣ میلادی، تلاش های مذبوحانه ای صورت گرفت تا نمایندگان ملت را به این امرقناعت بدهند که نظام آینده افغانستان را بربنیاد نظام فدرالی استوار کنند تا ازاین طریق حاکمیت ملی وتمامیت ارضی کشور را با خطر مواجه ساخته و زمینه را برای تجزیه کشورآماده کنند، که خوشبختانه آن هم ازسوی مردم چیزفهم وبا درک در شرایط فعلی تردید واین توطئه نیز خنثی گردید.
از کتابهای که درآنها تصریحاًیا تلویحاًنام"خراسان" برنام" افغانستان"ترجیح داده شده و درواقع برای نسل های فعلی وبعدی افغان حیثیت مین گذاری را دارد، یکی : "افغانستان در پنج قرن اخیر" ازمیرمحمدصدیق فرهنگ است ودیگری "اوستا" ازداکتر جاوید.در هردوی این آثار نکات فروانی عمداًگنجانیده شده که مایۀ جنجال وکینه ورزی میان پشتونها وتاجیکان شده میتواند.
فرهنگ درجلداول تاریخ خود توجه خواننده را به این نکته جلب میکند که: «کشوریکه از سده نوزدهم به بعدبنام افغانستان شناخته شد،در دوره جداگانه تاریخ دراز مدت خویش بنام های مختلف یادشده ... و در دوره اسلامی تا اواسط قرن نزدهم افغانستان بیشتر بنام خراسان یاد میشد.»(۵)و درجای دیگری از کتابش میگوید:«برای باراول کلمه افغانستان به عنوان نام رسمی کشورکه در گذشته بنام های دیگریاد میشد[درمعاهده اتحاد انگلیس وایران علیه فرانسه و افغانستان که در جنوری ١٨٠١امضا گردید، در مواد دوم وسوم وچهارم آن معاهده،در پهلوی کلمه پادشاه] بکار رفته است.» (٦)، اما دکتورجاوید براين پا فشاری دارد که در آن معاهده کلمه افغانستان بکار نرفته، بلکه "خاک افغان" یا" سرزمین افغان" گفته شده است. به عقیدۀ داکترجاوید، کلمۀ افغانستان بطور رسمی در معاهدۀ مورخ ٧می ١٨٣٩ بین شاه شجاع ومکناتن نماینده گورجنرال هند درقندهار ذکرشده و گویا ازآن ببعد افغانستان نام رسمی کشورماشده و قبل ازآن این نام رسمیت نداشته است.(٧)
تاآنجا که معلوم است از آغاز قرن ١٩ که انگلیس ها برای حفظ سرحدات هندوستان ازترس پیشروی روسها بسوی آبهای گرم، به امضای معاهدات دوجانبه سیاسی ابتدا با ایران(در١٨٠١) و سپس با بارنجیت سنگ زعیم پنجاب(در١٨٠٩) وبعد با شاه شجاع سدوزائی(در١٩٠٩) مبادرت ورزیدند ، درتمام این معاهدات از زمامداران سرزمین ما به عنوان پادشاه افغانستان نام برده شده، نه پادشاه خراسان و قبل از قرن ١٩نیز در هیچ زمانی وهیچ رویدادی، پیمانی به نظر نمیرسد که زمامداران کشورما با کشورهای همسایه به امضا رسانده باشند و درآن نام رسمی برای کشورما " خراسان" تذکرداده شده باشد، برعکس نام افغانستان در معاهدۀ سه جانبۀ انگلیس، رنجیت سنگ و شاه شجاع مورخه ٢٦ جون ١٨٣٨ در ماده ٧ آن معاهده ذکرشده، نه نام خراسان. (٨)همچنان در التوماتومی که کرنیل ستوددارت نماینده دولت انگلیس در سپتامبر١٨٣٨ میلادی به پادشاه فارس تسلیم کرده ، آمده است که :«... دولت بریتانیای عظمی دوام تسخیر هرات یا هرقسمت دیگر افغانستان را توسط اعلیحضرت شما یک عمل خصومت آمیز به مقابل انگلستان میشمارد...»( ٩)
داکترجاوید خود جای دیگری نوشته میکند که: "جورج فوستر"،یکی از ماموران کمپنی هندشرقی درسال١٧٨٣ به مسافرت پرداخت واز بنگال حرکت کرد واز راه افغانستان به انگلستان رفت.جورج فوستر نام سیاحت نامۀ خود را چنین ثبت کرد:(Travel over land from Bangal to England,Via Afghanistan.1783 )
داکتر جاوید می افزاید که سفرنامه جورج فوستر قدیم ترین کتاب یک اروپائی است که درآن نام کشورما بصورت «افغانستان» ذکر شده است.(١٠) افزون براین در صفحه ٨٤ «تاریخ درانیان» اثر مولف گمنام هندوستانی قرن نزدهم، از زبان احمد شاه درانی نام افغانستان بدینگونه ذکرشده است :«... و شجاع الدوله را که از طایفه شما ها نیست و از رابطه ملیه و ایلیه با علاقه وطنیه وملکیه ملت و مملکت هند منقطع و بی بهره است، از در ملازمت خود مان به افغانستان برده...» (١١) نمیدانم این تذکرات قناعت منکران نام افغانستان را قبل از ١٨٣٩ ویا قبل از ١٨٠١حاصل خواهد کرد یاخیر؟
اما اجازه میخواهم به عرض هموطنان خود برسانم که جامعۀ افغانستان تا همین اکنون یک جامعۀ بشدت کم سواد است، و حتی اگر از قشر با سواد ماهم پرسیده شود که در کدام مواد معاهدۀ ١٨٠١ نام افغانستان تذکر رفته است و یا چند بار در معاهدۀ ١٨٠٩ از افغانستان اسم برده شده و یا در معاهدۀ سه جانبۀ ١٨٣٨ و بعد درمعاهدۀ ١٨٣٩ در کدام مواد آن از افغانستان نام برده شده، گمان میکنم هیچکسی حتی بشمول آنهایی که مشغول حفظ کردن مواد این قراردادها برای تازه جلوه دادن نام افغانستان اند، پاسخ دقیقی ارائه کرده نتوانند. پس وقتی قشر با سواد و صاحب قلم جامعۀ ما اکثراً از درک و فهم این مسایل عاجز باشند، چگونه میتوان قبول کرد که عوام الناس ما از مواد و محتوای قراردادهای سری و سیاسی میان دولتین در شرایط فقدان وسایل اطلاعات جمعی سمعی و بصری چون: رادیو و تلویزیون و جراید و دیگر نشرات یکباره مطلع شده، با یک صدا بگویند که بلی از این ببعد نام کشورما، بجای خراسان، افغانستان است و باید همه آن را افغانستان بنامیم.
پس وقتی چنین چیزی در آن زمانه ها ممکن نبوده است، به نظر من این یک استدلال نهایت ضعیف وعاری از منطق است که گفته شود نام افغانستان بعد ازامضای معاهدۀ١٨٠١ ایران وانگلیس علیه افغانستان وفرانسه و یا بعد ازتجاوز نخستین انگلیس برافغانستان در١٨٣٩ بر این کشورگذاشته شده و قبل از آن بنام خراسان در مکاتبات رسمی و یا صحبت های گروهی یاد میشده است. چنین سخنی نمیتواند پایۀ محکمی برای بکرسی نشاندن ادعای تعویض نام خراسان به افغانستان باشد. بلی ماهم میگوئیم که درمقطعی از تاریخ، بخش هایی ازکشور ما جزئی از خراسان بوده است و مردم ماهم با این نام آشنائی داشته اند و خود را خراسانی میگفته اند، و قرنها بعد از آنکه کشورما از میان ویرانه های خراسان سربلند نمود و به عنوان کشور مستقل افغانستان در این بخش از آسیا ابراز وجود کرد، مردم ما بازهم در پهلوی نام افغانستان، از آن بنام خراسان یاد آورشده اند. اما باید پذیرفت که نام افغانستان قبل از امضای قرارداد های فوق الذکر معروف بوده و انگلیس ها و یا ایرانیها نمیتوانستند غیر از افغانستان نام دیگری را بر این خطه بکار ببرند و اصولا هیچ نام دیگری نمیتوانست معرف سرزمینی باشد که پادشاهان افغانستان برآن حکمروائی داشتند.
اگر مقصود "افغانستان ستیزان" این باشد که نام افغانستان در خارج معاهدات بین المللی معتبر نیست، پس باید گفت ایشان لطف کنند و نشان بدهند که در کدام معاهدۀ بین المللی نام «خراسان» به عنوان نام رسمی سرزمین افغانستان به کاررفته است؟ معلومدار که چنین سندی در میان نیست و تمام ادعاهای اینان مبتنی بر تذکرات جغرافیا نگاران و وقایع نویسان و سیاحان استوار است که آنهم با ساحۀ موجودۀ کشورما بطورکامل قابل تطبیق نیست، زیرا خراسان درطول تاریخ بعد از اسلام ، دستخوش تحول وتغییر بوده گاهی ازمرزهای سیستان وزابلستان تا ماوراء النهر را دربرمیگرفته است، وزمانی منحصر به چهارشهر نیشاپور مرو وهرات وبلخ میشده ووقتی محدود به مشهد ونیشاپور شده است، که در هرحال با ساحۀ موجودۀ کشور ما قابل تطبیق نیست.
دردورۀ غزنویان بنابرتاریخ بیهقی خراسان ایالتی بوده در غرب امپراتوری غزنوی وهرات واسطۀ خراسان بود. بیهقی گوید:«...تاهرات رفتیم که واسطۀ خراسان است.»(١٢) واسطه بمعنی پیوند دهندۀ دوناحیه یا دوکس است.
جامع ترین تعریفی که لسترانج محقق نامدار انگلیس، از خراسان بدست میدهدچنین است:«خراسان دراوایل قرون وسطی بطورکلی برتمام ایالات اسلامی که درسمت خاور کویرلوت تا کوه های هند واقع بودند اطلاق میگردید وباین ترتیب تمام بلادماوراءالنهر رادرشمال خاوری به استثنای سیستان وقهستان درجنوب شامل میگردید،ولی بعدها این حدودهم دقیق تروهم کوچکترگردیدتا آنجا که میتوان گفت خراسان که یکی از ایالات ایران درقرون وسطی بوداز سمت شمال خاوری از رودجیحون به آنطرف را شامل نمیشد، ولی همچنان تمام ارتفاعات ماورای هرات را که اکنون قسمت شمال باختری افغانستان است در برداشت.»(١٣) معهذا خراسان شامل سیستان نمیگردید،زیرا که بقول طبری: سیستان ازخراسان بزرگتر ومرزهایش محکمتر ومردمش بیشتربود.(١٤)
کاربرد اصطلاحات" امیر خراسان" و" پادشاه خراسان" در کلام شعرا به معنی نام رسمی و ممهور افغانستان نیست، بلکه صرف ذکری است در متون ادبی کشورما و ارزش آن هرگز بیشتر از تذکرآن در متون تاریخی نمی باشد. پس اگر تذکرات سیاحان و جغرافیه نویسان و شاعران در مورد خراسان مدار اعتبار باشد، چرا تذکرات مورخان و جغرافیه نگاران در مورد نام افغانستان مدار اعتبار نباشد؟ سر پیچی از این منطق معلوم دار به هدف ایجاد تشنج و تفرقه های ملی و تجزیه کشور است، نه چیز دیگری.
به هرحال نامهای تاریخی نیز مثل بسیاری از پدیده های اجتماعی از سوی انسانها وضع میشود، بتدریج کشورشمول و یا جهان شمول میگردد و یا برعکس روبه زوال میگذارد و متروک میگردد، بدون آنکه نقشی در بالا بردن سطح شعور اجتماعی و یا رشد اقتصادی و فرهنگی انسانها داشته باشد. مگر نامهایی که از یک کتله بشری نمایندگی میکنند، یا هویت قومی گروهی از جوامع بشری را با خودحمل مینمایند، معولاً تا زمانی دوام می آورد که آن کتله بشری زنده و پویا باشد. یعنی سطح تکامل اجتماعی شان تا آن حد بالا رفته باشد که برای موجودیت خود به ایجاد حاکمیت ملی یا دولتی نایل شده باشند.
نام «افغانستان» نیز از همین مقوله است که قرنها پيش از تاسيس دولت معاصر افغانستان در۱۷۴۷، معروف بوده است. اين نام بطور مشخص در زمان حکمروائی ملوک کُرت (ياکُرد) هرات در نيمۀ قرن هفتم هجری بر سرزمينی اطلاق ميشد که از وادی فراه آغاز میگردید و به استقامت جنوب و جنوب شرق تا کوه های سليمان در وزيرستان و کناره های رود اتک امتداد می یافت.(١۵) سيفی هروی در ارتباط به احياء مجدد هرات مينويسد که: درسنه ۶۳۴هق =۱۲۳۶میلادی خان بزرگ، اوکتای قا آن، فرمود تاهرات را احياء کنند و عده ئی از اسيران را که بعد از نخستين بار تسخيرهرات در ۶۱۸هجری= ۱۲۲۱میلادی از آن شه رکوچانده بودند باز گردانند، ديدند که در پيرامون ويرانه های شهر تقريباً نه روستائی بود و نه حيوان کاری برای زراعت و «جويها انباشته شده است.» و بدين سبب نخستين ساکنان هرات ناچار خود بجای گاو، گاو آهن و خيش ميکشيدند. قرار براين شده بود که هر مرد ساکن هرات سه من گندم (۳کيلوو۷۰۰گرام) در پنجاه «کوتک خاک» بکارد و از برکه و حوض آبش دهد.(١٦) و به امر قستای شحنۀ جديد مغول «هنگام زرع از وضيع و شريف دو ــ دو جوغ( يوغ) ميکشيدند و ديگری معياد راست ميداشت و بدين نوع زمين را شديار ميکردند و تخم ميپاشيدند و پنبه ميکاشتند و چون ارتفاع انتفاع گرفتند و پنبه برداشتند، بيست مرد تناور را که در سرعت سيران بر طيران طيور مبادرت گرفتندی، هر يک با پشتواره بيست من پنبه به «افغانستان» فرستادند تا از آنجا دراز دنبال(گاو) و ادوات دهقنت آوردند.» (١٧)
اين روايت به وضوح موقعيت افغانستان را در جنوب نزديک هرات نشان ميدهد و اگر اين افراد توانائی انتقال بيست من پنبه را تا دو صد کيلومتر داشته بوده باشند، اين فاصله تامرز فراه ميرسد. پس معلوم ميشود که درعهد سيفی، افغانستان و افغان به قبايل مسکون در فراه و هلمند تا قندهار را ميگفته اند. ولی از مطالب ديگر تاريخنامۀ سيفی بر می آيد که قلمرو افغانستان آن روزگار درجنوب شرق تا کوه های سليمان و رود اتک ميرسيده است. (١٨)
هنگامی که احمد شاه درانی بنای دولت مستقل افغانستان را ميگذاشت، برايش اين بسيارمهم بود که او بنياد دولت مستقلی را اساس گذارد که ديگر مردم افغانستان حاکم بر سرنوشت خويش باشند و به هيچ قدرت يا دولت ديگری منبعد باج و خراجی نپردازند. نه اينکه قلمرو پادشاهی او بايد حتماً افغانستان ناميده شود يا حتماً خراسان. و اما چگونه ممکن است که سران اقوام جرگه کنند و مدت نه روز برای انتخاب يک زعيم از ميان اقوام متنفذ به گفتگو وکنکاش بنشينند، ولی آخر ندانند که اين زعيم بر کدام قلمرو و یا چه سرزمينی فرمان براند؟پرواضح است که هنگام انتخاب احمدشاه به پادشاهی، ازسوی اعضای جرگه به عنوان پادشاه افغانستان به اوتبريک و تهنيت گفته شده و درنمازهای روزجمعه به عنوان پادشاه افغانستان برایش خطبه خوانده شده است، نه بنام پادشاه خراسان. عدم موجوديت سند تحریری از سوی جرگه در مورد نام کشور، دليل آن شده نمی تواند که نام افغانستان فاقد اعتبار پنداشته شود. چون مرکز اقتصادی و تجارتی افغانستان آنوقت، شهرقندهار بر سر شاهراه تجارتی خراسان و هندوستان قرار گرفته بود و احمد شاه درانی نيز در شهر قندهار که مرکز اقتصادی و اداری افغانستان آن روز بود، بر تخت پادشاهی جلوس نمود. و ازآنجا که نام افغانستان در نزد مردم و سران اقوام و رجال آن زمان يک نام قبول شده و معروف بود، لهذا با توسعۀ قلمرو و سلطنت درانی، اين نام (افغانستان) بر تمام قلمرو حکومت احمدشاه درانی اطلاق شده رفت.
فیض محمد کاتب هزاره در مورد وجه تسمیۀ افغانستان می نگارد:«این مملکت... درزمان اعلاحضرت ( اعلیضرت ) احمدشاه که بعد از انقراض اعلاحضرت( اعلیضرت ) نادرشاه درسال ۱۷۴۷ میلادی مطابق۱۱۶۰هجری براریکۀ سلطنت جلوس نمود زیاد تر موسوم به «افغانستان» شد و اظهر اینکه به اعتبار کثرت وانبوهی مردم"افغان" که دراین مملکت ساکن و متوطنند، به زیادت لفظ "ستان" در اخیر افغان به «افغانستان» نامزد گردیده است.»(١٩)
نویسندۀ ژرفنگر افغان آقای انجنیرمعروفی در مقالتی ممتع زیرنام:" افغان، افغانی، افغانستانی" (بخش چهارم) مینگارد که : «.. یک حلقۀ خاص از افغانان خارج از افغانستان، که تعلیم یافته و باصطلاح روشنفکر هم هستند، دانسته یا ندانسته زیر تاثیر بیگانگان کینه توز و فتنه انگیز رفته و چنین مسایل را دامن میزنند. اینان غمین اند و ماتم میکنند که از قرن هژدهم به بعد، افرادی از قوم پشتون ــ و بزعم غلط ایشان «قوم پشتون» ــ بر افغانستان حکمروائی کرده اند، اما باکی ندارند و چرت شان خراب نمیشود، که تنها از ظهور اسلام بدینسو، اعراب، خاندانهای ترک نژاد(غزنوی و سلجوقی)، مغولان، تیمور و احفادش و تیموریان هند، بیشتر ازهشت قرن براین سرزمین حکم چلانده اند. اینان اصلاً دل خوش ندارند که بر ویرانه های خراسان، کشوری بنام«افغانستان» سر بلند کرد، که خدایش همیشه سربلند داراد! اینان شاید آرزو میکردند، که کاش این وطن ــ خاک بدهن بدخواهان افغانستان ــ درحال تجزیه و زیر سیطرۀ فارس صفوی و شیبانیان ماوراء النهر وهند بابری می بود، هرگز مستقل نمیگشت و تمامیت ارضی نمی یافت. اینان دیده ندارند و تحمل کرده نمیتوانند، که فردی از قوم پشتون، که مانند اقوام دیگر کشور، یک قوم شریف و اصیل این سرزمین است، کشوری را بنیاد نهاد. اگر اینطور نیست پس چرا بخود نبالیم، که فردی از باشندگان اصیل این خطۀ پاک، قد علم کرد و دولت مستقلی را تشکیل داد؟ چرا افتخار نکنیم که احمدشاه درانی ــ که کاملا برحق «احمدشاه بابای کبیر» لقب گرفته ــ از قلزم خرابه های خراسان و از اجزای مجزای آن، کشوری ساخت، که امروز بنام «افغانستان» یاد میگردد، که بفرمودۀ جناب محمد سعید فیضی،«نام وبقایش مستدام باد!»، بلی، باید افتخار کنیم که دراین سرزمین افتخار آفرین، پس از دوصد و پنجاه سال اضمحلال و تجزیه و تسلط غیر، بالاخره مردی پیداشد، بلی مردی پیداشد و کشور مستقلی را تاسیس کرد و حدود و ثغور طبیعی برایش داد. در جایی خوانده بودم که یک مؤرخ نامدار غرب زمین، برخاستن افغانستان را از خرابه زار خراسان« معجزۀ تاریخ» خوانده بود. بپا خاستن یک کشور مستقل و مقتدر از عظام رمیم خراسان، واقعاً معجزه و درخور هرگونه شکر گزاری و سپاس است. اگر احمدشاه بابای ابدالی از یکی از اقوام دیگر این وطن مقدس برمیخاست و نام کشور ما مثلاً ترکستان یا هزارستان و یا تاجیکستان می بود، آیا بازهم این غال مغال (قال مقال) و قیل و قال و واویلا وجود میداشت؟ «گمان نکنم» جواب منست. »(٢٠)
واما درهمینجا میخواهم خاطر نشان سازم که نام افغانستان چه از ١٧٤٧ گذاشته شده باشد و چه از ١٨٠١، و چه از١٨٣٩به بعد رسميت يافته باشد، نکتۀ بسیار مهم اينست که اين نام امروزه در جهان و نقشۀ دنيا و نزد مجامع بين المللی يک نام پذيرفته شده و مسجل شده است و به آدرس اين نام و مردمان آن صدها و هزاران مقاله و کتاب و نشريه نوشته و چاپ شده است. جاگزينی نام ديگری برای اين کشور، نه تنها دردی را دوا نميکند، بلکه بر مشکلات دولت و ملت می افزايد، افتراق قومی را دامن ميزند و تفاهم ملی را خدشه دار ميسازد.
درد کشور ما وجود نام آن نيست که با تغييردادن آن علاجش ممکن گردد و فقر و تنگدستی و مرض و بيماری و جهل و بيسوادی، خرافه پسندی و تعصبات زبانی و قومی نابود گردد. سطح شعور اجتماعی و فرهنگی مردم ما بیکباره بالا برود و دموکراسی و عدالت اجتماعی، جانشين بی عدالتی ها و استبداد و خود سری ها شود. درد کشور ما را بایستی در سنتها و باورهای خرافی و آداب و رسوم قومی و محلی وتعصبات مذهبی و فقدان سواد یا بی سوادی و عدم دسترس به دانش و تخنیک معاصر دانست. تازمانی که بی سوادی در کشور ریشه کن نگردد و سطح آگاهی و شعور اجتماعی مردم ما نسبت به آنچه هست بالا نرود و از دانش و تخنیک معاصر بی بهره باشد، با تغییر نام کشور جامعۀ ما از فقر و بدبختی تاریخی وتعصبات قومی و مذهبی ، نجات پیدا نخواهد کرد.
به هرحال انتی پشتونها یا "افغان ستیزها" حتما متوجه خواهند بود که افغانها با همه خصلت های قبیلوی خود بالاخره موفق به تاسیس دولت مستقلی در قندهار، جایی که افغانستان نامیده میشد، گردیدند و بعد با توسعۀ حاکمیت شان این نام بر تمام قلمروی اطلاق شد که از حکومت مرکزی فرمانبرداری میکردند. تلاش بخاطر تعویض نام کشور، تلاش بیهوده و ناکامی خواهد بود، چونکه این نام بر این کشور از سوی کسی و یا گروهی به «افغانها» اعطا نشده که هر وقت دل کسی بخواهد، عطای خود را پس بگیرد.افغا نها برای بقا و دوام آن قربانیهای بیشمار داده اند و بازهم خواهند داد.( سه جنگ معروف افغان وانگلیس صرف برای بقا وسربلندی افغانستان در قرن نزدهم وبیستم صورت گرفت وچهارمین نبرد برضد تجاوز ابرقدرت شوروی تا اخراج قشون سرخ از کشور، گواه این ادعای ماست)، دشمنان وحدت ملی افغانستان باید این واقعیت را بپذیرند که یک قوم زنده و موثر در سرنوشت و شکل گیری این کشور حضور فعال دارند که بزعم «افغانستانی» خواهان، بنام «افغان»(= پشتون) یاد میشوند. این قوم تا زنده باشد از هویت ملی خویش به عنوان «افغان» دفاع میکنند و حاضرند جان بدهند ولی جانان را از دست ندهند. هیچ قدرتی هم نمیتواند که تا این قوم در این کشور زنده باشد، نام افغانستان را تغییر بدهد، مگر اینکه افغانستان را از نقشۀ جهان محو کند. این سرود تا هنوز در گوش فرزندان کوهسارافغان طنین انداز است که چندین دهه پیش از سوی یک نویسنده ومتفکر افغان گفته شده بود:
څـوچي دامځکه آسمان وې څو چې داجهان ودان وي
څوچې ژوندپه دې جهان وي څوچې پاته يو افغان وي
تل به دا افغانستان وي
با این حال دشمنان وحدت ملی وقتی دیدند که ازتلاش برای تغییر نام کشور، کلاه دلخواه شان درست نمیشود، طرح تفرقه افگنانۀ دیگری را پیش کشیدند و با کار برد کلمهً "افغانستانی" مردم افغانستان را به "افغان" و "غیرافغان" تقسیم کرده و برآتش نفاق ملی روغن ریختند که اینهم جز شکست و افتضاح چیزی دیگر، دستگیر آنان نخواهد کرد.
دراین خصوص نخستین دانشور دلسوز کشور که به دفاع از هویت ملی ما به عنوان« افغان» پرداخت، و بشدت بر کاربرد کلمۀ «افغانستانی» اعتراض نمود، آقای ولی احمد نوری نویسنده و صاحب نظر کشور ما مقیم فرانسه استند.آقای نوری که از همان آغاز هدف کاربرد این کلمه رادرک کرده بودند، بکارگیری «افغانستانی» رابجای «افغان» به مثابه یک"جرم" تلقی نمودند وآنرا بشدت محکوم کردند وضمن مقالتی ممتع نوشتند:«است |